right click and select "Right to left Reading order" هري پاتر و زنداني آزكابان نويسنده: جي.كي.رولينگ مترجم: بهارك رياحي‌پور تايپيست: امير گوران فصل سيزدهم‏ گريفندور در برابر ريونكلا ‏ این بهترین تمرینی بود که تیم تا به حال انجام داده بود. با وجود جاروی شهاب آسمانی، همه حرکات حساب شده و عاری از اشتباه بود. وقتی همه روی زمین برگشتند دیگر مورد خاصی وجود نداشت که وود به آن اشاره کند. به قول جرج ویزلی: بی‌سابقه! وود با خوشحالی گفت: گمان نمی‌کنم فردا چیزی بتونه جلودارمون بشه... مگه این‌که... هری راستی مشکلت با دیوانه‌سازها بر طرف شد؟ هری به یاد سپر محافظش افتاد. کاش می‌توانست قوی‌تر عمل کند: آره. فرد با اطمینان گفت: دیوانه‌سازا دیگه برنمی‌گردن، الیور... می‌دونن که دامبلدور دیوونه می‌شه... وود جواب داد: امیدوارم... کار همه‌تون عالی بود. بهتره به برج برگردیم... باید زود بخوابین... درحالی‌که اعضای تیم خود را به رختکن می‌رساندند هری به وود گفت: من کمی دیرتر میام... رون می‌خواد جاروسواری کنه.‏ رون از روی پله‌های جایگاه پایین پرید و خود را به هری رساند. مادام هوچ روی صندلی‌اش به خواب رفته بود. هری جارو را به دست رون داد: بگیر. رون با ذوق و شوق فراوان خود را به زمین بازی رساند. هوا رو به تاریکی می‌رفت و هری کنار زمین سرگرم تماشا بود. هوا تاریک شده بود که مادام هوچ از خواب بیدار پرید. کمی غرغر کرد که چرا هری و رون زودتر از این بیدارش نکرده‌اند: باید زودتر برگردیم. هری شهاب آسمانی را روی شانه‌اش گذاشت و به اتفاق رون از استادیوم نیمه‌تاریک خارج شد. تمام حرفشان درباره‌ي شهاب آسمانی بود. حرکات نرم، دقت و سرعت فوق‌العاده‌اش. در نیمه راه رسیدن به برج، هری نگاهی به سمت چپش کرد. قلبش فرو ریخت. یک جفت چشم در تاریکی می‌درخشید. هری ایستاد. نزدیک بود قلبش از دهانش بیرون بیاید. رون پرسید: چی شده هری؟ هری به آن سمت اشاره کرد. رون چوبدستی‌اش را بیرون کشید: لوموس! شعاع نور علف‌ها و شاخه درختان را روشن کرد. کج‌پا لابه‌لای برگ‌های نورسته درخت قوز کرده و نشسته بود. رون فریاد زد: بیا پایین! بعد خم شد سنگی برداشت تا به طرف او بیندازد ولی پیش از آن‌که کاری بکند دم حنایی کج‌پا لابه‌لای برگ‌ها پیچید و ناپدید شد. رون با عصبانیت سنگ را به زمین انداخت: می‌بینی؟ هرمیون ولش کرده هر جا دلش می‌خواد بره... لابد پشت سر خال‌خالی چند تا پرنده رو هم خورده... هری چیزی نگفت. نفس راحتی کشید. برای چند لحظه فکر کرده بود که این چشم‌ها متعلق به آن سگ سیاه بدقواره است. بار دیگر به قلعه به راه افتادند. هری از این‌که وحشت‌زده شده بود احساس خجالت کرد. او چیزی به رون نگفت ولی تا لحظه‌ي رسیدن به سرسرای ورودی به چپ و راستش نگاه نکرد. *** صبح روز بعد هری به اتفاق سایر پسران خوابگاه برای خوردن صبحانه پایین رفت. به محض آن‌که وارد سالن شد، همه‌ي چشم‌ها به سوی شهاب آسمانی برگشت. همهمه‌ای به پا شد. هری از این‌که می‌دید اعضای تیم اسلیترین دهانشان از تعجب باز مانده خرسند و راضی بود. رون نگاهی از پشت سر به مالفوی انداخت. بعد خطاب به هری گفت: قیافه‌شو دیدی؟ باورش نمی‌شه! جانمی! وود هم که از این وضعیت سر حال آمده بود خطاب به هری گفت: بذارش این‌جا هری... او جارو را روی میز گذاشت و با احتیاط آن را در جهتی چرخاند که اسمش رو به بالا قرار بگیرد. بچه‌های ریونکلا و هافلپاف از میزهای دور و بر خود را به میز آن‌ها رساندند تا جارو را از نزدیک تماشا کنند. سدریک دیگوری پیش هری آمد تا به او تبریک بگوید که چنین جاروی زیبایی را جانشین نیمبوس کرده است. پنه‌لوپه کلیرواتر دوست پرسی که جزو گروه ریونکلا بود از هری پرسید، می‌تواند شهاب آسمانی را از نزدیک لمس کند؟ به محض آن‌که پنه‌لوپه جلو آمد پرسی صمیمانه گفت: - مواظب باش پنی خرابش نکنی! آخه من و پنه‌لوپه ده گالیون روش شرط بستیم. پنه‌لوپه جارو را به آرامی زمین گذاشت. پرسی با صدای آرامی گفت: هری کاری کن که برنده بشی... چون من ده گالیون ندارم! بعد در جواب پنه‌لوپه گفت: اومدم پنی... و به طرف میز صبحانه به راه افتاد. در این لحظه صدای خشک و سردی به گوش هری رسید: - مطمئنی که می‌تونی باهاش پرواز کنی، هری؟ دراکو مالفوی برای تماشای جارو نزدیک میز آن‌ها آمد. کراب و گویل هم پشت سرش ظاهر شدند. هری با بی‌خیالی گفت: آره فکر می‌کنم... چشمان مالفوی با بدجنسی درخشید: خیلی مجهزه... حیف که یه چتر نجات نداره که اگه دیوانه‌سازها بهت نزدیک شدن! کراب و گویل پوزخندی زدند. هری گفت: حیف که نمی‌تونی یه دست اضافی به خودت وصل کنی وگرنه می‌تونستی توپ طلایی رو بگیری... گروه گریفندور خنده‌ي بلندی سردادند. مالفوی چشمان بی‌حالش را به هم کشید و به راه افتاد. او خود را به اعضای تیمش رساند. همه سرهایشان را به هم نزدیک کردند تا از مالفوی بپرسند جاروی هری واقعاً شهاب آسمانی است یا نه؟ یک ربع قبل از ساعت یازده، اعضای تیم گریفندور به سوی رختکن به راه افتادند. هوا با روزی که با گروه هافلپاف مسابقه می‌دادند زمین تا آسمان فرق داشت. آفتابی بود و باد ملایمی می‌وزید. مشکل دید نداشتند. با این حال نگرانی و هیجان مسابقه کوییدیچ به تدریج هری را فرا گرفته بود. سر و صدای شاگردآن‌که برای تماشای مسابقه خود را به استادیوم می‌رساندند شنیده می‌شد. هری ردای سیاه مدرسه‌اش را در آورد. چوب دستی‌اش را از جیبش بیرون کشید و آن را داخل تی‌شرتی که خیال داشت زیر ردای مسابقه‌اش بپوشد جا داد. امیدوار بود که احتیاجی به او پیدا نکند. یک آن با خود فکر کرد یعنی ممکن بود پرفسور لوپین هم جزو تماشاچیان باشد؟ موقع خروج از رختکن وود به آن‌ها گفت: خودتون می‌دونین که چی‌کار باید بکنین. اگه این بازی رو ببازیم از دور مسابقات حذف می‌شیم. اگه مث دیروز بازی کنین عالیه! آن‌ها در میان ابراز احساسات تماشاچیان وارد زمین بازی شدند. اعضای تیم ریونکلا که لباس‌های آبی به تن داشتند از قبل در زمین حاضر بودند. جست‌وجوگر آن‌ها یعنی چوچانگ تنها دختر عضو بود. از هری کوتاه‌تر بود و چهره‌ي بسیار زیبایی داشت. به محض آن‌که تیم‌ها پشت سر کاپیتان‌ها قرار گرفتند چانگ لبخندی به هری زد. قلب هری در سینه‌اش فرو ریخت. او می‌دانست که این حالت هیچ ربطی به نگرانی‌اش ندارد. مادام هوچ با لحنی جدی گفت: وود، دیویس با هم دست بدین. وود با کاپیتان تیم ریونکلا دست داد. - با صدای سوت من با سه شماره سوار جاروهاتون بشین. سه، دو، یک.‏ هری ضربه‌ای به جارو زد. شهاب آسمانی سریع‌تر از هر جارويي به پرواز درآمد. هری در اطراف استادیوم چرخی زد. به جست‌وجوی توپ طلایی پرداخت. صدای لی جوردن گزارشگر مسابقه که از دوستان دوقلوهای ویزلی بود می‌آمد: بیشتر به دلیل شهاب آسمانیه، جاروی جدیدی که هری بازیگر تیم گریفندور بر اون سواره. بر طبق کتاب کدام دسته جارو، شهاب آسمانی به عنوان جاروی برگزیده تیم‌های بین‌المللی امسال برگزیده می‌شه... صدای پرفسور مک‌گونگال به گوش رسید: جوردن ممکنه لطفاً بازی رو گزارش بدی؟ - البته پرفسور... فقط می‌خواستم راجع به جارو اطلاعاتی به تماشاچیان بدم... شهاب آسمانی دارای ترمز خودکار و... - جوردن! - بله... بله... تیم گریفندور بازی رو در دست داره. کتی بل از تیم گریفندور به دروازه نزدیک می‌شه. هری از کنار کتی عبور کرد و در جهت مخالف او به راه افتاد. همه حواسش متوجه پیدا کردن توپ طلایی بود. یک لحظه حس کرد که چو چانگ از پشت سر تعقیبش می‌کند. چانگ که در پرواز با جارو مهارت داشت جلوی هری پیچید و او را وادار به تغییر مسیر کرد. فرد که به سرعت در تعقیب توپ بازدارنده بود که به طرف آلیشیا می‌رفت، فریاد زد: هری برو جلو، جاروتو نشونش بده. هری به سرعت پیش رفت. خود را به دروازه ریونکلا رساند و چو را پشت سر گذشت. درست وقتی که کتی اولین گل گریفندور را به ثمر رساند، هری چشمش به توپ طلایی افتاد که نزدیک زمین کنار میله‌ها بال می‌زد. هری شیرجه زد. چو متوجه حرکت هری شد و به دنبالش به راه افتاد. هری بر سرعتش اضافه کرد. سرشار از هیجان بود، شیرجه زدن از تخصص‌های هری بود. حدود دو سه متری بیشتر با توپ فاصله نداشت، در این لحظه بازدارنده به دنبال ضربه‌ي یکی از مدافعان تیم ریونکلا به سوی هری به حرکت در آمد. هری برای فرار از دست بازدارنده چرخی زد و برگشت. اثری از توپ طلایی نبود. صدای آه و افسوس طرفداران گروه گریفندور به آسمان برخاست. و گروه ریونکلا مدافعانش را به شدت تحسین کرد. جرج ویزلی به عنوان عکس‌العمل توپ دوم بازدارنده را به طرف مدافع تیم ریونکلا پرتاب کرد ولی او چرخی زد تا از ضربه در امان بماند، صدای گزارشگر هم چنان به گوش می‌رسد: گریفندور هشتاد به صفر از تیم ریونکلا جلوتره... شهاب آسمانی رو ببین... حالا می‌چرخه. ستاره دنباله دار چو به گرد اونم نمی‌رسه. تعادل فوق‌العاده شهاب آسمانی واقعاً چشمگیره... - جوردن نکنه پول گرفتی برای شهاب آسمانی تبلیغ کنی؟ بازی رو گزارش کن! ریونکلاها عقب افتاده بودند آن‌ها تا به حال سه گل زده بودند و تیم گریفندور پنجاه امتیاز جلوتر بود. اگر چو قبل از هری توپ طلایی را به دست می‌آورد تیم آن‌ها برنده می‌شد. هری کمی پایین آمد. به آرامی از کنار مهاجم تیم ریونکلا گذشت و به جست‌وجوی توپ طلایی پرداخت. تلألو طلایی توپ که در اطراف دروازه گریفندور می‌چرخید توجه هری را به خود جلب کرد. هری سرعت گرفت و به سوی لکه‌ي طلایی پیش رفت. ولی لحظاتی بعد چو سر راهش قرار گرفت. هری خود را کنار کشید. وود فریاد زد: هی هری حالا وقت آقامنشی نیست! اگه ناچار شدی بهش ضربه بزن! هری برگشت و به چو نگاه کرد. او لبخندی بر لب داشت. توپ طلایی بار دیگر گم شد. هری به سرعت بالا رفت حالا حدود شش متر بالاتر از زمین قرار داشت. از گوشه چشم متوجه شد چو به دنبالش در حرکت است. از قرار او به جای جست‌وجو برای توپ طلایی ترجیح می‌داد هری را دنبال کند. پس اگر این‌طور بود باید عواقبش را می‌پذیرفت. هری شیرجه‌ای زد. چو به خیال این‌که هری توپ طلایی را دیده است دنبالش پایین آمد. هری دوباره اوج گرفت، ولی چو هنوز رو به پایین در حرکت بود. هری به سرعت گلوله بالا رفت و برای سومین بار آن را دید. توپ طلایی در انتهای زمین ریونکلاها در آسمان می‌درخشید. هری به سرعتش افزود. چو هم زیر پای او حرکت کرد، چیزی نمانده بود هری برنده شود... او لحظه به لحظه به توپ طلایی نزدیک‌تر می‌شد... ناگهان... چو فریادی کشید و اشاره کرد: اوه! هری که حواسش پرت شده بود به زمین نگاه کرد. سه دیوانه‌ساز با شنل‌های سیاه کلاه‌دار و قدی که به آسمان می‌رسید آن پایین ایستاده بودند و او را نگاه می‌کردند. هری معطل نکرد. دست انداخت از یقه ردایش چوبدستی را بیرون کشید و فریاد زد: اکسپکتو پاترونوم! از انتهای چوبدستی‌اش سپر محافظ نقره‌ای بزرگی بیرون زد. هری می‌دانست که او مستقیم دیوانه‌سازها را هدف گرفته است. اما ترجیح داد به آن نگاه نکند. فکرش به شکل معجزه‌آسایی راحت و تمام حواسش متوجه مقابلش بود. دیگر چیزی نمانده بود. هری درحالی‌که چوبدستی‌اش را در دست داشت خود را جلو کشید و سرانجام انگشتانش را دور توپ طلایی حائل کرد. صدای سوت مادام هوچ بلند شد. هری همان‌طور که در هوا شناور بود، دید شش لکه قرمز رنگ به سرعت به او نزدیک می‌شوند. لحظاتی بعد اعضای گروه او را در آغوش گرفتند. چیزی نمانده بود از روی جارو بیفتد. از آن پایین صدای ابراز احساسات هواداران گریفندور به گوش می‌رسید. وود فریاد می‌زد: عالی بود... عالی بود هری! آلیشیا، آنجلینا و کتی او را بوسیدند. فرد با چنان شدتی هری را در آغوش گرفت که هری حس کرد سرش از تنش جدا می‌شود. به محض آن‌که پایین آمد متوجه شد طرفداران تیم به سرعت به طرف زمین بازی در حرکتند. رون پیشاپیش همه حرکت می‌کرد. همه دور او حلقه زدند و با صدای بلند او را تحسین کردند. رون دست هری را در هوا بلند کرد: زنده باد... آفرین!