right click and select "Right to left Reading order" هري پاتر و جام آتش نويسنده: جي.كي.رولينگ مترجم: بهارك رياحي‌پور تايپيست: امير گوران فصل 29: رویا هرمیون دستی به پیشانیش کشید و گفت: - دو حالت بیشتر نداره... یا آقای کروچ به ویکتور حمله کرده یا یه نفر از پشت سر به هر دو‌شون حمله کرده... رون فوراً گفت: - حتماً کار کروچ بوده... به خاطر همین وقتی هری و دامبلدور به اون جا رسیدن اون رفته بود. حتماً در رفته... هری سرش را تکان داد و گفت: - گمان نمی‌کنم کار اون باشه... اون خیلی ضعیف شده... مطمئنم که حتی جون غیب شدن هم نداشته... هرمیون گفت: - چند دفعه باید بگم که تو هاگوارتز کسی نمی‌تونه غیب یا ظاهر بشه... رون با هیجان گفت: - آره راست می‌گی... یه چیزی به فکرم رسید. شاید کروم به آقای حمله کرده نه نه صبر کن... بعدش هم خودشو بی‌هوش کرده! هرمیون گفت: - حتماً آقای کروچ هم آب شده رفته تو زمین! سپیده صبح بود. هری، رون و هرمیون صبح زود بدون صدا از خوابگاه‌هایشان بیرون آمده و خود را به جغددانی رسانده بودند تا یادداشتی برای سیریوس بفرستند... در آن لحظه نیز ایستاده بودند و به محوطة مه گرفته قلعه نگاه می‌کردند. رنگ هر سه‌شان پریده و چشم‌هایشان پف کرده بود. آن شب تا صبح دربارة آقای کروچ صحبت کرده بودند. هرمیون گفت: - هری یه دفعه دیگه تعریف کن ببینیم آقای کروچ چی گفت. هری گفت: - گفتم که... حرف‌هاش بی‌سروته بود... گفت راجع به یه موضوعی می‌خواد به دامبلدور هشدار بده... دربارة برتا جورکینز حرف زد... از قرار فکر می‌کرد برتا مرده... مرتب می‌گفت "تقصیر منه... تقصیرمنه" راجع به پسرشم حرف زد. هرمیون با اوقات تلخی گفت: - در اون مورد که واقعاً مقصر بود... هری گفت: - عقلشو از دست داده بود... اول فکر می‌کرد زن و پسرش زنده‌ان هی با پرسی حرف می‌زد و بهش می‌گفت چی‌کار کنه... رون با تردید گفت: - یه دفعه بگو راجع به از ما بهترون چی می‌گفت. هری با بی‌حوصلگی گفت: - هیچ چی... گفت داره قوی‌تر می‌شه... لحظه‌ای همه ساکت شدند. سپس رون که سعی می‌کرد لحن اطمینان‌بخشی به صدایش بدهد گفت: - همون‌جور که خودت گفتی عقل از سرش پریده... نصف حرف‌هاش پرت و پلا بود... هری بدون توجه به حرف‌های رون گفت: - وقتی از ولدمورت حرف می‌زد شباهتی به دیوونه‌ها نداشت... ردیف کردن کلمات براش مشکل بود. البته این مال وقتی بود که حالش عادی بود و می‌دونست کجاست. مرتب می‌گفت که می‌خواد دامبلدورو ببینه. هری رویش را از پنجره برگرداند و نگاهی به جغددانی کرد... نیمی از لانه‌ها خالی بودند. گاه و بی‌گاه جغدی از شکار شبانه برمی‌گشت و با موشی که به چنگال گرفته بود وارد جغددانی می‌شد. هری با تلخی گفت: - اگه اسنیپ منو معطل نکرده بود امکان داشت به موقع به جنگل برسیم. آقای مدیر کار داره پاتر... این چرندیات چیه؟ کاش به جای حرف‌ها زودتر از سر راهم کنار رفته بود. رون به تندی گفت: - لابد نمی‌خواسته شما زودتر به جنگل برسین! شاید هم... صبر کنین ببینیم ممکنه اسنیپ زودتر از شما خودشو به جنگل رسونده باشه؟ مثلاً قبل از رسیدن تو و دامبلدور. - اگه خودشو تبدیل به خفاش یا چیزی کرده باشه ممکنه... رون زیر لب گفت: - اینم فایده نداشت. هرمیون گفت: - بهتره بریم سراغ مودی... ببینیم کروچو پیدا کرده یا نه... هری گفت اگه نقشه چپاولگرو با خودش می‌برد حتماً پیدایش می‌کرد. رون گفت: - آره... به شرط این که کروچ قبل از اومدن مودی از هاگوارتز بیرون نرفته باشه... برای این که این نقشه فقط محدوده هاگوارتزو نشون می‌ده... هرمیون ناگهان گفت: - هیس! در این لحظه صدای پایی به گوش رسید. کسی از پله‌ها بالا می‌آمد. هری صدای جروبحث دو نفر را شنید که هر لحظه نزدیک‌تر می‌شدند. - این یه جور باج گیریه... ممکنه با این کارتو دردسر بیفتیم... - به قدر کافی سعی کردیم مودبانه رفتار کنیم. وقتشه که ما هم نزاکتو کنار بذاریم... درست مثل خودش... - اگه اون جور بنویسیم یعنی این که می‌خوایم باج بگیریم... - ببینم اگه پول خوبی گیرمون بیاد بازم غر می‌زنی؟ در جغددانی با صدای بلندی باز شد و فرد و جورج در آستانه در پیدا شدند. هر دو از دیدن هری، رون و هرمیون جا خوردند. رون و فرد با هم گفتند: - شما این جا چی‌کار می‌کنین؟ فرد و هرمیون با هم گفتند: - صبح به این زودی؟ فرد خندید و گفت: - می‌دونین چیه؟ ما از شما نمی‌پرسیم چی‌کار دارین شما هم از ما نپرسین... در دست فرد یک نامه مهروموم شده بود، هری نگاهی به آن انداخت فرد دانسته یا ندانسته پاکت را برگرداند و به همین جهت هری نتوانست اسم روی آن را بخواند. فرد با حالتی تمسخرآمیز تعظیم کرد و ضمن اشاره به در گفت: - ببخیشین که معطلتون کردیم... رون بدون آن که از جایش تکان بخورد گفت: - قراره از کی باج بگیرین؟ لبخند روی لبان فرد خشک شد. هری متوجه شد که جورج نیم نگاهی به فرد انداخت و بعد لبخند زنان به رون گفت: - مسخره بازی رو بذار کنار... رون، من داشتم شوخی می‌کردم. رون گفت: - هیچ شباهتی به شوخی نداشت. فرد و جورج به هم نگاه کردند. آن گاه فرد بی‌مقدمه گفت: - رون... قبلاً هم بهت گفته بودم که اگه می‌خوای دماغت صحیح و سالم بمونه تو کار کسی دخالت نکن... برای چی این قدر فضولی می‌کنی. رون گفت: - اگه خیال داشته باشین از کسی باج بگیرین قضیه به منم مربوط می‌شه... جورج راست می‌گه ممکنه بدجوری تو دردسر بیفتین... جورج گفت: - بهت که گفتم داشتم شوخی می‌کردم... سپس نامه را از فرد گرفت و آن را به پای اولین جغدی که دم دستش بود بست. آن گاه ادامه داد: - خیلی شبیه برادر عزیزمون شدی... اگه همین طور پیش بری رون دانش آموز ارشد می‌شی... رون با حرارت جواب داد: - نخیر... اصلاً هم نمی‌شم... جورج جغد خاکی رنگ را از یکی از پنجره‌ها پرواز داد. سپس برگشت. خنده ای به رون کرد و گفت: - اگه خیال نداری ارشد بشی پس به مردم دستور نده... فعلاً خداحافظ! فرد و جورج از جغد دانی خارج شدند. هری، رون و هرمیون به هم نگاه کردند هرمیون آهسته گفت: - فکر می‌کنین اون دو تا چیزی راجع به این موضوع می‌دونن؟ قضیه کروچو می‌گم؟ هری گفت: - نه... اگه موضوع خیلی جدی بود حتماً به یکی می‌گفتن... لااقل به دامبلدور می‌گفتن. با این حال رون هنوز ناراحت بود. هرمیون گفت: - چرا ناراحتی؟ رون آهسته جواب داد: - راستش فکر نمی‌کنم اونا چیزی به کسی بگن... اونا این اواخر به فکر پول درآوردن بوده ان... یه مدت که پیششون بودم اینو فهمیدم... اون روزهایی که... هری جمله‌اش را تمام کرد و گفت: - اون روزهایی که با هم حرف نمی‌زدیم... نه... ولی باج گرفتن... رون گفت: - همه‌اش به این دلیله که می‌خوان یه مغازة شوخی باز کنن... قبلاً فکر می‌کردم برای ناراحت کردن مامانم این حرف‌ها رو بهش می‌زنن... ولی معلومه که جدی می‌گن و می خوان یه مغازة شوخی باز کنن... سال دیگه آخرین سال تحصیلشون تو هاگوارتزه... مرتب می‌گن که از حالا باید به فکر آینده‌شون باشن... اونا برای این کار سرمایه لازم دارن... بابام هم که نمی‌تونه کمکشون کنه. هرمیون با نگرانی گفت: - آره... ولی گمانم برای تهیه این پول دست به کار خلاف قانون بزنن... نه؟ رون با تردید گفت: - نمی‌دونم وگرنه... اونا خیلی راحت قانونو زیرپا می‌گذارن... هرمیون که ترسیده بود گفت: - آره... ولی موضوع قانونه... مقررات معمولی مدرسه که نیست... اگه باج بگیرن مجازاتشون خیلی سنگین‌تر از مجازات‌های مدرسه است... رون چه‌طوره به پرسی بگی هان؟ رون گفت: - شوخی‌ات گرفته... به پرسی بگم؟ اون بدتر از کروچه... بعید نیست لوشون بده... رون به پنجره ای که فرد و جورج جغدشان را پرواز داده بودند نگاه کرد و گفت: - بریم صبحانه بخوریم... وقتی از پله‌های مارپیچی پایین می‌رفتند هرمیون گفت: - فکر می‌کنین الان زوده که بخواهیم به دیدن مودی بریم؟ هری گفت: - اگه صبح به این زودی بیدارش کنیم شاید از پشت در بهمون حمله کنه... ممکنه فکر کنه خیال داریم تو خواب بهش حمله کنیم. بهتره زنگ تفریح بریم سروقتش. کلاس تاریخچة جادوگری هیچ وقت به کندی آن روز نگذشته بود. هری مرتب به ساعت رون نگاه می‌کرد چون ساعت خودش را بالاخره کنار گذاشته بود. اما ساعت رون هم آن قدر آهسته کار می‌کرد که هری فکر می‌کرد آن هم از کار افتاده است... هر سه چنان خسته بودند که اگر سرشان را روی میز می‌گذاشتند خروپفشان بلند می‌شد. حتی هرمیون هم مثل همیشه یاداشت برنمی داشت. او سرش را به دستش تکیه داده و به پرفسور بینز زل زده بود. معلوم بود که حواسش جای دیگری سیر می‌کند. وقتی سرانجام زنگ به صدا درآمد آن‌ها با عجله به سوی کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه رفتند. پرفسور مودی در حال خروج از کلاس بود و مثل آن‌ها خسته به نظر می‌رسید. چشم عادی‌اش دائم بسته می‌شد و در نتیجه صورت ناموزونش بدتر از همیشه به نظر می‌رسید. در حالی که آن‌ها از لابه لای جمعیت به سوی او می‌رفتند هری گفت: - پرفسور مودی؟ مودی غرغرکنان گفت: - سلام پاتر... مودی با چشمان سحرآمیزش به عده ای از دانش آموزان سال اول خیره شد و آن‌ها که ترسیده بودند با عجله دور شدند. چشمان مودی در حدقه چرخید و از پشت سر آن‌ها را دنبال کرد. آن گاه رو به بچه‌ها کرد: - بیایین تو کلاس... او از مقابل در کنار رفت تا بچه‌ها وارد کلاس شوند. سپس لنگ لنگان پشت سر آن‌ها به کلاس رفت و در را پشت سرش بست. هری بی‌مقدمه پرسید: - پیدایش کردین؟ آقای کروچو می‌گم... مودی گفت: - نه... سپس به طرف میزش روی صندلی نشست و ناله کنان پای چوبی‌اش را صاف کرد. آن گاه شیشه‌اش را از جیبش بیرون آورد. هری پرسید: - از نقشه کمک گرفتین؟ مودی شیشه را به دهانش برد. جرعه ای از آن نوشید و گفت: - آره... از روش تو استفاده کردم با افسون جمع آوری اونو از دفتر به جنگل آوردم ولی کروچ آن جا نبود... رون گفت: - یعنی خودشو غیب کرده؟ هرمیون گفت: - رون... هیچ کس نمی‌تونه تو هاگوارتز خودشو غیب کنه... راه‌های دیگه ای هست که می‌شه با استفاده از اونا ناپدید شده باشه... مگه نه پرفسور؟ چشم سحرآمیز مودی چرخید و روی هرمیون ثابت ماند. آن گاه گفت: - تو هم یکی از کسانی هستی که می‌تونی در آینده کارآگاه بشی... کله‌ات خوب کار می‌کنه... گرنجر. هرمیون از این حرف خوشحال شد و چهره‌اش گل انداخت. هری پرسید: - شنل نامریی نپوشیده... چون نقشه کسانی رو که شنل نامریی پوشیدن نشون می‌ده... پس حتماً از هاگوارتز بیرون رفته... هرمیون با کلافگی گفت: - معلوم نیست خودش رفته یا کسی مجبورش کرده... رون بلافاصله گفت: - آره... ممکنه کسی مجبورش کرده باشه... شاید یکی اونو سوار جارو کرده و با خودش برده... درسته؟ رون با ذوق زدگی به مودی نگاه کرد. گویی منتظر بود مودی به او هم بگوید برای شغل کارآگاهی کاملاً مناسب است. مودی گفت: - درسته... امکان آدم ربایی رو هم باید در نظر گرفت... رون گفت: - پس به نظر شما ممکنه اون یه جایی تو هاگزمید باشه؟ مودی سرش را به علامت مخالف تکان داد و گفت: - نه... هر جایی ممکنه باشه... ما فقط مطمئنیم که اون توی هاگوارتز نیست... مودی خمیازه ای کشید و جای زخم‌هایش از هم کشیده شد. وقتی دهان کجش باز شد جای خالی چند دندان در دهانش معلوم بود. او گفت: - دامبلدور به من گفته شما سه تا، دوست دارین مثل کارآگاه‌ها این قضیه رو دنبال کنین. ولی بهتون بگم که هیچ کاری در این مورد از دستتون برنمی آد. دامبلدور به وزارتخونه خبر داده و اونا هم دنبالش می‌گردن... پاتر... تو بهتره حواست به مرحله سوم مسابقه باشه... هری گفت: - آها.. بله... هری از دیشب که با کروم از هزارتو بیرون آمده بود حتی یک لحظه به مرحله سوم مسابقه فکر نکرده بود. مودی نگاهی به هری کرد و چانه پر از بریدگی و کج و کوله‌اش را خاراند. آن گاه گفت: - عبور از این مرحله در تخصص توست... دامبلدور برام تعریف کرده که تا به حال از موانعی مثل این رد شدی... تونستی از موانعی در راه رسیدن به سنگ کیمیا وجود داشت عبور کنی... سال اول بودی نه؟ رون بلافاصله گفت: - ما هم کمکش کردیم... من و هرمیون هر دو... مودی خندید و گفت: - پس بهش کمک کنین که برای این مرحله هم تمرین کنه... به نظر من بعیده که برنده نشه... در این میان مراقبت دائمی رو فراموش نکن... پاتر مراقبت دائمی! او جرعه دیگری از شیشه‌اش را سرکشید. چشم سحرآمیزش چرخید و ازپنجره به بیرون نگاه کرد. از آن جا نوک بادبان کشتی دورمشترانگ دیده می‌شد. او با چشم عادی‌اش به رون و هرمیون نگاه کرد و گفت: - شما دو نفر از پاتر جدا نشین... خب؟ من حواسم جمعه ولی خب نمی‌شه آدم در آن واحد حواسش به همه جمع باشه... *** فردای آن روز سیریوس جواب نامه هری را فرستاد. جغد نامه رسان هری هم زمان با جغدی که روزنامه پیام امروز هرمیون را برایش آورده بود روی میز نشست. هرمیون روزنامه را گرفت و صفحات اول آن را نگاه کرد. آن گاه گفت: - هاها... ریتا اسکیتر قضیه کروچو نفهمیده... سپس به رون و هری ملحق شد که سرگرم خواندن نامه سیریوس بودند. هری! معلومه چی‌کار می‌کنی؟ برای چی با کروم تو جنگل رفتی؟ ازت می‌خوام تو نامه بعدی‌ات قسم بخوری که دیگه شب‌ها با هیچ کس توی محوطه پرسه نزنی... آدم خیلی خیلی خطرناکی توی هاگوارتزه... مطمئنم که اونا می‌خواستن از ملاقات کروچ با دامبلدور جلوگیری کنن و تو تو تاریکی شب فقط چند قدم بیشتر با اونا فاصله نداشتی... هر آن ممکن بود تو رو بکشن... بیرون اومدن اسم تو از جام آتش اتفاقی نبوده... اگه کسی خیال حمله به تو رو داشته این آخرین فرصته... از رون و هرمیون جدا نشو... بعد از تاریکی هوا، از برج گریفیندور بیرون نرو. خودتو برای گذر از مرحله سوم حاضر آماده کن... طلسم بی‌هوشی و خلع سلاح رو تمرین کن... اگه چند تا طلسم خطرناک هم یاد یگیری خوبه... تو برای کروچ هیچ کاری نمی تونی بکنی... مراقب خودت باش و حواست به خودت باشه... منتظر نامه‌ات هستم. بهم قول بده که دیگه بیرون از محدوده مدرسه قدم نمی‌گذاری... سیریوس هری نامه را تا کرد و در ردایش گذاشت و با ناراحتی گفت: - اون که خودش همه مقرراتو زیر پا گذاشته چطور به من می‌گه از محدوده خارج نشم؟ هرمیون با پرخاش گفت: - اون نگران توئه... درست مثل مودی و هاگرید! پس بهتره به حرفشون گوش بدی! هری گفت: - از اول سال تا به حال حتی یک بار هم کسی به من حمله نکرده... کسی با من کاری نداشته... هرمیون گفت: - فقط اسمتو توی جام آتش انداخته ان... مطمئن باش که این کارشون بی‌دلیل نبوده... خرخرو راست می‌گه... بعید نیست که منتظر یه فرصت مناسب باشن. شاید می‌خوان تو این مرحله یه بلایی سرت بیارن... هری با بی‌حوصلگی گفت: - ببین... حالا فرض کنیم خرخرو(سیریوس) راست می‌گه و کسی کرومو بی‌هوش کرده تا کروچو بدزده... پس معلوم می‌شه که اونا پشت درخت‌ها نزدیک ما بودن درسته؟ پس چرا صبر کردن من برم بعد دست به کار بشن... ؟ معلوم می‌شه من هدفشون نیستم دیگه، درسته؟ هرمیون گفت: - اگه تورو توی جنگل می‌کشتن دیگه مرگ تو اتفاقی به نظر نمی‌رسید... ولی اگه توی یکی از مراحل مسابقه کشته بشی... هری گفت: - پس چطور به این راحتی به کروم حمله کردن... چرا همون موقع منم مثل کروم از سر راهشون ورنداشتن؟ می‌تونستن وانمود کنن من و کروم با هم دوئل کردیم... یا مثلاً دعوا کردیم. هرمیون با دلخوری گفت: - هری من خودم نمی‌دونم چرا این کارو نکردن... فقط همین قدر می‌دونم که این روزها اتفاق‌های عجیب و غریب زیاد می افته... که منو نگران می‌کنه... مودی حق داره... خرخرو راست می‌گه... تو باید برای عبور از مرحله سوم تمرین کنی بهتره یه نامه برای خرخرو بنویسی و بهش قول بدی که دیگه تو مدرسه پرسه نمی‌زنی! *** هر وقت هری ناچار بود در قلعه بماند، محوطه قلعه به نظرش وسوسه انگیزتر از همیشه می‌آمد... روزهای بعد هری تمام اوقات فراغتش یا در کتابخانه می‌گذشت و یا در کلاس خالی. او به اتفاق رون و هرمیون به کتابخانه می‌رفت تا از میان کتاب‌های مرجع انواع طلسم‌های خطرناک را پیدا کند. و در کلاس‌های خالی دور از چشم دیگران به تمرین آن طلسم‌ها بپردازد. هری تمام حواسش را روی افسون بی‌هوشی متمرکز کرد زیرا پیش از آن هرگز از این طلسم استفاده نکرده بود. رون و هرمیون ناچار بودند با فداکاری به هری کمک کنند تا این طلسم‌ها را تمرین کند. روز دوشنبه وقت ناهار، آن‌ها به کلاس وردهای جادویی رفتند. هری پنج بار پشت سر هم رون را بی‌هوش کرد و او را به هوش آورد. وقتی رون بعد از پنجمین طلسم بی‌هوشی به هوش آمد همان طور که وسط کلاس به پشت افتاده بود گفت: - نمی‌شه خانم نوریسو بدزدیم... می‌تونی یه مدت هم اونو بی‌هوش کنی... هری حتی از دابی هم می‌تونی کمک بگیری. مطمئنم اون به خاطر تو حاضره به هر کاری دست بزنه... فکر نکنی یه وقت من خودم راضی به این کار نیستم... رون با احتیاط از زمین بلند شد و پشت ردایش را تکاند آن گاه گفت: - چون تنم درد گرفته اینو گفتم... هرمیون با بی‌حوصلگی کوسن‌هایی را که کف زمین چیده بود مرتب کرد. این کوسن‌ها همان‌هایی بودند که پرفسور فلیت ویک برای تمرین طلسم دور کننده از آن‌ها استفاده می‌کرد. او کوسن‌ها را درون یکی از کمدها گذاشته بود و بچه‌ها آن را از کمد بیرون آورده بودند. هرمیون که کلافه شده بود گفت: - به خاطر اینه که خودتو درست روی کوسن ها نمی‌اندازی... سعی کن درست روی کوسن‌ها بیفتی. - وقتی آدم بی‌هوش می‌شه دیگه نمی‌تونه نشونه گیری کنه! چرا خودت یه دفعه این افسونو امتحان نمی‌کنی؟ هرمیون با دستپاچگی گفت: - خب فکرمی کنم هری این افسونو خوب یاد گرفته... برای یادگرفتن خلع سلاح هم دیگه تمرین لازم نداره... چون مدتهاست که اونو یاد گرفته... به نظر من بهتره امشب چند تا از طلسم‌های خطرناکو تمرین کنیم. هرمیون نگاهی به فهرستی که در کتابخانه نوشته بودند کرد و گفت: - این یکی به نظرم خوبه با این نفرین اختلال زا می‌تونی حرکت هر مهاجمی رو کند کنی... با همین، کارمونو شروع می‌کنیم، هری. زنگ به صدا در آمد. بچه‌ها با عجله کوسن‌ها را در کمد گذاشتند و از کلاس بیرون آمدند. هرمیون گفت: - موقع شام می‌بینمتون... او به کلاس ریاضیات جادویی رفت. رون و هرمیون نیز به سمت برج شمالی به راه افتادند که به موقع سرکلاس پیشگویی برسند. شعاع‌های درخشان آفتاب از پنجره‌های بلند قلعه در راهروها افتاده بود. آسمان چنان آبی و شفاف بود که چون گنبد مینایی به نظر می رسید. وقتی آن‌ها از نردبان نقره ای به سوی دریچة کلاس پیشگویی می‌رفتند رون گفت: - توی کلاس پرفسور تریلاونی از گرما خفه می‌شیم ولی اون بخاری رو خاموش نمی‌کنه... حق با رون بود... اتاق کم نور پرفسور تریلاونی گرمای نامطبوعی داشت. دود معطری که از آتش بخاری بلند می‌شد از همیشه غلیظتر بود. هری که سرش گیج می‌رفت با عجله خود را به یکی از پنجره‌ها رساند که پرده آن نیز کشیده بود در یک فرصت مناسب که پرفسور تریلاونی حواسش به جدا کردن پرشالش از یکی از چراغ‌ها بود، هری لای پنجره را باز کرد و روی مبل راحتی که پارچه آن از چیت گل دار بود نشست. نسیم خنکی به صورتش خورد وجودش را از لذت سرشار کرد. پرفسور تریلاونی روی صندلی بلندش درمقابل شاگردان نشست و با چشمان درشت و غیرعادی از پشت عینکش به آن‌ها نگاه کرد و گفت: - عزیزانم... ما تقریباً درس پیشگویی از روی حرکت سیارات رو تموم کردیم. اما امروز چون وقت مناسبیه به بررسی و تأثیر و نفوذ سیاره مریخ می‌پردازیم؛علتش هم اینه که مریخ در این لحظه در بهترین وضع قرار داره... اگه همه تون این جارو نگاه کنین من چراغ‌ها رو خاموش می‌کنم... او چوبدستی‌اش را تکان داد و چراغ‌ها بلافاصله خاموش شدند. شعله‌های آتش تنها منبع نورانی کلاس بودند. پرفسور تریلاونی خم شد و از زیر صندلی‌اش نمونه کوچکی از منظومة شمسی را که در یک گنبد بلورین جاسازی شده بود برداشت. نمونه زیبایی بود. هر نه سیاره با اقمارشان به دور خورشید درخشان می‌گردیدند. همة آن‌ها زیر گنبد بلورین در هوا شناور بودند. هنگامی که پرفسور تریلاونی زاویه‌ای را نشان می داد که بین دو سیاره مریخ و نپتون ایجاد شده بود هری با چشمانی خواب آلود او را نگاه می‌کرد. بوی عطر تند پراکنده در کلاس مشامش را تند کرده بود و نسیم خنکی که از پنجره می‌وزید چهره‌اش را نوازش می‌داد. صدای وزوز حشره ای که پشت پرده گیر کرده بود به گوشش رسید. طولی نکشید که پلک‌هایش روی هم افتاد. او سوار بر جغد عقاب مانندی در پهنه آسمان آبی پرواز می‌کرد و به بنای قدیمی سازی که روی یک تپه بنا شده بود نزدیک می‌شد. ساقه‌های پیچک تمام ساختمان را پوشانده بود. آن‌ها پایین و پایین‌تر می‌رفتند باد به چهرة هری می‌خورد و او را غرق لذتی می‌کرد. سرانجام به پنجره ای رسیدند که شیشه آن شکسته بود و به طبقه دوم منتهی می‌شد. آن‌ها وارد ساختمان شدند. پروازکنان از راهروی کم نور و تاریکی گذشتند و به اتاقی در انتهای ساختمان رسیدند اتاق تاریک و پنجره‌هایش تخته کوب شده بود. هری از پشت جغد پایین آمد. جغد پروازکنان از عرض اتاق گذشت و روی مبلی نشست که پشت آن به هری بود. دو شیء تیره روی زمین کنار مبل دیده می‌شد که هر دو تکان می‌خوردند. یکی از آن‌ها مار غول پیکری بود و دیگری... دیگری یک مرد بود. مردی کوچک اندام و طاس که بینی نوک تیزی داشت. او روی قالیچه مقابل بخاری دیواری افتاده بود و هق هق می‌کرد. صدای بی‌روح و نازک مردی از اعماق مبلی که جغد روی آن فرود آمده بود به گوش رسید که می‌گفت: - شانس آوردی دم دار... حقیقتاً خیلی خوش شانسی... چون اشتباهت همه چیزو خراب نکرد... اون مرده... مردی که روی زمین افتاده بود نفسش را در سینه حبس کرد و گفت: - سرورم! سرورم! من، هم خیلی خوشحالم هم خیلی متاسفم... مرد بی‌روح گفت: - نگینی... بدشانسی آوردی... دم دار به خوردت نمی‌دم... ولی عیبی نداره هری پاتر که هست... مار فش فشی کرد... هری زبان مار را دید که به سرعت از دهانش بیرون آمد و دوباره سرجایش برگشت... مرد ادامه داد: - دم دار... لازمه یه یادآوری کوچولو بهت بکنم تا بفهمی دیگه نمی‌تونم خراب کاری هاتو تحمل کنم. - سرورم... نه... خواهش می‌کنم. نوک یک چوبدستی از اعماق مبل بیرون آمد و به طرف دم دار نشانه رفت. مرد بی‌روح گفت: - شکنجه کن! دم دار از اعماق وجودش فریاد کشید. گویی بندبند وجودش را از هم جدا می‌کردند. صدای جیغ او در گوش هری پیچید و بلافاصله زخم پیشانی‌اش به شدت درد گرفت و تیر کشید. هری نیز بلافاصله فریاد کشید. هر آن ممکن بود ولدمورت صدایش را بشنود و بفهمد که او آنجاست. - هری! هری! هری چشم‌هایش را باز کرد. او کف اتاق پرفسور تریلاونی افتاده و دست‌هایش را مقابل چشمانش گرفته بود. جای زخم پیشانی‌اش چنان می‌سوخت که اشک در چشمانش جمع شده بود. یک درد واقعی، همه کلاس دور هری جمع شده بودند. رون کنارش روی زمین زانو زده بود و وحشت در چهره‌اش موج می‌زد. او گفت: - هری حالت خوبه؟ پرفسور تریلاونی که هیجان زده بود به هری نگاه کرد و گفت: - چی شده پاتر؟ حالت خوب نیست؟ یه جور پیش آگاهی... توهم... چی بود... چی دیدی؟ هری به دروغ گفت: - چیزی ندیدم. هری بلند شد و روی زمین نشست تمام بدنش می‌لرزید. نمی توانست از نگاه کردن به سایه‌های اطرافش خودداری کند. صدای ولدمورت بسیار به او نزدیک بود. پرفسور تریلاونی گفت: - داشتی جای زخمتو فشار می‌دادی. جای زخم رو محکم گرفته بودی و روی زمین غلت می‌زدی! پاتر به من بگو... من تو این مسایل تجربه دارم. هری گفت: - بهتره سری به درمونگاه بزنم... سرم بدجور درد گرفته. پرفسور تریلاونی گفت: - عزیزم... مطمئناً تو تحت تأثیر ارتعاشات غیرعادی غیب گویی کلاس منی! اگه الان بری ممکنه دیگه هیچ وقت چنین فرصتی را برای دیدن آینده‌ات پیدا نکنی... هری گفت: - من نمی‌خوام چیزی ببینم... فقط دلم می‌خواد زودتر سردردم خوب بشه... هری از جا برخاست. دانش آموزان از سر راهش کنار رفتند. همه مضطرب و آشفته بودند هری زیر لب به رون گفت: - بعداً می‌بینمت... سپس کیفش را روی شانه انداخت و به طرف دریچه رفت. او توجهی به چهره گرفته و ناامید پرفسور تریلاونی نکرد... پرفسور چنان ناراحت بود که گویی هری لطف او را نادیده گرفته است. هری از پلکان پایین آمد ولی به درمانگاه نرفت. خیال رفتن به آن جا را نداشت. سیریوس به او گفته بود اگر جای زخمش دوباره درد گرفت چه بکند و او می‌خواست طبق راهنمایی سیریوس یک راست سراغ دامبلدور برود. در راه به خوابی که دیده بود فکر می‌کرد. صحنه‌های این خواب درست مثل خوابی بود که در پریوت درایو دیده بود. شفاف و روشن بود. هری جزییات خواب را در ذهنش مرور کرد تا مطمئن شود چیزی را فراموش نکرده است. او صدای ولدمورت را شنیده بود که دم دار را به خراب کاری متهم می‌کرد. جغد نامه رسان برایش خبرهای خوبی آورده بود. خراب کاری اصلاح شده و یک نفر کشته شده بود به همین دلیل دم دار قرار نبود طعمه نگینی شود. او قرار بود به جای دم دار هری را بخورد. هری با بی‌توجهی از مقابل ناودان کله اژدری که نگهبان در دفتر دامبلدور بود رد شد. هری چشمهایش را باز و بسته کرد و نگاهی به دوروربرش انداخت. متوجه اشتباهش شد و از راهی که آمده بود برگشت. جلوی ناودان ایستاد. یادش آمد که اسم رمز را نمی‌داند. با تردید گفت: - آب نبات لیمویی! ناودان کله اژدری حرکتی نکرد. هری به آن خیره شد و گفت: - خیله خب... آب نبات گلابی... چوب دستی شیرین بیان... زنبور ویژویژی جوشان... آدامس بادکنکی دروبل... دانه‌های برتی بات با انواع مزه ها... حتماً دوست نداری ها؟ باز شو... ممکنه؟ هری با عصبانیت ادامه داد: - باید واقعاً ببینمش... یه کار فوریه! ناودان کله اژدری حرکتی نکرد... هری به آن لگد زد اما این کار فقط باعث شد انگشت‌های پایش درد بگیرد. هری روی یک پایش تکیه کرد و با عصبانیت فریاد زد: - قورباغه شکلاتی! ... قلم نی شکری! یه مشت سوسک! ناودان کله اژدری تکانی خورد و جان گرفت هری با تعجب گفت: - یه مشت سوسک؟ ولی من از لجم اینو گفتم... هری از شکاف بین دیوار رد شد و روی پلکان مارپیچی قدم گذاشت. همین که در، پشت سرش بسته شد نردبان به آرامی شروع به حرکت کرد و او را به سوی دری برد که از جنس بلوط براق بود و کوبة برنزی داشت. صدای گفت و گوی چند نفر از دفتر به گوش می‌آمد. هری از پله‌های متحرک به پاگرد جلوی در قدم گذاشت و کمی مردد ماند. صدا هم چنان به گوش می‌رسید: - دامبلدور... من اصلاً متوجه اون ارتباطی که می‌گی نمی‌شم... این صدای کورنلیوس فاج بود... وزیر سحر و جادو... فاج گفت: - لودم می‌گه برتا گم شده و با سابقه ای که دارم گم شدنش زیاد هم عجیب نیست. البته من انتظار نداشتم که بعد از این همه مدت نتونیم پیدایش کنیم ولی فعلاً اتفاقی است که افتاده و کاری نمی‌شه کرد. ما هیچ مدرکی نداریم که نشون بده گم شدن برتا و کروچ به هم مربوطه... صدای خرناس مانند مودی به گوش رسید که گفت: - جناب وزیر... به نظر شما چه بلایی سر بارتی کروچ اومده؟ فاج جواب داد: - الستور... دو احتمال هست یا کروچ زده به سرش که احتمالش خیلی زیاده... شما که خودتون سابقة زندگیشو می‌دونین... ممکنه عقلشو از دست داده باشه و سر به بیابون گذاشته باشه... بی‌هدف رفته و گم شده... دامبلدور به آرامی گفت: - کورنلیوس اگه این طور باشه که تو می‌گی پس باید با سرعت زیادی رفته باشه... فاج با شرمندگی ادامه داد: - یا این که... خب بهتره قبل از هر اظهارنظری بریم به محلی که کروچو اون جا دیدن... نزدیک کالسکه بوباتون بوده؟ دامبلدور تو می‌دونی اون زن چه جور موجودیه؟ دامبلدور جواب داد: - یه مدیری لایق و بسیار آداب دان. فاج با عصبانیت گفت: - بس کن دامبلدور! تو به خاطر تعصبی که روی هاگرید داری از این زن طرفداری می‌کنی نه؟ همة اونا بی‌خطر نیستن ها! حتی اگه بگیم که هاگرید بی‌خطره... با اون همه هیولا که... دامبلدور با آرامش گفت: - من به هاگرید و مادام ماکسیم هیچ سوء ظنی ندارم... مودی غرولند کرد: - می‌شه این بحثو همین جا تمومش کنیم؟ فاج با بی‌قراری گفت: - آره... بهتره زودتر بریم پایین. مودی گفت: به خاطر این نگفتم... منظورم این بود که هری پاتر پشت دره و می‌خواد با دامبلدور حرف بزنه. ‏ فصل 30: قدح افکار در دفتر باز شد. صدای مودی به گوش رسید: - سلام پاتر... بیا تو... هری وارد دفتر دامبلدور شد. پیش از آن، او یک بار به آن دفتر رفته بود. اتاق دایره شکل زیبایی بود که روی دیوارهایش تصاویر قاب گرفته مدیران سابق هاگوارتز به چشم می‌خورد. همه آن‌ها خوابیده بودند و قفسه سینه شان به آرامی بالا و پایین می‌رفت. کورنلیوس فاج کنار میز دامبلدور ایستاده بود. همان شنل راه راه همیشگی‌اش را به تن داشت و کلاه لبه دار لیمویی رنگی در دستش بود. فاج جلو آمد با مهربانی گفت: - هری... چه‌طوری؟ هری به دروغ گفت: - خوبم... فاج گفت: - ما داشتیم راجع به شبی حرف می‌زدیم که سر و کلة آقای کروچ توی محوطه پیدا شده... تو اونو پیدایش کردی نه؟ هری گفت: - بله... هری با خود فکر کرد که تظاهر به این که از پشت در حرف‌هایشان را نشنیده بی‌فایده است به همین دلیل گفت: - ولی اون شب مادام ماکسیم اون دوروبر نبود... اگه بود به این سادگی‌ها نمی‌تونست خودشو قایم کنه... مگه نه؟ دامبلدور که پشت سر فاج ایستاده بود لبخندی به هری زد و برقی در نگاهش درخشید و فاج که شرمنده شده بود گفت: - درسته هری... حق با توئه... امیدوارم مارو ببخشی... هری ما می‌خواهیم سری به محوطه بزنیم... هری نگاهی به دامبلدور کرد و با عجله گفت: - می‌خواستم با شما حرف بزنم پرفسور... دامبلدور نگاهی از روی کنجکاوی به هری کرد و گفت: - همین جا منتظر بمون هری... بازرسی محوطه زیاد طول نمی‌کشه... آن‌ها از دفتر خارج شدند و در را پشت سرشان بستند. بعد از یکی دو دقیقه هری صدای تق تق پای چوبی مودی را شنید که لحظه به لحظه دورتر می‌شد. هری نگاهی به دوروبرش کرد و گفت: - سلام فوکس... فوکس، ققنوس پرفسور دامبلدور روی جایگاه طلایی رنگش ایستاده بود. او به اندازه یک قو بود و بال‌های سرخ طلایی بسیار زیبایی داشت. او دم بلندش را در هوا تکان داد و با حالتی دوستانه چشم‌هایش را باز و بسته کرد. هری روی یکی از صندلی‌های مقابل میز دامبلدور نشست. چند دقیقه‌ای به قاب عکس‌ها خیره شد که همه در حال چرت زدن بودند. او به علت آمدنش به آن جا فکر کرد و دستی به پیشانی‌اش کشید. جای زخم دیگر درد نمی‌کرد. در دفتر دامبلدور احساس آرامش می‌کرد زیرا قرار بود تا چند دقیقه دیگر خوابش را برای دامبلدور تعریف کند. هری سرش را بالا گرفت و به دیوار پشت میزش نگاه کرد کلاه گروهبندی کهنه و نخ نما در یکی از قفسه‌ها قرار داشت. کنار آن شمشیر جواهرنشان باشکوهی در داخل غلاف بلورین به چشم می‌خورد که روی دسته نقره ای آن یاقوت درشتی می‌درخشید. هری آن شمشیر را می‌شناخت. همان شمشیری که خودش در سال دوم تحصیلش در هاگوارتز از کلاه گروه بندی بیرون کشیده بود. آن شمشیر زمانی متعلق به گودریک گریفیندور موسس گروه هری در مدرسه بود. هری به شمشیر خیره شد و یاد زمانی افتاد که آن شمشیر در بدترین شرایط به کمکش شتافته بود. در همان وقت نور نقره ای رنگی که روی غلاف بلورین شمشمیر می‌درخشید توجهش را جلب کرد. هری به دوروبرش نگاه کرد تا منبع نور را پیدا کند و چشمش به چندین اشعه نور سفیدی افتاد که از داخل کمد سیاهی که پشت سرش قرار داشت می‌تابید. در کمد نیمه باز بود هری لحظه ای مردد ماند. سپس نگاهی به فوکس کرد و از جا برخاست. به طرف کمد رفت و در آن را باز کرد. داخل کمد یه قدح سنگی کم عمق قرار داشت که بر دورتادور لبه‌هایش کنده کاری عجیب و غریبی به چشم می‌خورد. چیزی شبیه حروف و علائم ناشناخته‌ای که هری معنای آن‌ها را نمی‌فهمید. نور نقره ای از درون قدح می‌تابید. داخل قدح چیزی بود که هری هرگز مانند آن را ندیده بود. نمی‌توانست تشخیص دهد ماده درون آن گاز است یا مایع. ماده سفید مایل به نقره ای درون قدح دائم در حرکت بود. طولی نکشید که سطح آن مثل آبی که باد بر آن بوزد متلاطم شد و بعد مانند توده‌های ابر از هم جدا شد و شروع به چرخیدن کرد. بیشتر شبیه نوری بود که به شکل مایع درآورده باشد. شاید هم شبیه بادی بود که از ذرات جامد تشکیل شده باشد. هری قادر به توصیف آن ماده نبود. می خواست آن را لمس کند و جنس آن را تشخیص دهد. ولی حدود چهار سال زندگی و کسب تجربه در دنیای جادویی به او آموخته بود که فرو بردن دستش در کاسه‌ای که حاوی ماده‌ای ناشناخته است کار احمقآن‌های است. به همین جهت چوبدستی‌اش را در آورد و با حالتی عصبی نگاهی به گوشه و کنار دفتر دامبلدور انداخت. سپس دوباره به ماده ناشناخته نگاه کرد و چوبدستی‌اش را داخل آن فرو برد. سطح نقره ای رنگ ماده درون قدح با سرعت زیادی شروع به چرخیدن کرد. هری سرش را داخل کمد کرد و از نزدیک به آن خیره شد. ماده نقره ای رنگ مثل شیشه شفاف شد. به داخل قدح نگاه کرد برخلاف انتظارش به جای ته قدح سنگی، آن چه به چشمش خورد اتاق بزرگی بود که گویی او از پنجره گردی داخل آن را می‌دید. نور مختصری اتاق را روشن کرده بود و به نظر می‌رسید که اتاق در زیرزمین قرار دارد. چون هیچ پنجره ای نداشت و تنها منبع روشنایی آن مشعل دیواری هاگوارتز بودند. هری جلوتر رفت. نوک بینی‌اش با سطح مادة شفاف یکی دو سانتی متر بیشتر فاصله نداشت. دورتادور اتاق نیمکت‌های متعددی به چشم می‌خوردند که از ردیف‌های پلکانی از بالا تا پایین چیده شده بودند. عده زیادی جادوگر و ساحره روی نیمکت‌ها نشسته بودند. در وسط اتاق یک صندلی خالی قرار داشت. هری از دیدن آن صندلی احساس بدی پیدا کرد زنجیرهای بزرگی از دسته‌های آن آویزان بود. گویی کسی که روی آن می نشست همیشه به آن بسته می‌ماند. آن جا کجا بود؟ مطمئناً آن اتاق در هاگوارتز نبود چون هری هرگز چنان اتاقی را در هیچ جای قلعه ندیده بود. از آن گذشته جمعیتی که در آن اتاق اسرار آمیز در ته قدح دیده می‌شدند همه بزرگسال بودند هری می‌دانست که تعداد اساتید هاگوارتز به آن زیادی نیست. به نظر می‌رسید که آن جمعیت منتظر چیزی هستند. با این که هری از آن بالا فقط نوک کلاه‌های آن‌ها را می‌دید ولی می‌شد تشخیص داد که همه به یک جهت نگاه می‌کنند. هیچ کدام از آن‌ها با دیگری حرف نمی‌زد. به دلیل آن که قدح گرد بود و اتاق چهار گوش، هری نمی‌توانست ببیند در چهار گوشة اتاق چه می‌گذرد. کمی جلوتر رفت و سرش را حرکت داد بلکه بتواند چیزی ببیند... ناگهان نوک بینی‌اش در ماده عجیب داخل قدح فرو رفت. دفتر دامبلدور شروع به چرخیدن کرد. هری به جلو رانده شد و با سر به داخل قدح پرتاب شد. اما سرش به ته قدح سنگی نخورد بلکه درون چیز سیاه و سردی پایین رفت. درست مثل این که به درون گرداب سیاهی کشیده شده باشد. هنگامی که به خود آمد روی نیمکتی در انتهای اتاق ته قدح نشسته بود که بالاتر از سایر نیمکت‌ها قرار داشت. هری سرش را بلند کرد و به سقف بلند و سنگی اتاق نگاهی انداخت. می خواست پنجره ای را ببیند که از آن داخل اتاق را دیده بود ولی روی سقف سنگی اتاق هیچ چیز دیده نمی‌شد. هری تند تند نفس می‌کشید. نگاهی به دوروبرش کرد. هیچ یک از جادوگرها و ساحره‌ها حاضر در اتاق (که عده آن‌ها به دویست نفر می‌رسید) به او نگاه نمی‌کردند انگار هیچ کدام متوجه نشده بودند دقایقی قبل پسر چهارده ساله‌ای از سقف فرو افتاده و در میان آن‌هاست. هری نگاهی به جادوگری که کنارش نشسته بود انداخت و از تعجب نزدیک بود فریادی کشید. صدایش در اتاق ساکت پیچید. او درست کنار آلبوس دامبلدور نشسته بود. هری با صدای خفه‌ای به دامبلدور گفت: - پرفسور ببخشید! من نمی‌خواستم. فقط داشتم توی قدحی رو که توی کمدتون بود نگاه می‌کردم... این جا کجاست؟ دامبلدور هیچ واکنشی از خود نشان نداد. او اعتنایی به هری نکرد و مثل بقیه جادوگر‌ها به دری که در گوشه اتاق بود نگاه کرد. هری مات و متحیر به دامبلدور نگاه کرد سپس نگاهی به جادوگران اطرافش انداخت و به دامبلدور خیره شد... آن گاه تازه متوجه شد. یک بار دیگر هم هری به جایی رفته بود که هیچ کس نه او را می دید و نه صدایش را می‌شنید. آن بار هری به درون صفحات یک دفترچه خاطرات سحرآمیز افتاده بود و اکنون به خاطرات شخص دیگری راه یافته بود. هری دستش را بالا آورد و لحظه ای مردد ماند. سپس دستش را به تندی جلوی صورت دامبلدور تکان داد. اما دامبلدور نه پلک زد و نه به هری نگاه کرد. هیچ حرکتی از خود نشان نداد. ممکن نبود دامبلدور چنین به او بی‌اعتنایی کند. او دامبلدور زمان حاضر نبود. هری به درون خاطره ای راه یافته بود که مدت زیادی از آن نگذشته بود. دامبلدور که کنار هری نشسته بود درست مثل دامبلدور زمان حاضر موهایش سفید بود. آن جا کجا بود. جادوگرها منتظر چه بودند؟ هری با دقت بیش تری به اطرافش نگاه کرد. همان طور که هری آن بالا تشخیص داده بود اتاق در زیر زمین قرار داشت. آن جا بیشتر به دخمه شباهت داشت تا به اتاق. یأس و نومیدی فضای اتاق ترسناک را در برگ رفته بود. هیچ تابلویی بر دیوارها نبود و هیچ نوع وسیله تزیینی در آن جا وجود نداشت تنها چیزی که به چشم می‌خورد ردیف پلکانی نیمکت‌های دورتادور اتاق بود. نیمکت‌ها را طوری چیده بودند که همه به راحتی بتوانند صندلی زنجیردار که وسط اتاق قرار داشت را ببینند. قبل از این که هری در مورد اتاق به نتیجه ای برسد صدای قدم‌هایی به گوش رسید دری که در گوشه دخمه بود باز شد و سه نفر وارد شدند. در واقع یک مرد و دو دیوانه‌ساز وارد اتاق شدند. هری خود را باخت. دیوانه‌سازها بسیار بلند قامت بودند و کلاهایشان روی چهره شان را می‌پوشاندند. هر یک از دیوانه‌سازها با دست‌های گندیده و پوسیده شان یکی از دست‌های مرد را گرفته بودند و او را به سمت صندلی وسط اتاق می‌بردند. مردی که در میان آن دو نشسته بود تقریباً مدهوش بود و هری به او حق می‌داد. او می‌دانست که دیوانه سازهای درون خاطره نمی‌توانند به او صدمه بزنند اما قدرت آن‌ها را به خوبی به یاد داشت. وقتی دیوانه‌سازها جلو آمدند تا مرد را روی صندلی زنجیردار بنشانند جمعیت حاضر در اتاق خود را عقب کشیدند. دیوانه‌سازها از اتاق خارج شدند و در پشت سرشان، بسته شد. هری به مردی که روی صندلی نشسته بود نگاه کرد و بلافاصه او را شناخت. او کارکاروف بود. کارکاروف برخلاف دامبلدور جوان‌تر به نظر می‌رسید. مو و ریش بزی‌اش سیاه بود. او کت خز سفیدش را به تن داشت و ردای نازک کهنه ای به تن کرده بود. بدنش می‌لرزید. زنجیرهای دسته صندلی ناگهان به رنگ طلایی درآمدند مثل مار روی دستهایش خزیدند و او را به صندلی بستند. اما کارکاروف هنوز می‌لرزید. هری صدای خشک و رسمی مردی را از سمت چپش شنید که گفت: - ایگور کارکاروف! هری رویش را به سمت صدا برگرداند و آقای کروچ را دید که وسط نیمکت کنارشان از جایش برخاسته بود. موهایش سیاه بود، چین و چروک کمتری در صورتش دیده می‌شد و هشیار و سرحال به نظر می‌رسید. او گفت: - شما از آزکابان به اینجا منتقل شدین تا در دادگاه وزارت سحر و جادو شهادت بدین... شما گفته بودید که خیال دارید اطلاعات مهمی رو در اختیار ما قرار بدین... کارکاروف که محکم به صندلی بسته شده بود در جایش صاف نشست. او در حالی که ترس و وحشت در صدایش موج می‌زد گفت: - بله قربان امیدوارم که بتونم به وزارتخونه کمک کنم... می‌دونم که وزارتخونه سعی داره بقایای طرفداران ولدمورت رو دستگیر کنه... من آماده هر نوع همکاری هستم. صدای همهمه جمعیت در اتاق بلند شد. بعضی از جادوگرها و ساحره‌ها با علاقه به کارکاروف نگاه می‌کردند و برخی نگاهایشان حاکی از نفرت و بی‌اعتمادی بود. هری صدای خرناس مانند آشنایی را از آن طرف دامبلدور شنید که گفت: کثافت! هری به جلو خم شد تا بتواند صاحب صدا را ببیند. مودی چشم گنده کنار دامبلدور نشسته بود گرچه چهره‌اش کاملاً متفاوت بود. هر دو چشمش سالم بود و اثری از چشم سحرآمیزش دیده نمی‌شد. او بار چشمانی که نفرت از آن می‌بارید به کارکاروف نگاه می‌کرد. مودی آهسته به دامبلدور گفت: - کروچ حتماً آزارش می‌ده... باهاش معامله کرده... من خودم شیش ماه دنبالش بودم تا بالاخره تونستم دستگیرش کنم... حالا اگه عده زیادی رو لو بده حتماً کروچ آزادش می‌کنه من که می‌گم بهتره بعد از این که اطلاعاتش رو داد یک سر بفرستیمش به آزکابان... دامبلدور با دهان بسته صدایی درآورد که نشان می‌داد با این پیشنهاد مخالف است. مودی لبخند تمسخرآمیزی زد و گفت: - آها... یادم رفته بود تو از دیوانه‌سازها خوشت نمی‌آد... نه آلبوس؟ دامبلدور زیر لب گفت: - نه... متاسفانه ازشون خوشم نمی‌یاد... مدت هاست که فکر می‌کنم همکاری وزارتخونه با یه همچین موجوداتی صددرصد اشتباهه... مودی با ملایمت گفت: - ولی با یه هم چین کثافت‌هایی... آقای کروچ گفت: - کارکاروف گفته بودی می‌خوای اسم چند نفرو به ما بدی، ما منتظریم... کارکاروف با دستپاچگی گفت: - شما که خودتون می‌دونین... فعالیت‌های از ما بهترون محرمانه و سری بود، اون از ما می‌خواست... منظورم اینه که از طرفدارانش... که متاسفانه خودم هم یکی از اون‌ها بودم... در هر صورت از کارم پشیمونم. مودی به مسخره گفت: - خب... حالا برو سر اصل مطلب. - ما هیچ وقت اسم همکارامونو نمی‌دونستیم... ولی اون خودشم می‌دونست که چه کسانی براش کار می‌کنن. مودی زیر لب گفت: - فکر عاقلآن‌های کرده... نه؟ این طوری کسانی مثل تو نمی‌تونن همه رو لو بدن کارکاروف. آقای کروچ گفت: - ولی قرار بود اسم چند نفرو به ما بگین... کارکاروف که نفسش بند آمده بود گفت: - می‌گم... می‌گم... اتفاقاً کسانی رو که می‌خوام معرفی کنم از مهره‌های اصلی هستن... کسانی بودن که من با چشم‌های خودم دیدم دستوراتشو اجرا می‌کنن من با افشای اطلاعاتم می‌خوام نشون بدم که به طور کامل از اون جدا شدم؛ آن قدر پشیمونم که حتی نمی‌دونم چه‌طور... کروچ به تندی گفت: - لطفاً اسم این افرادو بگین... کارکاروف نفس عمیقی کشید و گفت: - آنتونین دالاهوف... من خودم اونو در حال شکنجه کردن مشنگ‌ها و مخالفین لرد سیاه دیده بودم... مودی زیر لب گفت: - و کمکش کردی... کروچ گفت: - کمی بعد از دستگیری شما، ما اونم دستگیر کردیم. چشم‌های کارکاروف گشاد شد و گفت: - جداً... خیلی خوشحالم که اینو می‌شنوم... ظاهرش چنین چیزی را نشان نمی‌داد. هری احساس کرد که این خبر او را به شدت شوکه کرده است یکی از اسم‌هایش بی‌ارزش شده بود. کروچ با خونسردی گفت: - کس دیگری نیست؟ کارکاروف دستپاچه شد و گفت: - چرا... چرا... روزیه... ایوان روزیه... کروچ گفت: - روزیه مرده... اون مدت کوتاهی بعد از شما دستگیر شد... ولی به راحتی تسلیم نشد و در درگیری کشته شد... مودی که سمت راست هری نشسته بود گفت: - یه تیکه از منم با خودش برد... هری متوجه شد مودی قسمت قلوه کن شده بینی‌اش را به دامبلدور نشان می‌دهد. کارکاروف که آثار ترس و وحشت در صدایش منعکس بود گفت: - اون... اون حقش بود. از چهرة مضطرب کارکاروف معلوم بود که او از این نگران است که اسم‌هایش کمکی به وزارت خانه نکند. نگاه سریعی به در اتاق انداخت بی‌تردید دیوانه‌سازها پشت در منتظر بودند. کروچ گفت: - فقط همین عده بودند؟ کارکاروف گفت: - نه! تراورز هم بود که در قتل مک کینسون دخالت داشت! مالسیبر هم بود، متخصص طلسم فرمان. اون عده زیادی را وادار به انجام کارهای هولناک کرد! ... روک وود بود که جاسوسی می‌کرد و اطلاعات مهمی رو از وزارت خونه برای از ما بهترون جمع آوری می‌کرد! هری متوجه شد که کارکاروف این بار اطلاعات ارزشمندی را فاش کرده است. همهمة جمعیت در اتاق پیچید، آقای کروچ با حرکت سر به جادوگری که مقابلش نشسته بود اشاره کرد و گفت: - روک وود؟ جادوگر بلافاصله شروع به یاداشت روی کاغذ پوستی کرد. کروچ از او پرسید: - همون آگوستوس روک وود که توی سازمان اسراره؟ کارکاروف مشتاقانه گفت: - درسته... همونه... من مطمئنم که اون یک شبکه جاسوسی در داخل و خارج از وزارتخونه داشت که همه‌شون در مراکز حساس مشغول کار بودن. براش اطلاعات جمع آوری می‌کردن. آقای کروچ گفت: - ما تراورز و مالسیبرو گرفتیم... خیله خب کارکاروف اگه اطلاعات دیگه ای ندارین بهتره به آزکابان برگردین... کارکاروف با عصبانیت گفت: - نه... بازم هست! هری در پناه نوری که از مشعل‌ها می‌تابید کارکاروف را می‌دید که عرق از سر و صورتش سرازیر بود. صورتش برخلاف مو و ریش بزی‌اش مثل گچ سفید شده بود او فریاد زد: - اسنیپ! سوروس اسنیپ! کروچ با خونسردی گفت: - ولی این محکمه اسنیپو تبرئه کرده... آقای آلبوس دامبلدور ضمانت اسنیپو کردن... کارکاروف سعی کرد از جا برخیزد اما زنجیرها مانعش شد. او فریاد کشید: - ولی من مطمئنم که سوروس اسنیپ یه مرگ خواره... دامبلدور از جایش برخاست و با نهایت متانت گفت: - من راجع به این موضوع قبلاً در دادگاه شهادت دادم... سوروس اسنیپ واقعاً یه مرگ‌خوار بود. اما قبل از سقوط ولدمورت به ما پیوست و جاسوس ما شد. اون با این کار جونشو به خطر انداخت... در حال حاضر اگر من مرگ خوارم، اونم هست! هری سرش را برگرداند تا به مودی نگاه کند. بهت و تردید مودی در چهره‌اش هویدا بود. کروچ با خونسردی گفت: - بسیار خوب... کارکاروف... شما با ما همکاری کردین... من به همین دلیل پروندة شمارو دوباره بررسی می‌کنم... ولی تا زمان صدور حکم شما باید به آزکابان برگردین... صدای آقای کروچ ضعیف و ضعیف‌تر شد. هری نگاهی به دوروبرش کرد. دخمه در حال ناپدید شدن بود گویی همه چیز از دود درست شده بود. همه چیز کم رنگ و محو شد. غیر از هری همه چیز در گرداب سیاهی می‌چرخید و فرو می‌رفت. طولی نکشید که دخمه دوباره پدیدار شد. این بار هری جای دیگری نشسته بود. روی بلندترین نیمکت. او سمت چپ کروچ نشسته بود. جو اتاق تغییر کرده بود. فضای دخمه آرام و تا حدودی شاد به نظر می‌رسید. جمعیت حاضر با شور و شوق با هم حرف می‌زدند. درست مثل این بود که در یک ورزشگاه حضور دارند. ساحره ای که مقابل هری در ردیف میانی نشسته بود توجه او را به خود جلب کرد. او موی بلوند کوتاهی داشت و ردای سرخابی پوشیده بود. در این حال انتهای یک قلم پر سبزرنگ را در دهانش کرده بود و می‌مکید. هری فوراً او را شناخت. ریتا اسکیتر در دوران جوانی... باز هم دامبلدور کنار هری نشسته بود؛گرچه ردای دیگری به تن داشت. این بار چهره آقای کروچ خسته تر، رنگ پریده‌تر و جدی‌تر به نظر می‌رسید. هری تازه متوجه شد که این خاطره دیگر مربوط به یک روز و یک محکمه دیگر است. دری که در گوشه اتاق وجود داشت باز شد و لودو بگ من قدم به داخل گذاشت. لودو بگ من هنوز در آن خاطره شکل عادی‌اش را داشت. یک بازیکن ماهر کوییدیچ که در اوج موفقیت بود، بینی‌اش هنوز نشکسته بود. مردی لاغراندام، عضلانی و قد بلند. بگ من با عصبانیت روی صندلی زنجیردار نشست. این بار برخلاف نوبتی که کارکاروف روی صندلی نشسته بود، زنجیر را در دست‌های او نبستند. شاید همین موضوع باعث قوت قلب بگ من شد، او نگاهی به جمعیت انداخت. برای یکی دو نفر دست تکان داد و لبخند بی‌رمقی روی لبانش نشست. آقای کروچ گفت: - لودو بگ من ما شما رو به محکمه قانون جادویی آوردیم که به اتهامات مربوط به فعالیت مرگ خوران جواب بدین... ما اظهارات شهود رو که علیه شما شهادت دادن شنیدیم و حالا می‌خواهیم که حکم براتون صادر کنیم. آقای بگ من قبل از صدور رأی حرفی برای گفتن دارین؟ هری به نظرش رسید اشتباه شنیده است. یعنی لودو بگ من مرگ‌خوار بود؟ بگ من لبخند تلخی زد و گفت: - می‌دونم. می‌دونم که حماقت کردم. یکی دو نفر از جادوگرها و ساحره‌هایی که دوروبرش نشسته بودند با ملایمت به او لبخند زدند. ظاهراً آقای کروچ خیال نداشت در ابراز احساسات آن‌ها شریک شود. او با نفرت به بگ من نگاه می‌کرد. یک نفر با لحن خشکی از پشت سر هری به دامبلدور گفت: - تنها حرف راستی که تو عمرش گفت همین یک کلمه بود. اگه از خنگ بودنش خبر نداشتم فکر می‌کردم ضربه توپ بازدارنده به سرش خورده و عقل از سرش پرونده. آقای کروچ گفت: - شما به موقع خبر رسوندن به طرفداران ولدمورت دستگیر شدین آقای بگ من... به خاطر این جرم من پیشنهاد می‌کنم که مدتی در آزکابان باشین... و این مدت صدای اعتراض تماشاچیان در دخمه پیچید عده ای از جادوگران و ساحره‌ها از جا برخاستند و با حرکت سر مخالفت خود را ابراز کردند. بگ من که چشمان آبی کودکآن‌هاش گشاد شده بود صادقانه فریاد زد: - من که بهتون گفتم... من از هیچ چیز خبر نداشتم... نمی دونستم... روک وود دوست قدیمی پدرم بود. اصلاً فکر نمی‌کردم که از همکارای از ما بهترون باشه... فکر می‌کردم دارم برای دوروبری‌های خودمون خبر جمع می‌کنم! روک وود دائم بهم می‌گفت کاری می‌کنه که تو وزارتخونه استخدام بشم... قرار بود بعد از کنار گذاشتن کوییدیچ برام کار پیدا کنه... آخه می دونین من که تا آخر عمر نمی‌تونستم به توپ بازدارنده ضربه بزنم. صدای پوزخند تعدادی از تماشاچیان بلند شد. آقای کروچ با خونسردی گفت: - پس حالا برای تعیین مجازات شما رأی گیری می‌کنیم. او نگاهی به جمعیتی که در سمت راست دخمه نشسته بودند کرد و گفت: - از هیئت منصفه درخواست می‌کنم اگه با زندانی شدن متهم موافق هستن دستشونو بالا بیارن... هری نگاهی به سمت راست دخمه کرد. حتی یک نفر هم دستش را بالا نیاورده بود. بسیاری از جادوگران و ساحره‌هایی که در امتداد دیوارها نشسته بودند شروع به کف زدن کردند. یکی از ساحره‌های هیئت منصفه از جا برخاست. کروچ با اوقات تلخی گفت: - بله؟ ساحره با شوق و ذوق گفت: - ما می‌خواهیم به آقای بگ من به خاطر بازی فوق العاده‌اش در تیم کوییدیچ انگلستان در مقابل ترکیه که روز دوشنبه هفته پیش برگزار شد، تبریک بگیم... کروچ خشمگین شده بود. صدای کف زدن و فریاد تشویق در دخمه پیچید. بگ من از جایش برخاست و لبخندزنان تعظیم کرد. بگ من از دخمه بیرون رفت آقای کروچ کنار دامبلدور نشست و با دلخوری گفت: - حال آدم به هم می‌خوره... معلومه روک وود باید هم براش کار پیدا کنه... روزی که لودو بگ من به وزارتخونه بیاد روز بدبختی وزارتخونه است! فضای دخمه یک بار تیره و تار و بار دیگر روشن شد. هری نگاهی به اطرافش کرد او و دامبلدور هنوز کنار آقای کروچ نشسته بودند. با این حال جو دخمه تغییر قابل ملاحظه ای کرده بود. او با دستانی لرزان دستمالی را مقابل دهانش گرفته بود. هری نگاهی به کروچ کرد که رنگ پریده‌تر و خسته‌تر از همیشه به نظر می رسید. رگ روی شقیقه‌اش کاملاً مشخص بود. آقای کروچ شروع به صحبت کرد و صدایش در دخمه طنین انداز شد: - اونارو بیارین... در گوشه ای اتاق، بار دیگر گشوده شد. این بار شش دیوانه‌ساز به همراه چهار نفر وارد شدند. هری متوجه شد که جمعیت بلافاصله به آقای کروچ نگاه کردند. صدای پچ پچ عده ای به گوش می‌رسید. دیوانه‌سازها چهار نفر را روی چهار صندلی زنجیردار که این بار در سایة دخمه قرار داشت نشاندند. یکی از متهمان مردی چهار شانه بود که با چهره ای مبهوت به کروچ نگاه می‌کرد. دومی مرد لاغراندامی بود که عصبی به نظر می‌رسید و مرتب این طرف و آن طرف را نگاه می‌کرد. سومین متهم زنی با موهای پرپشت مشکی براق بود که مژگانی بلند و برگشته داشت. او طوری روی صندلی نشسته بود که انگار بر تخت نشسته است. آخرین نفر پسری هفده هجده ساله بود که بی‌نهایت وحشت زده به نظر می‌رسید. تمام بدنش می‌لرزید. موهای روشنش روی صورتش ریخته بود و صورت پر از کک مکش مثل گچ سفید شده بود. زن لاغری که کنار کروچ نشسته بود گریه می‌کرد و خود را به چپ و راست تاب می‌داد. کروچ از جا برخاست. نگاهی به چهار متهم کرد و نفرتی چهره‌اش را پوشاند او با کلمات شمرده گفت: - شما در محکمه قانون جادویی حاضر شدین تا حکمتون صادر بشه... جرم شما سنگینه که... پسری که موی بلوند روشن داشت فریاد زد: - پدر... خواهش می‌کنم. کروچ با صدایی به مراتب بلندتر از صدای پسرش گفت: - تا به حال چنین چیزی توی محکمه ندیده بودیم... اتهام شما چهار نفر اینه که کارآگاهی به نام فرانک لانگ باتم را به دام انداختین. شما که فکر می‌کردین لانگ باتم از مخفی گاه ارباب سابقتون، یعنی از ما بهترون خبر داره اونو با طلسم شکنجه گر شکنجه‌اش دادین. پسر کروچ که با زنجیر به صندلی بسته شده بود فریاد کشید: - پدر... من چنین کاری نکردم... قسم می‌خورم. پدر اجازه نده دیوانه‌سازها دوباره منو ببرن... کروچ نعره کشید: - اتهام دیگه شما، استفاده از طلسم شکنجه گر روی همسر فرانک لانگ باتمه... وقتی لانگ باتم اطلاعاتی رو که خواستین در اختیارتون قرار نداد شما همسر اونم شکنجه کردین... شما قصد داشتین از ما بهترون رو دوباره به قدرت برسونین و زندگی خشونت بار قبلیتون رو ادامه بدین... حالا من از هیئت منصفه می‌خوام... زن نحیفی که کنار کروچ نشسته بود زار می‌زد و دائم به چپ و راست تاب می‌خورد. پسر کروچ فریاد زد: - مادر... مادر اجازه نده... من این کارو نکردم... من نبودم! آقای کروچ فریاد زد: - من از هیئت منصفه خواهش می‌کنم اگه اونا هم مثل من عقیده دارن که سزای این جنایات محکوم شدن به حبس در آزکابانه دستشونو بالا بیارن... ساحره‌ها و جادوگرهایی که سمت راست دخمه نشسته بودند به اتفاق دستشان را بالا بردند. جمعیتی که در امتداد دیوارها نشسته بودند درست مثل زمانی که حکم بگ من صادر شد شروع به کف زدن کردند. چهره خشن شان غرق در هیجان بود. پسر کروچ شروع به فریاد کشیدن کرد و گفت: - نه! مادر نه! من این کارو نکردم! من نمی‌دونستم! منو به اون جا نفرستین مادر اجازه نده که اون با من این کارو بکنه! دیوانه‌سازها که قدشان سر به فلک می‌زد به اتاق برگشتند. سه متهمی که همراه پسر کروچ بودند از جا برخاستند. زنی که مژه‌های مشکی بلند و برگشته‌ای داشت به کروچ نگاه کرد و گفت: - کروچ... مرد سیاه دوباره قدرتمند می‌شه و برمی گرده... اون به ما بیشتر از سایر طرفدارانش پاداش می‌ده! چون فقط ما بهش وفادار موندیم! فقط ما دنبالش بودیم! پسر کروچ تقلا می‌کرد که خود را از چنگ دیوانه‌سازها رها کند. با این که به نظر نمی‌رسید قدرت دیوانه‌سازها او را تحت تأثیر قرار داده است باز دست از تقلا نمی‌کشید. جمعیت از جا برخاسته بودند و آن‌ها را هو می‌کردند. زن از دخمه خارج شد. پسر کروچ هم چنان تقلا می‌کرد. او در حالی که فریاد می‌کشید به کروچ گفت: - من پسرتم... پسرتم! کروچ با چشمانی که از حدقه بیرون زده بود فریاد کشید: - تو دیگه پسر من نیستی... من دیگه پسر ندارم. زن لاغر و نحیف که نفسش بند آمده بود روی نیمکت کناری کروچ از حال رفت. او از هوش رفته بود ولی از قرار معلوم کروچ متوجه این موضوع نشده بود. کروچ با عصبانیت به دیوانه‌سازها دستور داد آن‌ها را ببرند. هنگام صحبت آب دهانش بیرون پاشید. او فریاد کشید: - اونا رو ببرین... آنقدر اون جا نگهش دارین تا بپوسن! - پدر! پدر! من تو این کار هیچ دخالتی نداشتم... نه پدر! خواهش می‌کنم! نه! کسی در گوش هری زمزمه کرد: - هری بهتره دیگه به دفترم برگردی... هری یکه ای خورد... به اطرافش نگاه کرد و دامبلدور در سمت راستش نشسته بود و به دیوانه‌سازها نگاه می‌کرد که کشان کشان پسر کروچ را همراه خود می‌بردند. در سمت چپش نیز آلبوس دامبلدور دیگری نشسته و به او خیره شده بود. دامبلدور که در سمت چپش بود گفت: - بیا بریم... دامبلدور زیر بغل هری را گرفت و او را بالا کشید. هری همانطور که در دخمه تاریک بالا می‌رفت دید که آن جای تیره و تار به تدریج محو شد. طولی نکشید که همه جا تاریک شد. بعد احساس کرد با حرکتی آهسته پشتک زد و ناگهان در دفتر دامبلدور فرود آمد. اکنون قدح سنگی در داخل کمد مقابلش قرار داشت و نور داخل آن می‌تابید. آلبوس دامبلدور کنارش ایستاده بود. نفس در سینه هری حبس شد آن گاه گفت: - پرفسور من اصلاً... در کمد باز بود نمی‌خواستم... دامبلدور گفت: - می‌فهمم... دامبلدور قدح را بلند کرد و به سوی میز برد. آن را روی سطح براق میز گذاشت و روی صندلی نشست. او با حرکت دست به صندلی مقابلش اشاره کرد و به هری گفت بنشیند. هری روی صندلی نشست و به قدح سنگی خیره شد. مادة داخل قدح به حالت عادی برگشته و به رنگ نقره ای درآمده بود. مایع در مقابل چشمان هری می‌چرخید و موج می‌زد. هری با صدای لرزانی پرسید: - این چیه؟ دامبلدور گفت: - این... این اسمش قدح افکاره... گاهی وقت‌ها افکار و اندیشه‌های زیادی توی ذهنم جمع می‌شه... مطمئنم که تو هم بعضی وقت‌ها دچار چنین وضعیتی می‌شی... هری که تا به حال دچار چنین احساسی نشده بود چیزی نگفت. دامبلدور اشاره‌ای به قدح سنگی کرد و گفت: - این جور مواقع از قدح افکار استفاده می‌کنم. آدم می‌تونه افکار اضافی‌شو از سرش در بیاره و توی این قدح بریزه تا سرفرصت اونا رو بررسی کنه. می‌دونی وقتی افکار آدم به این صورت در میان، بهتر می‌تونه ارتباط بین مسایل رو تشخیص بده... هری به مادة سفید و پرتلاطم درون قدح خیره شده و گفت: - یعنی... منظورتون اینه که این افکار شماست؟ دامبلدور گفت: - آره... بذار نشونت بدم. دامبلدور چوبدستی‌اش را از داخل ردایش بیرون آورد نوک آن را به موهای سفید کنار شقیقه‌اش چسباند. وقتی چوبدستی‌اش را از شقیقه‌اش دور کرد چیزی شبیه به موی سفید به آن چسبیده بود. هری با دقت به آن نگاه کرد و متوجه شد رشته درخشانی که سر چوبدستی چسبیده از جنس مادة عجیب داخل قدح است. دامبلدور این فکر تازه را به محتویات قدح اضافه کرد و هری در کمال تعجب دید که چهره‌اش در ماده درون قدح می‌چرخد. دامبلدور دست‌های بلندش را در دو سوی قدح گذاشت و آن را طوری حرکت داد که ماده درون آن به گردش درآید. حرکتی شبیه حرکت جویندگان طلا که در جست و جوی خرده‌های طلا هستند. هری دید که صورتش به تدریج بدل به صورت اسنیپ شد. اسنیپ رویش به سقف دفتر دامبلدور بود شروع به صحبت کرد و گفت: - داره برمی گرده... مال کارکاروفم داره برمی گرده... از همیشه پررنگ‌تر شده... دامبلدور آهی کشید و گفت: - این همون ارتباطیه که خودم حدس زده بودم... مهم نیست... او از بالای عینک نیم دایره‌اش با دقت به هری نگاه کرد. هری با دهان باز به چهره اسنیپ که هنوز در سطح ماده درخشان می‌چرخید خیره مانده بود. دامبلدور گفت: - وقتی داشتم از قدح افکار استفاده می‌کردم آقای فاج از راه رسید در نتیجه من با عجله قدحو توی کمد گذاشتم... یادم رفته بود در کمدرو ببندم... خوب طبیعیه که توجّهت به اون جلب بشه... هری من من کنان گفت: - ببخشید... دامبلدور سرش را تکان داد و گفت: - کنجکاوی گناه نیست... ولی لازمه که آدم در زمان کنجکاوی با احتیاط عمل کنه... واقعاً لازمه... دامبلدور با چهره ای اخم آلود نوک چوبدستی‌اش را لحظه ای در ماده درون قدح فرو برد. تصویر دختری که به نظر می‌رسید حدود شانزده سال دارد روی قدح پدیدار شد. دخترک هنوز پاهایش در ماده عجیب قدح وجود داشت همراه با آن می‌چرخید. او به دامبلدور توجهی نداشت. وقتی شروع به صحبت کرد صدایش مثل صدای اسنیپ پرطنین به گوش می‌رسید. چنان که گویی از اعماق قدح در حال صحبت است. او گفت: - اون با یه طلسم خطرناک منو افسون کرد... پرفسور دامبلدور من فقط داشتم شوخی می‌کردم... من فقط بهش گفتم پنج شنبه هفته پیش اون و فلورانس را پشت گلخونه دیدم... دامبلدور به دخترک که هنوز می‌چرخید نگاه کرد و با حالت گرفته‌ای گفت: - آخه چرا برتا؟ چرا دنبالش رفتی؟ هری نگاهی به دختر کرد و آرام گفت: - برتا... - برتا... یعنی این برتا جورکینزه؟ دامبلدور یک بار دیگر چوبدستی‌اش را درون ماده درون قدح فرو برد و گفت: - آره... همون برتاست که من از موقع تحصیلش تو مدرسه به یاد دارم... وقتی برتا درون قدح برگشت مایع درون قدح، نقره ای و کدر شد. نوری که از درون قدح می‌تابید روی چهرة دامبلدور افتاد. هری احساس کرد دامبلدور بسیار پیر شده است و یکه ای خورد... گرچه می‌دانست سنی از دامبلدور گذشته است ولی هیچ وقت فکر نمی‌کرد اینقدر پیر باشد... دامبلدور به آرامی گفت: - خب هری... قبل از این که تو افکار من گم بشی میخواستی چیزی بهم بگی نه؟ هری گفت:‏ ‏ - بله پرفسور... من همین حالا توی کلاس پیشگویی بودم... سر کلاس خوابم برد و... هری لحظه ای سکوت کرد. نمی‌دانست آیا ممکن است دامبلدور او را به خاطر خوابیدن سر کلاس مواخذه نماید یا نه؟ اما دامبلدور گفت: - خب... گاهی پیش میآد... بعد چی شد؟ هری جواب داد: - خواب ولدمورت رو دیدم... اون داشت دم دارو شکنجه می‌داد شما دم دارو می‌شناسین؟ دامبلدور بلافاصله گفت: - آره... آره می‌شناسمش... بگو ببینم بعدش چی شد؟ - جغد یه نامه برای ولدمورت آورد. گفت که خراب کاری دم دار اصلاح شده... بعد گفت: یه نفر مرده... گفت که دیگه نمی‌گذاره مار دم دارو بخوره... یه مار کنار صندلی بود... اون گفت به جای دم دار منو طعمه مار می‌کنه... اون وقت با طلسم شکنجه گر دم دارو شکنجه داد... بعد جای زخمم تیر کشید و درد گرفت بدجوری تیر کشید... منم از خواب پریدم... دامبلدور فقط به او نگاه کرد، هری گفت: - همین... دامبلدور به آرامی گفت: - که این طور... بگو ببینم غیر از اون تابستون که با درد از خواب پریدی، بازم زخمت درد گرفته؟ هری که مات و متحیر مانده بود گفت: - شما از کجا می‌دونین که من تابستون زخمم درد گرفت و از خواب پریدم؟ دامبلدور جواب داد: - تو تنها کسی نیستی که با سیریوس مکاتبه می‌کنه... منم از پارسال که سیریوس از هاگوارتز رفت باهاش در تماسم... من بهش پیشنهاد کردم تو اون غار کوهستانی بره... چون جای کاملاً امنی بود و می‌تونست راحت اون جا بمونه... دامبلدور از جایش برخاست و شروع به قدم زدن کرد. گاه و بی‌گاه نوک چوبدستی‌اش را به شقیقه‌اش نزدیک می‌کرد و فکر نقره ای درخشان دیگری به قدح می‌افزود. افکار درون قدح به چرخش درآمدند و به همین جهت هری نمی‌توانست تصویر آن را به وضوح ببیند... مجموعه ای از رنگ‌های گوناگون... هری بعد از چند دقیقه به آرامی گفت: - پرفسور؟ دامبلدور ایستاد و به هری نگاه کرد... هری آهسته گفت: - ببخشین... دامبلدور پشت میزش نشست و هری پرسید: - شما می‌دونین چرا جای زخم من درد می‌گیره؟ دامبلدور لحظه‌ای به هری خیره ماند و گفت: - من فقط می‌تونم نظر خودمو بهت بگم.. به عنوان یک فرض... به نظر من زخم تو در دو وضعیت ناراحت می‌شه یکی وقتی ولدمورت بهت نزدیکه و دیگری وقتی که نفرت درونی ولدمورت شدت پیدا می‌کنه... - ولی چرا این جور می‌شه؟ - برای این که تو و طلسمی که بهت اثر نکرد بهم مربوطین... زخم تو یک زخم معمولی نیست... - پس... به نظر شما... اون خواب ممکنه واقعاً اتفاق افتاده باشه؟ - ممکنه هری... تو ولدمورتو دیدی؟ - نه فقط پشت صندلی شو دیدم... حتماً نبوده که من بتونم ببینمش درسته؟ منظورم اینه که اون جسم نداره نه؟ ولی پس چطور تونسته چوبدستی شو نگه داره... دامبلدور زیر لب گفت: - آره... چه‌طور تونسته... چه‌طور تونسته؟ مدتی ساکت ماند. دامبلدور به نقطه نامعلومی خیره شده بود. گاه و بی‌گاه چوبدستی‌اش را به شقیقه‌اش نزدیک می‌کرد و فکر درخشان دیگری در داخل قدح می‌ریخت. سرانجام هری پرسید: - پرفسور به نظر شما اون قوی‌تر شده؟ دامبلدور از بالای قدح افکار به هری خیره شد و گفت: - منظورت ولدمورته؟ دامبلدور به دقت هری را برانداز کرد. نگاه موشکافانه او باعث می‌شد هری فکر کند دامبلدور نیز مانند مودی می‌تواند درون او را ببیند. گرچه نه به شکلی که مودی با چشم سحرآمیزش می‌دید. دامبلدور گفت: - این بار هم فقط می‌تونم حدسم رو بهت بگم هری...‏ دامبلدور آهی کشید. چهره‌اش به مراتب خسته‌تر و پیرتر از همیشه به نظر می‌رسید. آن گاه گفت: - در اوج قدرت ولدمورت آدم‌های زیادی گم شدن هیچ اثری ازشون پیدا نشد این علامت مشخصه دوران اون بود. برتا جورکینز درست در محلی گم شده که طبق آخرین اخبار ولدمورت اون جا بود... تا به حال هیچ اثری از برتا به دست نیومده. آقای کروچ توی محوطه هاگوارتز گم شده... یه نفر دیگه هم هست ولی متأسفم که وزارتخونه به اون هیچ اهمیتی نمی‌ده چون مشنگه... اسمش فرانک برایسه... اون تو دهکده‌ای زندگی می‌کرده که پدر ولدمورت در اونجا بزرگ شده... از ماه اوت پارسال تا به حال کسی اونو ندیده... آخه می‌دونی من بر خلاف بیشتر همکارانم در وزارتخونه روزنامه‌های مشنگ هارو می‌خونم... دامبلدور با حالتی بسیار جدی به هری نگاه کرد و گفت: - به نظر من گم شدن این افراد بهم مربوطه... وزارتخونه با من موافق نیست حتماً وقتی خودت پشت در بودی جریانو شنیدی... هری با حرکت سرش حرف او تأیید کرد. دوباره هر دو ساکت شدند. گاه و بی‌گاه دامبلدور فکری را از سرش بیرون می‌کشید. هری می‌دانست که دیگر باید برود اما کنجکاوی به او فرصت نمی‌داد. هری دوباره گفت: - پرفسور؟ - بله؟ - ببخشین می‌شه... می‌شه من در مورد محکمه ای که توش بودم... همون محکمه توی قدح افکار... چیزی بپرسم؟ دامبلدور با چهرة گرفته ای گفت: - بپرس هری... من توی خیلی از این دادگاه‌ها بودم... ولی بعضی واضح‌تر از بقیه‌اس... به خصوص حالا... - اون دادگاه رو یادتون هست؟ همونی که منو توش پیدا کردین... محکمه پسر کروچ... اونا راجع به پدر و مادر نویل حرف می‌زدن؟ دامبلدور نگاهی به او انداخت و پرسید: - نویل بهت نگفته که چرا با مادربزرگش زندگی می‌کنه... هری سرش را به علامت نفی تکان داد. خودش هم تعجب کرده بود که چه‌طور در این چهار سال در این مورد چیزی از نویل نپرسیده است؟ دامبلدور گفت: - آره... راجع به پدر و مادر نویل حرف می‌زدن... پدرش فرانک، هم مثل مودی کارآگاه بود. همون طور که شنیدی بعد از سقوط ولدمورت اونا فرانک و همسرشو شکنجه دادن تا سرنخی از محل اربابشون به دست بیارن... هری به آرامی پرسید: - پس اونا مرده‌ان... ؟ دامبلدور با لحن تلخی که هری هرگز نشنیده بود گفت: - نه... اونا دیوونه شدن... هر دو‌شون توی بیمارستان سنت مانگو بستری‌ان... نویل همیشه توی تعطیلات با مادربزرگش به ملاقاتشون می‌ره... ولی اونا نویل رو نمی‌شناسن... هری مبهوت و وحشت زده آن جا نشسته بود. او جریان را نمی‌دانست هیچ وقت در این چهار سال به فکرش نرسیده بود، از نویل چیزی بپرسد. دامبلدور گفت: - فرانک لانگ باتم و همسرش بسیار محبوب بودن... درست بعد از سقوط ولدمورت به اونا حمله کردن... درست وقتی که همه فکر می‌کردن هیچ خطری وجود نداره... بعد از اون حمله، مردم جوری به خشم اومدن که من هیچ وقت در عمرم ندیده بودم. وزارتخونه زیر فشار شدیدی قرار گرفته بود و باید هر طور که بود مهاجمین رو دستگیر می‌کردن. متأسفانه با وضعی که به سر فرانک و همسرش اومده بود کسی شهادتشونو قبول نمی‌کرد. هری آهسته گفت: - ممکنه پسر آقای کروچ تو این قضیه بی‌تقصیر باشه؟ دامبلدور سرش را تکان داد و گفت: - من هیچی نمی‌دونم... هری بار دیگر نشست و به گردش محتویات قدح خیره شد. او بی‌اندازه کنجکاو شده بود و می‌خواست جواب دو سوال دیگرش را نیز بگیرد. اما این دو سوال مربوط به افرادی می‌شد که هنوز در قید حیات بودند. هری گفت: - ببخشین پرفسور... آقای بگ من... دامبلدور به آرامی گفت: - اون بعد از محاکمه‌اش به هیچ فعالیت پلیدی متهم نشد... هری دوباره به قدح چشم دوخت. اکنون که دامبلدور فکری به آن اضافه نمی‌کرد چرخش آن بسیار آهسته شده بود. هری می‌خواست چیز دیگری بپرسد اما گویی قدح افکار، به جای او سوالش را مطرح کرد. بار دیگر صورت اسنیپ در سطح ماده درخشان قدح ظاهر شد و شروع به چرخیدن کرد. دامبلدور نگاهی به چهرة اسنیپ کرد و گفت: - پرفسور اسنیپ هم دیگه متهم نشد... هری به چشمان آبی دامبلدور نگاه کرد و بی‌اختیار پرسید: - پرفسور چه چیز باعث شد اسنیپ دیگه از ولدمورت طرفداری نمی‌کنه؟ دامبلدور چند لحظه به چشمان هری خیره ماند آن گاه گفت: - هری این موضوع فقط بین من و اسنیپه... هری می‌دانست که گفت و گویشان به پایان رسیده است. گرچه دامبلدور خشمگین نشده بود اما طوری با هری صحبت کرده بود که به او فهمانده بود وقت رفتن است. هری از جایش برخاست. دامبلدور نیز از روی صندلی‌اش بلند شد. وقتی هری به در دفتر رسید دامبلدور به او گفت: - ازت خواهش می‌کنم هری جریان پدر و مادر نویلو به هیچ کس نگو... اون هر وقت خودش آمادگی پیدا کرد خودش این موضوع رو به بقیه می‌گه... هری پیش از رفتن گفت: - بسیار خوب... پرفسور... - هری... هری دوباره برگشت. دامبلدور که هنوز ایستاده بود و نور درخشان درون قدح به صورتش می‌تابید پیرتر از همیشه به نظر می‌رسید. او لحظه ای به هری نگاه کرد و گفت: - امیدوارم در عبور از مرحله سوم موفق باشی. ‏ فصل 31: مرحله سوم رون زیر لب گفت: - پس دامبلدور فکر می‌کنه از ما بهترون دوباره داره قدرت می‌گیره هان؟ هری هر آن چه که در قدح افکار دیده بود و همه آن چه را که دامبلدور به او گفته یا نشان داده بود، برای رون و هرمیون بازگو کرد. به محض خروج از دفتر دامبلدور تمام ماجرای آن شب را طی نامه ای برای سیریوس نوشت و برایش فرستاد. آن شب بار دیگر هری، رون و هرمیون تا آخر شب در سالن عمومی ماندند و آن قدر دربارة این مسایل با هم حرف زدند که سرانجام هری سرش گیج رفت و آن وقت فهمید که منظور دامبلدور از انباشته شدن افکار چه هست. اکنون می‌دانست در چنین مواقعی بیرون کشیدن افکار از مغز تا چه حد آرامش بخش است. رون به آتش بخاری دیوار سالن عمومی خیره شده بود. با این که هوا چنان سرد نبود هری ناگهان حس کرد بدن رون می‌لرزد. رون گفت: - چه‌طور دامبلدور به اسنیپ اعتماد می‌کنه؟ با این که می‌دونه اون مرگ‌خوار بوده ولی بازم بهش اطمینان داره؟ هری گفت: - آره... ده دقیقه‌ای می‌شد که هرمیون سکوت کرده بود. او دستش را به پیشانی‌اش تکیه داده و به زانوهایش زل زده بود. هری احساس می‌کرد او نیز به قدح افکار نیاز دارد. سرانجام هرمیون دهان به سخن باز کرد و گفت: - ریتا اسکیتر. رون با ناباوری گفت: - چه‌طور می‌تونی با این وضعیت نگران اون باشی؟ هرمیون بی‌آن که سرش را بالا بیاورد گفت: - من نگران اون نیستم... دارم فکر می‌کنم... یادتونه توی رستوران سه دسته جارو به من چی گفت. اون گفت: اگه چیزهایی که من در مورد لودو بگ من می‌دونم تو هم می‌دونستی موهای وزوزیت سیخ سیخ می‌شد حتماً منظورش همین جریان بوده نه؟ ریتا خودش گزارش دادگاه اونو نوشته بود... حتماً می‌دونسته که اون برای مرگ‌خوارها اطلاعات جمع می‌کرده... وینکی هم جریانو می‌دونست یادتونه؟ می‌گفت آقای بگ من... جادوگر بد! حتماً آقای کروچ از تبرئه شدن او عصبانی شده و راجع به این موضوع تو خونه حرف زده... - آره... ولی بگ من که عمداً این کارو نکرده... هرمیون شانه‌هایش را بالا انداخت. رون رو به هری کرد و گفت: - فاج فکر می‌کنه مادام ماکسیم به کروچ حمله کرده؟ هری جواب داد: - آره... البته فقط به این دلیل اینو می‌گه که کروچ نزدیک کالسکه بوباتون ناپدید شده... رون آهسته گفت: - ما هیچ وقت به اون شک نکرده بودیم... در حالی که اون خون غول‌ها توی رگ هاشه گر چه خودش این موضوع رو انکار می‌کنه. هرمیون سرش را بلند کرد و به تندی گفت: - باید انکار کنه... مگه ندیدین وقتی ریتا اسکیتر موضوع مادر هاگریدو فهمید چه بلایی سرش آورد؟ همین فاج به این دلیل که اون یه غول دورگه است. فوراً شروع به نتیجه گیری کرد... کسی از یه همچین تعصبی خوشش میآد؟ منم اگه جای اون بودم و می‌دونستم با گفتن حقیقت چی به سرم میاد می‌گفتم استخوان بندیم درشته... هرمیون نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: - وای... ما اصلاً تمرین نکردیم! قرار بود اختلال زارو تمرین کنیم ها! ولی می‌تونیم فردا شروع کنیم! بهتره دیگه بریم بخوابیم... هری تو هم برو بخواب به استراحت احتیاج داری... هری و رون به آرامی از پله‌های خوابگاهشان بالا رفتند. هری هنگامی که لباس خوابش را می‌پوشید نگاهی به تختخواب نویل انداخت. او به قولی که دامبلدور داده بود عمل کرده و ماجرای پدر و مادر نویل را برای رون و هرمیون تعریف نکرده بود... هری عینکش را روی میز کنار تختش گذاشت و در رختخوابش دراز کشید. چه قدر دشوار بود که پدر و مادر کسی زنده باشند اما او را نشناسند. هری همواره به خاطر یتیم بودن مورد لطف و محبت دیگران قرار می‌گرفت. اما در آن لحظه که صدای خر و پف نویل را می‌شنید فکر می‌کرد نویل به مراتب بیش از او مستحق توجه و محبت دیگران است. وجودش لبریز از خشم و نفرت شده بود. یه یاد جمعیت حاضر در دادگاه پسر کروچ افتاد که وقتی دیوانه‌سازها و همراهانش را بیرون می‌بردند آن‌ها را هو می‌کردند. هری احساس آن‌ها را درک می‌کرد. آن گاه چهرة رنگ پریده پسر کروچ در مقابل دیدگانش پدیدار شد. وقتی به یاد آورد که او یک سال بعد مرده است قلبش در سینه فرو ریخت. هری هم چنان که به سقف پارچه‌ای تختخواب پرده دارش خیره مانده بود غرق در افکار خویش بود. او به خود گفت همة این رویداد‌ها تقصیر ولدمورت بوده است. همه چیز به ولدمورت ختم می‌شد. او کسی بود که زندگی را تباه کرده و خانواده‌ها را از هم پاشیده بود. *** رون و هرمیون باید درسهایشان را دوره می‌کردند و برای شرکت در امتحانات آماده می‌شدند چون قرار بود امتحانات در روند برگزاری مرحله سوم مسابقه به پایان برسد. با این حال آن دو بیشتر وقتشان را صرف تمرین با هری می‌کردند تا برای شرکت در مرحله سوم آمادگی کامل داشته باشد. وقتی هری این نکته را به آن‌ها گوشزد کرد و گفت که می‌تواند به تنهایی به تمرین بپردازد. هرمیون گفت: - نگران نباش... مطمئناً دفاع در برابر جادوی سیاهمون عالی می‌شه... ما هیچ وقت نمی‌تونستیم تو کلاس این همه طلسم و نفرینو یاد بگیریم. رون نفرین اختلال زا را روی زنبوری اجرا کرد که وارد اتاق شده بود زنبور در هوا بی‌حرکت مانده بود. او با شور و هیجان گفت: - این چیزها وقتی کارآگاه شدیم به دردمون می‌خوره... با فرا رسیدن ماه ژوئن جوّی از هیجان و اضطراب بر قلعه حاکم شد. قرار بود مرحله سوم مسابقه یک هفته قبل از پایان ترم برگزار شود و همه منتظر رسیدن آن روز بودند. هری از هر فرصتی برای تمرین انواع طلسم‌ها و نفرین‌ها استفاده می‌کرد. او برای شرکت در این مرحله اعتماد به نفس بیشتری داشت و نسبت به موقعیت خود مطمئن بود. بی‌شک مرحله سوم مرحله‌ای دشوار و خطرناک بود اما از آن جا که هری پیش از آن توانسته بود پس از مقابل هیولای غول پیکر عبور کند و موانع جادویی متعددی را پشت سر بگذارد اکنون اعتماد به نفس بیش تری در خود حس می‌کرد. مودی حق داشت که می‌گفت این مرحله در محدودة تخصص هری است. از سوی دیگر او این بار می‌دانست چه مراحلی پیش رو دارد و فرصتی داشت تا خود را برای مواجهه با آن آماده کند. پرفسور مک گونگال که از دیدن آن‌ها در گوشه و کنار مدرسه خسته شده بود به هری اجازه داد در ساعت ناهار از کلاس خالی تغییر شکل استفاده کند. هری در مدت کوتاهی توانسته بود بر اجرای نفرین اختلال زا تسلط یابد و این نفرین باعث می‌شد حرکات مهاجمین کند یا متوقف شود. او همچنین نفرین کاهنده را به خوبی یاد گرفته بود و می‌توانست به کمک آن موانع سخت را منفجر کند و از سر راهش کنار بزند. علاوه بر آن افسون چهار طرف را که هرمیون به او آموخته بود و بسیار مفید بود یاد گرفته بود. با استفاده از این افسون چوبدستی‌اش جهت شمال را نشان می‌داد و او می‌توانست داخل هزارتو، راه درست را پیدا کند با این حال هری هنوز برای استفاده از افسون محافظ مشکل داشت. این افسون اگر کامل اجرا می‌شد دیوارة نامریی موقتی دورتادور او ایجاد می‌کرد که می‌توانست طلسم‌های ضعیف را منحرف نماید. ولی هرمیون توانست با هدف گیری مناسب و استفاده از طلسم پاژله‌ای آن را خنثی کند. هری حدود ده دقیقه دور اتاق تلوتلو خورد تا سرانجام هرمیون توانست ضدطلسم آن را پیدا کند. هرمیون نام طلسم‌هایی را که آموخته بودند در فهرستی که داشت خط زد و با حالت تشویق آمیزی گفت: - اوضاع خیلی خوب پیش می‌ره هری... بعضی از این طلسم‌ها خیلی به دردت می‌خورن... رون که کنار پنجره ایستاده و سرگرم تماشای قلعه بود گفت: - بیایین این جا مالفوی رو نگاه کنین... فکر می‌کنین داره چی‌کار می‌کنه؟ هری و هرمیون خود را به کنار پنجره رساندند. مالفوی کراب و گویل در سایه درختی ایستاده بودند و ظاهراً به اطراف نگاه می‌کردند. مالفوی دستش را جلوی دهانش گرفته بود و حرف می‌زد. هری با کنجکاوی گفت: - انگار داره با بی‌سیم حرف می‌زنه. هرمیون گفت: - قبلاً که گفته بودم... امکان نداره بتونه با بی‌سیم حرف بزنه... این جور وسایل توی هاگوارتز کار نمی‌کنن... بیا بریم هری... هرمیون به وسط اتاق برگشت و گفت: - بیا یه دفعه دیگه افسون محافظو تمرین کنیم. حالا دیگر هر روز سیریوس برای هری نامه می‌فرستاد. ظاهراً او نیز مثل هرمیون به هیچ چیز به جز موفقیت هری در مرحله سوم توجه نداشت. او در تمام نامه‌هایش به هری یادآوری می‌کرد که نباید به آنچه در خارج از هاگوارتز اتفاق می‌افتد توجه نشان دهد زیرا تغییر دادن آن در توان او نیست. او در یکی از نامه‌هایش نوشته بود: اگه ولدمورت واقعاً در حال به قدرت رسیدنه این وظیفه منه که به فکر امنیت و سلامتی تو باشم. تا زمانی که تو تحت حمایت دامبلدور قرار داری اون نمی‌تونه به تو دسترسی پیدا کنه. اما در هر صورت بهتره که خودتو به خطر نندازی. حواستو جمع کن تا بتونی صحیح و سالم از هزارتو بیرون بیای... بعد از اون می‌تونیم به بقیه مسائل بپردازیم. هر چه روز بیست و چهارم ژوئن نزدیک‌تر می‌شد اضطراب هری نیز افزایش می‌یافت. گرچه به قدر روزهای پیش از مرحله اول و دوم نگران نبود. دست کم خیالش از این راحت بود که این بار تمام تلاشش را به کار بسته و از آمادگی لازم برخوردار است. از سوی دیگر این آخرین مرحله بود و می‌دانست چه پیروز شود و چه شکست بخورد در پایان این مرحله می‌تواند نفس راحتی بکشد چون همه چیز به اتمام می‌رسید. *** صبح روز بعد سومین مرحله مسابقه در سرسرای بزرگ غوغایی برپا بود جغدهای نامه رسان از راه رسیدند و کارت سیریوس را که در آن برای هری آرزوی موفقیت کرده بود به دستش رساندند. کارت سیریوس یک تکه کاغذ پوستی تا شده بود و اثر پنجه گل آلود یک سگ در پایین آن به چشم می‌خورد. هری از دریافت نامه بسیار خوشحال شد. یک جغد بومی آمریکایی روزنامة پیام امروز هرمیون را برایش آورد. هرمیون تای روزنامه را باز کرد و نگاهی به صفحه اول انداخت بلافاصله آب کدوحلوایی از دهانش بیرون پاشید. هری و رون به او نگاه کردند و هم زمان گفتند: - چی شده؟ هرمیون سعی کرد روزنامه را از دسترس آن‌ها دور کند. آن گاه گفت: - هیچ چی... اما رون روزنامه را از دست او قاپید. نگاهی به عنوان روزنامه کرد و گفت: - ممکن نیست... همین امروز؟ اون گاو بی‌شعور... هری گفت: - چی؟ دوباره ریتا اسکیتر؟ رون نیز مانند هرمیون سعی کرد روزنامه را از مقابل چشمان هری دور کند. هری گفت: - لابد دوباره راجع به من نوشته... آره؟ رون با حالتی که چندان هری را قانع نکرد گفت: - نه... اما پیش از آن که هری روزنامه را بخواند دراکو مالفوی از پشت میز اسلیترین‌ها فریاد کشید: - هی... پاتر! پاتر! سرت چطوره؟ درد نمی‌کنه؟ از دست ما که خیلی کلافه نیستی؟ مالفوی نیز نسخه‌ای از روزنامه را در دست داشت. دانش آموزانی که پشت میز اسلیترین نشسته بودند روی صندلی‌هایشان چرخیدند تا ببینند هری چه عکس العملی از خود نشان می‌دهد. هری به رون گفت: - بده ببینم چی نوشته... رون با اکراه روزنامه را به دست هری داد. هری روزنامه را برگرداند و تصویر خودش را زیر عنوان گزارش دید: هری پاتر موجودی روانی و خطرناک به گزارش ریتا اسکیتر، خبرنگار ویژة روزنامة پیام امروز هری پاتر، پسری که از ما بهترون را شکست داده پسری خطرناک و نامتعادل است. رفتارهای عجیب و غیرمعمولی که اخیراً از او سر زده است. جای هیچ تردیدی باقی نمی‌گذارد که او شایستگی لازم برای شرکت در مسابقه دشواری چون مسابقة سه جادوگر را ندارد. پاتر مرتب در مدرسه از هوش می‌رود و غالباً از درد اثر زخم پیشانی‌اش شکایت می‌کند ( جای زخمی مربوط به طلسمی که از ما بهترون خیال داشتن به وسیلة آن هری را به قتل برسانند. )گزارشگر ویژه پیام امروز خود شاهد بوده است که دوشنبه گذشته، هری پاتر در اواسط درس پیشگویی ناگهان کلاس را ترک کرد، زیرا به علت درد شدید پیشانی‌اش قادر به حضور در کلاس نبوده است. متخصصین بیمارستان سوانح و بیماری‌های جادویی سنت مانگو عقیده دارند که ممکن است حمله از ما بهترون به مغز پاتر آسیب رسانده باشد و شکایت پاتر از درد سرش ناشی از همین آسیب مغزی باشد. یکی از متخصصان می‌گوید: - این احتمال وجود دارد که او برای جلب توجه و محبت دیگران تظاهر به بیماری می‌کند. روزنامه پیام امروز به حقایق نگران کننده‌ای نیز دست یافته است که حاکی از آن است که آلبوس دامبلدور مدیر مدرسه هاگوارتز مسائل بسیاری را از چشم جامعة جادوگری پنهان نگه داشته است. دراکو مالفوی یکی از دانش آموزان سال چهارم می‌گوید: هری پاتر زبان مارها را می‌داند. چند سال پیش که حملات متعددی به دانش آموزان هاگوارتز انجام می گرفت همه عقیده داشتند که این حملات زیر سر هری پاتر است به خصوص آن که هری در یک باشگاه دوئل اختیارش را از دست داده و ماری را به سوی یکی از شاگردان فرستاده بود. همة این موارد مخفی نگه داشته شد. پاتر با گرگ نماها و غول‌ها نیز روابط دوستآن‌های دارد. ما عقیده داریم که او برای رسیدن به قدرت حاضر است به هر کاری دست بزند. توانایی صحبت به زبان مارها از جمله جادوهای سیاه است. معروف‌ترین مار زبان عصر ما کسی نیست جز شخص اسمش را نبر. یکی از اعضای انجمن مبارزه با جادوی سیاه که مایل نبود نامش فاش شود گفت: هر کس که به زبان مارها صحبت می‌کند ارزش بازجویی و پرس و جو را دارد. من شخصاً به تمام کسانی که قادر به صحبت کردن با مارها هستن مشکوکم زیرا همواره در بدترین انواع جادوی سیاه از افعی استفاده می‌شود و در طول تاریخ افعی‌ها همیشه همراه و همدم بدترین تبهکاران بوده اند. تردید نیست هر کس که مایل به دوستی با موجودات شروری هم چون گرگ نماها و غول هاست خود تمایل به انجام کارهای خشونت آمیز دارد. بنابر این ضرورت دارد آلبوس دامبلدور یک بار دیگر شرکت چنین دانش آموزی را در مسابقة سه جادوگر مورد بررسی قرار دهد تا معلوم شود که آیا شایستکی لازم برای شرکت در مسابقه را دارد یا نه. عده‌ای از این نگرانند که پاتر برای پیروزی در این مسابقه که مرحلة سوم آن امروز برگزار خواهد شد ناچار شود از جادوی سیاه استفاده نماید. هری روزنامه را تا کرد و آهسته گفت: - دیگه انگار از من خوشش نمیاد. مالفوی، کراب و گویل سر میز اسلیترین‌ها زبان خود را بیرون آورده بودند و ادای مار را در می‌آوردند. رون گفت: - از کجا فهمیده که سر کلاس پیشگویی پیشونیت درد گرفته؟ امکان نداره اون جا اومده باشه یا چیزی شنیده باشه... هری گفت: - من پنجره رو باز کرده بودم تا کمی هوای تازه بیاد. هرمیون گفت: - شما نوک برج شمالی بودین! اصلاً ممکن نیست صداتون اون جا به محوطه قلعه رسیده باشه. هری گفت: - خب. تو داری راجع به روش‌های استراق سمع تحقیق می‌کنی تو باید بگی چه‌طور تونسته همچین کاری بکنه... هرمیون گفت: - منم همینو می‌خوام بفهمم! ولی من... هرمیون به فکر فرو رفت. ناگهان گویی چیزی به ذهنش رسید و دستی به موهایش کشید رون اخمی کرد و پرسید: - حالت خوبه؟ هرمیون که نفسش بند آمده بود گفت: - آره... هرمیون بار دیگر انگشتانش را لای موهایش فرو کرد بعد دستش را جوری مقابل دهانش گرفت که گویی با بی‌سیم صحبت می کنه. هری و رون به او نگاه کردند. هرمیون که هم چنان به نقطه نامعلومی خیره شده بود گفت: - یه چیزی به نظرم رسید. فکر می‌کنم این طوری هیچ کس نمی‌تونسته اونو ببینه. حتی مودی... اون طوری می‌تونسته بیاد لبه پنجره... البته اون اجازة چنین کاری رو نداره... مثل این که پیدایش کردم... اگه یه سر به کتابخونه بزنم مطمئن می‌شم... هرمیون کیف مدرسه‌اش را برداشت و با عجله به طرف در سرسرای بزرگ دوید. رون فریاد زنان خطاب به او گفت: - هی... امتحان تاریخچه جادوگری ده دقیقه دیگه شروع می شه... بعد رو به هری برگشت و گفت: - ببین چه قدر از ریتا اسکیتر متنفره که حاضره دیر سر امتحان برسه... تو می‌خوای سر کلاس بینز چه کار کنی؟ مطالعه؟ هری که مثل سایر قهرمانان مسابقة سه جادوگر از شرکت در امتحانات آخر ترم معاف بود هنگام برگزاری امتحانات ته کلاس می‌نشست و در میان کتاب‌های مختلف به دنبال طلسم‌هایی می‌گشت که ممکن بود در مرحلة سوم مسابقه مفید باشند. هری به رون گفت: - آره... اما درست در همان لحظه پرفسور مک گونگال به طرف میز گریفیندور پیش آمد و خود را به هری رساند و گفت: - پاتر قهرمآن‌ها باید بعد از خوردن صبحانه توی تالار پشت سرسرا جمع بشن... هری گفت: - ولی مسابقه که شب برگزار می‌شه! هری که سرگرم خوردن خاگینه بود از ترس این که در مورد زمان برگزاری مسابقه دچار اشتباه شده باشد خاگینه را روی لباسش ریخت. پرفسور مک گونگال گفت: - خودم اینو می‌دونم... پاتر... ما از خانوادة قهرمآن‌ها دعوت کردیم که برای تماشای سومین مرحلة مسابقه به مدرسه بیان. این فرصت خوبیه که شما با خانواده هاتون ملاقات کنین. پس از رفتن پرفسور مک گونگال هری که مات و متحیر مانده بود از رون پرسید: - یعنی فکر می‌کنه دروسلی‌ها میان این جا؟ رون گفت: - نمی‌دونم... من باید برم و گرنه به کلاس بینز نمی‌رسم... بعداً می‌بینمت... سرسرای ورودی کاملاً خلوت بود. هری صبحآن‌هاش را کامل خورد. در این لحظه چشمش به فلور دلاکور افتاد که از سر میز ریونکلا برخاست و همراه با سدریک به آن سوی سرسرا رفت. کمی بعد کروم نیز با هیکل خمیده به آن‌ها پیوست. هری سر جایش نشسته بود و خیال نداشت تکان بخورد. او خانواده نداشت. نه پدر و مادری و نه خواهر و برادری که برای تماشای مسابقه بیایند و نگران به خطر افتادن جان هری باشند. هری تصمیم گرفت به کتابخانه برود و چند طلسم دیگر پیدا کند. اما به محض آن که از جا برخاست در تالار مجاور سرسرا باز شد و سدریک سرش را از لای در به درون آورد و گفت: - بیا دیگه هری.... منتظرتن! هری که مات و متحیر مانده بود به سمت در تالار مجاور به راه افتاد. امکان نداشت دورسلی‌ها به آن جا آمده باشند. او به در تالار رسید و وارد شد. سدریک و پدر و مادرش پشت در ایستاده بودند. ویکتور کروم در گوشه‌ای ایستاده بود و با پدر و مادرش پشت در ایستاده بودند. ویکتور کروم در گوشه‌ای ایستاده بود و با پدر و مادر مومشکی‌اش به زبان بلغاری حرف می‌زد. در آن سوی تالار فلور و مادرش به زبان فرانسه گرم صحبت بودند. گابریل خواهر کوچک‌تر فلور دست مادرش را گرفته بود. او برای هری دست تکان داد. هری نیز برایش دست تکان داد و در همان زمان. هری خانم ویزلی و بیل را دید که جلوی آتش بخاری ایستاده بودند و به او لبخند می‌زدند. هری به پهنای صورتش خندید و به طرف آن‌ها رفت. خانم ویزلی با ذوق زدگی گفت: - تعجب کردی؟ اومدیم مسابقه رو ببینیم. بیل به هری خندید و با او دست داد. آن گاه گفت: - حالت چطوره؟ چارلی هم می‌خواست بیاد ولی نتونست مرخصی بگیره. می‌گفت مبارزه‌ات با دم دراز معرکه بوده. هری متوجه شد که فلور دلاکور با علاقه به بیل نگاه می‌کند... معلوم بود که از موی بلند و گوشوارة نیش دار او بدش نیامده. هری به آرامی به خانم ویزلی گفت: - خیلی لطف کردین که اومدین... من یه آن فکر کردم دورسلی‌ها اومده‌ن. خانم ویزلی لب‌هایش را روی هم فشرد و با صدای "هوم" ناخشنودی‌اش را ابراز کرد. گرچه او هیچ وقت در حضور هری از دروسلی‌ها انتقاد نکرده بود اما هر بار که حرف آن‌ها به میان می آمد. برق ناخشنودی در چشمانش دیده می‌شد. بیل نگاهی به اطرافش کرد(ویولت دوست بانوی چاق از درون قاب برای او دست تکان داد)بیل گفت: - خیلی خوشحالم که دوباره به این جا برگشتم. پنج سالی می‌شد که این طرف‌ها نیامده بودم. تابلوی اون شوالیه دیوونه هنوز به دیواره؟ ... سرکادوگانو می‌گم... هری که سال گذشته سرکادوگان را دیده بود گفت: - آره... بیل پرسید: - اون بانوی چاق هنوز هست؟ خانم ویزلی گفت: - وقتی ما این جا درس می‌خواندیم بانوی چاق بود. یه شب که ساعت چهار به خوابگاهم برگشتم خیلی دعوام کرد. بیل خندید و پرسید: - مادر... شما چهار صبح بیرون خوابگاهتون چه می‌کردین؟ خانم ویزلی خنده‌ای کرد و چشمانش برقی زد: - با پدرتون توی محوطه قلعه گردش می‌کردیم. اون شب آپولون که سرایدار قلعه بود پدرتون رو گرفت و حسابی کتکش زد. جای زخم‌های پدرتون هنوز هست. بیل پرسید: - هری میآی با هم یه گشتی توی قلعه بزنیم؟ هری گفت: - آره... همه