right click and select "Right to left Reading order" هري پاتر و جام آتش نويسنده: جي.كي.رولينگ مترجم: بهارك رياحي‌پور تايپيست: امير گوران فصل 8: جام جهانی کوییدیچ همه درحالی‌که اجناسی را که خریده بودند در دست داشتند به دنبال آقای ویزلی که پیشاپیش همه حرکت می‌کرد به طرف جنگل به راه افتادند. فانوس‌های روشن دو طرف راه مسیرشان را روشن کرده بود. آن‌ها صدای خنده، گفت‌وگو و آواز خواندن هزاران نفری را که هم‌زمان به سوی ورزشگاه در حرکت بودند می‌شنیدند. هیجانی که بر محیط حاکم بود همه را سر شوق می‌آورد. هری نمی‌توانست جلوی خنده‌اش را بگیرد. آن‌ها حدود بیست دقیقه در امتداد جنگل پیش رفتند و در تمام این مدت با یکدیگر گفتند و خندیدند.‏ سرانجام در آن‌سوی جنگل سایه استادیوم غول‌پیکری مقابلشان نمایان شد. گرچه هری تنها می‌توانست بخشی از دیوارهای طلایی و درخشان آن را ببیند اما به جرأت می‌توانست بگوید که حدود ده کلیسای بزرگ به‌راحتی درون آن محوطه جا می‌گیرند.‏ آقای ویزلی با دیدن چهرة مات و متحیر هری گفت:‏ ‏ - ورزشگاه صد هزارنفریه... حدود یک سال تموم، پونصد نفر از مأموران ویژة وزارتخونه توش کار می‌کردن... وجب به وجب استادیوم با افسون مشنگ دور کن جادو شده. مشنگ‌ها هر وقت این دوروبر پیداشون بشه یادشون می‌افته که یه قرار مهم دارن و فوراً برمی‌گردن... طفلکی‌ها...‏ آقای ویزلی بچه‌ها را به سوی نزدیک‌ترین در ورودی راهنمایی کرد. مقابل در تعداد زیادی ساحره و جادوگر تجمع کرده بودند.‏ ساحره‌ای که جلوی در ایستاده بود ضمن کنترل بلیت‌ها گفت:‏ ‏ - بهترین جای ورزشگاه! لژ مخصوص! آرتور مستقیم برو بالا... بالا‌ترین جای ورزشگاه...‏ پله‌های استادیوم با فرش‌های ارغوانی پوشانده شده بود. آن‌ها به همراه جمعیت از پله‌ها بالا رفتند. هرچه بالاتر می‌رفتند از تعداد جمعیت کاسته می‌شد زیرا مردم گروه گروه وارد جایگاه‌های سمت راست و چپ خود می‌شدند و می‌نشستند. گروه ویزلی‌ها هم‌چنان بالا رفتند تا سرانجام به انتهای پله‌ها رسیدند. درست در بالای پله‌ها و بین دو ستون طلایی اتاقک کوچکی قرار داشت که داخل آن بیست صندلی ارغوانی و طلایی در دو ردیف چیده شده بود.‏ هری به همراه خانواده ویزلی روی صندلی‌های جلویی نشستند. از آن بالا به پایین نگاه کرد و مقابل چشمانش منظره‌ای را دید که هرگز حتی به خواب هم ندیده بود.‏ حدود یک‌صد هزار ساحره و جادوگر روی صندلی‌های بی‌شماری که دورتادور زمین بیضی شکل قرار داشت جای گرفته بودند. همه چیز در پناه نور اسرارآمیز طلایی رنگی قرار داشت که گویی از خود ورزشگاه می‌تابید. از آن بالا زمین هم چون مخمل سبز رنگی صاف و یک دست به‌نظر می‌رسید.‏ در دو سوی زمین سه حلقه دروازه روی پایه‌هایی که حدود پانزده‌متر از زمین فاصله داشت به‌چشم می‌خورد. مقابل آن‌ها درست در جایی که هری نشسته بود تابلوی سیاه غول‌پیکری دیده می‌شد که بر روی آن با خطوط طلایی نوشته‌هایي ظاهر و به‌سرعت ناپدید می‌شد. درست مانند این بود که دست غولی نامریی آن را می‌نوشت و پاک می‌کرد. هری با کمی دقت متوجه شد که تابلو محلی برای تبلیغات بازرگانی است.‏ ‏ "جاروی پرنده مگس آبی... مناسب برای همة اعضای خانواده... مطمئن، راحت با دزدگیر نامریی... دستمال جادویی همه کارة خانم اسکاور. بدون زحمت... بدون لکه! ... پوشاک جادوگری گلدرگز لندن، پاریس هاگزمید." هری چشم از تابلو برداشت و نگاهی به پشت سرش انداخت تا ببیند ردیف پشتی آن‌ها چه کسی نشسته است. صندلی‌ها به استثنای یکی از آن‌ها همه خالی بود. روی صندلی دوم از ردیف آخر موجود کوچکی نشسته بود که پاهای کوتاهش به سختی به لبة صندلی می‌رسید. موجود عجیب و غریب ردای بی‌آستینی شبیه ردای رومیان باستان را روی دوشش انداخته و با دو دست صورتش را پوشانده بود. با این حال گوش‌های دراز خفاش مانندش به‌نظر آشنا می‌آمد.‏ هری با ناباوری گفت:‏ ‏ - دابی؟‏ موجود کوچک سرش را بالا آورد و از لابه‌لای انگشت‌هایش به هری نگاه کرد چشم‌های قهوه‌ای و درشت و بینی‌اش به شکل و اندازة یک گوجه‌فرنگی بزرگ بود. گرچه او دابی نبود ولی بدون شک یک جن خانگی بود درست مثل دابی. هری دابی را از بند اسارت مالفوی و خانوادة او آزاد کرده بود. او از لابه‌لای انگشتانش کنجکاوانه و با صدای جیرجیر مانندی پرسید:‏ ‏ - ببخشین.. شما منو دابی صدا کردین آقا؟‏ صدای او به مراتب از صدای دابی نازک‌تر بود و هری با خود فکر کرد ممکن است او یک جن مؤنث خانگی باشد ولی تشخیص چنین چیزی از چهرة جن خانگی بسیار دشوار بود. رون و هرمیون روی صندلی‌هایشان چرخیدند تا او را ببینند. گرچه هری دربارة دابی با آن‌ها حرف زده بود ولی آن‌ها هرگز او را ندیده بودند. حتی آقای ویزلی با تعجب به او خیره مانده بود.‏ هری خطاب به جن گفت:‏ ‏ - ببخشین... من شمارو با یه جن خونگی عوضی گرفتم.‏ جن جیرجیری کرد:‏ ‏ - من دابی رو می‌شناخت آقا!‏ با وجود آن که قسمت لژ چندان روشن نبود ولی جن صورتش را با دست‌هایش پوشانده بود گویی نور چشمانش را آزار می‌داد. او ادامه داد:‏ ‏ - ولی من دابی رو می‌شناخت قربان... اسم من وینکیه... اسم شما چیه؟‏ همین که چشم جن خانگی به پیشانی و جای زخم هری افتاد چشمان قهوه‌ای رنگش به قدر بشقاب گرد شد و گفت:‏ ‏ - مطمئنم شما هری پاتر هست!‏ هری جواب داد:‏ ‏ - بله.. من هری پاترم...‏ وینکی دستانش را پایین آورد و با تعجب گفت:‏ ‏ - دابی مرتب راجع به شما حرف زد!‏ هری پرسید:‏ ‏ - حالش چه‌طوره؟ از آزادیش راضیه؟ وینکی سری تکان داد و گفت:‏ ‏ - اوه... نه آقا... البته قصد جسارت نداشت قربان... ولی شما در حق دابی کار خوبی نکرد... نباید آزادش می‌کرد...‏ هری یکه‌ای خورد:‏ ‏ - چرا؟ مگه چی شده؟‏ وینکی با تأثر گفت:‏ ‏ - فکر آزادی توی سر دابی افتاد قربان... سطح فکر اون از موقعیتی که داره بالاتر هست... نتونست موقعیتشو عوض کرد...‏ هری پرسید:‏ ‏ - چرا نمی‌تونه؟‏ وینکی صدایش را پایین آورد و گفت:‏ ‏ - اون می‌خواست برای کاری که کرد مزد بگیره قربان...‏ هری با سردرگمی گفت:‏ ‏ - مزد بگیره؟ خب این چه اشکالی داره؟‏ وینکی که وحشت کرده بود بار دیگر دستانش را مقابل صورتش گرفت و با صدای جیرجیر مانندی گفت:‏ ‏ - جن‌های خونگی مزد نگرفت... اصلاً... من به دابی گفت برو برای خودت یه خونودة خوب پیدا کن و سر و سامون گرفت... تمام فکر و ذکر دابی اینه که دنبال کارهایی بره که برای جن خونگی شایسته نبود... دلشو به این کارها خوش کرد... بعداً فهمیدم که درست مثل یه جن معمولی رفت سراغ اداره ساماندهی و کنترل موجودات جادویی.‏ هری گفت:‏ ‏ - خب حالا می‌تونه تفریح کنه و از آزادیش استفاده کنه...‏ وینکی با لحنی جدی از لابه‌لای انگشتانش گفت:‏ ‏ - جن‌های خونگی نباید تفریح کرد هری پاتر... اونا هرچی بهشون دستور داد اونو انجام داد... من بلندی رو دوست نداشت هری پاتر...‏ وینکی از گوشه چشمانش پایین را نگاه کرد و آب دهانش را فرو داد:‏ ‏ - من به دستور ارباب ناچار بود به این لژ مخصوص بیاد...‏ هری اخمی کرد و پرسید:‏ ‏ - اگه اون می‌دونه تو از بلندی می‌ترسی چرا تورو به این جا فرستاده؟‏ وینکی سرش را برگرداند و اشاره‌ای به صندلی خالی کنارش کرد و گفت:‏ ‏ - اون منو فرستاد تا جاشو براش نگه داشت... ارباب خیلی کار داشت هری پاتر، وینکی دلش خواست به چادر اربابش برگرده... ولی وینکی یه جن خونگی خوب و حرف شنو بود... هرچی اربابش گفت همونو انجام داد...‏ وینکی بار دیگر وحشت‌زده به پایین نگاه کرد، آن‌گاه بار دیگر چشم‌هایش را با دست پوشاند.‏ رون زیر لب گفت:‏ ‏ - پس جن‌های خونگی این شکلی هستن... چه موجودات عجیب و غریبی...‏ هری با حرارت گفت:‏ ‏ - دابی از اینم عجیب غریب‌تر بود.‏ رون دوربین همه کاره‌اش را برداشت تا آن را امتحان کند. آن را به چشم گذاشت و به جمعیتی که دورتادور ورزشگاه نشسته بودند نگاه کرد. آن گاه دکمة تکرار آن را چرخاند و گفت:‏ ‏ - معرکه‌س... عجب دوربینیه! می‌تونم کاری کنم که اون مرده که اون پایین نشسته پشت سر هم دماغشو بگیره... هر چند دفعه که بخوام...‏ هم زمان هرمیون سرگرم مطالعه برنامه‌اش بود که در جلد مخملی منگوله‌داری پیچیده شده بود. او با صدای بلند چنین خواند:‏ ‏ - قبل از مسابقه برنامة نمایشی موجوداتی که برای هر تیم خوش شگون هستن اجرا می‌شه.‏ آقای ویزلی با خوشحالی گفت:‏ ‏ - این برنامه همیشه ارزش تماشا کردن داره... هر کدوم از تیم‌های شرکت کننده موجوداتی از کشورشون می‌آرن و به معرض تماشا می‌گذارن.‏ به فاصله نیم ساعت صندلی‌های اطراف لژ آن‌ها مملو از جمعیت شد. آقای ویزلی مشتاقانه با کسانی که به‌نظر می‌رسید از جادوگران مهم و سرشناس هستند دست می‌داد. پرسی گاه و بی‌گاه از جا می‌پرید چنان که گویی صندلی‌اش میخ دارد. وقتی کرنلیوس فاج وزیر سحر و جادو وارد لژ شد پرسی چنان تعظیمی کرد که عینکش به زمین افتاد و شکست. پرسی به کمک چوبدستی‌اش آن را تعمیر کرد و سپس بی‌حرکت روی صندلی‌اش نشست در این حال نگاه حسرت باری به هری انداخت که کرنلیوس فاج چون دوست قدیمی با او صحبت می‌کرد. آن دو از قبل یکدیگر را می‌شناختند. فاج با حالتی پدرانه با هری دست داد، حال او را پرسید و او را به جادوگرانی که در اطرافش بودند معرفی کرد.‏ او با صدای بلند به وزیر بلغاری که به‌نظر می‌رسید یک کلمه از حرف‌های او را نمی‌فهمید گفت:‏ ‏ - این هری پاتر... حتماً می‌شناسیش... همون پسری که از دست طلسم از ما بهترون جون سالم به در برد... می‌دونین که منظورم کیه...‏ جادوگر بلغاری که ردای فاخری از مخمل سیاه با حاشیه طلایی به تن داشت ناگهان متوجه زخم روی پیشانی هری شد و با هیجان کلماتی را ادا کرد.‏ فاج با درماندگی به هری گفت:‏ ‏ - می‌دونستم که بالاخره می‌فهمه... من استعداد یادگیری زبان ندارم... این جور وقتا از بارتی کروچ کمک می‌گیرم... مثل این جن خانگی‌اش براش جا گرفته... چه کار خوبی کرده... این بلغاری‌های زبل همه جاهای خوبو برای خودشون نگه داشتن... اینم لوسیوس!