‏ پرسی با هیجان گفت: عالی بود هری... ده گالیون به نفع من! بهتره پنه لوپه رو پیدا کنم... معذرت می‌خوام... سیموس فینیگان فریاد زد: آفرین بر تو هری! هاگرید از بالای سر گریفندورها فریاد زد: فوق‌العاده بود! کسی در گوش هری گفت: یه سپر محافظ درست و حسابی. هری برگشت و نگاهی به پرفسور لوپین کرد که هیجان‌زده و خوشحال به‌نظر می‌رسید. هری با ذوق و شوق گفت: دیوانه‌سازها هیچ اثری رو من نذاشتن... من هیچی حس نکردم... پرفسور لوپین گفت: برای این‌که اونا دیوانه‌ساز نبودند. بیا نگاه کن... او هری را از میان جمعیت بیرون کشید و به گوشه‌ای برد که بتواند حاشیه زمین بازی را ببیند. لوپین گفت: تو آقای مالفوی رو حسابی ترسوندی! هری به آن‌ها خیره ماند. مالفوی، کراب، گویل و مارکوس فلینت کاپیتان تیم اسلیترین تقلا می‌کردند تا خود را از میان ردای سیاه کلاه‌دار بیرون بکشند. به‌نظر می‌رسید که مالفوی روی شانه‌های گویل ایستاده بوده. پروفسور مک‌گونگال که با چهره‌ای خشمگین بالای سر آن‌ها ایستاده بود فریاد می‌زد: چه حقه‌ي کثیفی! تلاش از روی بزدلی و ترس بر ضد جست‌وجوگر گریفندور! همه شما رو تنبیه می‌کنم. پنجاه امتیاز ازتون کم می‌شه! باید در این مورد با پرفسور دامبلدور حرف بزنم. قطعاً! آه... پرفسور داره میاد! اگر چیزی در دنیا وجود داشت که پیروزی گریفندور را تأیید کند، همین منظره بود. رون کنار هری ایستاده بود و از ته دل می‌خندید. مالفوی به شدت تقلا می‌کرد خود را از شر ردا خلاص کند. سر گویل هنوز داخل آن گیر کرده بود. جرج به زحمت خود را به هری رساند: بیا هری! باید تو سالن عمومی گریفندور یه مهمونی حسابی راه بیندازیم... هری که خوشحال‌تر از همیشه بود گفت: باشه، او به اتفاق اعضای گروه، که هنوز ردای قرمز خود را به تن داشتند، از استادیوم بیرون آمدند و به طرف قلعه به راه افتادند. *** درست مثل این بود که جام کوییدیچ را برده باشند، مهمانی آن‌ها تمام روز به درازا کشید. فرد و جرج ویزلی برای مدتی ناپدید شدند. و ساعاتی بعد با مقداری زیادی شربت کدو حلوایی گازدار، نوشابه کره‌ای و چند کیسه مملو از شکلات‌های فروشگاه دوک‌های عسلی وارد شدند. به محض آن‌که جرج شروع به تقسیم وزغ‌های فلفلی کرد آنجلینا جانسون فریاد زد: چطور این کارو کردی؟ فرد در گوش هری گفت: با کمک مهتابی، نمدپا، دم‌دار و تیز چنگ... تنها کسی که در جشن شرکت نداشت هرمیون بود، او در گوشه‌ای نشسته و سرگرم مطالعه کتاب شخصی و عادات اجتماعی مشنگ‌های انگلیسی بود. هری از لابه‌لای بچه‌ها عبور کرد. فرد و جرج مشغول تردستی با شیشه‌های نوشابه‌های کره‌ای بودند. هری خود را به میز هرمیون رساند: - تو به دیدن مسابقه اومدی؟ هرمیون حتی سرش را بالا نیاورد و با صدای عجیبی گفت: البته که اومدم. خیلی خوشحالم که برنده شدیم. کارتون عالی بود ولی باید مقاله‌ام رو برای دوشنبه این هفته حاضر کنم. - بیا هرمیون... بیا یه چیزی بخور...‏ هری نگاهی به رون انداخت. می‌خواست ببیند که آیا آمادگی آشتی کردن با هرمیون را دارد یا نه؟ هرمیون با صدای عصبی گفت: نمی‌تونم هری، حدود چهارصد و بیست و دو صفحه دیگه مونده که باید بخونم... بعد نگاهی به رون انداخت: تازه اون دلش نمی‌خواد که من بیام. دلیل برای بحث وجود نداشت. در همان لحظه رون وقت را مناسب دید و با صدای بلند فریاد زد: اگه خال‌خالی من خورده نشده بود می‌تونست از این شکلات‌های کره‌ای که خیلی دوست داشت بخوره... بغض هرمیون ترکید. قبل از آن‌که هری بتواند چیزی بگوید یا کاری انجام دهد او کتاب قطور را زیر بغلش گرفت و درحالی‌که هق‌هق می‌کرد به طرف خوابگاه دختران به راه افتاد. هری به آرامی از رون پرسید: نمی‌شه بذاری یه نفسی بکشه؟ رون با صراحت گفت: - نه... اگه جوری بود که نشون می‌داد از این قضیه ناراحته یه حرفی... ولی اون حتی قبول نمی‌کنه که مقصره... اون هنوز جوری رفتار می‌کنه که انگار خال‌خالی رفته مسافرت... مهمانی گریفندور زمانی تمام شد که پرفسور مک‌گونگال ساعت یک صبح درحالی‌که لباس خواب راه‌راهش را به تن کرده و موهایش را داخل تور جمع کرده بود پیدایش شد و به آن‌ها گفت که به خوابگاه‌هایشان بروند. بچه‌ها هنوز راجع به مسابقه حرف می‌زدند. سرانجام هری خسته و کلافه خود را به تختش رساند. پرده‌های کنار تخت چهار ستونه‌اش را بست تا نور مهتاب روی صورتش نتابد. به محض آن‌که دراز کشید به خواب عمیقی فرو رفت. خواب دید شهاب آسمانی را بر دوش گرفته و دنبال یک شیئی نقره‌ای در جنگل روان است. آن شیء لابه‌لای شاخ و برگ درختان می‌پیچید و پیش می‌رفت و هری تنها درخشندگی آن‌ها را از لابه‌لای برگ‌ها تشخیص می‌داد. تصمیم گرفت آن را دنبال کند. هر چه هری سریع‌تر پیش می‌رفت شیء مورد نظر نیز بر سرعتش می‌افزود. به تدریج نفسش به شماره افتاده بود و صداهایی در گوشش می‌پیچید. هری راهش را کج کرد و ناگهان: - آی... نه... هری هراسان از خوب پرید. مثل این بود که کسی به او سیلی زده باشد. در تاریکی اتاق هیچ چیز را تشخیص نمی‌داد. او خود را به پرده کنار تختش رساند. حس کرد چیزی در اطرافش حرکت می‌کند. صدای سیموس فینیگان از آن سوی اتاق به گوشش می‌رسید که می‌گفت: - چه خبر شده؟ صدای بسته شده در خوابگاه به گوش رسید. هری دستش را به لبه پرده رساند و آن را کنار زد. در همان لحظه دین توماس چراغش را روشن کرد. رون وحشت‌زده سرجایش نشسته بود. پرده کنار تختش پاره و آویزان بود. - بلک... سیریوس بلک بود! با یه چاقو! - چی؟ - همین جا بود! پرده رو پاره کرد. من از خواب پریدم. دین پرسید: مطمئنی که خواب نمی‌دیدی؟ - پرده‌ها رو ببین! من که بهت گفتم اون این‌جا بود! همگی از جا پریدند. هری زودتر از بقیه خود را به در خوابگاه رساند. سایرین هم به دنبال او به راه افتادند. در خوابگاه یکی یکی پشت سر آن‌ها باز شد و صداهای خواب‌آلوده‌ای به گوش رسید. - کی داد زد؟ - چی‌کار می‌کنین؟ آتش بخاری سالن عمومی رو به خاموشی می‌رفت. در پناه نور مختصری که فضا را روشن کرده بود آثار و بقایای جشن قبل به چشم می‌خورد. - مطمئنی که خواب نمی‌دیدی رون؟ - بهتون که گفتم من اونو دیدم! - این سر و صداها برای چیه؟ - پرفسور مک‌گونگال گفت بریم بخوابیم! تعدادی از دخترها با لباس‌های خواب درحالی‌که خمیازه می‌کشیدند از پله‌ها پایین آمدند... پسرها هم به دنبالشان. فرد ویزلی با خوشحالی گفت: - چه‌قدر عالی... اومدیم باز جشن بگیریم! پرسی با عجله خود را به سالن رساند. علامت ارشدیت روی پیژامه‌اش به چشم می‌خورد. - همه برگردین بالا! رون با بی‌حالی گفت: پرسی... سیریوس بلک با یه چاقو اومده بود تو خوابگاه ما! اون منو بیدار کرد! سالن در سکوت فرو رفت. پرسی مبهوت به‌نظر می‌رسید: چرند نگو رون! لابد زیاد خورده بودی خواب دیدی! - دارم بهت می‌گم...! - بسه دیگه... بسه! پرفسور مک‌گونگال وارد سالن شد. او تابلوی پشت سرش را به شدت به دیوار کوبید و با عصبانیت به دور و برش نگاه کرد. - منم خیلی خوشحالم که گریفندور تو مسابقه برنده شد. اما این وضع دیگه مسخره‌س! پرسی از تو بیشتر انتظار داشتم! پرسی سینه‌اش را جلو داد: پرفسور من تقصیری ندارم، داشتم بهشون می‌گفتم به خوابگاهشون برگردن... برادرم رون یه کابوس دیده... رون فریاد زد: من کابوس ندیدم. پرفسور... من بیدار شدم، دیدم سیریوس بلک چاقو به دست بالای سرم وایساده! پرفسور مک‌گونگال به او خیره ماند: - مسخره بازی در نیار ویزلی... چطور تونسته از پشت تابلو رد بشه؟ رون انگشتش را به سوی تابلوی سرکادوگان نشانه گرفت: - از اون بپرسید... ازش بپرسین که... پرفسور مک‌گونگال با شک و تردید به رون نگاه کرد. تابلو را کنار زد و بیرون رفت، تمام حاضران نفس را در سینه حبس کرده بودند. - سرکادوگان فریاد زد: البته بانوی من! این بار سکوتی در دو طرف در ورودی سالن عمومی حکم فرما شد. - شما... شما اجازه دادین... پس اسم رمز چی؟ سرکادوگان با تکبر گفت: اون همه اسم‌های رمزو می‌دونست... همه اسم‌های رمز هفته رو روی یک تیکه کاغذ نوشته بود! پرفسور مک‌گونگال از درون حفره به سالن برگشت و با رنگ و روی پریده به چهره بهت‌زده شاگردان نگاه کرد. بعد با صدای لرزانی پرسید: کدوم احمقی اسامی رمز هفته رو نوشته و اونو گم کرده؟ صدای جیرجیر مانندی سکوت سالن را در هم شکست. نویل لانگ‌باتم با ترس و لرز انگشتانش را بالا گرفت. ‏ فصل چهاردهم‏ لجاجت اسنیپ آن شب هیچ‌کس در برج گریفندور نخوابید. همه می‌دانستند که قلعه دوباره مورد بازرسی و جست‌وجو قرار خواهد گرفت و همه در سالن عمومی انتظار می‌کشیدند تا خبر دستگیری بلک را بشنوند. حوالی صبح پرفسور مک‌گونگال دوباره به سالن برگشت تا به همه اطلاع دهد که بلک موفق به فرار شده است. روز بعد هرجا که رفتند اثری از سخت‌تر شدن مقررات امنیتی به چشم می‌خورد. پرفسور فلیت‌ویک تصویر بزرگی از سیریوس بلک را جلوی در ورودی نصب کرده بود تا همه با چهره او آشنا شوند. فلیچ در راهروها بالا و پایین می‌رفت و تمام درزها و شکاف‌های روی در و دیوار را پر می‌کرد. سرکادوگان از کار اخراج و تابلویش به پاگرد متروک طبقه هفتم منتقل شده بود. در عوض بانوی چاق سرکارش برگشته بود. او به طور ماهرانه‌ای تعمیر و مرمت شده بود و با این حال فوق‌العاده نگران به‌نظر می‌رسید. بانوی چاق به شرطی قبول کرده بود سر کار برگردد که تحت مراقبت شدید قرار گیرد. چند غول غارنشین جهت محافظت از او استخدام شده بودند. آن‌ها به شکل گروهی حرکت می‌کردند و درباره این‌که گرز کدامشان بزرگ‌تر است با هم حرف می‌زدند. هری متوجه شد که مجسمه ساحره یک چشم در طبقه سوم بدون محافظ و نگهبان است و حتی مسدود هم نشده. به‌نظر می‌رسید که فرد و جرج حق داشتند که می‌گفتند که به جز آن‌ها - و حالا هری و رون و هرمیون - کسی از وجود این راه مخفی خبر ندارد. هری از رون پرسید: فکر می‌کنی باید به کسی خبر بدیم؟ رون با حالت تحقیرآمیزی گفت: ما می‌دونیم که اون از راه فروشگاه دوک‌های عسلی نمیاد... اگه از اون‌جا اومده بود همه خبردار می‌شدن. هری از شنیدن نظر رون خوشحال شد. چون اگر این راه هم مسدود می‌شد او دیگر هیچ‌وقت نمی‌توانست به هاگزمید برود. رون به سرعت بدل به قهرمان شده بود. برای اولین بار در عمرش توجه همه بیشتر به او معطوف بود تا به هری. حال و هوای رون نشان می‌داد که از این قضیه خیلی هم خوشحال است. گرچه هنوز از جریان شب قبل وحشت‌زده بود ولی سؤالاتی که از او می‌شد با تمام جزئیات جواب می‌داد. خواب بودم، یکهو صدای پاره شدن چیزی رو شنیدم فکر کردم خواب می‌بینم. از یه جایی باد می‌اومد، غلت زدم و دیدم پرده یه طرف تختم پاره شده... اونو دیدم که مث یه اسکلت کنار تخم وایساده، با موهای ژولیده و یه چاقوی بزرگ سه متری مدتی بهم نگاه کرد منم نگاهش کردم و بعد فریاد زدم، اونم فرار کرد. بعد از آن‌که دختران سال دومی که سرگرم شنیدن ماجرا بودند پراکنده شدند، رون رو به هری کرد و پرسید: پس چرا در رفت؟ هری هم به همین موضوع فکر می‌کرد. چرا بلک تخت را عوضی گرفته بود؟ چرا رون را ساکت نکرده بعد سراغ هری نرفته بود؟ بلک دوازده سال پیش ثابت کرده بود که از کشتن مردم بی‌گناه پروایی ندارد. این بار که با پنج پسر بی‌سلاح رو به رو شده بود که چهار تایشان خواب بودند، چرا فرار کرده بود؟ هری با چهره متفکری گفت: وقتی تو جیغ کشیدی متوجه شد که باید زودتر از قلعه بره بیرون و گرنه باید همه رو مي‌کشت تا بتونه از این‌جا فرار کنه... تازه سر و کله استادها هم پیدا شد. در این میان وضع نویل از همه بدتر بود. پرفسور مک‌گونگال به او گفته بود اجازه ندارد در تعطیلات بعدی برای گردش به هاگزمید برود. هیچ‌کس اجازه نداشت اسم رمز را در اختیار او بگذارد. نویل بیچاره شب‌ها آن‌قدر باید در سالن عمومی می‌ماند تا کسی او را همراه خود ببرد، غول‌های غارنشین چپ‌چپ نگاهش می‌کردند. ولی هیچ یک از این مجازات‌ها شبیه تنبیهی که مادربزرگش برای او در نظر گرفته بود، نبود. دو روز پس از حمله سیریوس بلک مادربزرگ نویل بدترین چیزی را که ممکن بود دانش‌آموز مدرسه هاگوارتز دریافت کند برایش فرستاد - یک نامه عربده‌کش. جغدهای نامه بر مثل همیشه وارد سرسرای بزرگ شدند. زبان نویل از دیدن جغد بزرگی که مقابلش نشست بند آمد. جغد نامه‌بر پاکت قرمز رنگی را به منقار گرفته بود. رون و هری که مقابل او نشسته بودند فوراً نامه عربده‌کش را شناختند - رون مشابه این نامه را سال قبل از مادرش دریافت کرده بود. رون گفت: نامه را وردار و فرار کن... احتیاج به گفتن نبود. نویل پاکت را برداشت و مثل کسی که بمبی را حمل می‌کند به سرعت از سرسرا بیرون دوید. گروه اسلیترین از دیدن این منظره قهقهه بلندی سر دادند. نامه عربده‌کش درست جلوی در ورودی منفجر شد. صدای مادربزرگش که به طریق جادویی چند برابر شده بود در همه جا پیچید. او از رسوایی که نویل سر خانواده آورده بود سخت رنجیده شده بود. هری آن قدر نگران وضعیت نویل بود که متوجه نشد که خودش هم نامه‌ای دارد. هدویگ چند بار دست هری را نوک زد: - آه... اوخ... متشکرم هدویگ... هری پاکت را باز کرد. هدویگ سرگرم خوردن برشتوک‌های نویل شد. متن نامه چنین بود: ‏ هری و رون عزیز: چطوره امروز بعد از ظهر حوالی ساعت شیش با هم چایی بخوریم؟ من خودم دنبالتون میام، جلوی در سالن منتظرم بمونین، حق ندارین تنها از قلعه بیرون بیاین... خدانگه دار هاگرید رون گفت: حتماً می‌خواد راجع به بلک پرس‌وجو کنه. آن روز ساعت شش بعدازظهر، هری و رون به سرعت از مقابل غول‌های نگهبان رد شدند و از برج گریفندور بیرون آمدند، تا خود را به سرسرای ورودی برسانند. هاگرید از قبل منتظر آن‌ها بود. رون گفت: خب هاگرید... فکر می‌کنم می‌خوای راجع به جریان شنبه شب بشنوی، مگه نه؟ هاگرید در بیرونی را گشود و آن‌ها را به خارج از ساختمان هدایت کرد: قبلاً راجع بهش شنیدم... قیافه رون کمی درهم رفت: اوه... اولین چیزی که به محض ورود به کلبه هاگرید توجهشان را جلب کرد باک‌بیک بود که روی روتختی چهل‌تکه هاگرید نشسته بود. بال‌های بزرگش را جمع کرده و از درون ظرفی که پر از راسوهای مرده بود غذا می‌خورد. با دیدن این منظره ناخوشایند هری رویش را برگرداند و چشمش به یک دست لباس قهوه‌ای غول‌آسا افتاد که به همراه یک کروات زرد و نارنجی بد ترکیب از جا لباسی هاگرید آویزان بود. هری پرسی: این لباسا برای چیه هاگرید؟ - برای شرکت تو مراسم دادرسی کمیته انهدام موجودات خطرناک، این جمعه قراره من و اون به لندن بریم. دو تا تخت توی اتوبوس شوالیه رزرو کردم. هری احساس گناه کرد. او به کلی فراموش کرده بود که محاکمه باک‌بیک این قدر نزدیک است. از قیافه رون معلوم بود که او هم چنین حالی دارد. آن‌ها حتی فراموش کرده بودند که به هاگرید قول داده بودند دفاعیه باک‌بیک را آماده خواهند کرد. شهاب آسمانی باعث شده بود همه چیز را فراموش کنند. هاگرید برای آن‌ها چای ریخت و یک بشقاب کیک خانگی مقابل آن‌ها قرار داد. آن‌ها هیچ علاقه‌ای به خوردن کیک نداشتند چون قبلاً طعم دستپخت هاگرید را چشیده بودند. هاگرید گفت: می‌خواستم راجع به یه موضوعی با شما دو تا حرف بزنم. هاگرید بین آن دو نشست. چهره‌اش جدی‌تر از همیشه بود. هری پرسید: راجع به چه موضوعی؟ هاگرید جواب داد: هرمیون. رون پرسید: چه‌ش شده؟ - هیچی، حالش هم خوبه. از کریسمس تا حالا مرتب سراغم میاد. احساس تنهایی می‌کنه. تو به خاطر شهاب آسمانی باهاش قهر کردی، تو هم به خاطر این‌که گربه‌اش... رون با پرخاشگری جمله او را کامل کرد: خال‌خالی را خورد. هاگرید ادامه داد: گربه اون کاری رو کرد که همه گربه‌ها می‌کنن... هرمیون خیلی ناراحته و مرتب گریه می‌کنه... لقمه بزرگ‌تر از دهنش برداشته. این همه کار رو دوشش افتاده با وجود این در فرصتی که داشت در نوشتن دفاعیه باک‌بیک بهم کمک کرد. یه مقاله جالب برام پیدا کرد. حالا به نجات باک‌بیک خیلی امیدوارم... هری با ناراحتی گفت: هاگرید متأسفم، قرار بود ما هم کمک کنیم... هاگرید دستش را در هوا تکان داد: من تو رو سرزنش نمی‌کنم... می‌دونم که چه‌قدر گرفتار بودی. می‌دیدم که شب و روز کوییدیچ تمرین می‌کردی ولی می‌خواستم بهتون بگم برای دوستتون باید بیشتر از جارو و موش ارزش قائل بشین... همین... هری و رون با دلخوری به هم نگاه کردند. - وقتی بلک به تو حمله کرد، اون خیلی ناراحت شد. اون خیلی دختر مهربونیه. ولی شما دو تا با اون حرف نمی‌زنین... رون با عصبانیت گفت: اگه کلک اون گربه رو بکنه من حاضرم باهاش حرف بزنم... اما هرمیون هنوز به اون چسبیده! گربه‌هه دیوونه‌اس ولی اون حاضر نیس کسی به گربه‌اش چپ نگاه کنه... هاگرید گفت: بعضی‌ها روی حیوونای خونگیشون حساسیت دارن... باک‌بیک استخوان چند راسو را روی بالش او تف کرد. بقیه وقت آن‌ها صرف بحث درباره موفقیت هری در بردن جام کوییدیچ شد. ساعت نه هاگرید آن‌ها را به قلعه رساند. وقتی وارد سالن عمومی شدند عده زیادی دور تابلو اعلانات جمع شده بودند. رون از بالای جمعیت سرک کشید تا تابلو را بخواند: - تعطیلات هفته بعد می‌تونیم به هاگزمید بریم. وقتی روی صندلی نشستند رون پرسید: می‌گی چیکار کنیم؟ هری به آرامی گفت: از قرار فلیچ هنوز اون راهی رو که به فروشگاه دوک‌های عسلی می‌ره نبسته... صدایی در گوش راست هری پیچید. هری برگشت و نگاهی به هرمیون انداخت که پشت میز کناری آن‌ها نشسته و پشت کوهی از کتاب پنهان شده بود: - هری... هری اگه دوباره بخوای به هاگزمید بری همه چی رو راجع به اون نقشه به پرفسور مک‌گونگال می‌گم. رون غرغرکنان به هری گفت: کسی حرفی زد هری؟ - رون چطور می‌تونی بگی اون با تو بیاد؟ بعد از اون وضعی که سیریوس بلک به سر تو آورد! منظورم اینه که من... هرمیون دهان باز کرد تا چیزی بگوید ولی کج‌پا با صدای فشی روی دامن او پرید. هرمیون با وحشت نگاهی به چهره رون انداخت. سپس از جا برخاست، کج‌پا را بغل کرد و به طرف خوابگاه دختران به راه افتاد. رون درست مثل این‌که اتفاقی نیفتاده باشد به هری گفت: - می‌خوای چیکار کنی... می‌دونی دفه آخری که رفتیم تو هیچ چی ندیدی... هنوز فروشگاه زونکو رو ندیدی! هری نگاهی به دور و برش انداخت. می‌خواست مطمئن شود که هرمیون صدایش را نمی‌شنود. - باشه، ولی این دفه شنل نامریی‌مو می‌پوشم. *** صبح روز شنبه هری شنل نامریی‌اش را داخل کیفش گذاشت. نقشه چپاولگر را در جیبش جا داد و به همراه سایرین برای خوردن صبحانه پایین رفت. هرمیون تمام مدت نگاه‌های مشکوکی به او می‌کرد و هری نگاهش را از او می‌دزدید. وقتی همه به طرف در خروجی هجوم بردند هری عمداً راه پله‌های مرمری را در پیش گرفت بالا رفت. هری خطاب به رون گفت: خداحافظ! وقتی برگشتی می‌بینمت! رون چشمکی زد و خندید. هری خود را به طبقه سوم رساند. نقشه چپاولگر را از جیبش بیرون کشید. پشت مجسمه ساحره یک چشم دولا شد و نقشه را صاف کرد. نقطه کوچکی به طرف او حرکت کرد. هری به دقت نوشته ریز آن را خواند: نویل لانگ‌باتم. هری به سرعت چوبدستی‌اش را بیرون کشید و زیر لب گفت: دی سندیوم. ضربه‌ای به مجسمه زد. ولی قبل از آن‌که وارد حفره شود سر و کله نویل پیدا شد. - هری! یادم نبود که تو هم اجازه نداری به هاگزمید بری! هری از مجسمه فاصله گرفت و نقشه را در جیبش گذاشت. - سلام نویل... برنامه‌ات چیه؟ نویل شانه‌اش را بالا انداخت: هیچی... می‌خوای با هم توپ ترقه‌ای بازی کنیم؟ - اِ... حالا نه... می‌خواستم یه سر به کتابخانه بزنم و مقاله خون‌آشام، پرفسور لوپین را بنویسم. نویل با خوشحالی گفت: منم باهات میام! منم اونو ننوشتم... - آه... یادم اومد. دیشب اونو نوشتم! صورت گرد نویل درخشید: عالی شد... پس می‌تونی کمکم کنی... من از موضوع مربوط به سیر سر درنمی‌آرم... باید اونو بخورن...؟ نویل حرفش را نیمه کاره گذاشت. به پشت سر هری نگاه کرد و زبانش بند آمد. او یک قدم عقب رفت و اسنیپ جلو آمد. نگاهی به هر دوی آن‌ها کرد و پرسید: این‌جا چه می‌کنین؟ چه جای عجیبی با هم قول و قرار گذاشتین؟ هری با نگرانی متوجه شد که چشمان شرور اسنیپ با سوء ظن به درهای ورودی و سپس به ساحره یک چشم خیره ماند. هری گفت: ما با هم قرار نذاشتیم... اتفاقی به هم خوردیم. اسنیپ گفت: واقعاً؟ تو معمولاً جاهای غیر منتظره پیدات می‌شه پاتر... البته بی‌دلیل هم نیست! زودتر به برج گریفندور برگردین... هری و نویل بدون آن‌که چیزی بگویند به راه افتادند وقتی به راهرو پیچیدند هری برگشت و نگاهی به پشت سرش انداخت: اسنیپ دستی به سر و کله ساحره یک چشم کشید و آن را دقیقاً امتحان کرد. هری اسم رمز را گفت و به اتفاق نویل از پشت تابلوی بانوی چاق گذشتن. بعد وانمود کرد که مقاله خون آشام را جا گذاشته و دوباره برگشت. به دور از چشم غول‌های نگهبان نقشه را باز کرد و آن را نزدیک چشم‌هایش گرفت. طبقه سوم کاملاً خلوت بود. هری با دقت نگاه کرد و نفس راحتی کشید: نقطه کوچک نشان می‌داد که سوروس اسنیپ به دفتر کارش برگشته است. هری به سرعت خود را به مجسمه یک چشم رساند. در مخفی روی قوز مجسمه را باز کرد و داخل آن شد. از سرسره سنگی لیز خورد و کیفش را از انتهای سرسره برداشت. نقشه چپاولگر را محو کرد و به سرعت راه افتاد. *** هری که خود را درون شنل نامرئی‌اش پنهان کرده بود از فروشگاه دوک‌های عسلی بیرون آمد و زیر آفتاب درخشان خود را به رون رساند. - منم... رون به آرامی گفت: چرا این‌قدر معطل کردی؟ - گیر اسنیپ افتادم... آن‌ها در طول خیابان راه افتادند رون زیر لب گفت: - کجایی... همین دور و بری؟ چه‌قدر ناجوره که نمی‌بینمت... آن‌ها به طرف اداره پست پیش رفتند. رون نرخ جغدهایی را که به مصر پرواز می‌کردند پرسید تا هری در این فرصت بتواند به دور و برش نگاهی بیندازد. حدود سیصد جغد مقابلشان نشسته بود و هوهو می‌کردند. از جغدهای بزرگ خاکستری گرفته تا جغدهای کوچک (برای پست‌های داخلی). بعضی آن‌قدر کوچک بودند که کف دست هری جا می‌گرفتند. بعد از آن به سوی فروشگاه زونکو به راه افتادند. فروشگاه مملو از شاگردان بود و هری باید سخت مراقبت می‌کرد که به کسی تنه نزند و باعث وحشت آن‌ها نشود. انواع شوخی‌ها و تردستی‌ها در فروشگاه به چشم می‌خورد. چیزهایی که فرد و جرج حتی به خواب هم ندیده بودند. هری پچ‌پچ‌کنان به رون سفارش می‌داد و آهسته از زیر شنلش پول کف دست او می‌گذاشت. آن‌ها در شرایطی فروشگاه زونکو را ترک کردند که کیفشان به مراتب سبک‌تر از وقتی بود که وارد آن‌جا شده بودند. در عوض جیب‌هایشان پر از بمب کود حیوانی، آب نبات آروغ‌ساز، صابون تخم قورباغه و فنجانی بود که بینی را گاز می‌گرفت. هوا آن قدر لطیف و خنک بود که هیچ کدام نمی‌خواستند داخل فضای بسته شوند. به همین جهت از مقابل مهمان‌خانه سه دسته جارو رد شدند و از سربالایی که به طرف ساختمان فریاد آواره‌ها پیش می‌رفت، بالا رفتند. تعداد ارواح آن‌جا بیش از همه انگلستان بود. عمارت کمی بالاتر از بقیه ساختمان‌های دهکده قرار داشت. پنجره‌ها با الوارهای ضربدری شکل مسدود شده و محوطه نمناک آن مملو از گیاهان عظیم‌الجثه بود. نمای عمارت حتی در نور روز هم هراس‌انگیز بود. وقتی به نرده‌ها تکیه کردند و مشغول تماشای عمارت شدند رون گفت: حتی ارواح هاگوارتز هم از این‌جا می‌ترسن. من از نیک بی‌سر راجع به این‌جا پرسیدم، گفت روح‌های خشنی این‌جا زندگی می‌کنن. هیشکی نمی‌تونی وارد این‌جا بشه یه دفه فرد و جرج سعی کردن ولی تمامی درهای ورودی این‌جا بسته بودند... هری که به دلیل بالا آمدن از سربالایی گرمش شده بود، تصمیم گرفت شنلش را در بیاورد. ولی در این لحظه صدایی به گوششان رسید. کسی از آن سوی تپه رو به عمارت بالا می‌آمد. لحظات بعد سر و کله مالفوی پیدا شد و به دنبال او کراب و گویل درحالی‌که با هم حرف می‌زدند از راه رسیدند. - فکر می‌کنم این روزا یه جغد از طرف پدرم برسه، اون قراره تو جلسه محاکمه شرکت کنه و بگه که من نتونستم سه ماه با دستم کار کنم. کراب و گویل پوزخندی زدند. مالفوی گفت: - چه‌قدر دلم می‌خواست تو اون محاکمه بودم و می‌شنیدم که اون کودن پشمالو چه جوری از خودش دفاع می‌کنه. باور کنین این جونور هیچ خطری نداره آقا!، مطمئنم که اونا هیپوگریفو می‌کشن. چشم مالفوی ناگهان به رون افتاد. لبخند موذیانه‌ای روی صورت رنگ پریده‌اش آشکار شد. - این‌جا چیکار می‌کنی ویزلی؟ مالفوی نگاه به عمارت ویرانه پشت سر رون انداخت: - حتماً خیلی دلت می‌خواد این‌جا زندگی کنی ویزلی، مگه نه؟ یه اتاق مخصوص خودت داشته باشی. شنیدم خانواده‌ات توی یه اتاق می‌خوابن، درسته؟ هری دنباله ردای رون را کشید تا مانع از حمله او به مالفوی شود. بعد به آرامی گفت: به من واگذار کن رون... فرصت کاملاً مناسبی بود هری به آرامی از پشت مالفوی، کراب و گویل چرخید. خم شد و یک مشت گل و لجن از روی زمین برداشت. مالفوی خطاب به رون گفت: داشتیم راجع به دوستت حرف می‌زدیم، هاگریدو می‌گم. اون خیال داره به کمیته انهدام موجودات خطرناک چی بگه؟ فکر می‌کنی وقتی هیپوگیفش را اعدام کنن گریه‌اش بگیره... شلپ! به محض برخورد لجن به سر مالفوی، او تکانی خورد و مشتی گل و لجن از موهای بورش سرازیر شد. - چی بود؟ رون ناچار شد به میله‌ها تکیه کند تا از شدت خنده روی زمین نیفتد، مالفوی، کراب و گویل به طرز احمقانه‌ای دور خود می‌چرخیدند و به اطرافشان نگاه می‌کردند. مالفوی سعی می‌کرد موهایش را تمیز کند. - این دیگه چی بود؟ کی این‌کارو کرد؟ رون درست مثل این‌که راجع به موضوع پیش پا افتاده‌ای حرف بزند گفت: این‌جا ارواح زیادی زندگی می‌کنن، اینطور نیس؟ کراب و گویل ترسیده بودند. بازوهای کلفت و عضلانی‌شان به درد ارواح نمی‌خورد. مالفوی با نگرانی به اطرافش نگاه می‌کرد. هری آرام آرام در جاده پیش می‌رفت. چاله زیر پایش مملو از لجن بدبو و چسبنده ای بود. کاملاً مناسب. شلپ! این دفعه نوبت کراب و گویل بود. گویل از جا پرید. سعی کرد چشمان ریز و بی‌حالش را تمیز کند. مالفوی ضمن تمیز کردن صورتش به نقطه‌ای در دو متری هری اشاره نمود: از اون‌جا اومد... کراب که دستان درازش را مثل یک زامبی باز کرده بود جلو رفت. هری جاخالی داد. چوبی از زمین برداشت و آن را محکم پشت کراب فرود آورد. او دور خود چرخید تا ببیند چه کسی به او حمله کرده است. این منظره خنده بی‌صدای هری را دو برابر کرد. از آن‌جا که رون تنها کسی بود که آن‌جا حضور داشت او به طرف رون به راه افتاد ولی هری برایش جفت پا گرفت. کراب سکندری رفت و به زمین افتاد و پای سنگین و بدون قوسش به شنل هری گیر کرد. صدای پاره شدن چیزی به گوش هری رسید و طولی نکشید که کلاه شنل از صورتش فرو افتاد. مالفوی فریادکنان به صورت هری اشاره کرد: اَه... و لحظاتی بعد هر سه به سرعت از تپه پایین رفتند. هری با دیگر شنل را به تن کرد ولی آن چه نباید بشود شده بود. رون با درماندگی در اطرافش به جست‌وجو پرداخت تا بار دیگر هری را که ناپدید شده بود پیدا کند: بهتره فرار کنی! اگه مالفوی جریانو به کسی بگه... زودتر به قلعه برگرد... عجله کن... هری دوان دوان از تپه به سوی هاگزمید روان شد: - خداحافظ، بعداً می‌بینمت... ممکن بود مالفوی آن‌چه را دیده بود باور کند؟ کسی حرف او را باور می‌کرد؟ هیچ‌کس راجع به شنل نامرئی چیزی نمی‌دانست مگر دیوانه‌سازان. اگر مالفوی چیزی می‌گفت دامبلدور قطعاً جریان را می‌فهمید. هری احساس کرد معده‌اش آشوب است. او از طریق فروشگاه دوک‌های عسلی خود را به پله‌های زیرزمین رساند، از در مخفی رد شد، شنلش را در آورد و آن را زیر بغلش گرفت. و در طول راهرو شروع به دویدن کرد. اگر مالفوی زودتر برمی‌گشت، چه‌قدر طول می‌کشید تا یکی از اساتید را پیدا کنه؟ از بس دویده بود پهلوهایش درد گرفته بود. باید شنل را همان دور و بر جایی پنهان می‌کرد. اگر مالفوی جریان را به یکی از اساتید می‌گفت امکان داشت هری شنلش را از دست بدهد و واقعاً حیف بود. هری تمام راه را یک نفس دوید تا به سرسره سنگی رسید. شنلش را گوشه‌ای قایم کرد و با دستان عرق کرده که مرتب سُر می‌خورد کناره‌های سرسره را گرفت و بالا رفت. طولی نکشید که به قوزپشت ساحره یک چشم رسید. هری خود را از لابه‌لای در مخفی بیرون کشید و پایین پرید. به محض خروج از مجسمه صدای قدم‌هایی را که به او نزدیک می‌شد شنید. این اسنیپ بود. او به آرامی نزدیک هری رسید و درحالی‌که ردای سیاهش در هوا تاب می‌خورد مقابل هری ایستاد. - که این‌طور...؟ کاملاً معلوم بود که از این پیروزی به وجد آمده است. هری با وجود چهره عرق کرده و دستان گل‌آلود - که به سرعت در جیبش فرو برد - سعی کرد خود را بی‌گناه جلوه دهد. اسنیپ گفت: دنبال من بیا پاتر... هری به دنبال او از پله‌ها پایین رفت. آهسته و به دور از چشم اسنیپ دست‌های گل‌آلودش را با پشت ردایش پاک کرد. آن‌ها به طرف دخمه پیچیدند و سپس وارد اتاق اسنیپ شدند. هری قبلاً یک بار به این اتاق آمده و دچار دردسر شده بود. بر تعداد شیشه‌های حاوی مواد لزج و چسبناک داخل اتاق او اضافه شده بود. شیشه‌ها روی قفسه بالای میز اسنیپ به ردیف چیده شده بود و تابش شعله‌های آتش بخاری بر آن‌ها وحشت حاکم بر اتاق را چند برابر می‌کرد. اسنیپ گفت: - بشین... هری نشست و اسنیپ سرپا شروع به پرس‌وجو کرد: - آقای مالفوی همین چند دقیقه پیش به دیدن من آمد. اون درباره ماجرای عجیبی حرف می‌زد. هری جوابی نداد. - گفت که کنار عمارت فریاد آواره‌ها به رون برخورده که ظاهراً تنها بوده... هری باز هم ساکت ماند. - آقای مالفوی می‌گفت سرگرم صحبت با ویزلی بوده که یک تیکه گل و لجن به پشت سرش می‌خوره... فکر می‌کنی چطور یه همچین چیزی اتفاق افتاده؟ هری سعی کرد وانمود کند که متعجب شده است. - نمی‌دونم پرفسور... اسنیپ نگاهش را به هری دوخت. درست مثل این بود که هری به چشمان یک هیپوگریف نگاه می‌کند. او حداکثر تلاشش را به کار برد تا پلک نزند. - بعد چیز عجیب و غریبی جلوی چشمان مالفوی ظاهر می‌شه... می‌تونی حدس بزنی چی بوده پاتر؟ هری سعی داشت بی‌گناه و در عین حال کنجکاو جلوه کند. - نه... - سر تو بوده پاتر... که در هوا شناور بوده... هری جواب داد: - اگه اون چیزای این جوری می‌بینه، بهتره سری به مادام پامفری بزنه... اسنیپ به آرامی گفت: سر تو، تو هاگزمید چه کار می‌کرده پاتر؟ می‌دونی که نه سرت و نه هیچ کدوم از اعضای بدنت اجازه ندارن به هاگزمید برن؟ هری هم چنان سعی داشت چهره‌ای معصوم و شجاع به خود بگیرد: - می‌دونم... به‌نظرم میاد مالفوی دچار توهم... اسنیپ غرشی کرد: مالفوی دچار توهم نشده... او خم شد دستانش را روی دسته صندلی هری گذاشت، صورتش تنها سی سانت با صورت هری فاصله داشت: - اگر سرت تو هاگزمید بوده، پس بقیه بدنت کجا بود؟ هری پاسخ داد: - من همان‌طور که شما گفتین به برج گریفندور رفتم. - کسی هست که اینو تأیید کنه؟ هری حرفی نزد. دهان اسنیپ به لبخند وحشتناکی گشوده شد. اسنیپ بار دیگر صاف شد: بله... مأمورهای وزارت سحر و جادو اون پایین جمع شدن که هری پاتر معروف رو از چنگ سیریوس بلک نجات بدن ولی هری پاتر معروف قانون خودش را اجرا می‌کنه، این مردم عادی هستن که باید نگران سلامتی اون باشن! هری پاتر هر جایی که دلش می‌خواد می‌ره توجهی به عواقبش هم نداره... هری هم چنان سکوت کرد. اسنیپ می‌خواست او را وادار به اعتراف کند ولی هری می‌دانست که اسنیپ در حال حاضر دلیلی علیه او ندارد. چشمان اسنیپ برقی زد: چه‌قدر به پدرت شباهت داری هری، اون هم فوق‌العاده مغرور بود. یک موفقیت کوچک تو مسابقه کوییدیچ کافی بود که خودشو یک سر و گردن از ما بالاتر بگیره. دوستا و هواداراش دوره‌اش می‌کردن و اونم با افاده این‌ور و آن‌ور می‌رفت. شباهت شما دو تا به هم خیلی عجیبه... هری نتوانست خودش را نگه دارد: - پدرم افاده نمی‌فروخت... من هم همین طور. اسنیپ با بدجنسی ادامه داد: پدرت هم زیاد به مقررات پابند نبود. قانون فقط مال آدمای زیر دست بود نه برندگان جام کوییدیچ! اون به خودش خیلی می‌بالید. هری از جا برخاست. از زمان ترک پریوت درایو یادش نمی‌آمد این‌طور خشمگین شده باشد. او حتی به چهره خشمگین و چشمان اسنیپ توجهی نکرد: - خفه شو! - به من چی گفتی پاتر. هری فریاد کشید: - گفتم خفه شو، پشت سر پدرم حرف نزن. من حقیقت رو می‌دونم... خب؟ اون زندگی تو رو نجات داد! دامبلدور همه چی رو به من گفته...! اگه پدرم نبود تو الآن این‌جا نبودی...! رنگ از چهره اسنیپ پرید: - جناب مدیر به تو نگفته که پدرت در چه شرایطی زندگی منو نجات داد؟ شاید فکر می‌کرد گفتن جزئیات ممکنه زیاد جالب نباشه؟ هری لبانش را گزید او نمی‌دانست چه اتفاق افتاده و نمی‌خواست بداند، اما اسنیپ خیال داشت همه چیز را بگوید. - دلم نمی‌خواد تصور غلطی از پدرت توی ذهنت بمونه پاتر... لبخند ترسناکی گوشه لبان اسنیپ نشست: فکر می‌کردی اون یک قهرمانه؟ بذار تو رو از اشتباه در بیارم. پدر تو و دوستانش به خیال خودشون شوخی می‌کردن، ولی اگه پدرت در آخرین لحظه منصرف نشده بود من مرده بودم. این هیچ ربطی به شجاعت اون نداشت. اون با نجات من در واقع خودشو نجات داد. اگه شوخی‌شون جنبه جدی پیدا می‌کرد اون از هاگوارتز اخراج می‌شد. دندان‌های زرد اسنیپ ناگهان نمایان شد و او با عصبانیت گفت: - جیب‌هاتو خالی کن پاتر! جیب‌هاتو خالی کن... وگرنه مستقیم می‌برمت پیش مدیر... عجله کن! هری با ترس و لرز جیب‌هایش را خالی کرد. اسنيپ شوخی‌های فروشگاه زونکو و نقشه چپاولگر را ديد. هری گفت: رون اونارو به من داده... دفعه قبل که به هاگزمید رفته بود اینارو برای من آورد. در این حال زیر لب دعا دعا می‌کرد که قبل از اسنیپ، رون را ببیند. - واقعاً؟ از اون موقع تا حالا اونا رو نگه داشتی. چه‌قدر جالب. این چیه؟ اسنیپ نقشه را در دست گرفت. هری تمام تلاشش را به کار برد تا چهره بی‌تفاوتی به خود بگیرد. شانه‌اش را بالا انداخت و گفت: یه تکه کاغذ پوستی. اسنیپ آن را پشت و رو کرد. نگاهی به هری انداخت: - مطمئنم که به این کاغذ احتیاجی نداری. چطوره بندازمش توی آتیش؟ او به طرف بخاری رفت. هری به سرعت گفت: نه! اسنیپ که پره‌های بینی‌اش می‌لرزید گفت: اینم آقای ویزلی هدیه داده؟ یا چیز دیگه‌ایه؟ مثلا یه برنامه که با مرکب نامرئی نوشته شده. یا مثلا راهنمای رفتن به هاگزمید بدون عبور از جلوی دیوانه‌سازها؟ هری پلکی زد. چشمان اسنیپ درخشید. - صبر کن ببینم... صبر کن... اسنیپ چوبدستی‌اش را بیرون کشید. ضربه‌ای به نقشه زد و گفت: رازتو فاش کن. اتفاقی نیفتاد. هری برای جلوگیری از لرزش دست‌هایش آن‌ها را پشت هم فشرد. اسنیپ با شدت به نقشه کوبید: خودتو نشون بده! اما نقشه هم چنان سفید ماند. هری نفس راحتی کشید. بار دیگر اسنیپ با چوبدستی‌اش به نقشه کوبید: پرفسور سوروس اسنیپ استاد این مدرسه داره بهت دستور می‌ده که اطلاعات رو آشکار کنی. در این لحظه درست مثل این‌که دستی نامریی مشغول نوشتن بود. کلمات زیر روی سطح صاف نقشه آشکار شد: آقای مهتابی احترامات خود را به پرفسور اسنیپ تقدیم می‌دارد و خواهش می‌کند با دماغ گنده‌اش از فضولی در کار دیگران دست بردارد! اسنیپ خشکش زد. هری با چهره بهت‌زده به نوشته نگاه کرد. نقشه هنوز دست بردار نبود. به تدریج نوشته‌های بیشتری ظاهر می‌شد. آقای تیزچنگ با نظر آقای مهتابی موافقه و مایله اضافه کنه که پرفسور اسنیپ یک ابله بدترکیبه. اگر شرایط آن قدر جدی نبود هری می‌خواست قهقهه سر دهد. آقای نمد پا مایل است تعجب خود را از این‌که دلقکی مثل شما استاد شده ابراز کند! هری از وحشت چشمانش را بست. وقتی دوباره چشمانش را باز کرد کلمات زیر روی نقشه دیده می‌شد: آقای دم دار برای پرفسور اسنیپ روز خوبی آرزو داره و به اون توصیه می‌کنه که به موهایش لجن بماله. هری منتظر بود با یک ضربه مشت به زمین بیفتد. اسنیپ به نرمی گفت: که این‌طور... حالا همه چی معلوم می‌شه... او به سوی بخاری دیواری پیش رفت. از درون یک شیشه مشتی پودر برداشت و داخل آتش ریخت. سپس رو به آتش کرد و گفت: لوپین! می‌خوام باهات حرف بزنم! هری گیج و منگ به آتش خیره ماند شکل بزرگی در آن آشکار شد که به سرعت می‌چرخید. دقایقی بعد پرفسور لوپین از درون بخاری بیرون آمد و خاکستر را از ردای کهنه‌اش پاک کرد. لوپین به آرامی گفت: منو صدا کردی سوروس؟ - البته... اسنیپ به شدت خشمگین بود. او به طرف میز برگشت: - من از پاتر خواستم محتویات جیبش رو خالی کنه... این نقشه هم همراهش بود. اسنیپ به نقشه ای اشاره کرد که نوشته‌های آقایان مهتابی نمد پا، تیزچنگ، دم دار روی آن می‌درخشید. لوپین حالت عجیبی به خود گرفت - خوب؟ لوپین مرتب به نقشه نگاه می‌کرد. هری به‌نظرش می‌رسید که لوپین در حال فکر کردن است. اسنیپ دوباره گفت: خوب... این کاغذ پوستی پر از جادوی سیاهه... این جزو تخصص‌های توئه... لوپین فکر می‌کنی هری اینو از کجا آورده؟ لوپین نگاهی به نقشه انداخت و از گوشه چشم به هری فهماند که در این مورد اظهارنظری نکند. او به آرامی تکرار کرد: پر از جادوی سیاه... واقعاً این‌طور فکر می‌کنی سوروس به‌نظر می‌یاد یه ورق پوستیه که به کسی که سعی می‌کنه اونو بخونه توهین می‌کنه... بچه‌گانه است، ولی خطرناک نیس... فکر می‌کنم هری اونو از فروشگاه وسایل شوخی خریده... صورت اسنیپ از خشم منقبض شده بود: واقعاً... فکر می‌کنی فروشگاه وسایل شوخی یه همچین چیزایی داره؟ فکر نمی‌کنی ممکنه مستقیماً از تولید کنندگانش خریده باشه؟ هری نمی‌دانست اسنیپ درباره چه چیزی حرف می‌زند. از قرار لوپین هم از حرف‌های او سر در نمی‌آورد. - یعنی از آقای دُم دار یا یکی از اونا؟ هری تو هیچ کدوم از این‌ها رو می‌شناسی؟ هری به سرعت جواب داد: نه. لوپین رو به اسنیپ کرد: می‌بینی سوروس... به‌نظرم میاد محصولات فروشگاه زونکوست. درست در همین لحظه رون نفس زنان از در وارد شد. مقابل میز اسنیپ ایستاد. و دستش را روی قفسه سینه‌اش گذاشت و به سختی گفت: من - اونو- به- هری- دادم - چند سال قبل- اونو - از زونکو - خریدم. لوپین گفت: بسیار خوب. او دستانش را به هم کوبید و با خوشحالی به اطراف نگاه کرد: خوب مث این‌که همه چیز معلوم شد سوروس من اینو با خودم می‌برم اشکالی که نداره؟ او نقشه را تا کرد و آن را داخل ردایش گذاشت: هری، رون بیایین برای مقاله خون آشام دنبال یه لغت می‌گردم. معذرت می‌خوام سوروس. وقت خروج از اتاق هری جرأت نکرد به صورت اسنیپ نگاه کند. او به اتفاق رون و لوپین به طرف سرسرای ورودی به راه افتادند. هری رو به لوپین کرد: - پرفسور... من... لوپین با بی‌حوصلگی گفت: هیچ توضیحی نمی‌خوام بشنوم... بعد نگاهی به سرسرای خلوت انداخت و صدایش را پایین آورد: - می‌دونم که آقای فلیچ چند سال پیش از این نقشه رو مصادره کرده بود. بله می‌دونم این یه نقشه هست. رون و هری با شگفتی به هم نگاه کردند: ولی من اصلاً نمی‌خوام بدونم چطور به دست تو رسیده... با وجود این تعجب می‌کنم چرا اونو تحویل مدرسه ندادین. به خصوص بعد از اون چیزی که دفعه پیش اتفاق افتاد. می‌دونین که بی‌توجهی یکی از شاگردها در مورد قلعه چه دردسری به بار آورد... دیگه نمی‌تونم اونو به تو برگردونم هری... هری انتظار چنین چیزی را داشت و آن قدر دلش می‌خواست جواب سؤالش را بداند که هیچ اعتراضی نکرد. - چرا اسنیپ گفت من اینو از تولیدکننده‌ها گرفتم... لوپین کمی فکرکرد: چون... چون طراحان این نقشه می‌خواستن شمارو وسوسه کنن از مدرسه بیرون برین... این‌کار به‌نظرشون خیلی جالب میاد... هری پرسید: اونا رو می‌شناسین؟ لوپین با لحن تندی گفت: دیدمشون. این بار برخوردش با هری از همیشه جدی‌تر بود: - از من توقع نداشته باش که یه دفه دیگر بیام و ازت حمایت کنم. نمی‌خوام از سیریوس بلک بترسونمت ولی فکر می‌کردم با چیزهایی که راجع به دیوانه‌سازها می‌شنوی ممکنه محتاط‌تر بشی. پدر و مادرت زندگی‌شون رو از دست دادن تا تو زنده بمونی... هری... حالا تو فداکاری اونا رو برای رسیدن به یه مشت وسایل شوخی جادویی ندیده می‌گیری. لوپین از هری جدا شد و او را در شرایطی به مراتب بدتر از آن‌چه که در دفتر اسنیپ داشت به جا گذاشت. هری و رون به آرامی پله‌های مرمری را بالا رفتند. به محض عبور از کنار ساحره یک چشم هری به یاد شنل نامریی افتاد - گرچه شنل همانجا بود ولی هری جرأت نمی‌کرد دنبالش برود. رون بی‌مقدمه گفت: تقصیر من بود... هری... من وادارت کردم که بیای... حق با لوپینه... من احمق بودم. ما نباید این کارو می‌کردیم. او حرفش را کوتاه کرد. آن‌ها وارد راهرویی شدند که غول‌های نگهبان در آن قدم می‌زدند. هرمیون به طرف آن‌ها آمد با یک نگاه به چهره‌اش هری فهمید که او در جریان همه اتفاقات قرار گرفته است. قلبش به تپش افتاد. آیا او جریان را به پرفسور مک‌گونگال گفته بود؟ وقتی هرمیون در مقابل آن‌ها ایستاد، رون با خشونت گفت: اومدی خوشحالیتو نشون بدی یا خیال داری مارو لو بدی؟ هرمیون نامه ای را که در دست داشت به آن‌ها نشان داد و با لب‌هایی که می‌لرزید گفت: هیچ کدوم، فکر کردم شاید بد نباشه بدونین هاگرید در جریان دادرسی محکوم شده. قراره باک‌بیک رو اعدام کنن! ‏ فصل پانزدهم‏ مسابقه نهایی کوییدیچ هرمیون نامه را به آن‌ها نشان داد: - اون... اون... اینو برام فرستاده... هری نامه را گرفت. کاغذ نامه مرطوب بود. قطرات درشت اشک بر روی آن چکیده و باعث شده بود مرکب‌ها پخش شود. به همین جهت خواندن نامه بسیار دشوار بود: ‏ هرمیون عزیز: ما شکست خوردیم... اونا به من اجازه دادن تا وقتی تاریخ اعدام معلوم بشه باک‌بیک رو تو هاگوارتز نگه دارم... بیکی از لندن خیلی خوشش اومده... هیچ‌وقت کمک‌های تو رو فراموش نمی‌کنم. هاگرید هری گفت: اونا نمی‌تونن همچین کاری بکنن... نمی‌تونن... باک‌بیک که خطرناک نیس... هرمیون ضمن پاک کردن اشک‌هایش گفت: پدر مالفوی کمیته رو وادار کرده این حکمو بده، می‌دونین که اون چه موجودیه... اون، یه مشت پیرمرد احمق هم زود ترسیدن... هاگرید درخواست تجدید نظر کرده... ولی من که فکر نمی‌کنم به جایی برسه. هیچ چی عوض نمی‌شه. رون با عصبانیت گفت: چرا می‌شه. این دفه دیگه مجبور نیستی تنهایی همه کارها رو بکنی. من کمکت می‌کنم... - اوه رون! هرمیون دستانش را دور گردن رون حلقه زد و گریه‌کنان گفت: - واقعاً برای خال‌خالی متأسفم رون. رون با آرامش گفت: ولش کن... دیگه پیر شده بود... یه حیوون به درد نخور... شاید ندونی ولی قراره پدر و مادرم این روزا برام یه جغد بفرستن. *** با تدابیر امنیتی که بعد از حمله دوم بلک در قلعه برقرار شده بود. برای هری، رون و هرمیون ممکن نبود شب‌ها سراغ هاگرید بروند و با او دیدار کنند. تنها فرصتی که برای حرف زدن با او داشتند سر کلاس مراقبت از موجودات جادویی بود. به‌نظر می‌رسید این حکم تأثیر بدی روی هاگرید به جا گذاشته بود: همه‌اش تقصیر من بود انگار زبونم لال شده بود. اونا با ردای سیاه دور تا دور نشسته بودن. یادداشت‌هام مرتب از دستم می‌افتاد و تمام اون تاریخ‌هایی رو که هرمیون برام پیدا کرده بود فراموش می‌کردم. بعد مالفوی بلند شد. چند کلمه حرف زد و اعضای کمیته هم درست همون کاری رو کردن که اون خواسته بود. رون با عصبانیت گفت: هنوز تجدید نظر مونده... نا امید نشو. برای اون تلاش می‌کنیم. آن‌ها با بقیه شاگردان به طرف قلعه راه افتادند. کمی جلوتر مالفوی، کراب و گویل در حرکت بودند و پوزخند می‌زدند. وقتی مقابل پله‌های قلعه رسیدند هاگرید با لحن اندوهگینی گفت: فایده‌ای نداره رون. اون کمیته جورش با مالفوی جوره... فقط می‌خوام کاری کنم که آخرین روزهای زندگی بیکی بهش خوش بگذره... اینو بهش مدیونم... هاگرید به طرف کلبه‌اش به راه افتاد. درحالی‌که صورتش را درون دستمالش فرو برده بود و اشک می‌ریخت. مالفوی، کراب و گویل پشت در قلعه ایستاده بودند و به حرف‌های آن‌ها گوش می‌کردند. مالفوی گفت: نیگاش کن... تا به حال یه همچین آدم بدبختی دیده بودین... اسمش هم اینه که استاد ماست! رون و هری با عصبانیت به طرف مالفوی پیش رفتند ولی هرمیون زودتر خود را به مالفوی رساند. شترق! او با حداکثر توانایی‌اش سیلی محکمی به گوش مالفوی زد. مالفوی تلوتلو خورد. هری، رون، کراب و گویل با حیرت به هرمیون نگاه کردند. او دستش را بار دیگر بالا برد: - چطور جرأت کردی به هاگرید بگی بدبخت؟ تو کثافت پست! رون با صدای ضعیفی گفت: هرمیون. و سعی کرد دست او را بگیرد. - برو کنار رون! هرمیون چوبدستی‌اش را بیرون کشید. مالفوی یک قدم عقب رفت. کراب و گویل با سردرگمی منتظر دستورات بودند. مالفوی زیر لب گفت: بیاین بریم! به فاصله کوتاهی هر سه وارد راهرویی شدند که به طرف دخمه می‌رفت. رون با تعجب و خوشحالی گفت: - هرمیون! هرمیون با صدایی لرزان گفت: هری باید حتماً تو فینال کوییدیچ ازش ببری، اصلاً نمی‌تونم تحمل کنم اسلیترین‌ها برنده بشن! رون که هنوز متعجب بود رو به هرمیون گفت: الآن کلاس سحر و جادو شروع می‌شه... بهتره عجله کنیم. آن‌ها با عجله از پله‌های مرمری بالا رفتند تا خود را به کلاس پرفسور فلیت ویک برسانند. وقتی هری در را باز کرد پرفسور فلیت‌ویک سرزنش‌کنان گفت: دیر کردین بچه‌ها... زودتر بیاین. چوبدستی‌هاتونو بیرون بکشین. امروز با طلسم شادی تمرین می‌کنیم. قبلاً به دو گروه تقسیم شدیم. هری و رون با عجله خود را پشت میزشان رساندند و کیف‌هایشان را باز کردند. رون پشت سرش را نگاه کرد: - هرمیون کجا موند؟ هرمیون داخل کلاس نشده بود. در صورتی که وقتی وارد کلاس می‌شد او کنارش بود. هری به رون خیره ماند: تعجبه! شاید دستشویی یا جایی رفته؟ ولی هرمیون تا آخر کلاس پیدایش نشد.‏ وقتی کلاس تعطیل شد همه برای خوردن ناهار به راه افتادند. همه شاد و خوشحال بودند. طلسم شادی‌بخش حس خوبی در آن‌ها به وجود آورده بود. رون گفت: اگه هرمیون اومده بود می‌تونست یه طلسم شادی برای خودش تهیه کنه... هرمیون حتی سر ناهار هم نیامد. وقتی آن‌ها دسر سیب‌شان را خوردند و اثر طلسم شادی به تدریج کم‌تر شد هر دو نگران هرمیون شدند. سر راهشان به برج گریفندور، رون با نگرانی پرسید: نکنه مالفوی بلایی سرش آورده باشه؟ آن‌ها از مقابل غول‌های نگهبان گذشتند. اسم رمز را به بانوی چاق گفتند. (فلیبرتی جیبت) و از حفره پشت تابلو وارد سالن عمومی شدند. هرمیون سرش را روی کتاب ریاضی جادویی گذاشته و همان‌طور نشسته به خواب رفته بود. آن‌ها روی صندلی کناری نشستند. هری او را تکان داد تا بیدار شود. هرمیون بلافاصله از خواب پرید و با وحشت به اطرافش نگاه کرد: چیـ... چیه؟ وقت رفتنه؟ چه... چه کلاسی داریم...؟ هری گفت: کلاس پیشگویی، ولی هنوز بیست دقیقه وقت داریم... چرا سر کلاس طلسم شادی نیومدی؟ هرمیون جیغ کوتاهی کشید: اوه... نه! پاک یادم رفته بود! - ولی چطور ممکنه یادت رفته باشه. تو تا دم کلاس با ما اومدی! هرمیون گفت: باور نمی‌کنم... پرفسور فلیت‌ویک عصبانی نشد؟ تقصیر مالفوی بود من همه حواسم به اون بود! رون نگاهی به کتاب قطور ریاضی جادویی که هرمیون از آن به عنوان بالش استفاده کرده بود. انداخت: می‌دونی چیه هرمیون؟ فکر کنم داری از پای در میای... خیلی از خودت کار می‌کشی. هرمیون موهایش را از مقابل چشمانش کنار زد و به دنبال کیفش گشت: - نه... نه من اشتباه کردم همین! بهتره برم پرفسور فلیت‌ویک رو ببینم و ازش معذرت بخوام، شما رو تو کلاس پیشگویی می‌بینم! هرمیون بیست دقیقه بعد پای پله کلاس پرفسور تریلاونی به آن‌ها ملحق شد. درحالی‌که سخت آشفته به‌نظر می‌رسید. - باورم نمی‌شه که کلاس طلسم شادی رو فراموش کردم. می‌ترسم جزو سؤالات امتحانی باشه. پرفسور فلیت‌ویک گفت ممکنه این‌طور باشه! آن‌ها به اتفاق هم از پله‌ها وارد برج خفه و دم کرده شدند. روی هر یک از میزهای کوچک یک گوی بلورین قرار داشت که لکه‌های سفید رنگی روی آن‌ها دیده می‌شد. هری، رون و هرمیون به اتفاق پشت یک میز قراضه نشستند. رون نگاهی به اطراف انداخت تا مبادا پرفسور تریلاونی آن دور و بر باشد و بعد زیر لب گفت: فکر می‌کردم ترم بعد دسر گوی بلورین داریم. هری جواب داد: غرغر نکن... این نشون می‌ده که ما درس کف بینی رو تموم کردیم. از فکر این‌که اون هر بار با دیدن کف دست من حالش دگرگون می‌شد دیگه حالم بهم می‌خوره. صدای آشنا و مرموز پرفسور تریلاونی از تاریکی به گوش رسید. - روز همگی به‌خیر! در چهره پراوتی و لاوندر که از انعکاس نور گوی‌های بلورین روشن شده بود شور و هیجان موج می‌زد. پرفسور تریلاونی پشت به بخاری دیواری نشست. نگاهی به اطراف انداخت و گفت: تصمیم گرفتم این درس را زودتر شروع کنم. تقدیر به من می‌گه که امتحانات ماه ژوئن شما شامل درس گوی بلورین هم خواهد بود و دلم می‌خواد شما به قدر کافی تمرین کرده باشین. هرمیون با خرسندی گفت: - تقدیر بهش گفته... مگه کی این سؤال‌ها رو طرح می‌کنه؟ خودش! چه پیشگویی فوق‌العاده‌ای! معلوم نبود پرفسور تریلاونی این حرف‌ها را شنید یا نه، چون چهره‌اش در تاریکی پنهان بود. او به حرف‌هایش ادامه داد، چنان که گویی چیزی نشنیده است: مطالعه گوی بلورین هنر ظریفیه... از شما انتظار ندارم تو اولین جلسه بتونین در اعماق گوی بلورین چیزی رو تشخیص بدین. اول با آرام کردن ذهن هشیار و چشم بیرونی شروع می‌کنیم - رون سعی کرد به زور جلوی خنده‌اش را بگیرد - این‌کار برای تقویت و روشنایی چشم دل و فوق هشیار لازمه اگه خیلی شانس بیاریم شاید یکی از شما قبل از تموم شدن کلاس بتونه چیزی ببینه. بدین ترتیب آن‌ها کار خود را آغاز کردند. هری به شدت احساس حماقت می‌کرد: به گوی بلورین خیره مانده بود و سعی می‌کرد ذهن خود را از این فکر چه کار احمقانه‌ای خالی کند. ولی تمرکز ممکن نبود چون رون چند وقت یک بار زیر لب می‌خندید و هرمیون هم مرتب غر می‌زد. بعد از یک ربع ساعت خیره ماندن به گوی بلورین، هری از آن دو پرسید: - چیزی هم دیدین؟ رون گفت: آره... این جای میز سوخته... یه کسی شمعشو انداخته این رو! هرمیون زیر لب گفت: چه وقت تلف کردنی، می‌تونستم به جای این یه کار مفیدتری انجام بدم. می‌تونستم به کلاس طلسم شادی برسم... پرفسور تریلاونی از کنار آن‌ها گذشت و گفت: کی می‌خواد برای خوندن نشانه‌های گوی کمکش کنم؟ رون زیر لب گفت: من کمک لازم ندارم. معلومه که معنی‌اش چیه. امشب هوا مه آلوده. هری و هرمیون بی‌اختیار خندیدند. همه سرشان را به طرف آن‌ها چرخاندند. پراوتی و لاوندر دلخور به‌نظر می‌رسیدند. پرفسور تریلاونی گفت: دیگه کافیه! شما ارتعاشات غیبگویی رو مختل می‌کنین بعد به طرف میز آن‌ها آمده و به گوی آن‌ها نگاه کرد. قلب هری از جا کنده شد. او می‌دانست چه اتفاقی خواهد افتاد. پرفسور تریلاونی صورتش را به گوی نزدیک کرد. نور گوی بلورین در شیشه‌های عینکش انعکاس یافت. زیر لب گفت: یه چیز داره تکون می‌خوره... چی ممکنه باشه؟ هری حاضر بود تمام دارایی، حتی سر جاروی شهاب آسمانی شرط ببندد که پرفسور نظر خوبی ندارد. پرفسور تریلاونی نفس عمیقی کشید. بعد به هری خیره شد: عزیزم این جاست. از همیشه واضح‌تره... داره به طرفت میاد... به تدریج بهت نزدیک می‌شه... طا... هرمیون با صدای بلند گفت: اوه... تو رو به خدا... بازم اون طالع نحس مسخره...! پرفسور تریلاونی چشمان درشتش را به چهره هرمیون دوخت. پراوتی در گوش لاوندر چیز گفت و هر دوی آن‌ها هم به هرمیون خیره شدند. پرفسور تریلاونی بلند شد و با لحن خشمگینی او را مخاطب قرار داد: - متأسفم باید بهت بگم عزیزم از همون لحظه‌ای که وارد کلاس شدی معلوم بود که در زمینه هنر اصیل پیشگویی هیچ استعدادی نداری... من یادم نمیاد که هیچ‌وقت شاگردی به بی‌استعدادی تو داشتم... برای لحظاتی سکوت برقرار شد... تا آن‌که... هرمیون ناگهان از جا برخاست. کتاب روشنایی آینده را داخل کیفش گذاشت و با چنان سرعتی آن را سر دوشش انداخت که چیزی نمانده بود رون را از روی صندلی به زمین بیفتد. - باشه...! باشه...! دیگه سر این کلاس نمیام! من رفتم! در مقابل چشمان حیرت‌زده همه هرمیون خود را به دریچه کلاس رساند. آن را باز کرد و از پله‌ها پایین رفت. چند دقیقه‌ای طول کشید تا کلاس وضعیت عادی خود را پیدا کرد. پرفسور تریلاونی انگار موضوع طالع نحس را فراموش کرد. شالش را محکم دور بدنش پیچید و به سرعت از کنار هری و رون دور شد. لاوندر ناگهان گفت: اوووو... حالا یادم اومد... شما رفتن اونو پیشگویی کرده بودین پرفسور... مگه نه؟ شما خیلی وقت پیش گفتین، دور و بر عید پاک یکی از شما برای همیشه ما رو ترک می‌کنه! پرفسور تریلاونی لبخندی به او زد: - بله عزیزم... می‌دونستم که دوشیزه گرنجر ما رو ترک می‌کنه. آدم آرزو می‌کنه که کاش نشانه‌ها رو اشتباه دیده باشه... چشم دل گاهی می‌تونه کسالت‌آور باشه... می‌دونی. لاوندر و پراوتی به شدت تحت تأثیر قرار گرفته بودند، خود را کنار کشیدند تا پرفسور تریلاونی بتواند سر میز آن‌ها بنشیند. رون رو به هری کرد: هرمیون چه روز بدي داشت... مگه نه؟ - آره... هری به گوی بلورین نگاه کرد ولی به جز آن لکه‌های سیاه چیز دیگری ندید. آیا پرفسور تریلاونی واقعاً طالع نحس را دیده بود؟ یعنی دوباره آن را می‌دید؟ تنها چیزی که ممکن بود پیش بیاید یک حادثه مرگبار در طول مسابقه فینال کوییدیچ بود که به تدریج نزدیک می‌شد. *** تعطیلات عید پاک به هیچ وجه فرصتی برای استراحت نبود. سال سومی‌ها هیچ‌وقت آن قدر تکالیف نداشتند. نویل لانگ‌باتم وقت نداشت سرش را بخاراند. بقیه هم دست کمی از او نداشتند. سیموس فینیگان در اتاق عمومی غرغرکنان گفت: - اینم شد تعطیلات! تا شروع امتحانات که خیلی مونده. پس این مسخره‌بازی‌ها چیه؟ ولی هیچ‌کس به قدر هرمیون کار نداشت. حتی بدون کلاس پیشگویی باز هم او بیش از همه درس داشت. هرمیون آخرین کسی بود که شب‌ها سالن عمومی را ترک می‌کرد و صبح‌ها اول وقت در کتابخانه حاضر می‌شد. مثل پرفسور لوپین زیر چشمانش گود افتاده بود و با کوچک‌ترین چیزی به گریه می‌افتاد. رون مسئولیت تجدید نظر باک‌بیک را بر عهده گرفته بود. وقتی هم تکالیفش تمام می‌شد، کتاب‌های بزرگ و قطوری مثل روان شناسی هیپوگریف‌ها یا خشونت هیپوگریف‌ها را زیر و رو و مطالعه می‌کرد. او چنان غرق کارهایش بود که حتی جریان کج‌پا را فراموش کرده بود. در این حال هری ضمن انجام تکالیف، ناچار بود به تمرین کوییدیچ بپردازد. جلسات تشریحی وود تمام وقت او را می‌گرفت. قرار بود مسابقه بین دو گروه گریفندور و اسلیترین‌ها در اولین شنبه پس از تعطیلات عید پاک برگزار شود. اسلیترین‌ها با دویست امتیاز در صدر جدول قرار داشتند. این بدین معنی بود(وود مرتب موضوع را یادآوری می‌کرد)که آن‌ها باید امتیاز بالایی می‌آوردند تا موفق به بردن جام می‌شدند. به عبارت دیگر بار اصلی مسابقه بر دوش هری بود زیرا گرفتن توپ طلایی صد و پنجاه امتیاز نصیب آن‌ها می‌کرد. وود مرتب به او یاد آوری می‌کرد: تو فقط وقتی باید دنبال توپ بری که امتیاز ما بیش از پنجاه باشد. و گر نه ما برنده مسابقه می‌شیم بدون این‌که جام را به دست بیاریم... فهمیدی... آره؟ فقط در صورتی باید دنبال توپ طلایی بری که ما... هری فریاد زد: فهمیدم الیور! تمامی عمارت گریفندور تحت تأثیر مسابقه آینده بود. گریفندور از دوران درخشان چارلی ویزلی (دومین برادر بزرگ رون) در سمت جست‌وجوگر، برنده جام کوییدیچ نشده بود. ولی شک داشت هیچ‌کس حتی وود هم به قدر خود او علاقه مند به پیروزی باشد. دشمنی بین هری و مالفوی حالا در بالاترین حد خود قرار داشت. مالفوی هنوز جریان گل آلود شدن در هاگزمید را فراموش نکرده بود و از این عصبانی بود که هری توانسته بود به نوعی از مهلکه بگریزد. هری متقابلاً خرابکاری مالفوی در مسابقه بین تیم آن‌ها با ریونکلا را به یاد داشت، ولی از آن مهم‌تر ماجرای باک‌بیک بود که مانع از آن می‌شد که هری، مالفوی را جلوی چشم همه کتک بزند. هیچ کس به یاد نداشت که راجع به هیچ مسابقه ای چنین جنجالی به پا شده باشد. با پایان گرفتن تعطیلات کشمکش بین طرفداران دو تیم به اوج خود رسید. طرفداران دو تیم چند بار در راهروها با یکدیگر درگیر شدند و در یک نوبت یکی از سال چهارمی‌های گریفندور با یک سال ششمی اسلیترین چنان دعوایی کردند که از گوش هایشان تره فرنگی بیرون زد و کارشان به درمانگاه کشید. هری هم روزهای بدی را می‌گذراند. هر دفعه که می‌خواست وارد کلاس شود یکی از اسلیترین‌ها برایش جفت پا می‌گرفت و سعی می‌کرد او را به زمین بیندازد. هر جا که هری می‌رفت سر و کله کراب و گویل پیدا می‌شد ولی وقتی می‌دیدند گروهی از طرفدارانش او را در میان خود گرفته اند بی‌آن‌که کاری از دستشان بربیاید پی کار خود می‌رفتند. وود موکداً از هری خواسته بود تنها جایی نرود، چون اسلیترین‌ها دنبال فرصتی بودند که به او صدمه بزنند. شاگردان گریفندور مشتاقانه داوطلب همراهی با هری بودند. او به هیچ کدام از کلاس‌هایش به موقع نمی‌رسید، چون هر بار عده زیادی با او راه می‌افتادند و او را به حرف می‌گرفتند. هری بیشتر از خودش نگران جاروی شهاب آسمانی بود. وقتی سوار جارو نمی‌شد آن را در چمدانش می‌گذاشت و قفل می‌کرد. زنگ‌های تفریح با عجله خود را به برج گریفندور می‌رساند تا مطمئن شود شهاب آسمانی سر جایش قرار دارد. *** طبق معمول، شب قبل از مسابقه همه دانش آموزان در سالن عمومی گریفندور دست از کار کشیده بودند. حتی هرمیون کتاب‌هایش را کنار گذاشته بود. او با عصبانیت گفت: - نمی‌تونم کار کنم... نمی‌تونم فکرم رو متمرکز کنم... در سالن عمومی جنجالی برپا شد. فرد و جرج ویزلی با سر و صدای زیادی حرف می‌زدند و می‌خندیدند. الیور وود روی زمین دولا شده بود و مدل کوچکی از زمین بازی کوییدیچ مقابلش قرار داشت با چوبدستی‌اش بازیکنان را جلو و عقب می‌برد و با خود حرف می‌زد. آنجلینا، آلیشیا و کتی به لطیفه‌های فرد و جرج می‌خندیدند. هری، رون و هرمیون گوشه ای دنج نشسته بودند و سعی می‌کردند به فردا فکر نکنند. چون هر بار که هری به مسابقه فکر می‌کرد ترس بر وجودش مستولی می‌شد و حس می‌کرد دلش از دهانش بیرون می‌آید. هرمیون درحالی‌که خود نیز نگران به‌نظر می‌رسید رو به هری کرد: - حتماً موفق می‌شی...! رون در تأیید نظر او گفت: تو شهاب آسمانی رو زیر پا داری! هری با دلشوره گفت: آره... طولی نکشید که وود از جا برخاست و فریاد زد، اعضای تیم زودتر بخوابند. هری نفس راحتی کشید. *** هری تمام شب را کابوس دید. اول از همه خواب دید که خواب مانده و وود فریاد می‌زند: تو کجا بودی؟ ما به جای تو نویل رو به بازی دعوت کردیم! بعد خواب دید که مالفوی و بقیه اعضای گروه برای شرکت در مسابقه سوار اژدها شده اند. او با سرعتی سرسام آور می‌گریخت تا از شعله‌های آتشی که از دهان اژدهای مالفوی بیرون می‌آمد، در امان بماند. یک آن فکر کرد که شهاب آسمانی را فراموش کرده و نزدیک است سقوط کند. هری با تکانی از خواب پرید. لحظاتی طول کشید که هری به یاد آورد مسابقه هنوز شروع نشده و او در رختخوابش است و اعضای تیم اسلیترین هم اجازه نخواهند داشت سوار بر اژدها مسابقه دهند. حس کرد دهانش خشک شده. بی‌سر و صدا از تختخوابش پایین آمد و نزدیک پنجره رفت تا از پارچ نقره ای که زیر پنجره قرار داشت برای خود آب بریزد. همه جا ساکت و آرام بود. حتی نسیمی هم نمی‌وزید و برگ‌های درختان جنگل ممنوع تکان نمی‌خوردند. بید کتک زن، آرام و معصوم به‌نظر می‌رسید. انگار همه شرایط برای مسابقه فردا آماده بود. هری لیوانش را زمین گذاشت و قصد داشت به رختخوابش برگردد که چیزی جلب توجهش را کرد. چیزی شبیه یک جانور در میان چمنزار پرسه می‌زد. هری به طرف پاتختی‌اش دوید، عینکش را برداشت و به چشم زد و به جنگل نگاه کرد. از طالع نحس خبری نبود، او دم پشمالوی کج‌پا را تشخیص داد و خیالش راحت شد. آیا فقط کج‌پا آنجا بود؟ هری صورتش را به شیشه چسباند و چشمانش را تنگ کرد. کج‌پا در جا ایستاده بود ولی سایه چیزی لابه‌لای درختان تکان خورد. لحظه ای بعد سگ سیاه پشمالوی بزرگی از گوشه علفزار بیرون آمد. کج‌پا کنار او به راه افتاد. هری به این منظره خیره ماند این چه معنایی داشت؟ اگر کج‌پا می‌توانست سگ قوی هیکل را ببیند پس او چگونه می‌توانست طالع نحس و نشانه مرگ هری باشد؟ هری به آرامی گفت: - رون! رون بیدار شو! - هوم؟ - بیا ببین چیزی رو که من می‌بینم تو هم می‌بینی؟! - تو این تاریکی! معلومه چی میگی هری! - اون جا... هری دوباره نگاهی به بیرون انداخت. کج‌پا و سگ ناپدید شده بودند. هری از لبه پنجره بالا رفت تا به محوطه قلعه نگاه کند ولی از آن‌ها خبری نبود. پس کجا رفته بودند؟ صدای خرناس رون به هری فهماند که او دوباره به خواب عمیقی فرو رفته است. *** روز بعد هری و سایر اعضای گروه در میان ابراز احساسات هواداران خود وارد سرسرای بزرگ شدند. وقتی هری دید بسیاری از شاگردان گروه ریونکلا و هافلپاف برای او ابراز احساسات می‌کنند نتوانست از خنده خود خودداری کند. هنگامی که هری از کنار میز اسلیترین‌ها می‌گذشت همه سکوت کرده بودند. او متوجه شد که مالفوی رنگ پریده‌تر از همیشه به‌نظر می‌رسد. وود تمام مدتی که سرمیز صبحانه نشسته بود. اعضای گروهش را تشویق می‌کرد که صبحانه کاملی بخورند و این در شرایطی بود که خودش چیزی نمی‌خورد. او قبل از دیگران اعضای تیمش را به زمین بازی برد تا به بررسی اوضاع و شرایط بپردازد. وقتی آن‌ها سالن بزرگ را ترک می‌کردند همه به اتفاق آن‌ها را مورد تشویق قرار دادند. چوچانگ خطاب به هری گفت: موفق باشی هری! هری احساس کرد صورتش گل انداخته است. - خب از باد که خبری نیست. آفتاب یه کمی چشمو می‌زنه و این می‌تونه دید شما رو کم کنه. مواظب باشین. زمین نسبتاً سفته و برای اوج گرفته مناسبه. وود به همراه اعضای تیمش به راه افتاد. در قلعه باز شد و تماشاچیان از دور وارد زمین بازی شدند. وود به تندی گفت: بریم رختکن... در طول مدتی که ردای سرخشان را به تن می‌کردند کسی حرفی نزد، هری نمی‌دانست آیا بقیه هم حال و هوای او را دارند؟ معده‌اش آشوب بود. مثل این‌که اندرونش چیزی پایین و بالا می‌شد. هیچ‌وقت چنین حالی نداشت. صدای وود او را به خود جلب کرد: خب... راه بیفتیم... آن‌ها به سوی زمین به راه افتادند. صدای هلهله جمعیت چون موجی همه جا را فرا گرفته بود. سه چهارم جمعیت رداهای سرخ پوشیده بودند و پرچم‌های سرخی را در هوا می‌چرخاندند که نقش شیر گریفندور داشت و شعارهایی از این قبیل روی آن‌ها به چشم می‌خورد. گریفندور به پیش! یا شیرهای برنده جام! پشت دروازه تیم اسلیترین حدود دویست نفر با لباس‌های سبز نشسته بودند و نقش افعی نقره ای اسلیترین روی پرچم هایشان می‌درخشید. پرفسور اسنیپ در ردیف جلویی نشسته بود. او هم مثل بقیه لباس سبز به تن کرده بود و لبخند موذیانه ای بر لب داشت. صدای لی جوردن به گوش رسید. او طبق معمول گزارشگر مسابقه بود: گریفندورها وارد زمین شدن، پاتر، بل، جانسون، اسپینت، ویزلی، ویزلی و وود. یکی از بهترین تیم‌هایی که هاگوارتز در سال‌های اخیر به خودش دیده... اظهار نظر جوردن با تیکه انداختن‌های گروه اسلیترین رو به رو شد. - اینم تیم اسلیترین، فلینت کاپیتان تیم پیشاپیش همه حرکت می‌کنه، اون بعضی از اعضای تیمش رو تغییر داده... از قرار اون به هیکل بازیکنا بیشتر اهمیت می‌ده تا به مهارتشون. صدای هو کردن گروه اسلیترین هم چنان به گوش می‌رسید. هری با خود فکر کرد لی از این تفسیرها هدف خاصی را دنبال می‌کند. مالفوی بدون شک ریز نقش‌ترین عضو تیم اسلیترین بود. بقیه همه تنومند و قوی هیکل بودند. مادام هوچ اعلام کرد: کاپیتان‌ها با هم دست بدهید! فلینت و وود به هم نزدیک شدند و دست یکدیگر را محکم فشردند. انگار هر یک از آن‌ها می‌خواست انگشت دیگری را بشکند. - سوار جاروهاتون بشین... سه، دو، یک. صدای سوت او در میان غرش تماشاچیان گم شد. چهارده جارو به آسمان برخاستند. هری حس کرد موها از روی پیشانیش عقب رفته است. هیجان پرواز نگرانی‌اش را برطرف کرده بود. نگاهی به اطرافش انداخت. مالفوی پشت سرش در حرکت بود. هری در جست‌وجوی توپ طلایی سرعتش را بیشتر کرد. - گریفندور بازی رو در دست داره. آلیشیا اسپینت از این تیم، سرخگون رو در دست داره و مستقیم به طرف دروازه اسلیترین‌ها پیش می‌ره... آفرین آلیشیا... آه... نه... ورینگتون از تیم مقابل سرخگون رو در اختیار می‌گیره. به سرعت پرواز می‌کنه... اوه عالی بود... جرج ویزلی توپ بازدارنده را به طرف او می‌اندازه... ورینگتون سرخگون رو رها می‌کنه... جانسون از تیم گریفندور اونو در اختیار می‌گیره... بدو آنجلینا - آنجلینا به راحتی مونتاگ را پشت سر می‌ذاره - یه توپ بازدارنده به‌طرف آنجلینا می‌ره... گل... گل... امتیاز ده - صفر به به نفع گریفندور! آنجلینا دور زمین چرخی زد و مشتش را به علامت پیروزی در هوا تکان داد. جمعیت سرخ پوش چون دریایی آن پایین موج می‌زد. - اوخ...! چیزی نمانده بود آلیشیا در اثر شدت ضربه فلینت از روی جارویش به زمین بیفتد. صدای هو کردن و فریاد تماشاگران معترض به آسمان برخاست: - ببخشین...! ببخشین...! ندیدمش...! لحظه بعد فرد ویزلی با چوبدستی‌اش محکم سر فلینت ضربه زد. صورت فلینت به چوب جارویش خورد و خون از بینی‌اش جاری شد. مادام هوچ فریاد کشید: یه پنالتی به نفع تیم