right click and select "Right to left Reading order" هري پاتر و جام آتش نويسنده: جي.كي.رولينگ مترجم: بهارك رياحي‌پور تايپيست: امير گوران فصل 29: رویا هرمیون دستی به پیشانیش کشید و گفت: - دو حالت بیشتر نداره... یا آقای کروچ به ویکتور حمله کرده یا یه نفر از پشت سر به هر دو‌شون حمله کرده... رون فوراً گفت: - حتماً کار کروچ بوده... به خاطر همین وقتی هری و دامبلدور به اون جا رسیدن اون رفته بود. حتماً در رفته... هری سرش را تکان داد و گفت: - گمان نمی‌کنم کار اون باشه... اون خیلی ضعیف شده... مطمئنم که حتی جون غیب شدن هم نداشته... هرمیون گفت: - چند دفعه باید بگم که تو هاگوارتز کسی نمی‌تونه غیب یا ظاهر بشه... رون با هیجان گفت: - آره راست می‌گی... یه چیزی به فکرم رسید. شاید کروم به آقای حمله کرده نه نه صبر کن... بعدش هم خودشو بی‌هوش کرده! هرمیون گفت: - حتماً آقای کروچ هم آب شده رفته تو زمین! سپیده صبح بود. هری، رون و هرمیون صبح زود بدون صدا از خوابگاه‌هایشان بیرون آمده و خود را به جغددانی رسانده بودند تا یادداشتی برای سیریوس بفرستند... در آن لحظه نیز ایستاده بودند و به محوطة مه گرفته قلعه نگاه می‌کردند. رنگ هر سه‌شان پریده و چشم‌هایشان پف کرده بود. آن شب تا صبح دربارة آقای کروچ صحبت کرده بودند. هرمیون گفت: - هری یه دفعه دیگه تعریف کن ببینیم آقای کروچ چی گفت. هری گفت: - گفتم که... حرف‌هاش بی‌سروته بود... گفت راجع به یه موضوعی می‌خواد به دامبلدور هشدار بده... دربارة برتا جورکینز حرف زد... از قرار فکر می‌کرد برتا مرده... مرتب می‌گفت "تقصیر منه... تقصیرمنه" راجع به پسرشم حرف زد. هرمیون با اوقات تلخی گفت: - در اون مورد که واقعاً مقصر بود... هری گفت: - عقلشو از دست داده بود... اول فکر می‌کرد زن و پسرش زنده‌ان هی با پرسی حرف می‌زد و بهش می‌گفت چی‌کار کنه... رون با تردید گفت: - یه دفعه بگو راجع به از ما بهترون چی می‌گفت. هری با بی‌حوصلگی گفت: - هیچ چی... گفت داره قوی‌تر می‌شه... لحظه‌ای همه ساکت شدند. سپس رون که سعی می‌کرد لحن اطمینان‌بخشی به صدایش بدهد گفت: - همون‌جور که خودت گفتی عقل از سرش پریده... نصف حرف‌هاش پرت و پلا بود... هری بدون توجه به حرف‌های رون گفت: - وقتی از ولدمورت حرف می‌زد شباهتی به دیوونه‌ها نداشت... ردیف کردن کلمات براش مشکل بود. البته این مال وقتی بود که حالش عادی بود و می‌دونست کجاست. مرتب می‌گفت که می‌خواد دامبلدورو ببینه. هری رویش را از پنجره برگرداند و نگاهی به جغددانی کرد... نیمی از لانه‌ها خالی بودند. گاه و بی‌گاه جغدی از شکار شبانه برمی‌گشت و با موشی که به چنگال گرفته بود وارد جغددانی می‌شد. هری با تلخی گفت: - اگه اسنیپ منو معطل نکرده بود امکان داشت به موقع به جنگل برسیم. آقای مدیر کار داره پاتر... این چرندیات چیه؟ کاش به جای حرف‌ها زودتر از سر راهم کنار رفته بود. رون به تندی گفت: - لابد نمی‌خواسته شما زودتر به جنگل برسین! شاید هم... صبر کنین ببینیم ممکنه اسنیپ زودتر از شما خودشو به جنگل رسونده باشه؟ مثلاً قبل از رسیدن تو و دامبلدور. - اگه خودشو تبدیل به خفاش یا چیزی کرده باشه ممکنه... رون زیر لب گفت: - اینم فایده نداشت. هرمیون گفت: - بهتره بریم سراغ مودی... ببینیم کروچو پیدا کرده یا نه... هری گفت اگه نقشه چپاولگرو با خودش می‌برد حتماً پیدایش می‌کرد. رون گفت: - آره... به شرط این که کروچ قبل از اومدن مودی از هاگوارتز بیرون نرفته باشه... برای این که این نقشه فقط محدوده هاگوارتزو نشون می‌ده... هرمیون ناگهان گفت: - هیس! در این لحظه صدای پایی به گوش رسید. کسی از پله‌ها بالا می‌آمد. هری صدای جروبحث دو نفر را شنید که هر لحظه نزدیک‌تر می‌شدند. - این یه جور باج گیریه... ممکنه با این کارتو دردسر بیفتیم... - به قدر کافی سعی کردیم مودبانه رفتار کنیم. وقتشه که ما هم نزاکتو کنار بذاریم... درست مثل خودش... - اگه اون جور بنویسیم یعنی این که می‌خوایم باج بگیریم... - ببینم اگه پول خوبی گیرمون بیاد بازم غر می‌زنی؟ در جغددانی با صدای بلندی باز شد و فرد و جورج در آستانه در پیدا شدند. هر دو از دیدن هری، رون و هرمیون جا خوردند. رون و فرد با هم گفتند: - شما این جا چی‌کار می‌کنین؟ فرد و هرمیون با هم گفتند: - صبح به این زودی؟ فرد خندید و گفت: - می‌دونین چیه؟ ما از شما نمی‌پرسیم چی‌کار دارین شما هم از ما نپرسین... در دست فرد یک نامه مهروموم شده بود، هری نگاهی به آن انداخت فرد دانسته یا ندانسته پاکت را برگرداند و به همین جهت هری نتوانست اسم روی آن را بخواند. فرد با حالتی تمسخرآمیز تعظیم کرد و ضمن اشاره به در گفت: - ببخیشین که معطلتون کردیم... رون بدون آن که از جایش تکان بخورد گفت: - قراره از کی باج بگیرین؟ لبخند روی لبان فرد خشک شد. هری متوجه شد که جورج نیم نگاهی به فرد انداخت و بعد لبخند زنان به رون گفت: - مسخره بازی رو بذار کنار... رون، من داشتم شوخی می‌کردم. رون گفت: - هیچ شباهتی به شوخی نداشت. فرد و جورج به هم نگاه کردند. آن گاه فرد بی‌مقدمه گفت: - رون... قبلاً هم بهت گفته بودم که اگه می‌خوای دماغت صحیح و سالم بمونه تو کار کسی دخالت نکن... برای چی این قدر فضولی می‌کنی. رون گفت: - اگه خیال داشته باشین از کسی باج بگیرین قضیه به منم مربوط می‌شه... جورج راست می‌گه ممکنه بدجوری تو دردسر بیفتین... جورج گفت: - بهت که گفتم داشتم شوخی می‌کردم... سپس نامه را از فرد گرفت و آن را به پای اولین جغدی که دم دستش بود بست. آن گاه ادامه داد: - خیلی شبیه برادر عزیزمون شدی... اگه همین طور پیش بری رون دانش آموز ارشد می‌شی... رون با حرارت جواب داد: - نخیر... اصلاً هم نمی‌شم... جورج جغد خاکی رنگ را از یکی از پنجره‌ها پرواز داد. سپس برگشت. خنده ای به رون کرد و گفت: - اگه خیال نداری ارشد بشی پس به مردم دستور نده... فعلاً خداحافظ! فرد و جورج از جغد دانی خارج شدند. هری، رون و هرمیون به هم نگاه کردند هرمیون آهسته گفت: - فکر می‌کنین اون دو تا چیزی راجع به این موضوع می‌دونن؟ قضیه کروچو می‌گم؟ هری گفت: - نه... اگه موضوع خیلی جدی بود حتماً به یکی می‌گفتن... لااقل به دامبلدور می‌گفتن. با این حال رون هنوز ناراحت بود. هرمیون گفت: - چرا ناراحتی؟ رون آهسته جواب داد: - راستش فکر نمی‌کنم اونا چیزی به کسی بگن... اونا این اواخر به فکر پول درآوردن بوده ان... یه مدت که پیششون بودم اینو فهمیدم... اون روزهایی که... هری جمله‌اش را تمام کرد و گفت: - اون روزهایی که با هم حرف نمی‌زدیم... نه... ولی باج گرفتن... رون گفت: - همه‌اش به این دلیله که می‌خوان یه مغازة شوخی باز کنن... قبلاً فکر می‌کردم برای ناراحت کردن مامانم این حرف‌ها رو بهش می‌زنن... ولی معلومه که جدی می‌گن و می خوان یه مغازة شوخی باز کنن... سال دیگه آخرین سال تحصیلشون تو هاگوارتزه... مرتب می‌گن که از حالا باید به فکر آینده‌شون باشن... اونا برای این کار سرمایه لازم دارن... بابام هم که نمی‌تونه کمکشون کنه. هرمیون با نگرانی گفت: - آره... ولی گمانم برای تهیه این پول دست به کار خلاف قانون بزنن... نه؟ رون با تردید گفت: - نمی‌دونم وگرنه... اونا خیلی راحت قانونو زیرپا می‌گذارن... هرمیون که ترسیده بود گفت: - آره... ولی موضوع قانونه... مقررات معمولی مدرسه که نیست... اگه باج بگیرن مجازاتشون خیلی سنگین‌تر از مجازات‌های مدرسه است... رون چه‌طوره به پرسی بگی هان؟ رون گفت: - شوخی‌ات گرفته... به پرسی بگم؟ اون بدتر از کروچه... بعید نیست لوشون بده... رون به پنجره ای که فرد و جورج جغدشان را پرواز داده بودند نگاه کرد و گفت: - بریم صبحانه بخوریم... وقتی از پله‌های مارپیچی پایین می‌رفتند هرمیون گفت: - فکر می‌کنین الان زوده که بخواهیم به دیدن مودی بریم؟ هری گفت: - اگه صبح به این زودی بیدارش کنیم شاید از پشت در بهمون حمله کنه... ممکنه فکر کنه خیال داریم تو خواب بهش حمله کنیم. بهتره زنگ تفریح بریم سروقتش. کلاس تاریخچة جادوگری هیچ وقت به کندی آن روز نگذشته بود. هری مرتب به ساعت رون نگاه می‌کرد چون ساعت خودش را بالاخره کنار گذاشته بود. اما ساعت رون هم آن قدر آهسته کار می‌کرد که هری فکر می‌کرد آن هم از کار افتاده است... هر سه چنان خسته بودند که اگر سرشان را روی میز می‌گذاشتند خروپفشان بلند می‌شد. حتی هرمیون هم مثل همیشه یاداشت برنمی داشت. او سرش را به دستش تکیه داده و به پرفسور بینز زل زده بود. معلوم بود که حواسش جای دیگری سیر می‌کند. وقتی سرانجام زنگ به صدا درآمد آن‌ها با عجله به سوی کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه رفتند. پرفسور مودی در حال خروج از کلاس بود و مثل آن‌ها خسته به نظر می‌رسید. چشم عادی‌اش دائم بسته می‌شد و در نتیجه صورت ناموزونش بدتر از همیشه به نظر می‌رسید. در حالی که آن‌ها از لابه لای جمعیت به سوی او می‌رفتند هری گفت: - پرفسور مودی؟ مودی غرغرکنان گفت: - سلام پاتر... مودی با چشمان سحرآمیزش به عده ای از دانش آموزان سال اول خیره شد و آن‌ها که ترسیده بودند با عجله دور شدند. چشمان مودی در حدقه چرخید و از پشت سر آن‌ها را دنبال کرد. آن گاه رو به بچه‌ها کرد: - بیایین تو کلاس... او از مقابل در کنار رفت تا بچه‌ها وارد کلاس شوند. سپس لنگ لنگان پشت سر آن‌ها به کلاس رفت و در را پشت سرش بست. هری بی‌مقدمه پرسید: - پیدایش کردین؟ آقای کروچو می‌گم... مودی گفت: - نه... سپس به طرف میزش روی صندلی نشست و ناله کنان پای چوبی‌اش را صاف کرد. آن گاه شیشه‌اش را از جیبش بیرون آورد. هری پرسید: - از نقشه کمک گرفتین؟ مودی شیشه را به دهانش برد. جرعه ای از آن نوشید و گفت: - آره... از روش تو استفاده کردم با افسون جمع آوری اونو از دفتر به جنگل آوردم ولی کروچ آن جا نبود... رون گفت: - یعنی خودشو غیب کرده؟ هرمیون گفت: - رون... هیچ کس نمی‌تونه تو هاگوارتز خودشو غیب کنه... راه‌های دیگه ای هست که می‌شه با استفاده از اونا ناپدید شده باشه... مگه نه پرفسور؟ چشم سحرآمیز مودی چرخید و روی هرمیون ثابت ماند. آن گاه گفت: - تو هم یکی از کسانی هستی که می‌تونی در آینده کارآگاه بشی... کله‌ات خوب کار می‌کنه... گرنجر. هرمیون از این حرف خوشحال شد و چهره‌اش گل انداخت. هری پرسید: - شنل نامریی نپوشیده... چون نقشه کسانی رو که شنل نامریی پوشیدن نشون می‌ده... پس حتماً از هاگوارتز بیرون رفته... هرمیون با کلافگی گفت: - معلوم نیست خودش رفته یا کسی مجبورش کرده... رون بلافاصله گفت: - آره... ممکنه کسی مجبورش کرده باشه... شاید یکی اونو سوار جارو کرده و با خودش برده... درسته؟ رون با ذوق زدگی به مودی نگاه کرد. گویی منتظر بود مودی به او هم بگوید برای شغل کارآگاهی کاملاً مناسب است. مودی گفت: - درسته... امکان آدم ربایی رو هم باید در نظر گرفت... رون گفت: - پس به نظر شما ممکنه اون یه جایی تو هاگزمید باشه؟ مودی سرش را به علامت مخالف تکان داد و گفت: - نه... هر جایی ممکنه باشه... ما فقط مطمئنیم که اون توی هاگوارتز نیست... مودی خمیازه ای کشید و جای زخم‌هایش از هم کشیده شد. وقتی دهان کجش باز شد جای خالی چند دندان در دهانش معلوم بود. او گفت: - دامبلدور به من گفته شما سه تا، دوست دارین مثل کارآگاه‌ها این قضیه رو دنبال کنین. ولی بهتون بگم که هیچ کاری در این مورد از دستتون برنمی آد. دامبلدور به وزارتخونه خبر داده و اونا هم دنبالش می‌گردن... پاتر... تو بهتره حواست به مرحله سوم مسابقه باشه... هری گفت: - آها.. بله... هری از دیشب که با کروم از هزارتو بیرون آمده بود حتی یک لحظه به مرحله سوم مسابقه فکر نکرده بود. مودی نگاهی به هری کرد و چانه پر از بریدگی و کج و کوله‌اش را خاراند. آن گاه گفت: - عبور از این مرحله در تخصص توست... دامبلدور برام تعریف کرده که تا به حال از موانعی مثل این رد شدی... تونستی از موانعی در راه رسیدن به سنگ کیمیا وجود داشت عبور کنی... سال اول بودی نه؟ رون بلافاصله گفت: - ما هم کمکش کردیم... من و هرمیون هر دو... مودی خندید و گفت: - پس بهش کمک کنین که برای این مرحله هم تمرین کنه... به نظر من بعیده که برنده نشه... در این میان مراقبت دائمی رو فراموش نکن... پاتر مراقبت دائمی! او جرعه دیگری از شیشه‌اش را سرکشید. چشم سحرآمیزش چرخید و ازپنجره به بیرون نگاه کرد. از آن جا نوک بادبان کشتی دورمشترانگ دیده می‌شد. او با چشم عادی‌اش به رون و هرمیون نگاه کرد و گفت: - شما دو نفر از پاتر جدا نشین... خب؟ من حواسم جمعه ولی خب نمی‌شه آدم در آن واحد حواسش به همه جمع باشه... *** فردای آن روز سیریوس جواب نامه هری را فرستاد. جغد نامه رسان هری هم زمان با جغدی که روزنامه پیام امروز هرمیون را برایش آورده بود روی میز نشست. هرمیون روزنامه را گرفت و صفحات اول آن را نگاه کرد. آن گاه گفت: - هاها... ریتا اسکیتر قضیه کروچو نفهمیده... سپس به رون و هری ملحق شد که سرگرم خواندن نامه سیریوس بودند. هری! معلومه چی‌کار می‌کنی؟ برای چی با کروم تو جنگل رفتی؟ ازت می‌خوام تو نامه بعدی‌ات قسم بخوری که دیگه شب‌ها با هیچ کس توی محوطه پرسه نزنی... آدم خیلی خیلی خطرناکی توی هاگوارتزه... مطمئنم که اونا می‌خواستن از ملاقات کروچ با دامبلدور جلوگیری کنن و تو تو تاریکی شب فقط چند قدم بیشتر با اونا فاصله نداشتی... هر آن ممکن بود تو رو بکشن... بیرون اومدن اسم تو از جام آتش اتفاقی نبوده... اگه کسی خیال حمله به تو رو داشته این آخرین فرصته... از رون و هرمیون جدا نشو... بعد از تاریکی هوا، از برج گریفیندور بیرون نرو. خودتو برای گذر از مرحله سوم حاضر آماده کن... طلسم بی‌هوشی و خلع سلاح رو تمرین کن... اگه چند تا طلسم خطرناک هم یاد یگیری خوبه... تو برای کروچ هیچ کاری نمی تونی بکنی... مراقب خودت باش و حواست به خودت باشه... منتظر نامه‌ات هستم. بهم قول بده که دیگه بیرون از محدوده مدرسه قدم نمی‌گذاری... سیریوس هری نامه را تا کرد و در ردایش گذاشت و با ناراحتی گفت: - اون که خودش همه مقرراتو زیر پا گذاشته چطور به من می‌گه از محدوده خارج نشم؟ هرمیون با پرخاش گفت: - اون نگران توئه... درست مثل مودی و هاگرید! پس بهتره به حرفشون گوش بدی! هری گفت: - از اول سال تا به حال حتی یک بار هم کسی به من حمله نکرده... کسی با من کاری نداشته... هرمیون گفت: - فقط اسمتو توی جام آتش انداخته ان... مطمئن باش که این کارشون بی‌دلیل نبوده... خرخرو راست می‌گه... بعید نیست که منتظر یه فرصت مناسب باشن. شاید می‌خوان تو این مرحله یه بلایی سرت بیارن... هری با بی‌حوصلگی گفت: - ببین... حالا فرض کنیم خرخرو(سیریوس) راست می‌گه و کسی کرومو بی‌هوش کرده تا کروچو بدزده... پس معلوم می‌شه که اونا پشت درخت‌ها نزدیک ما بودن درسته؟ پس چرا صبر کردن من برم بعد دست به کار بشن... ؟ معلوم می‌شه من هدفشون نیستم دیگه، درسته؟ هرمیون گفت: - اگه تورو توی جنگل می‌کشتن دیگه مرگ تو اتفاقی به نظر نمی‌رسید... ولی اگه توی یکی از مراحل مسابقه کشته بشی... هری گفت: - پس چطور به این راحتی به کروم حمله کردن... چرا همون موقع منم مثل کروم از سر راهشون ورنداشتن؟ می‌تونستن وانمود کنن من و کروم با هم دوئل کردیم... یا مثلاً دعوا کردیم. هرمیون با دلخوری گفت: - هری من خودم نمی‌دونم چرا این کارو نکردن... فقط همین قدر می‌دونم که این روزها اتفاق‌های عجیب و غریب زیاد می افته... که منو نگران می‌کنه... مودی حق داره... خرخرو راست می‌گه... تو باید برای عبور از مرحله سوم تمرین کنی بهتره یه نامه برای خرخرو بنویسی و بهش قول بدی که دیگه تو مدرسه پرسه نمی‌زنی! *** هر وقت هری ناچار بود در قلعه بماند، محوطه قلعه به نظرش وسوسه انگیزتر از همیشه می‌آمد... روزهای بعد هری تمام اوقات فراغتش یا در کتابخانه می‌گذشت و یا در کلاس خالی. او به اتفاق رون و هرمیون به کتابخانه می‌رفت تا از میان کتاب‌های مرجع انواع طلسم‌های خطرناک را پیدا کند. و در کلاس‌های خالی دور از چشم دیگران به تمرین آن طلسم‌ها بپردازد. هری تمام حواسش را روی افسون بی‌هوشی متمرکز کرد زیرا پیش از آن هرگز از این طلسم استفاده نکرده بود. رون و هرمیون ناچار بودند با فداکاری به هری کمک کنند تا این طلسم‌ها را تمرین کند. روز دوشنبه وقت ناهار، آن‌ها به کلاس وردهای جادویی رفتند. هری پنج بار پشت سر هم رون را بی‌هوش کرد و او را به هوش آورد. وقتی رون بعد از پنجمین طلسم بی‌هوشی به هوش آمد همان طور که وسط کلاس به پشت افتاده بود گفت: - نمی‌شه خانم نوریسو بدزدیم... می‌تونی یه مدت هم اونو بی‌هوش کنی... هری حتی از دابی هم می‌تونی کمک بگیری. مطمئنم اون به خاطر تو حاضره به هر کاری دست بزنه... فکر نکنی یه وقت من خودم راضی به این کار نیستم... رون با احتیاط از زمین بلند شد و پشت ردایش را تکاند آن گاه گفت: - چون تنم درد گرفته اینو گفتم... هرمیون با بی‌حوصلگی کوسن‌هایی را که کف زمین چیده بود مرتب کرد. این کوسن‌ها همان‌هایی بودند که پرفسور فلیت ویک برای تمرین طلسم دور کننده از آن‌ها استفاده می‌کرد. او کوسن‌ها را درون یکی از کمدها گذاشته بود و بچه‌ها آن را از کمد بیرون آورده بودند. هرمیون که کلافه شده بود گفت: - به خاطر اینه که خودتو درست روی کوسن ها نمی‌اندازی... سعی کن درست روی کوسن‌ها بیفتی. - وقتی آدم بی‌هوش می‌شه دیگه نمی‌تونه نشونه گیری کنه! چرا خودت یه دفعه این افسونو امتحان نمی‌کنی؟ هرمیون با دستپاچگی گفت: - خب فکرمی کنم هری این افسونو خوب یاد گرفته... برای یادگرفتن خلع سلاح هم دیگه تمرین لازم نداره... چون مدتهاست که اونو یاد گرفته... به نظر من بهتره امشب چند تا از طلسم‌های خطرناکو تمرین کنیم. هرمیون نگاهی به فهرستی که در کتابخانه نوشته بودند کرد و گفت: - این یکی به نظرم خوبه با این نفرین اختلال زا می‌تونی حرکت هر مهاجمی رو کند کنی... با همین، کارمونو شروع می‌کنیم، هری. زنگ به صدا در آمد. بچه‌ها با عجله کوسن‌ها را در کمد گذاشتند و از کلاس بیرون آمدند. هرمیون گفت: - موقع شام می‌بینمتون... او به کلاس ریاضیات جادویی رفت. رون و هرمیون نیز به سمت برج شمالی به راه افتادند که به موقع سرکلاس پیشگویی برسند. شعاع‌های درخشان آفتاب از پنجره‌های بلند قلعه در راهروها افتاده بود. آسمان چنان آبی و شفاف بود که چون گنبد مینایی به نظر می رسید. وقتی آن‌ها از نردبان نقره ای به سوی دریچة کلاس پیشگویی می‌رفتند رون گفت: - توی کلاس پرفسور تریلاونی از گرما خفه می‌شیم ولی اون بخاری رو خاموش نمی‌کنه... حق با رون بود... اتاق کم نور پرفسور تریلاونی گرمای نامطبوعی داشت. دود معطری که از آتش بخاری بلند می‌شد از همیشه غلیظتر بود. هری که سرش گیج می‌رفت با عجله خود را به یکی از پنجره‌ها رساند که پرده آن نیز کشیده بود در یک فرصت مناسب که پرفسور تریلاونی حواسش به جدا کردن پرشالش از یکی از چراغ‌ها بود، هری لای پنجره را باز کرد و روی مبل راحتی که پارچه آن از چیت گل دار بود نشست. نسیم خنکی به صورتش خورد وجودش را از لذت سرشار کرد. پرفسور تریلاونی روی صندلی بلندش درمقابل شاگردان نشست و با چشمان درشت و غیرعادی از پشت عینکش به آن‌ها نگاه کرد و گفت: - عزیزانم... ما تقریباً درس پیشگویی از روی حرکت سیارات رو تموم کردیم. اما امروز چون وقت مناسبیه به بررسی و تأثیر و نفوذ سیاره مریخ می‌پردازیم؛علتش هم اینه که مریخ در این لحظه در بهترین وضع قرار داره... اگه همه تون این جارو نگاه کنین من چراغ‌ها رو خاموش می‌کنم... او چوبدستی‌اش را تکان داد و چراغ‌ها بلافاصله خاموش شدند. شعله‌های آتش تنها منبع نورانی کلاس بودند. پرفسور تریلاونی خم شد و از زیر صندلی‌اش نمونه کوچکی از منظومة شمسی را که در یک گنبد بلورین جاسازی شده بود برداشت. نمونه زیبایی بود. هر نه سیاره با اقمارشان به دور خورشید درخشان می‌گردیدند. همة آن‌ها زیر گنبد بلورین در هوا شناور بودند. هنگامی که پرفسور تریلاونی زاویه‌ای را نشان می داد که بین دو سیاره مریخ و نپتون ایجاد شده بود هری با چشمانی خواب آلود او را نگاه می‌کرد. بوی عطر تند پراکنده در کلاس مشامش را تند کرده بود و نسیم خنکی که از پنجره می‌وزید چهره‌اش را نوازش می‌داد. صدای وزوز حشره ای که پشت پرده گیر کرده بود به گوشش رسید. طولی نکشید که پلک‌هایش روی هم افتاد. او سوار بر جغد عقاب مانندی در پهنه آسمان آبی پرواز می‌کرد و به بنای قدیمی سازی که روی یک تپه بنا شده بود نزدیک می‌شد. ساقه‌های پیچک تمام ساختمان را پوشانده بود. آن‌ها پایین و پایین‌تر می‌رفتند باد به چهرة هری می‌خورد و او را غرق لذتی می‌کرد. سرانجام به پنجره ای رسیدند که شیشه آن شکسته بود و به طبقه دوم منتهی می‌شد. آن‌ها وارد ساختمان شدند. پروازکنان از راهروی کم نور و تاریکی گذشتند و به اتاقی در انتهای ساختمان رسیدند اتاق تاریک و پنجره‌هایش تخته کوب شده بود. هری از پشت جغد پایین آمد. جغد پروازکنان از عرض اتاق گذشت و روی مبلی نشست که پشت آن به هری بود. دو شیء تیره روی زمین کنار مبل دیده می‌شد که هر دو تکان می‌خوردند. یکی از آن‌ها مار غول پیکری بود و دیگری... دیگری یک مرد بود. مردی کوچک اندام و طاس که بینی نوک تیزی داشت. او روی قالیچه مقابل بخاری دیواری افتاده بود و هق هق می‌کرد. صدای بی‌روح و نازک مردی از اعماق مبلی که جغد روی آن فرود آمده بود به گوش رسید که می‌گفت: - شانس آوردی دم دار... حقیقتاً خیلی خوش شانسی... چون اشتباهت همه چیزو خراب نکرد... اون مرده... مردی که روی زمین افتاده بود نفسش را در سینه حبس کرد و گفت: - سرورم! سرورم! من، هم خیلی خوشحالم هم خیلی متاسفم... مرد بی‌روح گفت: - نگینی... بدشانسی آوردی... دم دار به خوردت نمی‌دم... ولی عیبی نداره هری پاتر که هست... مار فش فشی کرد... هری زبان مار را دید که به سرعت از دهانش بیرون آمد و دوباره سرجایش برگشت... مرد ادامه داد: - دم دار... لازمه یه یادآوری کوچولو بهت بکنم تا بفهمی دیگه نمی‌تونم خراب کاری هاتو تحمل کنم. - سرورم... نه... خواهش می‌کنم. نوک یک چوبدستی از اعماق مبل بیرون آمد و به طرف دم دار نشانه رفت. مرد بی‌روح گفت: - شکنجه کن! دم دار از اعماق وجودش فریاد کشید. گویی بندبند وجودش را از هم جدا می‌کردند. صدای جیغ او در گوش هری پیچید و بلافاصله زخم پیشانی‌اش به شدت درد گرفت و تیر کشید. هری نیز بلافاصله فریاد کشید. هر آن ممکن بود ولدمورت صدایش را بشنود و بفهمد که او آنجاست. - هری! هری! هری چشم‌هایش را باز کرد. او کف اتاق پرفسور تریلاونی افتاده و دست‌هایش را مقابل چشمانش گرفته بود. جای زخم پیشانی‌اش چنان می‌سوخت که اشک در چشمانش جمع شده بود. یک درد واقعی، همه کلاس دور هری جمع شده بودند. رون کنارش روی زمین زانو زده بود و وحشت در چهره‌اش موج می‌زد. او گفت: - هری حالت خوبه؟ پرفسور تریلاونی که هیجان زده بود به هری نگاه کرد و گفت: - چی شده پاتر؟ حالت خوب نیست؟ یه جور پیش آگاهی... توهم... چی بود... چی دیدی؟ هری به دروغ گفت: - چیزی ندیدم. هری بلند شد و روی زمین نشست تمام بدنش می‌لرزید. نمی توانست از نگاه کردن به سایه‌های اطرافش خودداری کند. صدای ولدمورت بسیار به او نزدیک بود. پرفسور تریلاونی گفت: - داشتی جای زخمتو فشار می‌دادی. جای زخم رو محکم گرفته بودی و روی زمین غلت می‌زدی! پاتر به من بگو... من تو این مسایل تجربه دارم. هری گفت: - بهتره سری به درمونگاه بزنم... سرم بدجور درد گرفته. پرفسور تریلاونی گفت: - عزیزم... مطمئناً تو تحت تأثیر ارتعاشات غیرعادی غیب گویی کلاس منی! اگه الان بری ممکنه دیگه هیچ وقت چنین فرصتی را برای دیدن آینده‌ات پیدا نکنی... هری گفت: - من نمی‌خوام چیزی ببینم... فقط دلم می‌خواد زودتر سردردم خوب بشه... هری از جا برخاست. دانش آموزان از سر راهش کنار رفتند. همه مضطرب و آشفته بودند هری زیر لب به رون گفت: - بعداً می‌بینمت... سپس کیفش را روی شانه انداخت و به طرف دریچه رفت. او توجهی به چهره گرفته و ناامید پرفسور تریلاونی نکرد... پرفسور چنان ناراحت بود که گویی هری لطف او را نادیده گرفته است. هری از پلکان پایین آمد ولی به درمانگاه نرفت. خیال رفتن به آن جا را نداشت. سیریوس به او گفته بود اگر جای زخمش دوباره درد گرفت چه بکند و او می‌خواست طبق راهنمایی سیریوس یک راست سراغ دامبلدور برود. در راه به خوابی که دیده بود فکر می‌کرد. صحنه‌های این خواب درست مثل خوابی بود که در پریوت درایو دیده بود. شفاف و روشن بود. هری جزییات خواب را در ذهنش مرور کرد تا مطمئن شود چیزی را فراموش نکرده است. او صدای ولدمورت را شنیده بود که دم دار را به خراب کاری متهم می‌کرد. جغد نامه رسان برایش خبرهای خوبی آورده بود. خراب کاری اصلاح شده و یک نفر کشته شده بود به همین دلیل دم دار قرار نبود طعمه نگینی شود. او قرار بود به جای دم دار هری را بخورد. هری با بی‌توجهی از مقابل ناودان کله اژدری که نگهبان در دفتر دامبلدور بود رد شد. هری چشمهایش را باز و بسته کرد و نگاهی به دوروربرش انداخت. متوجه اشتباهش شد و از راهی که آمده بود برگشت. جلوی ناودان ایستاد. یادش آمد که اسم رمز را نمی‌داند. با تردید گفت: - آب نبات لیمویی! ناودان کله اژدری حرکتی نکرد. هری به آن خیره شد و گفت: - خیله خب... آب نبات گلابی... چوب دستی شیرین بیان... زنبور ویژویژی جوشان... آدامس بادکنکی دروبل... دانه‌های برتی بات با انواع مزه ها... حتماً دوست نداری ها؟ باز شو... ممکنه؟ هری با عصبانیت ادامه داد: - باید واقعاً ببینمش... یه کار فوریه! ناودان کله اژدری حرکتی نکرد... هری به آن لگد زد اما این کار فقط باعث شد انگشت‌های پایش درد بگیرد. هری روی یک پایش تکیه کرد و با عصبانیت فریاد زد: - قورباغه شکلاتی! ... قلم نی شکری! یه مشت سوسک! ناودان کله اژدری تکانی خورد و جان گرفت هری با تعجب گفت: - یه مشت سوسک؟ ولی من از لجم اینو گفتم... هری از شکاف بین دیوار رد شد و روی پلکان مارپیچی قدم گذاشت. همین که در، پشت سرش بسته شد نردبان به آرامی شروع به حرکت کرد و او را به سوی دری برد که از جنس بلوط براق بود و کوبة برنزی داشت. صدای گفت و گوی چند نفر از دفتر به گوش می‌آمد. هری از پله‌های متحرک به پاگرد جلوی در قدم گذاشت و کمی مردد ماند. صدا هم چنان به گوش می‌رسید: - دامبلدور... من اصلاً متوجه اون ارتباطی که می‌گی نمی‌شم... این صدای کورنلیوس فاج بود... وزیر سحر و جادو... فاج گفت: - لودم می‌گه برتا گم شده و با سابقه ای که دارم گم شدنش زیاد هم عجیب نیست. البته من انتظار نداشتم که بعد از این همه مدت نتونیم پیدایش کنیم ولی فعلاً اتفاقی است که افتاده و کاری نمی‌شه کرد. ما هیچ مدرکی نداریم که نشون بده گم شدن برتا و کروچ به هم مربوطه... صدای خرناس مانند مودی به گوش رسید که گفت: - جناب وزیر... به نظر شما چه بلایی سر بارتی کروچ اومده؟ فاج جواب داد: - الستور... دو احتمال هست یا کروچ زده به سرش که احتمالش خیلی زیاده... شما که خودتون سابقة زندگیشو می‌دونین... ممکنه عقلشو از دست داده باشه و سر به بیابون گذاشته باشه... بی‌هدف رفته و گم شده... دامبلدور به آرامی گفت: - کورنلیوس اگه این طور باشه که تو می‌گی پس باید با سرعت زیادی رفته باشه... فاج با شرمندگی ادامه داد: - یا این که... خب بهتره قبل از هر اظهارنظری بریم به محلی که کروچو اون جا دیدن... نزدیک کالسکه بوباتون بوده؟ دامبلدور تو می‌دونی اون زن چه جور موجودیه؟ دامبلدور جواب داد: - یه مدیری لایق و بسیار آداب دان. فاج با عصبانیت گفت: - بس کن دامبلدور! تو به خاطر تعصبی که روی هاگرید داری از این زن طرفداری می‌کنی نه؟ همة اونا بی‌خطر نیستن ها! حتی اگه بگیم که هاگرید بی‌خطره... با اون همه هیولا که... دامبلدور با آرامش گفت: - من به هاگرید و مادام ماکسیم هیچ سوء ظنی ندارم... مودی غرولند کرد: - می‌شه این بحثو همین جا تمومش کنیم؟ فاج با بی‌قراری گفت: - آره... بهتره زودتر بریم پایین. مودی گفت: به خاطر این نگفتم... منظورم این بود که هری پاتر پشت دره و می‌خواد با دامبلدور حرف بزنه. ‏ فصل 30: قدح افکار در دفتر باز شد. صدای مودی به گوش رسید: - سلام پاتر... بیا تو... هری وارد دفتر دامبلدور شد. پیش از آن، او یک بار به آن دفتر رفته بود. اتاق دایره شکل زیبایی بود که روی دیوارهایش تصاویر قاب گرفته مدیران سابق هاگوارتز به چشم می‌خورد. همه آن‌ها خوابیده بودند و قفسه سینه شان به آرامی بالا و پایین می‌رفت. کورنلیوس فاج کنار میز دامبلدور ایستاده بود. همان شنل راه راه همیشگی‌اش را به تن داشت و کلاه لبه دار لیمویی رنگی در دستش بود. فاج جلو آمد با مهربانی گفت: - هری... چه‌طوری؟ هری به دروغ گفت: - خوبم... فاج گفت: - ما داشتیم راجع به شبی حرف می‌زدیم که سر و کلة آقای کروچ توی محوطه پیدا شده... تو اونو پیدایش کردی نه؟ هری گفت: - بله... هری با خود فکر کرد که تظاهر به این که از پشت در حرف‌هایشان را نشنیده بی‌فایده است به همین دلیل گفت: - ولی اون شب مادام ماکسیم اون دوروبر نبود... اگه بود به این سادگی‌ها نمی‌تونست خودشو قایم کنه... مگه نه؟ دامبلدور که پشت سر فاج ایستاده بود لبخندی به هری زد و برقی در نگاهش درخشید و فاج که شرمنده شده بود گفت: - درسته هری... حق با توئه... امیدوارم مارو ببخشی... هری ما می‌خواهیم سری به محوطه بزنیم... هری نگاهی به دامبلدور کرد و با عجله گفت: - می‌خواستم با شما حرف بزنم پرفسور... دامبلدور نگاهی از روی کنجکاوی به هری کرد و گفت: - همین جا منتظر بمون هری... بازرسی محوطه زیاد طول نمی‌کشه... آن‌ها از دفتر خارج شدند و در را پشت سرشان بستند. بعد از یکی دو دقیقه هری صدای تق تق پای چوبی مودی را شنید که لحظه به لحظه دورتر می‌شد. هری نگاهی به دوروبرش کرد و گفت: - سلام فوکس... فوکس، ققنوس پرفسور دامبلدور روی جایگاه طلایی رنگش ایستاده بود. او به اندازه یک قو بود و بال‌های سرخ طلایی بسیار زیبایی داشت. او دم بلندش را در هوا تکان داد و با حالتی دوستانه چشم‌هایش را باز و بسته کرد. هری روی یکی از صندلی‌های مقابل میز دامبلدور نشست. چند دقیقه‌ای به قاب عکس‌ها خیره شد که همه در حال چرت زدن بودند. او به علت آمدنش به آن جا فکر کرد و دستی به پیشانی‌اش کشید. جای زخم دیگر درد نمی‌کرد. در دفتر دامبلدور احساس آرامش می‌کرد زیرا قرار بود تا چند دقیقه دیگر خوابش را برای دامبلدور تعریف کند. هری سرش را بالا گرفت و به دیوار پشت میزش نگاه کرد کلاه گروهبندی کهنه و نخ نما در یکی از قفسه‌ها قرار داشت. کنار آن شمشیر جواهرنشان باشکوهی در داخل غلاف بلورین به چشم می‌خورد که روی دسته نقره ای آن یاقوت درشتی می‌درخشید. هری آن شمشیر را می‌شناخت. همان شمشیری که خودش در سال دوم تحصیلش در هاگوارتز از کلاه گروه بندی بیرون کشیده بود. آن شمشیر زمانی متعلق به گودریک گریفیندور موسس گروه هری در مدرسه بود. هری به شمشیر خیره شد و یاد زمانی افتاد که آن شمشیر در بدترین شرایط به کمکش شتافته بود. در همان وقت نور نقره ای رنگی که روی غلاف بلورین شمشمیر می‌درخشید توجهش را جلب کرد. هری به دوروبرش نگاه کرد تا منبع نور را پیدا کند و چشمش به چندین اشعه نور سفیدی افتاد که از داخل کمد سیاهی که پشت سرش قرار داشت می‌تابید. در کمد نیمه باز بود هری لحظه ای مردد ماند. سپس نگاهی به فوکس کرد و از جا برخاست. به طرف کمد رفت و در آن را باز کرد. داخل کمد یه قدح سنگی کم عمق قرار داشت که بر دورتادور لبه‌هایش کنده کاری عجیب و غریبی به چشم می‌خورد. چیزی شبیه حروف و علائم ناشناخته‌ای که هری معنای آن‌ها را نمی‌فهمید. نور نقره ای از درون قدح می‌تابید. داخل قدح چیزی بود که هری هرگز مانند آن را ندیده بود. نمی‌توانست تشخیص دهد ماده درون آن گاز است یا مایع. ماده سفید مایل به نقره ای درون قدح دائم در حرکت بود. طولی نکشید که سطح آن مثل آبی که باد بر آن بوزد متلاطم شد و بعد مانند توده‌های ابر از هم جدا شد و شروع به چرخیدن کرد. بیشتر شبیه نوری بود که به شکل مایع درآورده باشد. شاید هم شبیه بادی بود که از ذرات جامد تشکیل شده باشد. هری قادر به توصیف آن ماده نبود. می خواست آن را لمس کند و جنس آن را تشخیص دهد. ولی حدود چهار سال زندگی و کسب تجربه در دنیای جادویی به او آموخته بود که فرو بردن دستش در کاسه‌ای که حاوی ماده‌ای ناشناخته است کار احمقآن‌های است. به همین جهت چوبدستی‌اش را در آورد و با حالتی عصبی نگاهی به گوشه و کنار دفتر دامبلدور انداخت. سپس دوباره به ماده ناشناخته نگاه کرد و چوبدستی‌اش را داخل آن فرو برد. سطح نقره ای رنگ ماده درون قدح با سرعت زیادی شروع به چرخیدن کرد. هری سرش را داخل کمد کرد و از نزدیک به آن خیره شد. ماده نقره ای رنگ مثل شیشه شفاف شد. به داخل قدح نگاه کرد برخلاف انتظارش به جای ته قدح سنگی، آن چه به چشمش خورد اتاق بزرگی بود که گویی او از پنجره گردی داخل آن را می‌دید. نور مختصری اتاق را روشن کرده بود و به نظر می‌رسید که اتاق در زیرزمین قرار دارد. چون هیچ پنجره ای نداشت و تنها منبع روشنایی آن مشعل دیواری هاگوارتز بودند. هری جلوتر رفت. نوک بینی‌اش با سطح مادة شفاف یکی دو سانتی متر بیشتر فاصله نداشت. دورتادور اتاق نیمکت‌های متعددی به چشم می‌خوردند که از ردیف‌های پلکانی از بالا تا پایین چیده شده بودند. عده زیادی جادوگر و ساحره روی نیمکت‌ها نشسته بودند. در وسط اتاق یک صندلی خالی قرار داشت. هری از دیدن آن صندلی احساس بدی پیدا کرد زنجیرهای بزرگی از دسته‌های آن آویزان بود. گویی کسی که روی آن می نشست همیشه به آن بسته می‌ماند. آن جا کجا بود؟ مطمئناً آن اتاق در هاگوارتز نبود چون هری هرگز چنان اتاقی را در هیچ جای قلعه ندیده بود. از آن گذشته جمعیتی که در آن اتاق اسرار آمیز در ته قدح دیده می‌شدند همه بزرگسال بودند هری می‌دانست که تعداد اساتید هاگوارتز به آن زیادی نیست. به نظر می‌رسید که آن جمعیت منتظر چیزی هستند. با این که هری از آن بالا فقط نوک کلاه‌های آن‌ها را می‌دید ولی می‌شد تشخیص داد که همه به یک جهت نگاه می‌کنند. هیچ کدام از آن‌ها با دیگری حرف نمی‌زد. به دلیل آن که قدح گرد بود و اتاق چهار گوش، هری نمی‌توانست ببیند در چهار گوشة اتاق چه می‌گذرد. کمی جلوتر رفت و سرش را حرکت داد بلکه بتواند چیزی ببیند... ناگهان نوک بینی‌اش در ماده عجیب داخل قدح فرو رفت. دفتر دامبلدور شروع به چرخیدن کرد. هری به جلو رانده شد و با سر به داخل قدح پرتاب شد. اما سرش به ته قدح سنگی نخورد بلکه درون چیز سیاه و سردی پایین رفت. درست مثل این که به درون گرداب سیاهی کشیده شده باشد. هنگامی که به خود آمد روی نیمکتی در انتهای اتاق ته قدح نشسته بود که بالاتر از سایر نیمکت‌ها قرار داشت. هری سرش را بلند کرد و به سقف بلند و سنگی اتاق نگاهی انداخت. می خواست پنجره ای را ببیند که از آن داخل اتاق را دیده بود ولی روی سقف سنگی اتاق هیچ چیز دیده نمی‌شد. هری تند تند نفس می‌کشید. نگاهی به دوروبرش کرد. هیچ یک از جادوگرها و ساحره‌ها حاضر در اتاق (که عده آن‌ها به دویست نفر می‌رسید) به او نگاه نمی‌کردند انگار هیچ کدام متوجه نشده بودند دقایقی قبل پسر چهارده ساله‌ای از سقف فرو افتاده و در میان آن‌هاست. هری نگاهی به جادوگری که کنارش نشسته بود انداخت و از تعجب نزدیک بود فریادی کشید. صدایش در اتاق ساکت پیچید. او درست کنار آلبوس دامبلدور نشسته بود. هری با صدای خفه‌ای به دامبلدور گفت: - پرفسور ببخشید! من نمی‌خواستم. فقط داشتم توی قدحی رو که توی کمدتون بود نگاه می‌کردم... این جا کجاست؟ دامبلدور هیچ واکنشی از خود نشان نداد. او اعتنایی به هری نکرد و مثل بقیه جادوگر‌ها به دری که در گوشه اتاق بود نگاه کرد. هری مات و متحیر به دامبلدور نگاه کرد سپس نگاهی به جادوگران اطرافش انداخت و به دامبلدور خیره شد... آن گاه تازه متوجه شد. یک بار دیگر هم هری به جایی رفته بود که هیچ کس نه او را می دید و نه صدایش را می‌شنید. آن بار هری به درون صفحات یک دفترچه خاطرات سحرآمیز افتاده بود و اکنون به خاطرات شخص دیگری راه یافته بود. هری دستش را بالا آورد و لحظه ای مردد ماند. سپس دستش را به تندی جلوی صورت دامبلدور تکان داد. اما دامبلدور نه پلک زد و نه به هری نگاه کرد. هیچ حرکتی از خود نشان نداد. ممکن نبود دامبلدور چنین به او بی‌اعتنایی کند. او دامبلدور زمان حاضر نبود. هری به درون خاطره ای راه یافته بود که مدت زیادی از آن نگذشته بود. دامبلدور که کنار هری نشسته بود درست مثل دامبلدور زمان حاضر موهایش سفید بود. آن جا کجا بود. جادوگرها منتظر چه بودند؟ هری با دقت بیش تری به اطرافش نگاه کرد. همان طور که هری آن بالا تشخیص داده بود اتاق در زیر زمین قرار داشت. آن جا بیشتر به دخمه شباهت داشت تا به اتاق. یأس و نومیدی فضای اتاق ترسناک را در برگ رفته بود. هیچ تابلویی بر دیوارها نبود و هیچ نوع وسیله تزیینی در آن جا وجود نداشت تنها چیزی که به چشم می‌خورد ردیف پلکانی نیمکت‌های دورتادور اتاق بود. نیمکت‌ها را طوری چیده بودند که همه به راحتی بتوانند صندلی زنجیردار که وسط اتاق قرار داشت را ببینند. قبل از این که هری در مورد اتاق به نتیجه ای برسد صدای قدم‌هایی به گوش رسید دری که در گوشه دخمه بود باز شد و سه نفر وارد شدند. در واقع یک مرد و دو دیوانه‌ساز وارد اتاق شدند. هری خود را باخت. دیوانه‌سازها بسیار بلند قامت بودند و کلاهایشان روی چهره شان را می‌پوشاندند. هر یک از دیوانه‌سازها با دست‌های گندیده و پوسیده شان یکی از دست‌های مرد را گرفته بودند و او را به سمت صندلی وسط اتاق می‌بردند. مردی که در میان آن دو نشسته بود تقریباً مدهوش بود و هری به او حق می‌داد. او می‌دانست که دیوانه سازهای درون خاطره نمی‌توانند به او صدمه بزنند اما قدرت آن‌ها را به خوبی به یاد داشت. وقتی دیوانه‌سازها جلو آمدند تا مرد را روی صندلی زنجیردار بنشانند جمعیت حاضر در اتاق خود را عقب کشیدند. دیوانه‌سازها از اتاق خارج شدند و در پشت سرشان، بسته شد. هری به مردی که روی صندلی نشسته بود نگاه کرد و بلافاصه او را شناخت. او کارکاروف بود. کارکاروف برخلاف دامبلدور جوان‌تر به نظر می‌رسید. مو و ریش بزی‌اش سیاه بود. او کت خز سفیدش را به تن داشت و ردای نازک کهنه ای به تن کرده بود. بدنش می‌لرزید. زنجیرهای دسته صندلی ناگهان به رنگ طلایی درآمدند مثل مار روی دستهایش خزیدند و او را به صندلی بستند. اما کارکاروف هنوز می‌لرزید. هری صدای خشک و رسمی مردی را از سمت چپش شنید که گفت: - ایگور کارکاروف! هری رویش را به سمت صدا برگرداند و آقای کروچ را دید که وسط نیمکت کنارشان از جایش برخاسته بود. موهایش سیاه بود، چین و چروک کمتری در صورتش دیده می‌شد و هشیار و سرحال به نظر می‌رسید. او گفت: - شما از آزکابان به اینجا منتقل شدین تا در دادگاه وزارت سحر و جادو شهادت بدین... شما گفته بودید که خیال دارید اطلاعات مهمی رو در اختیار ما قرار بدین... کارکاروف که محکم به صندلی بسته شده بود در جایش صاف نشست. او در حالی که ترس و وحشت در صدایش موج می‌زد گفت: - بله قربان امیدوارم که بتونم به وزارتخونه کمک کنم... می‌دونم که وزارتخونه سعی داره بقایای طرفداران ولدمورت رو دستگیر کنه... من آماده هر نوع همکاری هستم. صدای همهمه جمعیت در اتاق بلند شد. بعضی از جادوگرها و ساحره‌ها با علاقه به کارکاروف نگاه می‌کردند و برخی نگاهایشان حاکی از نفرت و بی‌اعتمادی بود. هری صدای خرناس مانند آشنایی را از آن طرف دامبلدور شنید که گفت: کثافت! هری به جلو خم شد تا بتواند صاحب صدا را ببیند. مودی چشم گنده کنار دامبلدور نشسته بود گرچه چهره‌اش کاملاً متفاوت بود. هر دو چشمش سالم بود و اثری از چشم سحرآمیزش دیده نمی‌شد. او بار چشمانی که نفرت از آن می‌بارید به کارکاروف نگاه می‌کرد. مودی آهسته به دامبلدور گفت: - کروچ حتماً آزارش می‌ده... باهاش معامله کرده... من خودم شیش ماه دنبالش بودم تا بالاخره تونستم دستگیرش کنم... حالا اگه عده زیادی رو لو بده حتماً کروچ آزادش می‌کنه من که می‌گم بهتره بعد از این که اطلاعاتش رو داد یک سر بفرستیمش به آزکابان... دامبلدور با دهان بسته صدایی درآورد که نشان می‌داد با این پیشنهاد مخالف است. مودی لبخند تمسخرآمیزی زد و گفت: - آها... یادم رفته بود تو از دیوانه‌سازها خوشت نمی‌آد... نه آلبوس؟ دامبلدور زیر لب گفت: - نه... متاسفانه ازشون خوشم نمی‌یاد... مدت هاست که فکر می‌کنم همکاری وزارتخونه با یه همچین موجوداتی صددرصد اشتباهه... مودی با ملایمت گفت: - ولی با یه هم چین کثافت‌هایی... آقای کروچ گفت: - کارکاروف گفته بودی می‌خوای اسم چند نفرو به ما بدی، ما منتظریم... کارکاروف با دستپاچگی گفت: - شما که خودتون می‌دونین... فعالیت‌های از ما بهترون محرمانه و سری بود، اون از ما می‌خواست... منظورم اینه که از طرفدارانش... که متاسفانه خودم هم یکی از اون‌ها بودم... در هر صورت از کارم پشیمونم. مودی به مسخره گفت: - خب... حالا برو سر اصل مطلب. - ما هیچ وقت اسم همکارامونو نمی‌دونستیم... ولی اون خودشم می‌دونست که چه کسانی براش کار می‌کنن. مودی زیر لب گفت: - فکر عاقلآن‌های کرده... نه؟ این طوری کسانی مثل تو نمی‌تونن همه رو لو بدن کارکاروف. آقای کروچ گفت: - ولی قرار بود اسم چند نفرو به ما بگین... کارکاروف که نفسش بند آمده بود گفت: - می‌گم... می‌گم... اتفاقاً کسانی رو که می‌خوام معرفی کنم از مهره‌های اصلی هستن... کسانی بودن که من با چشم‌های خودم دیدم دستوراتشو اجرا می‌کنن من با افشای اطلاعاتم می‌خوام نشون بدم که به طور کامل از اون جدا شدم؛ آن قدر پشیمونم که حتی نمی‌دونم چه‌طور... کروچ به تندی گفت: - لطفاً اسم این افرادو بگین... کارکاروف نفس عمیقی کشید و گفت: - آنتونین دالاهوف... من خودم اونو در حال شکنجه کردن مشنگ‌ها و مخالفین لرد سیاه دیده بودم... مودی زیر لب گفت: - و کمکش کردی... کروچ گفت: - کمی بعد از دستگیری شما، ما اونم دستگیر کردیم. چشم‌های کارکاروف گشاد شد و گفت: - جداً... خیلی خوشحالم که اینو می‌شنوم... ظاهرش چنین چیزی را نشان نمی‌داد. هری احساس کرد که این خبر او را به شدت شوکه کرده است یکی از اسم‌هایش بی‌ارزش شده بود. کروچ با خونسردی گفت: - کس دیگری نیست؟ کارکاروف دستپاچه شد و گفت: - چرا... چرا... روزیه... ایوان روزیه... کروچ گفت: - روزیه مرده... اون مدت کوتاهی بعد از شما دستگیر شد... ولی به راحتی تسلیم نشد و در درگیری کشته شد... مودی که سمت راست هری نشسته بود گفت: - یه تیکه از منم با خودش برد... هری متوجه شد مودی قسمت قلوه کن شده بینی‌اش را به دامبلدور نشان می‌دهد. کارکاروف که آثار ترس و وحشت در صدایش منعکس بود گفت: - اون... اون حقش بود. از چهرة مضطرب کارکاروف معلوم بود که او از این نگران است که اسم‌هایش کمکی به وزارت خانه نکند. نگاه سریعی به در اتاق انداخت بی‌تردید دیوانه‌سازها پشت در منتظر بودند. کروچ گفت: - فقط همین عده بودند؟ کارکاروف گفت: - نه! تراورز هم بود که در قتل مک کینسون دخالت داشت! مالسیبر هم بود، متخصص طلسم فرمان. اون عده زیادی را وادار به انجام کارهای هولناک کرد! ... روک وود بود که جاسوسی می‌کرد و اطلاعات مهمی رو از وزارت خونه برای از ما بهترون جمع آوری می‌کرد! هری متوجه شد که کارکاروف این بار اطلاعات ارزشمندی را فاش کرده است. همهمة جمعیت در اتاق پیچید، آقای کروچ با حرکت سر به جادوگری که مقابلش نشسته بود اشاره کرد و گفت: - روک وود؟ جادوگر بلافاصله شروع به یاداشت روی کاغذ پوستی کرد. کروچ از او پرسید: - همون آگوستوس روک وود که توی سازمان اسراره؟ کارکاروف مشتاقانه گفت: - درسته... همونه... من مطمئنم که اون یک شبکه جاسوسی در داخل و خارج از وزارتخونه داشت که همه‌شون در مراکز حساس مشغول کار بودن. براش اطلاعات جمع آوری می‌کردن. آقای کروچ گفت: - ما تراورز و مالسیبرو گرفتیم... خیله خب کارکاروف اگه اطلاعات دیگه ای ندارین بهتره به آزکابان برگردین... کارکاروف با عصبانیت گفت: - نه... بازم هست! هری در پناه نوری که از مشعل‌ها می‌تابید کارکاروف را می‌دید که عرق از سر و صورتش سرازیر بود. صورتش برخلاف مو و ریش بزی‌اش مثل گچ سفید شده بود او فریاد زد: - اسنیپ! سوروس اسنیپ! کروچ با خونسردی گفت: - ولی این محکمه اسنیپو تبرئه کرده... آقای آلبوس دامبلدور ضمانت اسنیپو کردن... کارکاروف سعی کرد از جا برخیزد اما زنجیرها مانعش شد. او فریاد کشید: - ولی من مطمئنم که سوروس اسنیپ یه مرگ خواره... دامبلدور از جایش برخاست و با نهایت متانت گفت: - من راجع به این موضوع قبلاً در دادگاه شهادت دادم... سوروس اسنیپ واقعاً یه مرگ‌خوار بود. اما قبل از سقوط ولدمورت به ما پیوست و جاسوس ما شد. اون با این کار جونشو به خطر انداخت... در حال حاضر اگر من مرگ خوارم، اونم هست! هری سرش را برگرداند تا به مودی نگاه کند. بهت و تردید مودی در چهره‌اش هویدا بود. کروچ با خونسردی گفت: - بسیار خوب... کارکاروف... شما با ما همکاری کردین... من به همین دلیل پروندة شمارو دوباره بررسی می‌کنم... ولی تا زمان صدور حکم شما باید به آزکابان برگردین... صدای آقای کروچ ضعیف و ضعیف‌تر شد. هری نگاهی به دوروبرش کرد. دخمه در حال ناپدید شدن بود گویی همه چیز از دود درست شده بود. همه چیز کم رنگ و محو شد. غیر از هری همه چیز در گرداب سیاهی می‌چرخید و فرو می‌رفت. طولی نکشید که دخمه دوباره پدیدار شد. این بار هری جای دیگری نشسته بود. روی بلندترین نیمکت. او سمت چپ کروچ نشسته بود. جو اتاق تغییر کرده بود. فضای دخمه آرام و تا حدودی شاد به نظر می‌رسید. جمعیت حاضر با شور و شوق با هم حرف می‌زدند. درست مثل این بود که در یک ورزشگاه حضور دارند. ساحره ای که مقابل هری در ردیف میانی نشسته بود توجه او را به خود جلب کرد. او موی بلوند کوتاهی داشت و ردای سرخابی پوشیده بود. در این حال انتهای یک قلم پر سبزرنگ را در دهانش کرده بود و می‌مکید. هری فوراً او را شناخت. ریتا اسکیتر در دوران جوانی... باز هم دامبلدور کنار هری نشسته بود؛گرچه ردای دیگری به تن داشت. این بار چهره آقای کروچ خسته تر، رنگ پریده‌تر و جدی‌تر به نظر می‌رسید. هری تازه متوجه شد که این خاطره دیگر مربوط به یک روز و یک محکمه دیگر است. دری که در گوشه اتاق وجود داشت باز شد و لودو بگ من قدم به داخل گذاشت. لودو بگ من هنوز در آن خاطره شکل عادی‌اش را داشت. یک بازیکن ماهر کوییدیچ که در اوج موفقیت بود، بینی‌اش هنوز نشکسته بود. مردی لاغراندام، عضلانی و قد بلند. بگ من با عصبانیت روی صندلی زنجیردار نشست. این بار برخلاف نوبتی که کارکاروف روی صندلی نشسته بود، زنجیر را در دست‌های او نبستند. شاید همین موضوع باعث قوت قلب بگ من شد، او نگاهی به جمعیت انداخت. برای یکی دو نفر دست تکان داد و لبخند بی‌رمقی روی لبانش نشست. آقای کروچ گفت: - لودو بگ من ما شما رو به محکمه قانون جادویی آوردیم که به اتهامات مربوط به فعالیت مرگ خوران جواب بدین... ما اظهارات شهود رو که علیه شما شهادت دادن شنیدیم و حالا می‌خواهیم که حکم براتون صادر کنیم. آقای بگ من قبل از صدور رأی حرفی برای گفتن دارین؟ هری به نظرش رسید اشتباه شنیده است. یعنی لودو بگ من مرگ‌خوار بود؟ بگ من لبخند تلخی زد و گفت: - می‌دونم. می‌دونم که حماقت کردم. یکی دو نفر از جادوگرها و ساحره‌هایی که دوروبرش نشسته بودند با ملایمت به او لبخند زدند. ظاهراً آقای کروچ خیال نداشت در ابراز احساسات آن‌ها شریک شود. او با نفرت به بگ من نگاه می‌کرد. یک نفر با لحن خشکی از پشت سر هری به دامبلدور گفت: - تنها حرف راستی که تو عمرش گفت همین یک کلمه بود. اگه از خنگ بودنش خبر نداشتم فکر می‌کردم ضربه توپ بازدارنده به سرش خورده و عقل از سرش پرونده. آقای کروچ گفت: - شما به موقع خبر رسوندن به طرفداران ولدمورت دستگیر شدین آقای بگ من... به خاطر این جرم من پیشنهاد می‌کنم که مدتی در آزکابان باشین... و این مدت صدای اعتراض تماشاچیان در دخمه پیچید عده ای از جادوگران و ساحره‌ها از جا برخاستند و با حرکت سر مخالفت خود را ابراز کردند. بگ من که چشمان آبی کودکآن‌هاش گشاد شده بود صادقانه فریاد زد: - من که بهتون گفتم... من از هیچ چیز خبر نداشتم... نمی دونستم... روک وود دوست قدیمی پدرم بود. اصلاً فکر نمی‌کردم که از همکارای از ما بهترون باشه... فکر می‌کردم دارم برای دوروبری‌های خودمون خبر جمع می‌کنم! روک وود دائم بهم می‌گفت کاری می‌کنه که تو وزارتخونه استخدام بشم... قرار بود بعد از کنار گذاشتن کوییدیچ برام کار پیدا کنه... آخه می دونین من که تا آخر عمر نمی‌تونستم به توپ بازدارنده ضربه بزنم. صدای پوزخند تعدادی از تماشاچیان بلند شد. آقای کروچ با خونسردی گفت: - پس حالا برای تعیین مجازات شما رأی گیری می‌کنیم. او نگاهی به جمعیتی که در سمت راست دخمه نشسته بودند کرد و گفت: - از هیئت منصفه درخواست می‌کنم اگه با زندانی شدن متهم موافق هستن دستشونو بالا بیارن... هری نگاهی به سمت راست دخمه کرد. حتی یک نفر هم دستش را بالا نیاورده بود. بسیاری از جادوگران و ساحره‌هایی که در امتداد دیوارها نشسته بودند شروع به کف زدن کردند. یکی از ساحره‌های هیئت منصفه از جا برخاست. کروچ با اوقات تلخی گفت: - بله؟ ساحره با شوق و ذوق گفت: - ما می‌خواهیم به آقای بگ من به خاطر بازی فوق العاده‌اش در تیم کوییدیچ انگلستان در مقابل ترکیه که روز دوشنبه هفته پیش برگزار شد، تبریک بگیم... کروچ خشمگین شده بود. صدای کف زدن و فریاد تشویق در دخمه پیچید. بگ من از جایش برخاست و لبخندزنان تعظیم کرد. بگ من از دخمه بیرون رفت آقای کروچ کنار دامبلدور نشست و با دلخوری گفت: - حال آدم به هم می‌خوره... معلومه روک وود باید هم براش کار پیدا کنه... روزی که لودو بگ من به وزارتخونه بیاد روز بدبختی وزارتخونه است! فضای دخمه یک بار تیره و تار و بار دیگر روشن شد. هری نگاهی به اطرافش کرد او و دامبلدور هنوز کنار آقای کروچ نشسته بودند. با این حال جو دخمه تغییر قابل ملاحظه ای کرده بود. او با دستانی لرزان دستمالی را مقابل دهانش گرفته بود. هری نگاهی به کروچ کرد که رنگ پریده‌تر و خسته‌تر از همیشه به نظر می رسید. رگ روی شقیقه‌اش کاملاً مشخص بود. آقای کروچ شروع به صحبت کرد و صدایش در دخمه طنین انداز شد: - اونارو بیارین... در گوشه ای اتاق، بار دیگر گشوده شد. این بار شش دیوانه‌ساز به همراه چهار نفر وارد شدند. هری متوجه شد که جمعیت بلافاصله به آقای کروچ نگاه کردند. صدای پچ پچ عده ای به گوش می‌رسید. دیوانه‌سازها چهار نفر را روی چهار صندلی زنجیردار که این بار در سایة دخمه قرار داشت نشاندند. یکی از متهمان مردی چهار شانه بود که با چهره ای مبهوت به کروچ نگاه می‌کرد. دومی مرد لاغراندامی بود که عصبی به نظر می‌رسید و مرتب این طرف و آن طرف را نگاه می‌کرد. سومین متهم زنی با موهای پرپشت مشکی براق بود که مژگانی بلند و برگشته داشت. او طوری روی صندلی نشسته بود که انگار بر تخت نشسته است. آخرین نفر پسری هفده هجده ساله بود که بی‌نهایت وحشت زده به نظر می‌رسید. تمام بدنش می‌لرزید. موهای روشنش روی صورتش ریخته بود و صورت پر از کک مکش مثل گچ سفید شده بود. زن لاغری که کنار کروچ نشسته بود گریه می‌کرد و خود را به چپ و راست تاب می‌داد. کروچ از جا برخاست. نگاهی به چهار متهم کرد و نفرتی چهره‌اش را پوشاند او با کلمات شمرده گفت: - شما در محکمه قانون جادویی حاضر شدین تا حکمتون صادر بشه... جرم شما سنگینه که... پسری که موی بلوند روشن داشت فریاد زد: - پدر... خواهش می‌کنم. کروچ با صدایی به مراتب بلندتر از صدای پسرش گفت: - تا به حال چنین چیزی توی محکمه ندیده بودیم... اتهام شما چهار نفر اینه که کارآگاهی به نام فرانک لانگ باتم را به دام انداختین. شما که فکر می‌کردین لانگ باتم از مخفی گاه ارباب سابقتون، یعنی از ما بهترون خبر داره اونو با طلسم شکنجه گر شکنجه‌اش دادین. پسر کروچ که با زنجیر به صندلی بسته شده بود فریاد کشید: - پدر... من چنین کاری نکردم... قسم می‌خورم. پدر اجازه نده دیوانه‌سازها دوباره منو ببرن... کروچ نعره کشید: - اتهام دیگه شما، استفاده از طلسم شکنجه گر روی همسر فرانک لانگ باتمه... وقتی لانگ باتم اطلاعاتی رو که خواستین در اختیارتون قرار نداد شما همسر اونم شکنجه کردین... شما قصد داشتین از ما بهترون رو دوباره به قدرت برسونین و زندگی خشونت بار قبلیتون رو ادامه بدین... حالا من از هیئت منصفه می‌خوام... زن نحیفی که کنار کروچ نشسته بود زار می‌زد و دائم به چپ و راست تاب می‌خورد. پسر کروچ فریاد زد: - مادر... مادر اجازه نده... من این کارو نکردم... من نبودم! آقای کروچ فریاد زد: - من از هیئت منصفه خواهش می‌کنم اگه اونا هم مثل من عقیده دارن که سزای این جنایات محکوم شدن به حبس در آزکابانه دستشونو بالا بیارن... ساحره‌ها و جادوگرهایی که سمت راست دخمه نشسته بودند به اتفاق دستشان را بالا بردند. جمعیتی که در امتداد دیوارها نشسته بودند درست مثل زمانی که حکم بگ من صادر شد شروع به کف زدن کردند. چهره خشن شان غرق در هیجان بود. پسر کروچ شروع به فریاد کشیدن کرد و گفت: - نه! مادر نه! من این کارو نکردم! من نمی‌دونستم! منو به اون جا نفرستین مادر اجازه نده که اون با من این کارو بکنه! دیوانه‌سازها که قدشان سر به فلک می‌زد به اتاق برگشتند. سه متهمی که همراه پسر کروچ بودند از جا برخاستند. زنی که مژه‌های مشکی بلند و برگشته‌ای داشت به کروچ نگاه کرد و گفت: - کروچ... مرد سیاه دوباره قدرتمند می‌شه و برمی گرده... اون به ما بیشتر از سایر طرفدارانش پاداش می‌ده! چون فقط ما بهش وفادار موندیم! فقط ما دنبالش بودیم! پسر کروچ تقلا می‌کرد که خود را از چنگ دیوانه‌سازها رها کند. با این که به نظر نمی‌رسید قدرت دیوانه‌سازها او را تحت تأثیر قرار داده است باز دست از تقلا نمی‌کشید. جمعیت از جا برخاسته بودند و آن‌ها را هو می‌کردند. زن از دخمه خارج شد. پسر کروچ هم چنان تقلا می‌کرد. او در حالی که فریاد می‌کشید به کروچ گفت: - من پسرتم... پسرتم! کروچ با چشمانی که از حدقه بیرون زده بود فریاد کشید: - تو دیگه پسر من نیستی... من دیگه پسر ندارم. زن لاغر و نحیف که نفسش بند آمده بود روی نیمکت کناری کروچ از حال رفت. او از هوش رفته بود ولی از قرار معلوم کروچ متوجه این موضوع نشده بود. کروچ با عصبانیت به دیوانه‌سازها دستور داد آن‌ها را ببرند. هنگام صحبت آب دهانش بیرون پاشید. او فریاد کشید: - اونا رو ببرین... آنقدر اون جا نگهش دارین تا بپوسن! - پدر! پدر! من تو این کار هیچ دخالتی نداشتم... نه پدر! خواهش می‌کنم! نه! کسی در گوش هری زمزمه کرد: - هری بهتره دیگه به دفترم برگردی... هری یکه ای خورد... به اطرافش نگاه کرد و دامبلدور در سمت راستش نشسته بود و به دیوانه‌سازها نگاه می‌کرد که کشان کشان پسر کروچ را همراه خود می‌بردند. در سمت چپش نیز آلبوس دامبلدور دیگری نشسته و به او خیره شده بود. دامبلدور که در سمت چپش بود گفت: - بیا بریم... دامبلدور زیر بغل هری را گرفت و او را بالا کشید. هری همانطور که در دخمه تاریک بالا می‌رفت دید که آن جای تیره و تار به تدریج محو شد. طولی نکشید که همه جا تاریک شد. بعد احساس کرد با حرکتی آهسته پشتک زد و ناگهان در دفتر دامبلدور فرود آمد. اکنون قدح سنگی در داخل کمد مقابلش قرار داشت و نور داخل آن می‌تابید. آلبوس دامبلدور کنارش ایستاده بود. نفس در سینه هری حبس شد آن گاه گفت: - پرفسور من اصلاً... در کمد باز بود نمی‌خواستم... دامبلدور گفت: - می‌فهمم... دامبلدور قدح را بلند کرد و به سوی میز برد. آن را روی سطح براق میز گذاشت و روی صندلی نشست. او با حرکت دست به صندلی مقابلش اشاره کرد و به هری گفت بنشیند. هری روی صندلی نشست و به قدح سنگی خیره شد. مادة داخل قدح به حالت عادی برگشته و به رنگ نقره ای درآمده بود. مایع در مقابل چشمان هری می‌چرخید و موج می‌زد. هری با صدای لرزانی پرسید: - این چیه؟ دامبلدور گفت: - این... این اسمش قدح افکاره... گاهی وقت‌ها افکار و اندیشه‌های زیادی توی ذهنم جمع می‌شه... مطمئنم که تو هم بعضی وقت‌ها دچار چنین وضعیتی می‌شی... هری که تا به حال دچار چنین احساسی نشده بود چیزی نگفت. دامبلدور اشاره‌ای به قدح سنگی کرد و گفت: - این جور مواقع از قدح افکار استفاده می‌کنم. آدم می‌تونه افکار اضافی‌شو از سرش در بیاره و توی این قدح بریزه تا سرفرصت اونا رو بررسی کنه. می‌دونی وقتی افکار آدم به این صورت در میان، بهتر می‌تونه ارتباط بین مسایل رو تشخیص بده... هری به مادة سفید و پرتلاطم درون قدح خیره شده و گفت: - یعنی... منظورتون اینه که این افکار شماست؟ دامبلدور گفت: - آره... بذار نشونت بدم. دامبلدور چوبدستی‌اش را از داخل ردایش بیرون آورد نوک آن را به موهای سفید کنار شقیقه‌اش چسباند. وقتی چوبدستی‌اش را از شقیقه‌اش دور کرد چیزی شبیه به موی سفید به آن چسبیده بود. هری با دقت به آن نگاه کرد و متوجه شد رشته درخشانی که سر چوبدستی چسبیده از جنس مادة عجیب داخل قدح است. دامبلدور این فکر تازه را به محتویات قدح اضافه کرد و هری در کمال تعجب دید که چهره‌اش در ماده درون قدح می‌چرخد. دامبلدور دست‌های بلندش را در دو سوی قدح گذاشت و آن را طوری حرکت داد که ماده درون آن به گردش درآید. حرکتی شبیه حرکت جویندگان طلا که در جست و جوی خرده‌های طلا هستند. هری دید که صورتش به تدریج بدل به صورت اسنیپ شد. اسنیپ رویش به سقف دفتر دامبلدور بود شروع به صحبت کرد و گفت: - داره برمی گرده... مال کارکاروفم داره برمی گرده... از همیشه پررنگ‌تر شده... دامبلدور آهی کشید و گفت: - این همون ارتباطیه که خودم حدس زده بودم... مهم نیست... او از بالای عینک نیم دایره‌اش با دقت به هری نگاه کرد. هری با دهان باز به چهره اسنیپ که هنوز در سطح ماده درخشان می‌چرخید خیره مانده بود. دامبلدور گفت: - وقتی داشتم از قدح افکار استفاده می‌کردم آقای فاج از راه رسید در نتیجه من با عجله قدحو توی کمد گذاشتم... یادم رفته بود در کمدرو ببندم... خوب طبیعیه که توجّهت به اون جلب بشه... هری من من کنان گفت: - ببخشید... دامبلدور سرش را تکان داد و گفت: - کنجکاوی گناه نیست... ولی لازمه که آدم در زمان کنجکاوی با احتیاط عمل کنه... واقعاً لازمه... دامبلدور با چهره ای اخم آلود نوک چوبدستی‌اش را لحظه ای در ماده درون قدح فرو برد. تصویر دختری که به نظر می‌رسید حدود شانزده سال دارد روی قدح پدیدار شد. دخترک هنوز پاهایش در ماده عجیب قدح وجود داشت همراه با آن می‌چرخید. او به دامبلدور توجهی نداشت. وقتی شروع به صحبت کرد صدایش مثل صدای اسنیپ پرطنین به گوش می‌رسید. چنان که گویی از اعماق قدح در حال صحبت است. او گفت: - اون با یه طلسم خطرناک منو افسون کرد... پرفسور دامبلدور من فقط داشتم شوخی می‌کردم... من فقط بهش گفتم پنج شنبه هفته پیش اون و فلورانس را پشت گلخونه دیدم... دامبلدور به دخترک که هنوز می‌چرخید نگاه کرد و با حالت گرفته‌ای گفت: - آخه چرا برتا؟ چرا دنبالش رفتی؟ هری نگاهی به دختر کرد و آرام گفت: - برتا... - برتا... یعنی این برتا جورکینزه؟ دامبلدور یک بار دیگر چوبدستی‌اش را درون ماده درون قدح فرو برد و گفت: - آره... همون برتاست که من از موقع تحصیلش تو مدرسه به یاد دارم... وقتی برتا درون قدح برگشت مایع درون قدح، نقره ای و کدر شد. نوری که از درون قدح می‌تابید روی چهرة دامبلدور افتاد. هری احساس کرد دامبلدور بسیار پیر شده است و یکه ای خورد... گرچه می‌دانست سنی از دامبلدور گذشته است ولی هیچ وقت فکر نمی‌کرد اینقدر پیر باشد... دامبلدور به آرامی گفت: - خب هری... قبل از این که تو افکار من گم بشی میخواستی چیزی بهم بگی نه؟ هری گفت:‏ ‏ - بله پرفسور... من همین حالا توی کلاس پیشگویی بودم... سر کلاس خوابم برد و... هری لحظه ای سکوت کرد. نمی‌دانست آیا ممکن است دامبلدور او را به خاطر خوابیدن سر کلاس مواخذه نماید یا نه؟ اما دامبلدور گفت: - خب... گاهی پیش میآد... بعد چی شد؟ هری جواب داد: - خواب ولدمورت رو دیدم... اون داشت دم دارو شکنجه می‌داد شما دم دارو می‌شناسین؟ دامبلدور بلافاصله گفت: - آره... آره می‌شناسمش... بگو ببینم بعدش چی شد؟ - جغد یه نامه برای ولدمورت آورد. گفت که خراب کاری دم دار اصلاح شده... بعد گفت: یه نفر مرده... گفت که دیگه نمی‌گذاره مار دم دارو بخوره... یه مار کنار صندلی بود... اون گفت به جای دم دار منو طعمه مار می‌کنه... اون وقت با طلسم شکنجه گر دم دارو شکنجه داد... بعد جای زخمم تیر کشید و درد گرفت بدجوری تیر کشید... منم از خواب پریدم... دامبلدور فقط به او نگاه کرد، هری گفت: - همین... دامبلدور به آرامی گفت: - که این طور... بگو ببینم غیر از اون تابستون که با درد از خواب پریدی، بازم زخمت درد گرفته؟ هری که مات و متحیر مانده بود گفت: - شما از کجا می‌دونین که من تابستون زخمم درد گرفت و از خواب پریدم؟ دامبلدور جواب داد: - تو تنها کسی نیستی که با سیریوس مکاتبه می‌کنه... منم از پارسال که سیریوس از هاگوارتز رفت باهاش در تماسم... من بهش پیشنهاد کردم تو اون غار کوهستانی بره... چون جای کاملاً امنی بود و می‌تونست راحت اون جا بمونه... دامبلدور از جایش برخاست و شروع به قدم زدن کرد. گاه و بی‌گاه نوک چوبدستی‌اش را به شقیقه‌اش نزدیک می‌کرد و فکر نقره ای درخشان دیگری به قدح می‌افزود. افکار درون قدح به چرخش درآمدند و به همین جهت هری نمی‌توانست تصویر آن را به وضوح ببیند... مجموعه ای از رنگ‌های گوناگون... هری بعد از چند دقیقه به آرامی گفت: - پرفسور؟ دامبلدور ایستاد و به هری نگاه کرد... هری آهسته گفت: - ببخشین... دامبلدور پشت میزش نشست و هری پرسید: - شما می‌دونین چرا جای زخم من درد می‌گیره؟ دامبلدور لحظه‌ای به هری خیره ماند و گفت: - من فقط می‌تونم نظر خودمو بهت بگم.. به عنوان یک فرض... به نظر من زخم تو در دو وضعیت ناراحت می‌شه یکی وقتی ولدمورت بهت نزدیکه و دیگری وقتی که نفرت درونی ولدمورت شدت پیدا می‌کنه... - ولی چرا این جور می‌شه؟ - برای این که تو و طلسمی که بهت اثر نکرد بهم مربوطین... زخم تو یک زخم معمولی نیست... - پس... به نظر شما... اون خواب ممکنه واقعاً اتفاق افتاده باشه؟ - ممکنه هری... تو ولدمورتو دیدی؟ - نه فقط پشت صندلی شو دیدم... حتماً نبوده که من بتونم ببینمش درسته؟ منظورم اینه که اون جسم نداره نه؟ ولی پس چطور تونسته چوبدستی شو نگه داره... دامبلدور زیر لب گفت: - آره... چه‌طور تونسته... چه‌طور تونسته؟ مدتی ساکت ماند. دامبلدور به نقطه نامعلومی خیره شده بود. گاه و بی‌گاه چوبدستی‌اش را به شقیقه‌اش نزدیک می‌کرد و فکر درخشان دیگری در داخل قدح می‌ریخت. سرانجام هری پرسید: - پرفسور به نظر شما اون قوی‌تر شده؟ دامبلدور از بالای قدح افکار به هری خیره شد و گفت: - منظورت ولدمورته؟ دامبلدور به دقت هری را برانداز کرد. نگاه موشکافانه او باعث می‌شد هری فکر کند دامبلدور نیز مانند مودی می‌تواند درون او را ببیند. گرچه نه به شکلی که مودی با چشم سحرآمیزش می‌دید. دامبلدور گفت: - این بار هم فقط می‌تونم حدسم رو بهت بگم هری...‏ دامبلدور آهی کشید. چهره‌اش به مراتب خسته‌تر و پیرتر از همیشه به نظر می‌رسید. آن گاه گفت: - در اوج قدرت ولدمورت آدم‌های زیادی گم شدن هیچ اثری ازشون پیدا نشد این علامت مشخصه دوران اون بود. برتا جورکینز درست در محلی گم شده که طبق آخرین اخبار ولدمورت اون جا بود... تا به حال هیچ اثری از برتا به دست نیومده. آقای کروچ توی محوطه هاگوارتز گم شده... یه نفر دیگه هم هست ولی متأسفم که وزارتخونه به اون هیچ اهمیتی نمی‌ده چون مشنگه... اسمش فرانک برایسه... اون تو دهکده‌ای زندگی می‌کرده که پدر ولدمورت در اونجا بزرگ شده... از ماه اوت پارسال تا به حال کسی اونو ندیده... آخه می‌دونی من بر خلاف بیشتر همکارانم در وزارتخونه روزنامه‌های مشنگ هارو می‌خونم... دامبلدور با حالتی بسیار جدی به هری نگاه کرد و گفت: - به نظر من گم شدن این افراد بهم مربوطه... وزارتخونه با من موافق نیست حتماً وقتی خودت پشت در بودی جریانو شنیدی... هری با حرکت سرش حرف او تأیید کرد. دوباره هر دو ساکت شدند. گاه و بی‌گاه دامبلدور فکری را از سرش بیرون می‌کشید. هری می‌دانست که دیگر باید برود اما کنجکاوی به او فرصت نمی‌داد. هری دوباره گفت: - پرفسور؟ - بله؟ - ببخشین می‌شه... می‌شه من در مورد محکمه ای که توش بودم... همون محکمه توی قدح افکار... چیزی بپرسم؟ دامبلدور با چهرة گرفته ای گفت: - بپرس هری... من توی خیلی از این دادگاه‌ها بودم... ولی بعضی واضح‌تر از بقیه‌اس... به خصوص حالا... - اون دادگاه رو یادتون هست؟ همونی که منو توش پیدا کردین... محکمه پسر کروچ... اونا راجع به پدر و مادر نویل حرف می‌زدن؟ دامبلدور نگاهی به او انداخت و پرسید: - نویل بهت نگفته که چرا با مادربزرگش زندگی می‌کنه... هری سرش را به علامت نفی تکان داد. خودش هم تعجب کرده بود که چه‌طور در این چهار سال در این مورد چیزی از نویل نپرسیده است؟ دامبلدور گفت: - آره... راجع به پدر و مادر نویل حرف می‌زدن... پدرش فرانک، هم مثل مودی کارآگاه بود. همون طور که شنیدی بعد از سقوط ولدمورت اونا فرانک و همسرشو شکنجه دادن تا سرنخی از محل اربابشون به دست بیارن... هری به آرامی پرسید: - پس اونا مرده‌ان... ؟ دامبلدور با لحن تلخی که هری هرگز نشنیده بود گفت: - نه... اونا دیوونه شدن... هر دو‌شون توی بیمارستان سنت مانگو بستری‌ان... نویل همیشه توی تعطیلات با مادربزرگش به ملاقاتشون می‌ره... ولی اونا نویل رو نمی‌شناسن... هری مبهوت و وحشت زده آن جا نشسته بود. او جریان را نمی‌دانست هیچ وقت در این چهار سال به فکرش نرسیده بود، از نویل چیزی بپرسد. دامبلدور گفت: - فرانک لانگ باتم و همسرش بسیار محبوب بودن... درست بعد از سقوط ولدمورت به اونا حمله کردن... درست وقتی که همه فکر می‌کردن هیچ خطری وجود نداره... بعد از اون حمله، مردم جوری به خشم اومدن که من هیچ وقت در عمرم ندیده بودم. وزارتخونه زیر فشار شدیدی قرار گرفته بود و باید هر طور که بود مهاجمین رو دستگیر می‌کردن. متأسفانه با وضعی که به سر فرانک و همسرش اومده بود کسی شهادتشونو قبول نمی‌کرد. هری آهسته گفت: - ممکنه پسر آقای کروچ تو این قضیه بی‌تقصیر باشه؟ دامبلدور سرش را تکان داد و گفت: - من هیچی نمی‌دونم... هری بار دیگر نشست و به گردش محتویات قدح خیره شد. او بی‌اندازه کنجکاو شده بود و می‌خواست جواب دو سوال دیگرش را نیز بگیرد. اما این دو سوال مربوط به افرادی می‌شد که هنوز در قید حیات بودند. هری گفت: - ببخشین پرفسور... آقای بگ من... دامبلدور به آرامی گفت: - اون بعد از محاکمه‌اش به هیچ فعالیت پلیدی متهم نشد... هری دوباره به قدح چشم دوخت. اکنون که دامبلدور فکری به آن اضافه نمی‌کرد چرخش آن بسیار آهسته شده بود. هری می‌خواست چیز دیگری بپرسد اما گویی قدح افکار، به جای او سوالش را مطرح کرد. بار دیگر صورت اسنیپ در سطح ماده درخشان قدح ظاهر شد و شروع به چرخیدن کرد. دامبلدور نگاهی به چهرة اسنیپ کرد و گفت: - پرفسور اسنیپ هم دیگه متهم نشد... هری به چشمان آبی دامبلدور نگاه کرد و بی‌اختیار پرسید: - پرفسور چه چیز باعث شد اسنیپ دیگه از ولدمورت طرفداری نمی‌کنه؟ دامبلدور چند لحظه به چشمان هری خیره ماند آن گاه گفت: - هری این موضوع فقط بین من و اسنیپه... هری می‌دانست که گفت و گویشان به پایان رسیده است. گرچه دامبلدور خشمگین نشده بود اما طوری با هری صحبت کرده بود که به او فهمانده بود وقت رفتن است. هری از جایش برخاست. دامبلدور نیز از روی صندلی‌اش بلند شد. وقتی هری به در دفتر رسید دامبلدور به او گفت: - ازت خواهش می‌کنم هری جریان پدر و مادر نویلو به هیچ کس نگو... اون هر وقت خودش آمادگی پیدا کرد خودش این موضوع رو به بقیه می‌گه... هری پیش از رفتن گفت: - بسیار خوب... پرفسور... - هری... هری دوباره برگشت. دامبلدور که هنوز ایستاده بود و نور درخشان درون قدح به صورتش می‌تابید پیرتر از همیشه به نظر می‌رسید. او لحظه ای به هری نگاه کرد و گفت: - امیدوارم در عبور از مرحله سوم موفق باشی. ‏ فصل 31: مرحله سوم رون زیر لب گفت: - پس دامبلدور فکر می‌کنه از ما بهترون دوباره داره قدرت می‌گیره هان؟ هری هر آن چه که در قدح افکار دیده بود و همه آن چه را که دامبلدور به او گفته یا نشان داده بود، برای رون و هرمیون بازگو کرد. به محض خروج از دفتر دامبلدور تمام ماجرای آن شب را طی نامه ای برای سیریوس نوشت و برایش فرستاد. آن شب بار دیگر هری، رون و هرمیون تا آخر شب در سالن عمومی ماندند و آن قدر دربارة این مسایل با هم حرف زدند که سرانجام هری سرش گیج رفت و آن وقت فهمید که منظور دامبلدور از انباشته شدن افکار چه هست. اکنون می‌دانست در چنین مواقعی بیرون کشیدن افکار از مغز تا چه حد آرامش بخش است. رون به آتش بخاری دیوار سالن عمومی خیره شده بود. با این که هوا چنان سرد نبود هری ناگهان حس کرد بدن رون می‌لرزد. رون گفت: - چه‌طور دامبلدور به اسنیپ اعتماد می‌کنه؟ با این که می‌دونه اون مرگ‌خوار بوده ولی بازم بهش اطمینان داره؟ هری گفت: - آره... ده دقیقه‌ای می‌شد که هرمیون سکوت کرده بود. او دستش را به پیشانی‌اش تکیه داده و به زانوهایش زل زده بود. هری احساس می‌کرد او نیز به قدح افکار نیاز دارد. سرانجام هرمیون دهان به سخن باز کرد و گفت: - ریتا اسکیتر. رون با ناباوری گفت: - چه‌طور می‌تونی با این وضعیت نگران اون باشی؟ هرمیون بی‌آن که سرش را بالا بیاورد گفت: - من نگران اون نیستم... دارم فکر می‌کنم... یادتونه توی رستوران سه دسته جارو به من چی گفت. اون گفت: اگه چیزهایی که من در مورد لودو بگ من می‌دونم تو هم می‌دونستی موهای وزوزیت سیخ سیخ می‌شد حتماً منظورش همین جریان بوده نه؟ ریتا خودش گزارش دادگاه اونو نوشته بود... حتماً می‌دونسته که اون برای مرگ‌خوارها اطلاعات جمع می‌کرده... وینکی هم جریانو می‌دونست یادتونه؟ می‌گفت آقای بگ من... جادوگر بد! حتماً آقای کروچ از تبرئه شدن او عصبانی شده و راجع به این موضوع تو خونه حرف زده... - آره... ولی بگ من که عمداً این کارو نکرده... هرمیون شانه‌هایش را بالا انداخت. رون رو به هری کرد و گفت: - فاج فکر می‌کنه مادام ماکسیم به کروچ حمله کرده؟ هری جواب داد: - آره... البته فقط به این دلیل اینو می‌گه که کروچ نزدیک کالسکه بوباتون ناپدید شده... رون آهسته گفت: - ما هیچ وقت به اون شک نکرده بودیم... در حالی که اون خون غول‌ها توی رگ هاشه گر چه خودش این موضوع رو انکار می‌کنه. هرمیون سرش را بلند کرد و به تندی گفت: - باید انکار کنه... مگه ندیدین وقتی ریتا اسکیتر موضوع مادر هاگریدو فهمید چه بلایی سرش آورد؟ همین فاج به این دلیل که اون یه غول دورگه است. فوراً شروع به نتیجه گیری کرد... کسی از یه همچین تعصبی خوشش میآد؟ منم اگه جای اون بودم و می‌دونستم با گفتن حقیقت چی به سرم میاد می‌گفتم استخوان بندیم درشته... هرمیون نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: - وای... ما اصلاً تمرین نکردیم! قرار بود اختلال زارو تمرین کنیم ها! ولی می‌تونیم فردا شروع کنیم! بهتره دیگه بریم بخوابیم... هری تو هم برو بخواب به استراحت احتیاج داری... هری و رون به آرامی از پله‌های خوابگاهشان بالا رفتند. هری هنگامی که لباس خوابش را می‌پوشید نگاهی به تختخواب نویل انداخت. او به قولی که دامبلدور داده بود عمل کرده و ماجرای پدر و مادر نویل را برای رون و هرمیون تعریف نکرده بود... هری عینکش را روی میز کنار تختش گذاشت و در رختخوابش دراز کشید. چه قدر دشوار بود که پدر و مادر کسی زنده باشند اما او را نشناسند. هری همواره به خاطر یتیم بودن مورد لطف و محبت دیگران قرار می‌گرفت. اما در آن لحظه که صدای خر و پف نویل را می‌شنید فکر می‌کرد نویل به مراتب بیش از او مستحق توجه و محبت دیگران است. وجودش لبریز از خشم و نفرت شده بود. یه یاد جمعیت حاضر در دادگاه پسر کروچ افتاد که وقتی دیوانه‌سازها و همراهانش را بیرون می‌بردند آن‌ها را هو می‌کردند. هری احساس آن‌ها را درک می‌کرد. آن گاه چهرة رنگ پریده پسر کروچ در مقابل دیدگانش پدیدار شد. وقتی به یاد آورد که او یک سال بعد مرده است قلبش در سینه فرو ریخت. هری هم چنان که به سقف پارچه‌ای تختخواب پرده دارش خیره مانده بود غرق در افکار خویش بود. او به خود گفت همة این رویداد‌ها تقصیر ولدمورت بوده است. همه چیز به ولدمورت ختم می‌شد. او کسی بود که زندگی را تباه کرده و خانواده‌ها را از هم پاشیده بود. *** رون و هرمیون باید درسهایشان را دوره می‌کردند و برای شرکت در امتحانات آماده می‌شدند چون قرار بود امتحانات در روند برگزاری مرحله سوم مسابقه به پایان برسد. با این حال آن دو بیشتر وقتشان را صرف تمرین با هری می‌کردند تا برای شرکت در مرحله سوم آمادگی کامل داشته باشد. وقتی هری این نکته را به آن‌ها گوشزد کرد و گفت که می‌تواند به تنهایی به تمرین بپردازد. هرمیون گفت: - نگران نباش... مطمئناً دفاع در برابر جادوی سیاهمون عالی می‌شه... ما هیچ وقت نمی‌تونستیم تو کلاس این همه طلسم و نفرینو یاد بگیریم. رون نفرین اختلال زا را روی زنبوری اجرا کرد که وارد اتاق شده بود زنبور در هوا بی‌حرکت مانده بود. او با شور و هیجان گفت: - این چیزها وقتی کارآگاه شدیم به دردمون می‌خوره... با فرا رسیدن ماه ژوئن جوّی از هیجان و اضطراب بر قلعه حاکم شد. قرار بود مرحله سوم مسابقه یک هفته قبل از پایان ترم برگزار شود و همه منتظر رسیدن آن روز بودند. هری از هر فرصتی برای تمرین انواع طلسم‌ها و نفرین‌ها استفاده می‌کرد. او برای شرکت در این مرحله اعتماد به نفس بیشتری داشت و نسبت به موقعیت خود مطمئن بود. بی‌شک مرحله سوم مرحله‌ای دشوار و خطرناک بود اما از آن جا که هری پیش از آن توانسته بود پس از مقابل هیولای غول پیکر عبور کند و موانع جادویی متعددی را پشت سر بگذارد اکنون اعتماد به نفس بیش تری در خود حس می‌کرد. مودی حق داشت که می‌گفت این مرحله در محدودة تخصص هری است. از سوی دیگر او این بار می‌دانست چه مراحلی پیش رو دارد و فرصتی داشت تا خود را برای مواجهه با آن آماده کند. پرفسور مک گونگال که از دیدن آن‌ها در گوشه و کنار مدرسه خسته شده بود به هری اجازه داد در ساعت ناهار از کلاس خالی تغییر شکل استفاده کند. هری در مدت کوتاهی توانسته بود بر اجرای نفرین اختلال زا تسلط یابد و این نفرین باعث می‌شد حرکات مهاجمین کند یا متوقف شود. او همچنین نفرین کاهنده را به خوبی یاد گرفته بود و می‌توانست به کمک آن موانع سخت را منفجر کند و از سر راهش کنار بزند. علاوه بر آن افسون چهار طرف را که هرمیون به او آموخته بود و بسیار مفید بود یاد گرفته بود. با استفاده از این افسون چوبدستی‌اش جهت شمال را نشان می‌داد و او می‌توانست داخل هزارتو، راه درست را پیدا کند با این حال هری هنوز برای استفاده از افسون محافظ مشکل داشت. این افسون اگر کامل اجرا می‌شد دیوارة نامریی موقتی دورتادور او ایجاد می‌کرد که می‌توانست طلسم‌های ضعیف را منحرف نماید. ولی هرمیون توانست با هدف گیری مناسب و استفاده از طلسم پاژله‌ای آن را خنثی کند. هری حدود ده دقیقه دور اتاق تلوتلو خورد تا سرانجام هرمیون توانست ضدطلسم آن را پیدا کند. هرمیون نام طلسم‌هایی را که آموخته بودند در فهرستی که داشت خط زد و با حالت تشویق آمیزی گفت: - اوضاع خیلی خوب پیش می‌ره هری... بعضی از این طلسم‌ها خیلی به دردت می‌خورن... رون که کنار پنجره ایستاده و سرگرم تماشای قلعه بود گفت: - بیایین این جا مالفوی رو نگاه کنین... فکر می‌کنین داره چی‌کار می‌کنه؟ هری و هرمیون خود را به کنار پنجره رساندند. مالفوی کراب و گویل در سایه درختی ایستاده بودند و ظاهراً به اطراف نگاه می‌کردند. مالفوی دستش را جلوی دهانش گرفته بود و حرف می‌زد. هری با کنجکاوی گفت: - انگار داره با بی‌سیم حرف می‌زنه. هرمیون گفت: - قبلاً که گفته بودم... امکان نداره بتونه با بی‌سیم حرف بزنه... این جور وسایل توی هاگوارتز کار نمی‌کنن... بیا بریم هری... هرمیون به وسط اتاق برگشت و گفت: - بیا یه دفعه دیگه افسون محافظو تمرین کنیم. حالا دیگر هر روز سیریوس برای هری نامه می‌فرستاد. ظاهراً او نیز مثل هرمیون به هیچ چیز به جز موفقیت هری در مرحله سوم توجه نداشت. او در تمام نامه‌هایش به هری یادآوری می‌کرد که نباید به آنچه در خارج از هاگوارتز اتفاق می‌افتد توجه نشان دهد زیرا تغییر دادن آن در توان او نیست. او در یکی از نامه‌هایش نوشته بود: اگه ولدمورت واقعاً در حال به قدرت رسیدنه این وظیفه منه که به فکر امنیت و سلامتی تو باشم. تا زمانی که تو تحت حمایت دامبلدور قرار داری اون نمی‌تونه به تو دسترسی پیدا کنه. اما در هر صورت بهتره که خودتو به خطر نندازی. حواستو جمع کن تا بتونی صحیح و سالم از هزارتو بیرون بیای... بعد از اون می‌تونیم به بقیه مسائل بپردازیم. هر چه روز بیست و چهارم ژوئن نزدیک‌تر می‌شد اضطراب هری نیز افزایش می‌یافت. گرچه به قدر روزهای پیش از مرحله اول و دوم نگران نبود. دست کم خیالش از این راحت بود که این بار تمام تلاشش را به کار بسته و از آمادگی لازم برخوردار است. از سوی دیگر این آخرین مرحله بود و می‌دانست چه پیروز شود و چه شکست بخورد در پایان این مرحله می‌تواند نفس راحتی بکشد چون همه چیز به اتمام می‌رسید. *** صبح روز بعد سومین مرحله مسابقه در سرسرای بزرگ غوغایی برپا بود جغدهای نامه رسان از راه رسیدند و کارت سیریوس را که در آن برای هری آرزوی موفقیت کرده بود به دستش رساندند. کارت سیریوس یک تکه کاغذ پوستی تا شده بود و اثر پنجه گل آلود یک سگ در پایین آن به چشم می‌خورد. هری از دریافت نامه بسیار خوشحال شد. یک جغد بومی آمریکایی روزنامة پیام امروز هرمیون را برایش آورد. هرمیون تای روزنامه را باز کرد و نگاهی به صفحه اول انداخت بلافاصله آب کدوحلوایی از دهانش بیرون پاشید. هری و رون به او نگاه کردند و هم زمان گفتند: - چی شده؟ هرمیون سعی کرد روزنامه را از دسترس آن‌ها دور کند. آن گاه گفت: - هیچ چی... اما رون روزنامه را از دست او قاپید. نگاهی به عنوان روزنامه کرد و گفت: - ممکن نیست... همین امروز؟ اون گاو بی‌شعور... هری گفت: - چی؟ دوباره ریتا اسکیتر؟ رون نیز مانند هرمیون سعی کرد روزنامه را از مقابل چشمان هری دور کند. هری گفت: - لابد دوباره راجع به من نوشته... آره؟ رون با حالتی که چندان هری را قانع نکرد گفت: - نه... اما پیش از آن که هری روزنامه را بخواند دراکو مالفوی از پشت میز اسلیترین‌ها فریاد کشید: - هی... پاتر! پاتر! سرت چطوره؟ درد نمی‌کنه؟ از دست ما که خیلی کلافه نیستی؟ مالفوی نیز نسخه‌ای از روزنامه را در دست داشت. دانش آموزانی که پشت میز اسلیترین نشسته بودند روی صندلی‌هایشان چرخیدند تا ببینند هری چه عکس العملی از خود نشان می‌دهد. هری به رون گفت: - بده ببینم چی نوشته... رون با اکراه روزنامه را به دست هری داد. هری روزنامه را برگرداند و تصویر خودش را زیر عنوان گزارش دید: هری پاتر موجودی روانی و خطرناک به گزارش ریتا اسکیتر، خبرنگار ویژة روزنامة پیام امروز هری پاتر، پسری که از ما بهترون را شکست داده پسری خطرناک و نامتعادل است. رفتارهای عجیب و غیرمعمولی که اخیراً از او سر زده است. جای هیچ تردیدی باقی نمی‌گذارد که او شایستگی لازم برای شرکت در مسابقه دشواری چون مسابقة سه جادوگر را ندارد. پاتر مرتب در مدرسه از هوش می‌رود و غالباً از درد اثر زخم پیشانی‌اش شکایت می‌کند ( جای زخمی مربوط به طلسمی که از ما بهترون خیال داشتن به وسیلة آن هری را به قتل برسانند. )گزارشگر ویژه پیام امروز خود شاهد بوده است که دوشنبه گذشته، هری پاتر در اواسط درس پیشگویی ناگهان کلاس را ترک کرد، زیرا به علت درد شدید پیشانی‌اش قادر به حضور در کلاس نبوده است. متخصصین بیمارستان سوانح و بیماری‌های جادویی سنت مانگو عقیده دارند که ممکن است حمله از ما بهترون به مغز پاتر آسیب رسانده باشد و شکایت پاتر از درد سرش ناشی از همین آسیب مغزی باشد. یکی از متخصصان می‌گوید: - این احتمال وجود دارد که او برای جلب توجه و محبت دیگران تظاهر به بیماری می‌کند. روزنامه پیام امروز به حقایق نگران کننده‌ای نیز دست یافته است که حاکی از آن است که آلبوس دامبلدور مدیر مدرسه هاگوارتز مسائل بسیاری را از چشم جامعة جادوگری پنهان نگه داشته است. دراکو مالفوی یکی از دانش آموزان سال چهارم می‌گوید: هری پاتر زبان مارها را می‌داند. چند سال پیش که حملات متعددی به دانش آموزان هاگوارتز انجام می گرفت همه عقیده داشتند که این حملات زیر سر هری پاتر است به خصوص آن که هری در یک باشگاه دوئل اختیارش را از دست داده و ماری را به سوی یکی از شاگردان فرستاده بود. همة این موارد مخفی نگه داشته شد. پاتر با گرگ نماها و غول‌ها نیز روابط دوستآن‌های دارد. ما عقیده داریم که او برای رسیدن به قدرت حاضر است به هر کاری دست بزند. توانایی صحبت به زبان مارها از جمله جادوهای سیاه است. معروف‌ترین مار زبان عصر ما کسی نیست جز شخص اسمش را نبر. یکی از اعضای انجمن مبارزه با جادوی سیاه که مایل نبود نامش فاش شود گفت: هر کس که به زبان مارها صحبت می‌کند ارزش بازجویی و پرس و جو را دارد. من شخصاً به تمام کسانی که قادر به صحبت کردن با مارها هستن مشکوکم زیرا همواره در بدترین انواع جادوی سیاه از افعی استفاده می‌شود و در طول تاریخ افعی‌ها همیشه همراه و همدم بدترین تبهکاران بوده اند. تردید نیست هر کس که مایل به دوستی با موجودات شروری هم چون گرگ نماها و غول هاست خود تمایل به انجام کارهای خشونت آمیز دارد. بنابر این ضرورت دارد آلبوس دامبلدور یک بار دیگر شرکت چنین دانش آموزی را در مسابقة سه جادوگر مورد بررسی قرار دهد تا معلوم شود که آیا شایستکی لازم برای شرکت در مسابقه را دارد یا نه. عده‌ای از این نگرانند که پاتر برای پیروزی در این مسابقه که مرحلة سوم آن امروز برگزار خواهد شد ناچار شود از جادوی سیاه استفاده نماید. هری روزنامه را تا کرد و آهسته گفت: - دیگه انگار از من خوشش نمیاد. مالفوی، کراب و گویل سر میز اسلیترین‌ها زبان خود را بیرون آورده بودند و ادای مار را در می‌آوردند. رون گفت: - از کجا فهمیده که سر کلاس پیشگویی پیشونیت درد گرفته؟ امکان نداره اون جا اومده باشه یا چیزی شنیده باشه... هری گفت: - من پنجره رو باز کرده بودم تا کمی هوای تازه بیاد. هرمیون گفت: - شما نوک برج شمالی بودین! اصلاً ممکن نیست صداتون اون جا به محوطه قلعه رسیده باشه. هری گفت: - خب. تو داری راجع به روش‌های استراق سمع تحقیق می‌کنی تو باید بگی چه‌طور تونسته همچین کاری بکنه... هرمیون گفت: - منم همینو می‌خوام بفهمم! ولی من... هرمیون به فکر فرو رفت. ناگهان گویی چیزی به ذهنش رسید و دستی به موهایش کشید رون اخمی کرد و پرسید: - حالت خوبه؟ هرمیون که نفسش بند آمده بود گفت: - آره... هرمیون بار دیگر انگشتانش را لای موهایش فرو کرد بعد دستش را جوری مقابل دهانش گرفت که گویی با بی‌سیم صحبت می کنه. هری و رون به او نگاه کردند. هرمیون که هم چنان به نقطه نامعلومی خیره شده بود گفت: - یه چیزی به نظرم رسید. فکر می‌کنم این طوری هیچ کس نمی‌تونسته اونو ببینه. حتی مودی... اون طوری می‌تونسته بیاد لبه پنجره... البته اون اجازة چنین کاری رو نداره... مثل این که پیدایش کردم... اگه یه سر به کتابخونه بزنم مطمئن می‌شم... هرمیون کیف مدرسه‌اش را برداشت و با عجله به طرف در سرسرای بزرگ دوید. رون فریاد زنان خطاب به او گفت: - هی... امتحان تاریخچه جادوگری ده دقیقه دیگه شروع می شه... بعد رو به هری برگشت و گفت: - ببین چه قدر از ریتا اسکیتر متنفره که حاضره دیر سر امتحان برسه... تو می‌خوای سر کلاس بینز چه کار کنی؟ مطالعه؟ هری که مثل سایر قهرمانان مسابقة سه جادوگر از شرکت در امتحانات آخر ترم معاف بود هنگام برگزاری امتحانات ته کلاس می‌نشست و در میان کتاب‌های مختلف به دنبال طلسم‌هایی می‌گشت که ممکن بود در مرحلة سوم مسابقه مفید باشند. هری به رون گفت: - آره... اما درست در همان لحظه پرفسور مک گونگال به طرف میز گریفیندور پیش آمد و خود را به هری رساند و گفت: - پاتر قهرمآن‌ها باید بعد از خوردن صبحانه توی تالار پشت سرسرا جمع بشن... هری گفت: - ولی مسابقه که شب برگزار می‌شه! هری که سرگرم خوردن خاگینه بود از ترس این که در مورد زمان برگزاری مسابقه دچار اشتباه شده باشد خاگینه را روی لباسش ریخت. پرفسور مک گونگال گفت: - خودم اینو می‌دونم... پاتر... ما از خانوادة قهرمآن‌ها دعوت کردیم که برای تماشای سومین مرحلة مسابقه به مدرسه بیان. این فرصت خوبیه که شما با خانواده هاتون ملاقات کنین. پس از رفتن پرفسور مک گونگال هری که مات و متحیر مانده بود از رون پرسید: - یعنی فکر می‌کنه دروسلی‌ها میان این جا؟ رون گفت: - نمی‌دونم... من باید برم و گرنه به کلاس بینز نمی‌رسم... بعداً می‌بینمت... سرسرای ورودی کاملاً خلوت بود. هری صبحآن‌هاش را کامل خورد. در این لحظه چشمش به فلور دلاکور افتاد که از سر میز ریونکلا برخاست و همراه با سدریک به آن سوی سرسرا رفت. کمی بعد کروم نیز با هیکل خمیده به آن‌ها پیوست. هری سر جایش نشسته بود و خیال نداشت تکان بخورد. او خانواده نداشت. نه پدر و مادری و نه خواهر و برادری که برای تماشای مسابقه بیایند و نگران به خطر افتادن جان هری باشند. هری تصمیم گرفت به کتابخانه برود و چند طلسم دیگر پیدا کند. اما به محض آن که از جا برخاست در تالار مجاور سرسرا باز شد و سدریک سرش را از لای در به درون آورد و گفت: - بیا دیگه هری.... منتظرتن! هری که مات و متحیر مانده بود به سمت در تالار مجاور به راه افتاد. امکان نداشت دورسلی‌ها به آن جا آمده باشند. او به در تالار رسید و وارد شد. سدریک و پدر و مادرش پشت در ایستاده بودند. ویکتور کروم در گوشه‌ای ایستاده بود و با پدر و مادرش پشت در ایستاده بودند. ویکتور کروم در گوشه‌ای ایستاده بود و با پدر و مادر مومشکی‌اش به زبان بلغاری حرف می‌زد. در آن سوی تالار فلور و مادرش به زبان فرانسه گرم صحبت بودند. گابریل خواهر کوچک‌تر فلور دست مادرش را گرفته بود. او برای هری دست تکان داد. هری نیز برایش دست تکان داد و در همان زمان. هری خانم ویزلی و بیل را دید که جلوی آتش بخاری ایستاده بودند و به او لبخند می‌زدند. هری به پهنای صورتش خندید و به طرف آن‌ها رفت. خانم ویزلی با ذوق زدگی گفت: - تعجب کردی؟ اومدیم مسابقه رو ببینیم. بیل به هری خندید و با او دست داد. آن گاه گفت: - حالت چطوره؟ چارلی هم می‌خواست بیاد ولی نتونست مرخصی بگیره. می‌گفت مبارزه‌ات با دم دراز معرکه بوده. هری متوجه شد که فلور دلاکور با علاقه به بیل نگاه می‌کند... معلوم بود که از موی بلند و گوشوارة نیش دار او بدش نیامده. هری به آرامی به خانم ویزلی گفت: - خیلی لطف کردین که اومدین... من یه آن فکر کردم دورسلی‌ها اومده‌ن. خانم ویزلی لب‌هایش را روی هم فشرد و با صدای "هوم" ناخشنودی‌اش را ابراز کرد. گرچه او هیچ وقت در حضور هری از دروسلی‌ها انتقاد نکرده بود اما هر بار که حرف آن‌ها به میان می آمد. برق ناخشنودی در چشمانش دیده می‌شد. بیل نگاهی به اطرافش کرد(ویولت دوست بانوی چاق از درون قاب برای او دست تکان داد)بیل گفت: - خیلی خوشحالم که دوباره به این جا برگشتم. پنج سالی می‌شد که این طرف‌ها نیامده بودم. تابلوی اون شوالیه دیوونه هنوز به دیواره؟ ... سرکادوگانو می‌گم... هری که سال گذشته سرکادوگان را دیده بود گفت: - آره... بیل پرسید: - اون بانوی چاق هنوز هست؟ خانم ویزلی گفت: - وقتی ما این جا درس می‌خواندیم بانوی چاق بود. یه شب که ساعت چهار به خوابگاهم برگشتم خیلی دعوام کرد. بیل خندید و پرسید: - مادر... شما چهار صبح بیرون خوابگاهتون چه می‌کردین؟ خانم ویزلی خنده‌ای کرد و چشمانش برقی زد: - با پدرتون توی محوطه قلعه گردش می‌کردیم. اون شب آپولون که سرایدار قلعه بود پدرتون رو گرفت و حسابی کتکش زد. جای زخم‌های پدرتون هنوز هست. بیل پرسید: - هری میآی با هم یه گشتی توی قلعه بزنیم؟ هری گفت: - آره... همه به اتفاق هم از در تالار بیرون رفتند تا وارد سرسرای بزرگ شوند. وقتی که از کنار آموس دیگوری رد شدند آموس سرتاپای هری را برانداز کرد و گفت: - تویی؟ حتماً حالا که امتیازهای سدریک به قدر امتیازهای تو شده نگرانی نه؟ هری گفت: - چی گفتین؟ سدریک به پدرش اخمی کرد و آهسته به هری گفت: - به حرف‌هاش گوش نده... از وقتی ریتا اسکیتر اون گزارشو دربارة مسابقه سه جادوگر نوشته پدرم فوق العاده عصبانی شده. خودت که دیدی چی نوشته بود انگار فقط تو قهرمان هاگوارتزی. آموس دیگوری با صدای بلند، به نحوی که هری بشنود گفت: - همین قدر به خودش زحمت نداده که اشتباه ریتارو بهش تذکر بده. نه؟ هری همراه با بیل و خانم ویزلی از در بیرون رفت. آموس دیگوری با صدای بلند ادامه داد: - عیبی نداره سدریک.... نشونش می‌دی... تو قبلاً اونو شکست دادی مگه نه؟ خانم ویزلی با عصبانیت گفت: - آموس، ریتا اسکیتر زیادی باعث دردسر خیلی‌ها شده... من فکر می‌کردم تو که توی وزارت خونه کار می‌کنی اینو خوب می‌دونی! آموس دیگوری می‌خواست با خشم و عصبانیت چیزی بگوید اما همسرش بازوی او را کشید. دیگوری شانه‌هایش را بالا انداخت و برگشت. آن روز به هری بسیار خوش گذشت او خانم ویزلی و بیل را به محوطة قلعه برد و کالسکه بوباتون و کشتی دورمشترانگ را به آن‌ها نشان داد. خانم ویزلی از دیدن بید کتک زن تعجب کرد زیرا آن درخت یک سال پس از فارغ التحصیل شدن او در مدرسه کاشته بودند او مدت زیادی دربارة خاطرات خوشش از "آگ" شکاربان پیشین هاگوارتز صحبت کرد. وقتی به گلخانه‌ها رسیدند هری پرسید: - پرسی چه‌طوره؟ بیل گفت: - زیاد خوب نیست... خانم ویزلی نگاهی به اطرافش کرد و با صدای بسیار آهسته گفت: - خیلی ناراحت و افسرده شده... وزارتخونه می‌خواد قضیه گم شدن آقای کروچو مخفی نگه داره ولی پای پرسی هم وسط اومده... تا حالا چند نوبت از پرسی بازجویی کرده ان و راجع به دستوراتی که آقای کروچ براش می‌فرستاده ازش سوال کردن. وزارتخونه احتمال میده آقای کروچ اون دستورالعمل‌ها را ننوشته باشه... پرسی خیلی تحت فشار قرار گرفته. اونا اجازه ندادن پرسی به جای آقای کروچ داوری مسابقه رو به عهده بگیره... قراره کورنلیوس فاج بیاد و به جای آقای کروچ عضو هیئت داوران بشه... آن‌ها برای صرف ناهار به قلعه بازگشتند. رون از دیدن مادرش سر میز گریفیندور متعجب شد و گفت: - مامان! بیل! شما اینجا چی‌کار می‌کنین؟ خانم ویزلی خندید و گفت: - اومدیم مرحله سوم مسابقه رو تماشا کنیم... فرصت خوبی بود... دیگه مجبور نبودم غذا بپزم... کارهای خونه رو بکنم... امتحانت چطور بود؟ رون گفت: - خوب بود... ولی اسم همة جن‌های انقلابی یادم نمونده بود مجبور شدم چند تا اسم اختراع کنم... رون چند پیراشکی قیمه دار در بشقابش گذاشت. خانم ویزلی چپ چپ نگاهش کرد. رون گفت: - آخه اسماشون خیلی سخت نیست... مثلاً بادرود ریشو... ارگ کثیف و از این چیزها. فرد,جورج و جینی کنار آن‌ها نشستند. به هری آن قدر خوش می‌گذشت که گویی دوباره به پناهگاه برگشته بود. او تا وقتی که هرمیون از راه رسید مرحله سوم مسابقه را فراموش کرده بود، تقریباً نصف ناهارشان را خورده بودند که هرمیون آمد و هری را به یاد موضوعی انداخت که دربارة ریتا اسکیتر به ذهن هرمیون خطور کرده بود. هری پرسید: - نمی‌خوای به ما بگی... هرمیون سرش را تکان داد و نگاهی به خانم ویزلی کرد. خانم ویزلی با لحن رسمی‌تر از همیشه گفت: - سلام... هری نگاهی به آن دو کرد و گفت: - خانم ویزلی... شما که اون چرندیات ریتا اسکیتر رو که تو هفته نامه ساحره نوشته بود باور نکردین؟ باور کنین هرمیون دوست دختر من نیست. خانم ویزلی گفت: - البته... معلومه که باور نکردم. اما کاملاً محسوس بود که رفتار خانم ویزلی با هرمیون پس از شنیدن این حرف کاملاً صمیمی‌تر از قبل شده است. هری به همراه خانم ویزلی و بیل تا شب در اطراف قلعه گردش کردند و هنگام صرف شام به سرسرای بزرگ برگشتند. لودو بگ من و کورنلیوس فاج نیز در جمع اساتید بودند. بگ من شاد و خوشحال به نظر می‌رسید اما کورنلیوس فاج که کنار مادام ماکسیم نشسته بود چندان خشنود نبود و با کسی حرف نمی‌زد. مادام ماکسیم سرگرم خوردن غذا بود. هری متوجه شد که چشمان او سرخ است. هاگرید از آن سوی میز دائماً نگاهش می‌کرد. گرچه شام آن شب مفصل‌تر از همیشه بود اما هری به دلیل نگرانی و اضطراب چندان اشتهایی به خوردن نداشت. وقتی سقف سحرآمیز سرسرا کاملاً تاریک شد دامبلدور از جا برخاست. همه بلافاصله ساکت شدند. او گفت: - خانم‌ها و آقایان. تا پنج دقیقه دیگر به اتفاق هم به زمین کوییدیچ می‌ریم تا شاهد برگزاری سومین و آخرین مرحلة مسابقه سه جادوگر باشیم... از قهرمانان درخوست می‌کنم که همراه آقای بگ من به ورزشگاه برن. هری از جا برخاست. گروه گریفیندور شروع به تشویق او کردند. ویزلی‌ها و هرمیون برایش آروزی موفقیت کردند و سرانجام هری به همراه سدریک، فلور و کروم از سرسرای بزرگ بیرون رفتند. هنگامی که از پله‌های سنگی پایین می‌رفتند بگ من از هری پرسید: - همه چی روبه راهه هری... آره؟ هری گفت: - بله... همه چی روبه راهه... حرف‌های هری چندان دور از واقعیت نبود. با این که نگران بود اما در بین راه همة افسون‌ها و طلسم‌هایی را که یاد گرفته بود در ذهنش مرور کرد و وقتی متوجه شد همة آن‌ها را به یاد دارد خیالش راحت شد. زمین کوییدیچی که مقابلشان قرار داشت اکنون زمین تا آسمان با زمین قبلی فرق می‌کرد. حصاری به ارتفاع شش متر دور تا دور زمین کشیده شده بود. محل ورود به هزارتو درست مقابل آن‌ها قرار داشت. با این همه فضای پشت آن تاریک و ترسناک جلوه می‌کرد. پنج دقیقه بعد جمعیت به تدریج وارد جایگاه شدند و فضای ورزشگاه از فریاد شور و شوق تماشاچیان لبریز شد. همه با شور و شوق با هم گرم گفت و گو بودند و صدای پای جمعیت که می‌کوشیدند برای خود جایی پیدا کنند در ورزشگاه به گوش می رسید. آسمان صاف و بی‌ابر و ستاره‌ها یکی پس از دیگری در آسمان ظاهر می‌شدند. هاگرید، پرفسور مودی، پرفسور مک گونگال و پرفسور فلیت ویک وارد ورزشگاه شدند و به سوی بگ من و قهرمانان رفتند. ستاره‌های قرمز شب نمایی پشت کلاه آن‌ها چسبانده شده بود و تنها هاگرید بود که این ستاره را پشت کت پوست موش کورش چسبانده بود. پرفسور مک گونگال به قهرمانان گفت: - همه ما بیرون هزارتو نگهبانی می‌دیم. اگر دچار مشکل شدین و احتیاج به کمک داشتین جرقه‌های قرمز به هوا بفرستین تا یکی از ما به کمکتون بیاد... فهمیدین؟ قهرمانان با سر جواب مثبت دادند. بگ من با خوش رویی به نگهبانان زمین مسابقه گفت: - بهتره سر پست هاتون برین. هاگرید رو به هری کرد و گفت: - موفق باشی هری... آن گاه چهار نفر در جهات مختلف به راه افتادند تا در جایگاه خود قرار بگیرند و مراقب اوضاع باشند. بگ من چوبدستیش را رو به دهانش گرفت و زیر لب گفت: سونوروس! صدایش به شکل سحرآمیز در ورزشگاه طنین انداز شد. آن گاه گفت: - خانم‌ها و آقایان... سومین و آخرین مرحله مسابقه به زودی شروع می‌شه... اجازه بدین امتیاز قهرمآن‌ها رو اعلام کنم... آقای سدریک دیگوری و هری پاتر هر کدام هشتاد پنج امتیاز کسب کردن و در مقام اول قرار گرفتند! صدای تشویق و فریاد شور وشوق تماشاچیان باعث شد پرندگان از جنگل ممنوع به پرواز در آیند. بگ من ادامه داد: - آقای ویکتور کروم از مدرسه دورمشترانگ با هشتاد امتیاز مقام دوم رو به دست آورده. بار دیگر صدای تشویق تماشاچیان به آسمان برخاست. بگ من ادامه داد: - و دوشیزه فلور دلاکور از مدرسة جادوگری بوباتون مقام سوم رو کسب کرده. هری از دور خانم ویزلی، بیل، رون و هرمیون را می‌دید که در یکی از ردیف‌های وسطی ورزشگاه نشسته بودند و با متانت فلور را تشویق می‌کردند. هری برای آن‌ها دست تکان داد. آن‌ها نیز در حالی که لبخند می‌زدند برایش دست تکان دادند. بگ من گفت: - هری و سدریک همین که صدای سوت منو شنیدین راه بیفیتین یک، دو، سه. بگ من در سوتش دمید. بلافاصله هری و سدریک با عجله وارد هزار تو شدند. سایه پرچین‌ها راهشان را تاریک کرده بود. همین که وارد هزارتو شدند دیگر صدای جمعیت به گوششان نمی رسید. یا بلندی پرچین‌ها مانع رسیدن صدای جمعیت می شد و یا چون پرچین‌های جادویی بودند مانع از نفوذ صدا به درون هزار تو می‌شدند. هری احساس می‌کرد بار دیگر در آب فرو رفته است. او چوبدستی‌اش درآورد و زیر لب گفت: - لوموس! صدای سدریک را از پشت سرش شنید. او نیز چوبدستی‌اش را روشن کرده بود. پنجاه متر که پیش رفتند به یک دوراهی رسیدند و نگاهی به هم کردند. هری راه سمت چپی را انتخاب کرد و گفت: فعلاً خداحافظ. سدریک نیز از راه سمت راستی رفت. هری صدای سوت بگ من را برای بار دوم شنید. کروم وارد هزارتو شده بود. هری بر سرعتش افزود. راهی را که پیش گرفته بود کاملاً خالی به نظر می‌رسید. او به سمت راست پیچید و در حالی که دستش را بالا گرفته بود تا جلویش را ببیند با عجله به راهش ادامه داد... هنوز مانعی سر راهش قرار نداشت. برای بار سوم صدای سوت بگ من به گوش رسید. اکنون همة قهرمانان در هزارتو بودند. هری مرتب به پشت سرش نگاه می‌کرد. حس می‌کرد کسی مراقب اوست. لحظه به لحظه هوا تاریک‌تر می‌شد. هری به دوراهی دیگری رسید. چوبدستی‌اش را کف دستش گذاشت و زیر لب گفت: اشاره کن. چوبدستی شروع به چرخیدن کرد و به سمت راست او را نشان داد که پرچین سخت و محکمی مقابلش قرار داشت. نوک چوبدستی سمت شمال را نشان میداد و او می‌دانست برای رسیدن به مرکز هزار تو باید در جهت شمال غربی حرکت کند. بهترین کار این بود که از سمت چپ برود و در اولین فرصت به سمت راست بپیچد. راهی که مقابلش قرار داشت خالی به نظر می‌رسید. هری به راه افتاد و وقتی از پیچ گذشت با بن بست روبه رو شد. نبودن مانع در سر راه باعث دلهره و وحشت هری شده بود اما خود نیز علت آن را نمی‌دانست. تا آن زمان باید به مانعی برمی خورد. امنیت دروغین هزارتو او را می‌ترساند و نگران می‌کرد و طولی نکشید که از پشت سر صدایی شنید و چوبدستی‌اش را مقابل خود گرفت و آماده حمله شد. نور چوبدستی بر چهره سدریک افتاد که با عجله از راهی در سمت راست بیرون آمده بود. سدریک وحشت کرده بود و از آستین ردایش دود برمی خاست او آهسته گفت: - موجودات دم انفجاری هاگرید... خیلی بزرگ بودن من فرار کردم. او با ناراحتی سرش را تکان داد و با عجله راه دیگری را در پیش گرفت. هری که می‌خواست هرچه زودتر از شر موجودات دم انفجاری بگریزد با عجله به راهش ادامه داد. همین که از پیچ عبور کرد قلبش در سینه فرو ریخت. یک دیوانه‌ساز به سوی او در حرکت بود. سه متر و نیم قد داشت و صورتش زیر کلاه شنل پنهان بود. او دست‌های پوسیده‌اش را دراز کرده بود... کورمال کورمال او را جست و جو می‌کرد و جلو می‌آمد. هری صدای نفس‌های او را می‌شنید و سرمای مرطوب آن را حس می‌کرد. اما این بار می‌دانست چه باید بکند. او شادترین لحظه عمرش را در ذهنش مجسم کرد. فکرش را روی بیرون رفتن از هزارتو و جشن و شادمانی با رون و هرمیون متمرکز کرد. سپس چوبدستی‌اش را بالا گرفت و فریاد زد: - اکسپکتوپاترونیوم. گوزن نقره‌ای رنگی از چوبدستی هری بیرون آمد و به سرعت به طرف دیوانه‌ساز حمله ور شد. دیوانه‌ساز عقب رفت. پایش به لبه ردایش گیر کرد و چیزی نمانده بود به زمین بیفتد. هری تا پیش از آن ندیده بود یک دیوانه‌ساز پایش به چیزی گیر کند. هری به دنبال گوزن نقره ای رفت و گفت: - صبر کن ببینم! تو یه لولوخورخوره ای... ریدیکلوس! صدای شرق بلندی به گوش رسید و موجود ترکید. و جز رگه‌های دود از آن باقی نماند. گوزن هم رفت. لااقل با بودن گوزن احساس تنهایی نمی‌کرد. هری با سرعت هر چه بیشتر بدون هیچ سر و صدایی جلو رفت. چوبدستی‌اش را جلویش نگه داشته و گوش‌هایش را تیز کرده بود. چپ، راست، دوباره چپ بار دیگر به راه‌های بن بست رسید. و رد چهار طرف را به کار گرفت و متوجه شد که بیش از اندازه به سمت شرق رفته است. دوباره برگشت و به سمت راست پیچید و چشمش به تودة غبار طلایی رنگی افتاد که مقابلش در هوا شناور شده بود. هری با احتیاط به آن نزدیک شد و نور چوبدستی را به آن انداخت به نظرش می‌رسید که نوعی جادوست. به فکرش رسید که آن را منفجر کند و از سر راهش بردارد. او گفت: - بکاه... نفرین کاهنده از میان غبار عبور کرد ولی تأثیری در آن نکرد. باید فکر می‌کرد که ممکن است چنین اتفاقی بیفتد. زیرا این نفرین مخصوص مواد جامد بود. اگر مستقیم به داخل غبار فرو می‌رفت چه اتفاقی روی می‌داد؟ آیا ارزش امتحان کردن را داشت یا باید برمی گشت و می‌رفت؟ هری در شک و تردید بود که صدای جیغی سکوت اطرافش را شکست. هری نعره زد: - فلور؟ اما همه جا ساکت بود... هری به اطرافش نگاه کرد... چه بلایی سر فلور آمده بود؟ به نظرش می‌رسید صدای جیغش از جایی در آن حوالی به گوش رسیده است. هری نفس عمیقی کشید و وارد غبار سحرآمیز شد. در یک لحظه گویی دنیا زیرورو شد. هری از زمین آویزان شده بود. موهایش پشت و رو شده بود و عینکش روی بینی‌اش تاب می‌خورد. هر لحظه ممکن بود عینکش به طرف آسمان بی‌کران سقوط کند. هری با دست عینکش را نگه داشت و با هراس و وحشت همان جا ایستاد. به نظر می‌رسید پاهایش به چمن چسبیده است که در آن لحظه چون سقفی بالای سرش قرار داشت. در زیر پایش آسمان تاریک پرستاره گسترده بود. احساس می‌کرد اگر یکی از پاهایش را حرکت دهد از زمین کاملاً جدا می شود و سقوط می‌کند. خون در سرش جمع شده بود. او به خود گفت: - فکر کن... فکر کن! اما هیچ یک از طلسم‌هایی که یاد گرفته بود در وارونگی زمین و آسمان تأثیری نداشت. آیا جرأت داشت که پایش را حرکت بده؟ صدای نبضش هم چون طبل در گوشش طنین انداز بود. او دو راه پیش رو داشت یا باید جرقه‌های قرمز رنگ به آسمان می فرستاد تا ببینند و او را نجات دهند که در آن صورت دیگر از دور مسابقه خارج می‌شد یا باید حرکت می‌کرد. هری چشم‌هایش را بست تا پهنة آسمان را زیر پایش نبیند و بعد پای راستش را محکم بالا کشید و از سقف پوشیده از چمن جدا کرد. بلافاصله زمین و آسمان بر جای خود برگشتند. هری به شکلی اعجاب انگیز روی زمین سخت فرود آمد و با زانو به زمین افتاد. از هول و وحشت این واقعه لحظه ای گیج و مبهوت ماند. نفس طولانی و عمیقی کشید و از جایش بلند شد، و با عجله شروع به دویدن کرد. در همان حال سرش را چرخاند و به تودة غبار که با معصومیت تمام زیر نور مهتاب می‌درخشید نگاه کرد. به چهار راهی رسید که محل برخورد دو راه متفاوت بود. نگاهی به دوروبرش کرد بلکه فلور را پیدا کند. مطمئن بود که صدای جیغ او را شنیده است. یعنی فلور با چه چیزی روبرو شده بود؟ آیا او سالم بود؟ از جرقه‌های قرمز اثری دیده نمی‌شد. آیا بدین معنا بود که او از دردسر نجات یافته است؟ یا این که چنان دچار مشکل شده بود که به چوبدستی‌اش دسترسی نداشت؟ هری که لحظه به لحظه نگران‌تر می‌شد راه سمت راستی را انتخاب کرد. در همان لحظه بی‌اختیار فکری به ذهنش خطور کرد: یک قهرمان از میدان به در شده بود. جام جایی در همان نزدیکی بود اما به نظر می‌رسید فلور دیگر در هزارتو نیست. هری تا آن جا پیش آمده بود. اگر واقعاً موفق می‌شد چه؟ برای اولین بار تصویر خود را پس از انتخاب شدن به عنوان قهرمان مسابقه سه جادوگر پیش خود مجسم کرد. او مقابل همه مدرسه جام را بالا نگه داشته بود. تا ده دقیقه پس از آن او به جز تعدادی راه بن بست با مانع دیگری مواجه نشد. دوباره از یک پیچ اشتباه گذشت تا سرانجام به مسیر جدیدی رسید و شروع به دویدن کرد. نور چوبدستی‌اش در مسیری موجی شکل بالا و پایین می‌رفت و باعث می‌شد سایه‌اش روی دیوارهای مرتفع هزارتو به لرزش درآید. آن گاه از پیچ دیگری پیچید و با یک موجود دم انفجاری روبرو شد. حق با سدریک بود. موجودات دم انفجاری خیلی بزرگ بودند. موجودی که در برابر هری ایستاده بود سه متر قد داشت و بیشتر شبیه یک عقرب غول پیکر بود. نیش درازش را پشتش حلقه کرده بود و پوشش سخت بدنش در نور چوبدستی می‌درخشید. هری با چوبدستی‌اش آن را نشانه گرفت و گفت: "استوپفای". طلسم با پوشش سخت و ضخیم موجود دم انفجاری برخورد کرد و برگشت. هری توانست به موقع جاخالی دهد اما بوی موهای سوخته‌اش به مشامش رسید. موجود دم انفجاری دمش را منفجر کرد و به طرف او پرت شد هری نعره زد: - ایست! موجود دم انفجاری در چند سانتی متری هری بی‌حرکت ماند. او موفق شده بود طلسم را به قسمت گوشتی زیر شکمش بزند. هری نفس زنان خود را از زیر موجود دم انفجاری بیرون کشید و شروع به دویدن کرد. با سرعت در جهت خلاف شروع به دویدن کرد. او می‌دانست که طلسم بازدارنده موقتی است و هر لحظه ممکن موجود دم انفجاری از جا برخیزد. هری یکی از راههای سمت چپ را پیش گرفت و باز به بن بست رسید. راه سمت راست را انتخاب کرد و باز به بن بست رسید. او به ناچار ایستاد. قلبش در سینه به تپش افتاده بود. یک بار دیگر افسون چهار طرف را اجرا کرد. از راه آمده برگشت و یکی از راه‌هایی را انتخاب کرد که او را به شمال غرب هزارتو می‌رساند. چند دقیقه ای در مسیر جدید رفته بود که صدایی شنید. صدا از مسیری موازی با مسیر خودش در آن سوی پرچین به گوش می‌رسید. هری سرجایش خشکش زد. صدای سدریک به گوش رسید که گفت: - چی‌کار می‌کنی؟ هیچ معلومه چه کار می‌کنی؟ به فاصلة کمی صدای کروم به گوش رسید: - شکنجه کن! ناگهان صدای فریاد دردناک سدریک در فضا پیچید و هری با حالتی وحشت زده در مسیر بالا و پایین پرید وقتی هیچ راهی پیدا نکرد بار دیگر از نفرین کاهنده استفاده کرد. گرچه چندان موثر نبود اما حفرة کوچکی در پرچین ایجاد کرد. هری پایش را در همان حفره کوچک فرو برد و آن قدر لگد زد تا شاخه‌های تمشک جنگلی شکستند و راهی به آن سوی پرچین باز شد. هری با تلاش از آن عبور کرد اما ردایش شکافته شد. به سمت راستش نگاه کرد و سدریک را دید که روی زمین می‌غلتد و به شدت تکان می‌خورد. کروم بالای سرش ایستاده بود. هری به زحمت خود را از لابه لای شاخه‌های پرچین بیرون کشید و درست هنگامی که کروم سرش را بلند کرد چوبدستی‌اش را به سمت او نشانه گرفت کروم برگشت و شروع به دویدن کرد. هری نعره زد: - استوپفای! طلسم به پشت کروم خورد و او را سرجایش متوقف کرد. بلافاصله با صورت به زمین افتاد و بی‌حرکت ماند. هری با سرعت خود را به سدریک رساند. سدریک دیگر به خود نمی‌پیچید اما دست‌هایش را جلوی صورتش نگه داشته بود و نفس نفس می‌زد. هری بازوی سدریک را گرفت و گفت: - حالت خوبه؟ سدریک در حالی که نفس نفس می‌زد گفت: - آره... آره... باور نمی‌کنم... یواشکی از پشت سر به من نزدیک شد. من صداشو شنیدم و برگشتم... دیدم که چوبدستی شو به طرفم گرفته... سدریک از جایش برخاست. هنوز بدنش می‌لرزید. او و هری هر دو به کروم نگاه کردند که روی زمین افتاده بود. هری به کروم خیره شد و گفت: - باورم نمی‌شه... من فکر می‌کردم آدم خوبیه... سدریک گفت: - منم همین فکرو می‌کردم... - صدای جیغ فلورو شنیدی؟ - آره... یعنی ممکنه کروم به اونم حمله کرده باشه... هری آهسته گفت: - نمی‌دونم. سدریک به آرامی گفت: - باید همین جا بذاریمش و بریم... - باید جرقة قرمز به هوا بفرستیم تا یکی بیاد و از این جا ببردش... در غیر این صورت ممکنه موجودات دم انفجاری بخورنش... سدریک زیر لب گفت: - حقشه. او بلافاصله جرقه‌های قرمز رنگی به آسمان فرستاد که در فاصله چند متری کروم در هوا چشمک زدند و محل افتادن او را مشخص کردند. هری و سدریک لحظه ای ساکت و بی‌حرکت در تاریکی ایستادند و به اطرافشان نگاه کردند. دقایقی بعد سدریک گفت: - بهتره ما بریم. هری گفت: - آهان... آره... وضع عجیبی بود هری و سدریک علیه کروم با یک دیگر متحد شده بودند ولی طولی نکشید که به یاد آوردند رقیب یکدیگرند. آن دو بدون آن که چیزی به هم بگویند در راه تاریک پیش رفتند... آن گاه هری به سمت چپ پیچید، سدریک نیز به سمت راست رفت. صدا قدم‌های سدریک دور و دورتر شد. هری جلوتر رفت و مرتب از افسون چهار طرف استفاده می‌کرد تا مطمئن شود در مسیر درست حرکت می‌کند. اکنون فقط او و سدریک مانده بودند و یکی از آن دو برنده می‌شد. هری در آن لحظه بیش از هر زمان دیگر مشتاق رسیدن به جام بود. با این حال هنوز نمی‌توانست رفتار کروم را باور کند. اجرای یکی از طلسم‌های نابخشودنی بر روی یک انسان برابر با حبس ابد در آزکابان بود. مودی این موضوع را به آن‌ها گفته بود. امکان نداشت کروم برای به چنگ آوردن جام قهرمانی سه جادوگر این کار را کرده باشد. هری بر سرعتش افزود. او بارها با مسیرهای بن بست مواجه شد. هر چه هوا تاریکتر می‌شد هری احساس می‌کرد به مرکز هزارتو نزدیک‌تر می‌شود. هنگامی که با گام‌های بلند در مسیر درازی پیش می‌رفت ناگهان متوجه جنبش چیزی شد. در پرتو نور ضعیف چوبدستی‌اش روی موجود عجیبی افتاد که تا پیش از آن هری فقط تصویرش را در کتاب غول پیکر دیده بود. آن موجود یک ابوالهول بود. بدن غول پیکرش شبیه شیری بود که پنجه‌های قدرتمند داشت و دم بلند و کرم رنگی در انتها شبیه منگوله بود. اما سرش سر یک زن بود. او سرش را برگرداند و با چشم‌های درشت بادامی خود به هری که به سویش می‌رفت اشاره کرد. هری چوبدستی‌اش را بالا گرفت و مردد ماند ابوالهول خیال حمله نداشت فقط در عرض مسیر راه می‌رفت و قدم می‌زد. در واقع با این کار به نوعی راه او را سد کرده بود. او با صدای بم و دو گره‌ای گفت: - خیلی به هدف نزدیک شده‌ای. نزدیک‌ترین راهی که تو رو به هدفت می‌رسونه راهیه که پشت سر منه. هری با این که می‌دانست چه جوابی خواهد شنید گفت: - پس... پس می‌شه لطفاً از سر راهم برین کنار؟ ابوالهول در حالی که قدم می‌زد گفت: - نه... فقط در صورتی کنار میرم که جواب معمای منو پیدا کنی... اگه با اولین حدس جواب صحیحو بگی اجازه می‌دم از کنارم رد بشی و بری. اگه جوابت اشتباه باشه بهت حمله می کنم. اگر هم ساکت بمونی و چیزی نگی بهت اجازه می‌دم از راهی که اومدی برگردی و هیچ آسیبی هم بهت نزنم. قلب هری در سینه‌اش فرو ریخت. این هرمیون بود که در حل چیستآن‌ها مهارت داشت نه هری. او کمی فکر کرد. اگر معما دشوار بود می‌توانست چیزی نگوید و بدون هیچ آسیبی برگردد و از راه دیگری خود را به مرکز هزارتو برساند. هری گفت: - باشه چیستانت چی هست؟ ابوالهول درست وسط راه روی پاهای عقبی‌اش نشست و شروع به خواندن کرد: ‏ درآور عین را از این عبارت ت را از آخر نکبت به راحت بیفزا واو را بر آن به سرعت ت سازد آشکار این چیستانت هری که هاج و واج مانده بود با ترس و لرز گفت: - می‌شه یه دفعه دیگه آهسته برام بخونی؟ ابوالهول لبخندی زد و با بستن پلک‌هایش به او پاسخ مثبت داد. سپس بار دیگر چیستان را خواند. هری متوجه شد که نمی تواند جواب این چیستان را بدهد و حتماً باید با استدلال جواب آن را پیدا کند. همان طور که خیره خیره مانده بود گفت: - درآور عین را از این عبارت... منظورت چیه؟ آهان خوب عین رو از اول عبارت جدا می‌کنیم... خب حالا می‌شه مصرع بعدی رو بخونی؟ ابوالهول شروع به خواندن مصرع دوم کرد: ت را از آخرنکبت به راحت خب اینم که معلوم شد. اگه ت رو از آخر نکبت بردارم. "نکب" می مونه خب قسمت بعدی چی بود؟ بیفزا واو را بر آن به سرعت. هری در حالی که قدم می‌زد کلمات را با خود تکرار می‌کرد"ت سازد آشکار این چیستانت" طولی نکشید که با ذوق و شوق گفت: - فهمیدم... عنکبوت... جواب چیستانت عنکبوته... ابوالهول به پهنای صورتش خندید... سپس از جا برخاست. پاهای عقبی‌اش را کش و قوس داد و از جلوی راه هری کنار رفت. - متشکرم. هری در حالی که از حضور ذهن خود متعجب بود به سرعت از کنار او گذشت. اکنون دیگر به جام نزدیک شده بود. تردیدی نداشت، چوبدستی‌اش نشان می‌داد که مسیر درستی را پیش گرفته است. اگر هیولای دیگری سر راهش سبز نمی‌شد... اگر شانس کمکش می‌کرد. هری به دوراهی دیگری رسید. چوبدستی را کف دستش قرار داد و گفت: اشاره کن! چوبدستی چرخید و راه سمت راست را نشان داد. هری دوان دوان جلو رفت و نوری که از مقابلش می‌تابید توجهش را به خود جلب کرد صد متر جلوتر یک سکوی سنگی قرار داشت که جام سه جادوگر روی آن می‌درخشید. همین که هری شروع به دویدن کرد به نظرش رسید که سایه سیاهی از کنارش گذشت و از او سبقت گرفت. سدریک زودتر از هری به جام می‌رسید. او با حداکثر توانش به سوی جام می‌دوید. هری می‌دانست که نمی‌تواند به او برسد. سدریک از او بلند قامت‌تر بود و پاهای بلندتری داشت. در این حال هری پیکر عظیم و سیاهی را از بالای پرچین سمت چپش دید که در مسیر موازی به سرعت حرکت می‌کرد. کمی جلوتر آن دو مسیر به هم می‌رسیدند. هر آن ممکن بود موجود غول پیکر و سدریک به هم برخورد کنند. اما سدریک که لحظه ای از جام چشم برنمی داشت توجهی به آن نکرده بود. هری نعره زد: سدریک! مراقب سمت چپ باش! سدریک به موقع سمت چپ را نگاه کرد و خود را کنار کشید تا به آن موجود برخورد نکند. اما چنان هول کرده که از جایش لغزید و به زمین افتاد. هری دید که چوبدستی سدریک با فاصله بسیاری دور از او به زمین افتاد. در همان موقع عنکبوت غول پیکر از پشت پرچین بیرون آمد و به سوی سدریک رفت هری نعره زد: استوپفای! طلمسش به بدن سیاه و پشمالوی عنکبوت غول پیکر خورد اما درست مثل این بود که هری سنگ کوچکی را به سوی او پرتاب کرده باشد. عنکبوت تکانی خورد و برگشت. این بار به سوی هری به راه افتاد. هری بار دیگر فریاد کشید: - استوپفای... بایست... استوپفای! اما بی‌فایده بود. بزرگی بیش از اندازه عنکبوت با نیروی جادویی قدرتمندی که داشت باعث می‌شد طلسم‌ها جز عصبی‌تر کردن او خاصیتی دیگر نداشته باشند. هری یک لحظه به هشت چشم سیاه عنکبوت نگاه کرد و پیش از آن که به چنگ عنکبوت بیفتد متوجه چنگک‌های تیز او شد. عنکبوت با پاهای جلویی‌اش هری را بالا کشید و به هوا برد. هری دیوانه وار تقّلا می‌کرد بلکه بتواند خود را از چنگ او رها کند. چنگک تیز عنکبوت به پایش خورد و از شدت درد و سوزش نفسش بند آمد. او صدای نعره‌های سدریک را می‌شنید که می‌گفت: استوپفای اما طلسم‌های او نیز هم چون طلسم‌های هری بی‌فایده بود. وقتی عنکبوت بار دیگر چنگکش را باز کرد هری چوبدستی‌اش را بالا آورد و فریاد زد: - اکسپلیارموس! افسون خلع سلاح اثر کرد. عنکبوت هری را رها کرد. اما رها شدن هری به معنای سقوط او از ارتفاع سه و نیم متر روی پایی بود که قبلاً مجروح شده بود. هری لحظه ای توقف نکرد و بلافاصله با چوبدستی‌اش زیر شکم عنکبوت را نشانه رفت او با موجود دم انفجاری نیز همین طور مبارزه کرده بود. او فریاد زد: استوپفای درست در همان لحظه ای که هری سرگرم اجرای این افسون بود سدریک نیز همراهی‌اش می‌کرد. دو افسون در هم آمیخته و عنکبوت را از پای درآوردند. عنکبوت تلو تلو خوران به پهلو روی پرچین افتاد و پاهای پشمالویش از حرکت باز ماند. سدریک فریاد زد: - هری حالت خوبه؟ روی تو که نیفتاد؟ هری نفس زنان جواب مثبت داد. آن گاه به پایش نگاه کرد. خونریزی پای مجروحش هنوز بند نیامده بود. ترشحات چسبناک عنکبوت ردای پارة او را کثیف کرده بود. هری سعی کرد از جایش بلند شود. پای مجروحش به شدت می‌لرزید و قادر نبود او را سرپا نگه دارد. او به پرچین تکیه کرد و در حالی که نفس نفس می‌زد نگاهی به اطرافش کرد. سدریک پشت به جام ایستاده و یک قدم بیشتر با آن فاصله نداشت. جام سه جادوگر به زیبایی می‌درخشید. هری همان طور که نفس نفس می‌زد به سدریک گفت: - برش دار دیگه... جام مال توست، تو زودتر بهش رسیدی. سدریک از جایش تکان نخورد. هم چنان که ایستاده بود هری را نگاه کرد سپس رویش را به طرف جام برگرداند. هری در نور درخشان جام چهرة مشتاق سدریک را می‌دید. سدریک دوباره به هری که به پرچین تکیه داده بود تا به زمین نیفتد نگاه کرد. او نفس عمیقی کشید و گفت: - تو ورش دار... برنده واقعی تو هستی... توی این هزارتو، تو دوبار جون منو نجات دادی. هری گفت: - این برخلاف مقررات مسابقه است. هری عصبانی شده بود. درد پایش او را آزار می‌داد. جدال با عنکبوت تمام بدنش را به درد آورده بود با این همه بعد از آن همه تلاش، سدریک او را شکست داده بود. درست مثل وقتی که در جشن رقص با دعوت از چو او را شکست داده بود. هری ادامه داد: - هر کی زودتر به جام برسه امتیاز کسب می‌کنه. من با این پای زخمی که نمی‌تونم زوتر از تو به اون برسم. سدریک سر تکان داد. از جام سه جادوگر دور شد. به سوی عنکبوت پیش آمد آن گاه گفت: - نه... هری با رنجیدگی گفت: - نمی‌خواد این قدر بزرگواری از خودت نشون بدی... زودتر برش دار تا با هم از این جا بیرون بریم... سدریک به هری نگاه کرد که هنوز به پرچین تکیه داشت و تلاش می‌کرد تعادلش را حفظ کند سپس گفت: - تو جریان چهار اژدها رو به من گفتی و گرنه ممکن بود تو همون دور اول از مرحله خارج بشم... هری که با گوشه ردایش زخم پایش را تمیز می‌کرد گفت: - منم که اون قضیه رو به تنهایی کشف نکردم. یکی دیگه کمک کرد. تازه جریان تخم طلایی رو هم تو به من گفتی... این به اون در... سدریک گفت: - خوب اون قضیه رو هم یکی دیگه به من گفته بود. هری به آرامی وزنش را روی پای مجروحش انداخت. پایش به شدت می‌لرزید از قرار هنگام سقوط قوزک پایش پیچ خورده بود. او گفت: - آره... ولی باز بی‌حسابیم. سدریک با لجاجت گفت: - ولی تو توی مرحله دوم باید امتیاز بیشتری کسب می‌کردی. تو موندی تا گروگآن‌ها رو نجات بدی... این کار من بود. هری با دلخوری گفت: - خب منم حماقت کردم که آواز مردم دریایی رو جدی گرفتم! برو جامو بردار! سدریک گفت: - نه... سدریک از روی پاهای در هم پیچیده عنکبوت عبور کرد و سراغ هری آمد که خیره خیره به او نگاه می‌کرد. چهرة سدریک کاملاً مصمم بود. او از افتخاری که در طول چندین قرن گروه هافلپاف از آن بی‌بهره مانده بود دور می‌شد. سدریک گفت: - بجنب دیگه... چهرة مصمم سدریک نشان می‌داد که با تمام وجود این نتیجه را پذیرفته است. او دست به سینه ایستاده بود و به هری نگاه می کرد. هری نگاهش را از سدریک برگرداند و یک بار دیگر به جام نگاه کرد. یک آن خود را در حالی مجسم کرد جام را در دست گرفته و از هزارتو خارج می‌شود. او جا قهرمانی سه جادوگر را بالای سرش نگه داشته بود و صدای هلهله فریاد تماشاچیان در گوشش می پیچید. چهرة چو آشکارتر از همیشه مقابل دیدگانش ظاهر شد که با تحسین او را نگاه می‌کرد. طولی نکشید که تصویر به تدریج رنگ باخت هری بار دیگر نگاهی به چهرة مصمم سدریک کرد و گفت: - می‌تونیم با هم برش داریم... - چی؟ - هر دو هم زمان بهش دست می‌زنیم و باعث افتخار هاگوارتز می‌شیم... سدریک به هری خیره ماند. دستانش را از هم گشود و گفت: - مطمئنی که می‌خوای این کارو بکنی؟ هری گفت: - معلومه... ما به هم کمک کردیم... مگه نه... هر دو با هم تا این جا رسیدیم. حالا هم باید با هم جامو برداریم. سدریک حالتی به خود گرفت که انگار باور نمی‌کرد، هری چنین چیزی گفته باشد پس از لحظاتی لبخند بر لب گفت: - باشه... بریم. سدریک زیر بغل هری را گرفت و به او کمک کرد تا لنگ لنگان به طرف سکویی بروند که جام روی آن قرار داشت. وقتی به کنار آن رسیدند هر کدام یکی از دسته‌های درخشان جام را در دست گرفتند. هری گفت: - با سه شماره... یک... دو... سه! هری احساس کرد قلابی نامریی دور کمرش را گرفت و او را از زمین بلند کرد هم چنان که دستش به دسته جام چسبیده بود جام او را به جلو می‌راند. سدریک نیز در کنار او قرار داشت. باد بر سرورویشان می‌خورد و آن چه در اطراف خود می‌دیدند مجموعه ای از انواع رنگ‌های درخشان بود. ‏ فصل 32: گوشت، خون، استخوان هري حس كرد پاهايش به زمين رسيده است. پاي مجروحش زير بدنش خم شد. هري روي زمين افتاد و دستش از دسته جام جدا شد. هري سرش را بلند كرد و گفت: - اينجا كجاست سدريك با حركت سرش جواب منفي داد. از جا برخاست و هري را از زمين بلند كرد. هر دو نگاهي به اطراف خود انداختند. آن‌ها از محوطه هاگوارتز خارج شده بودند. به نظر مي‌رسيد از هاگوارتز كيلومترها دور شده اند... حتي صدها كيلومتر... زيرا از كوه‌هاي اطراف قلعه خبري نبود. آن‌ها در گورستان وسيعي ايستاده بودند. در سمت راستشان درخت سرخوار بلندي ديده مي‌شد و پشت آن ساختمان كليسايي در تاريكي به چشم مي‌خورد. سمت راست آن‌ها تپه‌اي قرار داشت كه هري بناي قصر قديمي سازي را روي آن تشخيص مي‌داد. سدريك نگاهي به جام سه جادوگر انداخت. سپس رو به هري كرد و گفت: - كسي به تو گفت كه اين جام رمز گشاست؟ - نع... هري به گورستان بزرگي كه در اطرافشان بود نگاه كرد، سكوت اسرار آميزي بر فضاي آنجا حاكم بود. هري پرسيد: - اينم جزو مسابقه است؟ سدريك كه مضطرب و نگران به نظر مي‌رسيد گفت: - نمي دونم چطوره چوب دستي هامونو در بياريم... نظرت چيه؟ هري از اين كه سدريك اين پيشنهاد را مطرح كرده است و نه خودش بسيار خوشحال شد و گفت: - خوبه آن‌ها چوب دستي‌هايشان را بيرون كشيدند. هري مرتب به اطرافش نگاه مي‌كرد. باز همان احساس عجيب با او بود... اين كه كسي او را نگاه مي‌كند. ناگهان گفت: - يكي داره مياد... آن دو چشم‌هايشان را تيز كردند و درتاريكي متوجه شدند كسي از لابلاي قبرها عبور مي‌كند وبه طرف آن‌ها مي‌آيد. هري نمي توانست صورت او را تشخيص دهد اما از طرز راه رفتن و نگه داشتن دستهايش متوجه شد كه چيزي با خود حمل مي‌كند هر كه بود قد كوتاهي داشت و كلاه شنلش را روي صورتش انداخته بود وقتي ازميان سنگ قبرها جلو آمد آن‌ها توانستند بهتر او را ببينند. هري متوجه شد چيزي كه در دست اوست شبيه يك بچه است. شايد هم يك رداي مچاله شده بود. هري چوب دستي‌اش را كمي پايين گرفت. به سدريك نگاه كرد كه در كنارش ايستاده بود. سدريك نگاه پرسشگرآن‌هاي به او كرد و بار ديگر هر دو به كسي كه به طرفشان مي‌آمد خيره شدند. آن شخص كنار سنگ قبر بلندي كه حدود 6 - 5 متر با آن‌ها فاصله داشت ايستاد. براي لحظه‌اي هري سدريك و مرد كوتاه قد به هم خيره شدند. ناگهان جاي زخم پيشاني هري شروع به تير كشيدن كرد. درد پيشاني چنان شديد بود كه تا پيش از آن هرگز چنين چيزي را تجربه نكرده بود. چوب دستي را از دستش انداخت و با دست سرش را گرفت. زانوهايش خم شد و روي زمين افتاد. چشم‌هايش جايي را نمي ديد. سرش چنان درد مي‌كرد كه حس مي‌كرد هر لحظه ممكن است فرق سرش از هم بشكافد. از بالاي سرش صداي بلند و بي‌روح مردي را شنيدكه مي‌گفت: - اون يكي را بكش! صداي حركت سريع چيزي در هوا به گوش رسيد و به دنبال آن فرياد گوشخراشي سكوت شب را شكست: - آواداكداورا... هري با چشمان بسته درخشش نور سبزي را حس كرد. بلافاصله چيز سنگيني در كنارش به زمين افتاد و گرومپي صدا كرد. درد پيشاني هري چنان شديد بود كه احساس مي‌كرد دچار تهوع شده است. هري كه از ديدن آن چه كه كنارش افتاده بود وحشت داشت با ترس چشمانش را گشود. سدريك با دستهاي باز به پشت روي زمين افتاده و مرده بود... در لحظاتي كه به قدر ابديت طول كشيد هري به چهره سدريك خيره ماند. چشم‌هاي خاكستري رنگش باز و بي‌روح مانده بود. درست مانند پنجره‌هاي خانه اي كه متروك افتاده باشد. دهان نيمه بازش گويي از شگفتي باز مانده بود. هنوز هري از بهت آنچه كه در اطرافش مي‌گذشت در نيامده بود كه حس كرد شخصي او را كشان كشان با خود مي‌برد. مرد شنل پوش جادو كرد وطنابي از گردن تا قوزك پاي هري پيچيد و او را به سنگ قبر ايستاده بست. هري صداي نفس‌هاي كوتاه تند مرد را از زير كلاهش مي‌شنيد. هري سعي كرد مقاومت كند اما مرد او را كتك زد. دست مرد يك انگشت كم داشت. هري مرد شنل پوش را شناخت. نفس را در سينه حبس كرد و گفت: - تو؟ اما دم دار كه اكنون هري را محكم به سنگ قبر بسته بود جوابي نداد. او سرگرم معاينه طناب‌ها بود مبادا به قدر كافي محكم نبسته باشد. وقتي به گره طناب‌ها دست مي‌كشيد انگشتانش بي‌اختيار مي‌لرزيد. دم دار وقتي مطمئن شد هري ديگر نمي تواند تكان بخورد پارچه سياه باريكي را از ردايش بيرون كشيد و با خشونت در دهان هري فرو كرد و بي‌آنكه يك كلمه حرف بزند رويش را از هري برگرداند و به راه خود رفت. هري نه تنها قادر به حرف زدن نبود و نه مي‌توانست ببيند دم دار كجا رفته است. او حتي نمي توانست برگردد و پشت سرش را ببيند تنها آنچه كه او مي‌ديد مقابلش بود. جسد سدريك 6-5متر جلوتر از او روي زمين افتاده بود. به فاصله كمي از او جام سه جادوگر روي زمين قرار داشت. رداي مچاله شده اي كه هري گمان مي‌كرد بچه است نزديك او كنار سنگ قبر افتاده بود. ردا مرتب تكان مي‌خورد. هري نگاهي به آن كرد و زخمش دوباره تير كشيد. ناگهان احساس كرد كه نمي خواهد چيزي را كه درون ردا قرار دارد ببيند. دلش نمي خواست آن بسته باز شود. صدايي را در نزديكي پاهايش شنيد. به زير پاهايش نگاه كرد چشمش به مار غول پيكري افتاد كه در ميان سبزه‌ها پيچ و تاب مي‌خورد و دور سنگ قبري كه او به آن بسته شده بود مي‌چرخيد... صداي نفس‌هاي دم دار بلند‌تر شد انگار چيز سنگيني را روي زمين مي‌كشيد. او بار ديگر در محدوده ديد هري قرار گرفت و هري او را ديد كه يك پاتيل سنگي را هل مي‌داد و به سمت سنگ قبر مي‌آورد. پاتيل پر از مايعي بود كه به نظر مي‌رسيد آب است. هري صداي شلپ شلپ مايع درون آن را به خوبي مي‌شنيد. پاتيل سنگي از تمام پاتيل هايي كه هري در تمام عمرش ديده بود بزرگتر بود. به قدري بزرگ كه يك انسان بزرگسال به راحتي در آن جا مي‌گرفت. چيزي كه درون بقچه بود يكسره تكان مي‌خورد گويي مي‌خواست خود را از آن بيرون بكشد. دم دار در حالي كه يك چوب دستي به دست داشت در كنار پاتيل مشغول كار بود. طولي نكشيد كه صداي ترق ترق آتش از زير پاتيل به گوش رسيد. مار عظيم الجثه تكاني خورد و به تاريكي پناه برد. مايع درون پاتيل به سرعت به جوش آمد. روي سطح پاتيل علاوه حباب جرقه‌هاي سرخ رنگي به وجود آمده بود كه به سوي آسمان تاريك پرتاب مي‌شد. به تدريج كه بخار روي مايع غليظ‌تر شد پيكر دم دار در پشت آن تيره و تارتر به نظر مي‌رسيد. حركات او در زير شنل توام با آشفتگي بود. طولي نكشيد كه هري دوباره صداي بي‌روح و سردي را شنيد كه گفت: - بجنب! در آن لحظه از تمام سطح مايع جرقه بيرون مي‌زد. كمكم مايع جوشان داخل پاتيل از كنار شروع به جوشيدن كرد. - حاضره ارباب! صداي بي‌روح جواب داد: - شروع كن... دم دار گره ردا را باز كرد. همين كه چشم هري به چيزي كه درآن پيچيده شده بود افتاد از ته دل فرياد كشيد. اما پارچه‌اي كه در دهانش فرو رفته بود مانع از خروج صدايش شد. دم دار به چيزي كه به سنگ شباهت داشت تلنگري زد و آن را برگرداند. آن چه كه از درون ردا بيرون آمد موجودي زشت، كريه و كور بود. زشتى آن موجود قابل وصف نبود. آن چه دم دار با خود حمل مي‌كرد در نظر اول شبيه يك نوزاد قوز كرده بود ولي طولي نكشيد كه هري متوجه شد ذره‌اي به نوزاد انسان شباهت ندارد. بدني چون گوشت خام بي‌مو و قرمز تيره داشت. از دور به نظر مي‌رسيد كه داراي فلس است. دست و پايي نحيف باريك داشت و صورتش مثل صورت مار پهن بود و چشم‌هاي قرمزش مي‌درخشيد. موجود نحيف و ناتوان دست‌هاي نحيفش را بالا آورد و دور گردن دم دار انداخت. دم دار او را از زمين بلند كرد و درست در همان لحظه كلاه شنل از سرش فرو افتاد و هري در روشنايي آتش چهره كريه و بي‌رنگ وروي او را ديد. دم دار آن موجود را به لبه پاتيل رساند. لحظه اي كه صورت پهن و شيطاني آن موجود در برابر جرقه‌هاي رقصان روي پاتيل قرار گرفت، هري آن را به وضوح ديد وقتي دم دار آن را به درون پاتيل انداخت صداي جلز و ولزي به گوش رسيد و پيكر زشتش به درون مايع رفت. هري صداي برخورد بدن نحيفش به ته پاتيل را شنيد. هري در دل گفت: خدا كنه غرق بشه... خدا كنه آن گاه دم دار كه معلوم بود نزديك است از ترس قالب تهي كند با صدايي لرزان شروع به حرف زدن كرد. چوب دستي‌اش را بالا آورد چشم هايش را بست و گفت: - استخوان پدر، تو نا خواسته تقديم مي‌شوي... تو در وجود پسرت جان خواهي گرفت! خاك قبر در جلوي پاي هري از هم شكافت... هري با وحشت شاهد آن صحنه بود. غبار نرمي از زمين بيرون آمد و به فرمان دم دار به نرمي در درون پاتيل قرار گرفت. سطح درخشان مايع به تلاطم درآمد. جلز و ولزي كردو جرقه‌هاي بي‌شماري از آن به اطراف پاشيد. آن گاه به رنگ آبي روشن درآمد. دم دار آه و ناله اي كرد. سپس خنجر نقره اي رنگي را از ردايش بيرون آورد و هق هق كنان گفت: - اي گوشت متعلق به خادم ... با ميل ورغبت تقديم مي‌شوي تو اربابت را دوباره زنده خواهي كرد! او دست راستش را كه يك انگشت كم داشت پيش آورد با دست چپش خنجر را بالا برد. هري كه فهميده بود دم دار قصد چه كاري را دار چشم هايش را محكم بست اما نتوانست از شنيدن صداي فرياد گوشخراشيكه سكوت شب را در هم مي‌شكست خودداري كند. هري با شنيدن صداي او احساس كرد كسي او را با خنجر زخمي كرده است. او صداي افتادن چيزي را بر روي زمين شنيد. به فاصله كوتاهي صداي نفس‌هاي دردناك دم دار و صداي تهوع آور فرو افتادن چيزي در پاتيل شنيد. هري طاقت ديدن آن صحنه را نداشت با اينكه چشم هايش بسته بود اما مي‌توانست روشنايي سرخ رنگ مايع درون پاتيل را از پشت پلكهايش تشخيص دهد. دم دار نفس نفس مي‌زد و از درد مي‌ناليد. هنگامي كه هري نفس او را بر پوست صورتش حس كرد تازه فهميد كه درست در مقابل او ايستاده است. او گفت: - خون دشمن... به اجبار تقديم مي‌شوي... تو دشمن خوني‌ات را زنده خواهي كرد! هري كه محكم به سنگ قبر بسته شده بود نمي توانست مانع او شود. هري خنجر تيز را در دست چپ دم دار ديد و تلاش كرد خود را آزاد كند ولي فايده اي نداشت. خنجر در دست دم دار مي‌لرزيد. هري حس كرد تيغه خنجر به بازويش نزديك مي‌شود. خنجر در دستش فرو رفت و خون از آستين پاره ردايش ريخت. دم دار نفس زنان و با دستپاچگي در ردايش جست و جو كرد. شيشه كوچكي را بيرون كشيد. آن را زير زخم هري گرفت تا قطره اي از آن درون شيشه بريزد. او با خون هري به سمت پاتيل رفت. آن را داخل مايع ريخت. مايع پاتيل بلافاصله به رنگ سفيد خيره كننده اي درآمد. دم دار كه گويي وظيفه‌اش به پايان رسيده بودزانو زد و روي زمين غلتيد. او مچ دست قطع شده‌اش را مي‌ماليد و با صداي بلند گريه مي‌كرد. مايع درون پاتيل مي‌جوشيد و جرقه‌هاي الماس گونه اي به اطراف مي‌پاشيد. درخشندگي جرقه‌ها تاريكي شب را دو چندان مي‌كرد. هيچ اتفاقي نيفتاد. هري در دل مي‌گفت: خدا كنه غرق شده باشه... خدا كنه اشتباه كنه... ناگهان جرقه‌ها فروكش كردند و در عوض بخار غليظ سفيد رنگي از درون پاتيل بيرون زد بخار غليظي كه در هوا پراكنده مي‌شد مانع از آن بود كه هري اطرافش را ببيند. او ديگر نه دم دار را مي‌ديد به جسد سدريك را. تنها چيزي كه مي‌ديد بخار رقيق سفيد رنگي بود كه در هوا پراكنده بود. هري در دل گفت: - حتما اشتباه شده... غرق شده... شايد هم مرده... آنگاه در ميان توده‌هاي انبوه بخار، مردي پديدار شد. مرد بلند قد لاغري بتدريج از پاتيل برخاست. صداي سرد و بي‌روح مردي از پشت بخار غليظ به گوش رسيد كه مي‌گفت: - رداي منو تنم كن... دم دار ضمن اينكه ناله و شيون مي‌كرد و دست‌هاي معلولش را تكان مي‌داد چهار دست و پا به طرف ردا رفت. آن را برداشت و از زمين برخاست. دستش را دراز كرد با همان يك دست ردا را روي سر اربابش انداخت و آن را پايين كشيد. مرد لاغر اندام از پاتيل بيرون آمد و به هري خيره شد. هري نيز به چهره مردي كه سه سال در كابوس هايش ديده بود خيره ماند... صورتش مثل ارواح بي‌رنگ بود. چشم‌هاي درشت قرمز رنگ و بيني پهن مار مانندي داشت كه به جاي سوراخ دو شكاف روي آن به چشم مي‌خورد. ‏ فصل 33: مرگ‌خوارها ولدمورت چشم از هری برداشت و شروع به معاینه بدن خود کرد. دستهایش مثل عنکبوت بزرگ و رنگ پریده بود. او انگشتان باریک و درازش را به قفسه سینه ها، بازو و صورتش کشید. چشمان قرمزش که مثل چشمان گربه مردمک عمودی داشت در تاریکی شب می‌درخشید. او دست‌هایش را جلو آورد و انگشتانش را باز و بسته کرد. چهره‌اش از شادی می‌درخشید. او به دم دار که با دست خون آلود روی زمین افتاده بود توجهی نکرد. حتی به مار عظیم الجثه که فش فش کنان به دور هری حلقه می‌زد نیز کاری نداشت. ولدمورت انگشتان باریک و بلندش را در جیب بزرگ ردایش فرو برد. چوبدستی‌اش را بیرون کشید و آن را نوازش کرد. سپس آن را به طرف دم دار گرفت. او را از زمین بلند کرد و مقابل سنگ قبری که هری به آن بسته شده بود انداخت. او پایین قبر افتاد و تکان نخورد. او بدنش را جمع کرد. زار می‌زد و اشک می‌ریخت. ولدمورت با چشمان قرمزش به هری نگاه کرد و با صدای بی‌روح و شیطانی‌اش قهقهه زد. ردای دم دار به دلیل خون شدیدی که از دستش می‌رفت خیس شده بود. او مچ دست قطع شده‌اش را لای ردایش پیچید و با صدای خشک و گرفته ای گفت: - ارباب- شما قول دادین... خودتون قول دادین. ولدمورت با شوق و ذوق گفت: - دستتو بیار جلو... - متشکرم ارباب... متشکرم... او مچ بریدة خون آلودش را جلو آورد. ولدمورت خنده ای کرد و گفت: - اون یکی دستتو بیار جلو دم دار... - ارباب... خواهش می‌کنم... ازتون خواهش می‌کنم. ولدمورت خم شد. دست چپ دم دار را کشید و آستین ردایش را تا بالای آرنج تا زد. هری چیزی شبیه نقش خالکوبی شده را روی پوست دست دم دار دید که به رنگ قرمز روشن بود. نقش جمجمه ای که افعی از دهانش بیرون زده بود. همان نقشی که شب جام جهانی کوییدیچ در آسمان ظاهر شده بود. علامت شوم. ولدمورت بی‌اعتنا به ناله‌های دم دار نقش قرمز رنگ را معاینه کرد و گفت: - برگشته... حتماً همه‌شون فهمیده ان... حالا معلوم می‌شه... حالا می‌فهمیم. او انگشت اشارة بلند و کشیده‌اش را روی داغ دست دم دار گذاشت و فشار داد. جای زخم هری بار دیگر سوخت و تیر کشید. دم دار از درد فریادی کشید. ولدمورت دستش را از روی علامت دست دم دار برداشت و هری متوجه شد رنگ پرکلاغی شده است. ولدمورت از جا برخاست. موجی از رضایت و خشونت در چهره‌اش نمایان بود. او به گوشه و کنار گورستان نگاه کرد و هم چنان با چشم‌های قرمز براقش به ستاره‌ها خیره شده بود زیر لب گفت: - وقتی وجود منو احساس کنن چند تا‌شون که شجاعت به خرج می‌دن و برمی گردن! چند تا هم حماقت می‌کنن و برنمی‌گردن! او در مقابل هری و دم دار شروع به قدم زدن کرد. او مسیر کوتاهی را می‌رفت و برمی گشت و در تمام مدت به گوشه و کنار گورستان نگاه می‌کرد. بعد از یکی دو دقیقه بار دیگر به هری خیره شد. لبخند خشونت آمیزی چهره مارمانندش را از هم گشود. او با صدای آهسته ای گفت: - هری پاتر... همین جا بایست... روی بقایای جسد پدرم... اون یه مشنگ احمق بود. درست مثل مادرت اما هر دو تا‌شون به نوعی مفید بودند نه؟ مادرتو به خاطر نجات بچه‌اش مرد... من پدرمو کشتم و تو خودت دیدی جنازه‌اش چه قدر به درد خورد. ولدمورت بار دیگر خندید. آن گاه شروع به قدم زدن کرد و به گوشه کنار گورستان نگاهی انداخت. در این حال مار غول پیکری فش فش کنان روی سبزه‌ها دور هری می‌چرخید. اون خونة بالای تپه رو می‌بینی پاتر؟ پدرم اون جا زندگی می‌کرد، مادرم ساحره ای بود که توی همین دهکده زندگی می‌کرد. اون عاشق پدرم شد. ولی وقتی مادرم بهش گفت که یه ساحره است اون ازش جدا شد. پدرم اصلاً با سحر و جادو میانه ای نداشت. اون قبل از این که من به دنیا بیام مادرمو تنها گذاشت و برگشت پیش پدر و مادرش. مادرم وقت به دنیا آوردن من سرزا رفت و در نتیجه من توی پرورشگاه مشنگ‌ها بزرگ شدم ولی قسم خوردم که پیدایش کنم... بالاخره انتقاممو ازش گرفتم از اون احمقی که اسم مسخره شو روی من گذاشت... تام ریدل... ولدمورت هنوز جلوی آن‌ها راه می‌رفت و مرتب به قبرها نگاه می‌کرد. او به آرامی گفت: - منو ببین! دارم تاریخچه زندگی خانوادگی ام را برای تو می‌گم... چرا این قدر احساساتی شدم؟ ببین پاتر... نگاه کن! خانواده واقعی من دارن برمی گردن. ناگهان صدای خش خش‌های متعددی به گوش رسید. جادوگرها روی قبرها، پشت درخت سرخدار و لا به لای تاریکی پیدا شدند. همه شان نقاب داشتند و کلاه شنلشان را روی صورتشان انداخته بودند. آن‌ها به آهستگی و یک یک جلو می‌آمدند. گویی آن چه را می‌دیدند باور نمی‌کردند. ولدمورت ساکت شد و منتظر ماند. آن گاه یکی از مرگ‌خوارها جلوی او زانو زد و چهار دست و پا به سوی ولدمورت رفت و لبه ردای سیاه او را بوسید. سپس زیر لب گفت: - ارباب... ارباب... مرگ خوارانی که پشت سر او بودند نیز چنین کردند. یک یک زانو زدند لبه ردای سیاهش را بوسیدند و عقب ایستادند. آن‌ها دور قبر تام ریدل، ولدمورت هری و دم دار که هنوز زار می‌زد حلقه زدند و دایره وار ایستادند. اما بین آن‌ها فاصله ای به چشم می‌خورد؛گویی منتظر افراد دیگر بودند. گر چه به نظر نمی‌رسید ولدمورت در انتظار کسی باشد. او نگاهی به جادوگران نقاب دار انداخت. با این که باد نمی‌وزید صدای خش خش شن‌ها به گوش می‌رسید. گویی همه با هم لرزیده بودند. ولدمورت به آرامی گفت: - مرگ‌خوارها خوش آمدین... از آخرین دفعه ای که همدیگرو دیدیم سیزده سال گذشته... سیزده سال... با این همه شما به ندای من جواب دادین... انگار همین دیروز همدیگه رو دیده بودیم... در هر حال دوباره همه مون زیر علامت شوم جمع شدیم.... اما آیا واقعاً متحدیم... او رویش را برگرداند و در حالی که شکاف‌های بینی‌اش باز شده بود، بو کشید و گفت: - بوی گناه کاری و فساد میاد... این جا پر از بوی گناهه... برای دومین بار لرزشی بر اندام جادوگران افتاد گویی حضورشان در آن جا به این دلیل بود که جرأت پشت کردن به او را نداشتند. ولدمورت گفت: معلومه همتون صحیح و سالمین و قدرتتون آسیبی ندیده و گرنه آن قدر فوری اینجا حاضر نمی‌شدین... با دیدن شما از خودم پرسیدم چرا این گروه هیچ وقت به کمک اربابشون نیومدن؟ اربابی رو که قسم خورده بودن تا آخر بهش وفادار باشن... هیچ کس حرفی نزد. هیچ کس تکان نمی‌خورد جز دم دار که روی زمین افتاده بود و هق هق گریه می‌کرد. ولدمورت آهسته گفت: - بعد به خودم گفتم حتماً همه‌شون فکر کردن من نابود شدم... اونا رفتن پیش دشمنای من و در خواست عفو کردن... گفتن که جادو شده بودن و نمی‌دونستن دارن چی‌کار می‌کنن... بعد از خودم پرسیدم ولی چطور ممکنه به ذهنشون نرسیده باشه که من دوباره برمی گردم؟ اونا که می‌دونستن من در سال‌های پیش چه اقداماتی کرده ام تا از مرگ جسمانی در امان باشم... اونا که به چشم خودشون قدرت منو دیده بودن. در زمانی که من قدرتمند‌تر از هر جادوگر دیگه ای بودم، قدرت عظیم من برای همه‌شون ثابت شده بود بعد هم به خودم جواب دادم: شاید اونا فکر می‌کردن قدرتی مافوق قدرت من وجود داره... قدرتی که حتی می‌تونه ولدمورتو شکست بده... فکر کردم شاید طرفدار جادوگر دیگه ای شدن... طرفدار آدمای عادی مثل نکبت زاده‌ها و مشنگ ها... یا شاید طرفدار آلبوس دامبلدور شدن... جادوگران نقاب دار با شنیدن نام دامبلدور به تکاپو افتادند و با حرکت سر مخالفت خود را نشان دادند. آن‌ها زیر لب چیزهایی می‌گفتند. اما ولدمورت اعتنایی به آن‌ها نکرد و گفت: - نا امید شدم... واقعاً نا امید شدم. یکی از مردان نقاب دار خود را جلو انداخت و در حالی که می‌لرزید برابر ولدمورت به خاک افتاد. آن گاه با صدای جیغ جیغ مانندی گفت: - ارباب منو ببخشین... ارباب همه مونو ببخشین! ولدمورت قهقهه ای سر داد. چوبدستی‌اش را به طرف او گرفت و گفت: - شکنجه کن! مرگ خوار روی زمین به خود پیچید و شروع به جیغ کشیدن کرد هری اطمینان داشت که صدایش به خانه‌های اطراف می‌رسد. ای کاش مأموران پلیس می‌آمدند. هری در اوج نا امیدی خدا خدا می‌کرد کسی به کمکش بیاید. هر که می‌خواست باشد. ولدمورت چوب دستی‌اش را بالا گرفت. مرگ خواری که شکنجه شده بود روی زمین افتاده بود و نفس نفس می‌زد. ولدمورت به نرمی گفت: بلند شو اَوری بلند شو! تو تقاضای بخشش می‌کنی؟ من نمی‌بخشم... من چیزی رو فراموش نمی‌کنم... سیزده سال تمام... من وقتی شمارو می‌بخشم که شما کوتاهی سیزده ساله تون رو جبران کنین... مگه نه دم دار؟ او به دم دار که هم چنان هق هق می‌کرد نگاهی انداخت و گفت: - تو به طرف من برگشتی... اما به خاطر این فداکاری‌ات نبود... تو از ترس دوستای قدیمی‌ات سراغم اومدی... دم دار تو مستحق این درد و عذابی خودت هم می‌دونی درسته؟ دم دار ناله ای کرد و گفت: - بله ارباب، خواهش می‌کنم... خواهش می‌کنم. ولدمورت با خونسردی به دم دار نگاه کرد که روی زمین ناله و شیون می‌کرد و در همان حال گفت: - با این همه تو به من کمک کردی که به بدنم برگردم. با وجود این که آدم بی‌ارزش و خیانتکار هستی به من کمک کردی و ولدمورت به کسانی که بهش کمک کنن پاداش می‌ده... ولدمورت دوباره چوبدستی‌اش را چرخاند. پرتوی نورانی چون نقرة مذاب از آن خارج شد و در مسیر حرکت چوبدستی در هوا شناور ماند لحظه ای بی‌شکل ماند سپس پیچ و تابی خورد و به شکل دست انسان درآمد که هم چون مهتاب درخشان بود. دست درخشان پروازکنان پایین رفت و به مچ دست خون آلود دم دار وصل شد. بلافاصله صدای هق هق دم دار قطع شد. نفس‌هایش بلند و صدادار شدند. دستش را بالا آورد و با ناباوری به دست نقره ای خیره شد که کاملاً به مچش چسبیده بود. درست مثل این بود که دستکشی نورانی به دست کرده باشد. او انگشتان درخشانش را باز و بسته کرد سپس در حالی که دستش می‌لرزید شاخه خشکیده ای را از زمین برداشت و با دستش آن را خرد کرد. او آهسته زمزمه کرد: - ارباب... خیلی قشنگه... از شما متشکرم... خیلی ممنونم... سپس چهار دست و پا جلو رفت و لبه ردای ولدمورت را بوسید. ولدمورت گفت: - امیدوارم دیگه از میزان وفاداری‌ات نسبت به من کاسته نشه دم دار... - هرگز سرورم.... هرگز سرورم. دم دار برخاست و در حلقه مرگ خوران سر جایش ایستاد. صورتش هنوز از اشک خیس بود و به دست جدید و نیز سرش نگاه می‌کرد. ولدمورت به طرف مردی که در سمت راست دم دار ایستاده بود رفت، مقابلش ایستاد و گفت: - مالفوی، دوست گمراه من. شنیدم تو تونستی بدون این که ناچار بشی گذشته‌ات را انکار کنی با آبرومندی زندگی کنی... می‌دونم که هنوز هم آماده‌ای تا مسئولیت شکنجه مشنگ‌ها رو به عهده بگیری نه؟ ولی لوسیوس تو هیچ وقت در صدد پیدا کردن من برنیومدی... البته تو جام جهانی کوییدیچ شجاعت زیادی از خودت نشون دادی... ولی فکر نمی‌کنی بهتر بود وقت رو صرف پیدا کردن ارباب و کمک رسوندن به اون می‌کردی؟ صدای آرام مالفوی از زیر کلاه شنل دار به گوش رسید که می‌گفت: - سرورم... من تمام این مدت گوش به زنگ بودم. اگه خبری از شما می‌رسید فوراً خودمو بهتون می‌رساندم. هیچ چیز نمی‌تونست منو از این کار... ولدمورت با لحن سستی گفت: - ولی تو تابستون پارسال که یه مرگ‌خوار وفادار علامت منو به آسمون فرستاد تو فرار کردی؟ مالفوی با شنیدن این جمله حرفش را نیمه تمام گذاشت. ولدمورت ادامه داد: - من از همه چیز خبردارم لوسیوس... من از تو نا امید شدم... ولی امیدوارم در آینده وفاداری خودت رو ثابت کنی. - البته سرور من.... از شما متشکرم که آن قدر بزرگوارین... ولدمورت دوباره به راه افتاد. در محلی که جای دو مرگ‌خوار خالی بود، ایستاد. این فاصله میان مالفوی و نفر بعدی بود. ولدمورت به آرامی گفت: - این جا جای لسترنج هاست. اون‌ها به من وفادار موندن... اونا قبول کردن به آزکابان برن ولی منو محکوم نکنن... وقتی درهای آزکابان باز بشه لسترنج‌ها پاداشی می‌گیرن که حتی تو خواب هم نمی‌دیدن... دیوانه‌سازها به ما ملحق می‌شن اونا از متحدان طبیعی ما هستن... دوباره غول‌های تبعید شده رو احضار می‌کنیم و لشکری از موجوداتی درست می‌کنیم که همه رو به وحشت می‌اندازن. او دوباره به راه افتاد... از مقابل بعضی از مرگ‌خوارها بی‌آن که چیزی بگوید عبور کرد ولی در مقابل بعضی می‌ایستاد و با آن‌ها حرف می‌زد. - مکنر، دم دار می‌گه تو برای وزارت خونه کار می‌کنی و هیولاهای خطرناکو می‌کشی... همین روزها قراره یه قربانی خوب گیرت بیاد مکنر. لرد ولدمورت برات آماده می‌کنه. مکنر زیر لب گفت: - متشکرم ارباب... متشکرم. ولدمورت به سوی دو نفر از نقاب داران رفت که اندامی به مراتب درشت‌تر از دیگران داشتند و گفت: - اینم کراب خودمون... امیدوارم این دفعه بهتر عمل کنی کراب، گویل تو هم همین طور. هر دو با دستپاچگی تعظیم کردند و گفتند: - البته قربان. ولدمورت از مقابل مرد خمیده ای که در سایه گویل ایستاده بود عبور کرد و به آرامی گفت: - تو هم باید تو رفتارت تغییراتی بدی نات... - سرورم... من وفادارترین... ولدمورت گفت: - بسه دیگه... ولدمورت به بزرگترین جای خالی در حلقه مرگ‌خوارها رسید. مدتی ایستاد. با چشمان قرمزش چنان نگاهی به جای خالی آن‌ها انداخت که گویی که آن‌ها را می‌بیند. او گفت: - این جا هم شش مرگ‌خوار غایبند... سه نفرشون در راه خدمت به من جونشونو از دست دادند... یکی‌شون هم که ترسیده و نیامده... البته حقشو کف دستش می‌ذارم... یکی‌شون هم مطمئناً دیگه پیش ما نمیاد... و کشته می‌شه... یک نفر دیگه هم در حال حاضر مشغول خدمته و از وفادارترین یاران منه... مرگ خواران تکانی خوردند. هری متوجه شد که آن‌ها از زیر نقاب به یکدیگر نگاه می‌کنند. ولدمورت ادامه داد: - خادم وفادار من الان توی هاگوارتزه... و زحمات اون باعث شده که امشب این دوست جوان ما به این جا برسه... مرگ خواران نگاهی به هری انداختن. خنده ای روی لبان ولدمورت نشست که شباهتی به لبخند نداشت. او گفت: - هری پاتر محبت کرده و برای شرکت در جشن تولد دوباره من به این جا اومده... در واقع می‌شه گفت اون مهمون افتخاری منه... همه ساکت بودند. مرگ‌خواری که سمت راست دم دار ایستاده بود یک قدم جلو گذاشت. صدای لوسیوس مالفوی از زیر نقاب به گوش رسید که گفت: - ارباب ما علاقمندیم بدونیم... ازتون خواهش می‌کنیم به ما بگین این معجزه... چطور اتفاق افتاد... چه‌طور تونستین پیش ما برگردین... ولدمورت پاسخ داد: - حکایتش طولانیه لوسیوس.... این ماجرا با این دوست جوان شروع شد و با حضور اون به پایان رسید. او با قدم‌هایی آرام به سوی هری رفت تا کنارش بایستد: و مرگ خواران بتوانند هر دوی آن‌ها را ببینند. مار هم چنان می‌چرخید و با صدای چندش آوری فش فش می‌کرد. ولدمورت با چشم‌های قرمزش به هری نگاه کرد. جای زخم هری بلافاصله تیر کشید که او از درد جیغ زد. ولدمورت به آرامی گفت: - حتماً می‌دونین شبی که من سعی کردم این پسرو بکشم قدرتم از بین رفت و بدنم نابود شد. مادرش وقتی می‌خواست جون پسرشو نجات بده کشته شد و ناخواسته نیرویی در وجودش باقی گذاشت که باعث شد جونش در امان بمونه... باید اقرار کنم که من چنین چیزی رو پیش بینی نکرده بودم... من دیگه نمی‌تونستم این پسرو لمس کنم... ولدمورت یکی از انگشتان سفید و درازش را بالا آورد و نزدیک گونه هری نگه داشت و گفت: - مادرش با قربانی کردن خودش نیرویی در بدن این پسر به جا گذاشت نوعی طلسم باستانی... من این طلسمو فراموش کرده بودم. و از اون غافل مونده بودم... ولی دیگه مهم نیست چون حالا می‌تونم اونو لمس کنم. هری سرمای انگشت دراز و سفید ولدمورت را بر صورتش احساس کرد هر لحظه انتظار داشت سرش از درد بترکد... ولدمورت به آرامی خندید و انگشتش را عقب برد. سپس دوباره شروع به صحبت کرد: - باید اعتراف کنم که حساب‌های من اشتباه از کار درآمد. دوستان من... مادر اون با قربانی کردن خودش نفرین منو منحرف کرد و اونو به طرف خودم برگردونو... اه... چه درد طاقت فرسایی... چه عذابی.... من اصلاً برای چنین چیزی آمادگی نداشتم. من از جسمم بیرون کشیده شده بودم... از همه روح‌ها و حتی از پست‌ترین اشباح کم‌تر شده بودم. با این حال زنده بودم... و نمی‌دونستم کی هستم. اونم منی که می‌خواستم زودتر از همه به جاودانگی برسم. شما می‌دونین که هدف من غلبه بر مرگه... من در بوتة آزمایش قرار گرفتم و معلوم شد یکی از آزمایش‌های من اثر کرده... چون با این که نفرینم مرگ بار بود نمردم... با این حال من از ضعیف‌ترین موجودات هم ضعیفتر بودم. هیچ وسیله ای نداشتم تا به خودم کمک کنم. من بدن نداشتم و تنها طلسم‌هایی که برام مفید بودن احتیاج به چوبدستی داشتن... تنها چیزی که یادم مونده بود اینه که سعی کردم به هر زحمتی هست خودمو زنده نگه دارم... خودمو به یک جنگل دوردست رساندم و بدون این که لحظه ای چشم برهم بذارم منتظر موندم... مطمئن بودم که بالاخره یکی از مرگ‌خوارهای وفادار میاد و منو پیدا کنه. یکی‌شون بالاخره میاد و جادوهایی رو که برای بازگشت به جسمم لازم داشتم اجرا می‌کنه... ولی انتظارم بی‌فایده بود. بار دیگر مرگ خواران که سراپا گوش بودند به لرزه درآمدند. ولدمورت مدتی سکوت کرد تا وحشت حاکم بر فضا به اوج خود رسید آن گاه گفت: - فقط یک قدرت برام باقی مانده بود... می‌تونستم بدن دیگران را تسخیر کنم... گرچه جرأت نمی‌کردم به جاهایی که افراد زیادی حضور داشتن برم... می‌دونستم که کارآگاه‌های زیادی حتی خارج از کشور دنبالم هستن... بعضی وقت‌ها در بدن حیوانات ساکن می‌شدم. البته مارها رو ترجیح می‌دادم... اما چون حیوانات فاقد روح پاک هستن زندگی تو جسم اونا برام راحت نبود علاوه بر این سحر و جادو با بدن اون‌ها سازگاری نداشت. به همین جهت وقتی به بدن اونا نفوذ می‌کردم عمرشون کوتاه می‌شد... هیچ کدومشون مدت زیادی زنده نمی‌موندن... حدود چهار سال پیش چیزی اتفاق افتاد که فکر کردم برگشتنم دیگه قطعیه... یک جادوگر جوون و ساده لوح به جنگلی که اونجا زندگی می‌کردم اومد و سر راهم قرار گرفت. همون فرصتی که انتظارشو می‌کشیدم... یک استاد جوان توی مدرسه دامبلدور... خیلی راحت تونستم اونو مطیع کنم... اون منو به این مملکت برگردوند. بعد از مدتی تونستم مالک وجودش بشم و از نزدیک به اعمال و رفتارش که طبق دستورات من انجام می‌شد نظارت کنم... ولی نقشه ام عملی نشد. نتونستم سنگ جادو رو بدزدم... از رسیدن به جادوگری بی‌قید و شرط محروم شدم... یه بار دیگه نقشه ام به دست هری نقش برآب شد... بار دیگر سکوت حکم فرما شد. همه جا ساکت بود حتی برگ‌های سرخدار هم تکان نمی‌خوردند.. مرگ خواران آرام و بی‌حرکت بودند و با چشم‌های براق خود از حفره‌های نقاب دارشان به ولدمورت و هری خیره خیره نگاه می‌کردند. - وقتی بدن خادمم رو ترک کردم اون مرد و من دوباره ضعیف شدم دوباره به مخفی گاهم برگشتم... باید اعتراف کنم که خیلی ترسیده بودم. می‌ترسیدم دیگه نتونم قدرت‌های بی‌شمارم رو به دست بیارم... بله اون روزها بدترین روزهای عمرم بود. هیچ امید نداشتم جادوگر دیگه ای سر راهم قرار بگیره و من بتونم در بدنش شریک بشم. امیدمو به طورکامل از دست داده بودم و فکر می‌کردم دیگه هیچ مرگ خواری به سراغم نمیاد که ببینه چه بلایی سرم اومده... یکی دو نفر از نقاب دارها معذب شدند. تکان خوردند ولی ولدمورت بی‌اعتنا به آن‌ها گفت: - تا این که همین چند وقت پیش... تقریباً یک سال قبل، خادمی به سراغم اومد همین دم دار که اینجاست... همون کسی که با صحنه سازی تونست از چنگ عدالت فرار کنه... کسانی که روزگاری دوستش بودن اونو از مخفی گاه بیرون کشیدن... به خاطر همین تصمیم گرفت پیش من برگرده. درباره مخفی گاه من شایعاتی بر سر زبون‌ها افتاده بود. دم دار خودشو به کشوری رسوند که شایعه شده بود من اون جا مخفی شدم... البته در راه موش‌های زیادی بهش کمک کردن. آخه اون نسبت نزدیکی با موش‌ها داره... مگه نه دم دار؟ دوست‌های کوچولوی کثیفش بهش گفتن که توی جنگل‌های آلبانی جایی هست که همه‌شون از اون جا دوری می‌کنن... می‌گفتن سایه سیاهی توی بدن حیوونات کوچیکی مثل اونا نفوذ می‌کنه و باعث مرگشون می‌شه. البته راهی که دم دار برای رسیدن به من پشت سرگذاشت خیلی هموار نبود. مگه نه دم دار؟ یه شب که گرسنگی بهش فشار آورده بود در حاشیه همون جنگلی که امیدوار بود منو توش پیدا کنه کار احمقانه ای می‌کنه... به مهمون خون بین راه می‌ره تا چیزی بخوره.... می‌دونین اون جا کی رو می‌بینه؟ برتا جورکینز... ساحره وزارت سحر و جادو! حالا ببینین سرنوشت چطور به کمک ولدمورت میاد. این ماجرا ممکن بود همه امید‌ها و آروزهای منو به باد ببره. ممکن بود کار دم دار همون جا تموم بشه و دیگه راه به جایی نداشته باشه. ولی دم دار با حرکات زیرکانه ای که من اصلاً انتظارشو نداشتم برتا جورکینزو به یه گردش شبانه دعوت کرد و تونست اعمال و رفتارشو تحت کنترل خودش بگیره... بعدش هم اونو پیش من آورد. همون برتا جورکینز که نزدیک بود همه امیدهای منو به بر باد بده بدل به نعمتی شد که تو خواب هم نمی‌دیدم.. با کمی پافشاری قبول کرد که همة اطلاعاتشو در اختیار من قرار بده... اون به من گفت که قراره امسال مسابقه قهرمانی سه جادوگر تو هاگوارتز برگزار بشه. اون گفت که یک مرگ‌خوار وفادار سراغ داره که اگه باهاش تماس بگیریم با جان و دل حاضره بهم کمک کنه... برتا جورکینز چیزهای زیادی بهم گفت البته من برای این که اطلاعاتشو از حافظه‌اش بیرون بکشم و به مغز و بدنش آسیب جبران ناپذیری وارد کردم. اون دیگه مأموریتشو انجام داده بود. و من می‌توانستم تو بدنش شریک بشم. به خاطر همین کلکشو کندم. لبخند ترسناکی بر لب ولدمورت نشست. در چشم‌های قرمزش آثار بی‌رحمی و خشونت دیده می‌شد. او ادامه داد: - از بدن دم دار نتونستم استفاده کنم. چون همه فکر می‌کردن مرده و اگه هر جا می‌دیدنش توجه همه رو جلب می‌کرد. با این حال دم دار اون خادم خوش بنیه ای بود که می‌خواستم... گر چه جادوگر ضعیف و نادانیه ولی می‌تونست طبق دستورات من عمل کنه که کمکم کنه و به یک بدن ابتدایی و ضعیف منتقل بشم... و منتظر بمونم که مواد اولیه و اصلی برای تجدید حیاتم فراهم بشه. به کمک یکی دو طلسمی که خودم اختراع کرده بودم... و با استفاده از نگینی عزیزم. ولدمورت مکثی کرد و با چشم‌های قرمزش به مار غول پیکر نگاه کرد که یکسره دور هری می‌چرخید. آن گاه گفت: با استفاده از خون اسب تک شاخ و زهری که نگینی برام تهیه می‌کرد معجونی درست کردم و من خیلی زودتر تونستم به بدنی که تقریباً شبیه انسان بود نقل مکان کنم. کم کم اون قدر قوی شدم که تونستم به این جا برگردم. به تدریج از دزدیدن سنگ جادو نا امید شدم چون می‌دونستم دامبلدور به هر ترتیب که شده اونو از بین می‌بره... اما دلم می‌خواست قبل از جاودانه شدن به زندگی فانی برگردم... بنابراین تصمیم گرفتم که برای رسیدن به بدن سابقم برگردم و قدرت قبلی ام را به دست بیارم می‌دونستم که برای رسیدن به این هدف باید از یک جادوی سیاه قدیمی استفاده کنم. این همون موجودی بود که امشب باعث تجدید زندگی من شد... برای تهیه این معجون به سه ماده اصلی احتیاج داشتم یکی از اون که دم دستم بود مگه نه دم دار؟ گوشت اهدایی یک خادم... ماده بعدی استخوان پدرم بود، برای همین به محل دفن پدرم تو این گورستان آمدیم... آخرین اون هم خون دشمن خونی بود. دم دار می‌گفت: من می‌تونم از خون هر جادوگری که از من متنفره استفاده کنم... می‌دونم که خیلی‌ها از من متنفرن. اما من می‌خواستم این بار مقتدرتر و نیرومندتر از گذشته باشم و می‌دونستم برای رسیدن به هدفم باید از خون کی استفاده کنم. من خون هری پاترو می‌خواستم. خون کسی رو که سیزده سال پیش منو از اوج قدرت به پایین کشید و در این صورت مصونیتی که به دلیل فداکاری مادرش در وجودش باقی بود در رگ‌های من جریان پیدا می‌کرد. ولی چه‌طور می‌تونستم هری پاترو به چنگ بیارم؟ می دونستم که از اون به شدت مراقبت می‌کنن... به نظر من اون حتی خودش هم از اقدامات امنیتی که براش در نظر گرفته بودن خبر ندارد... من می‌دونستم که دامبلدور سال‌ها قبل از وقتی که سرپرستی این پسرو به عهده گرفت با روش‌های مختلف اختراعی خودش از اون محافظت می‌کنه. دامبلدور با استفاده از یک جادوی باستانی کاری کرده بود که وقتی پیش بستگانش هست جونش در امان باشه... تا وقتی پیش اونا بود من به هیچ وجه نمی‌تونستم بهش دسترسی پیدا کنم. ولی در جام جهانی کوییدیچ... فکر کردم ممکنه جادوی محافظش اون جا ضعیف‌تر باشه چون هم از بستگانش دور بود و هم از دامبلدور. اما من هنوز به قدر کافی نیرومند نشده بودم و نمی‌تونستم در حضور جادوگرای وزارتخونه اونو بدزدم... بعدشم که قرار بود به هاگوارتز بیاد می‌دونستم که اون دیوونه مشنگ پرست شب تا صبح مراقبشه. پس چه‌طور می‌تونسم اونو پیش خودم بیارم؟ معلوم بود با استفاده از اطلاعات برتاجورکینز از مرگ‌خوار وفادارم که تو هاگوارتز بود استفاده کردم تا مطمئن بشم اسم پسرک حتماً وارد جام آتش می‌شه.... از اون استفاده کردم تا مطمئن بشم پسره حتما تو این مسابقه برنده می‌شه و اولین کسیه که جام سه جادوگرو لمس می‌کنه... مرگ خوارم جام را تبدیل به رمز گشا کرده بود تا همین که بهش دست زد یک سر بیاد اینجا. این جا دیگه از محافظت دامبلدور خبری نیست و اون تو دست من اسیره... بفرمایین اینم همون پسری که همه تون فکر می‌کردین باعث سقوط من شده. ولدمورت آهسته پیش رویش رفت. رویش را به سمت هری برگرداند. چوبدستی‌اش را بالا آورد و گفت: شکنجه کن! درد و عذابی شدیدتر از آن چه که در تمام عمر تجربه کرده بود بر وجود هری چنگ انداخت. انگار تک تک استخوآن‌هایش در آتش می‌سوختند. سرش چنان درد گرفته بود که فکر می‌کرد جای زخمش در حال از هم شکافتن است. چشم‌هایش به سرعت در حدقه می‌چرخیدند... دلش می‌خواست همه چیز زودتر تمام شود... همه جا تاریک شود و زودتر بمیرد. اما درد تسکین یافت. او سست و بی‌حال شده بود. و تنها طناب‌های دور بدنش که به سنگ قبر پدر ولدمورت وصل شده بودند او را سرپا نگه داشته بودند. وقتی سرش را بلند کرد تنها چیزی که دید چشم‌های قرمز براق ولدمورت بود که در فضای مه آلود به چشم می‌خورد. صدای قهقهه مرگ خواران سکوت شب را می‌شکافت. ولد مورت گفت: - حالا دیدین که چقدر احمق بودین که خیال می‌کردین این پسرک از من قوی تره؟ نمی خوام برای کسی هیچ شکی باقی بمونه... هری پاتر فقط شانس آورده بود که تونست از دستم فرار کنه... من همین حالا با کشتن این پسره ثابت می‌کنم که کی قوی تره... دیگه هیچ کس نیست که کمکش کنه... نه دامبلدور... و نه مادرش که به جای اون بمیره... ولی بهش یه فرصت می‌دم که مبارزه کنه... حالا خودتون می‌بینین که کدوم قوی تریم... نگینی یه کمی صبر کن. وقتی ولدمورت جمله آخری را به مار غول پیکر می‌گفت. مار از روی علفها به طرف مرگخواران که شاهد ماجرا بودند رفت. سپس به دم دار گفت: - دم دار... بازش کن... چوبدستی شو بهش بده. ‏ فصل 34: جادوی مقدماتی دم دار به سوی هری رفت. هری سعی می‌کرد که پایش را روی زمین بگذارد تا در صورت باز شدن طناب بتواند وزنش را تحمل کند. دم دار دست نقره ای جدیدش را بالا آورد. پارچه مچاله شده را از دهان هری بیرون کشید و با یک ضربه طناب را پاره کرد. هری در یک لحظه با خود فکر کرد که پا به فرار بگذارد. اما وقتی پایش را روی قبر بزرگ گذاشت متوجه شد که به دلیل ضرب دیدگی پایش قادر به دویدن نیست. مرگ خواران حلقة محاصره را تنگ‌تر کردند و دور تا دور هری و ولدمورت ایستادند و به نحوی که جای خالی سایر مرگ‌خوارها پر شد. دم دار از حلقه مرگ خواران بیرون رفت و به محلی که جنازة سدریک افتاده بود نزدیک شد. وقتی برگشت چوبدستی هری را در دست داشت. او بدون آن که به هری نگاه کند. با خشونت چوبدستی هری را در دست داشت. او بدون آن که به هری نگاه کند با خشونت چوب دستی‌اش را به دستش داد. سپس خود نیز به حلقه مرگ‌خوارها پیوست. ولدمورت که چشم‌هایش در تاریکی برق می‌زد به آرامی گفت: - هری پاتر... می‌دونی چطور باید دوئل کنی؟ هری با شنیدن این کلمات چنان که گویی در دنیای دیگری سیر می‌کند خاطرات دوئل هاگوارتز در مقابل دیدگانش جان گرفت و دو سال قبل در باشگاه دوئل هاگوارتز شرکت کرده بود. تنها چیزی که در آن جا یاد گرفته بود طلسم خلع سلاح بود. "اکسپلیارموس! " اما این طلسم چه خاصیتی داشت؟ شاید می‌توانست چوبدستی ولدمورت را از دستش بیرون بکشد ولی با وجود مرگ خواران متعددی که او محاصره کرده بودند چه کاری از دستش ساخته بود؟ آن‌ها سی نفر بودند و هری یک نفر. هیچ یک از جادوهایی که بلد بود نمی‌توانستند به کمکش بیایند... هری در وضعیتی قرار گرفته بود که مودی همواره او را از آن برحذر می‌داشت. او در معرض طلسم "آواداکداورا" بود که هیچ ضد طلسمی نداشت. ولدمورت راست می‌گفت این بار دیگر مادرش آن جا نبود که به جای او بمیرد. خودش بود و خودش. بی‌هیچ پشت و پناهی. ولدمورت گفت: - اول باید به هم تعظیم کنیم هری... ولدمورت کمی خم شد اما صورت مار مانندش رو به هری بود. او ادامه داد: - زود باش دیگه... باید از خودت ظرافت نشون بدی هری... دامبلدور دوست داره تو مودبانه رفتار کنی... به مرگ تعظیم کن هری. مرگ خواران قهقهه سردادند و لبخندی لب‌های باریک و ناپیدای ولدمورت را از هم گشود. هری تعظیم کرد. هری حاضر نبود پیش از کشته شدن بازیچه ولدمورت شود. نمی‌گذاشت ولدمورت با این کار سرمست و خوشحال شود. ولدمورت چوبدستی‌اش را بالا گرفت و گفت: - تعظیم کن. ستون فقرات هری شروع به خم شدن کرد. گویی دستی نامریی او را وادار به تعظیم کرده بود. صدای خنده مرگ‌خوارها بلند شد. ولدمورت گفت: - حالا بهتر شد. سپس چوبدستی‌اش را پایین آورد. با پایین آمدن چوبدستی فشاری که باعث شده بود پشت هری خم شود از میان رفت ولدمورت گفت: - حالا مثل یه مرد به من نگاه کن... سرتو بالا بگیر و سینه‌ات را جلو بده. درست همون طور که پدرت کرد... حالا با هم دوئل می‌کنیم. ولدمورت چوب دستی‌اش را بالا آورد و پیش از آن که هری بتواند از خود دفاع کند طلسم شکنجه گر را به سویش فرستاد. درد شدیدی در وجودش پیچید. دیگر نمی‌دانست کجاست. گویی خنجرهای آبدیده استخوانش را از هم می‌دریدند. سرش را از درد می‌ترکید. هرگز در تمام عمرش با چنان صدای بلندی جیغ نکشیده بود. درد آرام گرفت. هری غلتی زد و از جا برخاست. تمام بدنش بی‌اختیار می‌لرزید درست مثل وقتی که دم دار دستش را قطع کرده بود. هری تلو تلو خوران به سمت مرگ‌خوارها رفت اما آن‌ها بلافاصله او را به طرف ولدمورت هل دادند. ولدمورت که پره‌های بینی‌اش از شدت هیجان باز شده بود گفت: - یه وقفة کوچیک... یه خورده صبر کنیم... دردت گرفت نه؟ دیگه که دلت نمی‌خواد تکرار بشه... نه؟ هری جواب نداد... آن چشم‌های قرمز وحشتناک به او می‌گفتند که او نیز مثل سدریک خواهد مرد. قرار بود بمیرد و هیچ کاری هم از دستش ساخته نبود. با این حال نمی‌خواست بازیچة دست ولدمورت شود. حاضر نبود از او اطاعت یا به او التماس کند. ولدمورت پرسید: - پرسیدم می‌خوای این کارو تکرار کنم یا نه... جواب بده (با تحکم این سخن را گفت) هری برای سومین بار در تمام عمرش احساس کرد ذهنش کاملاً خالی شده است گویی هیچ فکر و خیالی نداشت... آه چقدر خوب بود که احتیاج به فکر کردن نداشت. به نظرش می‌رسید روی ابرها پرواز می‌کند. جواب بده! بگو نه! بگو نه! بگو نه! صدای قوی تری در ذهنش گفت: - نه جواب نمی‌دم... - بگو نه! بگو! این کارو نمی‌کنم... چیزی نمی‌گم... - بگو نه! - نمی‌گم! این کلمه با صدای بلند از دهان هری بیرون آمد و صدایش در گورستان پیچید. هری بلافاصله از آن عالم رویایی بیرون آمد. انگار آب سردی رویش ریخته بود. یک بار دیگر درد پایی را که طلسم شکنجه گر در بدنش بود حس کرد. یادش آمد که کجا آمده و با چه کسی روبرو شده است. مرگ خواران دیگر نمی‌خندیدند. ولدمورت به آرامی گفت: - نمی‌گی... نمی‌گی " نه" هری؟ اطاعت کردن یکی از خصوصیت‌های اخلاقی مثبته و من خیال دارم قبل از کشتن تو این خصوصیت رو به تو یاد بدم... شاید یه ذره درد دیگه... ولدمورت چوبدستی‌اش را بالا گرفت. اما این بار هری آماده بود. او بلافاصله خود را روی زمین انداخت و غلتی زد و در پشت سنگ قبر پدر ولدمورت پناه گرفت. او این سرعت عمل را مدیون بازی کوییدیچ بود. طلسم ولدمورت به سنگ قبر خورد و هری صدای ترک خوردن آن را شنید. مرگ خواران دوباره شروع به خندیدن کردند. ولدمورت که هر لحظه به هری نزدیک‌تر می‌شد با صدای بی‌روحش گفت: - ما که قایم موشک بازی نمی‌کنیم هری... تو نمی‌تونی خودتو از من قایم کنی... به این زودی از دوئل کردن خسته شدی؟ نکنه دلت می‌خواد همین جا کارو تموم کنم؟ بیا هری... بیا بیرون... بیا دوئل کنیم... همه چی اون قدر سریع اتفاق می‌افته که هیچ دردی احساس نمی‌کنی... البته زیاد مطمئن نیستم چون تا حالا نمردم... هری پشت سنگ قبر قوز کرده و می‌دانست زندگی رو به پایان است. هیچ امیدی نداشت. هیچ کس نبود به کمکش بیاد... وقتی صدای ولدمورت را شنید که به او نزدیک‌تر می‌شد فقط به یک چیز فکر می‌کرد دیگر ترس یا احتیاط معنایی نداشت. نباید پشت آن سنگ می‌ماند و مثل کودکی که قایم موشک بازی می‌کرد می‌مرد. نباید در حالی که مقابل ولدمورت به زانو افتاده بود می‌مرد. او باید چون پدرش ایستاده و با سینة سپر کرده می‌مرد. باید تا آخرین لحظه از خود دفاع می‌کرد حتی اگر هیچ نتیجه ای نداشت. پیش از آن که ولدمورت صورت مارمانندش را جلو بیاورد و او را ببیند، هری از جا برخاست. چوبدستی‌اش را در دستش فشرد آن را مقابل خود گرفت. سپس از پشت سنگ قبر بیرون پرید و فریاد زد: اکسپلیارموس... آواداکداورا! نور سبز رنگی از چوبدستی بیرون آمد و به نور قرمز رنگی که از چوبدستی هری خارج شده بود برخورد کرد. ناگهان چوبدستی هری شروع به لرزیدن کرد انگار به جریان برق وصل شده باشد. با دستش محکم چوبدستی را نگه داشته بود. اگر هم می‌خواست نمی‌توانست آن را رها کند. در آن لحظه پرتو نورانی کم رنگی که نه قرمز بود نه سبز دو چوبدستی را به هم وصل کرده بود. پرتو نورانی طلایی پر رنگ بود. هری با حیرت پرتو نورانی را دنبال کرد و با کمال تعجب متوجه شد که انگشتان دراز و سفید ولدمورت نیز محکم به چوبدستی‌اش فشرده می‌شوند. چوبدستی او نیز می‌لرزید و به شدت تکان می‌خورد. آن گاه هری در اوج تعجب و حیرت احساس کرد پاهایش از زمین جدا می‌شوند. او و ولدمورت هر دو به هوا می‌رفتند و چوبدستی‌هایشان هنوز از طریق آن پرتو طلایی به هم متصل بود. آن‌ها از محوطه ای که سنگ قبر پدر ولدمورت در آن قرار داشت دور شدند و روی زمینی که هیچ قبری روی آن به چشم نمی‌خورد فرود آمدند. مرگ خواران فریاد می‌زدند و از ولدمورت تقاضا می‌کردند به آن‌ها بگوید چه باید بکنند. مرگ خواران دوباره به آن دو نزدیک می‌شدند تا بار دیگر گردشان حلقه بزنند. بعضی از آن‌ها چوبدستی شان را در آورده بودند. مار غول پیکر نیز پا به پایشان پیچ و تاب می‌خورد. و پیش می‌آمد. پرتو طلایی رنگی که هری و ولدمورت را به هم پیوند داده بود به چندین رشته نورانی بدل شد. در حالی که چوبدستی‌ها هم چنان به هم متصل بودند هزاران پرتو نورانی چون کمان مرتفعی هری و ولدمورت را احاطه کردند. پرتوهای نورانی یک دیگر را قطع کرده و در نهایت به شکل گنبد طلایی شکلی درآمدند و هری و ولدمورت را در برگرفتند. مرگ خواران در بیرون این قفس نوری چون یک دسته شغال ایستاده بودند و فریادهای عجیب و غریبی از خود در می‌آوردند. ولدمورت با صدای جیغ مانندی به آن‌ها گفت: - تا وقتی بهتون دستور ندادم هیچ کاری نکنین! هری چشم‌های قرمز ولدمورت را دید که از تعجب نزدیک بود از حدقه درآید. کاملاًٌ معلوم بود نمی‌داند چه اتفاقی روی خواهد داد. او تلاش می‌کرد ارتباط میان دو چوبدستی را قطع کند. هری چوبدستی‌اش را محکم‌تر گرفت. او در آن لحظه با هر دو دستش چوبدستی را نگه داشته بود تا ارتباط میان دو چوبدستی هم چنان برقرار بماند. ناگهان صدای اسرار آمیزی فضا را پر کرد. این صدا از تک تک شبکه‌های نوری به گوش می‌رسید. صدا در گوش هری آشنا بود. با این که فقط یک بار دیگر در تمام عمرش آن صدا را شنیده بود. آواز ققنوس بود. این آواز برای هری نغمه امید بود. در تمام عمرش هیچ صدایی مثل آن به نظرش مطبوع و دلپذیر نیامده بود. احساس می‌کرد این صدا از درونش به گوش می‌رسد نه از بیرون... این همان صدایی بود که او را با دامبلدور پیوند می‌داد چون دوستی در گوشش نجوا می‌کرد: - ارتباطو قطع نکن... هری به آن صدا جواب داد: می دونم... می‌دونم نباید این پیوندو قطع کنم. اما همین که این فکرش به ذهنش خطور کرد گویی نگه داشتن آن پیوند دشوارتر شد. شدت لرزش چوبدستی اکنون به مراتب بیشتر شده بود. آن گاه پرتوی که او و ولدمورت را به هم پیوند می‌داد نیز تغییر کرد. درست مثل این بود که پرتو طلایی رنگ ریسمانی است که مهره‌های نورانی بی‌شماری را در میان دو چوبدستی نگه داشته است. هری لرزش شدید و ناگهانی چوبدستی‌اش را حس کرد و متوجه شد که مهره‌ها آرام آرام به سویش سرازیر شده اند. در آن لحظه مهره‌ها از ولدمورت به سوی هری می‌آمدند و هری لرزش توام با خشونت چوبدستی‌اش را حس می‌کرد. وقتی نزدیک‌ترین مهرة نورانی به نوک چوبدستی هری نزدیک‌تر شد چوبدستی چنان داغ شد که هری می‌ترسید در دستش آتش بگیرد. در حالی که مهرة نورانی نزدیک‌تر می‌شد چوبدستی هری با شدت بیشتری تکان میخورد. هری مطمئن بود که چوبدستی‌اش در اثر برخورد با مهره دوام نمی‌آورد. احساس می‌کرد هر لحظه ممکن است چوبدستی در دستش تکه تکه شود. هری تمام فکرش را متمرکز کرد تا مهره نورانی را به سوی ولدمورت برگرداند. نغمه ققنوس در گوشش پیچیده بود و او با چشمان خشمگین به مهره‌های نورانی خیره خیره نگاه می‌کرد. حرکت مهره‌های نورانی آرام آرام و به تدریج متوقف شدند و با حرکتی بسیار کند تغییر جهت دادند. در آن لحظه چوبدستی ولدمورت شروع به لرزیدن کرد. طولی نکشید که لرزش آن شدت گرفت آثار ترس و نگرانی در چهرة ولدمورت نمایان شد. یکی از مهره‌های نورانی در چند سانتی متری چوب دستی ولدمورت در نوسان بود هری نمی‌دانست چرا این کار را می‌کند. نمی‌دانست سرانجام چه خواهد شد. چنان بر راندن مهره‌های نورانی به سوی چوبدستی ولدمورت تمرکز کرده بود که در تمام عمرش سابقه نداشت. مهره آرام آرام در امتداد پرتو درخشان عقب می‌رفت. لحظه ای در نوسان ماند و سرانجام به نوک چوبدستی ولدمورت متصل شد. بلافاصله صدای ناله و فریاد دردناکی در فضا طنین افکن شد. سپس در مقابل چشم‌های قرمز و وحشت زده ولدمورت دستی از جنس دود غلیظ متراکم از نوک چوبدستی بیرون آمد و ناپدید شد. شبح همان دستی که ولدمورت برای دم دار درست کرده بود. دوباره صدای فریادهای پر درد به گوش رسید. آن گاه پیکره بزرگتری از نوک چوبدستی ولدمورت خارج شد. این بار دود متراکم چنان غلیظ بود که به نظر می‌رسید جامد است. ابتدا چیزی شبیه یک سر بود. سپس شانه‌ها و دست‌هایش نیز خارج شد. لحظاتی بعد نیم تنه سدریک کاملاً از چوبدستی خارج شد. اگر قرار بود هری از ترس و وحشت چوب دستی‌اش را رها کند. آن موقع این کار را می‌کرد. اما به طور غریزی فکر می‌کرد باید چوبدستی‌اش را محکم نگه دارد تا آن پرتو نورانی از میان نرود. حتی اگر شبح خاکستری سدریک دیگوری به طور کامل از چوبدستی ولدمورت خارج می‌شد (آیا واقعاً شبح او بود؟ پس چرا جامد به نظر می‌رسید؟) نباید چوبدستی‌اش را رها می‌کرد. شبح سدریک چنان خود را جمع کرده بود که گویی از تونل تاریکی بیرون می‌آمد. سرانجام سایه خاکستری سدریک از جا برخاست. نگاهی به پرتو نورانی کرد و گفت: - هری محکم نگهش دار... صدایش چنان طنینی داشت که گویی از مسافتی دور به گوش می‌رسید. هری به ولدمورت نگاه کرد. هنوز اثر ترس و وحشت در چشمان قرمز و گشادش دیده می‌شد. او نیز مانند هری انتظار چنین پیشامدی را نداشت. هری صدای فریادهای مبهم و وحشت زده مرگ خواران را می‌شنید که پشت دیوارة گنبد طلایی هراسان از این طرف به آن طرف می‌رفتند. بار دیگر صدای جیغ و شیون گوشخراشی از چوبدستی به گوش رسید. سپس چیز دیگری از آن بیرون آمد. سایه متراکم سر دیگری از نوک چوبدستی خارج شد و بلافاصله دست‌ها و نیم تنه‌اش بیرون آمد. پیرمردی که هری در خواب دیده بود درست مانند سدریک می‌کوشید خود را از درون چوبدستی بیرون بکشد. شبح پیرمرد یا هرچه که بود در کنار سدریک روی زمین افتاد و با دقت به هری و ولدمورت نگاه کرد. او با تعجب نگاهی به شبکه نورانی و چوبدستی‌های متصل به هم کرد و به عصایش تکیه داد. پیرمرد به ولدمورت نگاه کرد و گفت: - پس واقعاً جادوگر بود؟ همین مرد بود که منو کشت. پسر جان باهاش بجنگ. در همین لحظه سر دیگری در حال خارج شدن از چوبدستی ولدمورت بود این سر متعلق به یک زن بود و شبیه سر مجسمه ای بود که از دود ساخته شده باشد. هری که با دو دستش چوب دستی لرزان را در دست نگه داشته بود تلاش می‌کرد آن را ثابت و بی‌حرکت نگه دارد به زن خیره مانده بود. او نیز پس از خروج از چوبدستی به زمین افتاد و از جا برخاست. سایه برتا جورکینز با مشاهدة نیرویی که در مقابلش جریان داشت متعجب مانده بود. او نیز شروع به صحبت کرد و صدایش مثل صدای سدریک طنین افکند، گویی از فاصله دوری به گوش می‌رسید فریاد زد: - فعلاً چوبدستی رو ول نکن! نگذار ولدمورت بهت مسلط بشه هری! چوبدستی رو رها نکن. او همراه با دو سایه دیگر شروع به قدم زدن در شبکه طلایی رنگ کردند. آن‌ها داخل شبکه را دور می‌زدند و مرگ خواران از شبکة نورانی دور می‌شدند. وقتی قربانی‌های ولدمورت دور آن‌ها چرخیدند با صدای آرامی به هری دلگرمی می‌دادند... در عین حال چیزهایی به ولدمورت می‌گفتند که هری آن‌ها نمی‌شنید. اکنون سر دیگری در حال خروج از چوبدستی ولدمورت بود هری همین که او را دید فهمید چه کسی در حال بیرون آمدن است. او منتظر چنین لحظه ای بود. مردی که از چوبدستی بیرون می‌آمد کسی بود که هری اوقات زیادی را صرف فکر کردن به او کرده بود. سایه مرد قد بلندی با موهای نامرتب مثل سایه برتاجورکینز به زمین افتاد. از جایش برخاست و به هری نگاه کرد و هری که در آن لحظه دستش به شدت می‌لرزید به چهرة تار و شبح مانند پدرش خیره شد پدرش آهسته گفت: - چوبدستی رو محکم نگه دار... مامانت الان میاد... می‌خواد تو رو ببینه... هیچ نگران نباش. مادرش نیز آمد... ابتدا سرش و بعد تمام بدنش از چوبدستی خارج شد. زن جوانی بود که موهای بلندی داشت. سایه دود مانند لی لی پاتر از چوبدستی بیرون آمد و به زمین افتاد. او نیز مانند شوهرش برخاست. به هری نزدیک شد و از نزدیک به او نگاه کرد. او نیز با صدایی که مثل دیگران پرطنین بود و دور به نظر می‌رسید با هری شروع به صحبت کرد. گویی نمی‌خواست ولدمورت صدایش را بشنود. در آن لحظه که قربانیان ولدمورت دورش می‌چرخیدند چهره او لبریز از وحشت و هراس بود. لی لی پاتر با صدای نجواگونه ای گفت: - وقتی ارتباطتون قطع بشه ما اونو معطل می‌کنیم... ولی این کار چند لحظه بیشتر طول نمی‌کشه... اما تو به اندازه کافی فرصت داری... باید به طرف رمزگشا بری... او تو رو به هاگوارتز بر می‌گردونه متوجه شدی هری؟ هری گفت: بله... هری با تمام نیرویش چوبدستی را که دیوانه وار تکان می‌خورد و در زیر انگشتانش می‌لغزید در دستانش نگه داشته بود. سایه سدریک آهسته به هری گفت: - هری جسد منو با خودت می‌بری؟ می‌خوام جسد منو به پدر و مادرم تحویل بدی؟ هری که از شدت تلاش برای نگه داشتن چوبدستی چهره‌اش در هم رفته بود گفت: - آره... می‌برم... او صدای پدرش را شنید که می‌گفت: - پس همین حالا این کارو بکن... برای دویدن آماده باش... همین حالا. هری نعره زد: - حالا! هری دیگر قدرت پا به نگه داشتن چوب دستی را نداشت ناگهان چوب دستی را با نیروی خارق العاده بالا کشید. پرتو نورانی در هم شکست. قفس نورانی از بین رفت و نغمة ققنوس خاموش شد. اما پیکر سایه مانند قربانیان ولدمورت بلافاصله ناپدید نشد. آن‌ها حلقه محاصره شان را تنگ‌تر کردند تا هری را از او مخفی نگه دارند. هری با سرعتی سرسام آور شروع به دویدن کرد. او دو مرگ‌خوار را از سر راهش کنار زد و به راهش ادامه داد. در مسیری زیگزاگ مانند از لا به لای سنگ قبرها رد شد. زیرا هر لحظه انتظار داشت طلسمی به بدنش برخورد کند. صدای فریاد مرگ خواران را که در تعقیبش بودند و هم چنین صدای برخورد طلسم‌هایشان را به سنگ قبرها می‌شنید. هری در میان سنگ قبر‌ها پیش می‌رفت و جا خالی می‌داد. او یک راست به سمت جسد سدریک می‌رفت. دیگر درد پایش را احساس نمی‌کرد. او تمام حواسش را روی کاری که باید انجام می‌داد متمرکز کرده بود. صدای جیغ مانند ولدمورت به گوشش رسید که گفت: - بی‌هوشش کنین! هری در ده قدمی جسد سدریک در پشت سنگ قبری پناه گرفت تا از پرتوهای قرمزی که به سویش شلیک می‌شد، در امان بماند. طلسمی به سنگ قبر خورد و گوشة آن را خرد کرد. هری چوبدستی‌اش را محکم در دست گرفت و به سرعت از پشت سنگ قبر بیرون آمد و شروع به دویدن کرد. همان طور که می‌دوید چوبدستی‌اش را به سمت مرگ خوارانی که در تعقیبش بودند نشانه گرفت و فریاد کشید: - بکاه! صدای نعره ای که از پشت به گوش می‌رسید نشان می‌داد که طلسمش حداقل یکی از مرگ خوران را از پای درآورده است. اما فرصتی نداشت که برگردد و نتیجة کارش را ببیند. او از روی جام پرید و صدای انفجارهای دیگری را از پشت سرش شنید. هری خود را روی زمین انداخت و پرتوهای نورانی از بالای سرش عبور کردند. هری دستش را دراز کرد که دست سدریک را بگیرد. صدای فریاد ولدمورت به گوشش رسید که گفت: - شما برین کنار... خودم می‌کشمش! خودم باید اونو بکشم... هری مچ دست سدریک را محکم گرفته بود. اما ولدمورت به او نزدیک می‌شد. فقط یک سنگ قبر بین آن‌ها فاصله بود. جسد سدریک سنگین بود و هری نمی‌توانست او را نزدیک جام ببرد. جام نیز دور از دسترس بود. هری چوبدستی‌اش را به سمت جام گرفت و نعره زد: برس ای جام! جام در هوا به پرواز در آمد و یک سر به دست هری رسید. هری دسته آن را گرفت. بلافاصله قلاب نامریی دور کمرش حلقه زد. در آخرین لحظه صدای فریادهای خشم ولدمورت را شنید. رمز گشا حرکت کرده بود و او را در میان گردبادی از رنگ‌های در هم ریخته پیش می‌برد. جسد سدریک نیز همراه هری بود. آن‌ها در راه بازگشت بودند. ‏ فصل 35: معجون صداقت هری روی زمین افتاد و صورتش روی چمن‌های مرطوب ساییده شد. بوی چمن مشامش را پر کرد. در تمام مدتی که رمزگشا او را منتقل می‌کرد چشم‌هایش را بسته بود و پس از افتادن روی زمین نیز چشم‌هایش را باز نکرد... او از جایش تکان نخورد... دیگر رمقی برایش نمانده بود گویی حتی توان نفس کشیدن را نداشت. سرش چنان گیج می‌رفت که حس می‌کرد زمین زیر پایش چون کشتی در تلاطم است و برای آن که بتواند خود را نگه دارد چیزهایی را که در دست داشت محکم‌تر گرفت... در یک دستش دسته سرد و صیقلی جام بود و با دست دیگرش بدن سدریک را گرفته بود. حس می‌کرد اگر آن دو را رها کند ممکن است درون تاریکی سقوط کند. همان طور که صورتش روی چمن‌های مرطوب قرار داشت آهسته آهسته نفس می‌کشید و منتظر بود. از شدت خستگی و ترس قادر به هیچ حرکتی نبود. هم چنان منتظر بود کسی کاری بکند... منتظر بود چیزی اتفاق بیفتد. در تمامی این لحظات جای زخمش می‌سوخت و تیر می‌کشید. صدای همهمه گیجش کرده و گوش‌هایش را به درد آورده بود. از هر طرف صدایی به گوشش می‌رسید... صدای فریاد... صدای گام‌هایی که به این سو و آن سو می‌دویدند در حالی که روی چمن‌ها افتاده بود اخم‌هایش از آن همه صدای آزاردهنده در هم رفت. شاید این تنها یک کابوس شبانه گذرا بود. حس کرد دست‌های کسی دو طرف بدنش را گرفت و او را برگرداند: - هری! هری! هری چشمهایش را باز کرد. چشمانش به آسمان پرستاره خیره ماند. آلبوس دامبلدور کنارش زانو زده بود. جمعیت زیادی دور و برش حلقه زده بودند که لحظه به لحظه حلقه را تنگ‌تر می‌کردند و به آن‌ها نزدیک‌تر می‌شدند. هری لرزش زمین را زیر قدم‌های آن‌ها احساس می‌کرد. او به خارج از هزارتو بازگشته بود. او جایگاه تماشاگران و جنب و جوش آن‌ها را از دور تشخیص داد و بار دیگر نگاهش به آسمان پرستاره افتاد. هری جام را رها کرد اما سدریک را محکم در آغوش فشرد. دست دیگرش را برد و مچ دست دامبلدور را گرفت. چهرة دامبلدور را گاه واضح و روشن و گاه تیره و تار می‌دید. هری زیر لب گفت: - اون برگشته... ولدمورت برگشته. - چه اتفاقی افتاده؟ چی شده؟ چهرة وارونة کورنلیوس فاج مقابل هری نمایان شد. رنگ به چهره نداشت و وحشت زده به نظر می‌رسید. او به آرامی گفت: - خدای من... این دیگوریه! دامبلدور اون مرده... دیگوری مرده! کسانی که نزدیکشان ایستاده بودند نفس‌ها را در سینه حبس کردند و گفته‌های فاج را برای کسانی که دورتر ایستاده بودند تکرار کردند. صدای فریاد آن‌ها سکوت شب را شکست. - اون مرده! - اون مرده! سدریک دیگوری مرده! هری احساس کرد کسی می‌خواهد دستش را کنار بزند و بدن بی‌جان سدریک را از آغوشش در آورد. او صدای فاج را شنید که می‌گفت: - هری... ولش کن. طولی نکشید که چهرة دامبلدور که هنوز تار و مبهم بود جلوتر آمد و گفت: - هری تو نمی‌تونی کمکش کنی. دیگه تموم شده. ولش کن. هری که خود را موظف به توضیح دادن می‌دانست گفت: - اون از من خواست برش گردونم... از من خواست اونو پیش پدر و مادرش بیارم... - بله هری... ولی حالا ولش کن. دامبلدور خم شد. با قدرتی که از پیرمردی هم چون او بعید به نظر میرسید هری را از روی زمین بلند کرد تا روی زمین بایستد. هری که سرش سنگین شده بود چند لحظه تلو تلو خورد. پای پیچ خورده‌اش به سختی می‌توانست بدنش را تحمل کند؛جمعیتی که دورشان جمع شده بودند یک دیگر را هل می‌دادند تا به او نزدیک‌تر شوند. بچه‌هایی که جلوتر بودند به او چسبیده بودند و می‌پرسیدند: - چی شده؟ - چه‌طور شد؟ - دیگوری مرده؟ فاج با صدای بلند گفت: - باید برسونیمش به درمونگاه! این مجروحه... زخمی شده... دامبلدور پدر و مادر دیگوری جزو تماشاگران هستن؟ - من می‌برمش دامبلدور... من می‌برمش... - نه بهتره که... - دامبلدور... آموس دیگوری داره به اینجا میاد! نمی خوای قبل از این که خودش پسرشو به این حال ببینه بهش بگی چه اتفاقی افتاده؟ - هری تو همین جا بمون. دخترها جیغ می‌کشیدند و چون بیماران عصبی هق هق گریه می‌کردند. هری هنوز این صحنه‌ها را تار و کدر می‌دید. - چیزی نیست... پسرم... بیا با هم بریم درمانگاه. جای زخم پیشانی هری چنان تیر می‌کشید که هری گمان می‌کرد هر آن ممکن است استفراغ کند. چشم‌هایش درست نمی‌دید و زبانش سنگین شده بود. هری گفت: - دامبلدور گفت همین جا بمونم. - ولی تو باید استرحت کنی... بیا بریم. کسی که به مراتب نیرومندتر و درشت‌تر از هری بود او را کشان کشان از میان جمعیت رد می‌کرد. هری صدای نفس‌های وحشت زده و فریاد جمعیت را می‌شنید. مردی که او را با خود می‌برد به زحمت از میان جمعیت راه خود را باز می‌کرد و به سوی قلعه پیش می‌رفت. آن‌ها از سراشیبی چمن بالا رفتند. از کنار کشتی دورمشترانگ و دریاچه گذشتند. هری جز صدای نفس‌های مردمی که او را همراهی می‌کرد چیزی نمی‌شنید. سر انجام هنگام بالا رفتن از پله‌های سنگی قلعه مرد پرسید: - چه اتفاقی افتاده هری؟ - تق تق تق... او مودی چشم گنده بود. وقتی به سرسرای بزرگ رسیدند هری گفت: - جام، رمزگشا بود... من و سدریکو به قبرستون برد... ولدمورت اون جا بود. - لرد ولدمورت... تق تق تق... آن‌ها از پلکان مرمری بالا رفتند. - لرد سیاه اون جا بود؟ خوب بعدش چی شد؟ - سدریکو کشت... اونا سدریکو کشتن... آن‌ها در راهرو پیش می‌رفتند تق تق تق... - اون یه معجون درست کرد... بعد هم وارد بدنش شد... - لرد سیاه به بدنش برگشت... اون برگشته؟ - بعدش مرگ‌خوارها اومدن... من و او با هم دوئل کردیم. - تو با لرد سیاه دوئل کردی؟ - من فرار کردم... چوبدستی ام... چوبدستی ام کار مضحکی کرد... من پدر و مادرمو دیدم... اونا از چوبدستی ولدمورت خارج شدن. - بیا هری... بیا این جا بنشین... بیا اینو بخور. هری صدای چرخیدن کلید را داخل قفلی شنید و لبه فنجانی به زور در دستش قرار گرفت: - بخور... بخور حالتو جا میاره... من باید دقیقاً بفهمم که چه اتفاقی افتاده... مودی کمک کرد تا هری از آن مایع سر بکشد... گلوی هری به سوزش افتاد سرفه ای کرد... به تدریج حس کرد دفتر مودی در مقابل چشمانش روشن‌تر شده است. او حتی خود مودی را واضح‌تر می‌دید گرچه دفتر تاریک بود. هنوز از دور صدای داد و فریاد جمعیتی که در زمین کوییدیچ بودند به گوش می‌رسید. مودی پرسید: - لرد سیاه از بدن تو چی گرفت؟ هری دستش را بالا آورد. خنجر باریک قسمتی از آستین ردایش را پاره کرده بود. هری گفت: - چند قطره از خونمو گرفت. مودی نفس بلندی کشید و گفت: - پس مرگ‌خوارها برگشتن؟ - آره خیلی‌هاشون برگشتن. مودی به آرامی پرسید: - رفتارش با اون چه‌طور بود؟ اونا رو بخشید؟ هری ناگهان چیزی را به یاد آورد. کاش به دامبلدور گفته بود... کاش همین که او را دید، گفته بود. - یه مرگ‌خوار توی هاگوارتزه... اون این جاست. همون اسم منو توی جام آتش انداخته... اون کاری کرده که من توی همه مراحل موفق بشم. هری سعی کرد از جا برخیزد. اما مودی مانعش شد و آهسته گفت: - من می‌دونم اون مرگ‌خوار کیه... هری با وحشت گفت: - کارکاروفه... الان کجاست. شما تونستین بگیرین وزندانی‌اش کنین؟ مودی با حالت عجیبی خندید و گفت: - کارکاروف؟ کارکاروف امشب فرار کرد... وقتی دید علامت شوم روی دستش پررنگ شده فرار کرد. اون به خیلی از طرفدارای لرد سیاه خیانت کرده بود و برای همین نمی‌خواست با اونا روبه رو بشه. ولی نمی‌تونه زیاد دور بشه... لرد سیاه می‌دونه چه‌طور دشمناشو پیدا کنه. - کارکاروف فرار کرده؟ اون رفته؟ پس یعنی اون اسم منو توی جام ننداخته بود؟ مودی زیر لب گفت: - نه... نه... اون اسمتو ننداخته بود.. این من بودم که اسمتو توی جام انداخت. هری آن چه که را می‌شنید باور نمی‌کرد: - نه... نه... شما این کارو نکردین... ممکن نیست. - چشم سحر آمیز مودی در حدقه چرخید به طرف در برگشت... هری فهمید مودی می‌خواهد مطمئن شود که کسی پشت در نیست... مودی بلافاصله چوب دستی‌اش را در آورد و هری را نشانه گرفت و گفت: - باور کن که من این کارو کردم... گفتی مرگ‌خوارها رو بخشید... اون مرگ‌خوارهایی رو که آزاد بودن بخشید؟ اونایی که از رفتن به آزکابان معاف شده بودن بخشید؟ هری پرسید: - چی؟ هری به چوبدستی مودی خیره شده بود. این قطعاً نوعی شوخی بود. غیر از شوخی چه می‌توانست باشد؟ مودی به آرامی گفت: - پرسیدم اون همة اون آشغال‌هایی رو که حتی دنبالش نگشتن بخشید؟ همة اون خائن‌هایی که حتی حاضر نشدن به خاطر اون به آزکابان برن... اون کثافت‌هایی رو که از ترسشون توی جام جهانی با نقاب این طرف و اون طرف می‌رفتن؟ همون‌هایی که تا من علامت شومو به آسمون فرستادم همه‌شون فرار کردن. - شما اون علامتو شلیک کردین؟ چی می‌گین؟ - بهت گفته بودم هری... قبلاً بهت گفته بودم که از تنها چیزی که نفرت دارم مرگ خواریه که آزادانه برای خودش می‌گرده... اونم درست زمانی که اربابم بیشتر از همیشه به کمک‌شون احتیاج داشت دلم می‌خواست که اون شکنجه‌شون بده... عذابشون بده... هری بگو... بگو که آزارشون داد... ناگهان لبخند جنون آمیزی روی لب‌های مودی ظاهر شد و گفت: - بگو که به همه گفت تنها یک نفر بهش وفادار مونده... من حاضر بودم خودمو به خاطر تنها چیزی که اون می‌خواست به آب و آتیش بزنم و به خطر بندازم. تنها چیزی که اون می‌خواست تو بودی. - نه امکان نداره تو باشی. - کی بود که اسم تو رو با اسم یه مدرسه دیگه وارد جام آتیش کرد؟ من بودم... کی بود که هر کس رو که ممکن بود بهت صدمه بزنه یا مانع برنده شدنت بشه از سر راهت کنار زد؟ من بودم! کی هاگریدو وادار کرد اژدها رو بهت نشون بده؟ من! کی تنها راهی رو که می‌تونستی بر اژدها غلبه کنی بهت یاد داد؟ من! چشم سحر آمیز مودی دیگر به در پشت سرش نگاه نمی‌کرد ودر عوض به هری خیره شده بود. دهان کج و کوله‌اش بیش از همیشه باز شد و ادامه داد: - اصلاً کار آسونی نبود هری... راهنمایی تو در طول مدت مسابقه، اونم بدون جلب توجه دیگران کار آسونی نبود. مجبور شدم از همه حقه‌هایی که بلد بودم استفاده کنم تا هیچ کس متوجه نشه که من کمکت کردم که برنده بشی... اگه همة مراحل راحت و بی‌دردسر پشت سر می‌گذاشتی ممکن بود دامبلدور مشکوک بشه... فقط کافی بود وارد اون هزار تو بشی... اگه می‌تونستی قبل از بقیه وارد اون هزار تو بشی عالی بود. اون جا خیلی راحت می‌تونستم از شر بقیه قهرمآن‌ها خلاص بشم و راه تو رو هموار کنم. البته یه وقت‌هایی هم مجبور بودم خراب کاری‌های تو رو هم جبران کنم... تو مرحله دوم دیگه فکر می‌کردم همه چی تموم شد... من تمام مدت مراقبت بودم می‌دونستم که نتونستی معمای تخم طلایی رو حل کنی... به خاطر همین مجبور شدم راهنماییت کنم. هری با صدای گرفته گفت: - تو راهنمایی نکردی... سدریک کمکم کرد. - کی به سدریک گفت که تخم طلایی رو زیر آب باز کنه؟ من مطمئن بودم که اون جواب معما رو به گوش تو می‌رسونه پاتر... آدم‌های درستکارو راحت می‌شه کنترل کرد. من می‌دونستم چون تو قضیه اژدها رو بهش گفتی اونم در صدده لطف تو رو جبران کنه. دیدی که همین کارو کرد. اما حتی بعد از راهنمایی سدریک بازم چیزی نمونده بود شکست بخوری... من تمام مدت تو رو زیر نظر داشتم... چه قدر وقتتو توی کتابخانه تلف کردی. چه‌طور نفهمیدی که تمام مدت کتابی که لازم داشتی توی خواگاهتونه؟ من این کتابو از قبل به خوابگاهتون فرستاده بودم یادته؟ همون کتابی که به لانگ باتم دادم... کتاب "گیاهان جادویی آبزی مدیترانه ای و خواص آن ها". توی اون همة خواص آبشش‌های علفی رو نوشته بود. فکر می‌کردم ممکنه از همه دوروبری هات در خواست کمک کنی... اگه از لانگ باتم پرسیده بودی حتماً بهت می‌گفت. ولی تو ازش نپرسیدی... نزدیک بود با اون غرورت همة نقشه مونو نقش بر آب کنی... می‌دونی من چی‌کار کردم؟ اون اطلاعاتی رو که لازم داشتی در اختیار یه مشنگ دیگه گذاشتم... توی جشن رقص برگ بهم گفته بودی یه جن خونگی بهت هدیه کریسمس داده... من اون جن خانگی رو به اتاق اساتید احضار کردم تا بدم چند تا ردای کثیفو ببره. بعد با صدای بلند با پرفسور مک گونگال راجع به گروگان‌هایی که قراره زیر آب برن حرف زدم... بهش گفتم ممکنه پاتر از آبشش علفی استفاده کنه... اون وقت دوست کوچولوت یک راست رفت به دفتر اسنیپ. آبشش علفی رو برداشت و با عجله اومد سر وقتت... مودی هنوز با چوبدستی‌اش قلب هری را نشانه گرفته بود. در ضد آینه ای که روی دیوار پشت سرش نصب شده بود سایه‌های نامشخصی تکان می‌خوردند. مودی گفت: - تو خیلی توی دریاچه موندی پاتر... فکر کردم غرق شدی... خوشبختانه دامبلدور حماقت تو رو به نوعی دوستی و از خود گذشتگی تعبیر کرد و امتیاز کامل رو بهت داد... اون وقت یه نفس راحتی کشیدم... تو امشب در هزارتو خیلی راحت تونستی راهتو پیدا کنی... قرار نبود به این راحتی به جام برسی... می‌دونی چرا موانع زیادی توی راهت ندیدی؟ چون من بیرون از هزار تو پاسداری می‌دادم و می‌تونستم همة موانعی رو که سر راهت قرار داشت ببینم... من خیلی از موانعو از سر راهت دور کردم... وقتی فلور دلاکور داشت از مقابلت رد می‌شد بی‌هوشش کردم... من طلسم تحکم رو روی کروم اجرا کردم تا کلک دیگوری رو بکنه و هیچ کس نتونه مانع رسیدن تو به جام بشه. هری به مودی خیره مانده بود. باور نمی‌کرد درست نزدیک دامبلدور کارآگاه مشهور... کسی که مرگ خواران بسیاری را دستگیر کرده بود. اصلاً ممکن نبود. به تدریج سایه‌های نامشخص درون ضدآینه روشن‌تر و واضح‌تر می‌شد هری توانست سایه سه نفر را در بین آن‌ها تشخیص دهد که نزدیک و نزدیک‌تر می‌شدند اما مودی آن‌ها را نمی‌دید. او با چشم سحر آمیزش به هری خیره شده و گفت: - لرد سیاه خیلی مایل بود تو رو بکشه... اما نکشت... فکرشو بکن وقتی بفهمه من این کارو کردم چقدر خوشحال می‌شه... من تو را به اون دادم... اون برای تجدید حیاتش بیشتر از هر چیزی به تو احتیاج داشت... الان هم به خاطر اون تو رو می‌کشم... این جوری مقام من از همه مرگ‌خوارها بالاتر می‌ره... من عزیزترین و نزدیک‌ترین حامی و طرفدارش می‌شم... نزدیکتر از یک پسر به پدر... چشم عادی مودی از حدقه بیرون زده و چشم سحرآمیزش به هری خیره مانده بود او نه می‌توانست از در بیرون برود و نه این که چوبدستی‌اش را بیرون بکشد... مودی که با قیافه جنون آمیز و نگاهی موذیانه به هری خیره شده بود گفت: - من و لرد سیاه وجوه مشترکی بسیاری داریم... هر دو تامون پدرهای نفرت انگیزی داشتیم... واقعاً نفرت انگیز... هر دو تحقیر شدیم... هری ننگ یدک کشیدن اسم پدرهامون... هر دو تا لذت کشتن پدرهامونو چشیدیم... چه لذتی! با این کارمون تونستیم قانون سیاهو زنده نگه داریم! هری بی‌اختیار گفت: - تو دیوونه ای! دیوونه! مودی با صدای بلند گفت: - من دیوونه ام؟ حالا نشونت می‌دم... حالا معلوم می‌شه کی دیوونه است... لرد سیاه برگشته و من در کنار اون خواهم بود. به زودی همه چیز معلوم می‌شه... اون برگشته هری... تو هم نتونستی شکستش بدی... حالا من تو رو شکست می‌دم! مودی چوب دستی‌اش را بالا گرفت و دهانش را باز کرد... هری بلافاصله دستش را در ردایش فرو برد: - استوپفای! نور قرمز خیره کننده ای درخشید و دفتر مودی با انفجاری زیرو رو شد. مودی به عقب پرتاب شد و به زمین افتاد. هری که هنوز به محلی که قبلاً صورت مودی قرار داشت خیره مانده بود تصویر آلبوس دامبلدور، پرفسور مک گونگال و پرفسور اسنیپ را در ضدآینه دید که نگاهش می‌کردند. او سرش را برگرداند و هر سة آن‌ها را در آستانه در دید. دامبلدور که چوبدستی‌اش را بالا گرفته بود پیشاپیش همه قرار داشت. در آن لحظه هری فهمید که چرا مردم می‌گفتند دامبلدور تنها جادوگری است که ولدمورت از او وحشت دارد. وقتی به پیکر مودی چشم گنده که روی زمین افتاده بود نگاه می‌کرد نگاهی هراس انگیز و جدی داشت. هری قبلاً هرگز او را در چنین حالتی ندیده بود. دیگر از آن لبخند مهر آمیز خبری نبود. چشم‌های آبی روشنش در پشت عینک برق نمی‌زد. خطوط چهره‌اش از خشمی عمیق و پایان ناپذیر حکایت می‌کرد. صورتش چنان بود که گویی ارتعاشات قدرت عظیمش را به اطراف می‌پراکند... درست چون جسم داغی که حرارت و گرما را به اطرافش پخش می‌کرد. دامبلدور وارد اتاق شد و پایش را زیر بدن بی‌هوش مودی گذاشت با لگدی او را برگرداند تا صورتش معلوم شود. اسنیپ به دنبالش وارد شد و به ضد آیینه نگاه کرد. هنوز چهرة خودش که به اتاق خیره مانده بود در ضد آیینه مشخص بود. پرفسور مک گونگال یک راست سوی هری رفت. دهانش را طوری جمع کرده بود که گویی هر لحظه ممکن است بغضش بترکد... او آهسته به هری گفت: - بیا پاتر... بیا بریم درمونگاه. دامبلدور بلافاصله گفت: - نه... - دامبلدور باید ببرمش به درمونگاه... بسه... دیگه امشب هر چی کشیده بسشه. دامبلدور با حالتی خشک و رسمی گفت: - باید بمونه مینروا... باید همه چی رو بفهمه... آگاهی اولین قدم قبول حقایقه... بدون قبول حقایق هم بهبودی ممکن نیست... اون باید بفهمه کی باعث شده این همه رنج و عذاب بکشه... هری با ناباوری گفت: - چه‌طور ممکنه... چه‌طور ممکنه مودی باشه. دامبلدور به آرامی گفت: - این الستور مودی نیست... تو اونو نمی‌شناسی... امکان نداشت مودی بتونه شبی مثل امشب تو رو از جلوی چشم من دور کنه... همون لحظه ای که اون تو رو با خودش برد من جریانو فهمیدم و دنبالتون اومدم. دامبلدور روی بدن بی‌هوش مودی خم شد و دسته کلید و بطری جیبی‌اش را از جیب ردایش بیرون کشید. آن گاه برگشت و خطاب به پرفسور مک گونگال و اسنیپ گفت: - سوروس... لطفاً قوی‌ترین معجون صداقتو برام بیار... بعد سری به آشپرخونه بزن و یه جن خونگی رو که اسمش وینکیه با خودت بیارش این جا... لطفاً سراغ هاگرید هم برو... تو جالیز کدو حلوایی یه سگ سیاه بزرگ نشسته. سگ رو ببر دفتر من و بهش بگو من زود می‌رم سراغش... بعد خودت بیا این جا... اسنیپ و پرفسور مک گونگال چندان عکس العملی از خود نشان ندادند. حتی اگر دستورات دامبلدور در نظرشان عجیب جلوه می‌کرد ولی خیلی خوب توانسته بودند تعجبشان را پنهان کنند. بلافاصله هر دو از دفتر مودی خارج شدند. دامبلدور به سراغ صندوقی رفت که هفت سوراخ کلید روی آن به چشم می‌خورد. با کلیدی اولین قفل در را باز کرد. داخل صندوق مملو از کتاب‌های افسون و جادو بود. دامبلدور در صندوق را بست و دومین قفل را باز کرد. بار دیگر در صندوق را گشود. از کتاب‌های جادو اثری نبود. این بار تعدادی دشمن یاب، مقداری کاغذ پوستی، چند قلم پر و چیزی شبیه یک شنل نامریی داخل صندوق بود. هری با شگفتی شاهد ماجرا بود. دامبلدور به ترتیب قفل‌های بعدی را گشود. هر بار وسایل متفاوتی در صندوق دیده می‌شد. سرانجام هفتمین کلید را وارد هفتمین قفل کرد و چرخاند. در صندوق باز شد. هری از تعجب فریاد کوتاهی کشید... وقتی به درون صندوق نگاه کرد گودال عمیقی به ابعاد یک اتاق مقابل دیدگانش ظاهر شد. روی کف اتاق که سه متر با آن‌ها فاصله داشت، مودی چشم گنده واقعی دیده می‌شد که از بی‌غذایی لاغر و زار و نزار به خواب عمیقی فرو رفته بود. از پای چوبی‌اش اثری نبود و حدقه چشمی که باید چشم سحرآمیزش در آن بود خالی بود... چند دسته از موهای سرش کنده شده بود. هری با چهره وحشت زده به مودی که در صندوق به خواب رفته بود نگاه کرد و سپس به مودی بی‌هوشی که کف اتاق افتاده بود خیره ماند. دامبلدور وارد صندوق شده و پایین رفت. کنار مودی خفته خم شد و گفت: - بی‌هوش شده... اونا با طلسم فرمان اونو تحت کنترل خودشون گرفتن خیلی ضعیف شده... خوب البته مجبور بودن زنده نگهش دارن. هری شنل اون حقه بازو بنداز پایین... الستور نزدیکه یخ بزنه... مادام پامفری باید معاینه‌اش کنه ولی فعلاً خطری تهدیدش نمی‌کنه... هری دستور دامبلدور را انجام داد. دامبلدور شنل را روی مودی انداخت و او را خوب پوشاند. آن گاه از صندوق بیرون آمد. شیشه کتابی را برداشت و کنار میز ایستاد. در شیشه را باز کرد و آن را برگرداند. مایع غلیظ و چسبناکی از آن خارج شد و روی زمین ریخت. - این که می‌بینی معجون مرکبه... هری... خیلی ساده است... چه هوش و فراستی! آخه مودی همیشه از شیشه کتابی‌اش آب یا نوشیدنی می‌خوره... همه اینو می‌دونستن... این حقه باز مجبور بوده مودی رو پیش خودش نگه داره که بتونه این معجونو درست کنه... موهاشو می‌بینی؟ دامبلدور نگاهی به پیکر مودی انداخت که ته صندوق بی‌حرکت به خواب رفته بود. آن گاه گفت: - این حقه باز از اول سال تا به حال موهای مودی رو می‌کنده... اون جاهایی رو که خالی شده می‌بینی؟ البته مودی قلابی امشب خیلی هیجان زده شده و ممکنه یادش رفته باشه به موقع معجونشو بخوره... سر ساعت باید از این معجون بخوره... حالا معلوم می‌شه. دامبلدور صندلی پشت میز تحریر را عقب کشید. روی آن نشست و به مودی بی‌هوشی که روی زمین افتاده بود نگاه کرد. هری نیز به او خیره شد. لحظات می‌گذشت و هر دو سکوت کرده بودند. به تدریج صورت مردی که روی زمین مقابل هری افتاده بود شروع به تغییر کرد. اثر زخم‌ها ناپدید شده و پوستش حالت عادی خود را یافت. سوراخ روی بینی‌اش کم کم پر شد و به اندازه طبیعی برگشت. موی جوگندمی و براقش کوتاه و کوتاه‌تر شد و به رنگ بور روشن در آمد. ناگهان صدای تق بلندی به گوش رسید. پای چوبی‌اش کنده شد و یک پای طبیعی جای آن را پر کرد. لحظاتی بعد کرة چشم سحرآمیز از حدقه بیرون زد. چشم طبیعی جانشین آن شد. چشم سحرآمیز روی زمین افتاد؛غلتید و چرخید. مردی که در برابر هری روی زمین افتاده بود چهره ای روشن و کک مکی داشت؛موهایش روشن و پرپشت بود. هری او را می‌شناخت. او را در قدح اندیشه دامبلدور دیده بود... هنگامی که دیوانه‌سازها او را از دادگاه بیرون می‌بردند او را دیده بودند که دست و پا می‌زد و سعی داشت آقای کروچ را قانع کند که بی‌گناه است... حالا که خطوط اطراف چشم‌هایش دیده می‌شد مسن‌تر به نظر می‌رسید. صدای قدم‌های شتاب زده ای از راهرو به گوش رسید اسنیپ وینکی را با خود آورده بود. پشت سر آن‌ها مک گونگال از راه رسید. اسنیپ در آستانه در میخکوب شد و گفت: - کروچ... بارتی کروچ؟ پرفسور مک گونگال نیز بی‌حرکت ایستاد. به مردی که روی زمین افتاده بود خیره ماند و گفت: - وای خدای من! وینکی با سر و لباس کثیف و نامرتب خم شد و از کنار پای اسنیپ نگاه کرد. آن گاه فریاد گوشخراشی کشید و گفت: - ارباب بارتی... ارباب بارتی... این جا چه کار می‌کرد؟ او خود را روی سینه مرد انداخت و گفت: - شما اونو کشت! ... شما اونو کشت! پسر اربابو کشت! دامبلدور گفت: - اون فقط بیهوش شده وینکی... لطفاً برو کنار... سوروس معجونو آوردی؟ اسنیپ شیشة کوچکی را به دست دامبلدور داد که محلول شفافی در آن بود. همان معجون صداقت که اسنیپ در کلاس به هری نشان داده و او را تهدید کرده بود. دامبلدور از جا برخاست. او را به حال نشسته درآورده و به پایین دیوار ضد آیینه تکیه‌اش داد. تصویر اسنیپ، دامبلدور و مک گونگال هنوز روی آن پدیدار بود. وینکی که تمام بدنش می‌لرزید روی زمین زانو زده و دستانش را مقابل صورتش گرفته بود. دامبلدور به زور دهان مرد را باز کرد و سه قطره از آن محلول را در دهان او ریخت. سپس چوبدستی‌اش را به سمت مرد نشانه رفت و گفت: بی اثر شو! پسر کروچ چشم‌هایش را باز کرد. چهره‌اش بی‌حال و چشم‌هایش کج شده بود. دامبلدور روی زمین زانو زد تا صورتش مقابل صورت مرد قرار بگیرد آن گاه به آرامی گفت: - صدامو می‌شنوی؟ لرزشی در پلک‌های مرد ایجاد شد... زیر لب گفت: - بله... دامبلدور به آرامی ادامه داد: - می‌شه لطفاً به ما بگی چه‌طوری اومدی اینجا... چطوری از آزکابان فرار کردی؟ کروچ نفس عمیقی کشید و با صدای بی‌حالی گفت: - مادرم منو نجات داد... اون می‌دانست که در حال مرگه... قبل از مرگش از پدرم خواهش کرد که آخرین آرزوی اونو برآورده کنه و منو از زندان بیرون بیاره. پدرم عاشق مادرم بود ولی هیچ وقت از من دل خوشی نداشت. پدرم قبول کرد؛ اونا به ملاقات من اومدن... با خودشون معجون مرکب آورده بودن... موی مادرمو توی کمی از معجون ریختن و من اونو خوردم. موی منم توی مقدار دیگه ای از معجون انداخت و مادرم اونو سر کشید... من به شکل مادرم دراومدم و مادرم به شکل من در اومد. وینکی هم چنان که می‌لرزید با ناراحتی سرش را تکان داد و گفت: - دیگه چیزی نگو ارباب... دیگه چیزی نگو بارتی... شما با این کار برای ارباب دردسر درست کرد! کروچ نفس عمیقی کشید و با همان لحن ادامه داد: - دیوانه‌سازها نمی‌تونن ببینن... اونا حس کرده بودن که یه آدم سالم و یه آدم مریض وارد آزکابان شدن. پدرم قبل از بردن من از آزکابان منو به شکل مادرم درآورد چون فکر می‌کرد ممکنه یکی از زندونی‌ها از سلولش ببینه... مدتی بعد مادرم تو آزکابان مرد... اون تا آخر عمرش از معجون مرکب می‌خورد. اون در حالی که به شکل من در اومده بود به اسم من و در چهرة من ظاهر می‌شد. و وقتی مادرم مرد، همه فکر می‌کردن من مرده‌ام. پلک‌های مرد شروع به لرزیدن کرد... دامبلدور به آرامی پرسید: - پدرت بعد از این که تو رو با خودش به خونه برد چی‌کار کرد؟ - وانمود کرد که مادرم مرده. براش مراسم ترحیم مختصری گرفت. با تابوت خالی... با پرستاری و مراقبت جن خونگی سلامتی‌مو به دست آوردم... بعد از اون ناچار شدم زندگی مخفی داشته باشم... اختیار رفتارمو نداشتم. پدرم با طلسم‌های مختلف منو وادار به اطاعت از خودش می‌کرد. وقتی سالم و قوی شدم به فکر افتادم اربابمو پیدا کنم... می‌خواستم بهش ملحق بشم و بهش خدمت کنم... دامبلدور پرسید: - پدرت چه‌طور تورو وادار به اطاعت از خودش می‌کرد؟ - با طلسم فرمان اختیار من دست پدرم بود. اون منو مجبور می‌کرد شب و روز شنل نامریی بپوشم. همیشه پیش جن خونگی مون بودم... اون مراقبم بود. دلش برام می‌سوخت. پدرمو راضی می‌کرد بعضی وقت‌ها برای رفتار خوبم بهم پاداش بده. وینکی که هق هق گریه می‌کرد بی‌آن که دست‌هایش را از صورتش بردارد گفت: - ارباب بارتی... ارباب... شما نباید این چیزها رو گفت... ما به دردسر افتاد. دامبلدور به ملایمت گفت: کسی نفهمید که تو زنده ای؟ غیر از جن خانگی و پدرت کس دیگه خبر نداشت که تو زنده ای؟ پلک‌های کروچ به لرزه افتاد. - چرا ساحره ای به اسم برتا جورکینز که توی اداره پدرم کار می‌کرد جریانو فهمید. یه بار به خونه ما اومد. اون مدارکی آورده بود که باید پدرم امضا می‌کرد. اما پدرم خانه نبود... وینکی اونو به سالن پذیرایی برد بعد خودش برگشت پیش من... وقتی با من حرف می‌زد برتا جورکینز صداشو شنید. از قرار اومده بود فضولی کنه... از حرف‌های وینکی فهمید که چه کسی زیر شنل قایم شده... پدر اومد خونه و اونو در حال فضولی دید... با یه افسون قوی حافظه‌شو اصلاح کرد تا چیزی رو که دیده فراموش کنه... افسونش خیلی قوی بود و پدرم گفت آسیبی که به حافظه‌اش وارد شده همیشگیه... وینکی هق هق کنان گفت: - چرا اومد تو زندگی ارباب فضولی کرد؟ چرا مارو به حال خودمون نگذاشت؟ دامبلدور گفت: - راجع به جام جهانی کوییدیچ بگو. کروچ با همان صدای بی‌روح ادامه داد: - وینکی پدرمو راضی کرد. چند ماه قبل از شروع جام جهانی وینکی با پدرم صحبت کرد تا شاید پدرمو راضی کنه... چند سال بود که از خونه بیرون نرفته بودم... من عاشق کوییدیچ بودم... وینکی به پدرم گفت بذار بره... شنل نامرئی می‌پوشه و میره... بگذار بعد ازمدت‌ها از خونه بیرون بره و یه هوایی بخوره... وینکی گفت اگه مادرم زنده بود همینو ازش می‌خواست. اون به پدرم گفت مادرم برای این مرد که من آزاد باشم نه این که توی خونه زندونی باشم... پدرم بالاخره قبول کرد. پدرم با یه برنامه ریزی دقیق قبل از تاریک شدن هوا من و وینکی رو به لژ مخصوص برد. قرار شد وینکی به همه بگه اومده اون جا جای پدرمو براش نگه داره. منم قرار بود با شنل نامریی سر جای پدرم بشینم. قرار بود وقتی همه از لژ مخصوص بیرون رفتن ما بریم، به این ترتیب همه فکر می‌کردن وینکی تنها است... هیچ کس موضوع رو نمی‌فهمید... ولی وینکی خبر نداشت که من چه قدر قوی شدم... کم کم می‌تونستم در مقابل طلسم پدرم مقاومت کنم... بعضی وقت‌ها کاملاً بر رفتار خودم کنترل داشتم... البته خیلی گذرا و کوتاه. توی لژ مخصوص هم همین طور شد... مثل این بود که از خواب عمیقی بیدار شدم. یهو دیدم وسط جمعیت و مردم نشستم. دیدم چوب دستی پسری که ردیف جلویی من نشسته از جیبش بیرون زده... بعد از رفتن به آزکابان دیگه حق استفاده از چوب دستی رو نداشتم. چوب دستی رو دزدیدم. وینکی نفهمید چون از بلندی می‌ترسید و دستهاشو جلوی چشم‌هاش گرفته بود. اشک‌های وینکی از لا به لای انگشتانش سرازیر شده بود: - ارباب بارتی... چه پسر بدی بود! دامبلدور گفت: - پس تو چوبدستی رو برداشته بودی؟ بگو ببینم باهاش چی‌کار کردی؟ کروچ گفت: - من و وینکی برگشتیم به چادر. بعد صدای اونارو شنیدم. صدای مرگ خورها رو همون‌هایی که به آزکابان نرفته بودن... همون‌هایی که به خاطر اربابم زجر نکشیده بودن... اونا مثل من بردگی نکرده بودن... اونا به اربابم پشت کرده بودن... اونا آزاد بودن و می‌تونستن دنبال ارباب بگردن ولی این کارو نکرده بودن... اونا فقط مشنگ‌ها رو آزار می‌دادن و تفریح می‌کردن.... صداشون من رو هشیار کرد. بعد از سال‌ها ذهنم باز و روشن شده بود. عصبانی بودم.... من اون چوبدستی رو داشتم... برای خیانتی که به اربابم کرده بودن می‌خواستم بهشون حمله کنم... پدرم از چادر بیرون رفته بود تا مشنگ‌ها رو نجات بده... وقتی وینکی دید من چقدر عصبانی ام وحشت کرد. با استفاده از نیروی جادویی منو به خودش بست. منو از چادر به جنگل برد تا از مرگ‌خوارها دور باشم... من سعی می‌کردم جلوشو بگیرم چون می‌خواستم به اردوگاه برگردم و به مرگ‌خوارها نشون بدم وفاداری به ارباب چه معنایی داره... می‌خواستم اون‌ها رو به خاطر خیانت‌شون مجازات کنم... با چوبدستی‌ای که دزدیده بودم علامت شومو به هوا فرستادم. جادوگرای وزارتخونه رسیدن... به همه طرف افسون بی‌هوشی شلیک کردن. یکی از افسون‌هاشون از لا به لای درخت‌ها به من و وینکی خورد و ارتباط جادویی مون قطع شد. وقتی پدرم وینکی رو پیدا کرد فهمید که منم جایی همون دور و بر هستم و تونست منو پیدا کنه... بعد از این که همة جادوگرها از جنگل رفتن پدرم طلسم فرمان رو روی من اجرا کرد و منو به خونه برد... چون از وینکی نا امید شده بود اونو اخراج کرد. چون اون به من فرصت داده بود به چوبدستی دسترسی پیدا کنم... چیزی نمونده بود فرار کنم... وینکی هم چنان که می‌گریست ناله می‌کرد. کروچ ادامه داد: - بعد از اون دیگه من و پدر، تو خونه تنها بودیم... بعد... اربابم به سراغم اومد... کروچ سرش را عقب برد و خنده جنون آسایی کرد. آن گاه گفت: - اربابم یه شب به کمک خادمش دم دار، به خونة ما اومد... اربابم فهمیده بود که من هنوز زنده‌ام... اون برتا جورکینزو در آلبانی دستگیر کرده بود. برتا اطلاعات زیادی بهش داده بود... درباره مسابقه سه جادوگر حرف زده بود... گفته بود که قراره مودی کارآگاه معروف تو هاگوارتز تدریس کنه... اربابم آن قدر اونو شکنجه داده بود که افسون حافظه‌اش از بین رفته بود. اون به اربابم گفته بود که من از آزکابان فرار کردم... گفته بود که پدرم منو توی وزارت خونه زندانی کرده تا نتونم به اربابم دسترسی پیدا کنم... اربابم فهمیده بود که من بهش وفادار موندم و شاید از وفادارترین طرفداراش باشم... اون بر اساس اطلاعاتی که از برتا جورکینز گرفته بود نقشه ای طرح کرد... اون به من احتیاج داشت. نزدیک به خونة ما رسید پدرم درو باز کرد. لبخند جنون آمیز کروچ تمام چهره‌اش را پوشانده بود. گویی به یاد شیرین‌ترین خاطرات تمام عمرش افتاده است. چشمان وحشت زدة وینکی از لای انگشتانش پیدا بود. او چنان حیرت کرده بود که نمی‌توانست حرف بزند. کروچ ادامه داد: - همه چی خیلی سریع پیش اومد. اربابم پدرمو با طلسم فرمان جادو کرد حالا دیگه پدرم زندانی بود و نمی‌توانست رفتارشو کنترل کنه... اربابم اونو مجبور کرد که به محل کارش بره و طوری وانمود کنه که هیچ اتفاقی نیفتاده... من دیگه آزاد شده بودم... بعد از سال‌ها دوباره خودم شده بودم... بیدار و هشیار. دامبلدور پرسید: - ولدمورت از تو خواست چه کار کنی؟ - اون ازم پرسید آمادگی دارم جونمو به خاطر اون به خطر بندازم... گفتم من آماده ام... این آرزوی من بود. بزرگترین هدفم این بود که به اربابم خدمت کنم و نشون بدم که بهش وفادارم... اون به من گفت مایله که یکی از خادمین وفادارش به هاگوارتز نفوذ کنه... این خادم باید از اول تا آخر مسابقة سه جادوگر، جوری به هری کمک می‌کرد که هیچ کس متوجه نشه... این خادم باید کاری می‌کرد که هری پاتر به جام سه جادوگر دسترسی پیدا کنه... باید جامو تبدیل به رمزگشا می‌کرد تا اولین کسی که بهش دست می‌زنه یک سر پیش اربابم بیاد ولی پیش از اون... دامبلدور که آثار عصبانیت در چهره‌اش آشکار بود در حالی که سعی می‌کرد آرامش خود را حفظ کند گفت: - احتیاج به مودی داشتین... - من و دم دار به کمک هم این کارو انجام دادیم... معجون مرکب رو که از قبل آماده کرده بودیم به خونه‌اش بردیم... مودی مقاومت کرد. ما با هم درگیر شدیم ولی بالاخره تونستیم اونو تسلیم کنیم... مجبورش کردیم بره توی صندوق سحر آمیز خودش... چند تا از موهاشو کندیم و انداختیم توی معجون... من معجونو خوردم و به شکل اون در اومدم... پا و چشم مصنوعی‌اش را ازش گرفتم. وقتی آرتور ویزلی برای اصلاح حافظه مشنگ‌ها اومد من آماده بودم... من کاری کردم که سطل‌های آشغال توی حیاط حرکت کنن و مشنگ‌ها سر و صدارو بشنون... بعدش لباس‌ها و وسایل کشف جنایت مودی رو جمع کردم و با خود مودی گذاشتم توی صندوق بعد هم به هاگوارتز رفتم با طلسم فرمان مودی رو جادو کردم و بدین ترتیب زنده نگهش داشتم... این طوری می‌تونستم هر وقت که لازم هست ازش پرس و جو کنم و اطلاعات لازم رو دربارة گذشته به دست بیارم. باید کاری می‌کردم که عادت‌های اونو یاد بگیرم... به این ترتیب تونستم حتی دامبلدورو گول بزنم... علاوه بر این من برای تهیه معجون به موهاش هم احتیاج داشتم. تهیه بقیه مواد معجون کار سختی نبود. پوست مار درخت آفریقایی رو از توی دخمه‌ها می‌دزدیدم... یه بار که استاد معجون سازی منو تو دفترش دید بهش گفتم به من دستور داده ان که دفترشو بازرسی کنم... دامبلدور پرسید: - بعد از این که به مودی حمله کردین دم دار چی شد؟ - دم دار برگشت خونة پدرم که از اربابم نگه داری کنه و مراقب پدرم باشه... دامبلدور گفت: - ولی پدرت فرار کرد؟ - آره... بعد از مدتی اونم مثل من مقاومت می‌کرد... در بعضی مواقع می‌فهمید که در اطرافش چه می‌گذره... اربابم به این نتیجه رسیده بود که بیرون رفتن پدرم خطرناکه... اون پدرمو مجبور کرد به جای رفتن به وزارت خونه دستورات لازم رو به صورت نامه براشون بفرسته... مجبورش کرد بنویسه که کسالت داره اما دم دار در انجام وظیفه‌اش کوتاهی کرد و پدرم تونست فرار کنه... اربابم حدس زده بود که اون یک سر به هاگوارتز میاد... پدرم می‌خواست اعتراف کنه و همه چی رو به دامبلدور بگه.... می‌خواست به اون بگه که منو از آزکابان آزاد کرده... اربابم برایم یه یاداشت فرستاد و بهم خبر داد که پدرم فرار کرده. به من گفت باید به هر قیمتی شده جلوشو بگیرم... منم گوش به زنگ وایسادم از نقشه ای که از پاتر گرفته بودم استفاده کردم چیزی نمونده بود این نقشه همه چی رو نقش برآب کنه... دامبلدور بلافاصله پرسید: - چه نقشه ای؟ - نقشة سحر آمیز که مال پاتره... پاتر منو توی نقشه دید... همون شبی که داشتم مواد اولیه معجونو از تو دفتر اسنیپ می‌دزدیدم... چون اسم کوچیک من و پدرم یکیه... اون خیال کرد پدرم بی‌خبر به دفتر اسنیپ رفته... همون شب نقشه رو از پاتر گرفتم. بهش گفتم که پدرم از جادوگرهای جادوی سیاه متنفره... پاتر فکر کرد پدرم به اسنیپ شک داره یک هفته تموم انتظار کشیدم تا این که بالاخره یک شب پدرمو دیدم که داشت وارد هاگوارتز می‌شد. شنل نامریی پوشیدم و به سراغش رفتم... اون تو حاشیه جنگل بود. بعد پاتر و کروم پیداشون شد... من منتظر موندم. نمی‌تونستم به پاتر صدمه بزنم چون اربابم اونو لازم داشت. پاتر رفت به دنبال دامبلدور من کرومو بی‌هوش کردم و پدرمو کشتم... وینکی که زار می‌زد با صدای بلند گفت: - نه... ارباب بارتی... تو چی گفت؟ دامبلدور با همان آرامش همیشگی گفت: - پس تو پدرتو کشتی... خب جسدشو چکار کردی؟ - بردمش توی جنگل و شنل نامریی رو روش انداختم... نقشه هاگوارتز همراهم بود. توی نقشه دیدم که پاتر وارد قلعه شد. اول با اسنیپ روبرو شد... بعد هم به همراه دامبلدور از قلعه بیرون آمد. من از جنگل خارج شدم. قلعه رو دور زدم و به سراغشون رفتم... به دامبلدور گفتم اسنیپ منو فرستاده اون جا... دامبلدور به من گفت: برم توی جنگل و دنبال پدرم بگردم. من سراغ جنازة پدرم رفتم و به نقشه نگاه کردم... وقتی همه از جنگل بیرون رفتند جنازةپدرم را تغییر شکل دادم و اونو به یه استخوان بدل کردم شنل نامریی رو پوشیدم و توی زمین شخم زدة جلوی کلبه هاگرید اونو دفن کردم. سکوتی بر فضای اتاق طنین افکند... جز صدای هق هق وینکی هیچ صدایی به گوش نمی‌رسید... سر انجام دامبلدور گفت: - امشب چی؟ بارتی کروچ زیر لب گفت: - پیشنهاد کردم قبل از شام جام سه جادوگرو توی هزار تو بگذاریم... جامو تبدیل به رمزگشا کردم... نقشه اربابم عملی شد. اون دوباره به قدرت رسید و افتخاری که همة جادوگران آرزشو دارن نصیبم شد... بار دیگر لبخند جنون آمیزی روی لبانش نشست و سرش روی شآن‌هاش خم شد. صدای زار زدن وینکی هنوز به گوش می‌رسید. ‏ فصل 36: جدا شدن راه‌ها دامبلدور از جا برخاست... لحظه‌ای با تنفر به صورت بارتی کروچ خیره شد سپس بار دیگر چوبدستی‌اش را بالا گرفت. طنابی از آن خارج کرد و او را محکم بست. سپس رو به پرفسور مک گونگال کرد و گفت: - پرفسور... لطفاً مراقب این باش تا من پاترو بالا ببرم... پرفسور مک گونگال گفت: - حتماً... چهرة پرفسور مک گونگال هنگام نگاه کردن به کروچ طوری بود که گویی شاهد استفراغ کردن کسی است. با این حال وقتی چوبدستی را به سوی او نشانه می‌گرفت هیچ لرزشی در دستش دیده نمی‌شد. دامبلدور رو به اسنیپ کرد و گفت: - سوروس... لطفاً به مادام پامفری بگو بیاد این جا... باید الستور مودی رو ببریم درمونگاه... بعد هم برو کورنلیوس فاجو پیدا کن و بیارش این جا... حتماً خودش هم می‌خواد از کروچ بازجویی کنه... اگه با من کار داشت بگو من نیم ساعت دیگه تو درمونگاهم اگه باهام کاری داشت بیاد اون جا... اسنیپ سری تکان داد و از اتاق خارج شد... دامبلدور با ملایمت گفت: - هری؟ هری در حالی که تلو تلو می‌خورد از جایش بلند شد. در تمام مدتی که به حرف‌های کروچ گوش می‌کرد، درد پایش را فراموش کرده بود. اما در آن لحظه احساس می‌کرد پای مجروحش به شدت درد می‌کند. هری متوجه شد تمام بدنش می‌لرزد. دامبلدور دستش را گرفت و به او کمک کرد از آن جا خارج شود. وقتی در راهروی تاریک پیش می‌رفت دامبلدور گفت: - هری... اول می‌ریم دفتر من... سیریوس اون جا منتظر توئه... هری سرش را تکان داد. احساس رخوت می‌کرد و نوعی ناباوری او را در خود فرو برده بود. با این حال هیچ کدام اهمیتی نداشت. او از پیشنهاد دامبلدور خوشحال شده بود و دیگر نمی‌خواست به وقایعی بیندیشد که بعد از لمس جام برایش پیش آمده بود. نمی‌خواست تصاویری که چون عکس شفاف و روشن بودند بار دیگر در ذهنش جان بگیرند. آن تصاویر لحظه ای از ذهنش دور نمی‌شدند. تصویر چشم گنده در ته صندوق... منظره دم دار که بی‌حال روی زمین افتاده بود و دست قطع شده‌اش را تکان می‌داد... تصویر ولدمورت هنگام خروج از پاتیل جوشان... تصویر سدریک... که مرده بود. تصویر سدریک که از هری می‌خواست او را تحویل پدر و مادرش بدهد. هری من من کنان گفت: - پرفسور... آقا و خانم دیگوری کجا رفتن؟ گرچه دامبلدور در تمام مدتی که از بارتی کروچ بازجویی می‌کرد سعی کرده بود آرامش خود را حفظ کند اما اکنون صدایش کاملاً می‌لرزید. او گفت: - پیش پرفسور اسپروت هستن... اون رییس گروه سدریکه و بهتر از بقیه اونو می‌شناسه... آن‌ها به ناودان سنگی رسیدند. همین که دامبلدور اسم رمز را به زبان آورد، در کنار رفت و آن‌ها بر پلکان مارپیچ متحرکی قدم گذاشتند. اکنون مقابل در چوب بلوط دفتر دامبلدور ایستاده بودند. دامبلدور در دفترش را باز کرد. سیریوس آن جا ایستاده بود. چهره‌اش درست مثل وقتی که از آزکابان گریخته بود رنجور و بیمارگونه به نظر می‌رسید. همین که آن‌ها را دید به سرعت از عرض اتاق گذشت و گفت: - هری، حالت خوبه؟ می‌دونستم این جور می‌شه... چی شد... بگو ببینم؟ وقتی سیریوس هری را روی صندلی مقابل میز تحریر می‌نشاند دست‌هایش می‌لرزید. او با نگرانی پرسید: - چی شد؟ دامبلدور تمام حرف‌های بارتی کروچ را برای سیریوس بازگو کرد... هری درست نمی‌شنید خسته و کوفته بود و بند بند استخوآن‌هایش درد می‌کرد... دلش می‌خواست ساعت‌ها همان جا بنشیند و بدون مزاحمت اطرافیان همان جا بخوابد تا دیگر مجبور نباشد به چیزی فکر کند و درد بکشد... صدای بال و پر زدن ملایمی به گوش رسید. فوکس، ققنوس دامبلدور از روی جایگاه ویژه‌اش به پرواز در آمد. از عرض اتاق گذشت و روی زانوی هری نشست. هری گفت: - سلام فوکس... هری بال و پر قرمز و طلاییش را نوازش کرد. فوکس با ملایمت چشمانش را باز و بسته کرد. سنگینی پرنده روی پایش برایش دلپذیر و خوشایند بود. دامبلدور ساکت شد. او پشت میزش درست مقابل هری نشسته بود و به او نگاه می‌کرد هری سعی داشت از نگاه او پرهیز کند. دامبلدور می‌خواست از هری پرس و جو کند. می‌خواست هری را وادار کند همه چیز را بازگو کند... دامبلدور گفت: - هری... من باید بدونم بعد از این که توی هزارتو به جام دست زدی چه اتفاقی افتاد؟ سیریوس که دست روی شانة دامبلدور گذاشته بود با لحن تندی گفت: - دامبلدور... نمی‌شه تا فردا صبح صبر کنیم... اون احتیاج به استراحت داره... بهتره کمی بخوابه... هری از پیشنهاد سیریوس احساس رضایت عمیق کرد اما دامبلدور به حرف‌های سیریوس چندان توجهی نکرد. او به جلو خم شد و به هری نگاه کرد. هری بر خلاف میلش سرش را بلند کرد و به چشمان آبی روشن او خیره شد. دامبلدور به آرامی گفت: - اگر یه ذره فکر می‌کردم که تو با رفتن به خواب سحرآمیز و فراموش کردن اونچه که امشب اتفاق افتاده حالت بهتر می‌شه بی‌بروبرگرد بهت اجازه می‌دادم همین حالا بری و بخوابی. ولی مطمئنم که این کار هیچ فایده ای نداره... بی‌حس کردن موقتی جایی که درد می‌کنه باعث می‌شه که وقتی بیحسی از بین میره بیشتر دردو حس کنی... تو شهامتی از خودت نشان دادی که من حتی فکرشو نمی‌کردم... حالا ازت خواهش می‌کنم یه بار دیگه شهامت به خرج بدی و بهمون بگی چه اتفاقی افتاد. ققنوس شروع به آواز خواندن کرد. چند ثانیه ای آواز خواند و صدای خوش آهنگش در اتاق پیچید. صدای او چون آبی که بر آتش بریزد هری را آرام کرد. گویی با شنیدن آواز او نیرو می‌گرفت. هری نفس عمیقی کشید و هر آن چه را که آن شب اتفاق افتاده بود بازگو کرد. هر رویدادی را که به زبان می‌آورد با جزییات کامل در برابر چشمانش زنده می‌شد. او سطح درخشان معجونی را می‌دید که ولدمورت را زنده کرده بود. مرگ خواران را می‌دید که دورتادور گورهای اطراف حلقه زده بودند. و بدن بی‌جان سدریک را کنار جام... یکی دو بار به نظرش رسید که سیریوس می‌خواهد چیزی بگوید اما دامبلدور با اشاره دست مانع او شد. هری از این حرکت دامبلدور خوشحال شد او می‌خواست هر چه زودتر شرح ماجرا را به پایان برساند. احساس می‌کرد بیان آن چه که اتفاق افتاده بود او را آرام و سبک می‌کند. گویی با این کار مادة زهر آگینی از وجودش خارج می‌شد. گر چه از تمام نیرویش کمک گرفته بود تا بتواند حرف بزند ولی احساس می‌کرد اگر همه چیز را بگوید حالش بهتر می‌شود.‏ اما وقتی هری به آن قسمت از ماجرا رسید که دم دار با خنجرش دست هری را بریده بود سیریوس نتوانست خودداری کند و با سرعت از جا برخاست که هری جا خورد. دامبلدور میز را دور زد و از هری خواست که جای زخمش را نشان دهد. هری هم پارگی ردایش را نشان داد و هم زخمش، آن گاه به دامبلدور گفت: - ولدمورت گفت که خون هیچ کس به قدر من، اونو قدرتمند نمی‌کنه می‌گفت مصونیتی که مادرم در من به جا گذاشته روی اونم اثر می‌کنه و اون مصونیت پیدا می‌کنه... راست می‌گفت... دیگه وقتی به من دست می‌زنه هیچ صدمه ای نمی‌بینه... اون تونست به صورتم دست بزنه... یک لحظه هری حس کرد برق شادی در چشمان دامبلدور درخشید. اما بعد مطمئن شد که فقط به نظرش رسیده است زیرا وقتی دامبلدور دوباره پیشش نشست چهره‌اش مثل قبل خسته و تکیده بود، دامبلدور گفت: - بسیار خوب... پس ولدمورت تونسته از اون مانع رد بشه... هری خواهش می‌کنم ادامه بده... هری برایشان توضیح داد که چگونه ولدمورت از پاتیل بیرون آمده بود. هر آن چه که از سخنرانی او برای مرگ خواران به یاد داشت برای آن‌ها تعریف کرد. بعد گفت ولدمورت طناب را از بدن او باز کرده و او را برای دوئل دعوت کرده بود. اما وقتی به آن قسمت رسید که پرتو نورانی، چوبدستی او و ولدمورت را به هم متصل کرده بود بغضش گرفت. سعی کرد به صحبتش ادامه دهد اما خاطره هر آن چه که از چوبدستی ولدمورت بیرون آمده بود در ذهنش زنده شد. او سدریک را هنگام بیرون آمدن از چوبدستی دید... پیر مرد را دید... برتا جورکینز... پدر و ماردش را... وقتی سیریوس سکوت را شکست هری خدا را شکر کرد سیریوس چشم از هری برداشت رو به دامبلدور کرد و پرسید: - چوبدستی‌ها به هم متصل شدن... آخه چرا؟ هری سرش را بالا آورد و نگاهی به دامبلدور انداخت. از قیافة دامبلدور معلوم بود که این موضوع توجهش را جلب کرده است. او زیر لب گفت: جادوی مقدماتی... در همان لحظه نگاهش با نگاه هری تلاقی کرد. گویی هم زمان نوری نامریی ذهن هر دو را روشن کرد سیریوس گفت: - تاثیر طلسم وارونه؟ دامبلدور گفت: دقیقاً... چوبدستی هری و ولدمورت از یه جنسن... توی هر دوشون یه پر از دم ققنوسه... پر همین ققنوس... دامبلدور به پرنده سرخ و طلایی رنگی که روی زانوی هری آرام گرفته بود اشاره کرد. هری که متعجب شده بود پرسید: - پر چوبدستی من مال فوکسه؟ دامبلدور گفت: - بله چهار سال پیش وقتی تو از فروشگاه الیوندر پاتو بیرون گذاشتی اون برای من نامه فرستاد و گفت تو دومین چوبدستی رو خریدی. سیریوس گفت: - خب وقتی که دو چوبدستی هم جنس با هم روبرو بشن چی می‌شه؟ - این جور وقتا معمولاً چوبدستیها درست عمل نمی‌کنن... اگه صاحبان دو چوبدستی خیلی پافشاری کنن که چوبدستی‌ها بر علیه هم مبارزه کنن نتیجه ای عاید می‌شه که به ندرت اتفاق می‌افته... یکی از چوبدستی‌ها اون یکی رو وادار می‌کنه جادوهایی رو که قبلاً اجرا کرده برگردونه... منتها برعکس... اول آخرین جادو... بعد جادوی ماقبل اون و به همین ترتیب... دامبلدور با نگاهی پرسشگرانه به هری نگاه کرد. هری با حرکت سرش حرف او تأیید کرد. دامبلدور بدون آن که چشم از هری بردارد آهسته گفت: - معنی‌اش اینه که چیزی شبیه سدریک دوباره ظاهر شده. هری دوباره سرش را تکان داد. سیریوس بی‌مقدمه پرسید: - یعنی دیگوری زنده شده؟ دامبدور با ناراحتی گفت: - هیچ طلسمی نمی‌تونه مرده رو زنده کنه... تنها چیزی که ممکنه اتفاق بیفته یه جور بازتاب معکوسه... احتمالاً سایه زندة سدریک که از چوبدستی بیرون اومده... درسته هری؟ هری که می‌لرزید گفت: - ولی اون با من حرف زد... شبح سدریک... یا هر چه که بود... با من حرف زد... دامبلدور گفت: - اون یه بازتاب بوده... این بازتاب مشخصات ظاهری سدریکو نشون می‌ده... احتمالاً بازتاب‌های دیگه ای هم از چوبدستی بیرون زده... مثلاً قربانی‌های جدیدش... هری که هنوز بغض گلویش را می‌فشرد گفت: - یه پیرمرد اومد... برتاجورکینز اومد... بعدش هم... دامبلدور به آرامی گفت: - پدر و مادرت اومدن؟ هری گفت: - بله. سیریوس در آن لحظه چنان محکم شانه هری را فشار داد که شآن‌هاش درد گرفت. دامبلدور سرش را تکان داد و گفت: - آخرین جنایت‌هایی که با اون چوبدستی انجام گرفته... به طور معکوس اگه پیوندتو قطع نمی‌کردی... جنایات دیگه شو هم می‌دیدی... خب هری وقتی این شبح‌ها بیرون اومدن چی‌کار کردن؟ هری توضیح داد که آن‌ها پس از خروج از چوبدستی شروع به چرخیدن در حاشیه داخلی شبکه طلایی کردند. گفت که ولدمورت از دیدن آن‌ها وحشت کرده و سایه پدرش به او گفته بود چه بکند. این که سدریک وصیت کرده بود. هری به این جا که رسید نتوانست ادامه دهد. او به سیریوس نگاه کرد و دید که او با دست‌هایش صورتش را پوشانده است. ناگهان هری متوجه شد که فوکس دیگر روی پایش نیست. ققنوس به زمین افتاده و سر زیبایش را روی جراحت پای هری گذاشته بود. او اشک‌های سفیدش را روی زخمی که عنکبوت بر جا گذاشته بود می‌ریخت. درد پای هری تسکین یافت. پوست پایش ترمیم شد و زخمش بهبود یافت. وقتی ققنوس دوباره به پرواز درآمد و روی جایگاهش کنار در نشست دامبلدور گفت: - دوباره می‌گم... شهامتی که تو امشب از خودت نشون دادی فوق العاده بود. شهامت تو با شهامت کسانی که در مبارزه با ولدمورت جونشونو از دست دادن برابر بود. تو امشب بار سنگینی بر دوش کشیدی که فقط جادوگران بزرگسال می‌تونستن تحمل کنن... با این وجود از عهده این کار براومدی... بعد هم چیزهایی رو که باید می‌دونستیم بهمون گفتی... حالا وقتشه که تو رو به درمونگاه ببرم... نمی‌خوام امشب توی خوابگاه بخوابی... بهتره یه معجون خواب آور بخوری و راحت بخوابی. سیریوس می‌خوای پیشش بمونی؟ سیریوس با حرکت سر جواب مثبت داد و از جا برخاست. او دوباره به شکل سگ سیاه بزرگ درآمد. سپس به دنبال دامبلدور و هری از دفتر خارج شد و پس از پایین رفتن از پلکآن‌های متعددی وارد درمانگاه شد. وقتی دامبلدور در درمانگاه را باز کرد هری، خانم ویزلی، بیل، رون و هرمیون را دید که دور مادام پامفری حلقه زده و او را کلافه کرده بودند. از قرار معلوم آن‌ها می‌خواستند بدانند چه بلایی بر سر هری آمده است. همین که هری، دامبلدور و سگ سیاه وارد شدند آن‌ها سرشان را برگرداندند. خانم ویزلی جیغ کوتاهی کشید و گفت: - وای هری... عزیزم هری... او سراسیمه به سوی هری آمد. اما دامبلدور بین او و هری قرار گرفت و گفت: - مالی... لطفاً یه دقیقه به حرفم گوش کن... هری امشب خیلی عذاب کشیده بعد هم مجبور شده از اول تا آخر ماجرارو برای من تعریف کنه... حالا باید استرحت کنه... اون بیشتر از همه به سکوت و آرامش نیاز داره. دامبلدور نگاهی به رون و هرمیون کرد و گفت: - اگر هری بخواد می‌تونین پیشش بمونین ولی از شما خواهش می‌کنم تا وقتی آمادگی برای جواب دادن به سوالهاتونو پیدا نکرده ازش چیزی نپرسین. خانم ویزلی که رنگش پریده بود سرش را به نشانه اطاعت تکان داد. او به سوی رون، هرمیون و بیل برگشت و چنان که گویی آن‌ها سر و صدا کرده بودند گفت: - هیس... نشنیدین... اون احتیاج به آرامش داره! مادام پامفری نگاهی به سگ سیاه کرد و گفت: - جناب مدیر... ممکنه بپرسم این... دامبلدور با صراحت گفت: - این سگ فعلاً پیش هری می‌مونه... نگران نباش... سگ تربیت شده و خوبیه... هری زودتر برو توی رختخوابت تا خیال من راحت بشه... هری از صمیم قبل از دامبلدور سپاسگزار بود که مانع سوال و جواب دیگران شده بود. گرچه هری دوست داشت آن‌ها در کنارش بمانند اما حتی فکر بازگو کردن آن ماجرا حالش را بد می‌کرد. دیگر تحمل نداشت یک بار دیگر تمام آن صحنه‌ها در ذهنش جان بگیرند. دامبلدور گفت: - هری... من می‌رم با فاج حرف بزنم... به محض این که کارم تموم شد برمی گردم پیشت... به نظر من بهتره فردا هم این جا بمونی تا من با همة بچه‌ها صحبت کنم. دامبلدور به راه افتاد. وقتی مادام پامفری هری را به سوی تخت خوابی در آن سوی سالن می‌برد چشم هری به مودی واقعی افتاد که آرام و بی‌حرکت بر روی تختی در انتهای سالن خوابیده بود. پای چوبی و چشم سحرآمیزش روی میز کنار تختش قرار داشت. هری پرسید: - حالش خوبه؟ مادام پامفری لباس خوابی به دست هری داد و پرده دور تختش را کشید و گفت: - خوب می‌شه... هری ردایش را درآورد و بلوز و شلوار خوابش را پوشید و به رختخواب رفت. رون، هرمیون، خانم ویزلی و سگ جلو آمدند و بر روی صندلی‌های دور تخت هری نشستند. رون و هرمیون چنان او را نگاه می‌کردند گویی از او می‌ترسیدند. هری به آن‌ها گفت: - من حالم خوبه... فقط خسته ام... خانم ویزلی بی‌اختیار دست کشید تا رختخواب هری را صاف کند(در حالی که نیاز به این کار نبود) و چشمانش پر اشک شد. مادام پامفری که به دفترش رفته بود با یک شیشه پر از معجون ارغوانی رنگ و یک گیلاس برگشت و گفت: - هری باید همة این معجونو بخوری... معجون خواب بدون رویاست... هری جام را گرفت چند جرعه از آن نوشید. بلافاصله خواب آلود شد. همه جا را تار و مه آلود می‌دید به نظرش می‌رسید که چراغ‌های درمانگاه از پشت پرده ای که دور تا دور تختش کشیده شده بود به او چشمک می‌زنند. احساس می‌کرد بدنش در رختخواب گرم و نرم فرو می‌رود. پیش از آن که او معجون را تمام کند... پیش از آن که بتواند حرفی بزند؛خستگی او را از پای در آورد و او به خواب عمیقی فرو رفت. *** هری از خواب بیدار شد... اما آن قدر خواب آلود بود که چشم‌هایش را باز نکرد. می‌خواست دوباره بخوابد. چراغ‌های کم نور درمانگاه هنوز روشن بودند. او مطمئن بود که هنوز صبح نشده است. به نظرش می‌رسید که آن قدرها نخوابیده است. او صدای پچ پچی را از دوروبرش شنید. - اگه همین طور سر و صدا کنین بیدارش می‌کنین‌ها! برای چی آنقدر داد و بی‌داد می‌کنن؟ نکنه بازم اتفاقی افتاده؟ هری چشمهایش را باز کرد. یک نفر عینکش را از چشمش برداشته بود. همه جا را تیره و تار می‌دید. او قیافه خانم ویزلی و بیل را دید که نزدیکش بودند تا حدودی تشخیص داد خانم ویزلی ایستاده بود و آهسته گفت: - صدای فاجه... اون یکی هم مینرواست درسته؟ چرا آن قدر جروبحث می‌کنن؟ دیگر هری هم صدایشان را می‌شنید. آن‌ها در حالی که جروبحث می‌کردند شتابان به سوی درمانگاه پیش آمدند. کورنلیوس فاج با صدای بلند می‌گفت: - خیلی بد شد... ولی دیگه نمی‌شه کاریش کرد پرفسور... پرفسور مک گونگال فریاد زد: - شما نباید می‌آوردینش توی قلعه... حالا اگه پرفسور دامبلدور بفهمه... درهای درمانگاه به شدت باز شدند. وقتی بیل پردة دور تخت هری را می‌کشید همه کسانی که در اطراف تخت بودند به درمونگاه خیره شدند. هیچ کس متوجه نشد که هری بلند شد. در رختخوابش نشست و عینکش را به چشم زد. فاج با قدم‌های بلند وارد درمانگاه شد. پرفسور مک گونگال و اسنیپ نیز به دنبالش وارد شدند. فاج از خانم ویزلی پرسید: - دامبلدور کجاست؟ مادام پامفری با عصبانیت گفت: - این جا نیست جناب وزیر... این جا درمونگاهه... به نظر شما بهتر نیست... اما در همان وقت در درمانگاه باز شد. دامبلدور به سوی آن‌ها آمد و پرسید: - چی شده؟ او به فاج و پرفسور مک گونگال نگاهی کرد و گفت: - چرا مزاحم این‌ها شدین؟ مینروا... من اصلاً از تو انتظار نداشتم. من ازت خواهش کردم مراقب بارتی کروچ باشی. پرفسور مک گونگال با صدای جیغ مانندی گفت: - اون دیگه احتیاج به مراقبت نداره... دامبلدور جناب وزیر خودشون ترتیب کارو دادن! هری به یاد نداشت که پرفسور مک گونگال هیچ وقت تا این حد از کوره در رفته باشد. از شدت خشم گونه‌هایش سرخ شده بود. دست‌هایش را مشت کرده بود و سرتاپا می‌لرزید. اسنیپ با صدای آهسته ای گفت: - وقتی به آقای فاج گفتیم مرگ خواری رو که باعث حوادث امشب شده دستگیر کردیم ایشون احساس کردن که جونشون در خطره... اصرار داشتن که یه دیوانه‌ساز از آزکابان به این جا احضار کنن تا در قلعه همراهشون باشه... ایشون دیوانه‌ساز رو به دفتری بردن که بارتی کروچ اون جا بود. پرفسور مک گونگال با عصبانیت به میان حرف او پرید و گفت: - دامبلدور من گفتم که تو موافقت نمی‌کنی... گفتم که اجازه نمی‌دی دیوونه سازها وارد قلعه بشن... فاج نیز خشمگین‌تر از هر زمان دیگری به نظر می‌رسید. او گفت: - خانم عزیز! من به عنوان وزیر سحر و جادو این اختیارو دارم که کسی رو برای محافظت از خودم بیارم تا موقع بازجویی از یه آدم خطرناک... صدای پرفسور مک گونگال چنان بلند بود که صدای فاج در آن گم شده بود او گفت: - همین که اون... موجود وارد اتاق شد. پرفسور مک گونگال که سراپا می‌لرزید با دستان لرزانش به فاج اشاره کرد و ادامه داد: - روی کروچ خم شد... و خم شد... انگار یک سطل آب روی سر هری ریختند. پرفسور مک گونگال دنبال لغت مناسبی می‌گشت که بتواند منظورش را بیان کند. اما هری می‌دانست او خیال دارد چه بگوید... می‌دانست دیوانه‌ساز چه کرده است. مطمئناً دیوانه‌ساز بوسة مرگبار را نثار بارتی کروچ کرده بود. با این بوسه روح او را مکیده بود. زندگی بدون روح از مرگ بدتر بود. فاج با عصبانیت گفت: - با چیزهایی که راجع به اون شنیدم ما موجود خیلی باارزشی رو از دست ندادیم! از قرار معلوم اون مسئول مرگ چندین نفر بوده! دامبلدور طوری به فاج نگاه می‌کرد که گویی اولین باری است که او را می‌بیند. - چه فایده کورنلیوس... اون دیگه نمی‌تونه شهادت بده... دیگه نمی‌تونه بگه برای چی آدم کشته... فاج با عصبانیت گفت: - برای چی کشته؟ این که دیگه احتیاج به سوال نداره... چون دیوونه بوده! این طور که مینروا و سوروس یه من گفته ان اون فکر می‌کرده همه این کارهارو به دستور از ما بهترون انجام می‌داده! دامبلدور گفت: - کورنلیوس... معلومه که اون به دستور لرد ولدمورت این کارها رو انجام داده... اون جنایات طبق نقشه انجام شده و هدف از اون به قدرت رسوندن دوبارة ولدمورت بوده... بالاخره هم نقشه‌شون عملی شد و ولدمورت تونست به بدنش برگرده... چهرة فاج در هم رفت. او طوری به دامبلدور خیره شده بود که گویی حرف‌های او را باور نمی‌کرد... او همان طور که به دامبلدور نگاه می‌کرد من من کنان پرسید: - از ما بهترون برگشته؟ خیلی مسخره است... چی می‌گی دامبلدور. دامبلدور گفت: - همون طور که پرفسور و سوروس بهت گفته ان، بارتی کروچ خودش اعتراف کرد. اون بعد از خوردن معجون صداقت برای ما تعریف کرد که چه‌طور مخفیانه از آزکابان خارج شده. و ولدمورت که از طریق برتا جورکینز فهمیده بود که اون زنده است به سراغش رفته و اونو از کنترل پدرش بیرون آورده و به کمک اون هری رو به دام انداخته... به این ترتیب همة نقشه‌ها عملی شده... ولدمورت به کمک کروچ برگشته... می‌فهمی؟ هری از دیدن لبخند گنگی که بر لب فاج نشسته بود شگفت زده شد. فاج گفت: - ببین دامبلدور تو که این حرف‌ها رو باور نمی‌کنی؟ از ما بهترون برگشته؟ بس کن دامبلدور... البته از کروچ بعید نیست که فکر کنه داره طبق دستور از ما بهترون عمل می‌کنه... ولی از تو بعیده... از تو بعیده دامبلدور؟ حرف‌های دیوونه ای مثل کروچو باور... دامبلدور ادامه داد: - امشب... وقتی هری به جام سه جادوگر می‌رسه و بهش دست می‌زنه یک راست به محلی که ولدمورت اون جا بوده می‌ره... هری شاهد تجدید حیات ولدمورت بوده... اگه به دفترم بیای می‌تونم تمام جزییات رو برات توضیح بدم. لبخند بی‌رمق فاج هنوز روی لبش بود. او نگاهی به هری انداخت و بعد به دامبلدور نگاه کرد و گفت: - یعنی... یعنی تو حرف هری رو باور می‌کنی دامبلدور؟ لحظه ای سکوت برقرار شد. تنها صدای غرولند سیریوس بود که به گوش می‌رسید. موهای گردنش سیخ شده بود و دندآن‌هایش را به فاج نشان می‌داد. دامبلدور که چشم‌هایش از عصبانیت برق می‌زد گفت: - معلومه که حرف هری رو باور می‌کنم... من اعترافات کروچو شنیدم بعد هم هری تمام اتفاقاتی رو که بعد از لمس کردن جام برایش پیش آمده جزء به جزء برام تعریف کرد... حرف‌های این دو نفر با هم تطبیق می‌کنه. وقتی حرف‌های این دو نفر رو کنار هم می‌گذاریم علت همة حوادث که بعد از ناپدید شدن برتا جورکینز اتفاق افتاده کاملاً معلوم می‌شه... فاج با همان لبخند گنگ به هری نگاه کرد و گفت: - به همین راحتی باور کردی ولدمورت برگشته؟ ولی شاید تو تنها یه دیوونه روانی... و... و یه پسر که... فاج نگاه دیگری به هری انداخت و هری بلافاصله متوجه قضیه شد و به آرامی گفت: - آقای فاج ... حتماً شما هم گزارش ریتا اسکیترو خوندین؟ رون، هرمیون، بیل و خانم ویزلی از جا پریدند. هیچ یک از آن‌ها نمی‌دانستند که هری بیدار شده. فاج کمی رنگ به رنگ شد و بعد با حالتی پرخاش جویانه گفت: - حالا فرض کن که خوندم... سپس رو به دامبلدور کرد و ادامه داد: - فرض کن فهمیدم که تو در این مدت خیلی از حقایق مربوط به این پسره رو از همه پنهون کردی... اون مار زبونم هست! مرتب هم توی مدرسه از حال می‌ره... دامبلدور با خونسردی گفت: - منظورت اون دردهاییه که هری رو ناراحت می‌کنه؟ درد جای زخمش رو می‌گی؟ فاج بلافاصله گفت: - پس جای زخمش درد می‌گیره... سردرد؟ کابوس؟ حتماً هذیونم می‌گه؟ - کورنلیوس خوب به حرفام گوش کن. دامبلدور یک قدم به فاج نزدیک شد و هری بار دیگر ارتعاش قدرت او را در اطراف خود حس کرد. درست مثل همان وقتی که بارتی کروچ را بی‌هوش کرده بود. دامبلدور گفت: - هری هم مثل من و تو عاقله... زخم روی پیشونی‌اش هیچ اثری رو مغزش نگذاشته... به نظر من زخمش وقتایی درد می‌گیره که ولدمورت بهش نزدیک می‌شه و یا بی‌اندازه خشن و بی‌رحم می‌شه... فاج یک قدم عقب رفت. سر سختی‌اش کمی فرو کش کرده بود. او گفت: -امیدوارم منو ببخشی دامبلدور ولی شنیدم وقتی جای زخم طلسم درد می‌گیره در واقع یه جور زنگ خطره... هری فریاد زد و تلاش کرد از رختخوابش بیرون بیاید. اما خانم ویزلی مانعش شد او گفت: - من خودم دیدم که ولدمورت برگشت! من خودم مرگ‌خوارها رو دیدم! حتی می‌تونم اسم هاشونو بگم! لوسیوس مالفوی... اسنیپ تکانی خورد اما همین که هری به او نگاه کرد اسنیپ نگاهش را متوجه فاج کرد. فاج چنان که گویی هری به او توهین کرده باشد جواب داد: - مالفوی تبرئه شد... اون از خانواده اصیلیه... در هر فرصت کمک‌های سخاوتمندانه ای کرده... هری ادامه داد: - مکنر! - اونم تبرئه شده! اون الان تو وزارتخونه کار می‌کنه! - اوری، نات، کراب، گویل. فاج که عصبانی شده بود گفت: - تو فقط اسم کسانی رو می‌گی که سیزده سال پیش متهم به مرگ خواری بودن بعد هم تبرئه شدن. از کجا معلوم که این اسم‌ها رو از توی گزارش‌های قدیمی دادگاه پیدا نکردی؟ دامبلدور بس کن دیگه... پسره پارسال هم یه سری چرت و پرت سر هم کرده بود. مثل این که چرندیاتش سال به سال مفصل‌تر می‌شه. نمی‌دونم چرا حرف‌های این پسره رو باور می‌کنی؟ دامبلدور این پسره به زبون مارها حرف می‌زنه اون وقت تو باز هم حرف هاشو باور می‌کنی؟ پرفسور مک گونگال فریاد کشید... - چرا نمی‌فهمین؟ سدریک دیگوری کشته شده... کروچ کشته شده چه‌طور ممکنه یه دیوونه روانی همة این آدمارو بی‌هدف کشته باشه؟ فاج که دیگر به اندازه پرفسور مک گونگال عصبانی شده بود با صورتی برافروخته فریاد زد: - هیچ مدرکی نیست که حرف‌های شما رو ثابت کنه... مثل این که شما همه دست به دست هم دادین تا زحمات سیزده ساله مارو به هدر بدین؟ هری آن چه را می‌شنید باور نمی‌کرد. او همواره فکر میکرد فاج به رغم آن که کمی لاف زن و مغرور است مردی خوش قلبی است اما در آن لحظه جادوگر کوتاه قد و خشمگینی که مقابلش ایستاده بود به هیچ وجه حاضر نبود بپیذیرد که دنیای آرام و منظم او در معرض فرو ریختن است... او باور نمی‌کرد که ولدمورت قدرتش را بازیافته است. دامبلدور تکرار کرد: - ولدمورت برگشته فاج! اگه این واقعیت رو قبول کنی و اقدامات لازم رو انجام بدی ممکنه بتونیم وضعیت فعلی رو حفظ کنیم. اولین و مهم‌ترین کاری که باید بکنی اینه که اداره و کنترل زندان آزکابانو از دست دیوونه سازها بگیری... فاج دوباره فریاد زد: - چه چرندیاتی... دیوونه سازها از آزکابان برن! اگه یه همچین پیشنهادی رو مطرح کنم منو با لگد از اداره می‌اندازن بیرون! فقط به دلیل این که دیوونه سازها در آزکابان هستن مردم شب‌ها خواب راحتی دارن! دامبلدور گفت: - ولی خیلی از ماها به دلیل این که دیوونه سازها تو آزکابان هستن خواب راحتی نداریم... چون می‌دونیم که این موجودات خطرناک به محض این که ولدمورت دهن باز کنه به اون ملحق می‌شن... فاج مطمئن باش در اون صورت دیوونه سازها به تو وفادار نمی‌مونن! ولدمورت خیلی بهتر از تو می‌تونه از قدرت اونا استفاده کنه و وسایل آسایش و تفریحشونو فراهم کنه... این تویی که باید جلوی پیشرفت اونا رو بگیری و نگذاری قدرت سیزده سال قبل خودشونو دوباره به دست بیارن... فاج بی‌آن که چیزی بگوید دهانش را باز و بسته کرد. گویی نمی‌توانست کلامی را که نشان دهندة خشم و عصبانیتش بود پیدا کند. دامبلدور سعی کرد او را بیشتر تحت فشار قرار دهد و گفت: - دومین کاری که باید بکنی اینه که یه عده رو دنبال غولا بفرستی... البته خیلی زود... فاج دوباره فریاد کشید: - چی بفرستم دنبال غول ها... این دیگه دیوونگیه... - بهتره از همین حالا بهشون دست دوستی بدی و گرنه ممکنه دیر بشه... ممکنه ولدمورت مثل همیشه اونا رو قانع کنه که خودش تنها جادوگریه که می‌تونه آزادی و حقوق اون‌ها رو تأمین کنه! فاج نفسش را در سینه حبس کرد. او کمی عقب عقب رفت و در حالی که سرش را تکان می‌داد گفت: - شوخی می‌کنی! اگه جامعه جادوگری بفهمه که من یه قدم به طرف غول‌ها برداشتم دیگه کارم تمومه... مردم از غول‌ها بیزارن دامبلدور... دامبلدور که گویی امواج قدرتمندی در اطرافش می‌پراکند با چشمانی که از خشم برق می‌زد با صدایی بلند گفت: - کورنلیوس عشق به مقام، تو رو کور کرده! تو به اصالت جادوگرها خیلی اهمیت می‌دی... همیشه همین طور بودی! هیچ متوجه نیستی که اصل و نسب جادوگرها آنقدر‌ها هم مهم نیست. مهم اینه که چی از کار در میان! همین الان دیوانه‌ساز تو آخرین بازماندة یکی از اصیلترین خونواده‌های جادوگری رو از بین برد. دیدی اون مرد توی زندگی‌اش دنبال چه کارهای رفته بود! بگذار بگم اگه کارهایی رو که ازت خواستم انجام بدی چه در این مقام بمونی چه نمونی همه تو رو به عنوان یکی از شجاع‌ترین و بزرگترین وزیران سحر و جادو به خاطر خواهند سپرد... ولی اگه این کارو نکنی اسمت در تاریخ به عنوان کسی ثبت می‌شه که خودشو کنار کشید و به ولدمورت امکان داد تا دنیایی رو که دوباره ساخته بودیم از بین ببره! فاج رویش را از دامبلدور برگرداند و گفت: - این کار دیوونگیه... سکوتی بر فضا حاکم شد. مادام پامفری دست‌هایش را جلوی دهانش گرفته و پایین تخت هری میخکوب شده بود. خانم ویزلی هنوز کنار تخت هری ایستاده و شانه‌های او را گرفته بود تا نگذارد از جایش بلند شود... بیل، رون و هرمیون به فاج خیره شده بودند... دامبلدور گفت: - اگه تصمیم داری همة این مسایلو نادیده بگیری و به روشی که پیش گرفتی ادامه بدی باید بدونی که راهمون همین جا از هم جدا می‌شه... تو طبق تشخیص خودت عمل کن... منم طبق تشخیص خودم عمل می‌کنم. در گفتار دامبلدور اثری از تهدید دیده نمی‌شد. فقط یک اظهارنظر ساده... اما فاج چنان به او خیره شده بود که گویی دامبلدور خیال حمله کردن دارد. او در حالی که انگشتش را با حالت تهدید آمیزی تکان می‌داد گفت: - ببین دامبلدور... من همیشه به تو آزادی عمل دادم... بهت احترام گذاشتم. موارد بسیاری بوده که با کارهات موافق نبودم ولی بهت چیزی نگفتم... هر کسی بهت اجازه نمی‌داد گرگ نما استخدام کنی... هاگریدو نگهداری یا بدون هماهنگی با وزارتخونه مطلب درسی رو انتخاب کنی... اما اگه بخوای علیه من اقدام کنی... دامبلدور گفت: - من فقط خیال دارم علیه یک نفر کار کنم... اونم ولدمورته... اگه تو با اون مخالفی که هیچ مشکلی با هم نداریم و می‌تونیم با هم کار کنیم... کورنلیوس... فاج ظاهراً در مقابل این حرف هیچ پاسخی نداشت. او مدت زیادی روی پاشنه و پنجه‌اش چرخید و کلاه لبه دارش را در دستش چرخاند سرانجام با لحنی که بیشتر شبیه به خواهش بود گفت: - ممکن نیست ولدمورت برگشته باشه... ممکن نیست... اسنیپ با گام‌های بلند جلو آمد از کنار دامبلدور گذشت. آستین ردایش را بالا زد. سطح داخلی ساعدش را جلو آورد و آن را به فاج نشان داد. فاج به خود لرزید اسنیپ با لحن خشکی گفت: - بفرمایین... اینم علامت شوم... الان به قدر یکی دو ساعت پیش پررنگ نیست ولی اون موقع سیاه و براق بود. گرچه هنوز قابل تشخیصه... لرد سیاه این داغو روی دست همة مرگ خواها زده بود. با این علامت ما همدیگه رو می‌شناختیم... و اون به کمک این وسیله مارو احضار می‌کرد. وقتی اون به علامت روی دست یکی از مرگ‌خوارها دست می‌زد ما باید بلافاصله خودمونو غیب می‌کردیم و پیش اون ظاهر می‌شدیم. از اول سال تا به حال این علامت روز به روز پر رنگ‌تر شده... علامت کارکاروف هم همین طور بود. فکر کردین کارکاروف امشب چرا فرار کرد؟ هر دو تامون سوزش علامتو احساس کردیم... کارکاروف می‌ترسید که لرد سیاه بخواد ازش انتقام بگیره... اون به خیلی از مرگ‌خوارها خیانت کرده بود و می‌دونست اگه به میون اونا برگرده چی به سرش میارن... فاج عقب عقب رفت و از اسنیپ دور شد. با ناراحتی سرش را تکان داد معلوم بود. یک کلمه از حرف‌های اسنیپ را باور نکرده است. او با نفرت به علامت زشت روی دست اسنیپ خیره شد. سپس نگاهی به دامبلدور انداخت و گفت: - دامبلدور نمی‌دونم تو و استاده‌های هاگوارتز چه خیالی دارین ولی من دیگه نمی‌خوام حرف‌هاتونو بشنوم. هر چه شنیدم بسه.. دیگه حرفی ندارم... فردا باهت تماس می‌گیرم تا دربارة نحوة ادارة مدرسه با هم حرف بزنیم... من دیگه باید به وزارتخونه برگردم... فاج همین که دستش به در خورد کمی ایستاد. آن گاه با گام‌های بلند خود را به تخت هری رساند و گفت: - بیا... اینم جایزة تو. او کیسة بزرگ پر از طلایی را از جیبش بیرون کشید و آن را روی میز کنار تخت انداخت و ادامه داد: - این هزار گالیونه... قرار بود طی مراسمی این جایزه رو بهت بدم ولی با توجه به شرایط فعلی... او کلاهش را روی سرش گذاشت. از درمانگاه خارج شد و در را پشت سرش محکم کوبید... همین که فاج از در بیرون رفت دامبلدور به سوی کسانی که دور تخت هری ایستاده بودند رفت و گفت: - کارهای زیادی هست که باید انجام بدیم... مالی می‌تونم روی کمک تو و آرتور حساب کنم؟ خانم ویزلی که تا لب‌هایش هم سفید شده بود با لحن قاطعی گفت: - البته که می‌تونین... آرتور فاجو خوب می‌شناسه... توی این چند ساله فقط علاقه آرتور به مشنگ‌ها باعث شده که توی اداره ترقی نکنه فاج عقیده دارد که بزرگ منشی آرتور در حد یه جادوگر با اصل و نسب نیست. دامبلدور گفت: - خب ... پس من برایش پیغامی دارم... باید فوراً به همه کسانی که می‌تونن این واقعیت رو درک کنن خبر بدیم... آرتور که توی وزارتخونه ست می‌تونه به تمام کسانی که مثل فاج کوتاه فکر نیستن خبر بده... بیل از جا برخاست و گفت: - الان می‌رم تا پیغام شمارو به بابا برسونم... دامبلدور گفت: - خیلی خوبه... بهش بگو چه اتفاقی افتاده... بگو در اولین فرصت باهاش تماس می‌گیرم... بهش بگو باید پنهانی عمل کنه چون اگه فاج بفهمه من دارم توی کارهای وزارتخونه دخالت می‌کنم. بیل گفت: خیالتون راحت باشه... بیل آهسته به شانه هری زد. مادرش را بوسید شنلش را برداشت و با عجله از درمانگاه خارج شد. دامبلدور نگاهی به پرفسور مک گونگال کرد و گفت: - پرفسور... من باید زودتر با هاگرید حرف بزنم... بهش بگو بیاد دفترم... اگه تونستی مادام ماکسیمو هم راضی کن که بیاد... پرفسور مک گونگال سری تکان داد و بی‌آن که چیزی بگوید از درمانگاه بیرون رفت. دامبلدور به مادام پامفری گفت: - پاپی می‌شه لطف کنی و بری دفتر پرفسور مودی؟ اون جا یه جن خونگی به اسم وینکی هست که خیلی ناراحته... هر کاری از دستت برمیاد براش بکن و بعدش برش گردون به آشپرخونه... مطمئنم که دابی ازش پرستاری می‌کنه. مادام پامفری که ترسیده بود گفت: -اِ... باشه. سپس از درمانگاه خارج شد. دامبلدور پس از آن که مطمئن شد که در بسته است و مادام پامفری کاملاً از آن جا دور شده، دوباره شروع به صحبت کرد و گفت: - خب... حالا وقتش رسیده که دو نفر از بین ما همدیگه رو بشناسن... سیریوس لطفاً به شکل اصلی برگرد. سگ بزرگ سیاه به دامبلدور نگاهی کرد و بلافاصله تغییر شکل داد. خانم ویزلی جیغی کشید و عقب پرید. با دست لرزانش او را نشان داد و گفت: - سیریوس بلک! رون فریاد زد: - مامان... ساکت باش! اون خیلی آدم خوبیه! اسنیپ نه عقب پرید و نه فریاد کشید. فقط حالتی آمیخته به ترس و خشم در چهره‌اش نمایان شد. او به چهرة سیریوس که هم چون صورت خودش لبریز از نفرت بود نگاه کرد و گفت: - اون این جا چی‌کار می‌کنه؟ دامبلدور نگاهی به هر دوی آن‌ها کرد و گفت: - اون به دعوت من این جا اومده... درست مثل خودت سوروس... من به هر دوی شما اعتماد دارم... دیگه وقتش رسیده که اختلافات قدیمی تونو کنار بذارین و به هم اعتماد کنین... از نظر هری، دامبلدور انتظار داشت معجزه ای به وقوع بپیونند. اسنیپ و سیریوس نگاهی سرشار از نفرت به یکدیگر کردند. دامبلدور که بی‌قراریش در صدایش آشکار بود گفت: - امیدوارم که در آینده هیچ کدورتی بین شما باقی نمونه... الان هم با هم دست بدین... حالا دیگه هر دو در یک جبهه هستین... فرصت زیادی هم نداریم. تعدادمون خیلی کمه... اگه ما که حقیقتو می‌دونیم نتونیم با هم کنار بیایم دیگه هیچ امیدی باقی نمی‌مونه... سیریوس و اسنیپ چنان به هم چپ چپ نگاه می‌کردند که گویی به خون هم تشنه اند و آن دو آهسته به سوی یک دیگر رفتند با هم دست دادند و به سرعت دست یکدیگر را رها کردند. دامبلدور یک بار دیگر بین آن دو ایستاد و گفت: - برای شروع خوبه... خب من برای هر دوی شما یه مأموریت دارم. رفتار فاج با این که زیاد هم غیرمنتظره نبود همه چی رو تغییر می‌ده... سیریوس تو باید زودتر راه بیفتی... باید به رموس لوپین، آرابلافیگ، ماندانگاس فلچر و بقیه هم گروهی‌های قدیمی مون خبر بدی... یه مدت پیش لوپین مخفی شو... من خودم باهات تماس می‌گیرم. هری گفت: - ولی... او می‌خواست سیریوس در کنارش بماند. مایل نبود به این زودی از او جدا شود. سیریوس به هری گفت: - هری بهت قول می‌دم که خیلی زود به دیدنت بیام... خودت که می‌دونی باید هر کاری از دستم برمیاد انجام بدم... هری گفت: - آره می‌دونم. سیریوس لحظه ای دست هری را در دست گرفت سپس رو به دامبلدور کرد. سری تکان داد و به سرعت بدل به همان سگ سیاه بزرگ شد. دوان دوان به سوی در درمانگاه رفت. با پنجه‌اش دستگیره در را کشید و خارج شد. دامبلدور رو به اسنیپ کرد و گفت: - سوروس... می‌دونی که ازت چه انتظاری دارم؟ حاضری آمادگی داری؟ اسنیپ جواب داد: - من آماده ام. چهره‌اش رنگ پریده‌تر از همیشه به نظر می‌رسید و برق عجیبی در چشمانش می‌درخشید دامبلدور گفت: - موفق باشی. دامبلدور با نگرانی به اسنیپ نگاه کرد که بدون آن که چیزی بگوید به دنبال سیریوس از در بیرون رفت. چند دقیقه ای طول کشید تا دامبلدور بار دیگر شروع به صحبت کرد و گفت: - من باید برم طبقه پایین پدر و مادر دیگوری رو ببینم... هری بقیه معجونو سر بکش... فعلاً خداحافظ... وقتی دامبلدور از درمانگاه خارج شد هری دوباره سرش را روی بالشش گذاشت. هرمیون، رون و خانم ویزلی همه به او نگاه می‌کردند. دقایقی همه سکوت کردند سرانجام خانم ویزلی گفت: - باید بقیه معجونتو بخوری هری... وقتی می‌خواست شیشه معجون و گیلاس را بردارد دستش به کیسه پر از طلا خورد او گفت: - باید خوب بخوابی... سعی کن به چیزهای دیگه فکر کنی... به این فکر کنی که با پول جایزه‌ات چه چیزهایی می‌تونی بخری! هری با صدایی که هیچ احساسی در آن نبود گفت: - من اون پولو نمی‌خوام... مال شما... هر کی می‌خواد برداره... من نباید برنده می‌شدم... سدریک باید برنده می‌شد... حسی که هری از زمان خروج از هزارتو سعی کرده بود با آن مقابله کند داشت بر او غلبه می‌کرد. گوشة چشمش به سوزش افتاده بود. هری پلک زد و به سقف خیره شد. خانم ویزلی گفت: - تقصیر تو نبود هری... هری گفت: - چرا... من بهش گفتم جامو با هم برداریم. در آن لحظه بغض گلویش را می‌فشرد و او دعا دعا می‌کرد رون جای دیگری را نگاه کند. خانم ویزلی گیلاس و شیشة معجون را روی میز گذاشت و هری را در آغوش گرفت. هری به یاد نداشت کسی مادرانه او را در آغوش فشرده باشد در آن لحظه تمام درد و رنج طاقت فرسای آن شب در سینه‌اش سنگینی می‌کرد. چهره مادرش، صدای پدرش و جسد بی‌جان سدریک که روی زمین افتاده بود. همه چیز مقابل دیدگانش شروع به چرخیدن کرد. دیگر نتوانست تحمل کند. هری با چهره ای در هم گرفته سعی داشت مانع هق هق گریه‌هایش شود. در این لحظه در با صدای بلند به هم خورد و خانم ویزلی هری را رها کرد. هرمیون که کنار پنجره ایستاده بود و چیزی را محکم در دست می‌فشرد آهسته گفت: - ببخشین... خانم ویزلی اشک‌هایش را با پشت دستش پاک کرد و گفت: - هری معجونتو بخور... هری معجون را لاجرعه سر کشید. معجون بلافاصله اثر کرد. هری به خوابی سنگین و بدون رویا فرو رفت و دیگر به چیزی فکر نکرد. ‏ فصل 37: آغاز حتی یک ماه پس از آن حادثه، هر گاه هری به گذشته فکر می‌کرد خاطرة چندان روشنی از چند روز بعد از آن به ذهنش نمی‌آمد. گویی ذهنش چنان انباشته شده بود که ظرفیت نگهداری خاطرات روزهای بعد را نداشت. تنها آن چه به یاد داشت خاطراتی بسیار دردناک بود که از میان آن‌ها ملاقاتش با آقا و خانم دیگوری در صبح روز بعد، از همه دردناک‌تر بود. آن‌ها نه تنها او را برای آن چه اتفاق افتاده بود سرزنش نکردند بلکه به خاطر آن که جسد سدریک را برای آن‌ها برگردانده بود از او سپاسگزاری کردند. آقای دیگوری در تمام مدت گفت و گو می‌گریست. با این مال اندوه خانم دیگوری فراتر از اشک و آه بود. وقتی هری جزییات مرگ سدریک را برای آن‌ها توضیح داد خانم دیگوری گفت: - پس معلومه که خیلی درد نکشیده آموس... باز خوبه که بعد از برنده شدن در مسابقه مرد... اون با خوشحالی مرد. وقتی برخاستند تا بروند خانم دیگوری به هری گفت: - حالا دیگه باید خیلی مواظب باشی... هری کیسه پر از پول را از روی میز کنار تختش برداشت و گفت: - اینم ببرین... مال سدریکه... اون قبل از من به جام رسیده بود... خانم دیگوری عقب رفت و گفت: - نه عزیزم این مال توئه... بهتره پیش تو بمونه... ما نمی‌تونیم... *** هری شب بعد، از برج گریفیندور بازگشت. رون و هرمیون به او گفتند که دامبلدور صبح آن روز سر میز صبحانه با دانش آموزان صحبت کرده است. او از همه خواسته بود هری را به حال خود بگذارند. او گفته بود که هیچ کس نباید برای پی بردن به آنچه در هزارتو گذشته بود هری را سوال پیچ کند. هری متوجه شد که بسیاری از دانش آموزان در راهروها را از او دوری می‌کنند و نگاهشان را از او می‌دزدند. بسیاری دیگر هنگامی که هری از کنارشان می‌گذشت با هم پچ پچ می‌کردند. هری حدس می‌زد که بسیاری از دانش آموزان گزارش ریتا اسکیتر را باور کرده بودند که هری را، یک بیمار روانی و خطرناک معرفی کرده بود. شاید آن‌ها درباره علت مرگ سدریک با خود نتیجه گیری‌هایی کرده بودند. در هر صورت هری دیگر به این مسایل اهمیت نمی‌داد. وقتی کنار رون و هرمیون بود احساس آرامش می‌کرد. آن‌ها با او درباره، مسایل دیگر حرف می‌زدند گاهی با هم شطرنج بازی می‌کردند و به هری این فرصت را می‌دادند که در سکوت و آرامش بازی آن‌ها را تماشا کند. ظاهراً هر سه آن‌ها به این نتیجه رسیده بودند که بدون آن که با هم حرف بزنند منتظر بمانند تا خبری دربارة وقایع خارج از هاگوارتز به گوششان برسد. آن‌ها به این نتیجه رسیده بودند که صحبت راجع به وقایعی که ممکن بود در آینده روی دهد کار بیهوده ای است مگر این که دربارة آن مطمئن می‌بودند آن‌ها تنها زمانی درباره این مسایل با هم حرف زدند که رون در مورد ملاقات مادرش با دامبلدور با هری صحبت کرد. او گفت: - مامانم پیش دامبلدور رفته تا ازش اجازه بگیره تابستون یک سر بیای خونة ما... ولی دامبلدور اصرار داره که اول سری به دروسلی‌ها بزنی... هری گفت: - چرا؟ رون سرش را تکان داد: - نمی‌دونم... مامانم می‌گه دامبلدور بی‌خودی حرفی نمی‌زنه... حتماً برای خودش یه دلیلی داره... باید بهش اعتماد کنیم مگه نه؟ هاگرید تنها کسی بود که هری علاوه بر رون و هرمیون به راحتی قادر بود با او صحبت کند. از آن جا که دیگر استادی برای دفاع در برابر جادوی سیاه نداشتند کلاسشان تعطیل شده بود. آن‌ها از وقتشان در بعدازظهر روز پنجشنبه استفاده کردند و خود را به کلبه هاگرید رساندند. آن روز هوا صاف و آفتابی بود. وقتی نزدیک کلبه رسیدند فنگ در حالی که دیوانه وار دمش را تکان می‌داد پارس می‌کرد و از در باز کلبه بیرون دوید. هاگرید نیز به دنبال او بیرون آمد و گفت: - کی اومده؟ هری! هاگرید به سوی آن‌ها آمد. با یک دست هری را در آغوش گرفت سپس موهای او را در هم ریخت و گفت: - خیلی منو خوشحال کردی هری... کارخوبی کردی که اومدی. وقتی وارد کلبه هاگرید شدند روی میز چوبی جلوی بخاری دیواری یک لیوان به بزرگی سطل دیده می‌شد. هاگرید گفت: - با اولیمپ نشسته بودیم چای می‌خوردیم. کمی پیش از اومدن شما رفت. رون با کنجکاوی پرسید: - با کی؟ هاگرید گفت: - مادام ماکسیم دیگه! رون گفت: - پس با هم آشتی کردین؟ هاگرید از کشو چند فنجان دیگر بیرون آورد و با بی‌خیالی گفت: -آشتی کردیم... مگه قهر بودیم؟ هاگرید برای همه چای ریخت و پس از آن که به هر سة آن‌ها بیسکویت تعارف کرد برگشت و روی صندلی‌اش نشست. با چشم‌های ریز و سیاهش به هری نگاه کرد و با صدای گرفته‌ای گفت: - حالت خوب نیست؟ هری گفت: - چرا خوبم... - نه حالت خوب نیست... معلومه که حالت خوب نیست... ولی خوب می‌شی... هری چیزی نگفت... - می‌دونستم برمی‌گرده. هری، رون و هرمیون از شنیدن حرف هاگرید جا خوردند و به هم نگاه کردند. هاگرید ادامه داد: - هری، از همون چند سال پیش می‌دونستم یه روزی برمی‌گرده. می‌دونستم یه جایی کمین کرده و منتظر فرصت مناسبه... این اتفاق باید می‌افتاد؛حالا هم که اتفاق افتاده باید یه جوری باهاش کنار اومد... باهاش بجنگیم. شاید بتونیم قبل از این که خیلی دیر بشه جلوشو بگیریم. نقشة دامبلدور همینه... اون مرد واقعاً بزرگیه... تا وقتی اونو داریم غصه نداریم. هاگرید با دیدن چهره‌های متعجب آن‌ها ابروهای پرپشتش را بالا برد و گفت: - نشستن و غصه خوردن هیچ دردی رو دوا نمی‌کنه... هر چی بخواد بشه می‌شه... کافیه بدونیم چطور باهاش مقابله کنیم هری، دامبلدور برام تعریف کرد که چی‌کار کردی. هاگرید به هری نگاه کرد سینه‌اش را به جلو داد و گفت: - بهترین چیزی که می‌تونم بگم اینه که تو همون کاری رو کردی که اگه پدرت بود می‌کرد... هری به او لبخندی زد. بعد از چندین روز اولین لبخندی بود که بر لبانش می‌نشست. هری پرسید: - هاگرید، دامبلدور ازت خواست چی‌کارکنی؟ اون شب که پرفسور مک گونگال رو فرستاد دنبال تو و مادام ماکسیم بهتون چی گفت: هاگرید گفت: - گفت یه کاری بکنم که محرمانه ست... تابستون باید مأموریتم رو انجام بدم... نباید به هیچ کس بگم؛حتی به شما سه تا. اولیمپ یا به قول شما مادام ماکسیم هم ممکنه با من بیاد... فکر می‌کنم تونستم راضیش کنم که بیاد. - این کارم به ولدمورت مربوط می‌شه؟ هاگرید با شنیدن نام ولدمورت اخم‌هایش را در هم کشید و جواب سر بالا داد. او گفت: - ممکنه... خوب حالا کی دلش می‌خواد بریم آخرین موجود دم انفجاری رو ببینیم؟ هاگرید با مشاهده قیافه آن‌ها گفت: - نه... نه... شوخی کردم! *** هری هنگام بستن وسایلش در شب قبل از بازگشت به پریوت درایو احساس دلتنگی می‌کرد. دلش نمی‌خواست در جشن پایان سال تحصیلی شرکت کند آن‌ها هر سال به بهانة پایان سال تحصیلی جشن می‌گرفتند و در این جشن برندة جام قهرمانی گروه‌های مدرسه را اعلام می‌کردند. هری بعد از مرخص شدن از درمانگاه وقتی که سرسرای بزرگ، شلوغ و مملو از شاگردان بود به آن جا نرفته بود. او ترجیح می‌داد وقتی همه از سرسرا بیرون رفتند به آن جا برود. تا از نگاه دانش آموزان در امان بماند. وقتی هری، رون و هرمیون وارد سرسرا شدند بلافاصله متوجه شدند که سرسرا مثل هر سال تزیین نشده است. هر سال سرسرای بزرگ را با علامت‌های رنگین چهار گروه تزیین می‌کردند اما آن شب چندین پردة سیاه پشت میز اساتید آویخته بودند. هری دریافت که آن پرده‌ها را برای ادای احترام به سدریک آویخته اند. مودی چشم گنده واقعی سر میز اساتید نشسته بود. چشم سحرآمیز و پای چوبی‌اش هر دو سر جایش قرار داشتند. بی اندازه عصبی بود و هر بار کسی با او حرف می‌زد هراسان از جا می‌پرید. هری نمی‌توانست او را سرزنش کند. وحشت مودی از این که مورد حمله کسی قرار بگیرد با ده ماه محبوس ماندن در صندوق تشدید شده بود. صندلی کارکاروف خالی بود. هری در حالی که سر میز گریفیندور می‌نشست با خود فکر می‌کرد کارکاروف در آن لحظه کجاست؟ آیا ولدمورت توانسته بود او را پیدا کند؟ مادام ماکسیم سر میز اساتید کنار هاگرید نشسته بود و هر دو گرم صحبت با یکدیگر بودند. کمی آن طرف‌تر اسنیپ در کنار پرفسور مک گونگال نشسته بود وقتی هری به او نگاه کرد برای لحظه ای نگاه اسنیپ روی او متوقف شد. تشخیص حالت صورتش مشکل به نظر می‌رسید. اما قیافه‌اش هم چون همیشه عبوس و گرفته بود. پس از آن که اسنیپ از هری چشم برداشت او مدتی به اسنیپ نگاه کرد. شبی که ولدمورت برگشته بود دامبلدورچه مأموریتی به اسنیپ واگذار کرده بود چرا؟ دامبلدور از کجا اینقدر مطمئن بود که اسنیپ طرفدار خود آن هاست؟ دامبلدور در قدح افکار گفته بود که اسنیپ جاسوس آن هاست. اسنیپ، جانش را به خطر انداخته بود و برای دامبلدور جاسوسی می‌کرد. یعنی اکنون نیز همین وظیفه را داشت؟ شاید با مرگ خواران تماس گرفته بود. شاید هم وانمود کرده بود که هیچ گاه با دامبلدور متحد نشده و منتظر فرصت مناسب بوده است؟ در همان لحظه دامبلدور از جا برخاست و رشتة افکار هری از هم گسست. شاگردان دامبلدور که به قدر سال‌های قبل سر و صدا نمی‌کردند با برخاستن دامبلدور بلافاصله ساکت شدند. نگاهی به دانش آموزان کرد و گفت: - یک سال تحصیلی دیگر به پایان رسید. او لحظه ای سکوت کرد. نگاهی به میز هافلپاف انداخت. دانش آموزان گروه هافلپاف از سایر دانش آموزان آرامتر بودند چهره ای بی‌رنگ و غمگین داشتند. دامبلدور گفت: - امشب حرف‌های زیادی برای گفتن دارم. اما پیش از همه می‌خوام دربارة دانش آموزی ممتاز حرف بزنم که جایش پیش ما خالیه... دامبلدور میز گروه هافلپاف را نشان داد و گفت: - اون باید الان در جشن آخر سال شرکت می‌کرد. از همه تون خواهش می‌کنم بلند شین و به یاد سدریک دیگوری یک دقیقه سکوت کنین... صدای کشیده شدن نیمکت‌ها روی زمین سرسرا به گوش رسید. همه از جایشان برخاستند. پس از یک دقیقه سکوت همه با صدایی که در سالن طنین می‌انداخت گفتند: - سدریک دیگوری. هری در میان دانش آموزان چشمش به چو افتاد که قطرات اشک به آرامی از چشمانش سرازیر بود. وقتی همه نشستند دامبلدور بار دیگر شروع به صحبت کرد او گفت: - سدریک شاگرد نمونه ای بود که بسیاری از ویژگی‌های گروه هافلپاف را با خود داشت. یک دوست خوب و وفادار، شاگردی سخت کوش و طرفدار رفتار منصفانه. مرگ او موجب غم و اندوه همه شد. هم اندوه کسانی که او را می‌شناختند و هم کسانی که او را نمی‌شناختند. به همین دلیل فکر می‌کنم این حق شماست که بدونین چی به سر سدریک اومد... هری سرش را بلند کرد و به دامبلدور خیره شد. دامبلدور ادامه داد: - سدریک دیگوری به دست ولدمورت به قتل رسید. دانش آموزان وحشت زده شروع به همهمه کردند. آن‌ها با ناباوری به دامبلدور خیره شده بودند. دامبلدور کمی صبر کرد تا همهمه شاگردان فروکش کند. سپس گفت: - وزارت سحر و جادو مخالف گفتن این واقعیت به دانش آموزان بود. شاید حتی تعدادی از اولیاء از این که من این مطلبو بازگو می کنم ناراحت بشن. شاید به این دلیل که باور نمی‌کنن ولدمورت برگشته یا فکر می‌کنن شما جوون هستین و من نباید چنین حقیقتی رو به شما بگم. اما به نظر من گفتن واقعیت بهتر از دروغ گفتنه... اگه بخواهیم وانمود کنیم که سدریک در اثر تصادف یا طلسم و جادوی اشتباه خودش مرده با این کار به اون اهانت کردیم... همه دانش آموزان و به عبارتی اکثریت قریب به اتفاق آن‌ها با چهره‌های مبهوت و متوحش به دامبلدور خیره شده بودند. هری، دراکو مالفوی را سر میز اسلیترین‌ها می‌دید که زیر لب چیزی به کراب و گویل می‌گفت. خشم و غضب تمام وجود هری را در خود گرفت او چشم از آن‌ها برداشت و نگاهی به دامبلدور کرد. دامبلدور گفت: - حالا که صحبت از مرگ سدریک شد می‌خوام با شما دربارة کسی حرف بزنم که با مرگ سدریک بی‌ارتباط نیست. می‌خوام دربارة هری پاتر با شما حرف بزنم. یک بار دیگر صدای همهمة دانش آموزان در سرسرا پیچید. عده ای سرشان را برگرداندن و نیم نگاهی به هری انداختند. دامبلدور گفت: هری پاتر موفق شد از چنگ ولدمورت فرار کنه... اون جون خودشو به خطر انداخت تا جسد سدریک دیگوری رو به هاگوارتز برگردونه؛شجاعتی که اون در رویارویی با ولدمورت از خودش نشون داد در کم‌تر جادوگری پیدا می‌شه. به همین دلیل از شما می‌خوام به هری هم ادای احترام کنین... دامبلدور با چهره ای اندوهگین جامش را به سوی هری گرفت تقریباً همه کسانی که در سرسرا حضور داشتند برخاستند و یک دقیقه سکوت کردند سرانجام همان طور که نام سدریک را می‌بردند. آهسته نام او را نیز ادا کرد. هری از لا به لای جمعیتی که ایستاده بود مالفوی، کراب و گویل را دید که به حالت اعتراض روی صندلی شان نشسته بودند. دامبلدور که چشم سحرآمیز نداشت نمی‌توانست از میان جمعیت آن‌ها را ببیند. وقتی همه سرجایشان نشستند دامبلدور گفت: هدف از برگزاری مسابقة سه جادوگر، بالا بردن و ارتقاء سطح درک جادویی شما بود. با توجه به اون چه که پیش اومده و با توجه به بازگشت ولدمورت، تحکیم پیوندها بیش از پیش ضروری به نظر می‌رسد. دامبلدور نگاهی به مادام ماکسیم و هاگرید کرد. آن گاه به فلور دلاکور و دانش آموزان بوباتون خیره شد و سرانجام نگاهش متوجه ویکتور کروم و سایر دانش آموزان دورمشترانگ شد که سر میز اسلیترین‌ها نشسته بودند. هری چهره کروم را از دور می دید که بی‌اندازه هراسان و نگران بود. شاید چنین تصور می‌کرد که دامبلدور قصد دارد سخنان تندی علیه آن‌ها به زبان بیاورد... نگاه دامبلدور روی چهرة دانش آموزان متوقف ماند و گفت: همة مهمآن‌هایی که در این سرسرا هستند هر زمان که تمایل داشته باشند می‌تونن به هاگوارتز بیان... ما با آغوش گرم از اون‌ها استقبال می‌کنیم... گفتم که همه تون... حالا که لردولدمورت برگشته اگه همه دست به دست هم بدیم و با هم متحد بشیم قدرتی وصف ناپذیر پیدا می‌کنیم و اگر از هم فاصله بگیریم و متفرق بشیم مطمئنا ضعیف و ناتوان خواهیم شد. لرد ولدمورت مهارت فوق العاده ای در تفرقه افکنی و ایجاد خصومت داره. ما تنها به کمک اعتماد و اتحاد می‌تونیم به جنگش بریم. اگر ما اهداف یکسانی داشته باشیم و دریچه قلب هامونو به روی هم باز کنیم تفاوت آداب و رسوم و اختلاف زبان همون هیچ اهمیتی نخواهد داشت. به نظرم می‌رسه که همه دوران تاریکی و سیاهی رو پیش رو داریم... هیچ وقت به قدر امروز آرزو نداشتم پیش بینی ام اشتباه از آب در بیاید. بعضی از افرادی که در این سرسرا هستن صدمات جبران ناپذیری از ولدمورت دیده ان... اون خانواده‌های بسیاری رو متلاشی کرده... در همین هفته گذشته یکی از دانش آموزان ما رو از بین برده... سدریکو فراموش نکنین... اگر روزی در وضعیتی قرار گرفتین که ناچار شدین بین درستی و آسانی یکی را انتخاب کنین. فراموش نکنین که پسری خوب، مهربون و شجاع فقط به این دلیل دچار چنین سرنوشتی شد که سر راه لرد ولدمورت قرار گرفت. سدریک دیگوری رو فراموش نکنین. صندوق هری آماده شده بود. هدویگ نیز در قفسش آرام گرفته بود. هری، رون و هرمیون به همراه سایر دانش آموزان در سرسرای ورودی منتظر بودند تا کالسکه‌ها از راه برسند و آن‌ها را به ایستگاه هاگزمید برسانند. یک روز دلپذیر تابستانی. هری می‌دانست که آن شب وقتی به پریوت درایو برسد هوا گرم و همه جا سبز و خرم است. گل‌های رنگارنگ روی بوته‌ها جلوه گری می‌کنند. گرچه این تصورات به هیچ وجه برایش خوشایند و دلپذیر نبود. - اَری! هری برگشت. فلور دلاکور با عجله از پله‌های سنگی قلعه بالا می‌آمد تا وارد قلعه بشود. هری در آن سوی محوطه هاگرید را دید که در بستن افسار و یراق اسب‌های غول پیکر مادام ماکسیم به او کمک می‌کرد. کالسکة بوباتون آماده حرکت بود. فلور همین که به هری رسید دستش را دراز کرد و گفت: - امیدوارم، خیلی زود آمدی که تو رو ببینم... اگه بشه می‌خوام این جا مشغول کار بشم تا زبون انگلیسی رو خوب یاد بگیرم. رون با صدای گرفته ای گفت: - تو که خوب انگلیسی حرف می‌زنی... فلور لبخندی به رون زد. اخم‌های هرمیون در هم رفت. فلور آماده خداحافظی بود گفت: - خداحافظ اَری... از آشنایی با تو خیلی خوشحال شدم. هنگامی که هری فلور را تماشا می‌کرد که دوان دوان به سوی مادام ماکسیم می‌رفت تا حدودی حالش بهتر شده بود. رون گفت: - نمی‌دونم بچه‌های دورمشترانگ چه جوری می‌خوان برگردن... اون‌ها چه‌طور می‌تونن بدون کارکاروف کشتی رو هدایت کنن؟ یکی از آن میان گفت: - کارکاروف کشتی رو هدایت نمی‌کرد... اون توی کابینش می‌موند... ما خودمون همه کارها رو می‌کردیم. این کروم بود که برای خداحافظی با هرمیون آن جا آمده بود. او به هرمیون گفت: - می‌شه یه دقیقه بیای؟ هرمیون با دستپاچگی گفت: - آره... حتماً... هرمیون به همراه کروم در میان جمعیت گم شد. رون پشت سرش با صدای بلند فریاد کشید: - بهتره عجله کنی... الان کالسکه‌ها از راه می‌رسند. رون به هری گفت هر وقت کالسکه‌ها رسیدند او را خبر کند و خودش لا به لای جمعیت سرک می‌کشید تا ببیند هرمیون و کروم کجا رفتند. آن دو خیلی زود برگشتند. رون با کنجکاوی به هرمیون نگاه می‌کرد. کروم رو به هری کرد و بی‌مقدمه گفت: - من از دیگوری خوشم می‌اومد. با این که من از مدرسه دورمشترانگ و شاگرد کارکاروف بودم همیشه احترام منو نگه می‌داشت. هری پرسید: - معلوم هست مدیر جدیدتون کیه؟ کروم شانه‌هایش را بالا انداخت و اظهار بی‌اطلاعی کرد. او نیز مثل فلور دستش را دراز کرد و با هری و رون دست داد. قیافة رون نشان می‌داد که در درونش کشمکشی برپاست. همین که کروم برگشت تا برود رون گفت: - به من یه امضا می‌دی؟ هرمیون رویش را به سمت کالسکه‌های بدون اسب برگرداند که تلق تلق کنان از جاده بالا می‌آمدند و لبخند زد. کروم با چهره ای شگفت زده روی یک تکه کاغذ پوستی امضا کرد و در حالی که آثار رضایت خاطر در چهره‌اش نمایان بود آن را به دست رون داد. *** آن روز برخلاف اول سپتامبر سال گذشته که برای رفتن به هاگوارتز عازم ایستگاه کینگزکراس بودند، هوا صاف و آفتابی بود. حتی یک تکه ابر هم در آسمان به چشم نمی‌خورد. هری، رون و هرمیون توانستند یک کوپه برای خود پیدا کنند. بار دیگر هری ردای شبش را روی قفس خوکچه انداخت تا از سر و صدای بی‌وقفة او در امان باشند. هدویگ سرش را زیر بالش پنهان کرده بود و چرت می‌زد. کج پا نیز روی یکی از صندلی‌های خالی خوابیده بود. و آن چنان خود را جمع کرده بود که از آن جهت مثل یک کوسن پشمالوی حنایی دیده می‌شد. قطار با سرعت به سمت جنوب در حرکت بود. اکنون هری، رون و هرمیون نسبت به هفته گذشته با آزادی بیش تری دربارة آنچه اتفاق افتاده بود با هم حرف می‌زدند. هری احساس می‌کرد سخنرانی دامبلدور در جشن آخر سال او را کاملاً به خود آورده است؛چون گفت و گو دربارة وقایع اخیر دیگر به قدر آن روزها ناراحتش نمی‌کرد. آن‌ها درباره اقداماتی صحبت می‌کردند که احتمالاً همان لحظات دامبلدور انجام می‌داد تا بتواند ولدمورت را متوقف کند. گفت و گوی آن‌ها زمانی قطع شد که چرخ دستی ناهار مقابل کوپه شان رسید. هرمیون پس از آن که از چرخ دستی چیزی خرید و برگشت کیف پولش را در کیفش گذاشت و روزنامه پیام امروز را که به همراه داشت از کیفش بیرون آورد. هری با شک و تردید به آن نگاه کرد گویی علاقه ای به خواندن آن نداشت. هرمیون وقتی متوجه نگاه هری شد به آرامی گفت: - هیچی ننوشته... می‌تونی خودت یه نگاهی بهش بندازی ولی باور کن هیچ چی راجع به تو ننوشته... من هر روز روزنامه رو می‌خونم. فقط فردای برگزاری مرحله سوم یه مطلب مختصر داشت که نوشته بود تو برندة مسابقه شدی. اصلاً به اسم سدریک هیچ اشاره ای نکردن. هیچ چیز دیگه ای هم ننوشتن... به نظر من حتماً فاج اونارو مجبور کرده که چیزی ننویسن. هری گفت: - اون نمی‌تونه ریتا رو مجبور کنه که چیزی ننویسه... اونم وقتی پای چنین ماجرایی در میون باشه... هرمیون که سعی داشت تظاهر به خونسردی کند گفت: - ریتا بعد از مرحله سوم حتی یک کلمه هم ننوشته در واقع... اکنون در صدای هرمیون لرزش خفیفی وجود داشت که از شادمانی درونی‌اش حکایت می‌کرد. او گفت: - ریتا اسکیتر فعلاً چیزی نمی‌نویسه... تا وقتی من براش غذا نریزم نمی‌تونه چیزی بنویسه... رون گفت: - منظورت چیه؟ هرمیون با دستپاچگی گفت: - بالاخره فهمیدم اون که اجازة ورود به محوطه رو نداشت چه‌طور تونسته به حرف‌های همه گوش بده... هری بلافاصله متوجه شد که هرمیون در چند روز اخیر چه قدر دلش می‌خواسته راجع به این مسایل حرف بزند اما بعد از حادثه آن شب به ناچار کار را عقب انداخته بود. هری با شوق و ذوق پرسید: - چه‌طوری این کارو می‌کرده؟ رون که به او خیره شده بود گفت: - چه‌طور سر از کارش درآوردی؟ هرمیون رو به هری کرد و گفت: - در واقع تو باعث شدی من به این فکر بیفتم... هری که هاج و واج مانده بود پرسید: - من... ؟ چه‌طوری؟ هرمیون جواب داد: - وقتی داشتی راجع به روش‌های استراق سمع صحبت می‌کردی گفتی که ممکنه اون میکروفن مخفی رو به شکل حشرات کوچیک درآورده باشه... - ولی تو که گفتی اونا این جا کار نمی‌کنن... هرمیون گفت: - نه منظورم میکروفن مخفی برقی نیست... حالا خودتون می‌بینین... صدای هرمیون لبریز از شور و شوق بود. او ادامه داد: - ریتا اسکیتر یه جانورنمای ثبت نشده است. اون می‌تونه خودشو به شکل سوسک دربیاره. رون گفت: - شوخی می‌کنی... ممکن نیست! یعنی اون... هرمیون با خوشحالی شیشة دهان گشادی را مقابل آن‌ها تکان داد و گفت: - همینه... داخل شیشه دهان گشاد مقداری شاخ و برگ ریز به چشم می‌خورد و سوسک بزرگی درون آن قرار داشت. رون شیشه را گرفت و با دقت به آن نگاه کرد. سپس گفت: - امکان نداره... شوخی می‌کنی. هرمیون لبخندی زد و گفت: - باور کن شوخی نمی‌کنم... وقتی توی درمونگاه بودیم روی لبه پنجره درمونگاه شکارش کردم. خطوط ریز دور شاخکش شبیه اون عینک زشتیه که همیشه به چشم داره... هری با دقت نگاه کرد متوجه شد حق با هرمیون است. هری یاد نکته دیگری افتاد و گفت: - اون شب که هاگرید داشت دربارة مامانش حرف می‌زد و ما به حرف‌هاش گوش می‌کردیم یه سوسک از مجسمه بالا می‌رفت. هرمیون گفت: - درسته اون موقعی که من و ویکتور کنار دریاچه بودیم بعد از این که حرفمون تموم شد ویکتور لای موهام یه سوسک پیدا کرد. اگه اشتباه نکنم حتماً اون روزی که جای زخمت سر کلاس پیشگویی درد گرفت، ریتا لب پنجره بوده. از قرار از اول سال توی مدرسه پرسه می‌زده و دنبال سوژه می‌گشته... رون آهسته گفت: - اون روزی رو که مالفوی زیر درخت وایساده بود یادتونه؟ هرمیون گفت: - آره... اون روز هم ریتا توی دست مالفوی بود و داشت باهاش صحبت می‌کرد. مالفوی از این جریان خبر داشته. ریتا همین طور با بچه‌های اسلیترین مصاحبه می‌کرد و اونا هم هر چی به دهنشون می‌رسید راجع به ما و هاگرید به ریتا می‌گفتن. اصلاً هم براشون اهمیت نداشت که کار اون غیرقانونیه. هرمیون شیشه را از دست رون گرفت و به سوسک که پشت شیشه با عصبانیت بالا و پایین می‌رفت نگاه کرد. لبخندی زد و گفت: - بهش گفتم هر وقت به لندن رسیدیم از شیشه درش می‌آرم... آخه می‌دونین من با یه افسون شکست ناپذیر در شیشه رو بستم تا نتونه تغییر شکل بده... اینم بهش گفتم که باید یک سال تموم قلمشو کنار بگذاره... شاید این طوری از نوشتن گزارش‌های دروغ راجع به این و اون دست ورداره... هرمیون با آرامش خندید و بار دیگر شیشة حاوی سوسک را داخل کیفش گذاشت. در این لحظه در کوپه باز شد و دراکو مالفوی گفت: - خیلی زرنگی گرنجر... کراب و گویل پشت سر او ایستاده بودند. اکنون از هر زمان دیگری بد ذات تر، مغرورتر و خشنودتر به نظر می‌رسید. مالفوی آهسته جلو آمد نگاهی به آن‌ها کرد و مثل همیشه پوزخندی زد و گفت: - پس این طور... اون خبرنگار بیچاره رو گرفتین و پاتر دوباره شاگرد عزیز دامبلدور شده.. عالیه پسر... خنده توأم با ریشخند مالفوی شدیدتر شد. کراب و گویل مودبانه به یکدیگر نگاه کردند. مالفوی نگاهی به هر سه آن‌ها انداخت و گفت: - چه‌طوره اصلاً راجع بهش حرفی نزنیم... انگار نه انگار... هری گفت: - برو بیرون... هری بعد از روز سخنرانی دامبلدور که آن‌ها را مشغول پچ پچ با یکدیگر دیده بود با آن‌ها برخوردی نداشت. هری احساس خطر می‌کرد و سخت مراقب بود. او چوبدستی‌اش را از روی ردایش لمس کرد و فشرد. مالفوی ادامه داد: - پاتر... تو طرف بازنده رو گرفتی! من که بهت گفته بودم! بهت گفته بودم که دوستاتو باید با دقت انتخاب کنی... یادته؟ اون روزی که برای اولین بار به هاگوارتز اومدیم و تازه همدیگه رو دیده بودیم یادته بهت چی گفتم؟ نگفتم با آشغال‌هایی مثل اینا معاشرت نکن! مالفوی با سر اشاره ای به رون و هرمیون کرد و ادامه داد: - ولی حالا دیگه خیلی دیر شده... پاتر! حالا که لرد سیاه برگشته اینا اولین کسانی هستن که کلکشون کنده می‌شه... اول نوبت نکبت زاده‌ها و مشنگ پرست هاست! گر چه نه، اولش نوبت دیگوری بود... انگار کسی یک بسته وسایل آتش بازی در کوپه شان منفجر کرد. هری که نور خیره کنندة طلسم‌های متعدد چشمانش را می‌آزرد و گوش‌هایش نزدیک بود از انفجارهای پیاپی کر شود چند بار پلک‌هایش را به هم زد و به زمین نگاه کرد. مالفوی، کراب و گویل هر سه در آستانه کوپه بیهوش روی زمین افتاده بودند رون و هرمیون ایستاده بودند. هر سه نفر با استفاده از طلسم‌های گوناگون آن‌ها را جادو کرده بودند. ولی هری، رون و هرمیون در انجام این کار تنها نبودند. فرد با حالتی بسیار عادی پایش را روی گویل گذاشت. وارد کوپه شد و گفت: - اومدیم ببینیم اون سه تا باهاتون چی‌کار دارن... چوبدستی فرد در دستش بود. جورج نیز چوبدستی‌اش را در آورده بود. او در حالی که سعی داشت حتماً پایش را روی مالفوی بگذارد وارد کوپه شد جورج نگاهی به کراب کرد و گفت: - عجب اثری داشت... کدومتون از نفرین آتشین استفاده کردین؟ هری گفت: - من... جورج با خوش رویی گفت: - عجیبه... من از طلسم پاژله‌ای استفاده کردم... ظاهراً نباید این دو تا جادو رو هم زمان به کار ببریم. تمام صورتش پر از شاخک شده... بیایین زودتر ببریمش بیرون... منظرة کوپه رو خراب کرده‌ن. مالفوی، کراب و گویل تحت طلسم‌های مخلوط حال و روز مناسبی نداشتند. هری، رون و جورج آن‌ها را با لگد غلتاندند و از کوپه بیرون انداختند آن گاه به کوپه برگشتند و در را پشت سرشان بستند. فرد یک دسته کارت از جیبش بیرون کشید و گفت: - کی کارت انفجاری بازی می‌کنه؟ در اواسط پنجمین دور کارت بازی، هری فرصت را غنیمت شمرد و گفت: - بالاخره می‌گین خیال داشتین از کی باج بگیرین؟ جورج با چهره در هم گفت: - آهان... اون قضیه رو می‌گی؟ فرد با بی‌قراری سرش را تکان داد و گفت: - اصلاً مهم نبود... راسشتو بخوای الان دیگه اهمیتی نداره... جورج شانه‌هایش را بالا انداخت. - دیگه گذاشتیمش کنار... اما هری، رون و هرمیون آن قدر پافشاری کردند تا فرد سرانجام گفت: - باشه... اگه خیلی دلتون می‌خواد بهتون می‌گم... لودو بگ من بود... هری بلافاصله گفت: - بگ من؟ می‌خوای بگی اونم تو جریان اون شب... جورج با اوقات تلخی گفت: - نه... اون احمق‌تر از این حرفهاست. رون پرسید: - پس موضوع چی بود؟ فرد لحظه ای مردد ماند و سپس گفت: - یادتونه باهاش شرط بستیم؟ ... یادتون هست گفتیم تیم ایرلند برنده می‌شه ولی کروم، توپ طلایی رو می‌گیره؟ هری و رون آهسته گفتند: - آره... - دیوونه مسخره وقتی که خوش شگون‌های ایرلند پول می‌ریختن سکه‌ها رو جمع کرده بود ولی آخر سر به ما پول لپرکآن‌ها رو داد. - بعدش چی شد؟ - هیچ چی... فردای اون روز همة پول‌ها غیب شدن. هرمیون گفت: - شاید عمداً این کارو نکرده... جورج خنده تلخی کرد و گفت: - ما هم اول همین فکرو کردیم... فکر کردیم اگه براش نامه بنویسیم و جریانو بگیم پول مارو بهمون برمی گردونه... ولی فایده نداشت... اون حتی جوابمونو نداد. توی هاگوارتز که بودیم چند بار سعی کردیم باهاش صحبت کنیم اما هر دفعه یه عذر و بهانه آورد و از دستمون دررفت. فرد گفت: - بعد هم نامردی کرد و بهمون گفت که ما هنوز بچه ایم و نباید شرط بندی کنیم... بعدش هم گفت که هیچ پولی بهمون نمی‌ده. جورج پشت چشمی نازک کرد و گفت: - گفتیم اصلاً پول خودمونو بهمون پس بده... نفس در سینة هرمیون حبس شد. او پرسید: - حتماً قبول نکرد... آره؟ فرد گفت: - آره... رون گفت: - ولی اون همة پس اندازتون بود! جورج گفت: - دیگه یادمون ننداز... ولی بالاخره سر از کارش در آوردیم... پدر لی جوردن هم برای گرفتن پولش از بگ من تو دردسر افتاده بود. معلوم شد بگ من هم تو دردسر افتاده و با اجنه مشکل پیدا کرده... از اونا کلی طلا قرض گرفته بود... بعد از جام جهانی یه دسته از جن‌ها توی جنگل گیرش آوردن و هر چی پول داشته ازش گرفتن... با این حال بازم قرضش تموم نشده بود. اونا تا هاگوارتز دنبالشون کرده بودن مبادا یه وقت از دستشون در بره... بگ من همه داروندارشو توی قمار باخته بود. دیگه آه نداشت با ناله سودا کنه... می‌دونین چه‌طوری می‌خواست قرضشو به اجنه بده؟ هری گفت: - چه‌طوری؟ فرد جواب داد: - اون مبلغ زیادی رو تو شرط بندی کرده بود... گفته بود تو برنده می‌شی... سر تو با جن‌ها شرط بندی کرده بود. هری گفت: - پس به همین خاطر بود که همه‌اش می‌خواست به من کمک کنه... تا مطمئن بشه که برنده می‌شم... خب حالا که من برنده شدم دیگه می‌تونه پولتونو بده! جورج سری به علامت تأسف تکان داد و گفت: - نع! ... جن‌ها هم مثل خودش بدذاتن... اونا می‌گن تو و دیگوری با هم برنده شدین در حالی که بگ من شرط بسته بود که تو تنها برنده می‌شی! به خاطر همین بگ من پا به فرار گذاشت. درست بعد از مرحله سوم مسابقه گم و گور شد. جورج آهی کشید و بار دیگر شروع به توزیع کارت‌های بازی کرد. در ادامه سفرشان لحظات خوشی پیش رو داشتند. هری دلش می‌خواست سفرشان تا پایان تابستان ادامه یابد و هرگز به ایستگاه کینگزکراس نرسند. او در طول سال سخت و دشواری که پشت سر گذاشته بودند دریافته بود که، وقتی وقایع ناخوشایندی پیش رو نباشد، زمان چندان به کندی نمی‌گذرد. قطار هاگوارتز نیز زودتر از آن چه که انتظارش می‌رفت از سرعت خود کاست و در ایستگاه نه و سه چهارم توقف کرد. شاگردان چون همیشه با سر و صدا از کوپه‌هایشان خارج شدند و وارد راهروهای قطار شدند. رون و هرمیون صندوق‌هایشان را برداشتند و از روی مالفوی کراب و گویل عبور کردند. هری که از بقیه عقب مانده بود گفت: - فرد، جورج یه دقیقه صبر کنین... دوقلوها برگشتند. هری در صندوقش را باز کرد جایزة مسابقه سه جادوگر را از آن درآورد. کیسه را به دست جورج داد و گفت: - اینو بگیر... فرد که مات و متحیر مانده بود گفت: - چی هست؟ هری با قاطعیت حرفش را تکرار کرد: - بگیرین... من نمی‌خوامش. جورج سعی کرد کیسه را به هری پس بدهد و گفت: - دیوونه شدی؟! هری جواب داد: - نه... دیوونه نشدم... باشه برای شما... می‌تونین به اختراعات تون ادامه بدین این پول مال فروشگاه شوخی تونه... فرد با تعجب گفت: - حتما زده به سرت! هری قاطعانه گفت: - اگه نگرین میندازمش توی چاه فاضلاب. من این پولو نمی‌خوام ولی شما بهش احتیاج دارین... مطمئنم در آیندة نزدیک همه به خنده نیاز دارن. جورج در حالی که کیسة پول را در دستش سبک و سنگین می‌کرد گفت: - هری... این هزار گالیونه می‌دونی! هری خندید و گفت: - آره... فکرشو بکن با این پول چقدر از اون خامه‌های قنادی می تونین درست کنین. دوقلو‌ها مات و متحیر به او نگاه کردند. هری گفت: - فقط به مامانتون نگین این پول از کجا اومده... گر چه دیگه گمان نمی‌کنم اونم اصرار داشته باشه تو وزارتخونه کار کنین... - هری... هری پیش از آن که فرد فرصت حرف زدن پیدا کند چوبدستی‌اش را در آورد و با لحنی جدی گفت: - یا قبول کنین یا همین حالا هر دو تونو طلسم می‌کنم... حالا دیگه طلسم‌های زیادی بلدم... فقط یه خواهش ازتون دارم... یه ردای شب برای رون بخرین و بگین که خودتون براش خریدین... باشه؟ هری پیش از آن که حرف دیگری بزند از کوپه خارج شد و از روی مالفوی کراب و گویل که هنوز کف قطار افتاده بودند عبور کرد. هنوز آثار طلسم روی سر و صورت آن‌ها نمایان بود. عمو ورنون پشت نرده انتظارش را می‌کشید... خانم ویزلی نیز کنار او ایستاده بود. همین که هری نزدیک آن‌ها رسید خانم ویزلی او را در آغوش گرفت و آهسته زیر گوشش گفت: - به گمانم دامبلدور اجازه می‌ده که چند وقت دیگه بیای خونه ما... حتماً برامون نامه بنویس تا از هم بی‌خبر نباشیم... رون ضربه ملایمی به پشت هری زد و گفت: - فعلاً خداحافظ... هرمیون نیز گفت: - خداحافظ... جورج زیر لب به هری گفت: - ازت متشکرم هری... فرد نیز از کنار جورج با خوشحالی سر تکان داد. هری به آن‌ها چشمک زد و به سمت عمو ورنون برگشت و به دنبال او از ایستگاه خارج شد. در این حال به خود گفت دلیلی برای نگرانی وجود ندارد. سپس روی صندلی عقب اتومبیل دروسلی‌ها نشست. به قول هاگرید آن چه باید می‌شد، شد. و هر گاه آن اتفاق روی می‌داد هری باید خود را آماده مواجهه با آن می‌کرد.‏