‏ هری، رون و هرمیون به سرعت برگشتند درست پشت سر آقای ویزلی در ردیف دوم سه صندلی خالی وجود داشت که لوسیوس مالفوی، ارباب سابق دابی، مالفوی و زنی که احتمالاً مادر دراکو بود به سوی آن پیش می‌رفتند.‏ هری و دراکو از اولین سفرشان به هاگوارتز با یکدیگر دشمن شده بودند. دراکو با آن چهرة سه‌گوش رنگ‌پریده و موهای بور به پدرش بسیار شباهت داشت. موهای مادرش نیز بلوند و طلایی بود. او زنی بلند قد و باریک بود و اگر چهره‌اش را آن‌قدر درهم نکشیده بود زیبایی‌اش بیشتر به چشم می‌خورد.‏ آقای مالفوی به محض دیدن وزیر سحر و جادو با او دست داد و گفت:‏ ‏ - اوه فاج... حالت چه‌طوره؟ گمان نمی‌کنم با همسرم نارسیسا و پسرم دراکو آشنا باشین؟‏ فاج لبخندی زد و با خانم مالفوی دست داد:‏ ‏ - حالتون چه‌طوره؟ اجازه بدین شمارو با آقای اوبلانسک - نه- اوبالونسک آشنا کنم... ایشون وزیر سحر و جادوی بلغارستان هستن و یک کلمه از حرف‌های منو متوجه نمی‌شن... بنابراین نگران نباشین... دیگه ببینم کسی این‌جا نیست؟ مطمئنم آقای ویزلی رو می‌شناسین؟ لحظه پرتنشی بود. آقای ویزلی و آقای مالفوی به یکدیگر نگاهی کردند. هری آخرین ملاقات آن دو را به وضوح به یاد داشت. در کتاب فروشی فلوری و بوت. آن ملاقات به درگیری منجر شد. آقای مالفوی با نگاه سرد و بی‌روحش آقای ویزلی را برانداز کرد سپس نگاهی به ردیف‌های دوروبر انداخت و به آرامی گفت:‏ ‏ - خدای من آرتور... چی فروختی که تونستی تو این ردیف بلیت تهیه کنی؟ مطمئنم که خونه‌ات این‌قدرها نمی‌ارزه...‏ فاج که حواسش به این حرف‌ها نبود گفت:‏ ‏ - لوسیوس کمک سخاوتمندانه‌ای به بیمارستان سوانح و بیماری‌های جادویی سنت مانگو کرده... اون مهمون منه...‏ آقای ویزلی با لبخندی تصنعی گفت:‏ ‏ - اوه... چه‌قدر خوب...‏ نگاه آقای مالفوی به هرمیون افتاد. هرمیون صورتش سرخ شد ولی او نیز مستقیم به چشمان مالفوی نگاه کرد. هری دقیقاً می‌دانست که در ذهن آقای مالفوی چه می‌گذرد. مالفوی‌ها خود را صاحب اصالت می‌دانستند و به هر کس که مانند هرمیون مشنگ‌زاده بود به چشم حقارت می‌نگریستند. با این حال آقای مالفوی جرأت نکرد در مقابل دیدگان وزیر سحر و جادو چیزی بگوید. او درحالی‌که نیشخندی زد سری مقابل آقای ویزلی تکان داد و روی صندلی‌اش نشست و دراکو نگاه تحقیرآمیزی به هری، رون و هرمیون انداخت و روی صندلی بین پدر و مادرش نشست.‏ به محض آن که هری، رون و هرمیون رویشان را به طرف ورزشگاه برگرداندند رون زیر لب گفت:‏ ‏ - چاپلوس‌ها...‏ لحظاتی بعد لودو بگمن وارد لژ مخصوص شد. درحالی‌که چشمانش برق می‌زد گفت:‏ ‏ - آماده‌این...؟ شروع کنیم جناب وزیر؟‏ فاج با وقار گفت:‏ ‏ - هر وقت تو آماده باشی ما حاضریم...‏ لودو چوبدستی‌اش را درآورد و به طرف حنجره‌اش گرفت آن گاه گفت: سونوروس! در این حال صدایش قوی‌تر از صدای هیاهوی تماشاچیان در ورزشگاه طنین انداز شد. صدا در تمامی و گوشه و کنار استادیوم به گوش می‌رسید:‏ ‏ - خانم ها... آقایان... به چهارصد و بیست و دومین مسابقه نهایی جام کوییدیچ خوش آمدید! خوش آمدید.‏ تماشاگران هورا کشیدند و کف زدند. هزاران پرچم در هوا به اهتزاز درآمد و صدای خواندن انواع سرودهای ملی فضا را پر کرد. آخرین پیام بازرگانی از روی صفحة عظیم مقابل آن‌ها محو شد(دانه‌های برتی باتز... با طعم‌های متنوع... با خوردن هر دانه آن یک ترقه در دهانتان می‌ترکد! ). و نوشتة دیگری جای آن را گرفت: بلغارستان صفر... ایرلند صفر.‏ ‏ - حالا بدون هیچ توضیحی خوش شگون‌های تیم بلغارستان رو به شما معرفی می‌کنم.‏ تماشاگرانی که با ردای سرخ در سمت راست جایگاه نشسته بودند فریاد شادی سر دادند و شروع به تشویق کردند.‏ آقای ویزلی کمی به جلو خم شد تا بتواند بهتر ببیند آن گاه گفت:‏ ‏ - نمی‌دونم بلغاری‌ها چی آوردن؟‏ او بلافاصله عینکش را با ردایش پاک کرد و آن را دوباره به چشمش گذاشت.‏ ‏ - آهان... فهمیدم... پری رو! - چی؟‏ در همان لحظه یکصد پری رو وارد صحنه شدند و هری جواب سوال خود را گرفت. آن‌ها زنانی بودند که در زیبایی دست کمی از فرشتگان نداشتند. زیباترین زنانی که هری در عمرش دیده بود. هری نمی‌دانست که آن‌ها چه موجوداتی هستند. صورتشان چون قرص ماه سفید و درخشان بود و موهایشان با وجود آن که نسیمی نمی‌وزید مواج بود.‏ در این لحظه صدای موسیقی به گوش رسید و هری را از فکر این که پری رو چه گونه موجودی است به در آورد. اکنون هری فکر و خیالش آسوده بود.‏ پری روها شروع به رقصیدن کردند و ذهن هری از هر دغدغه ای رها شد. تنها چیزی که آرزو می‌کرد این بود که پری روها به رقص خود ادامه دهند زیرا به نظرش می‌رسید حادثه بدی در شُرف وقوع است.‏ به تدریج که رقص پری روها سریع‌تر و سریع‌تر شد افکار نصفه نیمه ای در ذهن آشفتة هری جان می‌گرفت. او می‌خواست در همان لحظه دست به کار چشمگیری بزند. پریدن از روی صندلی به میان ورزشگاه فکر بدی نبود. ولی آیا ممکن بود؟ صدای هرمیون از فاصله ای بسیار دور به گوشش رسید که گفت:‏ ‏ - معلومه داری چی کار می‌کنی؟‏ موزیک قطع شد. هری پلک زد... او آن جا ایستاده و یک پایش را روی لبه دیوار لژ قرار داده بود. حالت بدنش به شکلی بود که گویی می‌خواست درون استخری شیرجه برود. رون کنار هری بی حرکت نشسته بود.‏ فریاد خشم آلود فضای ورزشگاه را پر کرد. جمعیت نمی‌خواستند پری روها به این زودی صحنه را ترک کنند. هری هم آن‌ها را همراهی کرد. البته او طرفدار تیم بلغارستان بود و اکنون با تعجب شبدر بزرگی که به سینه‌اش سنجاق شده بود نگاه می‌کرد. در این میان رون با قیافه ای گیج و منگ شبدرها را از کلاهش پاک می‌کرد. آقای ویزلی که لبخندی بر لب داشت به طرف رون خم شد و کلاه را از دستش بیرون بیرون کشید. او خطاب به هری گفت:‏ ‏ - وقتی نمایش ایرلندی‌ها شروع بشه لازمش داری...‏ رون با دهان باز به پری روها که در یک سوی زمین بودند خیره مانده بود.‏ هرمیون نچ نچ کنان از جا برخاست. هری را عقب کشید و او را سر جایش نشاند آن گاه گفت: واقعاً بار دیگر صدای لودو بگ من فضای استادیوم را پر کرد:‏ ‏ -حالا لطفاً چوبدستی هاتونو به افتخار خوش شگون‌های تیم ملی ایرلند بالا بگیرین!‏ لحظاتی بعد چیزی شبیه ستاره دنباله دار سبز و طلایی پروازکنان به سوی استادیوم پیش آمد. ستاره دنباله دار پس از آن که یکی دو بار بر فراز ورزشگاه چرخید به دو ستاره کوچک‌تر تقسیم شد. ستاره ای کوچکتر در دو جهت مختلف به سوی دروازه‌های زمین پرواز کردند. ناگهان رنگین کمانی بر بالای ورزشگاه پدیدار شد و دو توپ نورانی را به هم وصل کرد. جمعیت چنان هورا می‌کشیدند و هلهله می‌کردند گویی تماشاچی آتش بازی هستند.‏ کوتاه زمانی بعد رنگین کمان ناپدید شد. دو توپ نورانی در هم آمیختند و به شکل شبدر درخشان بزرگی درآمدند. شبدر عظیم بر بالای ورزشگاه به پرواز درآمد و طولی نکشید که بارانی طلایی رنگ بر سر تماشاگران فرو بارید.‏ وقتی شبدر عظیم از بالای سرشان عبور کرد و سکه‌های درشت طلا بر سر و رویشان باریدن گرفت. رون فریاد زد:‏ ‏ - به به! جانمی جان! ...‏ هری چشمانش را تنگ کرد و نگاهی به شبدر انداخت. آن گاه متوجه شد که شبدر عظیم از تعداد بی‌شماری مردان کوچک اندام ریش داری تشکیل شده که هر یک فانوسی به رنگ سبز یا طلایی در دست دارند.‏ آقای ویزلی گفت: اینا اسمشون لپرکانه!‏ صدای تشویق و هیاهوی جمعیت فضا را پر کرده بود. هنوز عده‌ای از مردم خم شده بودند تا سکه‌ها را از زیر دست و پا جمع کنند رون با خوشحالی مشتی سکه در دست هری گذاشت و گفت: بفرمایین... اینم پول دوربین همه کاره... حالا مجبوری برام هدیة کریسمس هم بخری هاها!‏ در این لحظه شبدر عظیم ناپدید شد. لپرکان‌ها روی زمین فرود آمدند و نقطه مقابل پری روها، چهار زانو روی زمین نشستند و منتظر شروع مسابقه ماندند.‏ ‏ - اکنون خانم‌ها آقایان... به اعضای تیم کوییدیچ بلغارستان خوشامد بگویید. دیمیتروف در میان ابراز احساست هواداران تیم بلغارستان، بازیکن سرخپوشی سوار بر جاروی پرنده از یکی از درهای ورودی به سرعت وارد ورزشگاه شد.‏ ‏ - ایوانوا!‏ دومین بازیکن سرخپوش وارد شد.‏ ‏ - زوگراف، لوسکی، ولکانف، والکف و... کروم.‏ رون که با دوربین همه کاره‌اش مشغول تماشای بازیکنان بود فریاد زد: خودشه ... خودشه... هری بلافاصله دوربینش را برداشت.‏ ویکتور کروم لاغراندام بود. مویی سیاه و چهره ای رنگ پریده داشت بینی‌اش عقابی و ابروانش پرپشت بود. درست شبیه یک عقاب غول پیکر. به سختی می‌شد باور کرد که او تنها هجده سال دارد.‏ ‏ - حالا لطفاً به اعضای تیم ایرلند خوشامد بگویید: معرفی می‌کنم کانلی! رایان! تروی! مالیت! مورن! کوییگلی! و... لینچ!‏ هفت بازیکن ایرلندی چون هفت لکه سبز رنگ پروازکنان وارد زمین شدند. هری یکی از پیچ‌های روی دوربین همه کاره‌اش را چرخاند و حرکت بازیکنان را به قدری آهسته کرد تا بتواند کلمة شهاب آسمانی را روی دسته جاروی آن‌ها بخواند و نام آن‌ها را که به رنگ نقره ای روی ردایشان نوشته شده بود ببیند.‏ ‏ - و این هم داور شایسته ما حسن مصطفی که از مصر خود را این جا رساند تا مسابقه را داوری کند. رییس انجمن بین المللی کوییدچ.‏ جادوگر لاغراندامی از گوشه ورزشگاه وارد زمین شد. سرش کاملاً طاس بود. ولی سبیلش به پرپشتی عمو ورنون بود. ردای طلایی رنگی به تن داشت که با دیوارهای ورزشگاه هماهنگ بود. سوت نقره ای رنگی از زیر سبیلش بیرون زده بود. او با یک دست صندوق چوبی بزرگی را حمل می‌کرد و با دست دیگرش جاروی پرنده‌اش را نگه داشته بود. هری پیچ تنظیم سرعت دوربینش را به حال عادی برگرداند و به دقت به مصطفی نگاه کرد او سوار جارویش شد و در صندوق را باز کرد. به محض آن که در صندوق گشوده شد. چهار توپ سیاه بازدارنده و توپ طلایی بالدار (که هری تنها مدت کوتاهی قبل از آن که توپ طلایی پرواز کند توانست او را ببیند).