right click and select "Right to left Reading order" هري پاتر و زنداني آزكابان نويسنده: جي.كي.رولينگ مترجم: بهارك رياحي‌پور تايپيست: امير گوران فصل سيزدهم‏ گريفندور در برابر ريونكلا ‏ این بهترین تمرینی بود که تیم تا به حال انجام داده بود. با وجود جاروی شهاب آسمانی، همه حرکات حساب شده و عاری از اشتباه بود. وقتی همه روی زمین برگشتند دیگر مورد خاصی وجود نداشت که وود به آن اشاره کند. به قول جرج ویزلی: بی‌سابقه! وود با خوشحالی گفت: گمان نمی‌کنم فردا چیزی بتونه جلودارمون بشه... مگه این‌که... هری راستی مشکلت با دیوانه‌سازها بر طرف شد؟ هری به یاد سپر محافظش افتاد. کاش می‌توانست قوی‌تر عمل کند: آره. فرد با اطمینان گفت: دیوانه‌سازا دیگه برنمی‌گردن، الیور... می‌دونن که دامبلدور دیوونه می‌شه... وود جواب داد: امیدوارم... کار همه‌تون عالی بود. بهتره به برج برگردیم... باید زود بخوابین... درحالی‌که اعضای تیم خود را به رختکن می‌رساندند هری به وود گفت: من کمی دیرتر میام... رون می‌خواد جاروسواری کنه.‏ رون از روی پله‌های جایگاه پایین پرید و خود را به هری رساند. مادام هوچ روی صندلی‌اش به خواب رفته بود. هری جارو را به دست رون داد: بگیر. رون با ذوق و شوق فراوان خود را به زمین بازی رساند. هوا رو به تاریکی می‌رفت و هری کنار زمین سرگرم تماشا بود. هوا تاریک شده بود که مادام هوچ از خواب بیدار پرید. کمی غرغر کرد که چرا هری و رون زودتر از این بیدارش نکرده‌اند: باید زودتر برگردیم. هری شهاب آسمانی را روی شانه‌اش گذاشت و به اتفاق رون از استادیوم نیمه‌تاریک خارج شد. تمام حرفشان درباره‌ي شهاب آسمانی بود. حرکات نرم، دقت و سرعت فوق‌العاده‌اش. در نیمه راه رسیدن به برج، هری نگاهی به سمت چپش کرد. قلبش فرو ریخت. یک جفت چشم در تاریکی می‌درخشید. هری ایستاد. نزدیک بود قلبش از دهانش بیرون بیاید. رون پرسید: چی شده هری؟ هری به آن سمت اشاره کرد. رون چوبدستی‌اش را بیرون کشید: لوموس! شعاع نور علف‌ها و شاخه درختان را روشن کرد. کج‌پا لابه‌لای برگ‌های نورسته درخت قوز کرده و نشسته بود. رون فریاد زد: بیا پایین! بعد خم شد سنگی برداشت تا به طرف او بیندازد ولی پیش از آن‌که کاری بکند دم حنایی کج‌پا لابه‌لای برگ‌ها پیچید و ناپدید شد. رون با عصبانیت سنگ را به زمین انداخت: می‌بینی؟ هرمیون ولش کرده هر جا دلش می‌خواد بره... لابد پشت سر خال‌خالی چند تا پرنده رو هم خورده... هری چیزی نگفت. نفس راحتی کشید. برای چند لحظه فکر کرده بود که این چشم‌ها متعلق به آن سگ سیاه بدقواره است. بار دیگر به قلعه به راه افتادند. هری از این‌که وحشت‌زده شده بود احساس خجالت کرد. او چیزی به رون نگفت ولی تا لحظه‌ي رسیدن به سرسرای ورودی به چپ و راستش نگاه نکرد. *** صبح روز بعد هری به اتفاق سایر پسران خوابگاه برای خوردن صبحانه پایین رفت. به محض آن‌که وارد سالن شد، همه‌ي چشم‌ها به سوی شهاب آسمانی برگشت. همهمه‌ای به پا شد. هری از این‌که می‌دید اعضای تیم اسلیترین دهانشان از تعجب باز مانده خرسند و راضی بود. رون نگاهی از پشت سر به مالفوی انداخت. بعد خطاب به هری گفت: قیافه‌شو دیدی؟ باورش نمی‌شه! جانمی! وود هم که از این وضعیت سر حال آمده بود خطاب به هری گفت: بذارش این‌جا هری... او جارو را روی میز گذاشت و با احتیاط آن را در جهتی چرخاند که اسمش رو به بالا قرار بگیرد. بچه‌های ریونکلا و هافلپاف از میزهای دور و بر خود را به میز آن‌ها رساندند تا جارو را از نزدیک تماشا کنند. سدریک دیگوری پیش هری آمد تا به او تبریک بگوید که چنین جاروی زیبایی را جانشین نیمبوس کرده است. پنه‌لوپه کلیرواتر دوست پرسی که جزو گروه ریونکلا بود از هری پرسید، می‌تواند شهاب آسمانی را از نزدیک لمس کند؟ به محض آن‌که پنه‌لوپه جلو آمد پرسی صمیمانه گفت: - مواظب باش پنی خرابش نکنی! آخه من و پنه‌لوپه ده گالیون روش شرط بستیم. پنه‌لوپه جارو را به آرامی زمین گذاشت. پرسی با صدای آرامی گفت: هری کاری کن که برنده بشی... چون من ده گالیون ندارم! بعد در جواب پنه‌لوپه گفت: اومدم پنی... و به طرف میز صبحانه به راه افتاد. در این لحظه صدای خشک و سردی به گوش هری رسید: - مطمئنی که می‌تونی باهاش پرواز کنی، هری؟ دراکو مالفوی برای تماشای جارو نزدیک میز آن‌ها آمد. کراب و گویل هم پشت سرش ظاهر شدند. هری با بی‌خیالی گفت: آره فکر می‌کنم... چشمان مالفوی با بدجنسی درخشید: خیلی مجهزه... حیف که یه چتر نجات نداره که اگه دیوانه‌سازها بهت نزدیک شدن! کراب و گویل پوزخندی زدند. هری گفت: حیف که نمی‌تونی یه دست اضافی به خودت وصل کنی وگرنه می‌تونستی توپ طلایی رو بگیری... گروه گریفندور خنده‌ي بلندی سردادند. مالفوی چشمان بی‌حالش را به هم کشید و به راه افتاد. او خود را به اعضای تیمش رساند. همه سرهایشان را به هم نزدیک کردند تا از مالفوی بپرسند جاروی هری واقعاً شهاب آسمانی است یا نه؟ یک ربع قبل از ساعت یازده، اعضای تیم گریفندور به سوی رختکن به راه افتادند. هوا با روزی که با گروه هافلپاف مسابقه می‌دادند زمین تا آسمان فرق داشت. آفتابی بود و باد ملایمی می‌وزید. مشکل دید نداشتند. با این حال نگرانی و هیجان مسابقه کوییدیچ به تدریج هری را فرا گرفته بود. سر و صدای شاگردآن‌که برای تماشای مسابقه خود را به استادیوم می‌رساندند شنیده می‌شد. هری ردای سیاه مدرسه‌اش را در آورد. چوب دستی‌اش را از جیبش بیرون کشید و آن را داخل تی‌شرتی که خیال داشت زیر ردای مسابقه‌اش بپوشد جا داد. امیدوار بود که احتیاجی به او پیدا نکند. یک آن با خود فکر کرد یعنی ممکن بود پرفسور لوپین هم جزو تماشاچیان باشد؟ موقع خروج از رختکن وود به آن‌ها گفت: خودتون می‌دونین که چی‌کار باید بکنین. اگه این بازی رو ببازیم از دور مسابقات حذف می‌شیم. اگه مث دیروز بازی کنین عالیه! آن‌ها در میان ابراز احساسات تماشاچیان وارد زمین بازی شدند. اعضای تیم ریونکلا که لباس‌های آبی به تن داشتند از قبل در زمین حاضر بودند. جست‌وجوگر آن‌ها یعنی چوچانگ تنها دختر عضو بود. از هری کوتاه‌تر بود و چهره‌ي بسیار زیبایی داشت. به محض آن‌که تیم‌ها پشت سر کاپیتان‌ها قرار گرفتند چانگ لبخندی به هری زد. قلب هری در سینه‌اش فرو ریخت. او می‌دانست که این حالت هیچ ربطی به نگرانی‌اش ندارد. مادام هوچ با لحنی جدی گفت: وود، دیویس با هم دست بدین. وود با کاپیتان تیم ریونکلا دست داد. - با صدای سوت من با سه شماره سوار جاروهاتون بشین. سه، دو، یک.‏ هری ضربه‌ای به جارو زد. شهاب آسمانی سریع‌تر از هر جارويي به پرواز درآمد. هری در اطراف استادیوم چرخی زد. به جست‌وجوی توپ طلایی پرداخت. صدای لی جوردن گزارشگر مسابقه که از دوستان دوقلوهای ویزلی بود می‌آمد: بیشتر به دلیل شهاب آسمانیه، جاروی جدیدی که هری بازیگر تیم گریفندور بر اون سواره. بر طبق کتاب کدام دسته جارو، شهاب آسمانی به عنوان جاروی برگزیده تیم‌های بین‌المللی امسال برگزیده می‌شه... صدای پرفسور مک‌گونگال به گوش رسید: جوردن ممکنه لطفاً بازی رو گزارش بدی؟ - البته پرفسور... فقط می‌خواستم راجع به جارو اطلاعاتی به تماشاچیان بدم... شهاب آسمانی دارای ترمز خودکار و... - جوردن! - بله... بله... تیم گریفندور بازی رو در دست داره. کتی بل از تیم گریفندور به دروازه نزدیک می‌شه. هری از کنار کتی عبور کرد و در جهت مخالف او به راه افتاد. همه حواسش متوجه پیدا کردن توپ طلایی بود. یک لحظه حس کرد که چو چانگ از پشت سر تعقیبش می‌کند. چانگ که در پرواز با جارو مهارت داشت جلوی هری پیچید و او را وادار به تغییر مسیر کرد. فرد که به سرعت در تعقیب توپ بازدارنده بود که به طرف آلیشیا می‌رفت، فریاد زد: هری برو جلو، جاروتو نشونش بده. هری به سرعت پیش رفت. خود را به دروازه ریونکلا رساند و چو را پشت سر گذشت. درست وقتی که کتی اولین گل گریفندور را به ثمر رساند، هری چشمش به توپ طلایی افتاد که نزدیک زمین کنار میله‌ها بال می‌زد. هری شیرجه زد. چو متوجه حرکت هری شد و به دنبالش به راه افتاد. هری بر سرعتش اضافه کرد. سرشار از هیجان بود، شیرجه زدن از تخصص‌های هری بود. حدود دو سه متری بیشتر با توپ فاصله نداشت، در این لحظه بازدارنده به دنبال ضربه‌ي یکی از مدافعان تیم ریونکلا به سوی هری به حرکت در آمد. هری برای فرار از دست بازدارنده چرخی زد و برگشت. اثری از توپ طلایی نبود. صدای آه و افسوس طرفداران گروه گریفندور به آسمان برخاست. و گروه ریونکلا مدافعانش را به شدت تحسین کرد. جرج ویزلی به عنوان عکس‌العمل توپ دوم بازدارنده را به طرف مدافع تیم ریونکلا پرتاب کرد ولی او چرخی زد تا از ضربه در امان بماند، صدای گزارشگر هم چنان به گوش می‌رسد: گریفندور هشتاد به صفر از تیم ریونکلا جلوتره... شهاب آسمانی رو ببین... حالا می‌چرخه. ستاره دنباله دار چو به گرد اونم نمی‌رسه. تعادل فوق‌العاده شهاب آسمانی واقعاً چشمگیره... - جوردن نکنه پول گرفتی برای شهاب آسمانی تبلیغ کنی؟ بازی رو گزارش کن! ریونکلاها عقب افتاده بودند آن‌ها تا به حال سه گل زده بودند و تیم گریفندور پنجاه امتیاز جلوتر بود. اگر چو قبل از هری توپ طلایی را به دست می‌آورد تیم آن‌ها برنده می‌شد. هری کمی پایین آمد. به آرامی از کنار مهاجم تیم ریونکلا گذشت و به جست‌وجوی توپ طلایی پرداخت. تلألو طلایی توپ که در اطراف دروازه گریفندور می‌چرخید توجه هری را به خود جلب کرد. هری سرعت گرفت و به سوی لکه‌ي طلایی پیش رفت. ولی لحظاتی بعد چو سر راهش قرار گرفت. هری خود را کنار کشید. وود فریاد زد: هی هری حالا وقت آقامنشی نیست! اگه ناچار شدی بهش ضربه بزن! هری برگشت و به چو نگاه کرد. او لبخندی بر لب داشت. توپ طلایی بار دیگر گم شد. هری به سرعت بالا رفت حالا حدود شش متر بالاتر از زمین قرار داشت. از گوشه چشم متوجه شد چو به دنبالش در حرکت است. از قرار او به جای جست‌وجو برای توپ طلایی ترجیح می‌داد هری را دنبال کند. پس اگر این‌طور بود باید عواقبش را می‌پذیرفت. هری شیرجه‌ای زد. چو به خیال این‌که هری توپ طلایی را دیده است دنبالش پایین آمد. هری دوباره اوج گرفت، ولی چو هنوز رو به پایین در حرکت بود. هری به سرعت گلوله بالا رفت و برای سومین بار آن را دید. توپ طلایی در انتهای زمین ریونکلاها در آسمان می‌درخشید. هری به سرعتش افزود. چو هم زیر پای او حرکت کرد، چیزی نمانده بود هری برنده شود... او لحظه به لحظه به توپ طلایی نزدیک‌تر می‌شد... ناگهان... چو فریادی کشید و اشاره کرد: اوه! هری که حواسش پرت شده بود به زمین نگاه کرد. سه دیوانه‌ساز با شنل‌های سیاه کلاه‌دار و قدی که به آسمان می‌رسید آن پایین ایستاده بودند و او را نگاه می‌کردند. هری معطل نکرد. دست انداخت از یقه ردایش چوبدستی را بیرون کشید و فریاد زد: اکسپکتو پاترونوم! از انتهای چوبدستی‌اش سپر محافظ نقره‌ای بزرگی بیرون زد. هری می‌دانست که او مستقیم دیوانه‌سازها را هدف گرفته است. اما ترجیح داد به آن نگاه نکند. فکرش به شکل معجزه‌آسایی راحت و تمام حواسش متوجه مقابلش بود. دیگر چیزی نمانده بود. هری درحالی‌که چوبدستی‌اش را در دست داشت خود را جلو کشید و سرانجام انگشتانش را دور توپ طلایی حائل کرد. صدای سوت مادام هوچ بلند شد. هری همان‌طور که در هوا شناور بود، دید شش لکه قرمز رنگ به سرعت به او نزدیک می‌شوند. لحظاتی بعد اعضای گروه او را در آغوش گرفتند. چیزی نمانده بود از روی جارو بیفتد. از آن پایین صدای ابراز احساسات هواداران گریفندور به گوش می‌رسید. وود فریاد می‌زد: عالی بود... عالی بود هری! آلیشیا، آنجلینا و کتی او را بوسیدند. فرد با چنان شدتی هری را در آغوش گرفت که هری حس کرد سرش از تنش جدا می‌شود. به محض آن‌که پایین آمد متوجه شد طرفداران تیم به سرعت به طرف زمین بازی در حرکتند. رون پیشاپیش همه حرکت می‌کرد. همه دور او حلقه زدند و با صدای بلند او را تحسین کردند. رون دست هری را در هوا بلند کرد: زنده باد... آفرین!‏ پرسی با هیجان گفت: عالی بود هری... ده گالیون به نفع من! بهتره پنه لوپه رو پیدا کنم... معذرت می‌خوام... سیموس فینیگان فریاد زد: آفرین بر تو هری! هاگرید از بالای سر گریفندورها فریاد زد: فوق‌العاده بود! کسی در گوش هری گفت: یه سپر محافظ درست و حسابی. هری برگشت و نگاهی به پرفسور لوپین کرد که هیجان‌زده و خوشحال به‌نظر می‌رسید. هری با ذوق و شوق گفت: دیوانه‌سازها هیچ اثری رو من نذاشتن... من هیچی حس نکردم... پرفسور لوپین گفت: برای این‌که اونا دیوانه‌ساز نبودند. بیا نگاه کن... او هری را از میان جمعیت بیرون کشید و به گوشه‌ای برد که بتواند حاشیه زمین بازی را ببیند. لوپین گفت: تو آقای مالفوی رو حسابی ترسوندی! هری به آن‌ها خیره ماند. مالفوی، کراب، گویل و مارکوس فلینت کاپیتان تیم اسلیترین تقلا می‌کردند تا خود را از میان ردای سیاه کلاه‌دار بیرون بکشند. به‌نظر می‌رسید که مالفوی روی شانه‌های گویل ایستاده بوده. پروفسور مک‌گونگال که با چهره‌ای خشمگین بالای سر آن‌ها ایستاده بود فریاد می‌زد: چه حقه‌ي کثیفی! تلاش از روی بزدلی و ترس بر ضد جست‌وجوگر گریفندور! همه شما رو تنبیه می‌کنم. پنجاه امتیاز ازتون کم می‌شه! باید در این مورد با پرفسور دامبلدور حرف بزنم. قطعاً! آه... پرفسور داره میاد! اگر چیزی در دنیا وجود داشت که پیروزی گریفندور را تأیید کند، همین منظره بود. رون کنار هری ایستاده بود و از ته دل می‌خندید. مالفوی به شدت تقلا می‌کرد خود را از شر ردا خلاص کند. سر گویل هنوز داخل آن گیر کرده بود. جرج به زحمت خود را به هری رساند: بیا هری! باید تو سالن عمومی گریفندور یه مهمونی حسابی راه بیندازیم... هری که خوشحال‌تر از همیشه بود گفت: باشه، او به اتفاق اعضای گروه، که هنوز ردای قرمز خود را به تن داشتند، از استادیوم بیرون آمدند و به طرف قلعه به راه افتادند. *** درست مثل این بود که جام کوییدیچ را برده باشند، مهمانی آن‌ها تمام روز به درازا کشید. فرد و جرج ویزلی برای مدتی ناپدید شدند. و ساعاتی بعد با مقداری زیادی شربت کدو حلوایی گازدار، نوشابه کره‌ای و چند کیسه مملو از شکلات‌های فروشگاه دوک‌های عسلی وارد شدند. به محض آن‌که جرج شروع به تقسیم وزغ‌های فلفلی کرد آنجلینا جانسون فریاد زد: چطور این کارو کردی؟ فرد در گوش هری گفت: با کمک مهتابی، نمدپا، دم‌دار و تیز چنگ... تنها کسی که در جشن شرکت نداشت هرمیون بود، او در گوشه‌ای نشسته و سرگرم مطالعه کتاب شخصی و عادات اجتماعی مشنگ‌های انگلیسی بود. هری از لابه‌لای بچه‌ها عبور کرد. فرد و جرج مشغول تردستی با شیشه‌های نوشابه‌های کره‌ای بودند. هری خود را به میز هرمیون رساند: - تو به دیدن مسابقه اومدی؟ هرمیون حتی سرش را بالا نیاورد و با صدای عجیبی گفت: البته که اومدم. خیلی خوشحالم که برنده شدیم. کارتون عالی بود ولی باید مقاله‌ام رو برای دوشنبه این هفته حاضر کنم. - بیا هرمیون... بیا یه چیزی بخور...‏ هری نگاهی به رون انداخت. می‌خواست ببیند که آیا آمادگی آشتی کردن با هرمیون را دارد یا نه؟ هرمیون با صدای عصبی گفت: نمی‌تونم هری، حدود چهارصد و بیست و دو صفحه دیگه مونده که باید بخونم... بعد نگاهی به رون انداخت: تازه اون دلش نمی‌خواد که من بیام. دلیل برای بحث وجود نداشت. در همان لحظه رون وقت را مناسب دید و با صدای بلند فریاد زد: اگه خال‌خالی من خورده نشده بود می‌تونست از این شکلات‌های کره‌ای که خیلی دوست داشت بخوره... بغض هرمیون ترکید. قبل از آن‌که هری بتواند چیزی بگوید یا کاری انجام دهد او کتاب قطور را زیر بغلش گرفت و درحالی‌که هق‌هق می‌کرد به طرف خوابگاه دختران به راه افتاد. هری به آرامی از رون پرسید: نمی‌شه بذاری یه نفسی بکشه؟ رون با صراحت گفت: - نه... اگه جوری بود که نشون می‌داد از این قضیه ناراحته یه حرفی... ولی اون حتی قبول نمی‌کنه که مقصره... اون هنوز جوری رفتار می‌کنه که انگار خال‌خالی رفته مسافرت... مهمانی گریفندور زمانی تمام شد که پرفسور مک‌گونگال ساعت یک صبح درحالی‌که لباس خواب راه‌راهش را به تن کرده و موهایش را داخل تور جمع کرده بود پیدایش شد و به آن‌ها گفت که به خوابگاه‌هایشان بروند. بچه‌ها هنوز راجع به مسابقه حرف می‌زدند. سرانجام هری خسته و کلافه خود را به تختش رساند. پرده‌های کنار تخت چهار ستونه‌اش را بست تا نور مهتاب روی صورتش نتابد. به محض آن‌که دراز کشید به خواب عمیقی فرو رفت. خواب دید شهاب آسمانی را بر دوش گرفته و دنبال یک شیئی نقره‌ای در جنگل روان است. آن شیء لابه‌لای شاخ و برگ درختان می‌پیچید و پیش می‌رفت و هری تنها درخشندگی آن‌ها را از لابه‌لای برگ‌ها تشخیص می‌داد. تصمیم گرفت آن را دنبال کند. هر چه هری سریع‌تر پیش می‌رفت شیء مورد نظر نیز بر سرعتش می‌افزود. به تدریج نفسش به شماره افتاده بود و صداهایی در گوشش می‌پیچید. هری راهش را کج کرد و ناگهان: - آی... نه... هری هراسان از خوب پرید. مثل این بود که کسی به او سیلی زده باشد. در تاریکی اتاق هیچ چیز را تشخیص نمی‌داد. او خود را به پرده کنار تختش رساند. حس کرد چیزی در اطرافش حرکت می‌کند. صدای سیموس فینیگان از آن سوی اتاق به گوشش می‌رسید که می‌گفت: - چه خبر شده؟ صدای بسته شده در خوابگاه به گوش رسید. هری دستش را به لبه پرده رساند و آن را کنار زد. در همان لحظه دین توماس چراغش را روشن کرد. رون وحشت‌زده سرجایش نشسته بود. پرده کنار تختش پاره و آویزان بود. - بلک... سیریوس بلک بود! با یه چاقو! - چی؟ - همین جا بود! پرده رو پاره کرد. من از خواب پریدم. دین پرسید: مطمئنی که خواب نمی‌دیدی؟ - پرده‌ها رو ببین! من که بهت گفتم اون این‌جا بود! همگی از جا پریدند. هری زودتر از بقیه خود را به در خوابگاه رساند. سایرین هم به دنبال او به راه افتادند. در خوابگاه یکی یکی پشت سر آن‌ها باز شد و صداهای خواب‌آلوده‌ای به گوش رسید. - کی داد زد؟ - چی‌کار می‌کنین؟ آتش بخاری سالن عمومی رو به خاموشی می‌رفت. در پناه نور مختصری که فضا را روشن کرده بود آثار و بقایای جشن قبل به چشم می‌خورد. - مطمئنی که خواب نمی‌دیدی رون؟ - بهتون که گفتم من اونو دیدم! - این سر و صداها برای چیه؟ - پرفسور مک‌گونگال گفت بریم بخوابیم! تعدادی از دخترها با لباس‌های خواب درحالی‌که خمیازه می‌کشیدند از پله‌ها پایین آمدند... پسرها هم به دنبالشان. فرد ویزلی با خوشحالی گفت: - چه‌قدر عالی... اومدیم باز جشن بگیریم! پرسی با عجله خود را به سالن رساند. علامت ارشدیت روی پیژامه‌اش به چشم می‌خورد. - همه برگردین بالا! رون با بی‌حالی گفت: پرسی... سیریوس بلک با یه چاقو اومده بود تو خوابگاه ما! اون منو بیدار کرد! سالن در سکوت فرو رفت. پرسی مبهوت به‌نظر می‌رسید: چرند نگو رون! لابد زیاد خورده بودی خواب دیدی! - دارم بهت می‌گم...! - بسه دیگه... بسه! پرفسور مک‌گونگال وارد سالن شد. او تابلوی پشت سرش را به شدت به دیوار کوبید و با عصبانیت به دور و برش نگاه کرد. - منم خیلی خوشحالم که گریفندور تو مسابقه برنده شد. اما این وضع دیگه مسخره‌س! پرسی از تو بیشتر انتظار داشتم! پرسی سینه‌اش را جلو داد: پرفسور من تقصیری ندارم، داشتم بهشون می‌گفتم به خوابگاهشون برگردن... برادرم رون یه کابوس دیده... رون فریاد زد: من کابوس ندیدم. پرفسور... من بیدار شدم، دیدم سیریوس بلک چاقو به دست بالای سرم وایساده! پرفسور مک‌گونگال به او خیره ماند: - مسخره بازی در نیار ویزلی... چطور تونسته از پشت تابلو رد بشه؟ رون انگشتش را به سوی تابلوی سرکادوگان نشانه گرفت: - از اون بپرسید... ازش بپرسین که... پرفسور مک‌گونگال با شک و تردید به رون نگاه کرد. تابلو را کنار زد و بیرون رفت، تمام حاضران نفس را در سینه حبس کرده بودند. - سرکادوگان فریاد زد: البته بانوی من! این بار سکوتی در دو طرف در ورودی سالن عمومی حکم فرما شد. - شما... شما اجازه دادین... پس اسم رمز چی؟ سرکادوگان با تکبر گفت: اون همه اسم‌های رمزو می‌دونست... همه اسم‌های رمز هفته رو روی یک تیکه کاغذ نوشته بود! پرفسور مک‌گونگال از درون حفره به سالن برگشت و با رنگ و روی پریده به چهره بهت‌زده شاگردان نگاه کرد. بعد با صدای لرزانی پرسید: کدوم احمقی اسامی رمز هفته رو نوشته و اونو گم کرده؟ صدای جیرجیر مانندی سکوت سالن را در هم شکست. نویل لانگ‌باتم با ترس و لرز انگشتانش را بالا گرفت. ‏ فصل چهاردهم‏ لجاجت اسنیپ آن شب هیچ‌کس در برج گریفندور نخوابید. همه می‌دانستند که قلعه دوباره مورد بازرسی و جست‌وجو قرار خواهد گرفت و همه در سالن عمومی انتظار می‌کشیدند تا خبر دستگیری بلک را بشنوند. حوالی صبح پرفسور مک‌گونگال دوباره به سالن برگشت تا به همه اطلاع دهد که بلک موفق به فرار شده است. روز بعد هرجا که رفتند اثری از سخت‌تر شدن مقررات امنیتی به چشم می‌خورد. پرفسور فلیت‌ویک تصویر بزرگی از سیریوس بلک را جلوی در ورودی نصب کرده بود تا همه با چهره او آشنا شوند. فلیچ در راهروها بالا و پایین می‌رفت و تمام درزها و شکاف‌های روی در و دیوار را پر می‌کرد. سرکادوگان از کار اخراج و تابلویش به پاگرد متروک طبقه هفتم منتقل شده بود. در عوض بانوی چاق سرکارش برگشته بود. او به طور ماهرانه‌ای تعمیر و مرمت شده بود و با این حال فوق‌العاده نگران به‌نظر می‌رسید. بانوی چاق به شرطی قبول کرده بود سر کار برگردد که تحت مراقبت شدید قرار گیرد. چند غول غارنشین جهت محافظت از او استخدام شده بودند. آن‌ها به شکل گروهی حرکت می‌کردند و درباره این‌که گرز کدامشان بزرگ‌تر است با هم حرف می‌زدند. هری متوجه شد که مجسمه ساحره یک چشم در طبقه سوم بدون محافظ و نگهبان است و حتی مسدود هم نشده. به‌نظر می‌رسید که فرد و جرج حق داشتند که می‌گفتند که به جز آن‌ها - و حالا هری و رون و هرمیون - کسی از وجود این راه مخفی خبر ندارد. هری از رون پرسید: فکر می‌کنی باید به کسی خبر بدیم؟ رون با حالت تحقیرآمیزی گفت: ما می‌دونیم که اون از راه فروشگاه دوک‌های عسلی نمیاد... اگه از اون‌جا اومده بود همه خبردار می‌شدن. هری از شنیدن نظر رون خوشحال شد. چون اگر این راه هم مسدود می‌شد او دیگر هیچ‌وقت نمی‌توانست به هاگزمید برود. رون به سرعت بدل به قهرمان شده بود. برای اولین بار در عمرش توجه همه بیشتر به او معطوف بود تا به هری. حال و هوای رون نشان می‌داد که از این قضیه خیلی هم خوشحال است. گرچه هنوز از جریان شب قبل وحشت‌زده بود ولی سؤالاتی که از او می‌شد با تمام جزئیات جواب می‌داد. خواب بودم، یکهو صدای پاره شدن چیزی رو شنیدم فکر کردم خواب می‌بینم. از یه جایی باد می‌اومد، غلت زدم و دیدم پرده یه طرف تختم پاره شده... اونو دیدم که مث یه اسکلت کنار تخم وایساده، با موهای ژولیده و یه چاقوی بزرگ سه متری مدتی بهم نگاه کرد منم نگاهش کردم و بعد فریاد زدم، اونم فرار کرد. بعد از آن‌که دختران سال دومی که سرگرم شنیدن ماجرا بودند پراکنده شدند، رون رو به هری کرد و پرسید: پس چرا در رفت؟ هری هم به همین موضوع فکر می‌کرد. چرا بلک تخت را عوضی گرفته بود؟ چرا رون را ساکت نکرده بعد سراغ هری نرفته بود؟ بلک دوازده سال پیش ثابت کرده بود که از کشتن مردم بی‌گناه پروایی ندارد. این بار که با پنج پسر بی‌سلاح رو به رو شده بود که چهار تایشان خواب بودند، چرا فرار کرده بود؟ هری با چهره متفکری گفت: وقتی تو جیغ کشیدی متوجه شد که باید زودتر از قلعه بره بیرون و گرنه باید همه رو مي‌کشت تا بتونه از این‌جا فرار کنه... تازه سر و کله استادها هم پیدا شد. در این میان وضع نویل از همه بدتر بود. پرفسور مک‌گونگال به او گفته بود اجازه ندارد در تعطیلات بعدی برای گردش به هاگزمید برود. هیچ‌کس اجازه نداشت اسم رمز را در اختیار او بگذارد. نویل بیچاره شب‌ها آن‌قدر باید در سالن عمومی می‌ماند تا کسی او را همراه خود ببرد، غول‌های غارنشین چپ‌چپ نگاهش می‌کردند. ولی هیچ یک از این مجازات‌ها شبیه تنبیهی که مادربزرگش برای او در نظر گرفته بود، نبود. دو روز پس از حمله سیریوس بلک مادربزرگ نویل بدترین چیزی را که ممکن بود دانش‌آموز مدرسه هاگوارتز دریافت کند برایش فرستاد - یک نامه عربده‌کش. جغدهای نامه بر مثل همیشه وارد سرسرای بزرگ شدند. زبان نویل از دیدن جغد بزرگی که مقابلش نشست بند آمد. جغد نامه‌بر پاکت قرمز رنگی را به منقار گرفته بود. رون و هری که مقابل او نشسته بودند فوراً نامه عربده‌کش را شناختند - رون مشابه این نامه را سال قبل از مادرش دریافت کرده بود. رون گفت: نامه را وردار و فرار کن... احتیاج به گفتن نبود. نویل پاکت را برداشت و مثل کسی که بمبی را حمل می‌کند به سرعت از سرسرا بیرون دوید. گروه اسلیترین از دیدن این منظره قهقهه بلندی سر دادند. نامه عربده‌کش درست جلوی در ورودی منفجر شد. صدای مادربزرگش که به طریق جادویی چند برابر شده بود در همه جا پیچید. او از رسوایی که نویل سر خانواده آورده بود سخت رنجیده شده بود. هری آن قدر نگران وضعیت نویل بود که متوجه نشد که خودش هم نامه‌ای دارد. هدویگ چند بار دست هری را نوک زد: - آه... اوخ... متشکرم هدویگ... هری پاکت را باز کرد. هدویگ سرگرم خوردن برشتوک‌های نویل شد. متن نامه چنین بود: ‏ هری و رون عزیز: چطوره امروز بعد از ظهر حوالی ساعت شیش با هم چایی بخوریم؟ من خودم دنبالتون میام، جلوی در سالن منتظرم بمونین، حق ندارین تنها از قلعه بیرون بیاین... خدانگه دار هاگرید رون گفت: حتماً می‌خواد راجع به بلک پرس‌وجو کنه. آن روز ساعت شش بعدازظهر، هری و رون به سرعت از مقابل غول‌های نگهبان رد شدند و از برج گریفندور بیرون آمدند، تا خود را به سرسرای ورودی برسانند. هاگرید از قبل منتظر آن‌ها بود. رون گفت: خب هاگرید... فکر می‌کنم می‌خوای راجع به جریان شنبه شب بشنوی، مگه نه؟ هاگرید در بیرونی را گشود و آن‌ها را به خارج از ساختمان هدایت کرد: قبلاً راجع بهش شنیدم... قیافه رون کمی درهم رفت: اوه... اولین چیزی که به محض ورود به کلبه هاگرید توجهشان را جلب کرد باک‌بیک بود که روی روتختی چهل‌تکه هاگرید نشسته بود. بال‌های بزرگش را جمع کرده و از درون ظرفی که پر از راسوهای مرده بود غذا می‌خورد. با دیدن این منظره ناخوشایند هری رویش را برگرداند و چشمش به یک دست لباس قهوه‌ای غول‌آسا افتاد که به همراه یک کروات زرد و نارنجی بد ترکیب از جا لباسی هاگرید آویزان بود. هری پرسی: این لباسا برای چیه هاگرید؟ - برای شرکت تو مراسم دادرسی کمیته انهدام موجودات خطرناک، این جمعه قراره من و اون به لندن بریم. دو تا تخت توی اتوبوس شوالیه رزرو کردم. هری احساس گناه کرد. او به کلی فراموش کرده بود که محاکمه باک‌بیک این قدر نزدیک است. از قیافه رون معلوم بود که او هم چنین حالی دارد. آن‌ها حتی فراموش کرده بودند که به هاگرید قول داده بودند دفاعیه باک‌بیک را آماده خواهند کرد. شهاب آسمانی باعث شده بود همه چیز را فراموش کنند. هاگرید برای آن‌ها چای ریخت و یک بشقاب کیک خانگی مقابل آن‌ها قرار داد. آن‌ها هیچ علاقه‌ای به خوردن کیک نداشتند چون قبلاً طعم دستپخت هاگرید را چشیده بودند. هاگرید گفت: می‌خواستم راجع به یه موضوعی با شما دو تا حرف بزنم. هاگرید بین آن دو نشست. چهره‌اش جدی‌تر از همیشه بود. هری پرسید: راجع به چه موضوعی؟ هاگرید جواب داد: هرمیون. رون پرسید: چه‌ش شده؟ - هیچی، حالش هم خوبه. از کریسمس تا حالا مرتب سراغم میاد. احساس تنهایی می‌کنه. تو به خاطر شهاب آسمانی باهاش قهر کردی، تو هم به خاطر این‌که گربه‌اش... رون با پرخاشگری جمله او را کامل کرد: خال‌خالی را خورد. هاگرید ادامه داد: گربه اون کاری رو کرد که همه گربه‌ها می‌کنن... هرمیون خیلی ناراحته و مرتب گریه می‌کنه... لقمه بزرگ‌تر از دهنش برداشته. این همه کار رو دوشش افتاده با وجود این در فرصتی که داشت در نوشتن دفاعیه باک‌بیک بهم کمک کرد. یه مقاله جالب برام پیدا کرد. حالا به نجات باک‌بیک خیلی امیدوارم... هری با ناراحتی گفت: هاگرید متأسفم، قرار بود ما هم کمک کنیم... هاگرید دستش را در هوا تکان داد: من تو رو سرزنش نمی‌کنم... می‌دونم که چه‌قدر گرفتار بودی. می‌دیدم که شب و روز کوییدیچ تمرین می‌کردی ولی می‌خواستم بهتون بگم برای دوستتون باید بیشتر از جارو و موش ارزش قائل بشین... همین... هری و رون با دلخوری به هم نگاه کردند. - وقتی بلک به تو حمله کرد، اون خیلی ناراحت شد. اون خیلی دختر مهربونیه. ولی شما دو تا با اون حرف نمی‌زنین... رون با عصبانیت گفت: اگه کلک اون گربه رو بکنه من حاضرم باهاش حرف بزنم... اما هرمیون هنوز به اون چسبیده! گربه‌هه دیوونه‌اس ولی اون حاضر نیس کسی به گربه‌اش چپ نگاه کنه... هاگرید گفت: بعضی‌ها روی حیوونای خونگیشون حساسیت دارن... باک‌بیک استخوان چند راسو را روی بالش او تف کرد. بقیه وقت آن‌ها صرف بحث درباره موفقیت هری در بردن جام کوییدیچ شد. ساعت نه هاگرید آن‌ها را به قلعه رساند. وقتی وارد سالن عمومی شدند عده زیادی دور تابلو اعلانات جمع شده بودند. رون از بالای جمعیت سرک کشید تا تابلو را بخواند: - تعطیلات هفته بعد می‌تونیم به هاگزمید بریم. وقتی روی صندلی نشستند رون پرسید: می‌گی چیکار کنیم؟ هری به آرامی گفت: از قرار فلیچ هنوز اون راهی رو که به فروشگاه دوک‌های عسلی می‌ره نبسته... صدایی در گوش راست هری پیچید. هری برگشت و نگاهی به هرمیون انداخت که پشت میز کناری آن‌ها نشسته و پشت کوهی از کتاب پنهان شده بود: - هری... هری اگه دوباره بخوای به هاگزمید بری همه چی رو راجع به اون نقشه به پرفسور مک‌گونگال می‌گم. رون غرغرکنان به هری گفت: کسی حرفی زد هری؟ - رون چطور می‌تونی بگی اون با تو بیاد؟ بعد از اون وضعی که سیریوس بلک به سر تو آورد! منظورم اینه که من... هرمیون دهان باز کرد تا چیزی بگوید ولی کج‌پا با صدای فشی روی دامن او پرید. هرمیون با وحشت نگاهی به چهره رون انداخت. سپس از جا برخاست، کج‌پا را بغل کرد و به طرف خوابگاه دختران به راه افتاد. رون درست مثل این‌که اتفاقی نیفتاده باشد به هری گفت: - می‌خوای چیکار کنی... می‌دونی دفه آخری که رفتیم تو هیچ چی ندیدی... هنوز فروشگاه زونکو رو ندیدی! هری نگاهی به دور و برش انداخت. می‌خواست مطمئن شود که هرمیون صدایش را نمی‌شنود. - باشه، ولی این دفه شنل نامریی‌مو می‌پوشم. *** صبح روز شنبه هری شنل نامریی‌اش را داخل کیفش گذاشت. نقشه چپاولگر را در جیبش جا داد و به همراه سایرین برای خوردن صبحانه پایین رفت. هرمیون تمام مدت نگاه‌های مشکوکی به او می‌کرد و هری نگاهش را از او می‌دزدید. وقتی همه به طرف در خروجی هجوم بردند هری عمداً راه پله‌های مرمری را در پیش گرفت بالا رفت. هری خطاب به رون گفت: خداحافظ! وقتی برگشتی می‌بینمت! رون چشمکی زد و خندید. هری خود را به طبقه سوم رساند. نقشه چپاولگر را از جیبش بیرون کشید. پشت مجسمه ساحره یک چشم دولا شد و نقشه را صاف کرد. نقطه کوچکی به طرف او حرکت کرد. هری به دقت نوشته ریز آن را خواند: نویل لانگ‌باتم. هری به سرعت چوبدستی‌اش را بیرون کشید و زیر لب گفت: دی سندیوم. ضربه‌ای به مجسمه زد. ولی قبل از آن‌که وارد حفره شود سر و کله نویل پیدا شد. - هری! یادم نبود که تو هم اجازه نداری به هاگزمید بری! هری از مجسمه فاصله گرفت و نقشه را در جیبش گذاشت. - سلام نویل... برنامه‌ات چیه؟ نویل شانه‌اش را بالا انداخت: هیچی... می‌خوای با هم توپ ترقه‌ای بازی کنیم؟ - اِ... حالا نه... می‌خواستم یه سر به کتابخانه بزنم و مقاله خون‌آشام، پرفسور لوپین را بنویسم. نویل با خوشحالی گفت: منم باهات میام! منم اونو ننوشتم... - آه... یادم اومد. دیشب اونو نوشتم! صورت گرد نویل درخشید: عالی شد... پس می‌تونی کمکم کنی... من از موضوع مربوط به سیر سر درنمی‌آرم... باید اونو بخورن...؟ نویل حرفش را نیمه کاره گذاشت. به پشت سر هری نگاه کرد و زبانش بند آمد. او یک قدم عقب رفت و اسنیپ جلو آمد. نگاهی به هر دوی آن‌ها کرد و پرسید: این‌جا چه می‌کنین؟ چه جای عجیبی با هم قول و قرار گذاشتین؟ هری با نگرانی متوجه شد که چشمان شرور اسنیپ با سوء ظن به درهای ورودی و سپس به ساحره یک چشم خیره ماند. هری گفت: ما با هم قرار نذاشتیم... اتفاقی به هم خوردیم. اسنیپ گفت: واقعاً؟ تو معمولاً جاهای غیر منتظره پیدات می‌شه پاتر... البته بی‌دلیل هم نیست! زودتر به برج گریفندور برگردین... هری و نویل بدون آن‌که چیزی بگویند به راه افتادند وقتی به راهرو پیچیدند هری برگشت و نگاهی به پشت سرش انداخت: اسنیپ دستی به سر و کله ساحره یک چشم کشید و آن را دقیقاً امتحان کرد. هری اسم رمز را گفت و به اتفاق نویل از پشت تابلوی بانوی چاق گذشتن. بعد وانمود کرد که مقاله خون آشام را جا گذاشته و دوباره برگشت. به دور از چشم غول‌های نگهبان نقشه را باز کرد و آن را نزدیک چشم‌هایش گرفت. طبقه سوم کاملاً خلوت بود. هری با دقت نگاه کرد و نفس راحتی کشید: نقطه کوچک نشان می‌داد که سوروس اسنیپ به دفتر کارش برگشته است. هری به سرعت خود را به مجسمه یک چشم رساند. در مخفی روی قوز مجسمه را باز کرد و داخل آن شد. از سرسره سنگی لیز خورد و کیفش را از انتهای سرسره برداشت. نقشه چپاولگر را محو کرد و به سرعت راه افتاد. *** هری که خود را درون شنل نامرئی‌اش پنهان کرده بود از فروشگاه دوک‌های عسلی بیرون آمد و زیر آفتاب درخشان خود را به رون رساند. - منم... رون به آرامی گفت: چرا این‌قدر معطل کردی؟ - گیر اسنیپ افتادم... آن‌ها در طول خیابان راه افتادند رون زیر لب گفت: - کجایی... همین دور و بری؟ چه‌قدر ناجوره که نمی‌بینمت... آن‌ها به طرف اداره پست پیش رفتند. رون نرخ جغدهایی را که به مصر پرواز می‌کردند پرسید تا هری در این فرصت بتواند به دور و برش نگاهی بیندازد. حدود سیصد جغد مقابلشان نشسته بود و هوهو می‌کردند. از جغدهای بزرگ خاکستری گرفته تا جغدهای کوچک (برای پست‌های داخلی). بعضی آن‌قدر کوچک بودند که کف دست هری جا می‌گرفتند. بعد از آن به سوی فروشگاه زونکو به راه افتادند. فروشگاه مملو از شاگردان بود و هری باید سخت مراقبت می‌کرد که به کسی تنه نزند و باعث وحشت آن‌ها نشود. انواع شوخی‌ها و تردستی‌ها در فروشگاه به چشم می‌خورد. چیزهایی که فرد و جرج حتی به خواب هم ندیده بودند. هری پچ‌پچ‌کنان به رون سفارش می‌داد و آهسته از زیر شنلش پول کف دست او می‌گذاشت. آن‌ها در شرایطی فروشگاه زونکو را ترک کردند که کیفشان به مراتب سبک‌تر از وقتی بود که وارد آن‌جا شده بودند. در عوض جیب‌هایشان پر از بمب کود حیوانی، آب نبات آروغ‌ساز، صابون تخم قورباغه و فنجانی بود که بینی را گاز می‌گرفت. هوا آن قدر لطیف و خنک بود که هیچ کدام نمی‌خواستند داخل فضای بسته شوند. به همین جهت از مقابل مهمان‌خانه سه دسته جارو رد شدند و از سربالایی که به طرف ساختمان فریاد آواره‌ها پیش می‌رفت، بالا رفتند. تعداد ارواح آن‌جا بیش از همه انگلستان بود. عمارت کمی بالاتر از بقیه ساختمان‌های دهکده قرار داشت. پنجره‌ها با الوارهای ضربدری شکل مسدود شده و محوطه نمناک آن مملو از گیاهان عظیم‌الجثه بود. نمای عمارت حتی در نور روز هم هراس‌انگیز بود. وقتی به نرده‌ها تکیه کردند و مشغول تماشای عمارت شدند رون گفت: حتی ارواح هاگوارتز هم از این‌جا می‌ترسن. من از نیک بی‌سر راجع به این‌جا پرسیدم، گفت روح‌های خشنی این‌جا زندگی می‌کنن. هیشکی نمی‌تونی وارد این‌جا بشه یه دفه فرد و جرج سعی کردن ولی تمامی درهای ورودی این‌جا بسته بودند... هری که به دلیل بالا آمدن از سربالایی گرمش شده بود، تصمیم گرفت شنلش را در بیاورد. ولی در این لحظه صدایی به گوششان رسید. کسی از آن سوی تپه رو به عمارت بالا می‌آمد. لحظات بعد سر و کله مالفوی پیدا شد و به دنبال او کراب و گویل درحالی‌که با هم حرف می‌زدند از راه رسیدند. - فکر می‌کنم این روزا یه جغد از طرف پدرم برسه، اون قراره تو جلسه محاکمه شرکت کنه و بگه که من نتونستم سه ماه با دستم کار کنم. کراب و گویل پوزخندی زدند. مالفوی گفت: - چه‌قدر دلم می‌خواست تو اون محاکمه بودم و می‌شنیدم که اون کودن پشمالو چه جوری از خودش دفاع می‌کنه. باور کنین این جونور هیچ خطری نداره آقا!، مطمئنم که اونا هیپوگریفو می‌کشن. چشم مالفوی ناگهان به رون افتاد. لبخند موذیانه‌ای روی صورت رنگ پریده‌اش آشکار شد. - این‌جا چیکار می‌کنی ویزلی؟ مالفوی نگاه به عمارت ویرانه پشت سر رون انداخت: - حتماً خیلی دلت می‌خواد این‌جا زندگی کنی ویزلی، مگه نه؟ یه اتاق مخصوص خودت داشته باشی. شنیدم خانواده‌ات توی یه اتاق می‌خوابن، درسته؟ هری دنباله ردای رون را کشید تا مانع از حمله او به مالفوی شود. بعد به آرامی گفت: به من واگذار کن رون... فرصت کاملاً مناسبی بود هری به آرامی از پشت مالفوی، کراب و گویل چرخید. خم شد و یک مشت گل و لجن از روی زمین برداشت. مالفوی خطاب به رون گفت: داشتیم راجع به دوستت حرف می‌زدیم، هاگریدو می‌گم. اون خیال داره به کمیته انهدام موجودات خطرناک چی بگه؟ فکر می‌کنی وقتی هیپوگیفش را اعدام کنن گریه‌اش بگیره... شلپ! به محض برخورد لجن به سر مالفوی، او تکانی خورد و مشتی گل و لجن از موهای بورش سرازیر شد. - چی بود؟ رون ناچار شد به میله‌ها تکیه کند تا از شدت خنده روی زمین نیفتد، مالفوی، کراب و گویل به طرز احمقانه‌ای دور خود می‌چرخیدند و به اطرافشان نگاه می‌کردند. مالفوی سعی می‌کرد موهایش را تمیز کند. - این دیگه چی بود؟ کی این‌کارو کرد؟ رون درست مثل این‌که راجع به موضوع پیش پا افتاده‌ای حرف بزند گفت: این‌جا ارواح زیادی زندگی می‌کنن، اینطور نیس؟ کراب و گویل ترسیده بودند. بازوهای کلفت و عضلانی‌شان به درد ارواح نمی‌خورد. مالفوی با نگرانی به اطرافش نگاه می‌کرد. هری آرام آرام در جاده پیش می‌رفت. چاله زیر پایش مملو از لجن بدبو و چسبنده ای بود. کاملاً مناسب. شلپ! این دفعه نوبت کراب و گویل بود. گویل از جا پرید. سعی کرد چشمان ریز و بی‌حالش را تمیز کند. مالفوی ضمن تمیز کردن صورتش به نقطه‌ای در دو متری هری اشاره نمود: از اون‌جا اومد... کراب که دستان درازش را مثل یک زامبی باز کرده بود جلو رفت. هری جاخالی داد. چوبی از زمین برداشت و آن را محکم پشت کراب فرود آورد. او دور خود چرخید تا ببیند چه کسی به او حمله کرده است. این منظره خنده بی‌صدای هری را دو برابر کرد. از آن‌جا که رون تنها کسی بود که آن‌جا حضور داشت او به طرف رون به راه افتاد ولی هری برایش جفت پا گرفت. کراب سکندری رفت و به زمین افتاد و پای سنگین و بدون قوسش به شنل هری گیر کرد. صدای پاره شدن چیزی به گوش هری رسید و طولی نکشید که کلاه شنل از صورتش فرو افتاد. مالفوی فریادکنان به صورت هری اشاره کرد: اَه... و لحظاتی بعد هر سه به سرعت از تپه پایین رفتند. هری با دیگر شنل را به تن کرد ولی آن چه نباید بشود شده بود. رون با درماندگی در اطرافش به جست‌وجو پرداخت تا بار دیگر هری را که ناپدید شده بود پیدا کند: بهتره فرار کنی! اگه مالفوی جریانو به کسی بگه... زودتر به قلعه برگرد... عجله کن... هری دوان دوان از تپه به سوی هاگزمید روان شد: - خداحافظ، بعداً می‌بینمت... ممکن بود مالفوی آن‌چه را دیده بود باور کند؟ کسی حرف او را باور می‌کرد؟ هیچ‌کس راجع به شنل نامرئی چیزی نمی‌دانست مگر دیوانه‌سازان. اگر مالفوی چیزی می‌گفت دامبلدور قطعاً جریان را می‌فهمید. هری احساس کرد معده‌اش آشوب است. او از طریق فروشگاه دوک‌های عسلی خود را به پله‌های زیرزمین رساند، از در مخفی رد شد، شنلش را در آورد و آن را زیر بغلش گرفت. و در طول راهرو شروع به دویدن کرد. اگر مالفوی زودتر برمی‌گشت، چه‌قدر طول می‌کشید تا یکی از اساتید را پیدا کنه؟ از بس دویده بود پهلوهایش درد گرفته بود. باید شنل را همان دور و بر جایی پنهان می‌کرد. اگر مالفوی جریان را به یکی از اساتید می‌گفت امکان داشت هری شنلش را از دست بدهد و واقعاً حیف بود. هری تمام راه را یک نفس دوید تا به سرسره سنگی رسید. شنلش را گوشه‌ای قایم کرد و با دستان عرق کرده که مرتب سُر می‌خورد کناره‌های سرسره را گرفت و بالا رفت. طولی نکشید که به قوزپشت ساحره یک چشم رسید. هری خود را از لابه‌لای در مخفی بیرون کشید و پایین پرید. به محض خروج از مجسمه صدای قدم‌هایی را که به او نزدیک می‌شد شنید. این اسنیپ بود. او به آرامی نزدیک هری رسید و درحالی‌که ردای سیاهش در هوا تاب می‌خورد مقابل هری ایستاد. - که این‌طور...؟ کاملاً معلوم بود که از این پیروزی به وجد آمده است. هری با وجود چهره عرق کرده و دستان گل‌آلود - که به سرعت در جیبش فرو برد - سعی کرد خود را بی‌گناه جلوه دهد. اسنیپ گفت: دنبال من بیا پاتر... هری به دنبال او از پله‌ها پایین رفت. آهسته و به دور از چشم اسنیپ دست‌های گل‌آلودش را با پشت ردایش پاک کرد. آن‌ها به طرف دخمه پیچیدند و سپس وارد اتاق اسنیپ شدند. هری قبلاً یک بار به این اتاق آمده و دچار دردسر شده بود. بر تعداد شیشه‌های حاوی مواد لزج و چسبناک داخل اتاق او اضافه شده بود. شیشه‌ها روی قفسه بالای میز اسنیپ به ردیف چیده شده بود و تابش شعله‌های آتش بخاری بر آن‌ها وحشت حاکم بر اتاق را چند برابر می‌کرد. اسنیپ گفت: - بشین... هری نشست و اسنیپ سرپا شروع به پرس‌وجو کرد: - آقای مالفوی همین چند دقیقه پیش به دیدن من آمد. اون درباره ماجرای عجیبی حرف می‌زد. هری جوابی نداد. - گفت که کنار عمارت فریاد آواره‌ها به رون برخورده که ظاهراً تنها بوده... هری باز هم ساکت ماند. - آقای مالفوی می‌گفت سرگرم صحبت با ویزلی بوده که یک تیکه گل و لجن به پشت سرش می‌خوره... فکر می‌کنی چطور یه همچین چیزی اتفاق افتاده؟ هری سعی کرد وانمود کند که متعجب شده است. - نمی‌دونم پرفسور... اسنیپ نگاهش را به هری دوخت. درست مثل این بود که هری به چشمان یک هیپوگریف نگاه می‌کند. او حداکثر تلاشش را به کار برد تا پلک نزند. - بعد چیز عجیب و غریبی جلوی چشمان مالفوی ظاهر می‌شه... می‌تونی حدس بزنی چی بوده پاتر؟ هری سعی داشت بی‌گناه و در عین حال کنجکاو جلوه کند. - نه... - سر تو بوده پاتر... که در هوا شناور بوده... هری جواب داد: - اگه اون چیزای این جوری می‌بینه، بهتره سری به مادام پامفری بزنه... اسنیپ به آرامی گفت: سر تو، تو هاگزمید چه کار می‌کرده پاتر؟ می‌دونی که نه سرت و نه هیچ کدوم از اعضای بدنت اجازه ندارن به هاگزمید برن؟ هری هم چنان سعی داشت چهره‌ای معصوم و شجاع به خود بگیرد: - می‌دونم... به‌نظرم میاد مالفوی دچار توهم... اسنیپ غرشی کرد: مالفوی دچار توهم نشده... او خم شد دستانش را روی دسته صندلی هری گذاشت، صورتش تنها سی سانت با صورت هری فاصله داشت: - اگر سرت تو هاگزمید بوده، پس بقیه بدنت کجا بود؟ هری پاسخ داد: - من همان‌طور که شما گفتین به برج گریفندور رفتم. - کسی هست که اینو تأیید کنه؟ هری حرفی نزد. دهان اسنیپ به لبخند وحشتناکی گشوده شد. اسنیپ بار دیگر صاف شد: بله... مأمورهای وزارت سحر و جادو اون پایین جمع شدن که هری پاتر معروف رو از چنگ سیریوس بلک نجات بدن ولی هری پاتر معروف قانون خودش را اجرا می‌کنه، این مردم عادی هستن که باید نگران سلامتی اون باشن! هری پاتر هر جایی که دلش می‌خواد می‌ره توجهی به عواقبش هم نداره... هری هم چنان سکوت کرد. اسنیپ می‌خواست او را وادار به اعتراف کند ولی هری می‌دانست که اسنیپ در حال حاضر دلیلی علیه او ندارد. چشمان اسنیپ برقی زد: چه‌قدر به پدرت شباهت داری هری، اون هم فوق‌العاده مغرور بود. یک موفقیت کوچک تو مسابقه کوییدیچ کافی بود که خودشو یک سر و گردن از ما بالاتر بگیره. دوستا و هواداراش دوره‌اش می‌کردن و اونم با افاده این‌ور و آن‌ور می‌رفت. شباهت شما دو تا به هم خیلی عجیبه... هری نتوانست خودش را نگه دارد: - پدرم افاده نمی‌فروخت... من هم همین طور. اسنیپ با بدجنسی ادامه داد: پدرت هم زیاد به مقررات پابند نبود. قانون فقط مال آدمای زیر دست بود نه برندگان جام کوییدیچ! اون به خودش خیلی می‌بالید. هری از جا برخاست. از زمان ترک پریوت درایو یادش نمی‌آمد این‌طور خشمگین شده باشد. او حتی به چهره خشمگین و چشمان اسنیپ توجهی نکرد: - خفه شو! - به من چی گفتی پاتر. هری فریاد کشید: - گفتم خفه شو، پشت سر پدرم حرف نزن. من حقیقت رو می‌دونم... خب؟ اون زندگی تو رو نجات داد! دامبلدور همه چی رو به من گفته...! اگه پدرم نبود تو الآن این‌جا نبودی...! رنگ از چهره اسنیپ پرید: - جناب مدیر به تو نگفته که پدرت در چه شرایطی زندگی منو نجات داد؟ شاید فکر می‌کرد گفتن جزئیات ممکنه زیاد جالب نباشه؟ هری لبانش را گزید او نمی‌دانست چه اتفاق افتاده و نمی‌خواست بداند، اما اسنیپ خیال داشت همه چیز را بگوید. - دلم نمی‌خواد تصور غلطی از پدرت توی ذهنت بمونه پاتر... لبخند ترسناکی گوشه لبان اسنیپ نشست: فکر می‌کردی اون یک قهرمانه؟ بذار تو رو از اشتباه در بیارم. پدر تو و دوستانش به خیال خودشون شوخی می‌کردن، ولی اگه پدرت در آخرین لحظه منصرف نشده بود من مرده بودم. این هیچ ربطی به شجاعت اون نداشت. اون با نجات من در واقع خودشو نجات داد. اگه شوخی‌شون جنبه جدی پیدا می‌کرد اون از هاگوارتز اخراج می‌شد. دندان‌های زرد اسنیپ ناگهان نمایان شد و او با عصبانیت گفت: - جیب‌هاتو خالی کن پاتر! جیب‌هاتو خالی کن... وگرنه مستقیم می‌برمت پیش مدیر... عجله کن! هری با ترس و لرز جیب‌هایش را خالی کرد. اسنيپ شوخی‌های فروشگاه زونکو و نقشه چپاولگر را ديد. هری گفت: رون اونارو به من داده... دفعه قبل که به هاگزمید رفته بود اینارو برای من آورد. در این حال زیر لب دعا دعا می‌کرد که قبل از اسنیپ، رون را ببیند. - واقعاً؟ از اون موقع تا حالا اونا رو نگه داشتی. چه‌قدر جالب. این چیه؟ اسنیپ نقشه را در دست گرفت. هری تمام تلاشش را به کار برد تا چهره بی‌تفاوتی به خود بگیرد. شانه‌اش را بالا انداخت و گفت: یه تکه کاغذ پوستی. اسنیپ آن را پشت و رو کرد. نگاهی به هری انداخت: - مطمئنم که به این کاغذ احتیاجی نداری. چطوره بندازمش توی آتیش؟ او به طرف بخاری رفت. هری به سرعت گفت: نه! اسنیپ که پره‌های بینی‌اش می‌لرزید گفت: اینم آقای ویزلی هدیه داده؟ یا چیز دیگه‌ایه؟ مثلا یه برنامه که با مرکب نامرئی نوشته شده. یا مثلا راهنمای رفتن به هاگزمید بدون عبور از جلوی دیوانه‌سازها؟ هری پلکی زد. چشمان اسنیپ درخشید. - صبر کن ببینم... صبر کن... اسنیپ چوبدستی‌اش را بیرون کشید. ضربه‌ای به نقشه زد و گفت: رازتو فاش کن. اتفاقی نیفتاد. هری برای جلوگیری از لرزش دست‌هایش آن‌ها را پشت هم فشرد. اسنیپ با شدت به نقشه کوبید: خودتو نشون بده! اما نقشه هم چنان سفید ماند. هری نفس راحتی کشید. بار دیگر اسنیپ با چوبدستی‌اش به نقشه کوبید: پرفسور سوروس اسنیپ استاد این مدرسه داره بهت دستور می‌ده که اطلاعات رو آشکار کنی. در این لحظه درست مثل این‌که دستی نامریی مشغول نوشتن بود. کلمات زیر روی سطح صاف نقشه آشکار شد: آقای مهتابی احترامات خود را به پرفسور اسنیپ تقدیم می‌دارد و خواهش می‌کند با دماغ گنده‌اش از فضولی در کار دیگران دست بردارد! اسنیپ خشکش زد. هری با چهره بهت‌زده به نوشته نگاه کرد. نقشه هنوز دست بردار نبود. به تدریج نوشته‌های بیشتری ظاهر می‌شد. آقای تیزچنگ با نظر آقای مهتابی موافقه و مایله اضافه کنه که پرفسور اسنیپ یک ابله بدترکیبه. اگر شرایط آن قدر جدی نبود هری می‌خواست قهقهه سر دهد. آقای نمد پا مایل است تعجب خود را از این‌که دلقکی مثل شما استاد شده ابراز کند! هری از وحشت چشمانش را بست. وقتی دوباره چشمانش را باز کرد کلمات زیر روی نقشه دیده می‌شد: آقای دم دار برای پرفسور اسنیپ روز خوبی آرزو داره و به اون توصیه می‌کنه که به موهایش لجن بماله. هری منتظر بود با یک ضربه مشت به زمین بیفتد. اسنیپ به نرمی گفت: که این‌طور... حالا همه چی معلوم می‌شه... او به سوی بخاری دیواری پیش رفت. از درون یک شیشه مشتی پودر برداشت و داخل آتش ریخت. سپس رو به آتش کرد و گفت: لوپین! می‌خوام باهات حرف بزنم! هری گیج و منگ به آتش خیره ماند شکل بزرگی در آن آشکار شد که به سرعت می‌چرخید. دقایقی بعد پرفسور لوپین از درون بخاری بیرون آمد و خاکستر را از ردای کهنه‌اش پاک کرد. لوپین به آرامی گفت: منو صدا کردی سوروس؟ - البته... اسنیپ به شدت خشمگین بود. او به طرف میز برگشت: - من از پاتر خواستم محتویات جیبش رو خالی کنه... این نقشه هم همراهش بود. اسنیپ به نقشه ای اشاره کرد که نوشته‌های آقایان مهتابی نمد پا، تیزچنگ، دم دار روی آن می‌درخشید. لوپین حالت عجیبی به خود گرفت - خوب؟ لوپین مرتب به نقشه نگاه می‌کرد. هری به‌نظرش می‌رسید که لوپین در حال فکر کردن است. اسنیپ دوباره گفت: خوب... این کاغذ پوستی پر از جادوی سیاهه... این جزو تخصص‌های توئه... لوپین فکر می‌کنی هری اینو از کجا آورده؟ لوپین نگاهی به نقشه انداخت و از گوشه چشم به هری فهماند که در این مورد اظهارنظری نکند. او به آرامی تکرار کرد: پر از جادوی سیاه... واقعاً این‌طور فکر می‌کنی سوروس به‌نظر می‌یاد یه ورق پوستیه که به کسی که سعی می‌کنه اونو بخونه توهین می‌کنه... بچه‌گانه است، ولی خطرناک نیس... فکر می‌کنم هری اونو از فروشگاه وسایل شوخی خریده... صورت اسنیپ از خشم منقبض شده بود: واقعاً... فکر می‌کنی فروشگاه وسایل شوخی یه همچین چیزایی داره؟ فکر نمی‌کنی ممکنه مستقیماً از تولید کنندگانش خریده باشه؟ هری نمی‌دانست اسنیپ درباره چه چیزی حرف می‌زند. از قرار لوپین هم از حرف‌های او سر در نمی‌آورد. - یعنی از آقای دُم دار یا یکی از اونا؟ هری تو هیچ کدوم از این‌ها رو می‌شناسی؟ هری به سرعت جواب داد: نه. لوپین رو به اسنیپ کرد: می‌بینی سوروس... به‌نظرم میاد محصولات فروشگاه زونکوست. درست در همین لحظه رون نفس زنان از در وارد شد. مقابل میز اسنیپ ایستاد. و دستش را روی قفسه سینه‌اش گذاشت و به سختی گفت: من - اونو- به- هری- دادم - چند سال قبل- اونو - از زونکو - خریدم. لوپین گفت: بسیار خوب. او دستانش را به هم کوبید و با خوشحالی به اطراف نگاه کرد: خوب مث این‌که همه چیز معلوم شد سوروس من اینو با خودم می‌برم اشکالی که نداره؟ او نقشه را تا کرد و آن را داخل ردایش گذاشت: هری، رون بیایین برای مقاله خون آشام دنبال یه لغت می‌گردم. معذرت می‌خوام سوروس. وقت خروج از اتاق هری جرأت نکرد به صورت اسنیپ نگاه کند. او به اتفاق رون و لوپین به طرف سرسرای ورودی به راه افتادند. هری رو به لوپین کرد: - پرفسور... من... لوپین با بی‌حوصلگی گفت: هیچ توضیحی نمی‌خوام بشنوم... بعد نگاهی به سرسرای خلوت انداخت و صدایش را پایین آورد: - می‌دونم که آقای فلیچ چند سال پیش از این نقشه رو مصادره کرده بود. بله می‌دونم این یه نقشه هست. رون و هری با شگفتی به هم نگاه کردند: ولی من اصلاً نمی‌خوام بدونم چطور به دست تو رسیده... با وجود این تعجب می‌کنم چرا اونو تحویل مدرسه ندادین. به خصوص بعد از اون چیزی که دفعه پیش اتفاق افتاد. می‌دونین که بی‌توجهی یکی از شاگردها در مورد قلعه چه دردسری به بار آورد... دیگه نمی‌تونم اونو به تو برگردونم هری... هری انتظار چنین چیزی را داشت و آن قدر دلش می‌خواست جواب سؤالش را بداند که هیچ اعتراضی نکرد. - چرا اسنیپ گفت من اینو از تولیدکننده‌ها گرفتم... لوپین کمی فکرکرد: چون... چون طراحان این نقشه می‌خواستن شمارو وسوسه کنن از مدرسه بیرون برین... این‌کار به‌نظرشون خیلی جالب میاد... هری پرسید: اونا رو می‌شناسین؟ لوپین با لحن تندی گفت: دیدمشون. این بار برخوردش با هری از همیشه جدی‌تر بود: - از من توقع نداشته باش که یه دفه دیگر بیام و ازت حمایت کنم. نمی‌خوام از سیریوس بلک بترسونمت ولی فکر می‌کردم با چیزهایی که راجع به دیوانه‌سازها می‌شنوی ممکنه محتاط‌تر بشی. پدر و مادرت زندگی‌شون رو از دست دادن تا تو زنده بمونی... هری... حالا تو فداکاری اونا رو برای رسیدن به یه مشت وسایل شوخی جادویی ندیده می‌گیری. لوپین از هری جدا شد و او را در شرایطی به مراتب بدتر از آن‌چه که در دفتر اسنیپ داشت به جا گذاشت. هری و رون به آرامی پله‌های مرمری را بالا رفتند. به محض عبور از کنار ساحره یک چشم هری به یاد شنل نامریی افتاد - گرچه شنل همانجا بود ولی هری جرأت نمی‌کرد دنبالش برود. رون بی‌مقدمه گفت: تقصیر من بود... هری... من وادارت کردم که بیای... حق با لوپینه... من احمق بودم. ما نباید این کارو می‌کردیم. او حرفش را کوتاه کرد. آن‌ها وارد راهرویی شدند که غول‌های نگهبان در آن قدم می‌زدند. هرمیون به طرف آن‌ها آمد با یک نگاه به چهره‌اش هری فهمید که او در جریان همه اتفاقات قرار گرفته است. قلبش به تپش افتاد. آیا او جریان را به پرفسور مک‌گونگال گفته بود؟ وقتی هرمیون در مقابل آن‌ها ایستاد، رون با خشونت گفت: اومدی خوشحالیتو نشون بدی یا خیال داری مارو لو بدی؟ هرمیون نامه ای را که در دست داشت به آن‌ها نشان داد و با لب‌هایی که می‌لرزید گفت: هیچ کدوم، فکر کردم شاید بد نباشه بدونین هاگرید در جریان دادرسی محکوم شده. قراره باک‌بیک رو اعدام کنن! ‏ فصل پانزدهم‏ مسابقه نهایی کوییدیچ هرمیون نامه را به آن‌ها نشان داد: - اون... اون... اینو برام فرستاده... هری نامه را گرفت. کاغذ نامه مرطوب بود. قطرات درشت اشک بر روی آن چکیده و باعث شده بود مرکب‌ها پخش شود. به همین جهت خواندن نامه بسیار دشوار بود: ‏ هرمیون عزیز: ما شکست خوردیم... اونا به من اجازه دادن تا وقتی تاریخ اعدام معلوم بشه باک‌بیک رو تو هاگوارتز نگه دارم... بیکی از لندن خیلی خوشش اومده... هیچ‌وقت کمک‌های تو رو فراموش نمی‌کنم. هاگرید هری گفت: اونا نمی‌تونن همچین کاری بکنن... نمی‌تونن... باک‌بیک که خطرناک نیس... هرمیون ضمن پاک کردن اشک‌هایش گفت: پدر مالفوی کمیته رو وادار کرده این حکمو بده، می‌دونین که اون چه موجودیه... اون، یه مشت پیرمرد احمق هم زود ترسیدن... هاگرید درخواست تجدید نظر کرده... ولی من که فکر نمی‌کنم به جایی برسه. هیچ چی عوض نمی‌شه. رون با عصبانیت گفت: چرا می‌شه. این دفه دیگه مجبور نیستی تنهایی همه کارها رو بکنی. من کمکت می‌کنم... - اوه رون! هرمیون دستانش را دور گردن رون حلقه زد و گریه‌کنان گفت: - واقعاً برای خال‌خالی متأسفم رون. رون با آرامش گفت: ولش کن... دیگه پیر شده بود... یه حیوون به درد نخور... شاید ندونی ولی قراره پدر و مادرم این روزا برام یه جغد بفرستن. *** با تدابیر امنیتی که بعد از حمله دوم بلک در قلعه برقرار شده بود. برای هری، رون و هرمیون ممکن نبود شب‌ها سراغ هاگرید بروند و با او دیدار کنند. تنها فرصتی که برای حرف زدن با او داشتند سر کلاس مراقبت از موجودات جادویی بود. به‌نظر می‌رسید این حکم تأثیر بدی روی هاگرید به جا گذاشته بود: همه‌اش تقصیر من بود انگار زبونم لال شده بود. اونا با ردای سیاه دور تا دور نشسته بودن. یادداشت‌هام مرتب از دستم می‌افتاد و تمام اون تاریخ‌هایی رو که هرمیون برام پیدا کرده بود فراموش می‌کردم. بعد مالفوی بلند شد. چند کلمه حرف زد و اعضای کمیته هم درست همون کاری رو کردن که اون خواسته بود. رون با عصبانیت گفت: هنوز تجدید نظر مونده... نا امید نشو. برای اون تلاش می‌کنیم. آن‌ها با بقیه شاگردان به طرف قلعه راه افتادند. کمی جلوتر مالفوی، کراب و گویل در حرکت بودند و پوزخند می‌زدند. وقتی مقابل پله‌های قلعه رسیدند هاگرید با لحن اندوهگینی گفت: فایده‌ای نداره رون. اون کمیته جورش با مالفوی جوره... فقط می‌خوام کاری کنم که آخرین روزهای زندگی بیکی بهش خوش بگذره... اینو بهش مدیونم... هاگرید به طرف کلبه‌اش به راه افتاد. درحالی‌که صورتش را درون دستمالش فرو برده بود و اشک می‌ریخت. مالفوی، کراب و گویل پشت در قلعه ایستاده بودند و به حرف‌های آن‌ها گوش می‌کردند. مالفوی گفت: نیگاش کن... تا به حال یه همچین آدم بدبختی دیده بودین... اسمش هم اینه که استاد ماست! رون و هری با عصبانیت به طرف مالفوی پیش رفتند ولی هرمیون زودتر خود را به مالفوی رساند. شترق! او با حداکثر توانایی‌اش سیلی محکمی به گوش مالفوی زد. مالفوی تلوتلو خورد. هری، رون، کراب و گویل با حیرت به هرمیون نگاه کردند. او دستش را بار دیگر بالا برد: - چطور جرأت کردی به هاگرید بگی بدبخت؟ تو کثافت پست! رون با صدای ضعیفی گفت: هرمیون. و سعی کرد دست او را بگیرد. - برو کنار رون! هرمیون چوبدستی‌اش را بیرون کشید. مالفوی یک قدم عقب رفت. کراب و گویل با سردرگمی منتظر دستورات بودند. مالفوی زیر لب گفت: بیاین بریم! به فاصله کوتاهی هر سه وارد راهرویی شدند که به طرف دخمه می‌رفت. رون با تعجب و خوشحالی گفت: - هرمیون! هرمیون با صدایی لرزان گفت: هری باید حتماً تو فینال کوییدیچ ازش ببری، اصلاً نمی‌تونم تحمل کنم اسلیترین‌ها برنده بشن! رون که هنوز متعجب بود رو به هرمیون گفت: الآن کلاس سحر و جادو شروع می‌شه... بهتره عجله کنیم. آن‌ها با عجله از پله‌های مرمری بالا رفتند تا خود را به کلاس پرفسور فلیت ویک برسانند. وقتی هری در را باز کرد پرفسور فلیت‌ویک سرزنش‌کنان گفت: دیر کردین بچه‌ها... زودتر بیاین. چوبدستی‌هاتونو بیرون بکشین. امروز با طلسم شادی تمرین می‌کنیم. قبلاً به دو گروه تقسیم شدیم. هری و رون با عجله خود را پشت میزشان رساندند و کیف‌هایشان را باز کردند. رون پشت سرش را نگاه کرد: - هرمیون کجا موند؟ هرمیون داخل کلاس نشده بود. در صورتی که وقتی وارد کلاس می‌شد او کنارش بود. هری به رون خیره ماند: تعجبه! شاید دستشویی یا جایی رفته؟ ولی هرمیون تا آخر کلاس پیدایش نشد.‏ وقتی کلاس تعطیل شد همه برای خوردن ناهار به راه افتادند. همه شاد و خوشحال بودند. طلسم شادی‌بخش حس خوبی در آن‌ها به وجود آورده بود. رون گفت: اگه هرمیون اومده بود می‌تونست یه طلسم شادی برای خودش تهیه کنه... هرمیون حتی سر ناهار هم نیامد. وقتی آن‌ها دسر سیب‌شان را خوردند و اثر طلسم شادی به تدریج کم‌تر شد هر دو نگران هرمیون شدند. سر راهشان به برج گریفندور، رون با نگرانی پرسید: نکنه مالفوی بلایی سرش آورده باشه؟ آن‌ها از مقابل غول‌های نگهبان گذشتند. اسم رمز را به بانوی چاق گفتند. (فلیبرتی جیبت) و از حفره پشت تابلو وارد سالن عمومی شدند. هرمیون سرش را روی کتاب ریاضی جادویی گذاشته و همان‌طور نشسته به خواب رفته بود. آن‌ها روی صندلی کناری نشستند. هری او را تکان داد تا بیدار شود. هرمیون بلافاصله از خواب پرید و با وحشت به اطرافش نگاه کرد: چیـ... چیه؟ وقت رفتنه؟ چه... چه کلاسی داریم...؟ هری گفت: کلاس پیشگویی، ولی هنوز بیست دقیقه وقت داریم... چرا سر کلاس طلسم شادی نیومدی؟ هرمیون جیغ کوتاهی کشید: اوه... نه! پاک یادم رفته بود! - ولی چطور ممکنه یادت رفته باشه. تو تا دم کلاس با ما اومدی! هرمیون گفت: باور نمی‌کنم... پرفسور فلیت‌ویک عصبانی نشد؟ تقصیر مالفوی بود من همه حواسم به اون بود! رون نگاهی به کتاب قطور ریاضی جادویی که هرمیون از آن به عنوان بالش استفاده کرده بود. انداخت: می‌دونی چیه هرمیون؟ فکر کنم داری از پای در میای... خیلی از خودت کار می‌کشی. هرمیون موهایش را از مقابل چشمانش کنار زد و به دنبال کیفش گشت: - نه... نه من اشتباه کردم همین! بهتره برم پرفسور فلیت‌ویک رو ببینم و ازش معذرت بخوام، شما رو تو کلاس پیشگویی می‌بینم! هرمیون بیست دقیقه بعد پای پله کلاس پرفسور تریلاونی به آن‌ها ملحق شد. درحالی‌که سخت آشفته به‌نظر می‌رسید. - باورم نمی‌شه که کلاس طلسم شادی رو فراموش کردم. می‌ترسم جزو سؤالات امتحانی باشه. پرفسور فلیت‌ویک گفت ممکنه این‌طور باشه! آن‌ها به اتفاق هم از پله‌ها وارد برج خفه و دم کرده شدند. روی هر یک از میزهای کوچک یک گوی بلورین قرار داشت که لکه‌های سفید رنگی روی آن‌ها دیده می‌شد. هری، رون و هرمیون به اتفاق پشت یک میز قراضه نشستند. رون نگاهی به اطراف انداخت تا مبادا پرفسور تریلاونی آن دور و بر باشد و بعد زیر لب گفت: فکر می‌کردم ترم بعد دسر گوی بلورین داریم. هری جواب داد: غرغر نکن... این نشون می‌ده که ما درس کف بینی رو تموم کردیم. از فکر این‌که اون هر بار با دیدن کف دست من حالش دگرگون می‌شد دیگه حالم بهم می‌خوره. صدای آشنا و مرموز پرفسور تریلاونی از تاریکی به گوش رسید. - روز همگی به‌خیر! در چهره پراوتی و لاوندر که از انعکاس نور گوی‌های بلورین روشن شده بود شور و هیجان موج می‌زد. پرفسور تریلاونی پشت به بخاری دیواری نشست. نگاهی به اطراف انداخت و گفت: تصمیم گرفتم این درس را زودتر شروع کنم. تقدیر به من می‌گه که امتحانات ماه ژوئن شما شامل درس گوی بلورین هم خواهد بود و دلم می‌خواد شما به قدر کافی تمرین کرده باشین. هرمیون با خرسندی گفت: - تقدیر بهش گفته... مگه کی این سؤال‌ها رو طرح می‌کنه؟ خودش! چه پیشگویی فوق‌العاده‌ای! معلوم نبود پرفسور تریلاونی این حرف‌ها را شنید یا نه، چون چهره‌اش در تاریکی پنهان بود. او به حرف‌هایش ادامه داد، چنان که گویی چیزی نشنیده است: مطالعه گوی بلورین هنر ظریفیه... از شما انتظار ندارم تو اولین جلسه بتونین در اعماق گوی بلورین چیزی رو تشخیص بدین. اول با آرام کردن ذهن هشیار و چشم بیرونی شروع می‌کنیم - رون سعی کرد به زور جلوی خنده‌اش را بگیرد - این‌کار برای تقویت و روشنایی چشم دل و فوق هشیار لازمه اگه خیلی شانس بیاریم شاید یکی از شما قبل از تموم شدن کلاس بتونه چیزی ببینه. بدین ترتیب آن‌ها کار خود را آغاز کردند. هری به شدت احساس حماقت می‌کرد: به گوی بلورین خیره مانده بود و سعی می‌کرد ذهن خود را از این فکر چه کار احمقانه‌ای خالی کند. ولی تمرکز ممکن نبود چون رون چند وقت یک بار زیر لب می‌خندید و هرمیون هم مرتب غر می‌زد. بعد از یک ربع ساعت خیره ماندن به گوی بلورین، هری از آن دو پرسید: - چیزی هم دیدین؟ رون گفت: آره... این جای میز سوخته... یه کسی شمعشو انداخته این رو! هرمیون زیر لب گفت: چه وقت تلف کردنی، می‌تونستم به جای این یه کار مفیدتری انجام بدم. می‌تونستم به کلاس طلسم شادی برسم... پرفسور تریلاونی از کنار آن‌ها گذشت و گفت: کی می‌خواد برای خوندن نشانه‌های گوی کمکش کنم؟ رون زیر لب گفت: من کمک لازم ندارم. معلومه که معنی‌اش چیه. امشب هوا مه آلوده. هری و هرمیون بی‌اختیار خندیدند. همه سرشان را به طرف آن‌ها چرخاندند. پراوتی و لاوندر دلخور به‌نظر می‌رسیدند. پرفسور تریلاونی گفت: دیگه کافیه! شما ارتعاشات غیبگویی رو مختل می‌کنین بعد به طرف میز آن‌ها آمده و به گوی آن‌ها نگاه کرد. قلب هری از جا کنده شد. او می‌دانست چه اتفاقی خواهد افتاد. پرفسور تریلاونی صورتش را به گوی نزدیک کرد. نور گوی بلورین در شیشه‌های عینکش انعکاس یافت. زیر لب گفت: یه چیز داره تکون می‌خوره... چی ممکنه باشه؟ هری حاضر بود تمام دارایی، حتی سر جاروی شهاب آسمانی شرط ببندد که پرفسور نظر خوبی ندارد. پرفسور تریلاونی نفس عمیقی کشید. بعد به هری خیره شد: عزیزم این جاست. از همیشه واضح‌تره... داره به طرفت میاد... به تدریج بهت نزدیک می‌شه... طا... هرمیون با صدای بلند گفت: اوه... تو رو به خدا... بازم اون طالع نحس مسخره...! پرفسور تریلاونی چشمان درشتش را به چهره هرمیون دوخت. پراوتی در گوش لاوندر چیز گفت و هر دوی آن‌ها هم به هرمیون خیره شدند. پرفسور تریلاونی بلند شد و با لحن خشمگینی او را مخاطب قرار داد: - متأسفم باید بهت بگم عزیزم از همون لحظه‌ای که وارد کلاس شدی معلوم بود که در زمینه هنر اصیل پیشگویی هیچ استعدادی نداری... من یادم نمیاد که هیچ‌وقت شاگردی به بی‌استعدادی تو داشتم... برای لحظاتی سکوت برقرار شد... تا آن‌که... هرمیون ناگهان از جا برخاست. کتاب روشنایی آینده را داخل کیفش گذاشت و با چنان سرعتی آن را سر دوشش انداخت که چیزی نمانده بود رون را از روی صندلی به زمین بیفتد. - باشه...! باشه...! دیگه سر این کلاس نمیام! من رفتم! در مقابل چشمان حیرت‌زده همه هرمیون خود را به دریچه کلاس رساند. آن را باز کرد و از پله‌ها پایین رفت. چند دقیقه‌ای طول کشید تا کلاس وضعیت عادی خود را پیدا کرد. پرفسور تریلاونی انگار موضوع طالع نحس را فراموش کرد. شالش را محکم دور بدنش پیچید و به سرعت از کنار هری و رون دور شد. لاوندر ناگهان گفت: اوووو... حالا یادم اومد... شما رفتن اونو پیشگویی کرده بودین پرفسور... مگه نه؟ شما خیلی وقت پیش گفتین، دور و بر عید پاک یکی از شما برای همیشه ما رو ترک می‌کنه! پرفسور تریلاونی لبخندی به او زد: - بله عزیزم... می‌دونستم که دوشیزه گرنجر ما رو ترک می‌کنه. آدم آرزو می‌کنه که کاش نشانه‌ها رو اشتباه دیده باشه... چشم دل گاهی می‌تونه کسالت‌آور باشه... می‌دونی. لاوندر و پراوتی به شدت تحت تأثیر قرار گرفته بودند، خود را کنار کشیدند تا پرفسور تریلاونی بتواند سر میز آن‌ها بنشیند. رون رو به هری کرد: هرمیون چه روز بدي داشت... مگه نه؟ - آره... هری به گوی بلورین نگاه کرد ولی به جز آن لکه‌های سیاه چیز دیگری ندید. آیا پرفسور تریلاونی واقعاً طالع نحس را دیده بود؟ یعنی دوباره آن را می‌دید؟ تنها چیزی که ممکن بود پیش بیاید یک حادثه مرگبار در طول مسابقه فینال کوییدیچ بود که به تدریج نزدیک می‌شد. *** تعطیلات عید پاک به هیچ وجه فرصتی برای استراحت نبود. سال سومی‌ها هیچ‌وقت آن قدر تکالیف نداشتند. نویل لانگ‌باتم وقت نداشت سرش را بخاراند. بقیه هم دست کمی از او نداشتند. سیموس فینیگان در اتاق عمومی غرغرکنان گفت: - اینم شد تعطیلات! تا شروع امتحانات که خیلی مونده. پس این مسخره‌بازی‌ها چیه؟ ولی هیچ‌کس به قدر هرمیون کار نداشت. حتی بدون کلاس پیشگویی باز هم او بیش از همه درس داشت. هرمیون آخرین کسی بود که شب‌ها سالن عمومی را ترک می‌کرد و صبح‌ها اول وقت در کتابخانه حاضر می‌شد. مثل پرفسور لوپین زیر چشمانش گود افتاده بود و با کوچک‌ترین چیزی به گریه می‌افتاد. رون مسئولیت تجدید نظر باک‌بیک را بر عهده گرفته بود. وقتی هم تکالیفش تمام می‌شد، کتاب‌های بزرگ و قطوری مثل روان شناسی هیپوگریف‌ها یا خشونت هیپوگریف‌ها را زیر و رو و مطالعه می‌کرد. او چنان غرق کارهایش بود که حتی جریان کج‌پا را فراموش کرده بود. در این حال هری ضمن انجام تکالیف، ناچار بود به تمرین کوییدیچ بپردازد. جلسات تشریحی وود تمام وقت او را می‌گرفت. قرار بود مسابقه بین دو گروه گریفندور و اسلیترین‌ها در اولین شنبه پس از تعطیلات عید پاک برگزار شود. اسلیترین‌ها با دویست امتیاز در صدر جدول قرار داشتند. این بدین معنی بود(وود مرتب موضوع را یادآوری می‌کرد)که آن‌ها باید امتیاز بالایی می‌آوردند تا موفق به بردن جام می‌شدند. به عبارت دیگر بار اصلی مسابقه بر دوش هری بود زیرا گرفتن توپ طلایی صد و پنجاه امتیاز نصیب آن‌ها می‌کرد. وود مرتب به او یاد آوری می‌کرد: تو فقط وقتی باید دنبال توپ بری که امتیاز ما بیش از پنجاه باشد. و گر نه ما برنده مسابقه می‌شیم بدون این‌که جام را به دست بیاریم... فهمیدی... آره؟ فقط در صورتی باید دنبال توپ طلایی بری که ما... هری فریاد زد: فهمیدم الیور! تمامی عمارت گریفندور تحت تأثیر مسابقه آینده بود. گریفندور از دوران درخشان چارلی ویزلی (دومین برادر بزرگ رون) در سمت جست‌وجوگر، برنده جام کوییدیچ نشده بود. ولی شک داشت هیچ‌کس حتی وود هم به قدر خود او علاقه مند به پیروزی باشد. دشمنی بین هری و مالفوی حالا در بالاترین حد خود قرار داشت. مالفوی هنوز جریان گل آلود شدن در هاگزمید را فراموش نکرده بود و از این عصبانی بود که هری توانسته بود به نوعی از مهلکه بگریزد. هری متقابلاً خرابکاری مالفوی در مسابقه بین تیم آن‌ها با ریونکلا را به یاد داشت، ولی از آن مهم‌تر ماجرای باک‌بیک بود که مانع از آن می‌شد که هری، مالفوی را جلوی چشم همه کتک بزند. هیچ کس به یاد نداشت که راجع به هیچ مسابقه ای چنین جنجالی به پا شده باشد. با پایان گرفتن تعطیلات کشمکش بین طرفداران دو تیم به اوج خود رسید. طرفداران دو تیم چند بار در راهروها با یکدیگر درگیر شدند و در یک نوبت یکی از سال چهارمی‌های گریفندور با یک سال ششمی اسلیترین چنان دعوایی کردند که از گوش هایشان تره فرنگی بیرون زد و کارشان به درمانگاه کشید. هری هم روزهای بدی را می‌گذراند. هر دفعه که می‌خواست وارد کلاس شود یکی از اسلیترین‌ها برایش جفت پا می‌گرفت و سعی می‌کرد او را به زمین بیندازد. هر جا که هری می‌رفت سر و کله کراب و گویل پیدا می‌شد ولی وقتی می‌دیدند گروهی از طرفدارانش او را در میان خود گرفته اند بی‌آن‌که کاری از دستشان بربیاید پی کار خود می‌رفتند. وود موکداً از هری خواسته بود تنها جایی نرود، چون اسلیترین‌ها دنبال فرصتی بودند که به او صدمه بزنند. شاگردان گریفندور مشتاقانه داوطلب همراهی با هری بودند. او به هیچ کدام از کلاس‌هایش به موقع نمی‌رسید، چون هر بار عده زیادی با او راه می‌افتادند و او را به حرف می‌گرفتند. هری بیشتر از خودش نگران جاروی شهاب آسمانی بود. وقتی سوار جارو نمی‌شد آن را در چمدانش می‌گذاشت و قفل می‌کرد. زنگ‌های تفریح با عجله خود را به برج گریفندور می‌رساند تا مطمئن شود شهاب آسمانی سر جایش قرار دارد. *** طبق معمول، شب قبل از مسابقه همه دانش آموزان در سالن عمومی گریفندور دست از کار کشیده بودند. حتی هرمیون کتاب‌هایش را کنار گذاشته بود. او با عصبانیت گفت: - نمی‌تونم کار کنم... نمی‌تونم فکرم رو متمرکز کنم... در سالن عمومی جنجالی برپا شد. فرد و جرج ویزلی با سر و صدای زیادی حرف می‌زدند و می‌خندیدند. الیور وود روی زمین دولا شده بود و مدل کوچکی از زمین بازی کوییدیچ مقابلش قرار داشت با چوبدستی‌اش بازیکنان را جلو و عقب می‌برد و با خود حرف می‌زد. آنجلینا، آلیشیا و کتی به لطیفه‌های فرد و جرج می‌خندیدند. هری، رون و هرمیون گوشه ای دنج نشسته بودند و سعی می‌کردند به فردا فکر نکنند. چون هر بار که هری به مسابقه فکر می‌کرد ترس بر وجودش مستولی می‌شد و حس می‌کرد دلش از دهانش بیرون می‌آید. هرمیون درحالی‌که خود نیز نگران به‌نظر می‌رسید رو به هری کرد: - حتماً موفق می‌شی...! رون در تأیید نظر او گفت: تو شهاب آسمانی رو زیر پا داری! هری با دلشوره گفت: آره... طولی نکشید که وود از جا برخاست و فریاد زد، اعضای تیم زودتر بخوابند. هری نفس راحتی کشید. *** هری تمام شب را کابوس دید. اول از همه خواب دید که خواب مانده و وود فریاد می‌زند: تو کجا بودی؟ ما به جای تو نویل رو به بازی دعوت کردیم! بعد خواب دید که مالفوی و بقیه اعضای گروه برای شرکت در مسابقه سوار اژدها شده اند. او با سرعتی سرسام آور می‌گریخت تا از شعله‌های آتشی که از دهان اژدهای مالفوی بیرون می‌آمد، در امان بماند. یک آن فکر کرد که شهاب آسمانی را فراموش کرده و نزدیک است سقوط کند. هری با تکانی از خواب پرید. لحظاتی طول کشید که هری به یاد آورد مسابقه هنوز شروع نشده و او در رختخوابش است و اعضای تیم اسلیترین هم اجازه نخواهند داشت سوار بر اژدها مسابقه دهند. حس کرد دهانش خشک شده. بی‌سر و صدا از تختخوابش پایین آمد و نزدیک پنجره رفت تا از پارچ نقره ای که زیر پنجره قرار داشت برای خود آب بریزد. همه جا ساکت و آرام بود. حتی نسیمی هم نمی‌وزید و برگ‌های درختان جنگل ممنوع تکان نمی‌خوردند. بید کتک زن، آرام و معصوم به‌نظر می‌رسید. انگار همه شرایط برای مسابقه فردا آماده بود. هری لیوانش را زمین گذاشت و قصد داشت به رختخوابش برگردد که چیزی جلب توجهش را کرد. چیزی شبیه یک جانور در میان چمنزار پرسه می‌زد. هری به طرف پاتختی‌اش دوید، عینکش را برداشت و به چشم زد و به جنگل نگاه کرد. از طالع نحس خبری نبود، او دم پشمالوی کج‌پا را تشخیص داد و خیالش راحت شد. آیا فقط کج‌پا آنجا بود؟ هری صورتش را به شیشه چسباند و چشمانش را تنگ کرد. کج‌پا در جا ایستاده بود ولی سایه چیزی لابه‌لای درختان تکان خورد. لحظه ای بعد سگ سیاه پشمالوی بزرگی از گوشه علفزار بیرون آمد. کج‌پا کنار او به راه افتاد. هری به این منظره خیره ماند این چه معنایی داشت؟ اگر کج‌پا می‌توانست سگ قوی هیکل را ببیند پس او چگونه می‌توانست طالع نحس و نشانه مرگ هری باشد؟ هری به آرامی گفت: - رون! رون بیدار شو! - هوم؟ - بیا ببین چیزی رو که من می‌بینم تو هم می‌بینی؟! - تو این تاریکی! معلومه چی میگی هری! - اون جا... هری دوباره نگاهی به بیرون انداخت. کج‌پا و سگ ناپدید شده بودند. هری از لبه پنجره بالا رفت تا به محوطه قلعه نگاه کند ولی از آن‌ها خبری نبود. پس کجا رفته بودند؟ صدای خرناس رون به هری فهماند که او دوباره به خواب عمیقی فرو رفته است. *** روز بعد هری و سایر اعضای گروه در میان ابراز احساسات هواداران خود وارد سرسرای بزرگ شدند. وقتی هری دید بسیاری از شاگردان گروه ریونکلا و هافلپاف برای او ابراز احساسات می‌کنند نتوانست از خنده خود خودداری کند. هنگامی که هری از کنار میز اسلیترین‌ها می‌گذشت همه سکوت کرده بودند. او متوجه شد که مالفوی رنگ پریده‌تر از همیشه به‌نظر می‌رسد. وود تمام مدتی که سرمیز صبحانه نشسته بود. اعضای گروهش را تشویق می‌کرد که صبحانه کاملی بخورند و این در شرایطی بود که خودش چیزی نمی‌خورد. او قبل از دیگران اعضای تیمش را به زمین بازی برد تا به بررسی اوضاع و شرایط بپردازد. وقتی آن‌ها سالن بزرگ را ترک می‌کردند همه به اتفاق آن‌ها را مورد تشویق قرار دادند. چوچانگ خطاب به هری گفت: موفق باشی هری! هری احساس کرد صورتش گل انداخته است. - خب از باد که خبری نیست. آفتاب یه کمی چشمو می‌زنه و این می‌تونه دید شما رو کم کنه. مواظب باشین. زمین نسبتاً سفته و برای اوج گرفته مناسبه. وود به همراه اعضای تیمش به راه افتاد. در قلعه باز شد و تماشاچیان از دور وارد زمین بازی شدند. وود به تندی گفت: بریم رختکن... در طول مدتی که ردای سرخشان را به تن می‌کردند کسی حرفی نزد، هری نمی‌دانست آیا بقیه هم حال و هوای او را دارند؟ معده‌اش آشوب بود. مثل این‌که اندرونش چیزی پایین و بالا می‌شد. هیچ‌وقت چنین حالی نداشت. صدای وود او را به خود جلب کرد: خب... راه بیفتیم... آن‌ها به سوی زمین به راه افتادند. صدای هلهله جمعیت چون موجی همه جا را فرا گرفته بود. سه چهارم جمعیت رداهای سرخ پوشیده بودند و پرچم‌های سرخی را در هوا می‌چرخاندند که نقش شیر گریفندور داشت و شعارهایی از این قبیل روی آن‌ها به چشم می‌خورد. گریفندور به پیش! یا شیرهای برنده جام! پشت دروازه تیم اسلیترین حدود دویست نفر با لباس‌های سبز نشسته بودند و نقش افعی نقره ای اسلیترین روی پرچم هایشان می‌درخشید. پرفسور اسنیپ در ردیف جلویی نشسته بود. او هم مثل بقیه لباس سبز به تن کرده بود و لبخند موذیانه ای بر لب داشت. صدای لی جوردن به گوش رسید. او طبق معمول گزارشگر مسابقه بود: گریفندورها وارد زمین شدن، پاتر، بل، جانسون، اسپینت، ویزلی، ویزلی و وود. یکی از بهترین تیم‌هایی که هاگوارتز در سال‌های اخیر به خودش دیده... اظهار نظر جوردن با تیکه انداختن‌های گروه اسلیترین رو به رو شد. - اینم تیم اسلیترین، فلینت کاپیتان تیم پیشاپیش همه حرکت می‌کنه، اون بعضی از اعضای تیمش رو تغییر داده... از قرار اون به هیکل بازیکنا بیشتر اهمیت می‌ده تا به مهارتشون. صدای هو کردن گروه اسلیترین هم چنان به گوش می‌رسید. هری با خود فکر کرد لی از این تفسیرها هدف خاصی را دنبال می‌کند. مالفوی بدون شک ریز نقش‌ترین عضو تیم اسلیترین بود. بقیه همه تنومند و قوی هیکل بودند. مادام هوچ اعلام کرد: کاپیتان‌ها با هم دست بدهید! فلینت و وود به هم نزدیک شدند و دست یکدیگر را محکم فشردند. انگار هر یک از آن‌ها می‌خواست انگشت دیگری را بشکند. - سوار جاروهاتون بشین... سه، دو، یک. صدای سوت او در میان غرش تماشاچیان گم شد. چهارده جارو به آسمان برخاستند. هری حس کرد موها از روی پیشانیش عقب رفته است. هیجان پرواز نگرانی‌اش را برطرف کرده بود. نگاهی به اطرافش انداخت. مالفوی پشت سرش در حرکت بود. هری در جست‌وجوی توپ طلایی سرعتش را بیشتر کرد. - گریفندور بازی رو در دست داره. آلیشیا اسپینت از این تیم، سرخگون رو در دست داره و مستقیم به طرف دروازه اسلیترین‌ها پیش می‌ره... آفرین آلیشیا... آه... نه... ورینگتون از تیم مقابل سرخگون رو در اختیار می‌گیره. به سرعت پرواز می‌کنه... اوه عالی بود... جرج ویزلی توپ بازدارنده را به طرف او می‌اندازه... ورینگتون سرخگون رو رها می‌کنه... جانسون از تیم گریفندور اونو در اختیار می‌گیره... بدو آنجلینا - آنجلینا به راحتی مونتاگ را پشت سر می‌ذاره - یه توپ بازدارنده به‌طرف آنجلینا می‌ره... گل... گل... امتیاز ده - صفر به به نفع گریفندور! آنجلینا دور زمین چرخی زد و مشتش را به علامت پیروزی در هوا تکان داد. جمعیت سرخ پوش چون دریایی آن پایین موج می‌زد. - اوخ...! چیزی نمانده بود آلیشیا در اثر شدت ضربه فلینت از روی جارویش به زمین بیفتد. صدای هو کردن و فریاد تماشاگران معترض به آسمان برخاست: - ببخشین...! ببخشین...! ندیدمش...! لحظه بعد فرد ویزلی با چوبدستی‌اش محکم سر فلینت ضربه زد. صورت فلینت به چوب جارویش خورد و خون از بینی‌اش جاری شد. مادام هوچ فریاد کشید: یه پنالتی به نفع تیم گریفندور به دلیل حمله بی‌دلیل بازیکن مهاجم این تیم. یه پنالتی هم به نفع اسلیترین به دلیل آسیب رساندن به مهاجم اسلیترین! فرد فریاد زد: نه خانم...! ولی مادام هوچ در سوتش دمید و آلیشیا جهت زدن ضربه پنالتی جلو رفت. در سکوتی که حکم فرما شد. لی فریاد زد: آفرین آلیشیا... اون توپ رو درون دروازه فرستاد. بیست - صفر به نفع گریفندور... هری به سرعت شهاب آسمانی را چرخاند. فلینت با وجود آن‌که خون از بینی‌اش جاری بود برای زدن پنالتی تیم به سرعت جلو می‌رفت. وود مقابل دروازه گریفندور بی‌حرکت ایستاده بود و با دندان‌های به هم فشرده منتظر سوت مادام هوچ بود. لی جوردن هم‌چنان گزارش می‌داد: البته... وود دروازه‌بان فوق العاده‌ایه... گل زدن به اون کار مشکلیه... واقعاً مشکل... اوه... باورم نمی‌شه... باور کردنی نیست! اون توپ رو گرفت! هری نفس راحتی کشید. نگاهی به اطراف کرد شاید توپ طلایی را ببیند. در این حال همه حواسش متوجه گزارش لی بود. او باید مالفوی را از توپ طلایی دور نگه می‌داشت تا وقتی که امتیازشان به بیش از پنجاه برسد. - گریفندور بازی رو در اختیار می‌گیره... نه... نه... اسلیترین بازی رو در اختیار می‌گیره... دوباره نوبت گریفندوره. این کتی بل... کتی بل از گروه گریفندور، سرخگون رو در دست داره و به سرعت بالا می‌ره... خطای عمد! مونتاگ یکی از بازیکنان اسلیترین مقابل کتی قرار گرفت و به جای گرفتن توپ چنگ انداخت و موهای اونو گرفت، در هوا چرخید. هر جور بود خودش را روی جارو نگه داشت، ولی سرخگون از دستش افتاد. بار دیگر مادام هوچ سوتش را به صدا در آورد. رو به مونتاگ کرد و فریاد کشید. دقایقی بعد کتی ضربه پنالتی را زد و بار دیگر سرخگون درون دروازه اسلیترین جای گرفت. جوردن فریاد زد: سی- صفر. بگیر، متقلب خبیث. - جوردن اگه نمی‌تونی موقع گزارش بی‌طرف باشی... - من چیزی رو که می‌بینم گزارش می‌کنم... پرفسور! هری غرق در هیجان بود. او توپ طلایی را دیده بود، توپ پایین یکی از تیرهای دروازه گریفندور برق می‌زد. ولی هنوز وقت گرفتن آن نبود. اگر مالفوی آن را می‌دید چی؟ هری ناگهان به نقطه‌ای خیره شد. می‌خواست وانمود کند توپ طلایی آن‌جاست. به سرعت مالفوی به خیال این‌که هری توپ طلایی را دیده، دنبال او به راه افتاد. هوووو یکی از توپ‌های بازدارنده از کنار گوش راست هری گذشت. دریک بازیکن مدافع تیم اسلیترین آن را پرتاپ کرده بود. هوووو بول مدافع دیگر تیم اسلیترین، توپ دوم را به سوی هری پرتاپ کرد. توپ از کنار بازوی هری رد شد. هری نگاهی به اطرافش کرد، بول و دریک چماق‌هایشان را بالا گرفته و به سوی او در حرکت بودند. در آخرین لحظه هری شهاب آسمانی را به طرف بالا هدایت کرد و بول و دریک به سرعت به یکدیگر برخورد کردند. درحالی‌که مدافعان تیم سرش را در دست گرفته بودند و از هم دور می‌شدند لی جوردن فریاد زد: هاها! خیلی بد شد... اگه می‌خواین به شهاب آسمانی برسین باید زودتر بجنبین! بازی در اختیار تیم گریفندوره... جانسون، سرخگون رو در اختیار داره... فلینت پا به پای اون پیش می‌ره... آنجلینا بزن تو چشمش... شوخی کردم، پرفسور، شوخی کردم... اوه... نه... فلینت اونو در اختیار گرفت... داره به طرف دروازه گریفندور پیش می‌ره... زود باش... حالا وود می‌خواد اونو بگیره. فلینت گل را به ثمر رساند. فریاد تشویق اسلیترین‌ها به آسمان برخاست. لی فحش رکیکی داد و پرفسور مک‌گونگال سعی می‌کرد میکروفن سحرآمیز را از دست او بگیرد. - ببخشین... پرفسور... ببخشین! دیگه تکرار نمی‌شه! خب... حالا گریفندور بازی رو در اختیار داره... سی به ده به نفع گریفندور... این خشن‌ترین مسابقه‌ای بود که تا به حال هری در آن شرکت کرده بود. اسلیترین‌ها می‌خواستند به هر ترتیب که شده سرخگون را به دست بیاورند و برای رسیدن به آن از هیچ عملی روی گردان نبودند. بول با چماقش حمله و بعد وانمود کرد او را با توپ اشتباه گرفته. جرج ویزلی به تلافی با آرنجش روی صورت بول زد. مادام هوچ برای هر دو تیم پنالتی گرفت. وود با یک حرکت سرخگون را گرفت و تیم گریفندور چهل به ده جلو افتاد. از توپ طلایی اثری نبود. مالفوی هنوز دوشادوش هری حرکت می‌کرد و حواسش به توپ طلایی بود. اگر امتیاز گریفندور بیشتر از پنجاه می‌شد...‏ کتی گل دیگری زد... حالا امتیاز گریفندور پنجاه به ده بود. فرد و جرج ویزلی چماق‌هایشان را بالا گرفته بود و دوروبر کتی پرواز می‌کردند تا مبادا اسلیترین‌ها در صدد انتقام‌گیری برآیند. بول و دریک از نبودن فرد و جرج استفاده کردند و توپ‌های بازدارنده را به طرف وود فرستادند. توپ‌ها یکی بعد از دیگری به شکم وود اصابت کرد. او روی هوا چرخی زد و درحالی‌که از درد به خود می‌پیچید محکم دسته جارویش را در دست گرفت. مادام هوچ سخت از کوره در رفت و خطاب به بول و دریک فریاد زد: تا وقتی که سرخگون در محوطه گل زدن قرار نگرفته باشد شما حق ندارین به دروازه بان حمله کنید... یک پنالتی به نفع گریفندور! آنجلینا گل دیگری زد. شصت - ده. دقایقی بعد فرد ویزلی با توپ بازدارنده ورینگتون را هدف گرفت. سرخگون از دست او افتاد. آلیشیا آن را در هوا قاپید و به درون دروازه اسلیترین‌ها انداخت. هفتاد - ده... فریاد هواداران گریفندور به آسمان برخاسته بود. گریفندور شصت امتیاز از حریف خود جلوتر بود و اگر هری می‌توانست توپ طلایی را بگیرد آن‌ها برنده جام بودند. هری درحالی‌که حس می‌کرد صدها چشم او را تعقیب می‌کنند دور زمین چرخی زد و رو به بالا اوج گرفت. مالفوی نیز پشت سر او به راه افتاد. هری توپ طلایی را دید... توپ حدود شش متری بالای سرش می‌درخشید. هری سرعت خود را افزایش داد. باد درون گوش‌هایش صدا می‌کرد. او دستش را جلو برد ولی ناگهان حس کرد از سرعتش کاسته شده است. هری با نگرانی به اطرافش نگاه کرد. مالفوی خودش را به کنار او رسانده بود، دم جارو را گرفته بود و آن را عقب می‌کشید. - تو... هری به قدر کافی عصبانی بود و اگر دستش به مالفوی می‌رسید کتک مفصلی به او می‌زد. مالفوی در اثر کشیدن شهاب آسمانی به نفس نفس افتاده بود و چشمانش از شرارت برق می‌زد. او به آن چه می‌خواست رسیده بود. توپ طلایی بار دیگر ناپدید شده بود. مادام هوچ فریاد کشید: پنالتی... پنالتی... به نفع گریفندور من هیچ‌وقت یه هم چین چیزی ندیده بودم. و به مالفوی که روی جاروی نیمبوس 2001 سر می‌خورد اشاره می‌کرد. لی جوردن درحالی‌که سعی می‌کرد میکروفن را از دسترس پرفسور مک‌گونگال دور نگه دارد، فریاد زد: - تو کثافت متقلب... تو رذل بی... پرفسور مک‌گونگال هیچ توجهی به حرف‌های جوردن نداشت او نیز مشتش را به سوی مالفوی تکان می‌داد و با صدای بلند فریاد می‌کشید. در این حال کلاه از سرش افتاده بود. آلیشیا ضربه پنالتی را زد ولی به قدری عصبانی بود که موفق به گل زدن نشد. توپ با اختلاف چند سانت از کنار دروازه عبور کرد. تیم گریفندور تمرکزش را از دست داده بود و اسلیترین‌ها که از خطای مالفوی خوشحال بودند سخت هیجان‌زده به‌نظر می‌رسیدند. - اسلیترین‌ها بازی رو در دست دارن... اون‌ها به طرف دروازه پیش می‌رن. مونتاگ گل می‌زنه... هفتاد - بیست به نفع گریفندور... هری آن چنان از نزدیک مالفوی را تعقیب می‌کرد که تقریباً زانوهایشان به هم می‌خورد. هری خیال نداشت اجازه دهد مالفوی به توپ طلایی نزدیک شود. مالفوی با عصبانیت فریاد زد: برو کنار پاتر! - آنجلینا جانسون، سرخگون رو برای تیم گریفندور تصاحب می‌کنه، آفرین آنجلینا... آفرین... هری به اطرافش نگاه کرد. به غیر از مالفوی همه اعضای تیم اسلیترین حتی دروازه‌بانشان به سوی آنجلینا حرکت کرده بودند و می‌خواستند او را محاصره کنند. هری چرخی زد. روی دسته شهاب آسمانی کاملاً خم شده و به سرعت جلو رفت و درست مثل یک گلوله آن‌ها را نشانه گرفت. - آهای... آن‌ها با مشاهده شهاب آسمانی که به سویشان می‌آمد پراکنده شدند و راه آنجلینا باز شد. - گل... گل... گریفندور هشتاد - بیست جلو افتاد. هری که با سر به سوی جایگاه تماشاچیان در حرکت بود مکثی کرد. سپس دور زد و به طرف میانه زمین به پرواز درآمد. در این لحظه چشمش به چیزی افتاد که قلبش فرو ریخت. مالفوی با لبخندی پیروزمندانه به طرف پایین می‌آمد. توپ طلایی کمی بالاتر از چمن‌ها بود. هری شیرجه‌ای زد و خطاب به شهاب آسمانی گفت: برو! برو! برو! تندتر. چیزی نمانده بود به مالفوی برسد. هری به محض مشاهده توپ بازدارنده که بول فرستاده بود روی دسته جارو خم شد. حالا تقریباً شانه به شانه مالفوی پرواز می‌کرد. هری خود را جلو کشید. دستش را از جارویش جدا کرد. دست مالفوی را از سر راهش کنار زد. - بله! هری دوباره اوج گرفت. دستش را در هوا تکان داد. صدای فریاد تماشاچیان به آسمان برخاست. هری در بالای سر تماشاچیان پرواز می‌کرد. صداهای عجیب و غریبی در گوشش می‌پیچید. توپ طلایی در میان مشت هری بال و پر می‌زد. وود با چشمانی پر اشک خود را به او رساند. دستش را دور گردن هری حلقه کرد و بی‌اختیار گریه‌اش را سر داد. به تدریج همه از راه رسیدند، فرد، جرج صدای آنجلینا، آلیشیا و کتی به گوشش می‌رسید. ما جام رو بردیم! ما جام رو بردیم! بازیکنان تیم گریفندور دست در دست یکدیگر به طرف زمین فرود آمدند. طرفداران تیم گریفندور از میان میله‌ها عبور کردند و خود را به زمین رساندند. همه نسبت به آن‌ها ابراز احساسات می‌کردند. هری کاملاً گیج شده بود. لحظاتی بعد او و سایر اعضای تیم را روی دست بلند کرد. هری لابه‌لای جمعیت چشمش به هاگرید افتاد که ردای سرخی پوشیده بود: - آره هری تو بردی، تو اونا رو شکست دادی... باید به باک‌بیک خبر بدم...! پرسی مثل دیوانه‌ها بالا و پایین می‌پرید. پرفسور مک‌گونگال به شدت اشک می‌ریخت و چشمانش را با پرچم بزرگ گروه گریفندور خشک می‌کرد. رون و هرمیون با زور جمعیت را کنار می‌زدند تا راهی پیدا کنند و خود را به هری برسانند. از خوشحالی زبانشان بند آمده بود و فقط لبخند می‌زدند. جمعیت هری را به سوی جایگاه پیش بردند جایی که دامبلدور و جام کوییدیچ انتظارش را می‌کشیدند. وود گریه‌کنان جام را به دست هری داد. هری جام را در هوا گرفت با خود فکر کرد اگر در همین لحظه دیوانه‌سازی از راه برسد او خواهد توانست بهترین سپر محافظ را در مقابل او درست کند. ‏ فصل شانزدهم پیشگویی پرفسور تریلاونی شور و شوق ناشی از بردن جام کوییدیچ حداقل یک هفته دوام یافت. مثل این بود که هوا و زمین این پیروزی را جشن گرفته‌اند. ماه ژوئن در راه بود. آسمان آبی و هوا آفتابی و درخشان بود. در آن هوای مطبوع بچه‌ها دوست داشتند در هوای آزاد و روی علف‌ها بستنی بخورند. با یک دیگر تیله سنگی بازی کنند و یا به تماشای ماهی مرکبی که به زیبایی روی سطح دریاچه سر می‌خورد بروند. اما این ممکن نبود. امتحانات نزدیک بود و آن‌ها به جای پرسه‌زدن در محوطه ناچار بودند در قلعه بمانند و افکار خود را روی دروسشان متمرکز کنند و این با وجود نسیم خنکی که از پنجره‌ها به داخل سالن می‌وزید کار چندان ساده‌ای نبود. حتی فرد و جرج ویزلی هم سرگرم خواندن بودند. آن دو قرار بود در امتحان دوره عادی جادوگری شرکت کنند. پرسی خود را برای امتحان دشوار جادوگری آماده می‌کرد که بالاترین رده آموزشی هاگوارتز به شمار می‌رفت. از آن‌جا که پرسی خیال داشت در وزارت سحر و جادو سرگرم کار شود باید نمرات عالی کسب می‌کرد. او روز به روز عصبی‌تر می‌شد و هر کس که شب‌ها آرامش سالن عمومی را برهم می‌زد به شدت تنبیه می‌کرد. در حقیقت تنها کسی که بیشتر از او درس می‌خواند هرمیون بود. هری و رون دیگر از هرمیون نمی‌پرسیدند که چطور هم زمان در چند کلاس شرکت می‌کند ولی وقتی برنامه امتحانی را که او برای خودامتحان کرده بود دیدند نتوانستند تعجب خود را پنهان کنند. هرمیون در ستون اول نوشته بود: دوشنبه ساعت 9 کلاس ریاضیات جادویی ساعت9 کلاس تغییر شکل ناهار ساعت 1 کلاس جادوگری ساعت 1 طلسم‌های باستانی هرمیون این روزها به دلیل فشردگی کارهایش در آستانه انفجار قرار داشت به همین دلیل رون با احتیاط پرسید: اِ... تو مطمئنی که این ساعت‌ها رو درست نوشتی؟ هرمیون با نگرانی جدول برنامه امتحانی‌اش را برداشت و نگاهی به آن انداخت: - چی... آره... معلومه که درست نوشتم... هری پرسید: - می‌تونم ازت بپرسم چطور در آن واحد دو تا امتحان می‌دی؟ هرمیون به تندی گفت: نه. شما کتاب معانی رمزی اعداد و لغات منو دیدین؟ رون با ترس و لرز گفت: آره... اونو یه مدت ازت قرض گرفته بودم که شب‌ها پیش از خواب بخونم... هرمیون انبوه کتاب‌های روی میزش را زیرو رو کرد تا کتاب را پیدا کند درست در این لحظه ضربه‌ای به پنجره خورد و هدویگ وارد شد. یادداشتی برمنقارش بسته بود. هری ضمن باز کردن پاکت گفت: نامه هاگریده... جلسه تجدید نظر باک‌بیک روز ششم تشکیل می‌شه... هرمیون هم چنان سرگرم پیدا کردن کتابش بود: همون روزی که امتحانمون تموم می‌شه... هری به خواندن نامه ادامه داد: قراره مراسم این‌جا برگزار بشه... یک نفر از وزارت سحر و جادو ویک مأمور اعدام هم در جلسه شرکت می‌کنن... هرمیون با حیرت سرش را بالا آورد: می‌خوان تو جلسه تجدید نظر مأمور اعدام بیارن؟ از قرار تصمیمشون رو قبلاً گرفتن. هری آهسته گفت: آره... همین‌طوره... رون فریاد زد: نمی‌تونن این کارو بکنن... من کلی وقت گذاشتم تا اون مطالبو تهیه کنم... نمی‌تونن همه چی رو ندیده بگیرن! ولی هری تقریباً مطمئن بود که کمیته انهدام موجودات خطرناک به دستور آقای مالفوی، باک‌بیک را اعدام خواهد کرد. دراکو که بعد از جریان مسابقه کوییدیچ کمی آرام به‌نظر می‌رسید بار دیگر مسخره بازی‌هایش را از سر گرفته بود. از حرکات او چنین معلوم بود که باک‌بیک قطعاً کشته خواهد شد و او از این موفقیت بسیار خوشحال به‌نظر می‌رسید. هری تنها کاری که از دستش بر می‌آمد این بود که بر خود مسلط باشد و چون هرمیون به صورت او سیلی نزند. از همه بدتر این بود که آن‌ها نمی‌توانستند به دیدن هاگرید بروند چون مقررات امنیتی هنوز لغو نشده بود و هری حتی جرأت نمی‌کرد از حفره پشت ساحره یک چشم عبور کند و شنل نامرئی‌اش را بردارد. *** هفته امتحانات از راه رسید و سکوت غیر معمولی بر قلعه حاکم شد صبح دوشنبه سال سومی‌ها از امتحان تغییر شکل خود را به ناهار خوری رساندند و با صورت‌های گرفته و خسته به مقایسه جواب‌های خود پرداختند. سؤالات امتحانی مشکل بود به خصوص بخشی که باید قوری را به لاک‌پشت تبدیل می‌کردند. هرمیون با غرولندهایش همه را کلافه کرده بود. او می‌گفت لاک، لاک پشتش چنان که باید برجسته نشده... اما بقیه اصلاً مشکلشان این نبود. - چه افتضاحی... لاک‌پشت من دهنش شکل قوری بود. - راستی قرار بود لاک‌پشت‌ها از دهنشون بخار بیرون بیاد؟ - لاک‌پشت من روی لاکش نقش‌دار شد... فکر می‌کنین ازم نمره کم کنه؟ بعد از ناهار بلافاصله امتحان جادوگری داشتند. حق با هرمیون بود پرفسور فلیت‌ویک دقیقاً از همان درس طلسم شادی امتحان گرفته بود. اضطراب هری باعث زیاده روی او شد و رون نیز که هم گروه او بود چنان خنده‌های عصبی سر داد که ناچار او را از کلاس بیرون بردند. و نیم ساعتی طول کشید تا آرام بگیرد و بتواند طلسم شادی بخش را آماده کند. بعد از شام، شاگردان به سالن عمومی برمی‌گشتند تا درس مراقبت از موجودات جادویی، معجون و نجوم را مرور کنند. هاگرید در طول امتحان مراقبت از موجودات جادویی که صبح روز بعد برگزار شد بسیار آشفته و نگران به‌نظر می‌رسید. او تشتی پر از کرم‌های فلوبر تازه سر کلاس آورد و گفت هر کس که کرمش به مدت یک ساعت زنده بماند نمره امتحانی‌اش را خواهد گرفت. از آن‌جا که کرم‌های فلوبر اگر به حال خود رها می‌شدند بهتر نشو و نما می‌کردند. این ساده‌ترین امتحانی بود که آن‌ها برگزار کردند و در عین حال برای رون، هری و هرمیون فرصتی پیش آمد که با هاگرید حرف بزنند. هاگرید خم شد و وانمود کرد که سرگرم معاینه کرم‌های هری است: - بیکی کمی افسردگی پیدا کرده... مدت زیادیه که توی قفسه... در هر صورت فردا تکلیفش معلوم می‌شه... آن روز عصر نوبت امتحان معجون‌ها بود. یک فاجعه عمده. هری هر کار کرد نتوانست معجون گیج‌کننده‌اش را به قدر کافی غلیظ کند. اسنیپ بالای سرش ایستاده بود و لبخند موذیانه‌ای بر لب داشت. قبل از ترک میز هری، او در دفترش چیزی یادداشت کرد که شبیه عدد صفر بود. نیمه شب امتحان نجوم بود که بر فراز بلندترین برج برگزار شد. تاریخچه جادو صبح پنج‌شنبه برگزار گردید. هری تمام مطالبی را که فلورین نورتسکیو گفته بود در ورقه امتحانی‌اش نوشت و یاد بستنی‌های شکلاتی - نارگیلی او افتاد. پنج‌شنبه بعدازظهر نوبت امتحان گیاه‌شناسی بود که زیر آفتاب سوزان و در گلخانه برگزار می‌شد. آن‌ها با گردن‌های آفتاب سوخته به سالن عمومی برگشتند. درحالی‌که با شور و شوق به فردا همین موقع فکر می‌کردند که همه چیز تمام شده بود. دومین امتحان صبح پنج‌شنبه، دفاع در برابر جادوی سیاه بود. پرفسور لوپین عجیب‌ترین نوع امتحان را برایشان در نظر گرفته بود. نوعی مسابقه در فضای باز. آن‌ها باید با یک قایق پارویی از استخر عمیقی که یک رنگ پریده داخل آن بود می‌گذشتند. از چاله‌های مملو از کلاه قرمزها عبور می‌کردند و به طرف باتلاق پیش می‌رفتند که در آن‌جا هینکی‌پانک‌ها انتظارشان را می‌کشیدند تا آن‌ها را از مسیر اصلی‌شان منحرف کنند. بعد از آن باید وارد صندوق کهنه‌ای می‌شدند و با لولوی جدید مبارزه می‌کردند. به محض آن‌که هری از صندوق بیرون آمد لوپین زیر لب گفت: - آفرین هری... نمره‌ات رو کامل گرفتی. هری با چهره‌ای که از شوق سرخ شده بود نگاهی به اطراف انداخت تا رون و هرمیون را پیدا کند. رون مراحل اولیه را خوب پیش آمد ولی هنگام عبور از باتلاق گول هینکی‌پانک را خورد و تا کمر داخل باتلاق فرو رفت. هرمیون به مرحله رفتن درون صندوق و رویارویی با لولو خورخوره رسید ولی حدود یک دقیقه بعد فریادکشان از صندوق بیرون پرید. لوپین با تعجب پرسید: هرمیون... چی شده؟ هرمیون نفس زنان گفت: پـ... پـ... پرفسور مک‌گونگال! اون به من گفت که همه امتحانمو خراب کردم! کمی طول کشید تا هرمیون آرام گرفت. وقتی حالش جا آمد به همراه رون و هری به طرف قلعه به راه افتادند. رون هنوز از یادآوری جریان لولوی هرمیون می‌خندید ولی طولی نکشید که ناچار شد سکوت کند. کورنلیوس فاج با آن شنل راه راه با چهره عرق کرده بالای پله‌ها ایستاده بود و به محوطه نگاه می‌کرد. او به محض دیدن هری گفت: - سلام هری... امتحان چطور بود؟ تموم شد... نه؟ - بله... هرمیون و رون در شرایطی نبودند که با وزیر سحر و جادو حرف بزنند و در گوشه‌ای شروع به قدم‌زدن کردند. فاج نگاهی به دریاچه انداخت: چه روز قشنگی... حیف... حیف! آهی کشید و به هری نگاه کرد: - من برای یه مأموریت ناخوشایند به این‌جا اومدم... کمیته انهدام موجودات خطرناک از من خواسته به عنوان شاهد تو مراسم اعدام اون هیپوگریف دیوونه شرکت کنم... چون باید به هاگوارتز می‌اومدم تا وضعیت بلک رو بررسی کنم از من خواستن تو این مراسم هم شرکت کنم... رون قدمی جلو گذاشت و پرسید: یعی جلسه تجدید نظر قبلاً تشکیل شده؟ فاج با کنجکاوی به رون نگاه کرد: نه... نه... قراره امروز عصر برگزار بشه... رون با اطمینان گفت: پس شما شاهد اعدام اون نخواهید بود! ممکنه هیپوگریف تبرئه بشه...! قبل از آن‌که فاج بتواند جواب بدهد دو جادوگر از درهای قلعه عبور کردند. یکی از آن‌ها چنان پیر بود که به‌نظر می‌رسید هر لحظه ممکن است از پا در بیاید. دیگری قدبلند بود و سبیل سیاه نازکی داشت. هری حدس زد آن دو نفر از اعضای کمیته انهدام موجودات خطرناکند. جادوگر پیر به طرف کلبه هاگرید به راه افتاد و با صدای ضعیفی گفت: اوه عزیزم... من برای این‌کار خیلی پیرم... ساعت دو... این‌طور نیست فاج؟ مرد سبیل مشکی دستش را به چیزی کشید که از کمرش آویزان بود چشم هری به تبری افتاد که جادوگر شست خود را به لبه تیز و براق آن می‌کشید رون دهان باز کرد تا چیزی بگوید اما هرمیون به او سقلمه‌ای زد و با سر اشاره کرد که به سوی سرسرای ورودی به راه بیفتد. آن‌ها وقتی برای خوردن ناهار به سالن بزرگ رسیدند رون با عصبانیت پرسید: چرا نذاشتی حرف بزنم؟ اونا رو دیدی؟ اونا حتی خودشون تبر هم آورده بودند... این چه عدالتیه...؟ هرمیون با دلتنگی گفت: رون پدر تو برای وزارت سحر و جادو کار می‌کنه... نمی‌تونی به رئیسش یه هم چین حرفایی بزنی! اگه هاگرید بتونه این بار از اون خوب دفاع کنه نمی‌تونن باک‌بیکو اعدام کنن... هری می‌دانست که هرمیون هم به این حرف‌ها عقیده‌ای ندارد. همه کسانی که درو و برشان بودند ضمن خوردن ناهار با هیجان درباره آخرین امتحانشان که قرار بود آن روز بعدازظهر برگزار شود حرف می‌زدند به جز هری، رون و هرمیون که به دلیل نگرانی از وضعیت هاگرید و باک‌بیک در عوالم خود بودند. آخرین امتحان هری و رون پیشگویی بود. هرمیون باید در امتحان زندگی مشنگ‌ها شرکت می‌کرد. آن‌ها به اتفاق هم از پله‌ها بالا رفتند. تعداد زیادی از هم کلاسی هایشان روی پله‌های مارپیچی نشسته بودند. و از آخرین لحظات برای مرور درس‌ها استفاده می‌کردند. آن‌ها خود را به نویل رساندند و کنار او نشستند. او کتاب روشنایی آینده را مقابلش باز کرده بود و درس گوی بلورین را می‌خواند. - باید یکی یکی بریم توی کلاس... شما توی این توپ بلوری چیزی هم دیدین...؟ رون بی‌مقدمه گفت: نع...! بعد به ساعتش نگاه کرد. هری می‌دانست که او نگران نتیجه تجدید نظر باک‌بیک است. صف شاگردانی که بیرون کلاس ایستاده بودند به کندی پیش می‌رفت به محض آن‌که یکی از شاگردان از نردبان پایین می‌آمد بقیه کلاس با صدای آرام از او می‌پرسیدند: ازت چی پرسید؟ خوب شد؟ ولی همه از جواب دادن به این سؤال طفره می‌رفتند. نویل درحالی‌که می‌لرزید از نردبان نقره‌ای پایین آمد و به طرف رون و هری رفت که در انتظار نوبت بودند: اون گفت گوی بلورین بهش گفته اگه به شما چیزی بگم عاقبت وحشتناکی در انتظارمه! رون غرغر کرد: معلومه که باید اینو بگه... گاهی فکر می‌کنم هرمیون هرچی راجع به اون می‌گفت حق داشت... بعد به دریچه بالا اشاره کرد اون واقعاً کلاهبرداره... هری ضمن نگاه کردن به ساعتش نظر او را تأیید کرد: ساعت دو شده خدا کنه زودتر نوبتمون برسه... پراوتی با افاده از نردبان نقره‌ای پایین آمد و به هری و رون خبر داد: اون به من گفت: تمامی مشخصات یه غیبگوی واقعی رو دارم... چه چیزهایی که ندیدم... موفق باشین! او به سرعت از پلکان مارپیچ خود را به لاوندر رساند. صدای پر رمز و رازی از بالای سرشان به گوش رسید. رون چهره‌اش را در هم کشید از نردبان نقره‌ای بالا رفت و از نظر دور شد. هری حالا تنها کسی بود که باید امتحان می‌داد. او کف زمین نشست و پشتش را به دیوار تکیه داد. صدای وزوز مگسی که پشت پنجره آفتابی در پرواز بود به گوش می‌رسید. تمام حواس هری متوجه هاگرید بود. سرانجام پس از بیست دقیقه پاهای رون روی نردبان پیدا شد. هری از جا برخاست: اوضاع چطور بود؟ - مزخرف... هیچی ندیدم... یه چیزایی از خودم سر هم کردم ولی گمان نمی‌کنم باور کرده باشه... صدای پرفسور تریلاونی به گوش رسید. هری زیر لب گفت: تو سالن عمومی می‌بینمت. اتاق بالای برج از همیشه گرم‌تر بود. پرده‌ها کاملاً بسته بود و آتش در بخاری می‌سوخت. بوی زننده‌ای که در اتاق پیچیده بود حال هری را به هم می‌زد. او از لابه‌لای میز و صندلی‌ها عبور کرد و خود را به پرفسور تریلاونی که پشت یک گوی بلورین بزرگ نشسته بود رساند. پرفسور به ملایمت گفت: روز بخیر عزیزم... حالا می‌تونی به گوی نگاه کنی... از همین حالا شروع کن و بگو در اون چی می‌بینی؟ هری روی گوی بلورین خم شد و به آن خیره ماند تا جایی که می‌توانست به آن دقیق شد. امیدوار بود چیزی از مه سفید ببیند ولی چیزی اتفاق نیفتاد. پرفسور تریلاونی با محبت پرسید: چه می‌بینی؟ گرمای هوا غیر قابل تحمل بود و بویی که از بخاری برمی‌خاست تمام بینی او را پر کرده بود. او به یاد حرف‌های رون افتاد و سعی کرد وانمود کند چیزی دیده است. هری گفت: اِ... یه چیز سیاه می‌بینم... پرفسور تریلاونی گفت: چه شکلیه؟ هری کمی فکر کرد. یاد باک‌بیک افتاد و بلافاصله گفت: شکل یه هیپوگریفه.‏ پرفسور تریلاونی نگاهی به کاغذ پوستی که روی زانویش پهن کرده بود انداخت: - واقعاً...! پسرم شاید بتونی ببینی که آخر عاقبت هاگرید با وزارت سحروجادو به کجا می‌رسه! دقیق‌تر نگاه کن... دوباره هیپوگریف رو می‌بینی هنوز سرش رو تنش هست؟ هری با جدیت گفت: بله... پرفسور تریلاونی با تأکید پرسید: مطمئنی... مطمئنی که درست می‌بینی؟ روی زمین دست و پا نمی‌زنه؟ کسی پشت سرش با تبر نایستاده؟ هری حس کرد حالش بهم می‌خورد: نه... - روی زمین خون نریخته... هاگرید گریه نمی‌کنه؟ هری دوباره گفت: نه... حالش خوبه... داره... داره پرواز می‌کنه. پرفسور تریلاونی آهی کشید: - خوب عزیزم... فکر می‌کنم همین قدر کافیه... کمی ناامیدکننده بود ولی مطمئنم که حداکثر تلاشت رو کردی... هری نفس راحتی کشید و از جا برخاست. کیفش را برداشت و آماده رفتن شد. صدای خشن و گرفته‌ای از پشت سر به گوشش رسید: - امشب یه اتفاقی می‌افته... هری روی پاشنه‌اش چرخید. پرفسور تریلاونی درون صندلی‌اش فرو رفته بود چشمانش به نقطه نامعلومی خیره ماند و لب‌هایش آویزان بود. هری گفت: متأسفم... به‌نظر می‌رسید پرفسور تریلاونی چیزی نمی‌شنود. چشمانش سیاهی می‌رفت هری با نگرانی نگاهش کرد. مثل این بود که دچار سکته قلبی یا مغزی شده باشد هری مردد ماند، تصمیم گرفت خود را به درمانگاه برساند ولی در همین لحظه صدای پرفسور تریلاونی بلند شد: - مرد تنها و بی‌کس است. هوادارانش او را ترک کرده‌اند. خدمتکارش دوازده سال است به غل و زنجیر کشیده شده... حوالی نیمه شب امشب خدمتکارش خودش را آزاد می‌کند و به اربابش می‌پیوندد. مرد سیاه بار دیگر به کمک خدمتکارش به قدرت باز می‌گردد قدرتی به مراتب بیشتر و هراس آورتر از قبل... امشب حوالی نیمه‌شب... خدمتکار آزاد می‌شود و به اربابش می‌پیوندد. سر پرفسور تریلاونی روی سینه‌اش افتاد. خرناسی کشید و به فاصله کمی بار دیگر سرش را بالا گرفت با حالتی خواب‌آلود گفت: - متأسفم پسرم. گرمای امروز منو خواب‌آلوده کرده... کمی خوابم برد... هری همچنان ایستاده بود و خیره خیره به او نگاه می‌کرد.‏ ‏ - چیزی شده عزیزم؟ - شما... شما گفتین که مرد سیاه دوباره به قدرت می‌رسه... خدمت کارش اونو به قدرت می‌رسونه... پرفسور با تعجب به هری نگاه کرد: - مرد سیاه...؟ اسم اونو نباید بیاری پسر عزیزم...؟ نباید با اون شوخی کنی... دوباره به قدرت می‌رسه... واقعاً...؟ - ولی شما گفتین... شما گفتین که مرد سیاه... - فکر می‌کنم تو هم خواب دیدی. من نمی‌تونم یه همچین چیزی رو پیشگویی کنم... هری از نردبان نقره‌ای پایین آمد و به سرعت خود را به پلکان مارپیچ رساند. آیا واقعاً پرفسور تریلاونی پیشگویی کرده بود؟ شاید هم خواسته بود امتحانش حسن ختامی داشته باشد؟ پنج دقیقه بعد او از مقابل غول‌های نگهبان گذشت و خود را به برج گریفندور رساند. حرف‌های پرفسور تریلاونی هنوز در گوشش زنگ می‌زد شاگردان شاد و خندان در جهت مقابل او پیش می‌آمدند تا خود را به حیاط برسانند و پایان امتحانات را جشن بگیرند. هری از حفره پشت تابلو گذشت و خود را به سالن عمومی رساند. در سالن غیر از هرمیون و رون کسی نبود... هری نفس زنان گفت: پرفسور تریلاونی به من گفت... ولی با دیدن چهره مات و متحیر آن دو سکوت کرد. رون با صدای ضعیفی گفت: باک‌بیک شکست خورد... هاگرید اینو فرستاده... گرچه یادداشت هاگرید این بار خشک بود و اثری از قطرات اشک روی آن دیده نمی‌شد اما به قدری بدخط نوشته شده بود که به سادگی قابل خواندن نبود: ما محکوم شدیم... دم غروب اونو اعدام می‌کنن... کاری از دست شما برنمیاد... پایین نیاین... دلم نمی‌خواد این منظره رو ببینین.‏ هاگرید هری گفت: باید بریم... نباید اونو تنها بذاریم... نمی‌شه بذاریم تنهایی منتظر مأمور اعدام بشینه...! رون که از پنجره بیرون را نگاه می‌کرد با صدای گرفته گفت: ولی وقت غروب اجازه نداریم بیرون بریم هری... به خصوص تو... - اگه شنل نامرئی‌مو داشتم. هرمیون گفت: مگه کجاس؟ هری جریان عبور از پشت ساحره یک چشم را به هرمیون گفت و ادامه داد: اگه اسنیپ منو اون دور و بر ببینه حسابی به دردسر می‌افتم... هرمیون از جایش بلند شد: درسته اگه شما دو تا رو ببینه... راستی چطوری می‌شه از پشت ساحره رد شد؟ - هیچی باید روی قوزش بزنی و بگی: دی سندیوم... ولی... هرمیون منتظر بقیه حرف‌های هری نشد... عرض اتاق را طی کرد... تابلوی بانوی چاق را کنار زد و از نظر ناپدید شد. رون پشت سر او را نگاه کرد: دنبال شنل که نرفت؟ ولی هرمیون لحظاتی بعد برگشت و درحالی‌که شنل را زیر ردایش پنهان کرده بود. رون گفت: هرمیون نمی‌دونم تازگی چت شده؟ اول زدی تو صورت مالفوی... بعد از کلاس پرفسور تریلاونی اومدی بیرون... حالا هم... هرمیون لبخندی از روی رضایت زد.‏ ‏ *** آن‌ها برای خوردن شام پایین رفتند ولی بعد از آن به برج گریفندور برنگشتند. هری شنل را زیر ردایش پنهان کرده و ناچار بود دست به سینه حرکت کند تا برجستگی آن جلب توجه نکند. آن‌ها در یک اتاق خالی نزدیک سرسرای ورودی پنهان شدند. هرمیون از لای در سرک کشید: - خیله خب... کسی نیست... شنلت را بپوش... هر سه کنار یکدیگر به راه افتادند تا کسی آن‌ها را نبیند. پاورچین پاورچین از سرسرا عبور کردند. وقتی از پله‌ها به طرف محوطه می‌رفتند همگی خود را زیر شنل پنهان کرده بودند... آفتاب پشت جنگل ممنوع رو به غروب می‌رفت و بر فراز شاخه‌های بالایی درختان می‌درخشید. آن‌ها خود را به کلبه هاگرید رساندند و در زدند. یکی دو دقیقه طول کشید تا او جواب داد. وقتی در را باز کرد با چهره بیرنگ و رو به اطراف نگاه کرد. هری به آرامی گفت: مائیم هاگرید شنل نامرئی پوشیدیم... بذار بیاییم تو تا شنل را در بیاریم. هاگرید زیر لب گفت: نباید می‌اومدین! بعد عقب رفت تا آن‌ها وارد شدند. هاگرید در را بست. هری شنلش را بیرون آورد. هاگرید نه گریه کرد نه خود را در آغوش هری انداخت. مثل این بود که نمی‌دانست کجاست یا چه می‌کنه... درماندگی او به مراتب بدتر از اشک ریختنش بود. هاگرید پرسید: چای می‌خورین؟ وقتی سر کتری رفت دست‌هایش آشکارا می‌لرزید. هرمیون با تردید گفت: باک‌بیک کجاست هاگرید؟ دست هاگرید موقع ریختن شیر لرزید و شیر روی میز ریخت: - بردمش بیرون تا نفس راحتی بکشه... گفتم درختا رو ببینه... می‌خواستم تا قبل از... دستان هاگرید چنان لرزید که ظرف شیر از روی میز روی زمین افتاد و همه جا غرق شیر شد.‏ هرمیون به سرعت جلو پرید: باشه... من تمیز می‌کنم... هاگرید روی صندلی نشست... صورتش را با آستینش پاک کرد: توی قفسه یکی دیگه هست. هری نگاهی به رون انداخت که با درماندگی به اطراف نگاه می‌کرد بعد از هاگرید پرسید: - کسی نمی‌تونه کاری بکنه... مثلاً دامبلدور...؟ هاگرید جواب داد: اون هر کاری از دستش بر می‌اومد کرد اون تو این کمیته هیچ نفوذی نداره... بهشون گفته که باک‌بیک بی‌آزاره ولی خوب این جلاده دوست مالفویه... مطمئنم که زود کارو تموم می‌کنه... منم کنارش می‌مونم.. هاگرید آب دهانش را قورت داد. نگاهی به اطرافش کرد گویی در جست‌وجوی اندکی امید و آرامش بود: - دامبلدور برام نوشته که امروز در مراسم شرکت می‌کنه... گفت می‌خواد کنار من باشه... دامبلدور مرد نازنینیه... هرمیون که در قفسه هاگرید به دنبال پارچه شیر می‌گشت شروع به هق هق کرد. بعد درحالی‌که سعی می‌کرد بر خودش مسلط شود به طرف هاگرید برگشت: - ما هم همراهت میایم. ولی هاگرید سرش را تکان داد: شما باید به قلعه برگردین گفتم که نمی‌خوام شما این منظره رو ببینین... شما نباید این‌جا باشین... اگه فاج یا دامبلدور بدونن که بی‌اجازه اومدین توی دردسر می‌افتین... اشک به آرامی از صورت هرمیون سرازیر بود ولی چون نمی‌خواست هاگرید متوجه گریه کردنش بشود خود را با تهیه چای سرگرم کرد. وقتی شیشه را برداشت تا مقداری از آن را در پارچ بریزد ناگهان فریاد کشید: - رون... من... باور نمی‌کنم... این خال خالیه...! رون به او نگاه کرد: - چی داری می‌گی!؟ او پارچ را نزدیک میز آورد و آن را وارونه کرد. خال‌خالی جیرجیرکنان از درون پارچ روی میز افتاد. رون با دستپاچگی گفت: خال‌خالی تو این‌جا چه کار می‌کنی؟ او خال‌خالی را برداشت و جلوی نور گرفت. وضع وحشتناکی داشت. به مراتب لاغرتر شده و چشم‌هایش ریخته بود. در دستان رون تقلا می‌کرد و گویی می‌خواست خود را آزاد کند. - اوه... خال خالی... این‌جا گربه نیس...! چیزی نیس که ازش بترسی! هاگرید ناگهان از جا برخاست. چشمانش به پنجره خیره ماند. رنگ به صورت نداشت: - دارن میان... هری، رون و هرمیون، نزدیک پنجره آمدند. چندین نفر از فاصله ای دور از پله‌های قلعه پایین می‌آمدند. پیشاپیش آن‌ها دامبلدور حرکت می‌کرد، ریش سفیدش در پناه نور کم رنگ غروب می‌درخشید. کرنلیوس فاج نیز در کنارش بود. پشت سر آن‌ها مکنر مأمور اعدام و پیرمرد فرتوتی که مسئول کمیته بود در حرکت بودند. هاگرید تمام بدنش می‌لرزید: بهتره شما راه بیفتین... اونا نباید شما رو این‌جا ببینن... رون خال‌خالی را در جیب بغلش گذاشت و هرمیون شنل را برداشت. - بیایین... بیایین از در پشتی برین آن‌ها به دنبال هاگرید به طرف در پشتی حیاط به راه افتادند. هری از دیدن باک‌بیک که کنج حیاط به درختی بسته شده بود حالش بد شد. باک‌بیک انگاری می‌دانست حادثه ای در راه است. سرش را به سویی می‌چرخاند و با عصبانیت پنجه‌هایش را روی زمین می‌کشید. هاگرید با ملایمت گفت: اوضاع خوبه بیکی... نگران نباش... او رویش را به طرف بچه‌ها برگرداند: راه بیفتین... زودتر برین اما آن‌ها تکان نخوردند. - هاگرید ما نمی‌تونیم... - ما بهشون می‌گیم چه اتفاقی افتاد... - حق ندارن اونو بکشن... هاگرید با عصبانیت گفت: راه بیفتین! همین جوری هم اوضاع به قدر کافی بد هس... اگه تو دردسر بیفتین که! چاره ای نبود... به محض آن‌که هرمیون شنل را روی هری و رون کشید صداهایی از پشت در کلبه به گوششان رسید. هاگرید به محل ناپدید شدن آن‌ها نگاهی کرد: این‌جا نمونین... زود راه بیفتین. وقتی هاگرید داخل کلبه‌اش برگشت صدای ضربه ای به در کلبه شنیده شد. هری، رون و هرمیون با ترس دور خانه هاگرید چرخیدند. وقتی جلوی کلبه رسیدند در جلویی با صدای محکمی بسته شده بود. هرمیون زیر لب گفت: لطفاً عجله کنین... من طاقتشو ندارم... خورشید از نظر پنهان شده و آسمان بنفش و خاکستری بود. در سمت غرب آسمان به رنگ سرخ یاقوتی می‌درخشید. رون بی‌حرکت ایستاده بود. هرمیون دوباره تکرار کرد: رون خواهش می‌کنم... بجنب... - تقصیر خال خالیه... آروم نمی‌گیره... رون خم شد... سعی کرد خال‌خالی را آرام کند. ولی او مرتب جیرجیر می‌کرد و دنبال راهی برای فرار بود. حتی چند نوبت سعی کرد انگشتانش رون را گاز بگیرد. رون به آرامی گفت: هی خال خالی... منم... دوستت رون... آن‌ها صدای باز و بسته در را پشت سرشان شنیدند. - رون بجنب... اومدن. - باشه... خال‌خالی آروم بگیر... همگی به راه افتادند هری نیز هم چون هرمیون سعی می‌کرد به صداهایی که از پشت سرش می‌شنید توجه نکند. رون بار دیگر ایستاد. - نمی‌تونم ساکتش کنم... خفه شو خال‌خالی همه صداتو می‌شنون...! خال خالی دیوانه وار جیرجیر می‌کرد ولی این صدا در میان همهمه‌ای که از حیاط کلبه هاگرید به گوش می‌رسید چندان مشخص نبود. پس از آن همهمه سکوتی برهمه جا مستولی شد و به فاصله کوتاهی صدای فرود آمدن تبر در فضا پیچید. هرمیون بر خود لرزید. به آهستگی گفت: هری باور نمی‌کنم باور نمی‌کنم اونا کار خودشونو کردن...! ‏ فصل هفدهم‏ گربه، موش و سگ فکر و ذهن هری از شدت هیجان کار نمی‌کرد. هر سه زیر شنل نامریی ایستاده بودند و از ترس به خود می‌لرزیدند. آخرین شعاع‌های خورشید نور خونین رنگی روی محوطه قلعه فرو می‌ریخت. صدای فریاد هولناکی از پشت سر شنیده شد. هری بی‌توجه به آن‌چه ممکن بود به سرش بیاید زیر لب گفت: هاگرید، خیال داشت برگردد که هرمیون و رون بازویش را گرفتند. رون که رنگ و رویش مثل گچ سفید شده بود گفت: کاری نمی‌تونیم بکنیم... اگه اونا بفهمن ما به دیدن هاگرید اومدیم اوضاع بدتر می‌شه... هرمیون نفس‌زنان گفت: - چطور تونستن... ؟ چطور تونستن...؟ رون که دندان‌هایش به هم می‌خورد گفت: بیایین بریم... آن‌ها به طرف قلعه راه افتادند. آهسته قدم بر می‌داشتند تا مبادا از زیر شنل نامریی بیرون بیایند. هوا تقریباً رو به تاریکی می‌رفت. وقتی به محوطه قلعه رسیدند، تاریکی همه‌جا را فرا گرفته بود. رون گفت: خال‌خالی آروم بگیر. بعد دستش را روی سینه‌اش قرار داد. موش دیوانه‌وار پیچ و تاب می‌خورد. رون ایستاد تا خال‌خالی را در عمق جیبش جای دهد: چت شده؟ موش احمق... آروم بگیر! اوخ گازم گرفت! هرمیون به آرامی گفت: رون ساکت شو... فاج همین حالا پیدایش می‌شه... - تقصیر اونه... آروم نمی‌گیره... خال‌خالی واقعاً وحشت کرده بود. مرتب تلاش می‌کرد تا به هر ترتیب شده خودش را از چنگ رون خلاص کند. هری پرسید: - چه خبر شده؟ طولی نکشید که هری متوجه کج‌پا شد. چشمان کهربایی‌اش در نور شب می‌درخشید. هری نمی‌دانست او آن‌ها را دیده یا صدای خال‌خالی او را بدان جا کشانده است. هرمیون زیر لب غرغر کرد: کج‌پا! برو کنار... برو کنار! اما گربه نزدیک نزدیک‌تر می‌شد. - خال‌خالی... نه! ولی دیگر دیر شده بود. موش از میان انگشتان رون بیرون پرید. به زمین افتاد و شروع به دویدن کرد. کج‌پا از جا جست و دنبال او دوید. پیش از آن‌که هرمیون و هری بتوانند کاری کنند رون شنل نامریی را کنار زد و در تاریکی پنهان شد. هرمیون به آرامی گفت: رون!‏ او و هری به یکدیگر نگاه کردند و به سرعت شروع به دویدن کردند. از آن‌جا که با شنل کار آسانی نبود. آن‌ها به ناچار شنل را چون پرچمی بالای سر خود گرفته بودند و به دنبال رون می‌دویدند در این حال صدای پای رون و همین‌طور فریادهای او را می‌شنیدند. - برو گمشو... برو... خال‌خالی برگرد. صدای تالاپ بلندی به گوش رسید. - برو گمشو... گربه بدجنس... هری و هرمیون تقریباً روی رون افتادند. رون روی زمین پخش شده ولی توانسته بود خال‌خالی را دوباره بگیرد و در جیبش بگذارد. موش هم چنان دیوانه‌وار تکان می‌خورد و او دو دستش را محکم روی جیبش نگه داشته بود. هرمیون نفس‌زنان گفت: رون زودتر بیا زیر شنل. الآن سر و کله وزیر و دامبلدور پیدا می‌شه. ولی قبل از این‌که آن‌ها بتوانند خود را زیر شنل پنهان و یا حتی نفسی تازه کنند صدای پنجه غول‌آسایی که در تاریکی به سویشان می‌آمد به گوششان رسید. سگ سیاه غول پیکری با چشمان روشن به سوی آن‌ها پیش می‌آمد. هری دنبال چوب دستی‌اش گشت ولی دیگر دیر شده بود. سگ، خیز بلندی برداشت و پنجه‌اش روی سینه هری قرار گرفت. هری از پشت به زمین افتاد. بدن پشمالوی سگ او را احاطه کرد. نفس گرم او به صورتش می‌خورد و دندان‌های بلندش می‌درخشید. در اثر شدت ضربه، سگ از روی سینه هری لیز خورد. او گیج و منگ شده بود. و حس می‌کرد دنده‌هایش شکسته است. سعی کرد از جا برخیزد. صدای غرش سگ نشان می‌داد که او آماده حمله دیگری است. رون از جا برخاست. وقتی سگ به طرف هری حمله‌ور شد، رون، هری را کنار زد. طولی نکشید که دندان‌های سگ در بازوی رون فرو رفت. هری پیش رفت. چنگ انداخت و موهای بدن حیوان را گرفت. سگ رون را مثل یک عروسک پارچه‌ای روی زمین می‌کشید. ناگهان چیزی محکم به صورت هری خورد و او را بار دیگر به زمین انداخت. او صدای فریاد و زمین خوردن هرمیون را نیز شنید. هری چوبدستی‌اش را بیرون کشید. خونی را که از صورتش جاری بود از مقابل چشمانش کنار زد: - لوموس! نوری از انتهای چوبدستی بیرون آمد و بر بدنه درخت تنومند مقابل فرو افتاد. آن‌ها در جست‌وجوی خال‌خالی نزدیک درخت بید کتک زن رسیده بودند که شاخه‌هایش را جلو و عقب می‌برد تا آن‌ها را از نزدیک شدن بر حذر دارد. سگ سیاه با تقلا رون را با خود می‌کشید تا او را درون گودالی که بین ریشه‌های درخت قرار داشت بیندازد. رون با تمام وجودش تلاش می‌کرد تا خود را رها کند اما به تدریج سر و بدنش از دید پنهان شد. هری فریاد کشید: رون! و به سوی او دوید ولی شاخه‌های درخت که چون شلاق جلو و عقب می‌رفت مانع از پیشروی او شد. تنها چیزی که به چشمشان می‌خورد پاهای رون بود. او پاهایش را به ریشه درخت قلاب کرده بود تا مانع از آن شود که سگ او را به درون گودال بکشد. در این موقع صدایی شبیه شلیک گلوله در فضا پیچید. پای رون شکسته بود و دقایقی بعد بقیه اندام او نیز از مقابل چشمشان ناپدید شد. هرمیون که از ضربات درخت مجروح شده و خون از سر شانه‌اش جاری بود فریاد زد: هری... باید بریم کمک بیاریم... - نه! سگه خیلی گنده‌اس... ممکنه اونو بخوره... وقت زیادی نداریم. - بدون کمک هیچ کاری از دستمون برنمیاد... ضربه شلاق مانند دیگری بر آن‌ها فرود آمد. هری نفس‌زنان گفت: وقتی سگه تونست از اون جا رد بشه، ما هم می‌تونیم. او در جست‌وجوی راهی بود تا خود را لابه‌لای شاخه‌ها، نزدیک ریشه درخت برساند بی‌آن‌که در معرض ضربات درخت قرار گیرد. هرمیون که برای گریز از دست شاخه‌های بید جلو و عقب می‌رفت با درماندگی زیر لب گفت: کمک... کمک... خواهش می‌کنم... کج‌پا جلو پرید. او لابه‌لای شاخه‌های بید چون مار خزید و جلو رفت و پنجه‌های دستش را روی تنه درخت گذاشت. بلافاصله درخت چنان که گویی بدل به سنگ شده باشد بی‌حرکت ایستاد. حتی یک برگ آن نیز تکان نمی‌خورد. هرمیون با ناباوری گفت: کج‌پا! هرمیون بازوی هری را محکم در دست گرفت و پرسید: - اون از کجا می‌دونست؟ هری با ناراحتی گفت: اون با سگه دوسته... من اونا رو دیدم. بیا چوبدستی‌ات را نگه‌دار... آن‌ها خود را به فاصله بین ریشه‌ها رساندند. ولی قبل از آن‌که به ریشه برسند کج‌پا درون آن خزیده بود. هری به دنبال او به راه افتاد و چهار دست و پا پیش رفت. روی سراشیبی سر خورد و داخل تونل کوتاهی افتاد. کج‌پا کمی جلوتر بود. چشمانش در نور چوبدستی هری برق می‌زد. لحظاتی بعد هرمیون خود را به هری رساند. اون با صدای وحشت‌زده‌ای گفت: رون کجاست؟ هری گفت: از این طرف باید بریم... هرمیون که از پشت سر او می‌آمد پرسید: این تونل از کجا سر در میاره؟ - نمی‌دونم... روی نقشه چپاولگر این تونل رو دیده بودم ولی فرد و جرج گفتن هیچ‌کس از این‌جا رد نشده... از قرار به هاگزمید می‌رسه... آن‌ها با حداکثر سرعت و دولا دولا حرکت می‌کردند در این حال کج‌پا جلویشان پیش می‌رفت و دمش را به چپ و راست می‌گرداند. تونل هم چنان ادامه داشت به‌نظر می‌آمد لااقل به قدر تونلی که به دوک‌های عسلی راه داشت طولانی بود. تمام حواس هری به رون بود و این‌که آن سگ عظیم‌الجثه چه بلایی سرش آورده او نفس زنان جلو می‌رفت و درد می‌کشید. مسیر تونل به تدریج سر بالایی شد. لحظاتی بعد به پیچی رسیدند، دیگر اثری از کج‌پا نبود. چشم هری به نور ضعیفی افتاد که از دریچه کوچکی می‌تابید. هری و هرمیون کمی ایستادند. نفسی تازه کردند جلو رفتند. چوب‌دستی‌های خود را بالا گرفتند تا جلویشان را ببینند. یک اتاق مقابل رویشان قرار داشت. نامنظم و خاک گرفته، کاغذ دیواری‌ها کنده شده و از دیوارها آویزان بود. بیشتر لوازم شکسته بود. گویی عمداً کسی آن‌ها را به در و دیوار کوبیده باشد. تمام پنجره‌ها تخته کوبی شده بود. هری نگاهی به هرمیون انداخت که به شدت ترسیده بود ولی او سر تکان داد. هری خود را از سوراخ بالا کشید. به اطرافش نگاه کرد. کسی در اتاق نبود ولی دری که در سمت راست قرار داشت کاملاً باز بود. در به راهروی تاریکی باز می‌شد. هرمیون ناگهان دست انداخت و بازوی هری را گرفت. او با چشمانی که از حدقه بیرون زده بود به پنجره‌های تخته کوب شده نگاه کرد. - هری فکر می‌کنم ما تو عمارت فریاد آواره‌ها هستیم. هری نگاهی به اطراف کرد. چشمش به یک صندلی چوبی افتاد که کنار آن‌ها قرار داشت. قسمت‌های زیادی از آن پاره شده و یک پایه‌اش کاملاً کنده شده بود. او به آرامی گفت: ارواح یه همچین کارهایی نمی‌کنن. در این لحظه صدایی از بالای سرشان شنیده شد. چیزی آن بالا حرکت می‌کرد. هر دو به سقف نگاه کردند. هرمیون با چنان شدتی بازوی هری را فشرد که او حس کرد انگشتانش بی‌حس شده است. هری ابروانش را در هم کشید. هرمیون متوجه موضوع شد و بازوی او را رها کرد. آن دو به آرامی از راهرو عبور کردند و از پله‌های شکسته بالا رفتند. همه چیز زیر قشری از گرد و خاک فرو رفته بود مگر کف اتاق که نشان می‌داد چیزی از روی آن کشانده شده است. آن‌ها به پاگرد تاریکی رسیدند. هر دو با هم گفتند: نوکس. و در این لحظه چوبدستی‌هایشان خاموش شدند. تنها یک در باز بود. وقتی به طرف آن رفتند صدای حرکتی را از پشت سر شنیدند ابتدا صدای ناله و بعد صدای خرخری بلند شد. برای آخرین بار به یک دیگر نگاه کردند و سر تکان دادند. هری چوبدستی را محکم در دست گرفت. ضربه‌ای به در زد و آن را کاملاً باز کرد. روی تخت با شکوه چهار ستونه‌ای با پرده خاک گرفته کج‌پا دراز کشیده بود. با دیدن آن‌ها خرخر بلندی کرد. کنار تخت، کف زمین، رون نشسته و پایش را در دست گرفته بود. پای او با زاویه‌ای غیر عادی روی زمین قرار داشت. هری و هرمیون به طرفش دویدند. - رون حالت خوبه؟ - سگه کجاست؟ رون با دندان‌های بهم فشرده گفت: - اون سگ نیس. هری... این یه تله‌اس... - چی... رون اشاره‌ای به پشت سر او کرد: - سگ اونه... اون یه جانورنماست... هری برگشت و متوجه کسی شد که در را پشت سرشان می‌بست. موهای کثیف و ژولیده‌اش تا سر آرنجش می‌رسید. اگر چشمانش در حدقه استخوانی و گود رفته‌اش نمی‌درخشید تفاوتی با یک اسکلت نداشت. پوست رنگ پریده‌اش روی استخوان گونه‌اش کشیده شده بود و دندان‌هایش به زردی می‌زد. او سیریوس بلک بود. مرد چوبدستی رون را به سوی آن‌ها نشانه گرفت: اکسپلیارموس! چوبدستی هری و هرمیون از دستشان بیرون پرید در هوا به پرواز در آمد و بلک آن‌ها را گرفت. بعد قدمی جلو گذاشت و چشمانش را به هری دوخت. او با خشونت گفت: می‌دونستم میای به دوستت کمک کنی. نحوه حرف زدنش طوری بود که انگار مدت‌ها بود عادت حرف زدن را فراموش کرده است. پدرت هم برای من همین کارها را می‌کرد. آفرین بر تو پسر شجاع که از کسی کمک نخواستی... ازت متشکرم... این کارها رو خیلی آسون می‌کنه... نام پدر هری چنان در گوشش زنگ زد که گویی آن را فریاد کشیده باشد. کینه‌ای که در اعماق وجودش پنهان بود جایی برای ترس و وحشت باقی نگذاشته بود. آرزو می‌کرد کاش چوبدستی‌اش را در دست داشت این بار نه برای دفاع از خود بلکه برای حمله به بلک... برای کشتن او... بدون آن‌که بداند چه می‌کند پیش رفت ولی ناگهان دو دست او را عقب کشیدند. هرمیون با صدای نجوا مانندی گفت: نه هری... رون که گویی تمام توانش را از دست داده بود به زحمت برخاست و با عصبانیت گفت: اگه بخوای هری را بکشی باید همه ما رو بکشی... چشمان بلک برقی زد. بعد به آرامی گفت: - بشین... و گر نه پات بیشتر از این صدمه می‌بینه... رون که به هری تکیه کرده بود و از درد به خود می‌پیچید با بی‌حالی گفت: - نشنیدی چی گفتم... ؟ باید هر سه تامونو با هم بکشی...! بلک پوزخندی زد: امشب فقط یک نفر این‌جا می‌میره!‏ هری خود را از میان بازوان رون و هرمیون بیرون کشید:‏ ‏ - برای چی...؟ دفعه قبل هم برات مهم نبود، مگه نه؟ اون همه مشنگ رو به خاک و خون کشیدی که پتی‌گرو رو بکشی، چی شده... آزکابان دل نازکت کرده؟ هرمیون هق‌هق‌کنان گفت: هری ساکت باش! هری خود را جلو کشید و فریاد زد: اون پدر و مادرمو کشته! هری کاملاً سحر و جادو را فراموش کرده بود. یادش رفته بود که یک پسر سیزده ساله ضعیف و لاغر که در مقابل مردی بزرگ و بلند قد ایستاده است. تنها چیزی که یادش بود این‌که دلش می‌خواست تا جایی که می‌تواند به بلک صدمه بزند. صرف نظر از این‌که خودش چه بر سرش خواهد آمد. شاید به دلیل حرکت احمقانه هری بود که بلک به موقع چوب دستی‌اش را بالا نبرد. هری یکی از دستانش را دور مچ بلک انداخت و سعی کرد چوبدستی را از خود دور کند. هم زمان با دست دیگرش پی در پی به بلک ضربه می‌زد. بلک خود را عقب کشید ولی یکی از ضربه‌ها به کنار سر او خورد. هر دو عقب رفتند و به دیوار برخوردند. رون و هرمیون هر دو فریاد می‌کشیدند. جرقه‌های خیره‌کننده‌ای از انتهای چوبدستی بلک بیرون می‌جهید و به فاصله کوتاهی از کنار صورت هری می‌گذشت. دست بلک لابه‌لای انگشتان هری تکان می‌خورد ولی هری محکم آن را چسبیده بود و با دست دیگرش به هر جای بدن بلک که می‌توانست ضربه می‌زد. بلک دستی را که آزاد بود به گلوی هری رساند. - نه... من خیلی منتظر موندم... بلک حلقه دستش را تنگ‌تر کرد. هری حس کرد چیزی نمانده تا خفه شود. عینکش کج شده بود. بلک، هری را که از درد به خود می‌پیچید رها کرد. رون خودش را روی دست بلک انداخت تا چوب دستی‌اش را از او بگیرد. هری صدای ترق کوتاهی شنید. چشم هری به چوبدستی‌اش افتاد که کف زمین افتاده بود خود را به طرف آن کشید ولی... - آخ! کج‌پا هم وارد معرکه شد و پنجه‌های دستش را محکم در بازوی هری فرو برد. هری خود را از چنگ او خلاص کرد اما کج‌پا خود را به چوبدستی هری رساند. هری فریاد زد: نه... برو کنار! بعد لگدی به کج‌پا زد و او را به گوشه‌ای پرتاب کرد. جستی زد و چوبدستی‌اش را برداشت. او خطاب به رون و هرمیون فریاد زد: از سر راهم برین کنار...‏ احتیاج به تکرار نبود. هرمیون که نفس‌نفس می‌زد و از گوشه لبش خون می‌ریخت به کناری رفت و چوبدستی خودش و رون را از روی زمین قاپید. رون خود را به نزدیک تخت رساند و به پرده آن چنگ انداخت. چهره‌اش مثل گچ سفید شده و با دو دست محکم پایش را چسبیده بود. بلک کنار دیوار ولو شده بود. با دیدن هری که با چوبدستی به او نزدیک می‌شد. قفسه سینه‌اش بالا و پایین می‌رفت. - می‌خوای منو بکشی هری؟ هری بالای سر بلک ایستاده و چوبدستی‌اش را هم چنان طرف سینه او نشانه رفته بود. اطراف چشم چپش کبود شده بود و از دماغش خون می‌آمد. هری که صدایش می‌لرزید گفت: تو پدر و مادر منو کشتی... بلک با چشمان گود رفته به او خیره ماند و با صدای آرامی گفت: - من اینو حاشا نمی‌کنم... ولی اگه تو تموم ماجرا رو می‌دونستی... هری که صدای تپش قلبش را می‌توانست بشنود پرسید: - تمام ماجرا؟ تو اونا رو به ولدمورت فروختی... اینه همه اون چیزی که لازم بود بدونم...! بلک با عجله گفت: تو باید حرفام رو بشنوی... و گرنه پشیمون می‌شی... تو نمی‌فهمی... هری با صدایی که از هیجان می‌لرزید گفت: من خیلی بیشتر از اون که تو فکر می‌کنی می‌فهمم... تو صدای اونو شنیدی... مگه نه؟ مادرم سعی داشت مانع از این بشه که ولدمورت منو بکشه تقصیر تو بود... تو... قبل از آن‌که هیچ چیزی بگویند چیزی حنایی رنگ از مقابل چشمان هری پرید و روی سینه بلک فرود آمد. درست روی قلب بلک. بلک نگاهی به گربه انداخت و سعی کرد او را از خود براند: برو کنار! اما کج‌پا پنجه‌هایش را در ردای بلک فرو برد و تکان نخورد. گربه صورت بدترکیبش را به سوی هری چرخاند و با چشمان بزرگ زرد رنگش نگاهی به او انداخت. صدای هق هق هرمیون بلند شد. هری نگاهی به بلک و کج‌پا کرد. انگشتانش را محکم دور چوبدستی‌اش حلقه کرده بود. اگر ناچار می‌شد گربه را بکشد چه...؟ کج‌پا همدست بلک بود و حالا اگر می‌خواست کشته شود ارتباطی به هری نداشت. اگر بلک در صدد محافظت از کج‌پا بر می‌آمد معلوم می‌شد جان او برایش از جان پدر و مادر هری عزیزتر است. هری چوبدستی‌اش را بالا آورد. حالا وقتش بود... وقت آن‌که انتقام پدر و مادرش را از او بگیرد. می‌خواست بلک را بکشد... باید بلک را می‌کشت... فرصت بسیار خوبی بود... لحظات می‌گذشت ولی هری هم چنان ایستاده بود. چوبدستی او بلک را نشانه گرفته بود و بلک و کج‌پا نگاهش می‌کردند. صدای نفس‌های رون از کنار تخت خواب به گوش می‌رسید و هرمیون آرام در گوشه‌ای ایستاده بود. ناگهان صدای قدم‌هایی که به سرعت می‌دوید به گوش رسید. کسی از پله‌ها پایین می‌آمد. هرمیون فریاد کشید: ما این‌جاییم! ما این‌جاییم! سیریوس بلک... عجله کنین! بلک تکانی خورد و کج‌پا جابه‌جا شد. صدایی در درون هری می‌گفت کارشو تموم کن. هری چوبدستی را در دستش فشرد. صدای پا نزدیک‌تر می‌شد ولی هری بی‌حرکت ایستاده بود. در اتاق به شدت باز شد و جرقه قرمز رنگی همه جا را روشن کرد. پرفسور لوپین در آستانه در پیدایش شد. رنگ به چهره نداشت. چوبدستی‌اش را آماده بالای سرش نگه داشته بود. نگاهی به رون انداخت که کف زمین افتاده بود و سپس متوجه هرمیون شد که از ترس نفسش بند آمده بود و هری که با چوبدستی بالای سر بلک ایستاده بود و سرانجام چشمش به بلک افتاد که زخمی کف زمین افتاده بود. لوپین فریاد زد: اکسپلیارموس! چوب دستی هری از دستش رها شد. همین‌طور چوبدستی‌هایی که هرمیون در دست داشت. لوپین با مهارت تمام آن‌ها را در هوا گرفت. بعد وارد اتاق شد. نگاهی به بلک انداخت که کج‌پا هنوز به قصد محافظت از او روی سینه‌اش نشسته بود. هری همان جا ایستاد. حس می‌کرد از درون تهی شده است. او کاری را که باید نکرده بود. نتوانسته بود بر اعصابش مسلط شود. بلک بار دیگر باید به آزکابان برمی‌گشت. لوپین با صدایی که از هیجان می‌لرزید شروع به صحبت کرد: اون کجاس، سیریوس؟ هری نگاهی به لوپین انداخت. اصلاً منظور او را نمی‌فهمید. لوپین راجع به چه کسی حرف می‌زد؟ او یک بار دیگر به بلک نگاه کرد. چهره بلک بی‌حالت و آرام بود. برای لحظاتی او حتی تکان نخورد. بعد به آرامی دستش را بالا آورد و به رون اشاره کرد. هری با سردرگمی نگاهی به رون انداخت. لوپین نگاه دقیقی به بلک کرد. گویی می‌خواست افکارش را بخواند. بعد زیر لب گفت: پس چرا... پس چرا قبلاً خودشو نشون نداده بود... حتماً...‏ چشمان لوپین ناگهان از حدقه بیرون زد. چنان که گویی پشت سر بلک چیزی را می‌دید. چیزی که سایرین قادر به دیدن آن نبودند: حتماً! اون همون کسی بود... تو جاتو عوض کردی... بدون این‌که به من چیزی بگی... بلک چشم از لوپین برنداشته بود سر تکان داد. هری فریاد زد: پرفسور لوپین... این‌جا چه خبره؟ ولی نتوانست حرفش را تمام کند آن‌چه که او به چشم می‌دید نفسش را بند آورده بود. لوپین چوبدستی‌اش را پایین آورد. لحظاتی بعد سراغ بلک رفت دست او را گرفت و از زمین بلند کرد به نحوی که کج‌پا روی زمین افتاد. لوپین، بلک را چون برادری در آغوش گرفت. هری حس کرد دل از دهانش بیرون می‌آید. هرمیون فریاد زد: باورم نمی‌شه... لوپین، بلک را رها کرد و سراغ هرمیون رفت. هرمیون از زمین برخاسته بود و ضمن اشاره به لوپین خطاب به او می‌گفت: - تو... تو... - هرمیون... - تو و اون...! - هرمیون آروم بگیر... هرمیون با هیجان گفت: من به کسی چیزی نگفتم... من راز تو رو مخفی نگه داشتم. لوپین فریاد زد: هرمیون به حرفام گوش کن... خواهش می‌کنم! می‌تونم توضیح... هری حس می‌کرد که تمام بدنش می‌لرزد. این لرزش ناشی از ترس نبود بلکه ناشی از خشم بود. هری پرخاش‌کنان به لوپین گفت: من به تو اعتماد کردم... و تو این مدت دوست اون بودی! لوپین گفت: اشتباه می‌کنی... من دوازده سال دوست سیریوس نبودم ولی حالا هستم... بذار توضیح بدم! هرمیون فریاد زد: نه! هری بهش اعتماد نکن... اون به بلک کمک کرد تا وارد قلعه بشه... اونم می‌خواد تو رو به کشتن بده... اون یه گرگ نماست! سکوتی برهمه جا حکم فرما شد. همه نگاه‌ها متوجه لوپین بود که فوق العاده آرام به‌نظر می‌رسید. - نه هرمیون... اون طور که تو فکر می‌کنی نیس. فقط یکی از سه تا ممکنه اون طور بشن... من به سیریوس کمک نکردم وارد قلعه بشه، ابداً هم دلم نمی‌خواد هری بمیره... اما انکار نمی‌کنم که یه گرگ‌نما هستم. رون تلاش کرد از جا بلند شود ولی درد امانش نداد. لوپین به طرف او رفت ولی رون پرخاش کنان گفت: از من دور شو... گرگ نما! لوپین بی‌حرکت ایستاد بعد رو به هرمیون کرد و گفت: - از کی اینو می‌دونستی...؟ هرمیون به آرامی گفت: چند ساله... از وقتی که مقاله پرفسور اسنیپ رو تهیه کردم. لوپین با خونسردی گفت: حتماً خوشحال می‌شه. او مقاله رو برای همین می‌خواست. می‌گفت شاید به این ترتیب کسی علت بیماری منو بفهمه... تو نمودار ماه رو با بیماری من مطابقت دادی و دیدی که وقتی قرص ماه کامله من مریض می‌شم؟ دیدی وقتی لولو چشمش به من افتاد بدل به ماه شد؟ هرمیون به آرامی گفت: هر دو رو می‌دونم... لوپین به زور خندید: - هرمیون توی هم سن و سالات تو از همه باهوش‌تری... هرمیون زیر لب گفت: نه نیستم... اگه یه کمی باهوش‌تر بودم به همه می‌گفتم کی هستی...! لوپین گفت: ولی همه می‌دوننن... لااقل مسئولین مدرسه. رون پرسید: دامبلدور وقتی تو رو استخدام کرد می‌دونست که تو یک گرگ‌نمایی؟ مگه اون دیوونه است؟ لوپین جواب داد: بعضی از مسئولین هم همین‌طور فکر می‌کنن... اون ناچار بود خیلی زحمت بکشه تا استادها رو قانع کنه من موجودی قابل اعتمادم... هری گفت: اون اشتباه می‌کرد. تو تمام مدت به بلک کمک می‌کردی. بلک خود را به تخت خواب پرده دار رساند و روی آن افتاد. با دست لرزان چهره‌اش را پوشاند. کج‌پا کنار او رفت و پهلویش دراز کشید. رون درحالی‌که پایش را می‌کشید خود را از آن‌ها دور کرد. لوپین گفت: من به سیریوس کمک نمی‌کردم... اگه بهم فرصت بدین راجع بهش توضیح می‌دم. او چوبدستی‌های هری، رون و هرمیون را از یک دیگر جدا کرد و هر کدام را به صاحبشان برگرداند. هری با حیرت چوب‌دستی‌اش را در دست گرفت. لوپین چوب دستی خودش را در غلافش گذاشت و گفت: - بفرمایین... حالا شما مسلحین و من نیستم... حالا ممکنه لطفاً گوش کنین. هری گیج و منگ شده بود. آیا این حقه دیگری بود؟ او نگاه خشمگینی به بلک کرد آن گاه پرسید: اگه به اون کمک نکرده بودی از کجا می‌دونستی که این جاست...؟ لوپین پاسخ داد: نقشه... نقشه چپاولگر... تو دفترم داشتم امتحانش می‌کردم... هری با تردید پرسید: مگه طرز کارش را بلدی؟ لوپین با بی‌صبری دستش را تکان داد: البته که بلد بودم... من خودم جزو طراحان اون نقشه بودم... من مهتابی‌ام... این اسمیه که بچه‌ها تو مدرسه بهم داده بودن. - طراحی اون نقشه با... - نکته مهم اینه... من داشتم با دقت به نقشه نگاه می‌کردم چون مطمئن بودم تو، رون و هرمیون برای تماشای اعدام هیپوگریف از قلعه بیرون می‌رین و خودتون رو به هاگرید رسوندین... مگه این‌طور نبود؟ لوپین در طول اتاق شروع به قدم زدن کرد و به آن‌ها نگاهی انداخت. هر قدمی که بر می‌داشت گرد و خاک به آسمان می‌رفت. - حتماً شنل پدرتو پوشیده بودی هری... - از کجا موضوع شنل رو می‌دونی؟ لوپین بار دیگر دستش را تکان داد: بارها جیمز رو می‌دیدم که زیر شنل ناپدید می‌شد... موضوع اینه که حتی وقتی شنل نامریی می‌پوشی باز نقشه چپاولگر تو رو نشون می‌ده... من شما رو دیدم که زیر شنل نامریی قایم شدین و به خونه هاگرید رفتین. بیست دقیقه بعد از پیش هاگرید برگشتین و به طرف قلعه به راه افتادین ولی حالا کس دیگری هم با شماست... هری گفت: چی؟ لوپین هم چنان بالا و پایین می‌رفت و به حرف‌های توجهی نداشت. - اصلاً باورم نمی‌شد... فکر کردم نقشه ایرادی پیدا کرده... چطور می‌تونست اون همراه شما باشه... هری گفت: هیشکی با ما نبود! - بعد چشمم به نقطه دیگری افتاد که با سرعت به طرف شما می‌آمد. سیریوس بلک دیدم که با شما گلآویز شد و دو تا از شما رو به طرف درخت بید کتک زن کشید. رون با عصبانیت گفت: یکی از مارو... - نه رون... دو تا از شما رو... او ایستاد نگاهی به رون کرد و بی‌مقدمه گفت: - می‌شه یه نگاهی به اون موشت بندازم؟ رون پرسید: چی...؟ این قضیه چه ربطی به اون داره...؟ - همه چی ممکنه... می‌ذاری ببینمش... خواهش می‌کنم...؟ رون پس از مدتی تردید دست در جیبش کرد و خال‌خالی را بیرون کشید. خال‌خالی هم چنان تقلا می‌کرد. رون ناچار دم او را گرفت که مانع از فرار او شود. کج‌پا که کنار بلک دراز کشیده بود، سر پا شد و فش فشی کرد. لوپین نزدیک رون آمد... نفس را در سینه‌اش حبس کرد و مشغول تماشای خال‌خالی شد. رون موشش را جلوتر برد و با نگرانی پرسید: - خب... کجای این قضایا به موش من مربوطه...؟ سیریوس بلک به طور ناگهانی گفت: اون موش نیس... - منظورت چیه...؟ البته که موشه... لوپین نیز به آرامی گفت: نه اون موش نیس... اون یه جادوگره... صدای بلک بار دیگر به گوش رسید: اون یه جانور نما به اسم پیتر پتی گروه. ‏ فصل هجدهم مهتابی، دم‌باريك، پانمدي و تیزچنگ ‏ لحظاتی طول کشید تا آن چه را می‌شنید، هضم و باور کند. رون چیزی را که هری فکر می‌کرد بر زبان راند. - شما هردوتون دیوونه‌این. هرمیون با بی‌حالی گفت: مسخره‌اس... هری گفت: پیتر پتی گرو مرده... بلک دوازده سال پیش اونو کشت... هری اشاره‌ای به بلک کرد که چهره‌اش در اثر تشنج منقبض شده بود. غرشی کرد که دندان‌های زردش آشکار شد: چنین خیالی داشتم. اما پیتر کوچولو تونست منو شکست بده. ولی این بار دیگه نمی‌تونه! به محض آن‌که بلک به طرف خال‌خالی خیز برداشت. کج‌پا پایین پرید. رون از سنگینی بدن بلک که روی پای شکسته او افتاده بود فریادی کشید. لوپین جلو دوید تا بلک را عقب بکشد: نه! سیریوس... صبر کن... تو حق نداری اینکارو بکنی... اونا باید جریانو بفهمن... باید براشون توضیح بدیم. بلک سعی کرد لوپین را به عقب براند. دستش را بالا برد تا مجدداً خال‌خالی را که مثل دم خوک تکان می‌خورد و ضمن فرار سر و صورت رو می‌خراشید، بگیرد. لوپین هنوز تقلا می‌کرد بلک را عقب بکشد: اونا- حق - دارن- همه - چی - رو بدونن! رون اونو مث یه حیوون خانگی نگهداری کرده... چیزهایی هست که من- خودمم - هم - نمی‌دونم! تو به هری مدیونی که حقیقتو بهش بگی سیریوس! چشمان بلک هنوز متوجه خال‌خالی بود که خود را زیر دست‌های زخمی رون پنهان کرده بود. او بی‌آن‌که چشم از خال‌خالی بردارد، گفت: باشه... هر چی دلت می‌خواد بهشون بگو... ولی زودتر رموس... می‌خوام زودتر کسی رو که به جرم کشتنش زندانی شدم، بکشم! رون نگاهی به هری و هرمیون انداخت. بعد خطاب به لوپین و بلک گفت: شما دو تا دیوونه این... بسه دیگه... من می‌خوام برم... رون سعی کرد سنگینی‌اش را روی پای سالمش بیندازد و به راه بیفتد ولی لوپین بار دیگر چوب دستی‌اش را بالا آورد: رون تو هم باید به حرفام گوش کنی... ولی یادت باشه پیتر رو محکم نگه داری... رون فریاد زد: اون پیتر نیس... اون خال خالیه... بعد سعی کرد موش را داخل جیب بغلش جا دهد. اما خال‌خالی شروع به تقلا کرد. رون تعادلش را از دست داد و چیزی نمانده بود بیفتد که هری به کمکش آمد و او را روی تخت خواباند. بعد بی‌آن‌که به بلک توجهی کند رو به لوپین کرد: - جمعیت زیادی شاهد قتل پتی گرو بودند، یه خیابان پر آدم... بلک که نگاهش هنوز متوجه خال‌خالی بود با عصبانیت گفت: چیزی که اونا می‌دیدن چیزی نبود که واقعاً داشت اتفاق می‌افتاد! لوپین سری تکان داد: همه فکر می‌کردند بلک، پیتر رو کشت. من خودم هم باور کرده بودم تا این‌که امشب اون نقشه رو دیدم. چون نقشه چپاولگر هیچ‌وقت دروغ نمی‌گه... پیتر زنده‌س هری... رون از اون نگهداری می‌کنه. هری نگاهی به رون انداخت. هر دو به یک چیز می‌اندیشیدند و آن این‌که لوپین و بلک هر دو دچار اختلال حواس شده بودند. داستان آن‌ها هیچ معنایی نداشت. چطور ممکن بود خال خالی، پیتر پتی گروه باشد؟ بلک احتماًلاً در آزکابان عقلش را از دست داده بود ولی لوپین چرا با او هم صدا شده بود؟ هرمیون با صدایی آرام و لرزان چنان که بخواهد پرفسور لوپین را متوجه اشتباهش کند، گفت: ولی پرفسور لوپین، خال‌خالی نمی‌تونه پتی گرو باشه... این واقعیت نداره... می‌دونین که نمی‌شه... لوپین چنان که گویی در کلاس مشغول تدریس باشد و بخواهد پاسخ مشکل هرمیون را بدهد، به آرامی گفت: چرا نمی‌شه حقیقت داشته باشه... - چون اگه پیتر پتی گرو یه جانورنما بود همه می‌فهمیدن... ما سر کلاس پرفسور مک‌گونگال این درسو داشتیم. من تغییر حالت اونو دیدم... وقتی تکالیفمو انجام دادم فهرست اون‌ها رو دیدم وزارت سحر و جادو یه فهرستی داره که توش اسم جادوگرها و ساحره‌هایی رو که می‌تونن به شکل حیوان در بیان، داره... مشخصات اونارو نوشته... من اسم پرفسور مک‌گونگال را توی اون فهرست دیدم... تو این قرن هفت جانورنما داشتیم که اسم پتی گرو هم جزو اونا نیس... لوپین شروع به خندیدن کرد. هری در دل به خاطر تلاشی که هرمیون برای انجام تکالیفش به خرج داده بود، آفرین گفت. - حق با توئه هرمیون. حتی وزارت خونه خبر نداره که سه جانورنما بدون این‌که اسمشون ثبت شده باشه در هاگوارتز پرسه می‌زنن... بلک که تمام حرکات خال‌خالی را زیر نظر داشت، گفت: اگه می‌خوای جریانو براشون تعریف کنی بهتره زودتر شروع کنی... من دوازده سال صبرکردم، دیگه خیال ندارم بیشتر از این صبر کنم... - باشه... ولی باید کمکم کنی سیریوس. من فقط می‌دونم که ماجرا چطور شروع شد... لوپین سکوت کرد. از پشت سر و صدای غژغژ بلندی شنیده شد. در اتاق خواب خود به خود باز شد. نگاه هر پنج نفرشان متوجه در شد. لوپین جلو رفت و نگاهی به پاگرد انداخت. - کسی اونجا نیس... رون گفت: این‌جا پر از ارواحه... لوپین که هنوز چشمش به در بود گفت: نه... این‌طور نیس. تو مهمان خانه فریاد آواره‌ها هیچ‌وقت روح ندیده... سر و صداهایی که روستایی‌ها می‌شنیدن من از خودم در می‌آوردم... لوپین موهای خاکستری‌اش را از مقابل چشمانش عقب زد. مدتی به فکر فرو رفت و بعد ادامه داد: همه ماجرا از همین جا شروع می‌شه. از وقتی که من یک گرگ‌نما شدم اگه اون منو گاز نگرفته بود، اگه من اون قدر بی‌احتیاط نبودم... لوپین خسته و اندوهگین به‌نظر می‌آمد. رون می‌خواست چیزی بگوید ولی هرمیون مانعش شد: هیس! او به دقت به حرف‌های لوپین گوش می‌داد: - وقتی منو گاز گرفت خیلی کوچیک بودم... پدر و مادرم هر کاری از دستشون بر می‌اومد کردن، ولی اون روزها هیچ درمانی برای این بیماری وجود نداشت. معجونی که پرفسور اسنیپ برای من درست می‌کنه جزو کشفیان جدیده... اون باعث می‌شه که به حالت عادی برگردم. وقتی اونو می‌خورم تا یک هفته قبل از بدر کامل ماه خوبه و وقتی تغییر شکل می‌دم، عقلم سرجاشه. می‌تونم به صورت یه گرگ بی‌آزار تو دفتر بمونم تا ماه دوباره کوچیک بشه... - قبل از کشف این معجون ماهی یک بار بدل به یه جونور کامل و تمام عیار می‌شدم... اصلاً امکان نداشت که بتونم به هاگوارتز بیام و والدین شاگردا اصلاً دلشون نمی‌خواست بچه هاشون پیش من باشن. تا وقتی که دامبلدور مدیر مدرسه شد. اون مرد بسیار مهربونیه. اون گفت: اگه اقدامات احتیاطی رو انجام بدم دلیل نداره که به مدرسه نیام... لوپین آهی کشید و نگاهی به هری کرد: یادته چند ماه پیش بهت گفتم درخت بید کتک زن همون سالی که من به مدرسه اومدم کاشته شد؟ حقیقت این‌که اونو کاشتن تا من بتونم به مدرسه بیام... این جا. لوپین با درماندگی به دور و بر اتاق نگاه کرد: و تونلی که به این‌جا ختم می‌شه فقط به خاطر من ساخته شد. ماهی یک بار، از قلعه بیرون می‌آمدم. خودم رو به این‌جا می‌رسوندم تا تغییر شکل بدم. این درخت برای این کاشته شده بود که در روزهایی که خطرناک بودم کسی دور و برم نیاد... هری نمی‌توانست تصور کند آخر این ماجرا به کجا خواهد رسید ولی مثل بقیه به دقت به حرف‌های لوپین گوش داد. تنها صدایی که به گوش می‌رسید صدای جیرجیر خال‌خالی بود. - اون روزها تغییر شکل من وحشتناک بود. گرگ‌نما شدن خیلی دردناکه... برای این‌که کسی رو گاز نگیرم منو از آدما جدا می‌کردن و من به خودم حمله می‌کردم. روستیانی که این سر و صدا رو می‌شنیدن فکر می‌کردن ارواح این‌جا هستن... دامبلدور به این شایعه دامن می‌زد. حتی همین حالا با وجود این‌که خانه سالیانه که ساکت و بی‌صداست بازم دهاتی‌ها جرأت نمی‌کنن به اون نزدیک بشن. - جدا از مسئله تغییر حالت و شکلم، اون روزها از بهترین روزهای زندگی من بود. برای اولین بار در طول زندگیم سه تا دوست خوب داشتم. سیریوس بلک، پیتر پیتی گرو و البته پدر تو هری، جیمز پاتر. - دوستام می‌دیدن من ماهی یک بار غیب می‌کنم منم براشون داستان سر هم می‌کردم. بیماری مادرم و این‌که باید به عیادتش می‌رفتم. می‌ترسیدم که بفهمن چه وضعیتی دارم و منو ترک کنن... ولی اونا هم مثل هرمیون واقعیت رو فهمیدن. با وجود این منو ترک نکردن... بلکه بر عکس کاری کردن که تغییر حالت، نه تنها قابل تحمل شد بلکه به بهترین لحظات زندگیم بدل شد. اونا همه جانورنما شدن... هری با تعجب پرسید: حتی پدرم...؟ - بله... اونا سه سال از بهترین روزهای عمرشون رو صرف این کردن این کارو یاد بگیرن... پدر تو و سیریوس از باهوش‌ترین شاگردای مدرسه بودن و باید خدا رو شکر کرد چون این تغییر حالت می‌تونه گاهی خیلی خطرناک باشه به همین دلیل وزارت سحر و جادو به شدت مراقب این موضوعه... پیتر به کمک جیمز و سیریوس تو این کار موفق شد... و بالاخره در سال پنجم اونا موفق شدن به شکل هر جانوری که دلشون می‌خواد در بیان. هرمیون با تعجب پرسید: این موضوع چه کمکی به توکرد؟ لوپین جواب داد: اونا به عنوان انسان نمی‌تونستن همراه من باشن. ولی به عنوان حیوان چرا... گرگ نماها فقط برای انسان‌ها خطرناکن. اونا هر ماه زیر شنل نامریی جیمز از قلعه بیرون می‌رفتن. تغییر شکل می‌دادن. پیتر به عنوان کوچکترین نفر خودش را به شاخه‌های سرکش بید کتک زن می‌رسوند و گرهی رو که باعث سکون درخت می‌شد لمس می‌کرد. اون وقت اونا از تونل رد می‌شدن و می‌اومدن پیش من. به کمک اون‌ها درندگی من کم شد. گر چه بدنم شکل گرگ داشت ولی افکارم انسانی بود. بلک فریاد زد: زود باش رموس... تمام حواس او متوجه خال‌خالی بود. - می‌رسم... به اون جا می‌رسم سیریوس... از این‌که می‌تونستم تغییر کنیم خیلی خوشحال بودیم. شب‌ها عمارت فریاد آواره‌ها رو ترک می‌کردیم و خودمون رو به دهکده و اطراف مدرسه می‌رسوندیم. سیریوس و جیمز بدل به حیوونای بزرگی می‌شدن و مراقبت از منو به عهده می‌گرفتند. گمان نمی‌کنم هیچ کدوم از بر و بچه‌های مدرسه به قدر ما از گوشه و کنار هاگوارتز و هاگزمید خبر داشته باشن... به خاطر این بود که نقشه چپاولگر رو تهیه کردیم و اسم‌های مستعارمون رو روش نوشتیم. سیریوس، نمد پا، پیتر، دم دار و جیمز تیز چنگ بود. هری پرسید: چه جور حیوونی؟... هرمیون میان حرف او پرید: - چه کار خطرناکی... تو تاریکی با یه گرگ‌نما چرخیدن...! اگه یه وقت به کسی برمی‌خوردین و کسی رو گاز می‌گرفتین چی؟ لوپین با متانت گفت: حتی فکرش هم منو ناراحت می‌کنه... چندین نوبت نزدیک بود یه هم چین اتفاقی هم بیفته... بعدها بهش فکر می‌کردیم و می‌خندیدیم... ما جوون بودیم و بی‌فکر... با زرنگی کارهامونو پیش می‌بردیم... - البته گاهی به‌نظرم می‌رسد به اعتماد دامبلدور خیانت کردم... اون منو تو شرایطی به هاگوارتز آورد که هیچ مدیر دیگه ای این مسئولیت رو قبول نمی‌کرد... اون فکرشو نمی‌کرد که من ممکنه مقرراتی رو که اون برای آسایش خودم و دیگران وضع کرده بود زیر پا بذارم... اون نمی‌دونست که من به طور غیرقانونی سه تا از دوستامو به جانورنما بدل کردم ولی هر وقت دور هم می‌نشستیم تا ماجرای بعد را طراحی کنیم حس گناهمو فراموش می‌کردم... هنوز هم فرقی نکردم. چهره لوپین منقبض شد. در صدایش حس نفرت از خود موج می‌زد: - تمام این سال‌ها را با خودم جنگیدم... نمی‌دونستم آیا باید به دامبلدور بگم که سیریوس یه جانورنما است یه نه؟ ولی چیزی نگفتم چرا؟ چون خیلی ترسو بودم... این معنی‌اش این بود که من در طول مدتی که در مدرسه بودم به اعتماد او خیانت کردم. بقیه رو با خودم همدست کردم. در شرایطی که اعتماد دامبلدور همه چیز من بود. درحالی‌که اون منو وقتی یه پسر بچه بودم به هاگوارتز راه داد... بهم کار داد... در شرایطی که من بزرگ شده بودم همه از من دوری می‌کردن و هیچ‌کس حاضر نبود بهم کار بده... خودمو قانع کردم که سیریوس بلک با جادوی سیاهی که از ولدمورت یاد گرفته تونسته وارد قلعه بشه... فکر می‌کردم جانورنما بودن سیریوس هیچ ربطی به این موضوع نداره... حالا می‌فهمم اسنیپ هر چی راجع به من می‌گفت حق داشت. بلک برای اولین بار نگاهش را از خال‌خالی برگرداند و به لوپین نگاه کرد: - اسنیپ؟ اون این وسط چیکاره‌اس؟ لوپین با متانت جواب داد: اون این جاس سیریوس. این‌جا درس میده... بعد نگاهی به هری و هرمیون و رون انداخت. پرفسور اسنیپ تو مدرسه با ما بود. اون با انتخاب من به عنوان استاد درس دفاع در برابر جادوی سیاه به شدت مخالف بود و تمام سال به دامبلدور می‌گفت که من قابل اعتماد نیستم... اون دلایل خاص خودشو داشت میدونین سیریوس باهاش یه شوخی کرد که نزدیک بود به قیمت جونش تموم بشه... منم تو این قضیه دخالت داشتم. بلک به نشانه نفرت صدایی درآورد: - حقش بود... دور و بر ما می‌پلکید... می‌خواست از کار ما سر در بیاره از خدا می‌خواست ما رو اخراج کنن... لوپین خطاب به هری، هرمیون و رون گفت: سوروس می‌خواست بفهمه من هر ماه کجا می‌رم... ما تو یه کلاس بودیم... زیاد هم دلخوشی از هم نداشتیم اون به خصوص از جیمز بدش می‌اومد. فکر می‌کنم به استعداد جیمز تو بازی کوییدیچ حسادت می‌کرد. فکر می‌کنم یه شب وقتی مادام پامفری منو طرف بید کتک زن می‌برد که تغییر حالت بدم رو دید. سیریوس فکر کرد خوبه سر به سر اسنیپ بذاریم... بهش گفتیم کافیه یه چوب دراز به تنه درخت بید بزنه و دنبال من بیاد... اسنیپ هم همین کارو کرد اگه به این‌جا می‌رسید یه گرگ پشمالوی درست و حسابی می‌دید ولی پدرت که شنیده بود سیریوس چه خیالی دارد دنبال اسنیپ رفت و اونو عقب کشید. اون با این کار زندگی شو به خطر انداخت. اسنیپ یه آن منو توی تونل دید... البته دامبلدور به اون دستور داد در این مورد حرفی نزنه... ولی اسنیپ از اون به بعد می‌دونست من کی هستم... هری به آرامی گفت: پس به همین دلیل اسنیپ رو دوست نداره چون فکر می‌کنه شما هم تو این شوخی دست داشتین...؟ صدایی از پشت سر لوپین به گوش رسید: درسته... سوروس اسنیپ شنل نامریی‌اش را از دوشش برداشت و چوب دستی‌اش را مستقیم به سوی لوپین نشانه رفت. ‏ فصل نوزدهم خدمتکار ولدمورت هرمیون فریادی کشید بلک از جا برخاست. هری درست مثل کسی بود که دچار برق گرفتگی شده باشد. اسنیپ گفت: من اینو کنار درخت بید کتک زن پیدا کردم. بعد درحالی‌که چوبدستی‌اش را روی سینه لوپین نگه داشته بود ادامه داد: خیلی به دردم خورد پاتر... ازت متشکرم... اسنیپ تقریباً نفس‌نفس می‌زد اما چهره‌اش پر از شوق و شور بود. - شاید تعجب کنی لوپین که از کجا فهمیدم تو این جایی...؟ یه سر به دفترت زدم... تو اون جا نبودی... امشب نوبت معجونت بود و تو فراموش کرده بودی. من یه گیلاس برات آوردم... شانس آوردم این نقشه روی میزت پهن بود. با یه نگاه به اون چیزی رو که می‌خواستم پیدا کردم... تو رو دیدم که به طرف تونل می‌دویدی... لوپین دهانش را باز کرد: سوروس... ولی اسنیپ به او مجال نداد: - مکرر در مکرر به مدیر گفتم که تو دوست قدیمی‌ات بلک رو توی قلعه آوردی... اینم مدرکش... هیچ فکر نمی‌کردم این‌جا رو مخفی گاه خودت کرده باشی... لوپین با خشونت گفت: سوروس تو اشتباه می‌کنی... تو همه چی رو نشنیدی - می‌تونم برات توضیح بدم. سیریوس برای کشتن هری این‌جا نیومده بود. چشمان اسنیپ برق شیطنت‌آمیزی زد: امشب دو زندانی برای آزکابان داریم، دلم می‌خواد ببینم دامبلدور چه عکس‌العملی نشون می‌ده... اون کاملاً مطمئن بود که تو بی‌آزاری لوپین... یه گرگ‌نمای اهلی... لوپین به آرامی گفت: عجب احمقی هستی... این درسته که به خاطر کینه دوران مدرسه، حالا یه آدم بی‌گناهو به آزکابان بفرستی؟ بنگ! تارهای باریک مارمانندی از انتهای چوبدستی اسنیپ بیرون زد و دور دهان، مچ ودست و قوزک پای لوپین پیچید. او تعادلش را از دست داد و کف زمین افتاد بی‌آن‌که قادر به حرکت باشد. بلک غرش کنان به طرف اسنیپ رفت. اما اسنیپ چوب دستی‌اش را میان دو چشم بلک نشانه گرفت و گفت: سعی کن جلو نیای و گر نه قسم می‌خورم که مغزت رو داغون کنم. بلک بی‌حرکت ایستاد. نفرت در چهره هر دو موج می‌زد. نمی‌شد گفت نفرت کدام یک از دیگری بیشتر است. هری همان جا ایستاده بود. نمی‌دانست چه باید بکند یا به چه کس اطمینان کند. نگاهی به رون و هرمیون انداخت. رون که به قدر خود او بهت‌زده به‌نظر می‌رسید، در صدد بود خال‌خالی را آرام نگه دارد. هرمیون با ترس و لرز قدمی به جلو برداشت و نفس زنان به اسنیپ گفت: پرفسور اسنیپ... بهتر نیست بذاریم حرفشونو بزنن؟ اسنیپ به تندی گفت: دوشیزه گرنجر شما تا همین جا احتماًلاً از مدرسه اخراج می‌شین. تو، پاتر و ویزلی قوانین مدرسه رو زیر پا گذاشتین و با یه قاتل و یه گرگ‌نما همکاری کردین... حالا اگه می‌شه برای یه بار در تمام عمرت جلوی زبونتو بگیر... اسنیپ ناگهان از کوره در رفت و فریاد زد: - ساکت باش... دختره احمق! درباره چیزی که نمی‌دونی حرف نزن. جرقه‌هایی از انتهای چوبدستی‌اش که هنوز رو به صورت بلک قرار داشت بیرون جهید. هرمیون سکوت کرد. اسنیپ رو به بلک کرد: انتقام خیلی لذت بخش و شیرینه... چه‌قدر دلم می‌خواست خودم دستگیرت کنم. بلک غرید: شوخی می‌کنی سوروس... اگه این پسره - او با سر به رون اشاره کرد- موشش رو به قلعه بیاره... منم بی‌سر و صدا همراهت میام... اسنیپ به آرامی گفت: به قلعه بیاره؟ احتیاج نیس این قدر دور بریم. کافیه از این ساختمون بیرون بریم و من دیوونه‌سازها رو خبر کنم. اونا از دیدن قیافه تو خیلی خوشحال می‌شن بلک... آنقدر که دلشون می‌خواد بوسه‌ای تقدیمت کنن. اگر مختصر رنگی به چهره بلک بود با حرف‌های اسنیپ از رویش پرید. او فریاد کشید: باید به حرفام گوش کنی... اون موش... اون موشو ببین... چشمان اسنیپ ناگهان چنان برقی زد که هری تا پیش از آن ندیده بود. به‌نظر می‌رسید او اهل هیچ منطقی نیست! - همه‌تون بیاین... سپس بشکنی زد و انتهای طناب که به دست و پای لوپین بسته شده بود به سرعت به سوی او کشیده شد: من گرگ‌نما رو با خودم می‌کشم. شاید دیوانه‌سازها برای اونم بوسه ای گذاشته باشن... قبل از این‌که او بداند چه می‌کند هری عرض اتاق را طی کرد و در اتاق را قفل کرد. اسنیپ فریاد زد: از سر راه برو کنار هری... تو تا این‌جا هم به قدر کافی تو دردسر افتادی... اگه به دادت نرسیده بودم همین جا... هری گفت: پرفسور لوپین اگه می‌خواست صد بار می‌تونست منو بکشه... بارها با اون تنها بودم... درس مقابله با دیوانه‌سازها، اگه اون می‌خواست به بلک کمک کنه چرا همون موقع منو نکشت. - از من درباره طرز فکر گرگ نماها چیزی نپرس... از سر راهم برو کنار پاتر... هری فریاد زد: تو موجود بیچاره ای هستی... فقط به این دلیل که اونا تو مدرسه مسخره‌ات می‌کردن حتی نمی‌خوای به حرفشون گوش بدی... اسنیپ که دیوانه‌تر از همیشه به‌نظر می‌رسید فریاد کشید: ساکت... اجازه نمی‌دم کسی با من این‌طور حرف بزنه! پدر و پسر عین همدیگه‌ان پاتر! من تو رو نجات دادم باید زانو بزنی و ازم تشکر کنی... اگه به دادت نرسیده بودم تو رو کشته بودن. درست مث پدرت... آنقدر مغروری که باورم نمی‌کنی بلک خائنه. حالا هم از سر راه برو کنار و گرنه خودم این کارو می‌کنم... گفتم از سر راه برو کنار پاتر! هری برای لحظاتی افکارش را متمرکز کرد. قبل از آن‌که اسنیپ بتواند قدمی بردارد هری چوبدستی‌اش را بیرون کشید. او فریاد زد: اکسپلیارموس! غیر از صدای هری صدای دیگری در اتاق پیچید صدایی انفجار مانند باعث شد در روی لولایش بچرخد. ضربه در اسنیپ را از جا پراند. او عقب عقب رفت و به دیوار خورد و سپس روی زمین افتاد. جویی از خون زیر موهایش سرازیر شد و از هوش رفت. هری نگاهی به اطرافش کرد. هرمیون و رون هم زمان در صدد بودند اسنیپ را خلع سلاح کنند. چوبدستی اسنیپ بالا رفت، چرخی زد و روی تخت خواب کنار کج‌پا افتاد. بلک نگاهی به هری کرد: تو نباید این کارو می‌کردی... اونو باید به من می‌سپردی... هری سعی کرد نگاهش با نگاه بلک تلاقی نکند. او هنوز مطمئن نبود که کار درستی کرده یا نه. هرمیون با ترس و لرز نگاهی به چهره اسنیپ انداخت که بی‌حرکت روی زمین افتاده بود و با صدایی لرزان گفت: ما به یه استاد حمله کردیم... ما به یه استاد حمله کردیم حتماً به دردسر افتیم. لوپین در تقلا بود تا بندها را از خودش باز کند. بلک به سرعت خم شد و به او کمک کرد. لوپین از جا برخاست. دستش را که در اثر کشیدگی طناب درد گرفته بود مالش داد. - ازت متشکرم هری... هری پرخاش کنان گفت هنوز هم حرف‌های شما رو باور نمی‌کنم... بلک گفت: پس وقتشه که برات دلیل بیاریم... هی پسر پیترو به من بده... رون خال‌خالی را به سینه‌اش چسباند و با صدای ضعیفی گفت: دست از سرش وردار... تو فقط به این خاطر از آزکابان فرار کردی که بیای سراغ خال خالی؟ رون برای تأیید حرف‌هایش نگاهی به هری و هرمیون کرد. - خوب... فرض کنیم پتی گرو تونسته تبدیل به موش بشه. میلیون‌ها موش تو دنیا هس. اگه اون تو آزکابان زندانی بوده از کجا می‌دونسته پتی گرو کجاست؟ بلک دستان پنجه مانندش را داخل جیب ردایش فرو کرد. روزنامه مچاله شده ای را بیرون کشید و روی زمین انداخت و صاف کرد. عکس رون و خانواده‌اش بود که تابستان گذشته در روزنامه وقایع امروز به چاپ رسیده بود و خال‌خالی را روی دوش رون نشان می‌داد. لوپین با ناباوری پرسید: اینو از کجا آوردی...؟ بلک گفت: فاج سال قبل وقتی برای بازرسی به آزکابان اومده بود این روزنامه رو به من داد. عکس پیتر تو صفحه اول بود. روی شونه همین پسره... من بلافاصله شناختم. خدا می‌دونه چندین بار اونو موقع تغییر شکل دیده بودم. زیر عکس نوشته شده این پسره به هاگوارتز بر میگرده... همون جایی که هری هست. لوپین چند بار به خال‌خالی و به عکس نگاه کرد: - وای خدای من... پنجه‌شو ببین... رون پرسید: مگه چیه؟ بلک گفت: انگشت نداره... لوپین نفس زنان گفت: البته... خیلی جالبه... اون خودش انگشتشو کنده... بلک گفت: درست یک لحظه قبل از این‌که تغییر قیافه بده وقتی اونو گیر انداختم وسط خیابون جلوی چشم جمعیت فریاد کشید که من به لی لی و جیمز خیانت کردم و قبل از این‌که بتونم اونو طلسم کنم با چوبدستی خیابون پشت سرش رو منفجر کرد همه کسانی رو که در فاصله چند قدمی قرار داشتن به کشتن داد. و بعد توی فاضلاب پرید و قاطی بقیه موش‌ها شد. لوپین پرسید: رون تا حالا نشنیده بودی که بزرگ‌ترین تکه ای که از اون پیدا شد انگشتش بود. - خوب ممکنه با روش‌های دیگه دعوا کرده یا بلایی سرش اومده! اون سالیانه که تو خانواده ما بوده.. درست... لوپین حرف او را قطع کرد: در حقیقت دوازده سال. هیچ فکر نکردی چطور اون این قدر عمر کرده؟ رون گفت: ما ازش خوب مواظبت کردیم...! لوپین گفت: ولی حالا که وضع خوبی نداره... درسته؟ فکر می‌کنم از وقتی شنیده که بلک از زندان فرار کرده روز به روز لاغرتر شده... رون اشاره ای به کج‌پا کرد که روی تخت دراز کشیده بود: - از اون گربه دیوونه می‌ترسه...! هری فکر کرد در اشتباه است. خال‌خالی قبل از این‌که سر و کله کج‌پا پیدا شود هم وضع خوبی نداشت. تقریباً بعد از سفر مصر، همان تاریخی که بلک گریخته بود. بلک با عصبانیت گفت: گربه هه دیوونه نیس. او دست لاغر استخوانی‌اش را پیش آورد دو سر پشمالوی کج‌پا را نوازش کرد. اون باهوش‌ترین گربه ایه که تا حالا دیدم. اون از همون اول پیتر رو شناخت و وقتی منو دید فهمید که سگ نیستم ولی مدت‌ها طول کشید تا بهم اعتماد کرد. بهش فهموندم که دنبال چی هستم و اونم بهم کمک کرد. هرمیون نفس زنان گفت: منظورت چیه؟ - او سعی کرد پیترو پیش من بیاره ولی موفق نشد. بعد اسم رمز ورود به گریفندور رو برام دزدید... تا جایی که فهمیدم اونو از پاتختی یه پسره ای ورداشته... مغز هری زیر بار سنگین حرف‌هایی که می‌شنید فرو می‌ریخت. آن چه می‌شنید به‌نظرش عجیب می‌آمد. - اما... ولی پیتر جریانو فهمید و فرار کرد. این گربه... شما چی صداش می‌کنین، کج‌پا؟ به من گفت پیتر ملافه‌ها رو خونی کرده... فکر می‌کنم خودشو گاز گرفته بود. اون قبلاً هم از این صحنه سازی‌ها کرده بود. این حرف‌ها افکار هری را به هم ربط داد. او با عصبانیت پرسید: - برای چی این صحنه سازی رو کرده؟ لابد می‌ترسید تو همون طور که پدر و مادر منو کشتی، اونم بکشی! لوپین گفت: نه هری... - حالا هم اومدی کار اونو تموم کنی! بلک نگاه غضب آلودی به خال‌خالی انداخت: - آره... برای همین اومدم... هری فریاد زد: پس باید بذارم اسنیپ دستگیرت کنه! لوپین با دستپاچگی گفت: هری... نمی‌فهمی؟ تمام این مدت فکر می‌کردیم سیریوس به پدر و مادرت خیانت کرده و پیتر موضوع رو فهمیده... ولی حالا می‌بینی که همه چیز برعکس شده... این پیتر بوده که به پدر و مادرت خیانت کرده... و حالا سیریوس تونسته پیتر رو پیدا کنه. هری فریاد زد: این حقیقت نداره... او راز نگه دار اونا بود... قبل از این‌که شما بیاین خودش گفت که اونارو کشته... هری اشاره به بلک کرد. او سرش را تکان می‌داد و چشمان گود رفته‌اش می‌درخشید. بلک با صدای گرفته‌ای گفت: - هری... من ناخواسته باعث مرگ اونا شدم. در آخرین لحظه‌ها از لی‌لی و جیمز خواستم که پیتر رو به جای من رازدار خودشون کنن. می‌دونم که قابل سرزنشم... اینو می‌دونم. شبی که اونا کشته شدن، سری به پیتر زدم تا مطمئن بشم جاش امنه ولی وقتی به مخفیگاهش رسیدم اون رفته بود. هیچ نشونی هم از زد و خورد در اون‌جا دیده نمی‌شد. حس بدی داشتم. وحشت کرده بودم. مستقیم به سراغ پدر و مادرت رفتم... وقتی دیدم خونه‌شون خراب شده... و اجسادشون... فهمیدم پیتر چه کاری کرده... من چه اشتباهی کردم... بغض گلویش را گرفت و صورتش را برگرداند. لوپین قاطعانه گفت: خوب، کافیه... برای اثبات حقیقت تنها یه راه حل پیش رو داریم. رون... اون موشو به من بده... رون با نگرانی گفت: اگه اونو بدم باهاش چی‌کار می‌کنین...؟ رون پس از مدتی تردید خال‌خالی را به دست لوپین داد. خال‌خالی شروع به تقلا کرد. او با چشمانی از حدقه در آمده مرتب پیچ و تاب می‌خورد. لوپین پرسید: حاضری سیریوس؟ بلک که قبلاً چوبدستی اسنیپ را از روی تخت برداشته بود، خود را به لوپین رساند. چشمان مرطوبش اکنون از آتش خشم می‌درخشید. او به آرامی گفت: شروع کنیم؟ لوپین که در یک دست خال‌خالی و در دست دیگر چوبدستی را گرفته بود گفت: آره... با سه شماره شروع می‌کنیم. یک، دو، سه... جرقه آبی رنگی از انتهای چوب دستی‌ها بیرون زد برای لحظاتی خال‌خالی بین زمین و آسمان معلق ماند. اندام کوچک و سیاهش دیوانه‌وار شروع به چرخیدن کرد و سپس کف زمین افتاد. رون فریادی کشید. جرقه دیگری اتاق را روشن کرد و به دنبال آن... صحنه ای که می‌دیدند درست مانند فیلم رشد و نمو گیاهان بود که با دور نمایش تند نمایش داده شود. ناگهان سری از زمین بیرون آمد و به تدریج سایر اعضای انسانی آشکار شد. جایی که قبلاً خال‌خالی بود مردی ایستاده بود که دستانش را تکان می‌داد. کج‌پا روی تخت فش فش می‌کرد و پشم‌هایش پف کرده بود. مرد کوتاه قدی، تقریبا هم قد هرمیون و هری آن وسط ایستاده بود. موهای کم پشت و نامرتبی داشت و بالای سرش طاس بود. ظاهرش مثل کسانی بود که در مدت کوتاهی وزن زیادی کم کرده اند. پوستش کدر و تیره بود. دماغ تیز و چشمان ریزش شباهت زیادی به خال‌خالی داشت. درحالی‌که نفس نفس می‌زد به اطراف نگاه می‌کرد. هری متوجه شد که او تمام مدت به در نگاه می‌کند. لوپین درست مثل این‌که به یک هم کلاسی قدیمی برخورده باشد با لحن خوشایندی گفت: سلام پیتر... خیلی وقت بود ندیده بودمت... پیتر با صدای جیرجیر مانندی گفت: سیـ... سیریوس... رموس... دوستان قدیمی من... در این حال همه حواسش متوجه در اتاق بود. بلک چوبدستی‌اش را بالا برد ولی لوپین دست او را کنار زد. نگاه هشدارآمیزی به او انداخت. آن گاه رو به پیتر کرد و به آرامی پرسید: - پیتر ما داشتیم راجع به شبی که جیمز و لی لی کشته شدن با هم حرف می‌زدیم... راستی اون شب چه اتفاقی افتاد... حتماً وقتی روی تخت افتادی و جیرجیر می‌کردی صدامو شنیدی؟ پتی گرو که عرق از صورتش سرازیر بود، نفس زنان گفت: رموس... تو که حرف هاشو باور نمی‌کنی... اون خیال داشت منو بکشه... لوپین با خونسردی گفت: ما هم این‌طور شنیدیم... یکی دو تا نکته هست که دلم می‌خواد راجع بهش ازت بپرسم... پیتر... پیتر فریادی کشید و به بلک اشاره کرد: اون دوباره اومده تا منو بکشه... هری متوجه شد او چون انگشت نشانه ندارد با انگشت معلولش اشاره می‌کند: اون لی لی و جیمز رو کشت حالا هم می‌خواد منو بکشه... تو باید بهم کمک کنی رموس. چهره بلک اکنون بیش از همیشه به اسکلت شباهت داشت. او با چشمانی نافذ به پیتر نگاه کرد. لوپین گفت: تا وقتی تکلیف چند نکته معلوم نشه کسی تو رو نمی‌کشه... پتی گرو جیرجیری کرد. تمام حواسش متوجه پنجره‌های تخته کوب شده و تنها درِ اتاق بود: چند نکته؟ می‌دونم که اون دنبال منه... اون برگشته تا منو بکشه... دوازده ساله که منتظرشم! لوپین ابروهایش را به هم کشید: تو می‌دونستی سیریوس خیال داره از زندون فرار کنه؟ کاری که قبلاً از دست کسی بر نیومد؟ پتی گرو فریاد زد: اون دارای قدرت جادوی سیاهه. چیزی که هیچ کدوم از ما به خواب هم نمی‌تونیم نمی‌بینیم! و گر نه چطور تونست از اون جا فرار کنه؟ حتماً از ما بهترون یه چیزایی بهش یاد داده... بلک قهقهه ای سر داد، صدای هولناکش تمام اتاق را پر کرد: ولدمورت به من جادو یاد داده؟ پتی گرو چنان خودش را جمع کرد که گویی تازیانه ای به او خورده باشد. بلک ادامه داد: چی شد... از شنیدن اسم ارباب قدیمت وحشت کردی؟ سرزنشت نمی‌کنم پیتر. دارو دسته اربابت ازت دل خوشی ندارند... مگه نه؟ پتی گرو به نفس نفس افتاده و صورتش خیس عرق بود: - منظورت رو نمی‌فهمم... سیریوس. - تو دوازده ساله که از دست ولدمورت و دارو دسته‌اش قایم شدی نه از دست من... من تو آزکابان خیلی چیزها شنیدم... پیتر... اونا همه فکر می‌کنن تو مُردی و گرنه مجبورت می‌کردن بهشون جواب بدی... اونا تو خواب حرف می‌زدن. از قرار معلوم یه خائن بهشون خیانت کرده بود. ولدمورت با اطلاعاتی که تو بهش دادی سراغ پاترها رفت و همون جا از قدرت ساقط شد. ولی همه طرفدارانش که زندونی نشدن، مگه نه؟ هنوز یه چندتایی‌شون آزادن و میگن که به اشتباهشون پی بردن... اگه خبر زنده بودن تو به گوششون برسه پیتر... پتی گرو هم چنان می‌لرزید صورتش را با آستینش پاک کرد: نمی‌دونم راجع به چی حرف می‌زنی؟ بعد رو به لوپین کرد: تو که حرف‌های این دیوونه رو باور نمی‌کنی رموس...؟ لوپین سعی کرد لحن منصفانه ای بگیرد: - باید بگم پیتر، برای منم مشکله بفهمم که مرد بی‌گناهی مث تو چرا باید دوازده سال به شکل موش زندگی کنه؟ پتی گرو جیرجیر کرد: - بی‌گناه ولی وحشت‌زده... اگه دار و دسته ولدمورت دنبالم بودن به خاطر این بود که من باعث شده بودم یکی از رفقاشون تو آزکابان بیفته... سیریوس بلک جاسوس! چهره بلک در هم رفت. مانند سگ سیاهی که به شکل آن در می‌آمد، غرشی کرد: چطور جرأت می‌کنی... من برای ولدمورت جاسوسی می‌کردم؟ من کی اصلاً دور و بر آدم‌هایی که از من قوی‌تر بودن می‌پلکیدم؟ ولی تو پیتر... تعجب می‌کنم چطور از اول نفهمیدم تو جاسوسی... تو همیشه دنبال کسانی می‌گشتی که ازت حمایت کنن... غیر از اینه؟ یه زمانی ما دوستت بودیم من... رموس و جیمز... پتی گرو بار دیگر صورتش را خشک کرد. - من و جاسوسی... حتماً عقلت از سرت پریده... ابداً... نمی‌دونم چطور می‌تونی این مزخرفات رو... بلک چنان نگاه قهرآمیزی به پیتر کرد که او یک قدم عقب رفت. - لی لی و جیمز به این دلیل تو رو راز نگه دار خودشون کردن که من بهشون گفتم. فکر کردم نقشه خوبیه. یه بلوف... گفتم ولدمورت حتماً دنبال من میاد. فکر نمی‌کردم دنبال آدم ضعیف و بی‌استعدادی مث تو بیاد... مطمئنم بهترین لحظه عمرت وقتی بود که گفتی می‌تونی پاترها رو تحویلش بدی... پتی گرو زیر لب جویده جویده حرف می‌زد. هری بعضی از کلمات را تشخیص می‌داد: غیر ممکن... دیوونه... آن چه هری به آن توجه داشت رنگ پریده چهره پیتر و نگاه‌های مکررش به در و پنجره بود. هرمیون با نگرانی گفت: پرفسور لوپین... می‌تونم چیزی بگم. لوپین مودبانه جواب داد: البته هرمیون... - خوب... خال خالی... منظورم این مرد سه سال تموم توی خوابگاه هری می‌خوابید، اگه اون برای از ما بهترون کار می‌کرد چرا پس قبل از این به هری صدمه نزد؟ پتی گرو فریاد زد: آفرین... بعد با انگشت معلولش به هرمیون اشاره کرد: متشکرم، فهمیدی رموس؟ من حاضر نبودم یه مو از سر هری کم بشه...! چرا باید به اون صدمه بزنم؟ بلک گفت: بهت می‌گم چرا... چون تو زیر بار کاری که برات منفعت نداشت نمی‌رفتی... ولدمورت دوازده ساله که قایم شده... در واقع نیمه مرده اس... تو نمی‌تونی جلوی چشم آلبوس دامبلدور دست به قتل بزنی... اونم برای یه جادوگری که همه قدرتشو از دست داده بود... نه؟تو می‌خواستی قبل از این‌که سراغش بری مطمئن بشی اون قدرتشو به دست آورد با اطمینان می‌تونستی دوباره بهش ملحق بشی... پتی گرو چند بار دهانش را باز و بسته کرد. انگار قدرت حرف زدن را از دست داد بود. هرمیون با ترس و لرز گفت: - اِ... آقای بلک، سیریوس؟ بلک جا خورد. مدت‌ها بود که کسی این قدر مودبانه او را مخاطب قرار نداده بود. - می‌تونم ازتون بپرسم چطور بدون استفاده از جادوی سیاه از آزکابان فرار کردین...؟ پتی گرو سری تکان داد. نفس عمیقی کشید و گفت: متشکرم... دقیقاً این همون سؤالی بود که... لوپین نگاه خصمانه ای به او انداخت و پیتر ساکت شد. بلک نگاهی به هرمیون کرد. نه این‌که از سؤال او رنجیده شده باشد بلکه به این دلیل که پاسخ او را در ذهنش سبک سنگین می‌کرد. او به آهستگی گفت: نمی‌دونم چطور تونستم... شاید تنها دلیلی که هیچ‌وقت عقلم رو از دست ندادم این بود که می‌دونستم بی‌گناهم. چون این جزو افکار خوشایند نبود دیوونه‌سازا نتونستن اونو از من بگیرن. شعورم کار می‌کرد و می‌دونستم کی هستم این بهم کمک می‌کرد که نیروی خودم رو حفظ کنم... وقتی تمام نیروهام متمرکز می‌شد تو سلولم بدل به سگ می‌شدم... دیوانه‌سازها نمی‌تونستن ببینن، می‌دونین که... اونا آدمارو از روی احساساتشون پیدا می‌کنن. وقتی سگ شدم اونا فکر می‌کردن که من احساسات و عاطفه کم تری دارم و خیالشون راحت شد. فکر کردم مث بقیه عقلمو از دست دادم. اما من ضعیف شده بودم... خیلی ضعیف و امید نداشتم بدون چوب دستی بتونم اونارو از خودم دور کنم... - اما وقتی اون عکس پیترو دیدم فهمیدم که اون و هری در هاگوارتز هستن... به آرامی دست به کار شدم. اگه خبر به گوشش می‌رسید که جادوی سیاه دوباره قدرتشو جمع می‌کنه... پیتر بدون آن‌که حرفی بزند سرش را تکان داد. او چنان به بلک نگاه می‌کرد که گویی هیپنوتیزم شده است. - هر آن‌که از دار و دسته‌اش خیالش راحت می‌شد. دوباره ضرباتش را شروع می‌کرد. آماده برای تحویل دادن آخرین بازمانده خانواده پاتر به اونا. اگه اون هری رو به اونا می‌داد کسی جرأت می‌کرد بگه اون به ولدمورت خیانت کرده...؟ در اون صورت با افتخار مورد استقبال واقع می‌شد. پس می‌بینین باید یه کاری می‌کردم... من تنها کسی بودم که خبر داشتم پیتر زنده اس... هری سخنان آقای ویزلی را به یاد آورد که خطاب به همسرش می‌گفت: نگهبانا میگن شبا با خودش حرف می‌زنه و همیشه یه چیز می‌گه: اون تو هاگوارتزه... - درست مثل این بود که کسی آتشی تو ذهنم روشن کرده باشه، چیزی که دیوانه‌سازها نمی‌تونستن اونو از بین ببرن، یه جور مشغله ذهنی... اما هر چی بود به من قدرت می‌داد. ذهنم رو آماده می‌کرد. یه شب وقتی برام غذا می‌آوردن مث یه سگ از کنارشون رد شدم و بیرون رفتم. برای دیوانه‌سازا درک احساسات حیوونا خیلی سخته. اونا پاک گیج شده بودن... من آنقدر لاغر و باریک بودم که بتونم به راحتی از بین میله‌ها رد بشم... من شناکنان خودمو به ساحل رسوندم... از اون موقع به بعد توی جنگل زندگی می‌کردم. البته غیر از وقتایی که برای تماشای کوییدیچ به زمین مسابقه می‌اومدم. تو هم به خوبی پدرت پرواز می‌کنی هری... او نگاهی به هری انداخت. هری این بار نگاهش را از او ندزدید. بلک با صدای بغض آلودی گفت: باور کن... باور کن... من به لی لی و جیمز خیانت نکردم... ترجیح می‌دادم بمیرم ولی به اونا خیانت نکنم... سر انجام هری حرف‌های او را باور می‌کرد با صدای گرفته سری تکان داد. - نه...! پتی گرو به زانو افتاد. انگار پاسخ هری حکم نابودی او بود. چهار دست و پا جلو آمد دستانش را طوری به هم چسباند که گویی خیال دعا کردن داشت: - سیریوس... این منم... پیتر... دوستت... تو که نمی‌خوای... بلک خود را کنار کشید و لگدی به او زد: - بسه دیگه... ردای من به قدر کافی آلوده هست، لازم نیس تو آلودترش کنی... پتی گرو جیرجیری کرد و رویش را به سوی لوپین برگرداند: - رموس! تو که این حرفا رو باور نمی‌کنی... نه؟ سیریوس به تو نگفته که اونا نقشه رو عوض کردن؟ لوپین جواب داد: نه... اون در صورتی اینو به من می‌گفت که مطمئن می‌شد جاسوس نیستم... لوپین از بالای سر پیتر نگاهی به بلک کرد: - فکر می‌کنم دلیلش این بود بلک، مگه نه...؟ بلک گفت: منو ببخش رموس... لوپین که آستین‌هایش را بالا می‌زد جواب داد: - فکرشو نکن نمد پا... دوست عزیزم... من باید از تو بخوام متقابلاً منو ببخشی... چون فکر می‌کردم جاسوسی؟ بلک هم آستینش را بالا زد. لبخندی چهره نزارش را از هم گشود. - البته که می‌بخشمت... چطوره با هم بکشیمش... لوپین نیشخندی زد: آره... فکر می‌کنم بهتره... پتی گرو چهار دست و پا خود را به رون رساند: - شمانباید این کارو کنین... شما نباید... رون من برات دوست خوبی نبودم... حیوون سر به راهی نبودم. رون تو نمی‌ذاری منو بکشن... مگه نه...؟ رون نگاهی از روی نفرت به پیتر انداخت: - بهت اجازه دادم توی تختم بخوابی...! - اوه پسر نازنین... ارباب مهربون... تو که نمی‌ذاری بلایی سرم بیارن... من موش تو بودم... یه حیوون سر به راه! بلک به تندی گفت: این افتخاری نداره پیتر... تو به عنوان موش خیلی بهتر بودی تا به عنوان یه انسان... رون که هنوز درد می‌کشید و رنگ و رویش پریده بود پای مجروحش را از دسترس پیتر دور نگه داشت. پیتر مقابل هرمیون زانو زد و دامن ردای او را گرفت: - دختر خوب... دختر نازنین... تو که نمی‌ذاری اونا یه هم چین کاری بکنن... هرمیون که ترسیده بود دامن ردایش را از دست‌های پیتر بیرون کشید و به گوشه اتاق رفت. پیتر این بار رو به هری کرد: - هری... هری... تو عین پدرتی... درست عین اون... بلک فریاد کشید: چطور جرأت می‌کنی با هری حرف بزنی چطور جرأت می‌کنی با اون روبه رو بشی... چطور جرأت می‌کنی جلوی اون راجع به جیمز حرف بزنی؟ پیتر صدایش را پایین آورد و دستانش را پیش برد: هری... هری، جیمز دلش نمی‌خواست من کشته بشم... جیمز شرایط رو درک می‌کرد. اون به من رحم می‌کرد... بلک و لوپین جلو رفتند. شانه پیتر را گرفتند و عقب کشیدند. پیتر روی زمین افتاد و با وحشت به آن‌ها خیره شد. بلک درحالی‌که می‌لرزید گفت: تو لی لی و جیمز رو به ولدمورت فروختی... می‌خوای انکار کنی؟ پتی گرو شروع به گریستن کرد. تماشای این منظره دردناک بود. او مثل یه کودک طاس عظیم الجثه کف زمین نشسته بود. - سیریوس... سیریوس... چه کاری از دستم بر می‌اومد، تو لرد سیاه رو نمی‌شناسی... هیچ شناختی از اون نداری... من ترسیده بودم سیریوس... من شجاعت تو و رموس و جیمز رو نداشتم. دلم نمی‌خواست این‌طور بشه... ولی از ما بهترون مجبورم کرد... بلک فریادکشید: دروغ نگو! تو یک سال قبل از کشته شدن لیلی و جیمز اطلاعات رو به اون می‌دادی! تو یه جاسوس بودی! - اون همه جا نفوذ داشت. میدونی اگه قبول نمی‌کردم چی می‌شد؟ بلک پرسید: اگه با کثیف‌ترین جادوگر دنیا مبارزه می‌کردی چی می‌شد؟ اونا بی‌گناه بودن پیتر! پتی گرو ناله‌کنان گفت: - تو نمی‌فهمی... اون منو می‌کشت سیریوس... - بهتر بود می‌مردی... بهتر بود می‌مردی ولی به دوستات خیانت نمی‌کردی کاری که ما با تو خواهیم کرد! بلک و لوپین شانه به شانه هم ایستادند و چوبدستی هایشان را بالا بردند. لوپین به آرامی گفت: باید اینو می‌فهمیدی... پیتر... که اگه ولدمورت تو رو نمی‌کشت ما تو رو می‌کشتیم... - خداحافظ پیتر... هرمیون صورتش را با دست‌هایش پوشاند و به طرف دیوار چرخید. هری فریاد زنان جلو دوید. خود را بین پیتر و چوبدستی‌ها حائل کرد و نفس زنان گفت: شما حق ندارین اونو بکشین... شما نمی‌تونین... بلک و لوپین با سردرگمی به یک دیگر نگاه کردند. بلک فریاد زد: این انگل باعث شد تو پدرو مادرت رو از دست بدی... این کثافت حتی می‌خواس تو رو هم بکشه... حرف هاش رو که شنیدی... اون برای جونش بیشتر از همه چیز ارزش قائل بود... هری هن هن کنان گفت: می‌دونم... می‌تونیم اونو تحویل دیوانه‌سازا بدیم... اونا اونو به آزکابان می‌فرستن... فقط اونو نکشین... پتی گرو دست انداخت و زانوان هری را در آغوش گرفت: - ازت متشکرم... من این قدر ارزش ندارم... متشکرم... هری پاتر او را از خود دور کرد: من این کارو به خاطر تو نمی‌کنم، برای این می‌کنم که نمی‌دونم آیا پدرم دلش می‌خواست بهترین دوستانش به خاطر تو مرتکب قتل بشن یا نه... هیچ کس حرفی نزد. فقط صدای خس خس نفس کشیدن پیتر بود که به گوش می‌رسید. بلک و لوپین نگاهی به یکدیگر انداختند. با یک حرکت چوبدستی هایشان را پایین آوردند. بلک گفت: تو تنها کسی هستی که حق داری تو این مورد تصمیم بگیری... ولی به کاری که اون کرده فکر کن... هری تکرار کرد: اون می‌تونه به آزکابان بره... اگه کسی مستحق هم چین جایی باشه... اونه... صدای پتی گرو هنوز از پشت سر به گوش می‌رسید. لوپین گفت: بسیار خب... کنار بایست هری... هری کمی مکث کرد. لوپین گفت: می‌خوام ببندمش... فقط همین... قسم می‌خورم... هری از سر راه کنار رفت. تارهای نازکی از انتهای چوبدستی لوپین بیرون آمد و لحظه ای بعد پیتر با دست و پای بسته روی زمین افتاد. بلک فریاد کشید: ولی اگه تغییر شکل بدی پیتر می‌کشیمت، موافقی هری؟ هری نگاهی به چهره قابل ترحم پیتر انداخت و سرش را به نحوی تکان داد که پتی گرو ببیند. ناگهان لوپین با لحن جدی گفت: خب... گمان نمی‌کنم کسی به خوبی مادام پامفری بتونه استخوان پای تو رو ترمیم کنه. رون فکر می‌کنم بهتره فعلاً پا تو پانسمان کنیم و بعد تو رو به درمانگاه برسونیم. او به طرف رون رفت. با چوبدستی‌اش چند ضربه آرام به پای او وارد آورد و زیر لب گفت: فرولا. بلافاصله یک تخته شکسته بندی کنار پای رون قرار گرفت و دور پایش باندپیچی شد. لوپین کمکش کرد تا سر پا بایستد. رون توانست وزنش را روی پای دیگرش بیندازد: - خیلی بهتر شد... متشکرم... هرمیون نگاهی به هیکل افتاده اسنیپ کرد و با صدای آرامی پرسید: - پس پرفسور اسنیپ تکلیفش چی می‌شه. لوپین خم شد و نبض او را امتحان کرد: مشکل جدی نداره... شما سه تا زیادی هیجان زده شده بودین. بهتره همین جور بمونه تا ما به قلعه برگردیم... می‌تونیم با همین وضع ببریمش... لوپین زیر لب گفت: موبلیورپوس. در یک لحظه مثل این‌که تارهای نامریی دور دست و پایش بسته شده باشند. اسنیپ سرپا کشیده شد و ایستاد. تنها سرش بود هم چون عروسک‌های پارچه ای تلوتلو می‌خورد. بدنش کمی از سطح زمین بالاتر قرار داشت و پاهایش آویزان بود. لوپین به آرامی شنل نامریی از جیبش بیرون آورد. بلک با انگشت پتی گرو را نشان داد: دو نفرمون باید دستمون رو به این زنجیر کنیم. فقط محض اطمینان... لوپین گفت: باشه... من این کارو می‌کنم... رون با عصبانیت جلو آمد: یه دستشو هم به من ببندین... بلک با سحر و جادو دستبند فلزی تهیه کرد. پتی گرو از زمین بلند شد. دست چپش به بازوی راست لوپین و دست راستش به بازوی چپ رون زنجیر شد. صورت رون منقبض شد. او هویت واقعی خال‌خالی را مایه ننگ خود می‌دانست. کج‌پا از روی تخت پایین پرید. دم پشمالویش را بالا گرفت و سرزنده و سرحال جلوی همه به راه افتاد. ‏ فصل بيستم بوسه دیوانه‌سازان هری هیچ‌وقت با چنین گروه عجیب و غریبی همراه نبود. کج‌پا از پله‌ها پایین رفت و به دنبال او لوپین، پتی‌گرو و رون به راه افتادند. کنار هم درست مثل موجودی شش پا به‌نظر می‌رسیدند. پشت سر آن‌ها اسنیپ حرکت می‌کرد و نوک پاهایش به پله کشیده می‌شد. سیریوس با چوبدستی خودش او را راهنمایی می‌کرد. هری و هرمیون پشت سر همه می‌رفتن. عبور از تونل کار دشواری بود. پتی گرو و رون ناچار شدند یک پهلو از آن عبور کنند. لوپین هنوز با چوبدستی‌اش مراقب پتی گرو بود. هری نیم رخ آن‌ها را می‌دید که با چه زحمتی از تونل رد می‌شدند. کج‌پا جلوتر از همه بود. هری پشت سر سیریوس حرکت می‌کرد. سر اسنیپ که از گردنش آویزان بود مرتب به سقف کوتاه تونل برخورد می‌کرد و سیریوس هم هیچ اصراری نداشت مانع آن شود. سیریوس بی‌مقدمه به هری گفت: می‌دونی برگشتن پتی گرو چه معنی می‌ده؟ هری جواب داد: یعنی تو آزاد شدی... سیریوس گفت: بله... غیر از این... نمی‌دونم کسی تا به حال بهت گفته یا نه... من پدرخوانده‌ات هستم... - بله... می‌دونستم... سیریوس با صدای گرفته‌ای گفت: - آره... پدرت و مادرت منو انتخاب کردن که... اگه بلایی سرشون اومد... هری کمی صبر کرد: آیا سیریوس نظرش همان بود که او فکر می‌کرد؟ - البته می‌فهمم... شاید دلت بخواد با خاله و عموت زندگی کنی... می‌تونی راجع بهش فکر کنی... وقتی من تبرئه شدم... اگه بخوای می‌تونیم با هم زندگی کنیم. قلب هری از هیجان فرو ریخت و سرش به سنگ بالای سقف تونل برخورد کرد: - یعنی... یعنی این‌که با تو زندگی کنم... از دورسلی‌ها جدا بشم... سیریوس به سرعت جواب داد: البته... فکر کردم شاید دلت نخواد... البته من می‌فهمم... صدای هری درست مثل صدای سیریوس گرفته بود: دیوونه شدی؟ معلومه که دلم می‌خواد دروسلی‌ها رو ترک کنم... تو خونه داری؟ کی می‌تونم بیام پیشت؟ سیریوس برگشت تا به چهره هری نگاه کند. سر اسنیپ هم چنان به سقف تونل کشیده می‌شد ولی سیریوس اهمیتی نمی‌داد. - دلت می‌خواد بیای... جدی می‌گی؟ هری جواب داد: آره... جدی می‌گم! برای اولین بار لبخندی حقیقی چهره تکیده و رنگ پریده سیریوس را از هم گشود. انگار کسی نقاب از چهره‌اش برداشته و ده سال جوان‌تر شده باشد. برای یک لحظه او شباهت بسیاری به مردی داشت که در مراسم ازدواج والدین هری لبخند به لب ایستاده بود. آن دو تا زمان خروج از تونل با هم حرفی نزدند. کج‌پا اولین کسی بود که از تونل خارج شد. صدای حرکت شاخه‌های بید کتک زن شنیده نشد. معلوم بود که او با پنجه‌هایش گره تنه درخت را فشار داده تا لوپین، پتی گرو و رون به راحتی از آن عبور کنند. سیریوس، اسنیپ را به بیرون تونل هدایت کرد. بعد کنار ایستاد تا هری و هرمیون هم خارج شدند. سرانجام همه از تونل بیرون آمده بودند. محوطه کاملاً تاریک بود. تنها نور مختصری از قلعه به بیرون می‌تابید. هیچ‌کس چیزی نمی‌گفت. گاه و بی‌گاه صدای خس خس و ناله پتی گرو به گوش می‌رسید. هری سخت مشغول فکر کردن بود. اوبرای همیشه از دروسلی‌ها جدا می‌شد تا با سیریوس بلک، بهترین دوست پدر و مادرش زندگی کند. پاک گیج شده بود. وقتی به دروسلی‌ها می‌گفت که خیال دارد با مجرمی که در تلویزیون دیده اند زندگی کند ممکن بود چه عکس العملی از خود نشان دهند! لوپین که همچنان چوبدستی‌اش را به طرف پتی گرو نشانه گرفته بود با لحن تهدیدآمیزی گفت: وای به حالت پیتر اگه حرکت ناجوری ازت سر بزنه... به تدریج که به قلعه نزدیک‌تر می‌شدند نور چراغ‌ها بیشتر می‌شد. آن‌ها آرام آرام پیش می‌رفتند. سر اسنیپ هنوز آویزان بود و چانه‌اش مرتب به سینه‌اش برخورد می‌کرد. ناگهان... ابری در آسمان جا به جا شد و سایه‌هایی روی زمین افتادند. به فاصله کمی نور مهتاب همه جا را روشن کرد. پتی گرو، رون و لوپین بلافاصله متوقف شدند و اسنیپ به آن‌ها برخورد کرد. سیریوس سر جا خشکش زد. او دستش را پیش برد و هری و هرمیون را متوقف کرد. هری سایه لوپین را دید... او لحظه‌ای ایستاد و سپس بدنش شروع به لرزیدن کرد. هرمیون زیر لب گفت: آه خدای من... اون امشب معجونشو نخورده... وای فرار کنین... سیریوس گفت: فرار کن... همین حالا! فرار کن! ولی هری نمی‌توانست فرار کند. رون با دستبند به پتی گرو و لوپین بسته شده بود. او کمی جلو رفت ولی سیریوس با ضربه دست او را عقب کشید. - اونو به من بسپار... فرار کن...! صدای غرش وحشتناکی شنیده شد. لوپین در حالت تغییر شکل بود. سرش، بدنش. شانه‌هایش به تدریج خمیده شد. دست‌ها و صورتش را موهای پرپشتی پوشاند. دست و پایش به شکل پنجه گرگ در آمد. کج‌پا فش فش کنان عقب رفت. درحالی‌که گرگ‌نما زوزه کشید و آرواره‌هایش را به هم می‌کوبید سیریوس ناپدید شد. او تغییر شکل داد. سگ بزرگ گردن لوپین را گرفت و او را از پتی گرو و رون دور کرد. آن دو رو در روی یکدیگر ایستاده بودند و با پنجه و دندان‌هایشان به هم ضربه می‌زدند. پتی گرو به سمت چوبدستی لوپین پیش رفت. رون تعادلش را از دست داد و روی پای باندپیچی شده‌اش زمین خورد. صدای بنگ بلندی به گوش رسید و جرقه ای همه جا را روشن کرد. رون بی‌حرکت روی زمین ماند. صدای بنگ دیگری بلند شد. کج‌پا به آسمان برخاست و محکم با پشت به زمین خورد. هری چوبدستی‌اش را به پتی گرو گرفت و فریاد زد: اکسپلیارموس! چوب دستی لوپین به هوا پرتاب و از نظر ناپدید شد. هری جلو دوید و فریاد زد: همون جا که هستی وایسا...! اما دیر شده بود. پتی گرو تغییر شکل داده بود. هری دم بی‌موی او را دید که از دستبند رون بیرون آمد و لابه‌لای علف‌ها گم شد. صدای زوزه و غرش مهیبی به گوش رسید. هری چشمش به گرگ‌نما افتاد که خود را آزاد کرده و به سوی جنگل می‌گریخت. هری فریاد زد: سیریوس... پتی گرو تغییر شکل داد... اون فرار کرد...! سیریوس زخمی شده و خون از پوزه و پشتش جاری بود با این حال با شنیدن صدای هری از جا برخاست و طولی نکشید که صدای پنجه‌هایش در اطراف گم شد. هری و هرمیون به طرف رون دویدند. هرمیون به آرامی گفت: چه بلایی سرش آورد؟ چشمان رون نیمه باز و دهانش کاملاً باز بود. از صدای نفس‌هایش معلوم بود که زنده است ولی گویی آن‌ها را نمی‌شناخت. - نمی‌دونم... هری با ناامیدی به دور و برش نگاه کرد. بلک و لوپین هر دو رفته بودند. به جز اسنیپ کسی پیش آن‌ها نبودکه او هم بیهوش بین زمین و هوا معلق بود. هری موهایش را از مقابل چشمانش کنار زد: بهتره اونا رو به قلعه ببریم و به اون بگیم چه اتفاقی افتاده... - بیا... ولی در همین لحظه صدای واق واق سگی به گوش رسید که به‌نظر می‌رسید درد می‌کشد. هری در تاریکی به اطراف خود نگاه کرد و زیر لب گفت: سیریوس... لحظه ای مردد ماند. در آن لحظه هیچ کاری نمی‌توانست برای رون انجام دهد هری از صداها تشخیص داد که بلک به دردسر افتاده است. هری شروع به دویدن کرد. هرمیون نیز پشت سرش. صدای زوزه احتماًلاً از جانب دریاچه می‌آمد. آن دو به طرف دریاچه دویدند. هری بدون آن‌که علتش را بداند احساس سرما می‌کرد. صدای زوزه سگ ناگهان متوقف شد. به محض آن‌که به ساحل دریاچه رسیدند علت آن را دریافتند. بلک که دوباره به شکل انسان در آمده بود، چهار دست و پا روی زمین افتاده بود. و درحالی‌که دستش را روی سرش گذاشته بود ناله می‌کرد: نه... نه... خواهش می‌کنم...‏ به فاصله کوتاهی هری آن‌ها را دید. حدود صدها دیوانه‌ساز از اطراف دریاچه به سوی آن‌ها در حرکت بودند. باز همان سرمای آشنا دردرونش نفوذ کرد و مه سفیدی جلوی چشم‌هایش را گرفت. آن‌ها لحظه به لحظه بر تعدادشان افزوده می‌شد و به تدریج آن‌ها را محاصره می‌کرد. هری چوبدستی‌اش را بالا برد. مرتب پلک می‌زد تا بتواند مقابل خود را بهتر ببیند. هری فریاد زد: هرمیون به خاطرات خوش فکر کن. او برای رهایی از فریادی که در سرش می‌پیچید مرتب سرش را حرکت می‌داد: قراره با پدرخوانده‌ام زندگی کنم... من از دروسلی‌ها جدا می‌شم... او سعی کرد فقط به سیریوس فکر کند... تنها سیریوس و زیر لب گفت: اکسپکتوپاترونیوم... اکسپکتوپاترونیوم... بلک به خود لرزید، چرخید و مثل مرده‌ها بی‌حرکت روی زمین ماند. - حالش خوب می‌شه... من میرم پیشش زندگی کنم... اکسپکتوپاترونیوم... هرمیون کمکم کن... اکسپکوپاترونیوم... هرمیون نیز پا به پای او این کلمه را تکرار کرد: اکسپکتو... اکسپکتو... اکسپکتو... ولی او نتوانست ادامه دهد. دیوانه‌سازها اکنون در چند قدمی آن‌ها بودند. آن‌ها دیوار نفوذناپذیری در اطراف هری و هرمیون ایجاد کرده بود و لحظه به لحظه نزدیک‌تر می‌شدند. هری فریاد زد: اکسپکتوپاترونیوم... اکسپکتوپاترونیوم... نور نقره ای رنگی از انتهای چوبدستی‌اش خارج شد و چون غباری مقابلش قرار گرفت. در این لحظه هرمیون از حال رفت. هری اکنون تنهای تنها مانده بود. - اکسپکتو پاترونیوم... اکسپکتو... هری برخورد زانوهایش را با چمن سرد احساس کرد. مه غلیظی جلوی چشمانش را پوشاند. او تمام نیروهایش را جمع کرد و با خود گفت: سیریوس بی‌گناهه... بی‌گناهه... اون حالش خوب می‌شه... ما با هم زندگی می‌کنیم... - اکسپکتو پاترونیوم... او لابه‌لای نور بی‌رنگ سپر محافظش یک دیوانه‌ساز را تشخیص داد که بسیار به او نزدیک بود. او نمی‌توانست از میان مه غلیظی که هری درست کرده بود عبور کرد دست چسبناک و لزجی از زیر شنلش بیرون آمد. گویی می‌خواست سپر محافظ را کنار بزند. - نه... نه... اون بی‌گناهه... اکسپکتوپاترونیوم... هری احساس می‌کرد که به او خیره شده اند. صدای نفس هایشان را که چون باد می‌وزید، می‌شنید. به‌نظرش رسید که یکی از دیوانه‌سازها توجهش به او جلب شده است. او دست‌های پوسیده‌اش را جلو آورد و کلاهش را کنار زد. جایی که باید چشم‌های دیوانه‌ساز قرار می‌داشت پوست نازک خاکستری رنگی دیده می‌شد که روی حفره ای بود که هوا را با صدای وحشتناکی به درون می‌کشید. وحشت تمام وجود هری را در خود گرفته بود به نحوی که قادر به هیچ حرکتی نبود. سپر محافظش تکان خورد و ناپدید شد. مه سفید جلوی چشم‌هایش را گرفت. او باید مبارزه می‌کرد: اکسپکتوپاترونیوم. او چیزی نمی‌دید. از فاصله دور صدای فریاد آشنایی به گوشش رسید: اکسپکتو پاترونیوم. لابه‌لای مه به دنبال بلک گشت و دست او را پیدا کرد. دیوانه‌سازها با او کاری نداشتند. ناگهان دو دست قوی و مرطوب دور گردن هری حلقه شد و صورت او را رو به بالا کشید. هری نفس‌های او را حس می‌کرد. صدای فریاد مادرش در گوشش می‌پیچید. گویی این صدا آخرین صدایی بود که در تمام عمرش می‌شنید. در این لحظه از میان مهی که او را در خود فرو برده بود، نور درخشانی را دید که لحظه به لحظه درخشان‌تر می‌شد. هری حس کرد در حال افتادن است. هری با صورت روی زمین افتاد... از شدت ضعف قادر به حرکت نبود. درحالی‌که می‌لرزید چشمانش را باز کرد. نور خیره کننده ای اطرافش را روشن کرده بود. صدای فریاد متوقف گردیده و سرما برطرف شده بود. چیزی که دیوانه‌سازان را عقب رانده و هری، هرمیون و سیریوس را در پناه خود گرفته بود. صدای نفس‌های آن‌ها قطع شده بود. با رفتن آن‌ها هوا به تدریج رو به گرمی می‌گذاشت. هری با تمام نیرویی که داشت سرش را از زمین بلند کرد. در لابه‌لای این نور درخشان جانوری را دید که در میان آب‌های دریاچه پنهان می‌شد. قطرات عرق چشمان هری را تار کرده بود هری سعی کرد تا آن حیوان را تشخیص دهد. یک تک شاخ درخشان. هری تمام تلاشش را به کار برد تا حواسش را متمرکز کند. او دید که جانور از میان آب عبور کرد و خود را به ساحل رساند. برای دقایقی هری متوجه شد کسی در آن سوی آب انتظار حیوان را می‌کشید. چون بلافاصله دستش را پیش برد و او را نوازش کرد. قیافه او بسیار آشنا به‌نظر می‌آمد. اما این ممکن نبود... هری چیزی نفهمید... فکرش کار نمی‌کرد... گویی رمق به تن نداشت. طولی نکشید که بی‌حال روی زمین افتاد. ‏ فصل بيست‌ويكم راز هرمیون ‏ - چه ماجرای تعجب آوری. تکان دهنده است... واقعاً معجزه شد که تونستن جان سالم به در ببرن... تا به حال هم چین چیزی نشنیده بودم... چه شانسی آوردن که تو اون جا بودی اسنیپ... - متشکرم جناب وزیر... - مدال درجه دو مرلین... تو واقعاً شایسته مدالی... اگه از من بپرسی می‌گم مدال درجه یک! - از شما واقعاً متشکرم جناب وزیر. - سرت زخمی شده... فکر می‌کنی کار بکنه...؟ - خیر در واقع کار پاتر، ویزلی و گرنجره... بلافاصله متوجه شدم بلک اونا رو افسون کرده... نوعی جادوی گیج کننده... اونا فکر می‌کردن ممکنه بلک بی‌گناه باشه... اونا مسئول کارهایی که کردن نیستن از طرف دیگه دخالت اونا ممکن بود باعث فرار دوباره بلک بشه. فکر می‌کردن می‌تونن بدون کمک کسی بلک رو دستگیر کنن... قبلاً هم از این کارها کرده بودن... همین باعث شده بود به خودشون مغرور بشن... البته آقای مدیر هری رو بیش از حد آزاد گذاشته... - اوه... بله... اسنیپ میدونی که در مورد هری پاتر همه ما نقطه ضعف داریم. - فک می‌کنین درسته که این قدر به اون توجه نشون بدیم؟ من شخصاً با اون مثل بقیه شاگردام رفتار می‌کنم... اگه دانش آموز دیگه ای چنین خطراتی برای هم کلاسی هاش درست می‌کرد قطعاً جزو شاگردان بلاتکلیف محسوب می‌شد. زیر پا گذاشتن مقررات مدرسه، خروج از محدوده ای که برایش تعیین شده معاشرت با یه گرگ‌نما و یک جنایتکار... علاوه بر این‌ها من دلایلی دارم که نشون می‌ده اون بی‌اجازه به هاگزمید رفته... - باشه... باشه... اسنیپ... ما در این مورد تحقیق می‌کنیم... شک نیست که این پسره کارهای احمقانه ای کرده... هری درحالی‌که چشمانش بسته بود به حرف‌های آن دو گوش می‌داد. احساس ضعف می‌کرد... مدتی طول کشید تا مفهوم آن چه را می‌شنید درک کند... دست و پایش مثل سرب سنگین شده بود و قادر به باز کردن پلک‌هایش نبود. دلش می‌خواست روی آن تخت راحت برای همیشه به خواب رود. - چیزی که برای من عجیبه عقب نشینی دیوانه‌سازها است... اسنیپ تو نفهمیدی چه چیزی باعث عقب نشینی اونا شد؟ ‏ - نه جناب وزیر وقتی من به هوش اومدم اونا به طرف درهای ورودی عقب نشینی می‌کردن. - خیلی عجیبه... بلک، هری، اون دختره... - وقتی اون جا رسیدم همه بیهوش بودن... دست و پای بلک رو بستم با چند تا افسون برانکارد تهیه کردم و اونا رو به قلعه رسوندم... برای دقایقی سکوت برقرار شد. هری حس کرد مغزش از قبل از کار افتاده است. معده‌اش تیر می‌کشید... هری چشمانش را گشود. تصاویر مبهم دیده می‌شد. کسی عینکش را برداشته بود. درمانگاه تاریک و آرام بود. در انتهای بخش هیکل مادام پامفری را دید که پشت به او روی تختی خم شده بود. هری چشمانش را تنگ کرده و موهای قرمز رون از کنار دست مادام پامفری دیده می‌شد. هری سرش را روی بالش گرداند. روی تخت سمت راستی او هرمیون خوابیده بود. مهتاب تختش را روشن کرده بود. وقتی دید هری بیدار شده کمی وحشت کرد. انگشتش را روی لبهایش گذاشت و به هری اشاره کردکه ساکت بماند. او به در درمانگاه اشاره کرد. در نیمه باز بودکه کرنلیوس فاج و اسنیپ در حال عبور از آن بودند. مادام پامفری به سرعت به طرف تخت هری پیش آمد. هری رو به طرف او کرد. مادام پامفری بزرگ‌ترین بسته شکلاتی را که او در عمرش دیده بود در دست داشت. چیزی قدر یک تخته سنگ کوچک. به محض آن‌که چشمش به هری افتاد پرسید: - بیدار شدی؟ او تکه شکلات را کنار تخت هری گذاشت و با یک چکش شروع به شکستن آن کرد. هری و هرمیون به اتفاق پرسیدند: حال رون چطوره؟ مادام پامفری با چهره ای گرفته گفت: - زنده می‌مونه... شما دو تا باید این‌جا بمونین تا وقتی من مطمئن بشم که... پاتر چیکار می‌کنی؟ هری روی تخت نشست. عینکش را به چشمش زد و چوب دستی‌اش را برداشت. - باید با مدیر حرف بزنم. مادام پامفری با ملایمت گفت: همه چیز رو به راهه پاتر... اونا بلکو دستگیر کردن... اون بالای برج زندونیه... قراره دیوانه‌سازا بیان و بوسه اصلی رو نثارش کنن... - چی؟ هری و هرمیون از تخت پایین پریدند. صدای زیاد هری از اتاق بیرون رفته بود. لحظاتی بعد کرنلویس فاج و اسنیپ وارد اتاق شدند. فاج با نگرانی پرسید: هری... هری... این چه کاریه؟ تو باید استراحت کنی... بعد رو به مادام پامفری کرد و پریسد: بهش شکلات دادین؟ هری گفت: جناب وزیر گوش کنین...! سیریوس بلک بی‌گناهه! پیتر پتی گرو وانمود کرد که مرده... ما امشب اونو دیدیم! نباید اجازه بدین دیوانه‌سازا بلایی سر بلک بیارن... اون فاج لبخندی زد و سر تکان داد: هری... هری... تو گیج شدی شب بدی رو پشت سر گذاشتی... بگیر بخواب... همه چیز تحت کنترله هری فریاد زد: - نه... این‌طور نیست... شما اونو اشتباه گرفتین! هرمیون خود را کنار هری رساند با حالتی ملتمسانه به فاج نگاه کرد و گفت: - خواهش می‌کنم جناب وزیر گوش کنین... منم اونو دیدم... همون موشه رون! اون یه جانورنما... پتی گرو رو می‌گم... باور کنین. اسنیپ گفت: می‌بینید جناب وزیر... هر دوشون گیج و منگن. بلک خوب افسونی به کار برده. هری فریاد کشید: ما گیج و منگ نیستیم. مادام پامفری با عصبانیت گفت: جناب وزیر! پرفسور! خواهش می‌کنم از این‌جا برین... پاتر مریض منه و نباید عصبانی بشه. هری با خشم فریاد زد: من عصبانی نیستم... من فقط دارم سعی می‌کنم بگم چه اتفاقاتی افتاده البته اگه به حرفام گوش کنن... مادام پامفری تکه بزرگی از شکلات در دهان هری گذاشت هری ساکت شد. مادام پامفری فرصت را مناسب دید تا او را به تخت برگرداند. - خواهش می‌کنم جناب وزیر... این بچه‌ها احتیاج به مراقبت دارن لطفاً از این‌جا برین بیرون... در دوباره باز شد. هری به زحمت تکه شکلات را فرو داد و دوباره سرجایش نشست: - پرفسور دامبلدور، سیریوس بلک... مادام پامفری از کوره در رفت: به خاطر خدا... این‌جا بیمارستانه... جناب مدیر باید بگم... دامبلدور به نرمی گفت: منو ببخشین پاپی... اما لازمه چیزی رو به آقای پاتر و دوشیزه گرنجر بگم. من الآن با سیریوس بلک صحبت کردم. اسنیپ به میان حرف او دوید: - حتماً همون راست و دروغایی که برای پاتر سر هم کرده به شما هم گفته... قضیه اون موش و زنده بودن پتی گرو... دامبلدور از پشت شیشه‌های نیم دایره ای عینکش نگاهی به اسنیپ کرد: - بله... داستان بلک دقیقاً همین بود. اسنیپ غرشی کرد: - پس شهادت من هیچ ارزشی نداشت؟ پتی گرو تو عمارت فریاد آواره‌ها نبود... من هیچ اثری از اون تو محوطه ندیدم. هرمیون صادقانه گفت: - چون شما بیهوش بودین پرفسور... شما به موقع نرسیدین. - دوشیزه گرنجر... زبونتو نگه دار! فاج گفت: اسنیپ... خانم جوان حالش خوب نیست... باید اجازه بدیم... دامبلدور بی‌مقدمه گفت: دلم می‌خواد با هری و هرمیون تنها حرف بزنم کرنلیوس، سوروس، پاپی لطفاً ما رو تنها بذارین... مادام پامفری من من کنان گفت: - آقای مدیر... اونا احتیاج به درمان دارن... باید استراحت کنن دامبلدور جواب داد: موضوع خیلی مهمیه... باید بدونم... مادام پامفری لب‌هایش را به هم فشرد و با عصبانیت به طرف دفترش در انتهای راهرو به راه افتاد و در را پشت سرش به هم کوبید. فاج نگاهی به ساعت طلایی که از جیبش جلیقه‌اش آویزان بود کرد: - فکر می‌کنم دیوانه‌سازها کم کم پیداشون بشه... باید برم... طبقه بالا می‌بینمت. او از میانه در عبور کرد و در را برای اسنیپ نگه داشت. ولی اسنیپ تکان نخورد. اسنیپ نگاهش را به دامبلدور دوخت و به آرامی گفت: شما که داستان بلک رو باور نکردین؟ دامبلدور تکرار کرد: ... دلم می‌خواد با هری و هرمیون به طور خصوصی صحبت کنم... اسنیپ قدمی جلو گذاشت و خطاب به دامبلدور گفت: - سیریوس بلک در شونزده سالگی نشان داد که می‌تونه آدم بکشه... شما یادتون نرفته آقای مدیر؟ یادتون هست که می‌خواست منو بکشه؟ دامبلدور گفت: حافظه من به خوبی همیشه کار می‌کنه سوروس اسنیپ روی پاشنه چرخید و به طرف در که فاج برایش باز گذاشته بود به راه افتاد در پشت سر آن‌ها بسته شد و دامبلدور به طرف هری و هرمیون برگشت. هر دو همزمان شروع به صحبت کردند: - پرفسور بلک راست می‌گه... پتی گرو رو دیدیم... وقتی لوپین بدل به گرگ‌نما شد اون فرا کرد... - اون یه موشه... - پنجه جلویی پتی گرو - منظورم اینه که اون انگشتشو کنده... - این پتی گرو بود که به رون حمله کرد نه سیریوس دامبلدور دستش را بالا آورد تا جلوی سیل خروشان توضیحات آن دو را بگیرد بعد به آرامی گفت: - حالا نوبت شماست که گوش کنین... ازتون خواهش می‌کنم حرفمو قطع نکنین... چون وقتمون کمه... هیچ مدرکی برای اثبات حرف‌های بلک نداریم. به جز شهادت شما دو نفر - شهادت دو تا جادوگر سیزده ساله هیچ‌کس رو قانع نمی‌کنه. یه خیابون شاهد قسم خوردن که بلک پتی گرو رو کشته... من خودم توی وزارت خانه شهادت دادم که بلک رازدار خانواده پاتر بوده... هری نتوانست خود را نگه دارد: پرفسور لوپین می‌تونه شهادت بده... - پرفسور لوپین فعلاً جنگله و نمی‌تونه چیزی بگه... تا وقتی دوباره به شکل انسان برگرده خیلی طول می‌کشه... تا اون وقت بلایی به سر سیریوس میاد که از مردن بدتره... علاوه بر این کسی به گرگ نماها اعتماد نداره در نتیجه شهادت لوپین هم دردی رو دوا نمی‌کنه... از طرفی اونا با هم دوست صمیمی هستن. - ولی... - گوش کنین هری خیلی دیر شده... منظورم رو می‌فهمی؟ باید قبول کنی که دلایل پرفسور اسنیپ از شما قانع کننده‌تره... هرمیون با ناراحتی گفت: - اون از سیریوس متنفره... به خاطر شوخی احمقانه... - ولی سیریوس هم مثل یه بی‌گناهه رفتار نکرده... حمله به بانوی چاق، ورود به عمارت گریفندور با چاقو، با نبودن پتی گرو، چه زنده چه مرده هیچ امیدی به تغییر تصمیم اونا در مورد سیریوس نمی‌تونیم داشته باشیم. - شما که حرف مارو باور می‌کنین... دامبلدور به آرامی گفت: البته... ولی نمی‌تونم اونارو وادار کنم که حقیقت رو بپذیرن... یا حکم سحر و جادو رو تغییر بدن... هری به چهره گرفته او نگاه کرد. حس می‌کرد دنیا روی سرش خراب می‌شود. او بر این باور بود که دامبلدور هر مشکلی را می‌تواند حل کند او انتظار داشت دامبلدور به طور غیرمنتظره راه حلی برای این مشکل بیابد. حالا آخرین امید او نیز بر باد رفته بود. دامبلدور با چشمان آبی روشن به هری و هرمیون نگاه کرد و به آرامی گفت: ما به دقت بیشتری احتیاج داریم. هرمیون خواست چیزی بگوید... ناگهان چشمانش گرد شد و گفت: اوه! ... دامبلدور با صدای بسیار آرامی و با کلماتی فشرده گفت: - حواستونو جمع کنین... سیریوس تو دفتر پرفسور فلیت ویک تو طبقه هفتم زندونیه... سیزدهمین پنجره از سمت راست برج غرب. اگه همه چی درست پیش بره امشب می‌تونین جون دو موجود بی‌گناه رو نجات بدین... ولی هر دو یادتون باشه که هیچ‌کس نباید شما رو ببینه... دوشیزه گرنجر تو از قوانین خبر داری... می‌دونی که چه‌قدر خطرناکه... شما نباید دیده بشین... هری اصلاً از موضوع سر در نمی‌آورد. دامبلدور روی پاشنه چرخید و به طرف در رفت. قبل از خروج از درمانگاه برگشت و به آن‌ها نگاه کرد. - من در رو روی شما قفل می‌کنم... الان. او نگاهی به ساعتش انداخت. پنج دقیقه به نصفه شبه دوشیزه گرنجر سه دور باید اونو برگردونی... موفق باشین. دامبلدور از اتاق بیرون رفت و در را پشت سرش بست. هری تکرار کرد: موفق باشی... سه دور... اون راجع به چی حرف می‌زد باید چیکار کنیم؟ هرمیون دستش را در یقه ردایش فرود برد و از داخل آن زنجیر طلایی را که ساعت شنی ظریف و کوچکی از آن آویزان بود از گردنش در آورد. - بیا... هرمیون زنجیر را به گردن هر دویشان انداخت و نفس زنان گفت: حاضری؟ هری پاک گیج شده بود: قراره چیکار کنیم؟ هرمیون ساعت شنی را سه بار گرداند. درمانگاه پر از غباری تیره و تار شد هری حس کرد به طرف عقب پرواز می‌کند... مجموعه ای از رنگ و اشکال تار از کنارشان می‌گذشت... گوش‌هایش زنگ می‌زد... می‌خواست فریاد بزند ولی حتی صدای خودش را نمی‌شنید. طولی نکشید که حس کرد پایش دیگر روی زمین سفت قرار گرفته و هر آن چه دور و برش هست واضح و روشن دیده می‌شود. اکنون او در سرسرای ورودی کنار هرمیون ایستاده بود و نور درخشان آفتاب از لابه‌لای درهای باز ورودی روی کف پوش می‌تابید سرسرا کاملاً خلوت بود. او با سردرگمی به هرمیون نگاه کرد که زنجیر ساعت شنی را زیر ردایش جای داد. - هرمیون... چی... - بیا این جا! هرمیون دست هری را گرفت و او را از سرسرا به طرف گنجه جاروها کشید. در گنجه را باز کرد و هری را داخل آن هل داد و خودش نیز لابه‌لای سطل‌ها و زمین شورها جا گرفت. سپس در را پشت سرش بست... - چی... چیه هرمیون... چی شده؟ هرمیون در تاریکی زنجیر را از گردن هری بیرون کشید و به آرامی گفت: ما به گذشته برگشتیم... سه ساعت عقب برگشتیم... هری پایش را نیشگون گرفت تا مطمئن شود خواب نمی‌بیند. - اما... - هیس گوش کن... کسی داره میاد! گمون کنم... فکر می‌کنم خودمونیم... هرمیون گوشش را به در گنجه چسباند: - از سرسرا صدای پا میاد... فکر می‌کنم که داریم سراغ هاگرید می‌ریم... هری زیر لب گفت: می‌خای بگی که ما هم توی گنجه‌ایم و هم اون بیرونیم! هرمیون که هنوز گوشش به در بود گفت: - بله... خودمونیم... سه نفر. یواش یواش راه می‌ریم چون زیر شنل نامریی هستیم. هرمیون سکوت کرد. هم چنان حواسش به در گنجه بود. - حالا از پله‌ها پایین رفتیم... هرمیون روی یک سطل وارونه نشست. به شدت نگران به‌نظر می‌رسید. هری سؤالاتی داشت که می‌خواست پاسخ آن‌ها را بداند: اون ساعت شنی رو از کجا آوردی؟ هرمیون جواب داد: زمان - گردان. پرفسور مک‌گونگال روز اول سال اونو بهم داد. به کمک این من تونستم به همه کلاسهام برسم. پرفسور مک‌گونگال منو قسم داده بود راجع به اون چیزی به کسی نگم. اون نامه‌های متعددی به وزارت سحر و جادو نوشت و بالاخره بهم اجازه دادن یکی از اینارو داشته باشم. پرفسور مک‌گونگال به اونا گفت که من یه دانش‌آموز نمونه‌ام و از این ساعت فقط برای درس خواندن استفاده می‌کنم... من زمان رو عقب می‌برم تا بتونم دوبار از وقتم استفاده کنم... این‌طوری می‌تونستم توی همه کلاس‌هام شرکت کنم... حالا فهمیدی؟ ولی نمی‌دونم دامبلدور منظورش چی بود؟ چرا باید سه ساعت به عقب بریم؟ این چه کمکی به سیریوس می‌کنه؟ هری به صورت او خیره شد و آهسته گفت: - حتماً باید چیزی رو که الآن قراره اتفاق بیفته تغییر بدیم... ولی چه اتفاقی؟ ما سه ساعت پیش به دیدن هاگرید رفتیم. هرمیون گفت: - حالا سه ساعت پیش ما داریم به دیدن هاگرید می‌ریم. ما صدای رفتن خودمونو شنیدیم... هری اخم کرد. سعی داشت افکارش را متمرکز کند. - دامبلدور گفت که قراره دو موجود بی‌گناه رو نجات بدیم... هرمیون حتماً اون یکی باک‌بیکه! - ولی این قضیه چه کمکی به سیریوس میکنه؟ - دامبلدور به ما گفت که سیریوس تو دفتر فلیت ویک طبقه هفتم زندونیه... گفت که کدوم پنجره و کدوم جهت... ما باید سوار باک‌بیک بشیم. از راه پنجره سیریوس بلک رو نجات بدیم... اونا می‌تونن با هم فرار کنن! هری از چهره هرمیون فهمید که او ترسیده است: - اگه بتونیم بدون این‌که دیده بشیم این کارو انجام بدیم واقعاً یه معجزه‌اس! هری از جا برخاست و گوشش را به در چسباند: خوب باید سعی مون رو بکنیم... مگه نه؟ - انگار کسی اون جا نیس... بیا بریم... هری در گنجه رو بازکرد. سرسرای ورودی کاملاً خلوت بود. با حداکثر سرعت از گنجه بیرون آمدند و خود را به پله‌های سنگی رساندن. سایه‌ها دراز و کشیده می‌شدند و نور خورشید بر فراز نوک درختان جنگل ممنوع می‌درخشید. هرمیون برگشت و نگاهی به پشت سر انداخت. - اگه کسی از تو قلعه نگامون کنه چی؟ هری با قیافه ای مصمم گفت: - فرار می‌کنیم... یک سر می‌ریم تو جنگل ممنوع... باشه؟ پشت درختی چیزی قایم می‌شیم و منتظر می‌مونیم... هرمیون نفس زنان گفت: - باشه... بیا از پشت گلخونه‌ها بریم... نباید جلوی خونه هاگرید پیدامون بشه چون ممکنه خودمونو ببینیم! ... فکر می‌کنم دیگه باید نزدیک کلبه هاگرید رسیده باشیم! هری ضمن آن‌که به معنا و مفهوم حرف‌های هرمیون فکر می‌کرد شروع به دویدن کرد. هرمیون نیز پشت سر او به راه افتاد. آن‌ها از وسط کرت سبزی‌ها گذشتند و خود را به گلخانه‌ها رساندند. مدتی آن‌جا توقف کردند. سپس دوان دوان از کنار درخت بید کتک زن گذشتند و خود را به پشت درختان جنگل رساندند. در پناه سایه درختان هری کمی آرام گرفت. طولی نکشید که هرمیون نفس زنان به او رسید: - خوب حالا باید یواشکی خودمونو به کلبه هاگرید برسونیم. هری مواظب باش دیده نشی... آن‌ها از حاشیه جنگل به طرف کلبه هاگرید به راه افتادند. وقتی چشمشان به کلبه هاگرید افتاد چند ضربه به در کلبه خورد. آن‌ها به سرعت پشت درخت بلوط قطوری پنهان شدند و از دو طرف آن دزدانه نگاه کردند. هاگرید با چهره رنگ پریده و وحشت‌زده در را باز کرده بود و به اطرافش نگاه می‌کرد که ببیند چه کسی در زده است. هری صدای خود را شنید: - ماییم... شنل نامریی پوشیدیم... بذار بیاییم تو تا شنل رو در آریم. هاگرید گفت: نباید می‌اومدین... بعد عقب ایستاد تا آن‌ها وارد شوند. صدای بسته شدن در را شنیدند. هری با ذوق و شوق گفت: - عجیب‌ترین کاریه که تو عمرمون کردیم. هرمیون زیر لب گفت: بیا جلو بریم... باید خودمونو نزدیک باک‌بیک برسونیم! آن‌ها از لابه‌لای درختان گذشتند. چشمشان به هیپوگریف خشمگین افتاد که به نرده‌های کنار جالیز هاگرید بسته شده بود. هری زیر لب گفت: حالا؟ هرمیون گفت: نه! اگه اونو حالا بدزدیم اعضای کمیته فکر می‌کنن هاگرید آزادش کرده! باید صبر کنیم ببینن که باک‌بیک به نرده بسته شده! هری گفت: شصت ثانیه طول می‌کشه... به‌نظر هری این کار غیرممکن می‌آمد. در این لحظه صدای شکستن یک ظرف چینی از کلبه هاگرید به گوش رسید. هرمیون گفت: هاگرید پارچ شیر رو شکست... حالا اون لحظه ایه که من خال‌خالی رو پیدا می‌کنم. لحظاتی بعد صدای جیغ هرمیون به گوششان رسید هری ناگهان فکری کرد: - هرمیون چطوره الآن بریم پتی گرو رو بگیریم. هرمیون وحشت‌زده گفت: نه...! این جوری ما یکی از مهم‌ترین قوانین جادوگری رو زیر پا می‌گذاریم! هیچ‌کس نباید زمان رو تغییر بده! شنیدی که دامبلدور چی گفت... اگه کسی ما رو ببینه... - فقط هاگرید و من و تو خودمون رو می‌بینیم! هرمیون پرسید: - اگه یه هو خودتو می‌دیدی که وارد خانه هاگرید شدی چه فکری می‌کردی؟ - فکر می‌کردم دیوونه شدم... یا این‌که کسی جادوی سیاه کرده. هرمیون گفت: - دقیقاً... ممکنه خودت به خودت حمله کنی! فهمیدی؟ پرفسور مک‌گونگال به من گفت وقتی که جادوگرها می‌خواستن زمان رو تغییر بدن چه اتفاقات وحشتناکی افتاده... عده زیادی از اونا خودشونو به اشتباه در گذشته یا آینده کشتن... هری گفت: باشه فقط یه پیشنهاد بود... فکر کردم هرمیون سقلمه ای به او زد و به قلعه اشاره کرد. هری سرش را کمی جلوتر برد تا بتواند بهتر در ورودی را ببیند. دامبلدور، فاج، عضو پیر کمیته و مأمور اعدام مکنر در حال پایین آمدن از پله‌ها بودند. هرمیون نفس زنان گفت: - کم کم باید بریم بیرون! همان طور که انتظار می‌رفت لحظاتی بعد در عقبی کلبه هاگرید باز شد. هری دید خودش به اتفاق رون، هرمیون و هاگرید از آن خارج شدند. بدون شک این جزو عجیب‌ترین لحظات زندگی‌اش بود. درحالی‌که کنار درخت ایستاده بود خود را در جالیز هاگرید می‌دید. هاگرید به باک‌بیک گفت: اوضاع روبراهه... بیکی نگران نباش... بعد رو به هری، رون و هرمیون کرد: خب... از این‌جا برین... از این‌جا دور شین... - هاگرید... ما نمی‌تونیم... - خوب بهشون بگین چه اتفاقی افتاد... - اونا نمی‌تونن اونو بکشن... - از این‌جا برین... بدون این حرفا هم اوضاع به قدر کافی بد هس... هری، هرمیون را در جالیز دید که شنل نامریی را روی دوش رون و او می‌انداخت. - زودتر برو... گوش نده... چند ضربه به در کلبه هاگرید نواخته شد. گروه اعدام وارد شدند. هاگرید به داخل کلبه برگشت و در پشتی را باز گذاشت. او متوجه شد که علف‌ها زیر سه جفت پای نامریی لگد می‌شوند. او، رون و هرمیون به راه افتادند. اکنون او و هرمیون از پشت درخت آن چه را که در کلبه اتفاق افتاده بود می‌شنیدند. صدای سرد و بی‌روح مکنر به گوش رسید: - اون حیوون درنده کجاس؟ هاگرید غرش کنان گفت: اون بیرونه... به محض آن‌که صورت مکنر پشت پنجره کلبه پدیدار شد هری سرش را کنار کشید. مکنر به باک‌بیک نگاهی کرد. حالا نوبت فاج بود: - باید حکم رسمی اعدامو برات قرائت کنیم هاگرید. تند تند برات می‌خونم... تو و مکنر باید امضاش کنین... مکنر تو هم باید گوش کنی... این جزو مقرراته... چهره مکنر از پشت پنجره ناپدید شد. لحظه نهایی فرا رسیده بود. هری زیر لب گفت: هرمیون... همین جا بمون... من میرم سراغش... با شنیدن صدای فاج هری به سرعت از پشت درخت بیرون پرید. از لای میله‌ها به طرف جالیز رفت و به باک‌بیک نزدیک شد. صدای فاج هم چنان به گوش می‌رسید: بنابر این تصمیم کمیته انهدام موجودات خطرناک، هیپوگریف که از این پس به عنوان محکوم شناخته می‌شود غروب روز ششم ماه ژوئن اعدام خواهد شد... هری درحالی‌که به شدت مراقب بود پلک نزند یک بار دیگر به چشمان نارنجی و آتشین باک‌بیک نگاهی انداخت و تعظیم کرد. باک‌بیک زانوهای جرم گرفته‌اش را خم کرد ولی دوباره برخاست. هری به دنبال طنابی می‌گشت که باک‌بیک را به نرده بسته بود. بار دیگر صدای فاج به گوش رسید: - مأمور برگزیده کمیته والدن مکنر سر از بدن محکوم جدا خواهد کرد. هری زیر لب گفت: بیا باک‌بیک... بیا می‌خواهیم کمکت کنیم آروم آروم بیا... یه شاهد باید پای ورقه رو امضا کنه... بیا هاگرید.. بیا این‌جا رو امضا کن.‏ هری تمام زورش را روی طناب انداخت ولی باک‌بیک پنجه‌هایش را در زمین فرو برده بود و تکان نمی‌خورد. صدای لرزان نماینده پیر کمیته از داخل کلبه هاگرید به گوش رسید. - بهتره زودتر کارو تموم کنیم... هاگرید شاید بهتر باشه که توی کلبه بمونی... - نه می‌خوام همراهش باشم... نمی‌خوام اونو تنها بذارم... صدای پاهایی از درون کلبه شنیده شد. هری به آرامی گفت: راه بیفت باک‌بیک! هری طناب دور گردن باک‌بیک را محکم کشید. او با بی‌قراری بال‌هایش را به هم زد و به راه افتاد. آن‌ها چند قدمی از جنگل فاصله داشتند و از در پشتی کلبه هاگرید دیده می‌شدند. صدای دامبلدور شنیده شد: لطفاً یه دقیقه صبرکن مکنر... تو هم باید ورقه رو امضا کنی... صدای قدم‌ها متوقف شد. هری طناب را به شدت کشید. باک‌بیک منقارش را به هم زد. و سرعتش را بیشتر کرد. چهره رنگ پریده هرمیون از پشت درخت دیده می‌شد. او لب‌هایش را تکان داد: - هری... هری... هری هنوز صدای حرف زدن دامبلدور را از درون کلبه می‌شنید. سر دیگر طناب را کشید... باک‌بیک شروع به دویدن کرد. آن‌ها به جنگل رسیده بودند. هرمیون از پشت درخت بیرون پرید. سر طناب را گرفت و وزن خود را روی آن انداخت تا شاید باک‌بیک سریع‌تر حرکت کند. زود باش...! زود باش...! هری به پشت سر نگاه کرد. آن‌ها تقریباً از معرض دید خارج شده بودند. باغچه هاگرید دیگر دیده نمی‌شد. هری به هرمیون گفت: وایسا! ممکنه صدامونو بشنون. صدای در پشتی کلبه هاگرید به گوش رسید. هری، هرمیون و باک‌بیک بی‌حرکت ایستادند. به‌نظر می‌رسید حتی باک‌بیک ساکت ایستاده و گوش می‌کند. مدتی سکوت برقرار شد. بعد صدای لرزان نماینده کمیته به گوش رسید: - این جونور درنده کجاس... مأمور اعدام با عصبانیت گفت: - همین جا بود... خودم دیدمش... دامبلدور با شادمانی گفت: - خیلی عجیبه... هاگرید با صدای گرفته گفت: - بیکی! صدای حرکت سریع تبر در هوا و برخورد آن با چیزی به گوش رسید. مأمور اعدام از عصبانیت تبر را به سوی نرده پرت کرده بود. آن‌ها صدای بغض آلود هاگرید را می‌شنیدند. - رفته...! رفته! خدا رو شکر رفته... فرار کرده... آفرین بیکی... پسره زبر و زرنگ! باک‌بیک شروع به تقلا کرد می‌خواست خود را به هاگرید برساند. هری و هرمیون طناب را محکم کشیدند و پاهایشان را در زمین فرو بردند تا بتوانند او را نگه دارند. مأمور اعدام با عصبانیت گفت: - حتماً یه نفر طنابو باز کرده... باید... باید جنگل و این دورو برو بگرديم... هنوز شادی در صدای دامبلدور موج می‌زد: مکنر تو فکر میکنی کسی که اونو دزدیده پیاده می‌بردش؟ باید تو آسمونا دنبالش بگردی! هاگرید یه چایی به ما نمیدی؟ هاگرید کاملاً شاد و سرحال بود. - البته پرفسور... بفرمایین... بفرمایین... هری و هرمیون به دقت گوش کردند. صدای پا، لعن و نفرین مأمور اعدام، بسته شدن در و سکوت مطلق. هری نگاهی به اطرافش کرد... حالا چیکار کنیم؟ هرمیون با نگرانی گفت: فعلاً باید این‌جا قایم بشیم و صبر کنیم تا اونا به قلعه برگردن... بعد تو یه فرصت مناسب باک‌بیک رو تا دم پنجره اتاق سیریوس برسونیم... ولی وقت زیادی نداریم. سیریوس رو تا یکی دو ساعت دیگر می‌برن... ممکنه تو دردسر بیفتیم. هرمیون برگشت و نگاهی به اعماق جنگل انداخت. آفتاب به تدریج غروب می‌کرد. هری پس از مدتی فکر کردن گفت: باید راه بیفتیم. باید جایی باشیم که بید کتک زن رو ببینیم... و گر نه نمی‌فهمیم چه اتفاقاتی میفته... هرمیون طناب باک‌بیک را کشید: باشه... ولی هری یادت باشه که کسی نباید ما رو ببینه... آن‌ها خود را به امتداد جنگل رساندند. هوا تقریباً تاریک شده بود. سپس پشت چند درخت هم پنهان شدند. جایی که درخت بید به خوبی دیده می‌شد. هری ناگهان گفت: اون رونه...! در تاریکی اندام کسی دیده می‌شد که در بین علف‌ها می‌دوید و فریاد می‌کشید: - دست از سرش وردار... برو کنار... خال‌خالی بیا این‌جا... دو نفر دیگر در تاریکی شب پدیدار شدند هری خودش و هرمیون را دید که به دنبال رون می‌دویدند. - برو کنار... گربه لعنتی گم شو. سگ بزرگ سیاهی از پشت درخت بید بیرون پرید هری را کنار زد و رون را گرفت. هری گفت: نگاه کن... اون سیریوسه... از این‌جا خیلی وحشتناکتر به‌نظر می‌رسه. آن‌ها دیدند که سگ رون را به حفره پشت درخت بید کشید. - اوخ ببین... شاخه درخت به صورتم خورد... اِ به صورت تو هم خورد چه‌قدر عجیبه... بید کتک زن شاخه‌های پایینی‌اش را چون تازیانه ای در هوا تکان می‌داد و آن دو خود را دیدن که این طرف و آن طرف می‌دویدند تا خود را به بدنه درخت برسانند. در همان لحظه درخت بی‌حرکت ایستاد. هرمیون گفت: این کار کج‌پا بود... اون گره تنه درخت رو فشار داد. هری گفت: حالا ما راه افتادیم داریم می‌ریم تو... همین که وارد شکاف زیر درخت شدند بار دیگر درخت شروع به جنبیدن کرد. لحظاتی بعد صدای قدم‌هایی به گوش رسید. دامبلدور، مکنر، فاج و عضو پیر کمیته به سوی قلعه به راه افتاده بودند. هرمیون گفت: درست بعد از این‌که ما وارد تونل شدیم...! کاش دامبلدور هم با ما اومده بود. هری به تلخی گفت: همین طور مکنر و فاج... حاضرم باهات شرط ببندم که فاج همون جا به مکنر می‌گفت سیریوس رو بکشه... آن‌ها دیدند که آن چهار نفر از پله‌های قلعه بالا رفتند و از نظر پنهان شدند طولی نکشید که چشمشان به مردی افتاد که با عجله از پله‌های سنگی پایین می‌دوید و به طرف درخت پیش می‌آمد. هری گفت اینم لوپینه! او به آسمان نگاه کرد. ماه کاملاً پشت ابرها پنهان بود. آن‌ها دیدند که لوپین ترکه چوبی را از روی زمین برداشت و گره روی تنه درخت را با آن فشار داد. درخت دست از تقلا برداشت و لوپین از لابه‌لای ریشه‌های آن عبور کرد. هری گفت: کاش اون شنل نامریی رو برداشته بود... همون جاست... او به طرف هرمیون برگشت: - اگه الآن برم سراغش اسنیپ نمی‌تونه اونو برداره... - هری کسی نباید ما رو ببینه... هری با عصبانیت پرسید: چطور می‌تونی همین طور بنشینی و نگاه کنی؟ من می‌رم شنل رو ور دارم - نه... هری! هرمیون دست انداخت و ردای هری را گرفت و او را عقب کشید. در همین لحظه صدای آوازی به گوششان رسید. این هاگرید بود که سر خوش و شاد به طرف قلعه می‌رفت و بطری بزرگی را در دستش تاب می‌داد. هرمیون زیر لب گفت: دیدی؟ دیدی اگه رفته بودی چی می‌شد... هیچ‌کس نباید ما رو ببینه...! نه ما و نه باک‌بیک! باک‌بیک تقلا می‌کرد تاخود را به هاگرید برساند. هری سر طناب را محکم کشید. هاگرید تلو تلو خوران به سوی قلعه رفت. باک‌بیک با ناامیدی سرش را پایین انداخت و آرام گرفت. کم‌تر از دو دقیقه بعد در قلعه باز شد. اسنیپ به سرعت به طرف درخت پیش آمد. هری با مشت‌های گره کرده به او نگاه می‌کرد. اسنیپ کنار درخت ایستاد. شنل را برداشت و نگاهی به آن کرد. هری زیر لب گفت: دستای کثیفت رو به اون نزن... - هیس! اسنیپ همان ترکه‌ای را که لوپین به کار برده بود برداشت درخت را آرام کرد. بعد شنل را پوشید و ناپدید شد. هرمیون گفت: خب... حالا همه ما اون جاییم... باید صبر کنیم تا دوباره برگردیم بیرون... هرمیون طناب باک‌بیک را به یکی از درخت‌ها بست. روی زمین نشست و دستانش را دور زنوانش حائل کرد! - یه چیزی هست که ازش سر در نمیارم... هری... چرا دیوانه‌سازا سیریوس رو نگرفتن؟ یادم هست که اونا پیداشون شد و من از حال رفتم. عده زیادی از اونا اومده بودند... هری نیز روی زمین نشست و آن چه را دیده بود برای هرمیون شرح داد که چطور در شرایطی که یک دیوانه‌ساز دهانش را به صورتش نزدیک کرده بود، چیز نقره‌ای رنگی از میان آب‌های دریاچه بیرون آمده و دیوانه‌سازان را عقب رانده بود. وقتی هری ماجرا را به پایان برد هرمیون که دهانش از تعجب باز مانده بود پرسید: - اون چی بود؟ هری جواب داد: فقط یه چیزه که می‌تونه دیوونه‌سازا رو فراری بده... یه سپر کحافظ قوی و واقعی... - خب چه کسی ممکنه اونو ساخته باشه؟ هری چیزی نگفت... او به کسی فکر می‌کرد که آن سوی دریاچه دیده بود حدس می‌زد چه کسی را دیده است ولی آیا این ممکن بود؟ - یکی از استادا بود؟ - نه... استاد نبود... ولی حتماً جادوگر قدرتمندی بوده که تونسته اونا رو عقب بزنه... با این سپر درخشان نتونستی صورتشو ببنی؟ - چرا دیدم... شاید هم خیالاتی شدم... داشتم فکر می‌کردم که از حال رفتم... - فکر می‌کنی کی بود؟ هری که می‌دانست جوابش تا چه حد ممکن است غیر عادی به‌نظر بیاید آب دهانش را برو داد و گفت: فکر می‌کنم... فکر می‌کنم پدرم بود دهان هرمیون حالا کاملاً باز بود. او نگاهی از سر دلسوزی و هشدار به هری انداخت و بعد به آرامی گفت: - هری... پدرت که مرده... هری فوراً جوابش را داد: - می‌دونم... - فکر می‌کنی شبح اونو دیدی؟ - نه... نمی‌دونم... بدنش واقعی بود... - پس... - شاید هم به‌نظرم اومده ولی تا جایی که یادم میاد شبیه خودش بود... عکسشو دارم. هرمیون طوری نگاهش کرد که گویی هری عقلش را از دست داده است. هری گفت: می‌دونم... ممکنه فکر کنی دیوونه شدم... او رویش را برگرداند و نگاهی به باک‌بیک انداخت که در جست‌وجوی کرم منقارش را در زمین فرو کرده بود. در آن لحظه او واقعاً به باک‌بیک نگاه نمی‌کرد... او به پدرش و دوستان صمیمی او فکر می‌کرد. مهتابی، دم دار، نمد پا و تیزچنگ. آیا همه آن‌ها امشب در آن‌جا بودند. دم دار آن شب دوباره پیدا شده بود در شرایطی که همه فکر می‌کردند مرده است. ممکن نبود که پدرش چنین کاری کرده باشد؟ آیا دچار توهم شده بود؟ تشخیص کسی از آن همه فاصله کار ساده‌ای نبود. با وجود این در آن لحظه مطمئن بود که درست دیده است. کمی قبل از بی‌هوشی. صدای خش‌خش برگ‌های درختان به گوش می‌رسید. ماه برای لحظه‌ای از زیر ابر بیرون آمد و بار دیگر پشت ابرها پنهان شد. هرمیون رو به درخت بید به انتظار نشسته بود. سرانجام پس از حدود یک ساعت انتظار هرمیون زیر لب گفت: - ایناها... داریم میایم بیرون! او و هری از جا برخاستند. باک‌بیک سرش را بالا آورد. آن‌ها لوپین، رون و پتی گرو را دیدند که یک پهلو از شکاف زیر ریشه درخت بیرون آمدند. بعد از آن‌ها هرمیون خارج شد. حالا نوبت اسنیپ بود او در حالی بیرون آمد که بیهوش و در هوا معلق بود. آخرین نفرات هری و بلک بودند. همه به اتفاق به سوی قلعه به راه افتادند. قلب هری شروع به تپیدن کرد. نگاهی به آسمان انداخت. هر لحظه ممکن بود ماه از زیر ابر بیرون بیاید. هرمیون که گویی افکار هری را خوانده بود زیر لب گفت: - هری باید همین جا بمونیم... کسی نباید ما رو ببینه. کاری از دستمون ساخته نیس... هری به آرامی گفت: - پس باید بذاریم پتی گرو فرار کنه هرمیون با عصبانیت گفت: - چطور توقع داری تو تاریکی یه موش پیدا کنیم؟ هیچ کار دیگه نباید بکنیم... ما اومدیم فقط سیریوس را نجات بدیم! - بسیار خب...! ماه از زیر ابر بیرون آمد. هری و هرمیون هیکل آن‌ها را از فاصله دور تشخیص دادند. هرمیون زیرلب گفت: این لوپینه... داره تغییر شکل می‌ده... هری ناگهان گفت: هرمیون باید راه بیفتیم... - چند بار بگم نه! - نه برای این‌که کاری بکنیم... ولی الآن لوپین یک راست میاد طرف ما... نفس هرمیون بند آمد. از جا پرید. بند باک‌بیک را از درخت باز کرد زود باش...! کجا بریم! کجا می‌تونیم قایم بشیم! تا یکی دو دقیقه دیگه دیوونه‌سازا می‌رسن! هری گفت: بریم خونه هاگرید... الآن کسی اونجا نیس... بدو! آن‌ها به سرعت شروع به دویدن کردند. باک‌بیک هم پشت سر آن‌ها می‌دوید. صدای زوزه سگ از پشت سرشان شنیده می‌شد. طولی نکشید که به کلبه رسیدند. هری در را باز کرد و هرمیون و باک‌بیک به دنبال او وارد کلبه شدند. هری در کلبه را بست و چفت آن را انداخت. فنگ با صدای بلند شروع به واق واق کرد. هرمیون سراغ او رفت و پشت گوش‌هایش را نوازش کرد: هیس آروم بگیر فنگ... ماییم... بعد رو به هری کرد: خطر از بیخ گوشمون گذشت... - آره... هری از پنجره به بیرون نگاه کرد. از این‌جا نمی‌شد تشخیص داد آن بیرون چه می‌گذرد. باک‌بیک از این‌که بار دیگر در خانه هاگرید بود احساس خوشحالی می‌کرد. او بال‌هایش را جمع کرد و جلوی آتش نشست. خیال داشت چرتی بزند. هری به آرامی گفت: - فکر می‌کنم بهتره من برم بیرون... از این‌جا نمی‌تونم بفهمم چه خبره... ممکنه نفهمیم چه وقت باید کارو شروع کنیم. هرمیون به او نگاه کرد. قیافه‌اش نشان می‌داد که به او مشکوک است. هری به سرعت ادامه داد: خیال ندارم کاری بکنم... ولی اگه ندونیم اون بیرون چه خبره از کجا بفهمیم چه موقع سراغ سیریوس بریم. - باشه... من با باک‌بیک این‌جا می‌مونم... اما هری مراقب باش... اون بیرون غیر از گرگ نما، دیوونه‌سازها هم هستن... هری از کلبه بیرون رفت و آن را دور زد. از دور صدای زوزه ای به گوش می‌رسید. این بدان معنی بودکه دیوانه‌سازان به تدریج به سراغ سیریوس می‌رفتند. او و هرمیون باید آماده می‌شدند هر لحظه خود را به او برسانند. هری به آن سوی دریاچه خیره شد. قلبش به شدت در سینه‌اش می‌تپید. کسی که سپر محافظ را درست کرده بود هر لحظه ممکن بود پیدا شود. کمی جلوی کلبه هاگرید مکث کرد. کسی نباید تو رو ببینه. او نمی‌خواست دیده شود ولی می‌خواست کسی را ببیند... او باید می‌فهمید. طولی نکشید که سر و کله دیوانه‌سازان پیدا شد. آن‌ها از اعماق تاریکی پیش می‌آمدند. از محلی که هری ایستاده بود دور شدند. به سمت آن سوی دریاچه پیش رفتند. هری خیال نداشت به آن‌ها نزدیک شود. او شروع به دویدن کرد. به جز پدرش به چیز دیگری فکر نمی‌کرد. اگر این او بود. اگر واقعاً او بود باید می‌دانست... باید می‌فهمید. او لحظه به لحظه به دریاچه نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد. اثری از کسی نبود. در آن سوی ساحل جرقه‌های نقره ای درخشانی پدیدار شد. این خود هری بود که تلاش می‌کرد یک سپر محافظ بسازد. درست کنار دریاچه تعدادی درختچه روییده بود. هری خود را پشت آن‌ها پنهان کرد. با نا امیدی به آن سوی دریاچه خیره شد جرقه‌های درخشان ناگهان در هوا ناپدید شدند. هیجان رعب انگیزی او را در خود فرو برد - هر لحظه ممکن بود- هری زیر لب گفت: بیا... پدر کجایی؟ بیا... اما کسی آن‌جا نبود هری سرش را بالا گرفت و به انبوه دیوانه‌سازان در آن سوی دریاچه نگاه کرد. یکی از آن‌ها کلاهش را پشت سر انداخت. وقت آن بود که ناجی پیدا شود - اما اثری از کسی نبود. فکری در مغز هری جرقه زد... همه چیز را فهمید... کسی که هری او را دیده بود پدرش نبود... خودش بود. هری از پشت بوته‌ها بیرون پرید. چوبدستی‌اش را بالا گرفت و فریاد زد: اکسپکتو پاترونیوم! آن چه از انتهای چوب دستی بیرون آمد مه سفید و بی‌شکل نبود، بلکه حیوان نقره ای رنگی بودکه می‌درخشید و نورش چشم را خیره می‌ساخت. هری چند بار پلکش را بالا و پایین کرد می‌خواست شکل آن را دقیق ببیند. چیزی شبیه یک اسب که به آرامی از او دور می‌شد و به سوی ساحل پیش می‌رفت. هری دید که حیوان سرش را پایین آورد و به سوی دیوانه‌سازان حمله ور شد. او چهار نعل به سوی دیوان سازان پیش رفت و دور آن‌ها شروع به چرخیدن کرد. دیوانه‌سازها گروه گروه عقب نشینی کردند و در تاریکی گم شدند. طولی نکشید که همه آن‌ها پراکنده شدند. سپر محافظ برگشت. از سطح دریاچه عبور کرد. شباهتی به اسب نداشت. به تک شاخ هم همین طور. او یک گوزن نر بود که چون ماه می‌درخشید و به سوی او پیش می‌آمد. حیوان در ساحل متوقف شد. سم‌هایش اثری بر شن‌های ساحل به جا نمی‌گذاشت. او با چشمان درشت نقره‌ای رنگ به هری نگاه کرد. به نرمی شاخ‌های زیبایش را مقابل هری فرود آورد و او همه چیز را دریافت. هری به آرامی گفت: - شاخدار! ولی به محض آن‌که دست‌های لرزانش را جلو برد تا او را لمس کند حیوان ناپدید شد. هری به همان حال آن‌جا ایستاد. با شنیدن صدای پایی که از پشت سرش می‌آمد قلبش از جا کنده شد. برگشت و هرمیون را دید که باک‌بیک را با خود می‌کشید و به سوی او می‌آمد. هرمیون با عصبانیت پرسید: - این‌جا چیکار داری... گفتی فقط می‌خوای یه سر و گوشی آب بدی! هری گفت: جون همه رو نجات دادم...! بیا پشت این درختچه تا جریانو تعریف کنم... هرمیون با شنیدن ماجرا بار دیگر دهانش از تعجب باز ماند: - کسی ندیدت؟ - معلوم می‌شه گوش نکردی... من خودمو دیدم ولی فکر کردم پدرم هستم! نگران نباش! - هری باورم نمی‌شه... تو سپری درست کردی که همه دیوونه‌سازا رو فراری داد... این جادوی خیلی پیشرفته ایه... - می‌دونستم که این دفعه می‌تونم... قبلاً هم این کارو کرده بودم... می‌فهمی...؟ - اصلاً سر در نمیارم... هری اسنیپ رو نگاه کن... آن‌ها به ساحل مقابل خود خیره شدند. اسنیپ به هوش آمده بود. با استفاده از سحر و جادو برانکارد درست می‌کرد تا هری، هرمیون و بلک را به کمک آن‌جا به جا کند. برانکارد دیگری در کنارش معلق بود که احتماًلاً رون را حمل می‌کرد. او چوبدستی‌اش را مقابل خود نگه داشت و به سوی قلعه به راه افتاد... هرمیون با نگرانی گفت: خب... وقتش نزدیکه... بعد نگاهی به ساعتش انداخت. چهل و پنج دقیقه تا وقتی که دامبلدور در درمانگاه رو قفل کرد باقی مونده... ما باید قبل از این‌که کسی متوجه غیبت ما بشه سیریوس رو نجات بدیم و خودمون رو به درمانگاه برسونیم. آن‌ها منتظر ماندند و مدتی را به تماشای تصاویر ابرهای فرو افتاده بر روی دریاچه گذراندند. نسیم ملایمی می‌وزید. باک‌بیک سرگرم پیدا کردن کرم بود. هری نگاهی به ساعتش کرد. بعد ضمن اشاره به قلعه پرسید: - فکر می‌کنی رسیده؟ آن گاه شروع به شمردن پنجره‌های برج غربی کرد. هرمیون زیر لب گفت: ببین! اون کیه! یکی داره از تو قلعه بیرون میاد. هری در تاریکی خیره شد. مرد با عجله به طرف یکی از درهای ورودی قلعه می‌رفت. شیئی براق از کمرش آویزان بود. هری گفت: مکنر مأمور اعدامه... داره میره دیوونه‌سازا رو خبر کنه... وقتشه هرمیون! هرمیون دستانش را روی پشت باک‌بیک گذاشت و هری برایش قلاب گرفت تا سوار شود. بعد خود پایش را روی یکی از درختچه‌ها گذاشت و جلوی هرمیون نشست و طناب باک‌بیک را بالا کشید و آن را مثل افساری دور گردن او بست. زیر لب گفت: هرمیون... حاضری؟ منو محکم بگیر... هری پاشنه‌هایش را به دو طرف بدن باک‌بیک فشار داد. حیوان پرواز کرد و رو به آسمان بالا رفت. هری با پاهایش محکم بدن باک‌بیک را نگه داشته بود. بال‌های پر قدرت او زیر پایش بالا و پایین می‌رفت. هرمیون سخت دور کمر هری را گرفته بود و زیر لب می‌غرید: - نه... نه... من اصلاً دوست ندارم... اصلاً... هری باک‌بیک را به سوی طبقات قلعه هدایت کرد. هری طناب سمت چپ را کشید و باک‌بیک چرخید. هری سعی داشت پنجره‌ها را بشمارد. او طناب‌ها را تا جایی که می‌توانست عقب کشید. باک‌بیک از سرعت خود کم کرد و طولی نکشید که ایستاد. او ناچار بود مرتب بالا و پایین برود تا بتواند خود را در هوا نگه دارد. وقتی کنار پنجره رسیدند. هری به سیریوس اشاره کرد و گفت: - اون جاس... هری کمی خود را به پنجره نزدیک کرد و وقتی باک‌بیک بالاتر رفت هری ضربه ای به پنجره زد. بلک سرش را بالا آورد. از دیدن هری دهانش از تعجب باز ماند به سرعت از روی صندلی برخاست خود را به پنجره رساند تا آن را باز کند ولی پنجره قفل بود. هرمیون چوبدستی‌اش را بالا آورد و درحالی‌که ردای هری را با دست چپ محکم گرفته بود خطاب به بلک گفت: برو عقب - آلوهومورا پنجره بلافاصله باز شد. بلک با ناتوانی گفت: چطور...؟ چطور...؟ بعد نگاهی به باک‌بیک انداخت. هری با تمام قدرت گردن باک‌بیک را نگه داشت. - زود باش فرصت زیادی نداریم... باید زودتر از این‌جا خارج بشی مکنر رفته دیوونه‌سازا رو بیاره... بلک دست‌هایش را دو طرف پنجره حائل کرد و به زحمت خود را بالا کشید و سر و بدنش را از پنجره بیرون آورد. شانس آورده بود که وزنی نداشت. طولی نکشید که پایش را پشت باک‌بیک گذاشت و پشت سر هرمیون سوار شد. هری طناب را تکان داد: خیله خب... باک‌بیک... برو بالا... بالای برج آذین! باک‌بیک بال‌هایش را تکان داد و در آسمان به پرواز در آمد. به فاصله کوتاهی آن‌ها بر فراز برج غربی رسیدند. باک‌بیک روی بام قلعه فرود آمد. بال‌های بزرگش به کنگره‌های بالای برج کشیده شد هری و هرمیون به آرامی از پشتش فرود آمدند. هری گفت: سیریوس بهتره هر چی زودتر بری... زود باش... اونا هر آن ممکنه به دفتر فلیت ویک بیان... و بفهمن تو فرار کردی. باک‌بیک پنجه‌هایش را به زمین کشید و سر بزرگش را خم کرد. سیریوس با نگرانی پرسید: - اون پسره حالش چطوره؟ رون؟ - حالش خوب می‌شه... هنوز به هوش نیومده... اما مادام پامفری می‌گه اونو معالجه می‌کنه... زود باش برو...! ولی بلک هنوز به هری نگاه می‌کرد: - چطور می‌تونم ازت تشکر... هری و هرمیون هم زمان فریاد کشیدند: برو! بلک در اطراف بام دوری زد: به زودی همدیگه رو می‌بینیم... حقا که پسر پدرتی هری... او پاشنه‌هایش را به بدن باک‌بیک فشار داد. هری و هرمیون کنار پریدند. باک‌بیک به پرواز در آمد. سوارش هر لحظه کوچک و کوچکتر شد. ابری روی ماه را پوشاند و آن‌ها از نظر ناپدید شدند. ‏ فصل بيست‌ودوم بار دیگر جغد نامه‌بر هرمیون به ساعتش نگاه کرد و آستین هری را کشید: - هری! ما فقط ده دقیقه فرصت داریم که خودمونو به بیمارستان برسونیم بدون این‌که کسی ما رو ببینه... قبل از این‌که دامبلدور در رو قفل کنه... هری چشم از آسمان برداشت و گفت: باشه... بریم... آن دو از دری که پشت سرشان قرار داشت عبور کردند و از پلکان مارپیچ و باریکی پایین رفتند وقتی به آن پایین رسیدند صداهایی به گوششان رسید آن‌ها خود را پشت دیوار رساندند و سرا پا گوش شدند. صدای فاج و اسنیپ بود. آن‌ها با عجله از راهرویی که پایین پله‌ها قرار داشت عبور می‌کردند. اسنیپ می‌گفت: امیدوارم دامبلدور دردسر درست نکنه... بوسه دیوانه‌سازها به موقع انجام می‌شه...؟ - به محض این‌که مکنر به همراه دیوانه‌سازهابیاد، این ماجرا واقعاً اسباب شرمندگی بود... نمیدونی چه‌قدر دلم می‌خواد هر چه زودتر به روزنامه وقایع امروز بگم که بالاخره اونو دستگیر کردیم... مطمئنم اونا با تو مصاحبه می‌کنن اسنیپ. به محض این‌که هری حواسش سر جاش برگرده به روزنامه وقایع امروز میگه که تو چطور نجاتش دادی... هری از خشم دندان‌هایش رابه هم فشرد. وقتی آن‌ها رد می‌شدند هری خنده موذیانه اسنیپ را دید. صدای پایشان قطع شد. هری و هرمیون دقایقی صبر کردند تا مطمئن شوند آن‌ها رفتند. بعد در جهت مخالف آن‌ها شروع به دویدن کردند. پایین پله‌ها راهروی طولانی دیگری قرار داشت. صدای خنده ای از مقابلشان به گوش می‌رسید. هری دست هرمیون را گرفت و زیر لب گفت: - پیوه داره میاد این‌جا...! درست به موقع وارد یک کلاس خالی شدند که سمت چپشان قرار داشت. صدای خنده پیوه هم چنان به گوش می‌رسید. هرمیون که گوشش را به در چسبانده بود گفت: چه موجود مزخرفیه... مطمئنم که به خاطر بلایی که قراره دیوونه‌سازا سر سیریوس بیارن آنقدر خوشحاله. هرمیون بار دیگر نگاهی به ساعتش انداخت: سه دقیقه هری! آن‌ها منتظر ایستادند تا صدای قهقهه پیوه قطع شد. آن گاه از کلاس بیرون آمدند و شروع به دویدن کردند. هری نفس زنان پرسید: هرمیون - اگه قبل از این‌که دامبلدور در رو قفل کنه نرسیم چی میشه؟ هرمیون غرشی کرد: نمی‌خوام به این موضوع فکر کنم. و دوباره به ساعتش نگاه کرد: یک دقیقه... اکنون آن‌ها به انتهای راهرو و به آستانه در ورودی درمانگاه رسیده بودند. هرمیون گفت: اوه... من صدای دامبلدور رو می‌شنوم... بدو هری! در امتداد راهرو به راه افتادند... در درمانگاه باز شد و آن‌ها از پشت دامبلدور را دیدند که می‌گفت: - من در رو روی شما قفل می‌کنم... پنج دقیقه به نصفه شبه... دوشیزه گرنجر سه دور اونو به عقب بچرخونین... موفق باشین. دامبلدور از اتاق خارج شد. در را بست و چوبدستی‌اش را بیرون کشید تا با افسونی در را قفل کند. هری و هرمیون جلو دویدند. دامبدور نگاهی به آن‌ها کرد و لبخندی بر لبانش نشست که از زیر سبیل نقره ای درازش دیده می‌شد. او به آرامی گفت: خوب؟ هری نفس زنان گفت: تموم شد! سیریوس رفت اون با باک‌بیک رفت... دامبلدور خندید و به صداهایی که از درمانگاه می‌آمد گوش کرد. - آفرین... فکر می‌کنم همین روزها از درمانگاه مرخص بشین... خوب دیگه برین تو تا من درو قفل کنم. هری و هرمیون وارد درمانگاه شدند و به جز رون که بی‌حرکت روی تخت افتاده بود کسی آنجا نبود. به محض آن‌که دامبلدور در را قفل کرد. هری و هرمیون داخل رخت خوابهای خود شدند. هرمیون زمان- گردان را زیر ردایش قایم کرد. لحظاتی بعد مادام پامفری از دفتر کارش بیرون آمد و به سراغ آن‌ها رفت: - بالاخره جناب مدیر رفتن؟ حالا اجازه دارم به مریضم برسم؟ بی حوصله و بداخلاق به‌نظر می‌رسید. هری و هرمیون خود فوراً شکلات را از او گرفتند. او بالای سرشان ایستاد تا مطمئن شود آن‌ها شکلات‌هایشان را خواهند خورد. اما هری نمی‌توانست چیزی بخورد. او و هرمیون گوش‌هایشان را تیز کرده بودند و انتظار می‌کشیدند. به محض آن‌که چهارمین تکه شکلات را در دهانشان گذاشتند صدای فریاد سهمناکی از طبقه بالا به گوششان رسید. مادام پامفری با نگرانی پرسید: صدای چی بود؟ اکنون صداهای خشمگین بلند و بلندتر می‌شد. مادام پامفری خیره خیره به در نگاه کرد.‏ ‏ - با این کارشون همه رو بیدار کردن... معلومه این سرو صداها برای چیه؟ هری سعی می‌کرد بفهمد چه می‌گویند... به تدریج آن‌ها نزدیک‌تر می‌شدند. - حتماً خودشو غیب کرده... سوروس... باید کسی رو تو اتاق می‌ذاشتیم تا مراقبش باشه... اگه این خبر به جایی درز کنه... اسنیپ غرشی کرد: اون غیب نشده... هیچ‌کس تو این قلعه نمی‌تونه غیب بشه یا ظاهر بشه! هر چی هست زیر سر هری پاتره! در درمانگاه به شدت باز شد. فاج، اسنیپ و دامبلدور وارد اتاق شدند. دامبلدور نه فقط آرام بلکه شادمان به‌نظر می‌رسید. فاج عصبی بود اما اسنیپ از شدت خشم اختیارش را از دست داده بود. او فریاد کشید: پاتر بگو... بگو چیکار کردی؟ مادام پامفری جیغ زد: پرفسور اسنیپ، مراقب رفتارتون باشین. فاج گفت: اسنیپ منطقی باش... دیدی که این در قفل بود ما دیدیم که... اسنیپ غرشی کرد: اونا بهش کمک کردن که فرار کنه. او به هری و هرمیون اشاره کرد... از شدت عصبانیت آب دهانش به شدت بیرون پاشید. فاج پرخاش‌کنان گفت: آروم باش مرد... چرا چرت و پرت می‌گی؟ اسنیپ فریاد زد: تو پاترو نمی‌شناسی... کار اونه... می‌دونم که کار اونه... دامبلدور به آرامی گفت: دیگه بسه سوروس... یه خورده به حرفات فکر کن... در از وقتی که من رفتم قفل بوده... مادام پامفری آیا این بچه‌ها از تختشون بیرون آمدند؟ مادام پامفری با بدخلقی گفت: البته که نه... از وقتی که رفتین من کنارشون بودم... دامبلدور به نرمی گفت: - دیدی سوروس... مگه این بخوای بگی هری و هرمیون هم زمان دو جا بودن! بهتره بیشتر از این اذیتشون نکنیم... اسنیپ همان جا ایستاد... در وجودش غوغایی برپا بود. لحظه‌ای به فاج نگاه می‌کرد که عمیقاً از رفتار او شگفت‌زده شده بود و لحظه‌ای دیگر به دامبلدور که چشمانش پشت عینکش می‌درخشید طولی نکشید که درحالی‌که ردایش در هوا پیچ و تاب می‌خورد چرخی زد. با عصبانیت از درمانگاه بیرون رفت. دامبلدور به آرامی گفت: آدم نا متعادلی نیست... ولی به شدت ناامید شده... فاج گفت: منم همین‌طور! وقایع امروز کار و بارش حسابی سکه‌اس... بلک رو دستگیر کردیم ولی باز از چنگمون فرار کرد! تنها چیزی که کم داشتیم هیپوگریف بود... چه‌قدر ممکنه بهم بخندن! بهتره برم به وزارتخونه خبر بدم... دامبلدور گفت: فکر می‌کنم دیوانه‌سازها هم از دور و بر مدرسه جمع کنن... این‌طور نیست؟ فاج با بی‌قراری انگشتانش را داخل موهایش فرو برد: البته اون‌ها حتماً باید برن... هیچ فکر نمی‌کردم که جرأت کنن به یه پسربچه بی‌گناه بوسه بزنن... اصلاً قابل کنترل نیستن... حتماً ترتیبی می‌دم امشب به آزکابان برگردن... شاید بتونیم به جای اونا چند اژدها رو مأمور مراقبت از مدرسه کنیم. دامبلدور ضمن خروج از درمانگاه لبخندی به هری و هرمیون زد و گفت: حتماً هاگرید خوشحال می‌شه... مادام پامفری بلافاصله خود را به در رساند و آن را قفل کرد و درحالی‌که زیر لب غرغر می‌کرد به دفترش برگشت. صدای ناله‌ای از انتهای درمانگاه به گوشش رسید... رون به هوش آمده بود. او روی تخت نشسته بود و ضمن مالیدن چشم‌هایش به دور و برش نگاه می‌کرد. رون پرسید: چی... چی شده؟ هری ما این جاییم؟ سیریوس کجاست؟ چه خبره؟ هری و هرمیون به هم نگاه کردند. هری شکلات دیگری در دهانش گذاشت و رو به هرمیون کرد: تو براش تعریف کن... *** روز بعد وقتی هری، رون و هرمیون درمانگاه را ترک کردند قلعه سوت و کور بود. پایان امتحانات و آغاز گرما فرصتی پیش آورده بود تا بچه‌ها بار دیگر برای تعطیلات به گردش بروند. نه رون و نه هرمیون هیچ کدام تمایلی به رفتن به هاگزمید نداشتند. آن‌ها به همراه هری در محوطه قلعه به راه افتاده بوند و درباره وقایع عجیبی که شب گذشته اتفاق افتاده بود با هم حرف می‌زدند. نمی‌دانستند که بلک و باک‌بیک کجا هستند آن‌ها کنار دریاچه نشسته بودند و به ماهی عظیم الجثه‌ای که روی آب شاخک‌هایش را تکان می‌داد نگاه می‌کردند. وقتی هری به آن سوی ساحل نگاه کرد سر رشته محبت را از دست داد. گوزن نر دیشب درست از همان نقطه به سویش آمده بود. سایه‌ای روی آن‌ها افتاد. وقتی سرشان را بلند کردند هاگرید را دیدند که با چشمان پف کرده آن‌جا ایستاده بود و با دستمالی به بزرگی رومیزی صورتش را پاک می‌کرد. او لبخندی به آن‌ها زد: - می‌دونین که حالم خوب نیس... بعد از اون اتفاق‌هایی که دیشب افتاد... بلک دوباره فرار کرد و همه چی- ولی حدس بزنین چی شده؟ آن‌ها سعی کردند چهره کنجکاوی به خود بگیرند: چی شده؟ - بیکی... بیکی فرار کرده... در رفته... دیشب تا صبح جشن گرفته بودم! هرمیون چشم غره‌ای به هری رفت که هر لحظه نزدیک بود خنده‌اش بگیرد... آن گاه گفت: چه‌قدر جالب! هاگرید گفت: نتونستم خیلی محکم ببندمش... او به نقطه نامشخصی خیره شد و ادامه داد: امروز صُب نگرانش شدم که نکنه پرفسور لوپین دیشب اونو... اما لوپین می‌گه دیشب هیچی نخورده... هری به سرعت گفت: چی؟ هاگرید گفت: - مگه نشنیدین... اسنیپ امروز موضوعو به همه برو بچه‌های اسلیترین گفت: فکرکردم شما هم می‌دونین... گفت پرفسور لوپین یه گرگ‌نماس... گفت که دیشب توی قلعه آزاد بوده... امروز هم داره وسایلشو جمع می‌کنه... هری با نگرانی پرسید: وسایلشو جمع می‌کنه... چرا؟ هاگرید از سؤال هری تعجب کرد: خوب... معلومه... می‌خواد بره... امروز صبح اول وقت استعفا داد... می‌ترسه اتفاق دیشب دوباره تکرار بشه... هری از جا جست و خطاب به رون و هرمیون گفت: می‌خوام ببینمش. - اگه استعفا داده باشه چی؟ - کاری از دست ما برنمیاد... - مهم نیست... من می‌خوام ببینمش... زود برمی‌گردم. *** در دفتر لوپین باز بود. او قبلاً بیشتر وسایلش را جمع کرده بود. محفظه خالی رنگ پریده کنار چمدآن‌کهنه و رنگ و رو رفته‌اش قرار داشت لوپین خم شده بود تا چیزی از کشوی میزش بردارد که هری در زد. لوپین لبخند زنان گفت: دیدمت که داری میای... بعد به کاغذی که روی میزش بود اشاره کرد: نقشه چپاولگر - من همین حالا از هاگرید شنیدم که شما استعفا دادین... واقعیت نداره مگه نه؟ لوپین گفت: چرا واقعیت داره... او کشوی میزش را گشود و شروع به جمع‌آوری وسایلش کرد. - چرا؟ مگه وزارت سحر و جادو نظر داد، که شما به بلک کمک کردین... هان؟ لوپین پیش رفت و در اتاق را بست... - نه، پرفسور دامبلدور فاج رو متقاعد کرد که من قصد نجات جان شماها را داشتم... این دیگه کاسه سوروس رو لبریز کرد... فکر می‌کنم از دست دادن مدال مرلین براش خیلی ناگوار بود. امروز سر صبحانه از دهنش در رفت و گفت که من یه گرگ‌نما هستم. هری پرسید: فقط به خاطر همین دارین می‌رین؟ لوپین لبخند تلخی زد: - فردا صبح همین موقع جغدهای نامه بر از راه می‌رسن و نامه‌های پدر و مادرها رو میارن... هری هیچ‌کس دلش نمی‌خواد یه گرگ‌نما به بچه‌اش درس بده... بعد از دیشب به اونا حق می‌دم... ممکن بود هر کدوم از شما رو گاز بگیرم... یه هم چین چیزی نباید دوباره اتفاق بیفته... - شما بهترین استاد دفاع در برابر جادوی سیاه هستین که تا به حال داشتیم... خواهش می‌کنم بمونین... لوپین سری تکان داد و حرفی نزد. درحالی‌که او سرگرم خالی کردن کشویش بود. هری به دلیل مناسبی می‌گشت که او را وادار کند در تصمیمش تجدید نظر نماید. لوپین گفت: - از قراری که جناب مدیر امروز صبح به من می‌گفت تو دیشب جون خیلی‌ها رو نجات دادی... اگه قرار باشه به چیزی افتخار کنم این تویی... تویی که درستو به این خوبی یاد گرفتی... بگو ببینم سپر محافظ چطور بود؟ هری از عوالم خود بیرون آمد: شما از کجا می‌دونین؟ - چه چیزی غیر از سپر محافظ ممکن بود دیوونه‌سازها رو وادار به عقب نشینی کنه؟ هری به لوپین گفت چه اتفاقی افتاد و سرانجام چه شد. لوپین بار دیگر لبخندی زد: - آره... پدرت وقتی تغییرشکل می‌داد به صورت یه گوزن نر در می‌اومد... حدست درست بود به خاطر همین ما اونو تیزچنگ (شاخدار) صدا کردیم لوپین آخرین کتاب‌هایش را داخل انداخت. کشو را بست و رو به هری کرد: - بیا... اینو از فریاد آواره‌ها آوردم. او شنل نامریی را به دست هری داد. لحظه ای مردد ماند. سپس نقشه چپاولگر را به سوی او دراز کرد: - بیا من دیگه استاد شما نیستم... به همین دلیل از این‌که اینو بهت میدم احساس گناه نمی‌کنم... دیگه به درد من نمی‌خوره ولی تو، رون یا هرمیون می‌تونین ازش استفاده کنین. هری نقشه را گرفت و نیشخندی زد: - شما گفتین که مهتابی، دم دار، نمد پا و تیزچنگ می‌خوان منو وسوسه کنن که از مدرسه برم بیرون... گفتین این کار به‌نظر اونا جالبه. - ما همین کارو کردیم... مطمئنم که اگه جیمز می‌فهمید که تو به عنوان پسر اون راه‌های مخفی رو بلد نیستی نا امید می‌شد. ضربه‌ای به در خورد. هری با عجله نقشه چپاول‌گر و شنل نامریی را داخل جیبش گذاشت. پرفسور دامبلدور بود او از دیدن هری تعجبی نکرد: کالسکه جلوی در منتظره رموس... - متشکرم آقای مدیر... لوپین چمدآن‌کهنه و مخزن خالی رنگ پریده را برداشت و لبخند زنان گفت: - خوب هری... خداحافظ... درس دادن به تو واقعاً برام جالب بود... مطمئنم که یه روز باز هم دیگر رو می‌بینیم. جناب مدیر لطفاً برای بدرقه من به زحمت نیفتین... من خودم می‌رم. هری متوجه بود که لوپین می‌خواهد هر چه سریع‌تر آن‌جا را ترک کند. دامبلدور با ناراحتی گفت: پس خداحافظ رموس... لوپین مخزنی را که در دست داشت عقب کشید تا بتواند با دامبلدور دست بدهد بعد درحالی‌که لبخند بر لب داشت سری تکان داد و از دفتر خارج شد. هری روی صندلی لوپین نشست و با چهره‌ای گرفته به کف زمین خیره شد. او صدای بسته شدن در را شنید. سرش را بالا آورد. دامبلدور هنوز در اتاق بود: - چرا اینقدر ناراحتی هری؟ بعد از ماجرای دیشب باید به خودت افتخار کنی... هری با تلخی گفت: چه فایده؟ پتی گرو فرار کرد. دامبلدور به آرامی گفت: فایده نداشت؟... خیلی مهم بود هری تو باعث شدی حقیقت کشف بشه... تو باعث شدی یه نفر از سرنوشت وحشتناکی نجات پیدا کنه. - وحشتناک... چیزی در ذهن هری درخشید وحشتناک‌تر و قدرتمندتر از همیشه... پیشگویی تریلاونی! - دیروز پرفسور تریلاونی بعد از امتحان پیشگویی حال عجیبی داشت. پرفسور دامبلدور گفت: واقعاً؟ منظورت اینه که عجیب‌تر از همیشه بود... - بله... صدایش بی‌رمق بود... چشم‌هاش تو حدقه جابه جا می‌شد... مرتب می‌گفت خدمتکار ولدمورت حوالی نصفه شب خودشو آزاد می‌کنه و به اربابش ملحق می‌شه... کمی بعد که حالش جا اومد گفت چیزی یادش نیست... فکر می‌کنین اون یه جور پیشگویی کرده بود؟ دامبلدور کمی به فکر فرو رفت: - کسی چه می‌دونه هری... ممکنه درست پیشگویی کرده باشه... کی فکرشو می‌کرد؟ این دومین باریه که پیشگویی اون راست در اومد... باید حقوقشو زیاد کنم... هری مات و متحیر شده بود: ولی... چطور این موضوع برایش چندان اهمیتی نداشت. - ...ولی من مانع از این شدم که سیریوس و پرفسور لوپین پتی گرو رو بکشن! اگه ولدمورت برگرده من مقصرم! دامبلدور به آرامی گفت: - نه... تجربه ای که از زمان- گردان به دست آوردی چیزی بهت یاد نداده هری؟ نتایج اعمال ما معمولاً خیلی پیچیده‌اس و این کار پیشگویی رو خیلی سخت می‌کنه... نمونه زنده‌اش همین پرفسور تریلاونی خودمون... تو با نجات زندگی پتی گرو... کار فوق‌العاده مهمی کردی... ولی این باعث می‌شه ولدمورت دوباره به قدرت برگرده... پتی گرو زندگی‌شو به تو مدیونه... وقتی جادوگری زندگی جادوگر دیگری رو نجات میده بین اونا پیوندی به وجود میاد. من گمان نمی‌کنم که ولدمورت دلش بخواد خدمتکارش مدیون هری پاتر باشه... هری گفت: دلم نمی‌خواد با پتی گرو پیوند داشته باشم... اون به پدر و مادرم خیانت کرد... - این عمیق‌ترین نوع سحر و افسونه که برای همه قابل درک نیست... ولی مطمئن باش زمانی می‌رسه که از این‌که اونو نجات دادی خیلی خوشحال می‌شی... به من اعتماد کن... هری چنین چیزی باورش نمی‌شد. دامبلدور جوری به هری نگاه کرد گویی افکار او را می‌خواند: - هری من پدرتو خیلی خوب می‌شناختم هم در هاگوارتز و هم بعدها. اگه اونم بود پتی گرو رو نجات می‌داد... مطمئنم... هری نگاهی به او انداخت. می‌توانست آن چه را می‌خواست به او بگوید مطمئن بود دامبلدور به او نمی‌خندید: - دیشب پدرم سپر محافظ منو درست کرد. منظورم اینه که خودمو اونور دریاچه دیدم فکر کردم دارم اونو می‌بینم... دامبلدور به نرمی گفت: یک اشتباه رایج... حتماً از شنیدن این خسته شدی ولی باید بهت بگم که فوق العاده به جیمز شباهت داری... هری سرش را تکان داد و زیر لب گفت: - ولی خیلی احمقانه بود... چون من می‌دونستم که اون مرده... - فکر می‌کنی عزیزان ما وقتی مردن واقعاً ما رو ترک می‌کنن؟ مگه هر وقت دچار دردسر بشیم اونا رو کاملاً به یاد نمی‌آریم؟ پدرت در وجود تو زنده‌اس هری و هر وقت بهش احتیاج داشته باشی در تو تجلی پیدا می‌کنه... اگه این‌طور نبود چطور می‌تونستی شب قبل اون سپر محافظ رو درست کنی... شنیدم دیشب شاخدار تو محوطه بوده... لحظاتی طول کشید تا هری مفهوم حرف دامبلدور را فهمید. او ادامه داد: دیشب سیریوس به من گفت اونا چطور جانورنما شده بودن... یک موفقیت فوق العاده... اونا تونسته بودن این موضوع رو از من قایم کنن... بعد به یاد شکل سپر محافظ عجیب و غریبت افتادم که تو مسابقه با ریونکلا دنبال آقای مالفوی کرده بود... پس بالاخره پدرت رو دیدی هری. اونو درون خودت دیدی. *** هیچ کس در هاگوارتز به جز پرفسور دامبلدور هری رون و هرمیون نمی‌دانست آن شب چه بر سر سیریوس باک‌بیک و پتی گرو آمده است. هر چه به پایان ترم نزدیک می‌شدند شایعات بیشتری در این مورد شنیده می‌شد ولی هیچ یک از آن‌ها به واقعیت نزدیک نبود. مالفوی از فرار باک‌بیک عصبانی بود. او معتقد بود هاگرید به نحوی او را فراری داده است و از این‌که یک شکاربان او و پدرش را گول زده خشمگین بود. در این حال پرسی ویزلی حرف‌های زیادی درباره فرار سیریوس داشت. او به دوستش پنه لوپه، که تنها شنونده حرف‌هایش بود می‌گفت: - همین که تو وزارتخونه مشغول کار بشم... چندین پیشنهاد درباره نحوه اجرای قوانین جادویی بهشون ارائه میدم... گر چه هوا فوق‌العاده بود و همه شاد و سرحال بودند، با این حال هری می‌دانست آزاد کردن سیریوس بلک موفقیت بی‌نظیری بوده است ولی هیچ سالی به قدر آن سال احساس افسردگی و دلتنگی نمی‌کرد. البته هری تنها کسی نبود که از استعفای پرفسور لوپین دلگیر شده بود. تمام هم کلاسی‌های هری در درس دفاع برابر جادوی سیاه از رفتن پرفسور لوپین ناراحت بودند. سیموس فینیگان با دلخوری گفت: معلوم نیست سال دیگه چه کسی رو می‌خوان بیارن... دین توماس جواب داد: یه خون آشام... تنها رفتن پرفسور لوپین نبود که افکار هری را پریشان کرده بود او بیشتر اوقات به پیشگویی تریلاونی فکر می‌کرد. نمی‌دانست پتی گرو کجاست... آیا توانسته بود ولدمورت را پیدا کند؟ در این میان آن چه که بیشتر از همه هری را آزار می‌داد تصور بازگشت به خانه دروسلی‌ها بود. تنها برای نیم ساعت، نیم ساعت شگفت انگیز او باور کرده بود قرار است با سیریوس یعنی بهترین دوست والدینش زندگی کند. این بعد از جریان بازگشت پدرش بهترین اتفاقی بود که می‌توانست به حقیقت بپیوندد. در عین حال بی‌خبری از سیریوس می‌توانست به معنای خودش خبری باشد این‌که سیریوس توانسته بود در جایی پنهان شود. هری در حسرت خانه سیریوس بود. در آن لحظه فکر می‌کرد زندگی در خانه او هرگز ممکن نخواهد بود. نتایج امتحانات آخرین روز ترم اعلام شد. هری، رون و هرمیون تمامی دروس را با موفقیت پشت سر گذاشته بودند، هری باور نمی‌کرد که در درس معجون نمره قبولی گرفته باشد. او حدس می‌زد که دامبلدور در این مورد پادرمیانی کرده و از اسنیپ خواسته بود هری را عمداً رد نکند. برخورد اسنیپ با هری پس از ماجرای هفته گذشته به نوعی هشدار دهنده بود. هری تصور نمی‌کرد نفرت اسنیپ از او قابل افزایش باشد. ولی چنین بود هر بار که به هری نگاه می‌کرد با نفرت لب‌هایش را به هم می‌فشرد. دستانش را طوری تکان می‌داد که هر آن می‌خواهد گلوی او را بهم بفشارد. پرسی بالاترین نمره را در امتحان جادوگری گرفت و فرد و جرج هم دوره عادی جادوگری را به پایان رساندند. خوشبختانه بازی دیدنی تیم گریفندور در مسابقات کوییدیچ سبب شد که برج گریفندور برای سومین سال متوالی به عنوان قهرمان برگزیده شود. حتی هری هم با دیگران می‌خورد و می‌نوشید و دغدغه بازگشت به خانه دروسلی‌ها را فراموش کرده بود. *** صبح روز بعد وقتی قطار هاگوارتز اکسپرس از ایستگاه به راه افتاد هرمیون برای رون و هری خبرهای تازه و جالبی داشت: امروز قبل از صبحانه پیش پرفسور مک‌گونگال رفتم و گفتم خیال دارم درس مطالعه در زندگی مشنگ‌ها رو حذف کنم. رون گفت: ولی تو نمره 320% رو از این درس گرفتی. هرمیون گفت: می‌دونم... ولی دیگه نمی‌تونم یه سال دیگه رو هم این جور بگذرونم... اون زمان- گردان داشت دیوونه‌ام می‌کرد اونو پس دادم... بدون درس مطالعه مشنگ‌ها و همین طور پیشگویی می‌تونم برنامه عادی داشته باشم. رون با اوقات تلخی گفت: هنوزم باورم نمی‌شه که تو موضوعو به ما نگفتی مثلاً ما دوستای توایم... هرمیون با لحن جدی گفت: قول داده بودم که به کسی چیزی نگم... او نگاهی به هری انداخت که به منظره هاگوارتز که پشت کو ه‌ها پنهان می‌شد نگاه می‌کرد. برای بازگشت به آنجا باید دو ماه تموم صبر می‌کرد. هرمیون با بی‌صبری گفت: چته هری؟! هری بلافاصله جواب داد: هیچی... داشتم به تعطیلات فکر می‌کردم... رون گفت: منم همین طور هری... تو باید بیای پیش ما بمونی... من با پدر و مادرم راجع به این موضوع حرف می‌زنم بعد بهت خبر می‌دم... حالا می‌دونم چطور از فلیتون استفاده کنم. هرمیون گفت: تلفن نه فلیتون! جداً میگم تو باید سال دیگه علوم مشنگ‌ها رو بخونی... رون جوابی نداد. - مسابقات جام جهانی کوییدیج این تابستون برگزار می‌شه؟ هری اگه پیش ما بیای می‌تونیم با هم به دیدن مسابقات بریم چطوره...! معمولاً وزارتخونه بلیت مسابقات رو به بابام میده... این پیشنهاد به هری روحیه داد: - آره بعد از اون بلایی که سر عمه مارج آوردم حتماً دروسلی‌ها از این پیشنهاد استقبال می‌کنن... هری که سر حال آمده بود با رون و هرمیون چند دست کارت انفجاری بازی کرد. در این لحظه ساحره با چرخ دستی و خوراکی‌ها پیدایش شد. هری برای خودش ناهار مفصلی خرید گرچه هیچ یک از آن‌ها محتوی شکلات نبود. ولی آن چه او را حقیقتاً خوشحال کرد آن روز بعد از ظهر اتفاق افتاد. هرمیون ناگهان گفت: هری... ببین پشت پنجره چیه؟ هری برگشت و به پنجره نگاه کرد. چیز کوچک و خاکستری پشت شیشه بالا و پایین می‌پرید. او از جا برخاست. چشمش به جغد کوچکی افتاد که نامه‌ای را که به مراتب از خودش بزرگ‌تر بود حمل می‌کرد. جغد بسیار کوچک بود و جریان باد او را این طرف و آن طرف می‌برد. هری به سرعت پنجره را پایین کشید. دستش را بیرون برد و آن را گرفت. جغد نامه بر مثل توپی بود که از پر پوشیده شده باشد. هری به دقت آن را درون کوپه آورد. جغد نامه را روی صندلی هری انداخت و نگاهی به اطراف کوپه کرد. گویی از این‌که توانسته بود مأموریت خود را انجام دهد احساس رضایت می‌کرد هدویگ با متانت منقارش را به هم زد و ناخشنودی خود را نشان داد. کج‌پا روی صندلی‌اش نشست و با چشمان کهربایی رنگش به او نگاه کرد. رون که متوجه این مسئله شده بود او را در دست گرفت تا خطری جغد را تهدید نکند. هری نامه را برداشت. آن را باز کرد. نامه خطاب به او بود. او فریاد زد: نامه از سیریوسه! رون و هرمیون با هیجان گفتند: چی... بلند بخون. ‏ هری عزیز امیدوارم قبل از این‌که خونه خاله‌ات و عموت برسی این نامه به دستت برسه... نمی‌دونم اونا با جغدهای نامه بر آشنایی دارن یا نه. باک‌بیک و من مخفی شدیم. البته نمی‌گم کجا چون ممکنه این نامه به دست کسی بیفته... نمی‌دونم این جغد قابل اعتماد هست یا نه؟ ولی غیر از اون به کسی دسترسی نداشتم... اونم خودش مایل به این کار بود. می دونم که دیوانه‌سازها هنوز دنبال من هستن ولی گمان نمی‌کنم بتونن منو پیدا کنن... خیال دارم همین روزها جایی دور از هاگوارتز خودمو به مشنگ‌ها نشون بدم تا اقدامات هاگوارتز لغو بشه... چیزی بود که تو ملاقات کوتاهمون نشد بهت بگم. من شهاب آسمانی رو برات فرستادم... ‏ هرمیون با هیجان گفت: بفرما... من که گفتم کار اونه...! رون گفت: ولی با هیچ افسونی اونو طلسم نکرده بود... اوخ! جغد کوچک که در دستان رون قرار داشت به علامت خوشحالی انگشت او را نوک زد. ‏ کج‌پا از طرف من به اداره پست جغدها رفت و اونو سفارش داد برگ سفارش به اسم تو بود ولی برای پرداخت پولش شماره حساب گرینگوتز خودمو نوشتم. شماره 711. لطفاً اینو به عنوان هدیه تولد سیزده سالگی‌ات از پدر خونده‌ات قبول کن... امیدوارم منو به خاطر این‌که اون شب باعث وحشت تو شدم ببخشی همون شبی که از خونه عموت بیرون اومدی دلم می‌خواست قبل از این‌که سفرم رو به طرف شمال شروع کنم یه نظر تو رو ببینم. اما فکر می‌کنم این منظره تو رو نگران کرد. به ضمیمه این نامه چیزی برات می‌فرستم که فکر می‌کنم بهت کمک کنه سال دیگه تو هاگوارتز اوقات بهتری داشته باشی. هر وقت بهم احتیاج داشتی برام پیغام بفرست... جغدت منو پیدا می‌کنه... بازم برات نامه می‌نویسم. سیریوس هری با اشتیاق داخل پاکت را نگاه کرد. تکه کاغذ دیگری آن‌جا بود. به سرعت آن را خواند و طولی نکشید که گرمای مطبوعی وجودش را فرا گرفت. درست مثل این‌که یک شیشه نوشیدنی خامه‌ای را سر کشیده باشد: ‏ من سیریوس بلک، پدرخوانده هری پاتر به او اجازه می‌دهم که تعطیلات آخر هفته را در هاگزمید سپری کند. ‏ هری با خوشحالی گفت: همین برای دامبلدور قابل قبوله... او به نامه سیریوس نگاهی انداخت و گفت: پی نوشت هم داره. ‏ اگه دوستت رون از این جغد خوشش اومد بگو برای خودش نگه داره... تقصیر من بود که اون موشش رو از دست داد. ‏ چشمان رون از هم گشوده شد. جغد با خوشحالی هوهو می‌کرد. رون با تردید گفت: به‌نظر شما نگهش دارم؟ او از نزدیک نگاهی به کاغذ انداخت و در مقابل چشمان متعصب هری و هرمیون او را به طرف کج‌پا برد تا آن را بو کند. - هی نظرت چیه... این واقعاً یه جغده؟ کج‌پا خرخری کرد. رون با خوشحالی گفت: خوبه... پس نگهش می‌دارم... هری بارها و بارها نامه را خواند. زمانی که به ایستگاه کینگز کراس رسیدند از پله‌های قطار پایین آمدند و به سکوی نُه و سه چهارم قدم گذاشتند هنوز نامه در دستش بود. هری بلافاصله عمو ورنون را دید. او بسیار دورتر از خانم و آقای ویزلی ایستاده بود و با سوء ظن به آن‌ها نگاه می‌کرد. وقتی هری با آن‌ها سلام و احوالپرسی کرد و خانم ویزلی او را در آغوش گرفت. عمو ورنون مطمئن شد. هری قفس هدویگ و چمدانش را روی چرخ دستی گذاشت از رون و هرمیون خداحافظی کرد و به سوی عمو ورنون به راه افتاد. رون از پشت سر فریاد زد: درباره جام جهانی بهت تلفن می‌زنم! عمو ورنون به روش خود با او سلام و احوالپرسی کرد. همین که چشمش به کاغذ افتاد پرسید: - اون چیه... یه نامه دیگه‌اس که باید امضا کنم؟ هری با خوشحالی گفت: - نه... نامه پدر خواندمه... ورنون با تعجب پرسید: - پدر خوانده... تو که پدرخوانده نداری! هری با ذوق زدگی گفت: - چرا دارم... اون بهترین دوست پدر و مادرمه... اون متهم به قتله... فعلاً از زندان آزکابان در رفته و فراریه... دوست داره با من در تماس باشه... تا مطمئن بشه که حالم خوبه. هری به چهره وحشت‌زده عمو ورنون نگاه کرد و خندید سپس به طرف در خروجی ایستگاه به راه افتاد. قفس هدویگ جلوی پایش تلق‌تلق می‌کرد. به‌نظر می‌رسید امسال تابستان بهتری در انتظار اوست.‏