گریفندور به دلیل حمله بی‌دلیل بازیکن مهاجم این تیم. یه پنالتی هم به نفع اسلیترین به دلیل آسیب رساندن به مهاجم اسلیترین! فرد فریاد زد: نه خانم...! ولی مادام هوچ در سوتش دمید و آلیشیا جهت زدن ضربه پنالتی جلو رفت. در سکوتی که حکم فرما شد. لی فریاد زد: آفرین آلیشیا... اون توپ رو درون دروازه فرستاد. بیست - صفر به نفع گریفندور... هری به سرعت شهاب آسمانی را چرخاند. فلینت با وجود آن‌که خون از بینی‌اش جاری بود برای زدن پنالتی تیم به سرعت جلو می‌رفت. وود مقابل دروازه گریفندور بی‌حرکت ایستاده بود و با دندان‌های به هم فشرده منتظر سوت مادام هوچ بود. لی جوردن هم‌چنان گزارش می‌داد: البته... وود دروازه‌بان فوق العاده‌ایه... گل زدن به اون کار مشکلیه... واقعاً مشکل... اوه... باورم نمی‌شه... باور کردنی نیست! اون توپ رو گرفت! هری نفس راحتی کشید. نگاهی به اطراف کرد شاید توپ طلایی را ببیند. در این حال همه حواسش متوجه گزارش لی بود. او باید مالفوی را از توپ طلایی دور نگه می‌داشت تا وقتی که امتیازشان به بیش از پنجاه برسد. - گریفندور بازی رو در اختیار می‌گیره... نه... نه... اسلیترین بازی رو در اختیار می‌گیره... دوباره نوبت گریفندوره. این کتی بل... کتی بل از گروه گریفندور، سرخگون رو در دست داره و به سرعت بالا می‌ره... خطای عمد! مونتاگ یکی از بازیکنان اسلیترین مقابل کتی قرار گرفت و به جای گرفتن توپ چنگ انداخت و موهای اونو گرفت، در هوا چرخید. هر جور بود خودش را روی جارو نگه داشت، ولی سرخگون از دستش افتاد. بار دیگر مادام هوچ سوتش را به صدا در آورد. رو به مونتاگ کرد و فریاد کشید. دقایقی بعد کتی ضربه پنالتی را زد و بار دیگر سرخگون درون دروازه اسلیترین جای گرفت. جوردن فریاد زد: سی- صفر. بگیر، متقلب خبیث. - جوردن اگه نمی‌تونی موقع گزارش بی‌طرف باشی... - من چیزی رو که می‌بینم گزارش می‌کنم... پرفسور! هری غرق در هیجان بود. او توپ طلایی را دیده بود، توپ پایین یکی از تیرهای دروازه گریفندور برق می‌زد. ولی هنوز وقت گرفتن آن نبود. اگر مالفوی آن را می‌دید چی؟ هری ناگهان به نقطه‌ای خیره شد. می‌خواست وانمود کند توپ طلایی آن‌جاست. به سرعت مالفوی به خیال این‌که هری توپ طلایی را دیده، دنبال او به راه افتاد. هوووو یکی از توپ‌های بازدارنده از کنار گوش راست هری گذشت. دریک بازیکن مدافع تیم اسلیترین آن را پرتاپ کرده بود. هوووو بول مدافع دیگر تیم اسلیترین، توپ دوم را به سوی هری پرتاپ کرد. توپ از کنار بازوی هری رد شد. هری نگاهی به اطرافش کرد، بول و دریک چماق‌هایشان را بالا گرفته و به سوی او در حرکت بودند. در آخرین لحظه هری شهاب آسمانی را به طرف بالا هدایت کرد و بول و دریک به سرعت به یکدیگر برخورد کردند. درحالی‌که مدافعان تیم سرش را در دست گرفته بودند و از هم دور می‌شدند لی جوردن فریاد زد: هاها! خیلی بد شد... اگه می‌خواین به شهاب آسمانی برسین باید زودتر بجنبین! بازی در اختیار تیم گریفندوره... جانسون، سرخگون رو در اختیار داره... فلینت پا به پای اون پیش می‌ره... آنجلینا بزن تو چشمش... شوخی کردم، پرفسور، شوخی کردم... اوه... نه... فلینت اونو در اختیار گرفت... داره به طرف دروازه گریفندور پیش می‌ره... زود باش... حالا وود می‌خواد اونو بگیره. فلینت گل را به ثمر رساند. فریاد تشویق اسلیترین‌ها به آسمان برخاست. لی فحش رکیکی داد و پرفسور مک‌گونگال سعی می‌کرد میکروفن سحرآمیز را از دست او بگیرد. - ببخشین... پرفسور... ببخشین! دیگه تکرار نمی‌شه! خب... حالا گریفندور بازی رو در اختیار داره... سی به ده به نفع گریفندور... این خشن‌ترین مسابقه‌ای بود که تا به حال هری در آن شرکت کرده بود. اسلیترین‌ها می‌خواستند به هر ترتیب که شده سرخگون را به دست بیاورند و برای رسیدن به آن از هیچ عملی روی گردان نبودند. بول با چماقش حمله و بعد وانمود کرد او را با توپ اشتباه گرفته. جرج ویزلی به تلافی با آرنجش روی صورت بول زد. مادام هوچ برای هر دو تیم پنالتی گرفت. وود با یک حرکت سرخگون را گرفت و تیم گریفندور چهل به ده جلو افتاد. از توپ طلایی اثری نبود. مالفوی هنوز دوشادوش هری حرکت می‌کرد و حواسش به توپ طلایی بود. اگر امتیاز گریفندور بیشتر از پنجاه می‌شد...‏ کتی گل دیگری زد... حالا امتیاز گریفندور پنجاه به ده بود. فرد و جرج ویزلی چماق‌هایشان را بالا گرفته بود و دوروبر کتی پرواز می‌کردند تا مبادا اسلیترین‌ها در صدد انتقام‌گیری برآیند. بول و دریک از نبودن فرد و جرج استفاده کردند و توپ‌های بازدارنده را به طرف وود فرستادند. توپ‌ها یکی بعد از دیگری به شکم وود اصابت کرد. او روی هوا چرخی زد و درحالی‌که از درد به خود می‌پیچید محکم دسته جارویش را در دست گرفت. مادام هوچ سخت از کوره در رفت و خطاب به بول و دریک فریاد زد: تا وقتی که سرخگون در محوطه گل زدن قرار نگرفته باشد شما حق ندارین به دروازه بان حمله کنید... یک پنالتی به نفع گریفندور! آنجلینا گل دیگری زد. شصت - ده. دقایقی بعد فرد ویزلی با توپ بازدارنده ورینگتون را هدف گرفت. سرخگون از دست او افتاد. آلیشیا آن را در هوا قاپید و به درون دروازه اسلیترین‌ها انداخت. هفتاد - ده... فریاد هواداران گریفندور به آسمان برخاسته بود. گریفندور شصت امتیاز از حریف خود جلوتر بود و اگر هری می‌توانست توپ طلایی را بگیرد آن‌ها برنده جام بودند. هری درحالی‌که حس می‌کرد صدها چشم او را تعقیب می‌کنند دور زمین چرخی زد و رو به بالا اوج گرفت. مالفوی نیز پشت سر او به راه افتاد. هری توپ طلایی را دید... توپ حدود شش متری بالای سرش می‌درخشید. هری سرعت خود را افزایش داد. باد درون گوش‌هایش صدا می‌کرد. او دستش را جلو برد ولی ناگهان حس کرد از سرعتش کاسته شده است. هری با نگرانی به اطرافش نگاه کرد. مالفوی خودش را به کنار او رسانده بود، دم جارو را گرفته بود و آن را عقب می‌کشید. - تو... هری به قدر کافی عصبانی بود و اگر دستش به مالفوی می‌رسید کتک مفصلی به او می‌زد. مالفوی در اثر کشیدن شهاب آسمانی به نفس نفس افتاده بود و چشمانش از شرارت برق می‌زد. او به آن چه می‌خواست رسیده بود. توپ طلایی بار دیگر ناپدید شده بود. مادام هوچ فریاد کشید: پنالتی... پنالتی... به نفع گریفندور من هیچ‌وقت یه هم چین چیزی ندیده بودم. و به مالفوی که روی جاروی نیمبوس 2001 سر می‌خورد اشاره می‌کرد. لی جوردن درحالی‌که سعی می‌کرد میکروفن را از دسترس پرفسور مک‌گونگال دور نگه دارد، فریاد زد: - تو کثافت متقلب... تو رذل بی... پرفسور مک‌گونگال هیچ توجهی به حرف‌های جوردن نداشت او نیز مشتش را به سوی مالفوی تکان می‌داد و با صدای بلند فریاد می‌کشید. در این حال کلاه از سرش افتاده بود. آلیشیا ضربه پنالتی را زد ولی به قدری عصبانی بود که موفق به گل زدن نشد. توپ با اختلاف چند سانت از کنار دروازه عبور کرد. تیم گریفندور تمرکزش را از دست داده بود و اسلیترین‌ها که از خطای مالفوی خوشحال بودند سخت هیجان‌زده به‌نظر می‌رسیدند. - اسلیترین‌ها بازی رو در دست دارن... اون‌ها به طرف دروازه پیش می‌رن. مونتاگ گل می‌زنه... هفتاد - بیست به نفع گریفندور... هری آن چنان از نزدیک مالفوی را تعقیب می‌کرد که تقریباً زانوهایشان به هم می‌خورد. هری خیال نداشت اجازه دهد مالفوی به توپ طلایی نزدیک شود. مالفوی با عصبانیت فریاد زد: برو کنار پاتر! - آنجلینا جانسون، سرخگون رو برای تیم گریفندور تصاحب می‌کنه، آفرین آنجلینا... آفرین... هری به اطرافش نگاه کرد. به غیر از مالفوی همه اعضای تیم اسلیترین حتی دروازه‌بانشان به سوی آنجلینا حرکت کرده بودند و می‌خواستند او را محاصره کنند. هری چرخی زد. روی دسته شهاب آسمانی کاملاً خم شده و به سرعت جلو رفت و درست مثل یک گلوله آن‌ها را نشانه گرفت. - آهای... آن‌ها با مشاهده شهاب آسمانی که به سویشان می‌آمد پراکنده شدند و راه آنجلینا باز شد. - گل... گل... گریفندور هشتاد - بیست جلو افتاد. هری که با سر به سوی جایگاه تماشاچیان در حرکت بود مکثی کرد. سپس دور زد و به طرف میانه زمین به پرواز درآمد. در این لحظه چشمش به چیزی افتاد که قلبش فرو ریخت. مالفوی با لبخندی پیروزمندانه به طرف پایین می‌آمد. توپ طلایی کمی بالاتر از چمن‌ها بود. هری شیرجه‌ای زد و خطاب به شهاب آسمانی گفت: برو! برو! برو! تندتر. چیزی نمانده بود به مالفوی برسد. هری به محض مشاهده توپ بازدارنده که بول فرستاده بود روی دسته جارو خم شد. حالا تقریباً شانه به شانه مالفوی پرواز می‌کرد. هری خود را جلو کشید. دستش را از جارویش جدا کرد. دست مالفوی را از سر راهش کنار زد. - بله! هری دوباره اوج گرفت. دستش را در هوا تکان داد. صدای فریاد تماشاچیان به آسمان برخاست. هری در بالای سر تماشاچیان پرواز می‌کرد. صداهای عجیب و غریبی در گوشش می‌پیچید. توپ طلایی در میان مشت هری بال و پر می‌زد. وود با چشمانی پر اشک خود را به او رساند. دستش را دور گردن هری حلقه کرد و بی‌اختیار گریه‌اش را سر داد. به تدریج همه از راه رسیدند، فرد، جرج صدای آنجلینا، آلیشیا و کتی به گوشش می‌رسید. ما جام رو بردیم! ما جام رو بردیم! بازیکنان تیم گریفندور دست در دست یکدیگر به طرف زمین فرود آمدند. طرفداران تیم گریفندور از میان میله‌ها عبور کردند و خود را به زمین رساندند. همه نسبت به آن‌ها ابراز احساسات می‌کردند. هری کاملاً گیج شده بود. لحظاتی بعد او و سایر اعضای تیم را روی دست بلند کرد. هری لابه‌لای جمعیت چشمش به هاگرید افتاد که ردای سرخی پوشیده بود: - آره هری تو بردی، تو اونا رو شکست دادی... باید به باک‌بیک خبر بدم...! پرسی مثل دیوانه‌ها بالا و پایین می‌پرید. پرفسور مک‌گونگال به شدت اشک می‌ریخت و چشمانش را با پرچم بزرگ گروه گریفندور خشک می‌کرد. رون و هرمیون با زور جمعیت را کنار می‌زدند تا راهی پیدا کنند و خود را به هری برسانند. از خوشحالی زبانشان بند آمده بود و فقط لبخند می‌زدند. جمعیت هری را به سوی جایگاه پیش بردند جایی که دامبلدور و جام کوییدیچ انتظارش را می‌کشیدند. وود گریه‌کنان جام را به دست هری داد. هری جام را در هوا گرفت با خود فکر کرد اگر در همین لحظه دیوانه‌سازی از راه برسد او خواهد توانست بهترین سپر محافظ را در مقابل او درست کند. ‏ فصل شانزدهم پیشگویی پرفسور تریلاونی شور و شوق ناشی از بردن جام کوییدیچ حداقل یک هفته دوام یافت. مثل این بود که هوا و زمین این پیروزی را جشن گرفته‌اند. ماه ژوئن در راه بود. آسمان آبی و هوا آفتابی و درخشان بود. در آن هوای مطبوع بچه‌ها دوست داشتند در هوای آزاد و روی علف‌ها بستنی بخورند. با یک دیگر تیله سنگی بازی کنند و یا به تماشای ماهی مرکبی که به زیبایی روی سطح دریاچه سر می‌خورد بروند. اما این ممکن نبود. امتحانات نزدیک بود و آن‌ها به جای پرسه‌زدن در محوطه ناچار بودند در قلعه بمانند و افکار خود را روی دروسشان متمرکز کنند و این با وجود نسیم خنکی که از پنجره‌ها به داخل سالن می‌وزید کار چندان ساده‌