‏ مصطفی در سوتش دمید و به دنبال توپ‌ها پرواز کرد.‏ بگ من فریاد زد:‏ ‏ - شروع شد... مالیت جلو میره... تروی! مورن! دیمیتروف! دوباره توپ دست مالیته! تروی! لوسکی! مورن!‏ هری تاکنون چنین مسابقه کوییدیچی ندیده بود. او دوربین همه کاره‌اش را چنان به عینکش نزدیک کرده بود که چیزی نمانده بود پایه‌های عینکش در بینی‌اش فرود برود. سرعت بازیکنان باور کردنی نبود. مهاجمین با چنان سرعتی سرخگون را به سوی یکدیگر پرتاب می‌کردند که بگ من تنها فرصت می‌کرد نام آن‌ها را ذکر کند. هری دکمة"لحظه به لحظه"را فشار داد بلافاصله دوربین پدیدار شد. صدای فریاد جمعیت به آسمان رفت. روی لنز نوشته بود:‏ ‏ "حمله شاهین شکل می‌گیرد". هری سه مدافع تیم ایرلند را دید که کنار یک دیگر حرکت می‌کردند. تروی بازیکن میانی کمی از مالیت و مورن جلوتر بود و مستقیم به سوی بلغاری‌ها می‌رفت. در یک لحظه تروی درحالی‌که سرخگون را در دست داشت اوج گرفت. مهاجم ایرلندی ایوانا را پشت سر گذاشت و سرخگون را به سوی مورن پرتاب کرد. اکنون روی لنز دوربین این کلمات دیده می‌شد: "توطئه پورسکوف". والکوف یکی از مدافعان تیم بلغارستان با چماق کوچکش به بازدارنده ای که از کنارش می‌گذشت ضربه محکمی زد و آن را در مسیر مورن انداخت. مورن جاخالی داد تا از ضربة بازدارنده در امان بماند و توپ سرخگون از دستش فرو افتاد. لوسکی که زیر پای او در پرواز بود بلافاصله آن را گرفت.‏ بگ من فریاد زد:‏ ‏ - گل... تروی گل زد... استادیوم از صدای تشویق و هلهلة تماشاگران به لرزه درآمد... ده به صفر به نفع ایرلند.‏ هری مات و متحیر به اطراف نگاه کرد او که از طریق دوربین همه کاره‌اش بازی را تعقیب می‌کرد فریاد زد: ولی سرخگون که دست لوسکیه!‏ هرمیون از خوشحالی دست‌هایش را در هوا تکان داد و بالا و پایین می‌پرید و تروی از خوشحالی دور استادیوم پرواز می‌کرد.‏ هرمیون خطاب به هری گفت:‏ ‏ - اگه بازی رو با سرعت معمولی نگاه نکنی خیلی از صحنه‌ها رو از دست می‌دی...‏ هری دوربین را پایین آورد. چشمش به لپرکان‌ها افتاد که بار دیگر از زمین به آسمان پرواز می‌کردند و به شکل شبدر عظیمی درآمدند. کنار زمین پری روها با دلخوری به این منظره نگاه می‌کردند.‏ هری از عمل خود خشمگین بود بار دیگر پیچ سرعت را چرخاند تا به سرعت معمولی برسد و ادامة بازی را تماشا کند.‏ از آن جا که هری به قدر کافی با مسابقة کوییدیچ آشنا بود به خوبی تشخیص می‌داد که تیم ایرلند چه بازی درخشان و بی‌نظری ارائه می‌دهند.‏ آن‌ها گویی افکار یک دیگر را می‌خواندند و جاگیری‌هایشان مناسب بود و به موقع بود. مدالی که روی سینه هری بود نام تروی، مالیت و مورن را با صدای گوشخراشی اعلام کرد. هنوز ده دقیقه‌ای نگذشته بود که تیم ایرلند با به ثمر رساندن دو گل دیگر نتیجه را به سی- صفر رساند. غریو شادی طرف داران سبزپوش تیم ایرلند به آسمان برخاست.‏ به تدریج بازی سرعت بیش تری یافته و خشن‌تر شده بود. والکف و ولکانف مدافعان تیم بلغارستان با تمام قوا بازدارنده‌ها را به طرف مدافعان تیم ایرلندی پرتاب می‌کردند و مانع شکل گیری حرکات آن‌ها می‌شدند. دو بار آن‌ها را از هم جدا کردند و سرانجام ایوانوا توانست به خط حمله نفوذ کند، دروازه بان تیم ایرلند را فریب دهد و اولین گل بلغارستان را وارد دروازه کند.‏ پری روها بار دیگر شروع به رقصیدن کرد و آقای ویزلی خطاب به بچه‌ها گفت:‏ ‏ - گوش هاتونو بگیرین...‏ هری چشمهایش را نیز به جهت دیگر برگرداند. نمی‌خواست حواسش غیر از بازی متوجه چیزی شود. دقایقی بعد او بار دیگر به زمین بازی نگاه کرد اکنون پری روها دست از رقص کشیده بودند و تیم بلغارستان بار دیگر صاحب سرخگون شدند.‏ بگ من فریاد زد:‏ ‏ - دیمیتروف! لوسکی! دیمیتروف! ایوانوا!. اون مثل این که...‏ یک صد هزار جادوگر و ساحره با دیدن جستجوگران تیم کروم و لینچ که به سرعت پایین می‌آمدند نفس در سینه‌شان حبس شد آن دو مانند دو چترباز به نظر می‌رسیدند که بدون چتر نجات از هواپیما پایین پریده باشند. هری با دوربینش مسیر سقوط آن‌ها را دنبال کرد تا ببیند توپ طلایی کجا قرار دارد.‏ هرمیون که کنار هری نشسته بود فریاد زد:‏ ‏ - الانه که زمین بخورن!‏ تا حدودی حق با هرمیون بود. طولی نکشید که ویکتور کروم دوباره اوج گرفت و بالا رفت. اما لینچ با صدای گرومپی که در سرتاسر ورزشگاه شنیده شد زمین خورد. صدای فریاد تیم ایرلند به آسمان برخاست.‏ آقای ویزلی زیر لب گفت:‏ ‏ - احمق... کروم گولش زد..‏ در این لحظه صدای بگ من بلند شد:‏ ‏ - بازی متوقف شده... گروه پزشکی وارد زمین می‌شن تا آیدن لینچ را معاینه کنن!‏ چارلی خطاب به جینی که با نگرانی روی دیوارة لژ خم شده بود و با وحشت به زمین بازی نگاه می‌کرد گفت:‏ ‏ - نگران نباش... چیزیش نشده... فقط زمین خورده... همون چیزی که کروم دلش می‌خواست.‏ هری با عجله دگمه تکرار و گزارش لحظه به لحظه را فشار داد. پیچ لنز دوربین را چرخاند و از داخل آن نگاه کرد. یک بار دیگر صحنه فرو افتادن کروم و لینچ را با حرکت آهسته تماشا کرد. روی لنز دوربین حروف ارغوانی نوشته شده بود:‏ ‏ "حمله انحرافی ورانسکی - تغییر مسیر بازیکن جستجوگر" هری به صورت کروم نگاه کرد. حالت چهرة او نشان می‌داد در لحظه ای که از زمین اوج می‌گیرد که کاملاً حواسش متمرکز است. او بلافاصله فهمید که کروم اصلاً گوی زرین را ندیده و فقط برای آن که لینچ را وادار به تقلید از خود کند چنان به طرف زمین شیرجه رفته بود. هری تا پیش از آن کسی را ندیده بود که چنان سریع پرواز کند. به نظر نمی‌رسید کروم اصلاً سوار جاروست. چنان مسلط و سریع پرواز می‌کرد که چون پر سبکبال و سبکبار جلوه می‌کرد. هری بار دیگر دگمه دوربینش را به حالت عادی برگرداند و آن‌ها را روی کروم متمرکز کرد. او بالای سر لینچ در پرواز بود در این حال پزشکان با خوراندن معجون به لینچ سعی داشتند او را به هوش بیاورند. کروم در ارتفاع سی متری با چشمان کنجکاو به دنبال توپ زرین بود. هری به دقت به چهرة کروم نگاه کرد. اکنون که لینچ بی‌هوش افتاده بود کروم فرصت را غنیمت شمرده بود و به دنبال توپ طلایی می‌گشت.‏ سرانجام لینچ به هوش آمد و از جا برخاست. او بار دیگر سوار بر جاروی شهاب آسمانی‌اش شد و در این حال فریاد هلهله تماشاچیان به آسمان برخاست. بازگشت دوباره او روح دوباره ای به جان علاقه مندان تیم ایرلند دمید. وقتی مصطفی بار دیگر در سوت خود دمید مهاجمان با چنان مهارتی بازی را آغاز کردند که هری هرگز ندیده بود.‏ پس از پانزده دقیقه بازی سخت و سریع، ایرلند دیگر خود را بالا کشید و توانست ده گل به تیم حریف بزند. اکنون بازی صد و سی در مقابل ده ادامه داشت و لحظه به لحظه بر خشونت بازی افزوده می‌شد.‏ درحالی‌که مالیت به سوی دروازه پیش می‌رفت و توپ سرخگون را در دست می‌فشرد دروازه بان بلغاری زوگراف به سرعت خود را به او رساند. همه چیز چنان به سرعت اتفاق افتاد که هری نتوانست هیچ چیز ببیند اما فریاد اعتراض تماشاچیان ایرلندی و سوت پیاپی مصطفی به او فهماند که خطایی سر زده است.‏ بگ من به اطلاع تماشاچیان رساند:‏ ‏ - حالا مصطفی به دروازه بان بلغاری به دلیل استفاده بیش از حد از ضربات آرنج تذکر می‌ده بله... یک ضربه پنالتی به نفع ایرلند!‏ لپرکان‌ها که مثل یک دسته عظیم زنبور به آسمان رفته بودند با شنیدن این حرف پایین آمدند و روی زمین عبارت "هاهاها" را تشکیل دادند. پری روها در آن سوی زمین با عصبانیت از جا پریدند. موهایشان را عقب راندند و شروع به رقصیدن کردند.‏ پسرهای ویزلی گوش‌هایشان را گرفتند اما هرمیون که چندان توجهی به سرو صداها نداشت سقلمه ای به هری زد. هری انگشتش را از گوشش بیرون کشید و رو به هرمیون برگشت.‏ هرمیون درحالی‌که به شدت می‌خندید گفت:‏ ‏ - داورو ببین!‏ هری به زمین بازی نگاه کرد. حسن مصطفی مقابل پری رویانی که در حال رقص بودند ایستاده بود و حرکات عجیبی از او سر می‌زد. او بازو گرفته بود و هیجان زده سبیل‌هایش را تاب می‌داد.‏ لودو بگ من خنده کنان گفت:‏ ‏ - فقط همینو کم داشتیم... یکی داورو کتک می‌زنه!‏ یکی از پزشکان با عجله خود را به زمین رساند. او درحالی‌که انگشتان خود را در گوش‌هایش فرو برده بود با لگد به ساق پای مصطفی کوبید. این عمل او مصطفی را به خود آورد. هری که با دوربینش به این صحنه نگاه می‌کرد متوجه شد او به حال عادی برگشته و ناراحت به نظر می‌رسد. مصطفی با عصبانیت سر پری رو‌ها فریاد می‌کشید. پری روها دست از رقصیدن برداشته بودند ولی در حال طغیان بودند.‏ بار دیگر صدای بگ من بلند شد:‏ ‏ - اگه اشتباه نکنم داور می‌خواد خوش شگون‌های تیم بلغارستان رو از زمین بیرون کنه... ما شاهد حرکاتی هستیم که تا پیش از این سابقه نداشته... قضیه به نظر جدی می‌آد...‏ همین طور هم بود. والکف و والکانف از بالا پایین آمده و با داور در حال جروبحث بودند. آن‌ها با دست لپرکان‌ها اشاره می‌کردند که حالا عبارت "هی هی هی"را شکل داده بودند. مصطفی به جروبحث آن‌ها چندان توجهی نداشت. او انگشتش را به طرف آسمان نشانه گرفته بود و از والکف و ولکانف می‌خواست هرچه زودتر پرواز کنند. وقتی آن دو از دستور او اطاعت نکردند مصطفی دوباره در سوتش دمید. بگ من گفت:‏ ‏ - دو پنالتی به نفع ایرلند!‏ فریاد اعتراض بلغاری‌ها بلند شد.‏ ‏ - حالا والکف و ولکانف سوار جاروشون می‌شن... پرواز می‌کنن... سرخگون حالا در دستان ترویه...‏ بازی اکنون بی‌نهایت خشونت آمیز شده بود. چیزی که تا پیش از این آن‌ها ندیده بودند. مهاجمان هر دو گروه بدون هیچ ملاحظه‌ای به یک دیگر ضربه می‌زدند. والکف و ولکانف چماقشان را به شدت در هوا تکان می‌دادند و برایشان اهمیتی نداشت که به بازدارنده برخورد می‌کند یا به سر بازیکنان. دیمتروف چنان ضربه ای به مورن زد که چیزی نمانده بود از جاروی پرنده‌اش سقوط کند.‏ در یک لحظه تمامی طرفداران سبزپوش تیم ایرلند به پا برخاستند و به اتفاق فریاد کشیدند:‏ ‏ - خطا!‏ صدای بگ من که به کمک سحر و جادو در ورزشگاه طنین می‌افکند به گوش رسید:‏ ‏ - خطا!‏ دیمتروف با یه حمله می‌خواست مورن رو از روی جارویش بندازد... احتمالاً این کار یه پنالتی رو به دنبال داره... بله... یک بار دیگه سوت داور به گوش می‌رسه! ...‏ لپرکان‌ها بار دیگر به آسمان رفتند و این بار به شکل دستی در آمدند که با حالتی توهین آمیز به پری روها اشاره می‌کرد. در این لحظه پری روها اختیار از دست دادند و چیزی شبیه گلوله‌های آتش به سوی آن‌ها پرتاب کردند. هری به کمک دوربینش بار دیگر به آن‌ها نگاه کرد. اکنون پری روها نه تنها زیبا و جذاب به نظر نمی‌رسیدند بلکه برعکس بسیار زشت بودند. صورت‌هایشان دراز شده و سرشان شبیه سر عقاب شده بود. در این حال بال‌های دراز و فلس داری از سر شانه‌هایشان بیرون زده بودند.‏ آقای ویزلی لابه لای جار و جنجال تماشاچیان فریاد زد:‏ ‏ - حالا متوجه شدین بچه ها... به خاطر همینه که نباید هیچ وقت تنهایی به تماشای مسابقه بیاین!‏ مأموران وزارت سحر و جادو به سرعت وارد زمین شدند تا لپرکان‌ها و پری روها از یک دیگر جدا کنند ولی در این کار چندان موفق نبودند. در این حال جنگ و جدالی که در زمین بازی جریان داشت در مقایسه با آن چه که بالای سرشان می‌گذشت کم اهمیت بود. هری مرتب دوربین خود را به این سو و آن سو می‌چرخاند و سرخگون را که به سرعت گلوله دست به دست می‌شد نگاه می‌کرد.‏ ‏ - لوسکی - دیمیتروف - مورن- تروی- مالیت - ایوانوا - بار دیگر مورن - مورن - مورن گل!‏ اما غریو شادی ایرلندی‌ها، در میان فریاد‌های گوشخراش پری روها، صدای انفجار چوبدستی مأموران وزارت سحر و جادو غرش خشم آلود بلغاری‌ها گم شده بود. بار دیگر بازی از سر گرفته شد. سرخگون یک لحظه در دست لوسکی و لحظه دیگر دیمتریوف. مدافع ایرلندی کوییگلی ضربه محکمی به بازدارنده زد و آن را به سوی کروم فرستاد. کروم کمی دیر جاخالی داد و توپ محکم به صورتش برخورد کرد.‏ صدای غرش گوش خراش جمعیت به آسمان برخاست. به نظر می‌رسید بینی کروم شکسته است چون صورتش غرق خون شده بود. اما سوت حسن مصطفی به صدا در نیامد. او حواسش پرت بود و هری کاملاً به او حق می‌داد یکی از پری روها گلولة آتشینی به سوی او فرستاده و دم جاروی او را به آتش کشیده بود.‏ هری مایل بود کسی متوجه شود کروم زخمی شده است. گرچه او طرفدار تیم ایرلند بود ولی عقیده داشت که کروم بهترین بازیکن میدان است.‏ رون نیز نظر مشابهی داشت. او گفت:‏ ‏ - بازی رو متوقف کنین! ... اون نمی‌تونه با این وضع بازی کنه نگاهش کنین...‏ هری فریاد زد:‏ ‏ - لینچو ببین...‏ جستجوگر تیم ایرلند ناگهان شیرجه زده و به سرعت به سوی زمین پیش می‌آمد. این سقوط ناشی از حمله ورانسکی نبود. سقوط واقعی بود...‏ هری مطمئن بود لینچ توپ طلایی را دیده است. هری فریاد زد:‏ ‏ - اون حتماً توپ طلایی رو دیده... نگاش کنین!‏ نیمی از جمعیت متوجه بودند که چه حوادثی در جریان است و طرفداران سبزپوش تیم ایرلند از جا برخاسته بودند و یک صدا جستجوگر تیم خود را صدا می‌زدند. اما کروم گرفتار خودش بود... نمی‌دانست کجا می‌رود... درحالی‌که رو به زمین فرود می‌آمد قطرات خون به این طرف و آن طرف می‌پاشید... اکنون او و لینچ پابه پای هم به طرف زمین پیش می‌رفتند.‏ هرمیون فریاد کشید:‏ ‏ - الآن می‌خورن زمین!‏ رون غرشی کرد:‏ ‏ - نه نمی‌خورن!‏ هری فریاد زد:‏ ‏ - لینچ الآن می‌افته...‏ حق با اون بود. برای بار دوم لینچ به شدت به زمین خورد و بلافاصله تعدادی از پری روها خشمگین او را لگدمال کردند.‏ چارلی از انتهای لژ پرسید:‏ ‏ - پس توپ طلایی کو؟‏ هری فریاد زد:‏ ‏ - دست اونه... کروم توپ طلایی رو گرفت... همه چی تموم شد!‏ کروم که ردای قرمز رنگش با قطرات خونی که از بینی‌اش سرازیر بود رنگ آمیزی شده بود به آرامی به طر ف بالا رفت. توپ طلایی میان مشتش می‌درخشید.‏ روی تابلوی تبلیغاتی ورزشگاه این عبارت به چشم می‌خورد:‏ بلغارستان 160 - ایرلند 170 برای مدتی همه ساکت بودند گویی هیچ کس نمی‌دانست چه اتفاقی افتاده است... طولی نکشید که صدای جمعیت اوج گرفت. درست مثل صدای نزدیک شدن هواپیما. فریاد طرفداران تیم ایرلند به تدریج بلند و بلندتر شد و غریو شادی‌شان فضای ورزشگاه را پر کرد.‏ صدای بگ من که او نیز از نتیجه غیرمنتظرة مسابقه جا خورده بود بار دیگر به گوش رسید:‏ ‏ - ایرلند برندة مسابقه شد! توپ طلایی به دست کروم افتاد. ولی ایرلند برنده شد... چیزی که هیچ کس انتظارشو نداشت.‏ رون که از خوشحالی بالا و پایین می‌پرید:‏ ‏ - اون برای چی توپ طلایی را گرفت؟ اونم وقتی که امتیاز ایرلند به صد و شصت رسیده بود. عجب احمقیه!.‏ هری در میان آن همه جار و جنجال ناچار بود فریاد بکشد:‏ ‏ - اون می‌دونست که اونا نمی‌تونن این فاصله رو پر کنن... مهاجمیه ایرلند خیلی خوب بازی می‌کردن... کروم‏ می خواست خودی نشون بده همین...‏ هرمیون به جلو خم شد و همه حواسش متوجه زمین بازی بود. به محض آن که کروم به زمین رسید گروه پزشکی به زحمت از میان لپرکان‌ها و پری روها راه خود را باز کردند و خود را به او رساندند. او خطاب به هری گفت:‏ ‏ - اون خیلی شجاعت به خرج داد نه؟ ولی انگار بدجوری صدمه دیده...‏ هری بار دیگر دوربینش را برداشت. مشکل می‌شد فهمید در زمین چه می‌گذرد چون لپرکان‌ها سرتاسر میدان پخش شده بودند. یک آن چشم هری به کروم افتاد که پزشکان دوره‌اش کرده بودند او عبوس‌تر از همیشه به نظر می‌رسید و اجازه نمی‌داد پزشکان صورتش را خشک کنند. یارانش در اطرافش جمع شده بودند و با نگرانی سر تکان می‌دادند به فاصله کمی اعضای تیم ایرلند سرگرم رقص و پایکوبی بودند و بارانی از رشته‌های طلایی بر سر و رویشان بارید. پرچم‌های ایرلند دورتادور ورزشگاه به اهتزاز در آمده بود و صدای سرود ملی از هر گوشه به گوش می‌رسید. بار دیگر پری رویان چهره قبلی خود را باز یافته بودند گرچه کمی غمگین به نظر می‌رسیدند.‏ صدای گرفته ای پشت سر هری به گوش رسید:‏ ‏ - خب ما با شجاعت جنگید...‏ هری برگشت. این صدای وزیر سحر و جادوی بلغارستان بود.‏ فاج با عصبانیت پرسید:‏ ‏ - شما می‌تونین انگلیسی صحبت کنین؟ اون وقت من ناچار شدم تمام روز با ایما اشاره با شما حرف بزنم!‏ وزیر بلغاری شانه‌هایش را بالا انداخت:‏ ‏ - آخه خیلی بامزه بود...‏ یک بار دیگر صدای بگ من در فضا پخش شد:‏ ‏ "حالا اعضای تیم ایرلند به همراه خوش شگون‌هایشان یک بار دور زمین بازی می‌چرخند و بعد از اون جام جهانی کوییدیچ به لژ مخصوص منتقل می‌شه...!" ناگهان نور سفید رنگی چشم هری را خیره کرد. لژ مخصوص با نور سحرآمیزی روشن شد تا همه تماشاچیان بتوانند داخل آن را ببینند. هری با چشمان نیمه باز به در ورودی لژ نگاه کرد. دو جادوگر نفس زنان جام طلایی بزرگی را به لژ مخصوص آوردند و آن را به دست کرنلیوس فاج دادند که هنوز از این که تمام روز با ایما و اشاره حرف زده بود ناراحت و دلگیر بود.‏ بگ من فریاد زد:‏ ‏ - حالا به افتخار بازندگان تیم بلغار که شجاعانه بازی کردند کف بزنید...‏ آن گاه هفت بازیکن شکست خورده تیم بلغارستان از پله‌ها بالا آمدند.‏ جمعیت یک صدا فریاد می‌کشیدند و کف می‌زدند. هری متوجه شد هزاران هزار دوربین همه کاره رو به جایگاه چرخیده است.‏ بازیکنان یک یک وارد جایگاه شدند و پس از دست دادن با وزیر سحر و جادوی بلغارستان و فاج روی صندلی‌های خود نشستند در این حال بگ من اسامی آن‌ها را با صدای بلند اعلام می‌کرد.‏ آخرین نفری که وارد جایگاه شد کروم بود. او به شدت مجروح شده بود چشم‌هایش متورم و صورتش خون آلود بود. هنوز توپ طلایی را در دست داشت. هری متوجه شد که او در این جا به مراتب ابهّت کمتری دارد. اردک وار راه می‌رفت و شانه‌هایش باریک بود. وقتی بگ من نام کروم را اعلام کرد غریو شادی و فریاد تماشاچیان استادیوم را به لرزه در آورد.‏ پس از آن نوبت تیم ایرلند رسید. آیدن لینچ کنار مورن و کانلی وارد جایگاه شدند. سقوط بار دوم او را گیج کرده بود و چشمانش حالت عادی نداشت. اما وقتی تروی و کوییگلی جام کوییدیچ را به هوا بردند و فریاد تشویق تماشاچیان بلند شد به پهنای صورتش خندید.‏ هری از بس دست زده بود دست‌هایش بی‌حس شده بود.‏ پس از آن که تیم ایرلند لژ مخصوص را ترک کردند تا بار دیگر سوار جاروهایشان دور میدان چرخی بزنند(آیدن لینچ پشت جاروی کانلی نشست و کمر او را گرفت. او که هم چنان گیج و مات به نظر می‌رسید هنوز می‌خندید)بگ من چوبدستی‌اش را به طروف گلویش نشانه رفت و گفت:‏ ‏ - کوایتوس!‏ آن گاه با صدای دورگه ای گفت:‏ ‏ - تا چند وقت همه راجع به این مسابقه حرف می‌زنن... یه نتیجة غیرمنتظره... حیف که خیلی زود تموم شد... راستی من بهت بدهکارم... چه قدر باید بدم؟‏ فرد و جورج از پشت صندلی‌ها خود را به بگ من رساندند و دستشان را جلوی او دراز کردند. از شدت خنده دهانشان تا بنا گوش باز بود.‏ فصل 9: علامت نحس وقتی آقای ویزلی به همراه بچه‌ها از پله‌های مفروش با کف پوش ارغوانی رنگ پایین آمد خطاب به فرد و جورج گفت:‏ ‏ - به مادرتون نگین که شرط بندی کردین...‏ فرد با خوشحالی گفت:‏ ‏ - نگران نباش پدر... ما برای این پول نقشه‌های زیادی کشیدیم کاری نمی‌کنیم که توقیف بشه...‏ آقای ویزلی یک آن تصمیم گرفت از آن‌ها بپرسد خیال دارند با این پول چه کنند ولی به زودی از این تصمیم منصرف شد.‏ آن‌ها در میان سیل جمعیتی که اکنون از ورزشگاه خارج شده و به سوی اردوگاه می‌رفتند به راه افتادند. هنگامی که به حاشیة جنگل رسیدند و در امتداد جاده ای که با نور فانوس روشن بود به راه افتادند صدای آوازهای گوشخراشی از پشت سر به گوششان رسید. لپرکان‌ها بالای سر آن‌ها پرواز می‌کردند و ضمن آن که کرکر می‌خندیدند فانوس‌هایشان را تکان می‌دادند. وقتی سرانجام به چادرهایشان رسیدند هیچ کس تمایلی به خوابیدن نداشت و چون سر و صدای زیادی در اطرافشان به گوش می‌رسید آقای ویزلی قبول کرد همه قبل از رفتن به چادرها یک لیوان کاکائوی داغ بخورند. همه با شور و هیجان در مورد مسابقه حرف می‌زدند. طولی نکشید که آقای ویزلی نیز وارد این جمع شد و مخالفت خود را در این مورد که دروازه بان با آرنجش مرتکب خطا شده بود اعلام کرد. سرانجام هنگامی که جینی سرمیز به خواب رفت و لیوان کاکائوی داغش روی میز واژگون شد آقای ویزلی از همه خواست هرچه زودتر مباحثات را تمام کرده و به خواب بروند. هرمیون و جینی به چادر کناری رفتند. هری و بقیه اعضای خانوادة ویزلی لباس خوابشان را پوشیدند و روی تختخواب‌های سفری‌شان دراز کشیدند از گوشه و کنار اردوگاه صدای آوازخوان و همین طور بنگ بنگ‌های عجیبی به گوش می‌رسید.‏ آقای ویزلی با لحن خواب آلوده ای گفت:‏ ‏ - چه قدر خوشحالم که سرکار نیستم هیچ دلم نمی‌خواد که برم و به ایرلندی‌ها بگم جشن و پایکوبی رو متوقف کنن...‏ هری که روی تخت سفری بالای سر رون دراز کشیده بود از پشت چادر به نور فانوس لپرکان‌ها که گاه و بی‌گاه از بالای چادرشان عبور می‌کردند خیره مانده بود و در عین حال به حرکات دیدنی و جالب کروم فکر می‌کرد دلش می‌خواست هر چه زودتر سوار جاروی شهاب آسمانی شود و حمله دروغین ورانسکی را تمرین کند. الیور وود با نمودارهای متحرکش نتوانسته بود چگونگی آن حرکت را به وضوح نشان دهد. هری خود را در شنلی مجسم کرد که نامش پشت آن نوشته شده بود و صدای تشویق صدهزار تماشاچی و بگ من در گوشش پیچید که در سراسر ورزشگاه طنین افکنده بود.‏ ‏ "این هم پاتره!" هری نفهمید بالاخره به خواب رفته است یا نه. تصور این که بتواند روزی چون کروم پرواز کند اکنون به رویای شیرینی بدل شده بود. همین لحظه ناگهان صدای فریادهای ویزلی به گوش رسید:‏ ‏ - بلند شین... رون... هری... عجله کنین موضوع مهمیه!‏ هری بلافاصله بلند شد و در رختخوابش نشست. سرش به پارچة بالای چادر خورد. او پرسید:‏ ‏ - چی شده؟‏ با وجود خواب آلودگی، هری متوجه شد که چیز ناخوشایندی اتفاق افتاده است. صدای آوازهایی که در اردوگاه به گوش‏ می رسید قطع شده بود. به نظر می‌رسید عده ای ضمن دویدن فریاد می‌کشیدند.‏ هری از روی تختخواب سفری پایین آمد تا لباس‌هایش را بپوشد اما آقای ویزلی که شلوار جینش را روی پیژامه‌اش پوشیده بود گفت:‏ ‏ - هری فرصت زیادی نداریم. یه ژاکت وردار و از چادر بیرون برو زود باش!‏ هری به سفارش آقای ویزلی عمل کرد و به سرعت از چادر بیرون رفت. رون نیز پشت سر او به راه افتاد.‏ در پرتو ضعیف آتش‌هایی که هنوز روشن مانده بود آن‌ها مردم را می‌دیدند که با وحشت از چیزی فرار می‌کردند و به سوی جنگل می‌دویدند. چیزی که به سوی آن‌ها در حرکت بود‏ جرقه‌های عجیبی از خود خارج می‌کرد و صدای شبیه شلیک توپ از سوی او به گوش می‌رسید. قهقهه‌های جنون آمیز و نعره‌های مستانه لحظه به لحظه به آن‌ها نزدیک‌تر می‌شد. ناگاه نور سبز رنگی همه جا را روشن کرد.‏ گروهی از جادوگران که چوبدستی‌هایشان را به سمت آسمان گرفته بودند و پشت سرهم حرکت می‌کردند آرام آرام در محوطه اردوگاه پیش می‌آمدند. هری چشمانش را تنگ کرد و نگاهی به آن‌ها انداخت هیچ کدام از آن‌ها صورت نداشتند. آن‌ها کلاه شنل‌هایشان را روی صورتشان انداخته و چهره‌شان را با نقاب پوشانده بودند. بالای سر آن‌ها بین زمین و آسمان چهار پیکره کریه و عجیب و غریب در هوا شناور بودند. درست مثل این که جادوگرانی که روی زمین راه می‌رفتند عروسک گردان بودند و آن چهار نفر را با نخ‌های نامریی چوبدستی‌های خود به حرکت در می‌آوردند. در میان این پیکره‌های زشت و کریه دو پیکره از بقیه کوچک‌تر بود.‏ به تدریج بر تعداد جادوگران افزوده می‌شد آن‌ها ضمن بگو بخند به پیکره‌هایی که در هوا شناور بودند اشاره می‌کردند. با هجوم جمعیت چادرهای بیش تری زیر دست و پا له می‌شد. یکی دو بار هری متوجه شد که یکی از نقاب داران ضمن حرکت چادرها را با چوبدستی منفجر می‌کند. تعدادی از چادرها آتش گرفته بودند و صدای داد و فریاد به اوج خود رسیده بود.‏ هنگام عبور از فراز شعله‌هایی که از چادرها زبانه می‌کشید چهرة پیکره‌های شناور در آسمان روشن شد و هری توانست آن‌ها را تشخیص دهد- آقای رابرتز مدیر اردوگاه. به نظر می رسید که سه نفر همراههانش همسر و فرزندان او بودند. یکی از جادوگران نقاب دار به کمک چوبدستی‌اش خانم رابرتز را سروته کرد لباس خوابش پایین افتاد و زیر شلواری زنانه‌اش آشکار شد. او تقلا می‌کرد خود را بپوشاند در این حال صدای خنده و قهقهه جمعیت بلند شد.‏ رون به بچه مشنگ کوچک‌تر نگاه کرد که در ارتفاع هجده متری مثل فرفره به دور خود می‌چرخید و سرش در دو طرف بدنش تلوتلو می‌خورد.‏ رون گفت:‏ ‏ - مسخره اس... حالم بهم می‌خوره...‏ هرمیون و جینی که روی لباس خوابشان ژاکت پوشیده بودند با عجله خود را به آن‌ها رساندند. آقای ویزلی هم پشت سر آن‌ها از راه رسید. در این لحظه بیل، چارلی و پرسی از چادر پسرها بیرون دویدند. هر سه آستین لباس‌هایشان را تا کرده و چوبدستی‌هایشان را بالا گرفته بودند. آقای ویزلی ضمن تا کردن آستین‌هایش فریاد کشید:‏ ‏ - ما باید به کمک مأمورای وزارخونه بریم... شما همه تون زودتر برین توی جنگل... از هم جدا نشین... وقتی اوضاع روبه راه شد خودم میام سروقتتون.‏ بیل، چارلی و پرسی به دنبال جمعیت به راه افتادند. پشت سر آن‌ها آقای ویزلی حرکت کرد. مأموران وزارت سحر و جادو از هر طرف به سوی محل حادثه پیش می‌رفتند. بر تعداد جمعیتی که زیر خانوادة رابرتز جمع شده بودند لحظه به لحظه اضافه می‌شد.‏ فرد بازوی جینی را کشید و او را به طرف جنگل هل داد: بیاین...‏ هری، رون و هرمیون و جورج نیز به دنبال او به راه افتادند. وقتی به میان درختان رسیدند نگاهی به پشت سر انداختند وآن‌ها مأموران وزارتخانه را دیدند که می‌کوشیدند از میان جمعیت عبور کنند و خود را به مردان نقاب دار برسانند اما این کار به سادگی میسر نبود. آن‌ها نگران بودند که اگر افسون وطلسمی به کار گیرند خانوادة رابرتز از آن بالا سقوط کنند.‏ فانوس‌های رنگارنگی که مسیر ورزشگاه را روشن کرده بودند رو به خاموشی می‌رفتند مردم در تاریکی از لابه لای درختان می گذشتند. کودکان گریه می‌کردند. صدای فریادها و زمزمه‌های هراسان در هوای سرد شبانگاهی از گوشه و کنار به گوش می رسید مردمی که هری قادر به دیدن چهره آن‌ها نبود مرتب به او تنه می‌زدند و پیش می‌رفتند. طولی نکشید که صدای فریاد رون به گوش رسید.‏ هرمیون به سرعت متوقف شد به نحوی که هری با او برخورد کرد. او با نگرانی پرسید:‏ ‏ - چی شده؟ رون کجایی؟ چه اوضاعیه... لوموس!‏ هرمیون چوبدستی‌اش را روشن کرد و آن را به سوی کوره راه جنگلی گرفت. رون چهاردست و پا روی زمین افتاده بود. او درحالی‌که از جا بلند می‌شد با عصبانیت گفت:‏ ‏ - پام به یه کندة درخت گیر کرد.‏ صدای کشداری از پشت سرشان گفت:‏ ‏ - با پاهای به این گندگی بایدم بیفتی...‏ هری، رون و هرمیون به سرعت برگشتند. دراکو مالفوی به تنهایی پشت سر آن‌ها به درختی تکیه کرده و ایستاده بود. آرام و خونسرد. دست به سینه ایستاده بود و از لابه لای درختان به منظره اردوگاه نگاه می‌کرد.‏ رون دشنامی به مالفوی داد که هری می‌دانست هرگز جرأت نمی‌کرد آن را در مقابل خانم ویزلی به زبان بیاورد.‏ چشمان مالفوی برقی زد و گفت:‏ ‏ - زبون در آوردی... رون... بهتره زودتر راه بیفتین... تو که نمی‌خوای اون گیر بیفته...؟‏ او با سر اشاره‌ای به هرمیون کرد. درست در همین لحظه صدای انفجار مهیبی به گوش رسید و نور سبز رنگی جنگل و درختان اطراف آن‌ها را روشن کرد.‏ هرمیون با پرخاش گفت:‏ ‏ - منظورت چی بود؟ مالفوی جواب داد:‏ ‏ - گرنجر... اونا دنبال مشنگ‌ها می‌گردن ... تو که دلت نمی‌خواد زیر شلواریت تو هوا دیده بشه... اونا دارن به طرف ما میان... بهتره زودتر راه بیفتی و گرنه یه دل سیر می‌خندیم...‏ هری غرشی کرد:‏ ‏ - هرمیون یه ساحره‌اس! مالفوی لبخند موذیانه ای زد:‏ ‏ - برو به کارت برس هری... اگه فکر می‌کنی اونا نکبت زادها رو تشخیص نمی‌دن همین جا وایسا...‏ رون فریاد زد:‏ ‏ - دهن کثیفتو ببند.‏ همة کسانی که آن جا حضور داشتند می‌دانستند نکبت زاده (لجن زاده) فحش بسیار رکیک و اهانت آمیزی است.‏ رون قدم جلو گذاشت و خیال حمله به مالفوی را داشت که هرمیون دست او را گرفت و عقب کشید:‏ ‏ - ولش کن... رون...‏ در این لحظه صدای انفجاری از پشت درختان به گوش رسید که به مراتب بلندتر از همه صداهایی بود که آن‌ها تا پیش از آن شنیده بودند. عده ای از مردم که در آن حوالی بودند از وحشت فریاد کشیدند.‏ مالفوی خندید و با لحن کشداری گفت:‏ ‏ - چه قدر ترسوئن نه...؟ فکر می‌کنم پدرت بهتون گفته قایم شین... داره چی کار میکنه؟ می‌خواد مشنگ‌ها رو نجات بده؟‏ هری که خونش به جوش آمده بود فریاد زد:‏ ‏ - پدر مادرت کجان؟ به صورتشون نقاب زدن و این دوروبر پرسه می‌زنن؟‏ مالفوی که هنوز لبخندی بر لب داشت به طرف هری برگشت:‏ ‏ - اگه این کارو بکنن من که بهت نمی‌گم پاتر... می‌گم؟‏ هرمیون نگاه نفرت آمیزی به مالفوی کرد و گفت:‏ ‏ - بیایین بچه ها... بیاین بریم بقیه رو پیدا کنیم.‏ مالفوی نیشخندی زد:‏ ‏ - گرنجر اون کله پشمالوتو پایین نگه دار که نبیننت...‏ هرمیون بار دیگر خطاب به هری و رون گفت: راه بیفتین. آن گاه آن‌ها را با خود به کوره راه جنگلی برد.‏ رون با حرارت گفت:‏ ‏ - شرط می‌بندم که باباش یکی از اون نقاب دارهاس...‏ هرمیون گفت:‏ ‏ - اگه شانس بیاریم مأمورای وزارتخونه دستگیرش می‌کنن! ای بابا پس بقیه کجان؟‏ از فرد، جورج و جینی خبری نبود. کوره راه مملو از جمعیت بود که همه با نگرانی به پشت سرشان نگاه می‌کردند تا ببینند در اردوگاه چه می‌گذرد.‏ کمی جلوتر از آن‌ها چندین نوجوان درحالی‌که لباس خواب به تن داشتند در حال جروبحث با یک دیگر بودند. وقتی آن‌ها چشمشان به هری، رون و هرمیون افتاد دختری که موهای پرپشت و فرفری داشت رو به آن‌ها کرد و پرسید:‏ ‏ - او اِ مادام ماکسیم؟ نولون پقدو؟ رون پرسید:‏ ‏ - چی گفتی؟‏ دختری که با آن‌ها حرف زده بود پشتش را به آن‌ها کرد. وقتی از کنارش می‌گذشت شنیدند که می‌گفت: "آگوارتز" هرمیون زیر لب گفت:‏ ‏ - بوباتون. هری زیر لب گفت:‏ ‏ - چی؟‏ هرمیون جواب داد:‏ ‏ - اونا می‌خوان به بوباتون برن... می‌دونی مدرسة عالی سحر و جادوی بوباتون من تو کتاب ارزشیابی جادوگری در اروپا راجع بهش خوندم...‏ هری گفت:‏ ‏ - که این طور...‏ رون چوبدستی‌اش را بیرون کشید مانند هرمیون آن را روشن کرد تا زیر پایشان را ببینند در این حال گفت:‏ ‏ - فرد و جورج نمی‌تونن خیلی جلوتر رفته باشن...‏ هری دست در جیبش کرد تا چوبدستی‌اش را بیرون بیاورد. اما چوبدستی‌اش آن جا نبود. تنها چیزی که در جیبش بود دوربین همه کاره بود.‏ ‏ - ای وای - باورم نمی‌شه چوبدستیمو گم کردم!‏ ‏ - شوخی می‌کنی؟ رون و هرمیون چوبدستی‌شان را بالا گرفتند تا نور بیش تری به زمین بتابد. هری دوروبرش را نگاه کرد ولی اثری از چوبدستی‌اش نبود.‏ رون گفت:‏ ‏ - شاید تو چادر جا گذاشتی؟‏ هرمیون با نگرانی گفت:‏ ‏ - شاید وقتی می‌دویدی از جیبت افتاده؟‏ هری جواب داد:‏ ‏ - آره... ممکنه...‏ هری معمولاً همیشه چوبدستی‌اش را همراه داشت به خصوص مواقعی که در دنیای جادویی بود. اکنون در چنین وضعیت آشفته‌ای بیش از همیشه از نبودن چوبدستی‌اش احساس ناامنی می‌کرد.‏ با شنیدن صدای خش خشی که از پشت سرشان می‌آمد هر سه از جا پریدند. این وینکی، جن خانگی بود که با زور و تقلا از لابه لای بوته‌های انبوهی که آن دوروبر بود راه خود را باز می‌کرد. نحوه راه رفتنش غیرعادی بود و چنین به نظر می‌رسید که دچار مشکل شده است. درست مثل این که موجودی نامریی او را عقب می‌کشید.‏ او درحالی‌که به جلو خم شده بود و سعی می‌کرد به دویدنش ادامه دهد گفت:‏ ‏ - این جا جادوگرای بد هست... مردم اون بالا بالا روی هوا رفت! وینکی بهتره از سر راه بره کنار!‏ او درحالی‌که نفس نفس می‌زد و سعی داشت از دست نیرویی که مانع حرکتش می‌شد بگریزد لابه لای درختان ناپدید شد.‏ رون به دقت به وینکی نگاه کرد پرسید:‏ ‏ - چه‌اش شده؟ چرا نمی‌تونه درست راه بره؟ هری گفت: حتماً برای قایم شدن اجازه نگرفته...‏ هری به یاد دابی افتاد. او وقتی می‌خواست کاری انجام دهد که مطابق میل مالفوی نبود باید خودش را کتک می‌زد. هرمیون با دلخوری گفت:‏ ‏ - به نظر من با جن‌های خونگی خیلی بدرفتاری می‌کنن! این یه جور بردگیه دیگه... بردگی! آقای کروچ اونو مجبور کرده تا بالاترین طبقه ورزشگاه بیاد. دیدی که بیچاره چقدر از بلندی وحشت داشت. اونو جادو کردن تا نتونه جایی بره. حالا هم که دارن چادرها را این جور داغون می‌کنن باز نمی‌تونه راحت فرار کنه... چرا کسی به داد این بیچار‌ها نمی‌رسه؟ رون گفت:‏ ‏ - ولی اونا از زندگی‌شون راضی‌ان! نشنیدی وینکی تو ورزشگاه چی گفت؟ "جن‌های خونگی نمی‌تونن آزاد باشن و لذت ببرن" اون خودش دوست داره کسی بهش امر و نهی کنه...‏ هرمیون با تغیر خطاب به رون گفت:‏ ‏ - آدم‌هایی مثل تو بی‌عدالتی رو توی اجتماع رواج می‌دن... چون اینقدر تنبل و بیعارن که...‏ صدای انفجار مهیب دیگری از آن طرف جنگل به گوش رسید.‏ هری متوجه شد که رون با دلخوری به هرمیون نگاه کرد و آن گاه گفت:‏ ‏ - بهتره زودتر راه بیفتیم...‏ شاید آن چه مالفوی گفته بود حقیقت داشت و هرمیون واقعاً در معرض خطر بود. آن‌ها بار دیگر به راه افتادند. هری هنوز جیب‌هایش را جست و جو می‌کرد. ولی می‌دانست که چوبدستی‌اش همراهش نیست.‏ آن‌ها در امتداد جاده در عمق جنگل پیش می‌رفتند و در عین حال چشمشان به دنبال فرد، جورج و جینی بود. آن‌ها از کنار چند جن گذشتند که روی یک کیسه طلا دولا شده بودند که احتمالاً در جریان شرط بندی برده بودند و توجهی به آن چه که در اردوگاه می‌گذشت نداشتند. کمی جلوتر به جایی رسیدند که نور نقره ای رنگ قسمتی از جنگل را روشن کرده بود وقتی به دقت از لابه لای درختان به آن قسمت نگاه کردند سه پری روی زیبا و قدبلند را دیدند که در محوطة خالی از درختی ایستاده بودند و جادوگران جوانی اطرافشان را گرفته بودند و با صدای بلند حرف می‌زدند. یکی از آن‌ها گفت:‏ ‏ - من اژدهاکش کمیتة انهدام موجودات خطرناکم و سالی صد تا کیسه طلا در می‌آرم...‏ دوست جادوگرش گفت:‏ ‏ - دروغ نگو. تو توی مهمونخونه دیگ ترک دار ظرف می‌شوری ولی من شکارچی خون آشامم... تا به حال حدود نود تا از اونارو...‏ جادوگر سومی که جوش‌های صورتش حتی در نور ضعیف بدن پری روها دیده می‌شد حرف او را قطع کرد:‏ ‏ - همین روزها به عنوان جوون‌ترین وزیر سحر و حادو انتخاب می‌شم...‏ هری قهقهه ای سر داد. او جادوگری که صورتش جوش داشت را می‌شناخت استن شانپایک، کمک رانندة اتوبوس سه طبقه شوالیه.‏ هری به طرف رون برگشت تا ماجرا را با او در میان بگذارد اما حالت چهرة رون تغییر کرده بود طولی نکشید که او فریاد زد:‏ ‏ - بهتون گفته بودم که من یه جارو اختراع کردم که تا سیاره مشتری بُرد داره؟ هرمیون گفت: واقعاً!‏ آن گاه او و هری بازوان رون را محکم گرفتند و او را عقب کشیدند آن‌ها آن قدر جنگل پیش رفتند که دیگر صدای پری روها و هوادارنشان شنیده نمی‌شد.‏ اکنون همه جا آرامتر به نظر می‌رسید. انگار تنها بودند و کسی دوروبرشان نبود.‏ هری نگاهی به اطراف کرد و گفت:‏ ‏ - فکر می‌کنم بهتره همین جا منتظر بمونیم... از این جا هر صدایی رو می‌تونیم بشنویم...‏ هنوز حرف‌هایش تمام نشده بود که لودو بگ من از پشت سر آن‌ها پیدایش شد.‏ حتی در نور ضعیف چوبدستی رون و هرمیون هری متوجه شد که حالت چهرة بگ من تغییر کرده است. دیگر صورتش سرخ و سفید نبود. هنگام راه رفتن جست و خیز نمی‌کرد و رنگ پریده و نگران به نظر می‌رسید.‏ او درحالی‌که پشت سر هم پلک می‌زد تا چهرة آن‌ها را درست ببیند پرسید:‏ ‏ - شما کی هستین؟ تک و تنها این جا چی کار می‌کنین؟‏ آن‌ها با شگفتی به یک دیگر نگاه کردند.‏ رون گفت: مثل این که اوضاع به هم ریخته...‏ بگ من پرسید:‏ ‏ - چی؟‏ ‏ - تو اردوگاه چند نفر یه خانوادة مشنگ را دستگیر کردن...‏ بگ من با صدای بلند گفت:‏ ‏ - لعنتی‌ها!‏ آن گاه بی‌آن که چیز دیگری بگوید با حواس پرتی ناپدید شد و صدای انفجار ترقه ای به گوش رسید.‏ هرمیون اخمی کرد:‏ ‏ - مثل این که آقای بگ من در جریان نیست... نه؟‏ رون خود را به محوطه خالی از درختی رساند روی چمن‌های خشک نشست و گفت:‏ ‏ - یه موقع برای خودش کسی بوده... یه مهاجم بی‌نظیر... وقتی عضو تیم ویمبورن وسپز بود سه نوبت پشت سرهم قهرمان باشگاه‌ها شد.‏ رون عروسک کوچک کروم را از جیبش بیرون آورد. آن را روی زمین گذاشت و به راه رفتن آن خیره شد. عروسک کروم درست مثل خود او وقت راه رفتن اردک وار قدم برمی‌داشت و شانه‌هایش باریک و افتاده بود. روی زمین صاف برخلاف زمانی که سوار جاروی پرنده بود چندان فوق العاده و استثنایی به نظر نمی‌رسید.‏ هری گوش خوابانده بود تا ببیند از اردوگاه سروصدایی می‌آید یا نه اما همه جا ساکت شد. شاید آشوب فروکش کرده بود.‏ پس از مدتی هرمیون گفت:‏ ‏ - امیدوارم بقیه حالشون خوب باشه...‏ رون گفت:‏ ‏ - حالشون خوبه...‏ هری کنار رون روی زمین نشست و به تماشای عروسک کوچک کروم مشغول شد که روی برگ‌های خشک حرکت می‌کرد.‏ آن گاه گفت:‏ ‏ - فکرشو بکن! یعنی ممکنه پدرت لوسیوس مالفوی رو گرفته باشه... اون همیشه دلش می‌خواد خلافی از اون ببینه...‏ رون گفت:‏ ‏ - اون وقت دراکو خندیدن یادش می‌ره...‏ هرمیون با عصبانیت گفت:‏ ‏ - بیچاره مشنگ ها... اگه نتونن اونارو پایین بیارن چی؟ رون با لحن اطمینان بخشی گفت:‏ ‏ - می‌تونن... بالاخره راهی پیدا می‌کنن...‏ هرمیون گفت:‏ ‏ - چه دیوونگی کردن... اونا می‌دونستن که تمام مأمورای وزارت سحر و جادو امشب این جا حاضرن... چه‌طور می‌خوان از دست مأمورا فرار کنن؟ نکنه کله‌شون گرمه... شاید هم...‏ ولی او حرفش را نیمه کاره گذاشت و به پشت سرش نگاه کرد. هری و رون نیز به سرعت نگاهی به دوروبرشان انداختند. به نظر می‌رسید که کسی تلوتلو خوران به سوی آن‌ها پیش می آید. هر سه گوش‌هایشان را تیز کردند و به فضای تیره پشت درختان خیره ماندند. اما صدای قدم‌های غیرعادی ناگهان متوقف شد.‏ هری گفت:‏ ‏ - آهای!‏ هیچ جوابی نیامد. هری از جا برخاست و نگاهی به دروبر کرد جنگل تاریک‌تر از آن بود که چیزی را بشود تشخیص داد ولی هری حس می‌کرد کسی پشت درختان پنهان شده است.‏ هری پرسید:‏ ‏ - کسی اون جاست؟‏ ناگهان و بدون هیچ مقدمه ای سکوت در هم شکست. صدایی به گوششان رسید که تا پیش از آن در جنگل نشنیده بودند. گرچه صدای هراسان نبود اما شبیه ورد و جادو به نظر می‌رسید.‏ ‏ - مورس موردر! ناگهان از محوطه تاریکی که هری به آن خیره مانده بود شیئی بزرگ نورانی و سبز رنگی به آسمان رفت.‏ رون با وحشت از جا پرید و درحالی‌که نفس نفس می‌زد پرسید:‏ ‏ - اون چی...‏ برای لحظاتی هری فکر کرد که لپرکان‌ها بار دیگر شکلی درست کرده اند اما بعد فهمید آن چه به آسمان رفته یک جمجمه غول پیکر است که یکی افعی از دهان آن بیرون آمده است. گویی هزاران ستارة سبز رنگ کنار هم قرار گرفته بودند. درحالی‌که جمجمه بالا و بالاتر می‌رفت بخار سبز رنگی آن را احاطه کرده بود و چون صورت فلکی جدید در دل آسمان می‌درخشید ناگهان صدای فریادهای گوشخراشی از دل جنگل شنیده شد.‏ گرچه هری علت جیغ و فریاد مردم را نمی‌دانست ولی حدس می‌زد علت آن ظهور جمجمه بود که در آن لحظه به قدر کافی بالا رفته و چون تابلوی نئون بزرگی جنگل را روشن کرده بود. هری لابه لای درختان به دنبال کسی می‌گشت که آن جمجمه را به وجود آورده بود ولی کسی را نمی‌دید. او دوباره پرسید:‏ ‏ - کسی اون جاست؟‏ هرمیون پشت ژاکت هری را گرفته بود و سعی می‌کرد او را عقب بکشد:‏ ‏ - بیا هری... بیا بریم... بجنب...‏ هری از دیدن چهره وحشت زده هرمیون تعجب کرده بود و پرسید:‏ ‏ - چی شده...؟‏ هرمیون او را با تمام قدرت عقب کشید و غرغرکنان گفت:‏ ‏ - این علامته نحسه هری... علامت از ما بهترونه...‏ ‏ - ولدمورت؟‏ ‏ - بجنب هری!‏ هری برگشت. رون با عجله عروسک کروم را از روی زمین قاپید. هر سه در محوطه بدون درخت به راه افتادن. هنوز چند قدمی پیش نرفته بودند که صدای ترقه مانندی به گوششان رسید و بیست جادوگر آن‌ها را محاصره کردند.‏ هری چرخی زد و نگاهی به دوروبرش انداخت. بلافاصله متوجه شد که همة آن جادوگران چوبدستی‌هایشان را به سمت او، رون و هرمیون نشانه رفته اند. هری که فرصت فکر کردن نداشت فریاد کشید:‏ ‏ - بچه ها... سرتونو بدزدین...‏ هر بیست جادوگر یک صدا غرش کردند:‏ ‏ - گیج شین.‏ نور خیره کننده ای پدیدار شد. موهای هری چنان تکان می‌خورد که گویی توفان شده است. هری سرش را کمی بلند کرد و متوجه جرقه‌های قرمز رنگی شد که از چوبدستی جادوگران خارج‏ می شد و پس از برخورد با یکدیگر کمانه می‌کرد و در دل شب ناپدید می‌گشت.‏ ناگهان صدای آشنایی به گوش رسید:‏ ‏ - صبر کنین! ... صبر کنین! ... اون پسر منه! ...‏ موهای هری از حرکت باز ایستاد. او سرش را کمی بالاتر آورد. جادوگری که مقابل او ایستاده بود چوبدستی‌اش را پایین آورده بود. هری کمی جلوتر رفت و چشمش به آقای ویزلی افتاد که با چهره ای نگران به سوی آن‌ها می‌آمد. او با صدای لرزانی گفت:‏ ‏ - رون... هری... هرمیون حالتون خوبه؟‏ صدای سرد و بی‌روحی گفت:‏ ‏ - از سر راهم برو کنار آرتور...‏ این صدای آقای کروچ بود. او و سایر مأموران وزارتخانه نزدیک آن‌ها ایستاده بودند. هری از جا برخاست تا آن‌ها را رودررو ببیند. چهره آقای کروچ از خشم منقبض شده بود. او به چشمان هر سه نفر آن‌ها نگاه کرد و با عصبانیت پرسید:‏ ‏ - کار کدوم یکی تون بود...؟ کدوم یکی از شما علامت نحس رو درست کردین؟‏ هری نگاهی به جمجمه کرد:‏ ‏ - ما این کارو نکردیم!‏ رون که آرنجش را می‌مالید با دلخوری به پدرش نگاه کرد و گفت:‏ ‏ - ما هیچ کاری نکردیم! چرا می‌خواستین به ما حمله کنین؟‏ آقای کروچ هم چنان که چوبدستی‌اش را به طرف رون نشانه رفته بود با چشمان از حدقه در آمده فریاد زد:‏ ‏ - دروغ نگو آقا...! شما در حین ارتکاب جرم دستگیر شدین!‏ ساحره ای که پیراهن یشمی بلند به تن داشت زیر لب گفت:‏ ‏ - بارتی... اینا بچه ان... اونا نمی‌تونن یه هم چین کاری...‏ آقای ویزلی با دستپاچگی پرسید:‏ ‏ - این علامت از کجا پیداش شد بچه‌ها؟‏ هرمیون به نقطه ای که آن سروصداها از آن برخاسته بود اشاره کرد :‏ ‏ - از اون جا... کسی پشت اون درخت‌ها بود... اون فریاد زد و چیزی گفت که شبیه ورد بود...‏ آقای کروچ که ناباوری از تمام چهره‌اش آشکار بود با چشمان ورقلنبیده‌اش گفت:‏ ‏ - اه... همون جا وایساده بود؟ ورد می‌خوند نه؟ به نظر می‌رسه تو خیلی خوب می‌دونی اون علامت چه‌طور درست می‌شه خانوم...‏ ولی هیچ یک از مأموران وزارتخونه به جز آقای کروچ فکر نمی‌کرد چنین کاری از دست هری، رون و هرمیون ساخته باشد. به محض آن که آن‌ها حرف‌های هرمیون را شنیدند چوبدستی‌شان را به سمتی که او نشان داده بود نشانه رفتند.‏ ساحره‌ای که لباس یشمی به تن داشت سری تکان داد: دیر کردیم... همه‌شون رفتن...‏ جادوگری که ریش‌های قهوه ای کم پشتی داشت گفت:‏ ‏ - گمان نمی‌کنم...‏ او آموس دیگوری بود. پدر سدریک. او چوبدستی‌اش را بالا گرفته بود و به سمت درختان پیش رفت. دیگوری ادامه داد:‏ ‏ - اشعه بی‌هوشی ما درست به همون طرف رفت... اگه بی‌هوش شده باشه می‌تونیم دستگیرش کنیم.‏ درحالی‌که آقای دیگوری چوبدستی‌اش را بالا گرفته بود و به سوی محوطه تاریک پیش می‌رفت چند تن از جادوگران به او هشدار دادند:‏ ‏ - مراقب باش آموس!‏ هرمیون از شدت تعجب دستانش را روی دهانش گذاشت. دقایقی بعد فریادهای دیگوری به گوششان رسید:‏ ‏ - بله! موفق شدیم! یکی این جا افتاده! بی‌هوشه! ولی... وای خدای من...‏ آقای کروچ با ناباوری فریاد زد:‏ ‏ - کسی رو پیدا کردی؟ اون کیه؟ کیه؟‏ آن‌ها صدای خش خش برگ‌ها و بوته‌ها را شنیدند. لحظه ای بعد آقای دیگوری برگشت. او پیکر بی‌هوش موجودی را با خود همراه داشت. هری بلافاصله دستمال آشپزخانه ای را که آن موجود به خود بسته بود شناخت. او وینکی بود. وقتی آقای دیگوری جن خانگی آقای کروچ را جلوی پاهایش گذاشت آقای کروچ نه حرفی زد و نه از جایش تکان خورد. سایر مأموران وزارتخانه همه به آقای کروچ خیره مانده بودند. برای دقایقی کروچ بی‌حرکت ایستاد و با چهره ای رنگ پریده به وینکی نگاه کرد. سپس به خود آمد و زیر لب گفت:‏ ‏ - این... ممکن نیست... نه...‏ او به سرعت از کنار آقای دیگوری گذشت و خود را به محلی رساند که آقای دیگوری وینکی را پیدا کرده بود.‏ آقای دیگوری از پشت سر او را مورد خطاب قرار داد:‏ ‏ - فایده ای نداره... هیچ کس اون جا نیست.‏ اما آقای کروچ به حرف او توجهی نکرد. آن‌ها صدای پای او را می‌شنیدند که بوته‌ها را کنار می‌زد و بین آن‌ها را جست و جو می‌کرد. آقای دیگوری به بدن بی‌هوش وینکی نگاهی کرد:‏ ‏ - شرم آوره... جن خونگی آقای کروچ... منظورم اینه که...‏ آقای ویزلی به آرامی گفت:‏ ‏ - تمومش کن آموس... تو که باور نمی‌کنی کار جن خانگی بوده؟‏ علامت نحس مخصوص جادوگراست... احتیاج به چوبدستی داره...‏ آقای دیگوری جواب داد:‏ ‏ - درسته... اونم چوبدستی داشت.‏ آقای ویزلی با تعجب گفت:‏ ‏ - چی؟‏ آقای دیگوری چوبدستی را به آقای ویزلی نشان داد:‏ ‏ - ایناها... ببین... این تو دستش بود. اون اصل سوم نحوه به کارگیری چوبدستی رو نقض کرده... هیچ موجود غیرانسانی مجاز به حمل یا استفاده از چوبدستی نیست.‏ در این لحظه صدای ترقه مانندی به گوشش رسید و سروکله لودو بگ من کنار آقای ویزلی پیدا شد. نفسش بند آمده و جهت را گم کرده بود. دور خودش می‌چرخید و به جمجمة غول پیکر که تا آسمان بالا رفته بود نگاه می‌کرد.‏ او درحالی‌که تلوتلو می‌خورد نفس زنان گفت:‏ ‏ - علامت نحس...‏ آن گاه رو به همکارانش کرد:‏ ‏ - کی این کارو کرد... اونارو دستگیر کردین؟ بارتی! این جا چه خبره؟‏ آقای کروچ دست خالی برگشت. هنوز هم رنگ به چهره نداشت. هم دست‌ها و هم سبیل ماهوت پاک کنی‌اش می‌لرزید.‏ بگ من پرسید:‏ ‏ - کجا بودی بارتی؟ چرا به مسابقه نیومدی؟ جن خونگی‌ات برایت یه جا رزرو کرده بود. از ترس داشت می‌مرد!‏ بگ من متوجه وینکی شد که روی زمین افتاده بود:‏ ‏ - چی به سرش اومده؟‏ آقای کروچ که به سختی لبانش حرکت می‌کرد بریده بریده گفت:‏ ‏ - کار داشتم لودو... جن خونگی ام بی‌هوش شده.‏ ‏ - بی‌هوش شده... همکارای خودت بی‌هوشش کردن؟ چرا؟ ناگهان چهرة بگ من از هم گشوده شد. ابتدا به جمجمة غول پیکر بالای سرشان نگاه کرد. سپس نگاهی به وینکی و آقای کروچ انداخت و گفت:‏ ‏ - نه! وینکی؟ علامت نحسو اون درست کرده؟ اون که نمی‌تونست! برای این کار احتیاج به یه چوبدستی داشت!‏ آقای دیگوری گفت:‏ ‏ - اون یه چوبدستی داشت. من اینو توی دستش پیدا کردم لودو... اگه موافق باشین بهتره صبر کنیم ببینیم خودش چی می‌گه...‏ کروچ هیچ توجهی به گفته‌های آقای دیگوری از خود نشان نداد ولی آقای دیگوری سکوت او را دلیل بر رضایتش دانست. او چوبدستی خود را برداشت. آن را رو به وینکی گرفت و گفت:‏ ‏ - به هوش بیا!‏ وینکی تکانی خورد. چشمان درشت قهوه ای رنگش را چند بار باز و بسته کرد و پلک زد. درحالی‌که جادوگران نگاهش می‌کردند از جا برخاست و نشست متوجه پاهای آقای دیگوری شد به آرامی سرش را بالا آورد نگاهی به چهرة او انداخت و سپس به آسمان نگریست. هری انعکاس جمجمه را در چشمان براق وینکی می‌دید. وینکی به محض دیدن آن نفسش را در سینه حبس کرد، نگاهی به جمعیت اطرافش انداخت و هق هق گریه را سر داد.‏ آقای کروچ با خشونت گفت: جن! می‌دونی من کی هستم؟ من عضو ادارة ساماندهی و کنترل موجودات جادویی‌ام!‏ وینکی نفس زنان خود را روی زمین پیچ و تاب می‌داد. هری به یاد دابی افتاد که هر وقت از دستورات اربابش سرپیچی می‌کرد چنین حرکاتی از او سر می‌زد.‏ آقای دیگوری گفت:‏ ‏ - همون طور که خودت هم دیدی چند دقیقه پیش علامت پیدا کردیم! اگه ممکنه لطفاً توضیح بده!‏ وینکی نفس را در سینه حبس کرد:‏ ‏ - من... من هیچ کاری نکرد آقا! من ندونست... آقا...!‏ آقای دیگوری با عصبانیت چوبدستی را در هوا تکان داد و گفت:‏ ‏ - ما تورو در حالی پیدا کردیم که این چوبدستی تو دستت بود.‏ هری در پناه نور سبز رنگی که از جمجمه می‌تابید چوبدستی‌اش را شناخت.‏ ‏ - اون چوبدستی منه!‏ همه کسانی که در محوطه بی‌درخت حضور داشتند به هری نگاه کردند. آقای دیگوری با ناباوری پرسید:‏ ‏ - چی گفتی؟‏ هری جواب داد:‏ ‏ - اون چوبدستی منه... از دستم افتاده بود!‏ آقای دیگوری ناباورانه پرسید:‏ ‏ - از دستت افتاد؟ داری اعتراف می‌کنی؟ نکنه بعد از این که علامتو درست کردی از دستت انداختی؟ آقای ویزلی با عصبانیت گفت:‏ ‏ - آموس می‌دونی داری با کی حرف می‌زنی! یعنی ممکنه هری پاتر علامت نحسو درست کرده باشه؟‏ آقای دیگوری با لکنت گفت:‏ ‏ - اِ... البته نه... نفهمیدم دارم چی می‌گم...‏ هری با انگشت شستش به درختان زیر جمجمه اشاره کرد و گفت:‏ ‏ - من اون جا نینداختمش... به محض این که وارد جنگل شدیم من گمش کردم...‏ آقای دیگوری با غضب به وینکی که در پایین پایش افتاده بود نگاه کرد:‏ ‏ - خب... پس تو این چوبدستی رو پیدا کردی جن... بعد از زمین ورش داشتی و خواستی کمی باهاش تفریح کنی هان؟ وینکی درحالی‌که اشک هم چون جویباری از دو طرف بینی گرد و قلنبه‌اش سرازیر بود. جیغ جیغ کنان گفت:‏ ‏ - من... من باهاش جادو نکرد... من فقط اونو ورداشت... من جادوی سیاه بلد نیست... من ندونست چطور!‏ هرمیون گفت:‏ ‏ - اون این کارو نکرده!‏ هرمیون که از حرف زدن در مقابل وزیر سحر و جادو معذب شده بود ادامه داد:‏ ‏ - صدای وینکی ریز و نازکه... ولی صدایی که ما شنیدیم و داشت ورد می‌خوند خیلی بم داشت.‏ هرمیون نگاهی به هری و رون انداخت و برای جلب حمایت آن‌ها گفت:‏ ‏ - صدایی که ما شنیدیم صدای وینکی نبود... مگه نه بچه ها؟‏ هری سری تکان داد:‏ ‏ - نه... اصلاً صدای جن نبود...‏ رون گفت:‏ ‏ - آره... اصلاً صدای آدمیزاد بود...‏ آقای دیگوری که چندان تحت تأثیر حرف‌های آن‌ها قرار نگرفته بود:‏ ‏ - باشه... خیلی زود می‌فهمیم... برای پیدا کردن آخرین طلسم چوبدستی یه راه ساده وجود داره می‌دونستین؟‏ وینکی درحالی‌که می‌لرزید سرش را به علامت نفی به شدت تکان می‌داد به نحوی که گوش‌هایش مثل بادبزن تکان‏ می‌خورد. آقای دیگوری چوبدستی‌اش را بیرون کشید و نوک آن را به نوک چوبدستی هری چسباند و فریاد زد:‏ ‏ - جادوی قبلی هری صدای نفس زدن هرمیون را می‌شنید. در این لحظه جمجمه ای که زبانش یک افعی غول پیکر بود از محل تماس دو چوبدستی بیرون آمد چنین به نظر می‌رسید او سایه ای است که از دود غلیظ خاکستری رنگی تشکیل شده است. شبحی از یک طلسم...‏ آقای دیگوری بار دیگر فریاد کشید:‏ ‏ - محو شو!‏ بلافاصله جمجمه به شکل نوارهایی از دود درآمد و از بین رفت. آقای دیگوری که از شدت هیجان به وجد آمده بود به وینکی که هم چنان می‌لرزید نگاهی کرد و گفت:‏ ‏ - خب...‏ وینکی که چشمانش از ترس گرد شده بود جیغ جیغی کرد:‏ ‏ - من این کارو نکرد... من نکرد... من ندونست چه‌طور این کارو کرد... من یه جن خوب هست... من چوبدستی ندونست چه‌طور باید از اون استفاده کرد!‏ آقای دیگوری غرشی کرد:‏ ‏ - تو در حین ارتکاب جرم دستگیر شدی! چوبدستی خطاکار دست تو بود جن!‏ آقای ویزلی با صدای بلند گفت:‏ ‏ - آموس... کمی فکر کن... عده کمی از جادوگرا طرز اجرای این طلسمو بلدن... اون از کجا یه هم چین چیزی رو یاد گرفته؟ آقای کروچ که عصبانیتش از لابه لای کلامش پیدا بود گفت:‏ ‏ - شاید منظور آموس اینه که من به خدمتکارم یاد دادم که چه‌طور علامت نحسو درست کنه...‏ سکوت ناخوشایندی بر فضا حاکم شد.‏ آموس دیگوری که وحشت زده به نظر می‌رسید گفت:‏ ‏ - نه آقای کروچ به هیچ وجه...‏ آقای کروچ با تغیر گفت:‏ ‏ - تو انگشت اتهامو به طرف دو نفری گرفتی که درست کردن علامت شوم از هر دو نفرشون بعیده... هری پاتر... و من... آموس! فکر می‌کنم که تو جریان زندگی این پسرو می‌دونی... نه؟‏ آقای دیگوری با نارضایتی گفت:‏ ‏ - البته... همه می‌دونن...‏ آقای کروچ با چشمان از حدقه درآمده فریاد زد:‏ ‏ - حتماً یادت هست که در طول یک عمر کار مدارک زیادی بهت ارائه دادم که نشون می‌داد من از جادوی سیاه و همه کسانی که با اون سروکار دارن متنفرم...‏ آموس دیگوری که سرخی چهره‌اش از پشت ریش قهوه ای کم پشتش نمایان بود گفت:‏ ‏ - آقای کروچ... من... من منظورم این نبود که شما با این مسئله ارتباط دارین...‏ آقای کروچ فریاد زد:‏ ‏ - وقتی جن منو متهم می‌کنی مثل اینه که منو متهم کردی دیگوری! غیر از من چه کس دیگه ای می‌تونه طرز درست کردن علامتو به اون یاد داده باشه.‏ ‏ - خب می‌تونه یه جایی اونو پیدا کرده باشه...‏ آقای ویزلی گفت:‏ ‏ - دقیقاً همین طوره... ممکنه یه جایی اونو پیدا کرده باشه... وینکی؟‏ آقای ویزلی با مهربانی رو به جن کرد و پرسید:‏ ‏ - تو چوبدستی هری رو دقیقاً کجا پیدا کردی؟‏ وینکی چنان محکم به دستمال آشپزخانه‌اش چنگ زده بود که زیر دستش چروک شده بود. او با صدای آرامی گفت:‏ ‏ - من... من پیداش کرد آقا... اون جا زیر درخت‌ها آقا...‏ آقای ویزلی گفت:‏ ‏ - دیدی آموس؟ اون کسی که علامت نحسو درست کرده بلافاصله بعدش ناپدید شده و چوبدستی هری رو هم همون جا انداخته... یک راه عاقلانه برای این که از چوبدستی خودش استفاده نکنه... چون ممکن بود بهش خیانت کنه... وینکی بدشانسی آورد که بعد از ماجرا چوبدستی شو پیدا کرد.‏ کروچ با بی‌حوصلگی گفت:‏ ‏ - اگه این طور باشه اون فقط کمی با مجرم واقعی فاصله داشته. جن تو کسی رو ندیدی؟‏ وینکی بدتر از همیشه شروع به لرزیدن کرد. با چشمان درشتش به آقای دیگوری، گاه به بگ من و آقای کروچ خیره خیره نگاه کرد. سپس نفس زنان گفت:‏ ‏ - من هیچ کس ندید آقا... هیچ کس...‏ آقای کروچ با حالت خشکی گفت:‏ ‏ - می‌دونم که در شرایط عادی تو باید وینکی رو برای بازجویی به دفترت می‌بردی... ولی ازت می‌خوام فعلاً این کارو به من واگذار کنی...‏ از ظاهر آقای دیگوری معلوم بود که به هیچ وجه خیال ندارد به این خواسته تن در دهد. اما هری که می‌دانست آقای کروچ از اعضای بسیار مهم وزارتخانه است با خود فکر کرد آقای دیگوری جرأت سر باز زدن از این خواسته را ندارد.‏ آقای کروچ با لحن سردی ادامه داد:‏ ‏ - مطمئن باشین که تنبیه می‌شه...‏ وینکی با چشمان اشکبار به آقای کروچ نگاه کرد و گفت:‏ ‏ - ارباب... ارباب... خواهش کرد...‏ آقای کروچ با خشم و غضب نگاهی به وینکی کرد. هیچ نوع رحم و شفقتی در نگاهش دیده نمی‌شد. او آهسته گفت:‏ ‏ - وینکی امشب رفتاری کرد که من ازش انتظار نداشتم... من بهش گفتم تو چادرش بمونه... بهش گفتم وقتی من می‌رم ببینم چه مشکلی پیش اومده توی چادر باشه... ولی اون از حرف من سرپیچی کرد... این یعنی لباس!‏ هری می‌دانست که تنها راه آزاد کردن جن خانگی دادن یک دست لباس مناسب به اوست. وینکی همان طور که به پای آقای کروچ افتاده بود دستمال را به شدت در دستش می‌فشرد. دیدن این منظره حقیقتاً دل هر کس را به رحم می‌آورد.‏ هرمیون نگاهی به آقای کروچ کرد و با عصبانیت گفت:‏ ‏ - ولی اون ترسیده بود. جن شما از بلندی می‌ترسه... اون جادوگرای نقابدار چند نفرو تو هوا نگه داشته بودن! نباید به خاطر این که می‌خواسته خودشو از دست اونا نجات بده سرزنشش کنین!‏ آقای کروچ یک قدم عقب رفت و از جن فاصله گرفت. چنان که گویی او موجود کثیف و نکبتی بود که ممکن بود کفش‌های واکس خورده‌اش را آلوده کند.‏ او نگاهی به هرمیون کرد و با لحن خشکی گفت:‏ ‏ - من به جنی که نافرمانی کنه احتیاجی ندارم... من خدمتکاری که فراموش می‌کنه نسبت به اربابش چه وظیفه ای داره و آبروی اربابش رو می‌بره لازم ندارم...‏ وینکی چنان زار می‌زد که صدای گریه‌اش در محوطه بی‌درخت می‌پیچید. سکوت آزاردهنده ای بر محوطه حاکم شد. سرانجام آقای ویزلی گفت:‏ ‏ - خب دیگه بهتره بچه‌ها رو به چادر برسونم... راستی چوبدستی هری هرچی رو باید نشون بده بهمون داد آموس... می‌شه لطفاً اونو به هری پس بدی؟ آقای دیگوری چوبدستی را به دست هری داد و او آن را در جیبش گذاشت. آقای ویزلی به آرامی گفت:‏ ‏ - خب بچه ها... راه بیفتین...‏ اما به نظر می‌رسید که هرمیون خیال راه رفتن ندارد. او هم چنان ایستاده بود و به جن نگاه می‌کرد. آقای ویزلی با عجله گفت: هرمیون!‏ هرمیون برگشت و به دنبال هری و رون از محوطة بی‌درخت بیرون رفت به محض آن که به راه افتادند هرمیون گفت:‏ ‏ - سر وینکی چی می‌آمد؟‏ آقای ویزلی جواب داد:‏ ‏ - نمی‌دونم...‏ هرمیون با عصبانیت گفت:‏ ‏ - اون طور که اونا باهاش رفتار می‌کنن! آقای دیگوری تمام مدت جن صداش می‌کنه... آقای کروچ هم با وجود این که می‌دونه کار اون نبوده ولی بازم خیال داره اخراجش کنه... اصلاً براش مهم نیست که اون قدر ترسیده یا ناراحته... انگار اصلاً اون آدم نیست!‏ رون گفت:‏ ‏ - خب نیست دیگه...‏ هرمیون سرش را به طرف رون چرخاند و گفت: این معنی‌اش این نیست که اون احساسات نداره رون... رفتارشون نفرت انگیزه...‏ آقای ویزلی ضمن اشاره به هرمیون گفت:‏ ‏ - من با نظرت موافقم هرمیون... ولی حالا وقت بحث کردن دربارة حقوق جن نیست... باید هرچه زودتر به چادرمون برگردیم... راستی بقیه کجان؟‏ رون جواب داد:‏ ‏ - ما اونارو تو تاریکی گم کردیم... راستی پدر چرا همه از دیدن اون جمجمه اون قدر ترسیده بودن؟‏ آقای ویزلی با لحنی عصبی گفت:‏ ‏ - وقتی تو چادر برگردیم همه چی رو توضیح می‌دم...‏ ولی وقتی آن‌ها به حاشیة جنگل رسیدند ناچار شدند به کندی حرکت کنند. در آن جا عده ای از ساحره‌ها و جادوگران با‏ چهره‌های وحشت زده جمع شده بودند. به محض دیدن آقای ویزلی همگی جلو آمدند:‏ ‏ - اون جا چه خبره؟ کی اون شکلو درست کرد؟ آرتور... کار اون که نیست...؟‏ آقای ویزلی با بی‌صبری گفت:‏ ‏ - البته که اون نیست... نمی‌دونیم کار کیه... هر کی بوده خودشو غیب کرده... حالا هم اجازه بدین بریم... می‌خواییم بخوابیم... ببخشین.‏ او هری، رون و هرمیون را به طرف اردوگاه راهنمایی کرد. اکنون همه جا ساکت و خاموش بود. اثری از جادوگران نقابدار دیده نمی شد با این حال از بعضی چادرهای سوخته دود برمی‌خاست.‏ چارلی که سرش را از درون چادر پسرها بیرون آورده بود از میان تاریکی پرسید:‏ ‏ - پدر... چه خبره؟ جورج و جینی برگشتن... حالشون هم خوبه ولی از بقیه...‏ آقای ویزلی درحالی‌که سرش را خم کرده بود وارد چادر شد. هری، رون و هرمیون نیز به دنبال او داخل چادر شدند. آقای ویزلی گفت:‏ ‏ - اونا همراه من هستن...‏ بیل پشت میز کوچک آشپزخانه نشسته بود و ملافه‌ای را روی بازویش که غرق خون بود می‌فشرد. پیراهن چارلی کاملاً پاره شده و بینی پرسی خونین بود. فرد، جورج و جینی گرچه سالم بودند ولی از ترس به خود می‌لرزیدند.‏ بیل با لحن تندی پرسید:‏ ‏ - اونی که علامت رو درست کرده گیر آوردین؟‏ آقای ویزلی جواب داد:‏ ‏ - نه... ما جن بارتی کروچ رو در حالی پیدا کردیم که چوبدستی هری همراهش بود... ولی هیچ کدوم نفهمیدیم کی اون علامتو درست کرده...‏ بیل و چارلی و پرسی با هم پرسیدند:‏ ‏ - چی؟‏ فرد گفت:‏ ‏ - چوبدستی هری؟‏ پرسی که هاج و واج مانده بود پرسید:‏ ‏ - جن آقای کروچ؟‏ آقای ویزلی به همراه هری، رون و هرمیون وقایعی را که در جنگل اتفاق افتاده بود شرح دادند. وقتی حرف‌هایشان تمام شد پرسی بادی به غبغب انداخت و گفت:‏ ‏ -آقای کروچ حق داره که می‌خواد از دست جنی مثل اون خلاص بشه! با وجود این که بهش دستور داده بود از چادر بیرون نره فرار کرده... آبروشو جلوی وزارتخونه برده... اگه به اداره ساماندهی و کنترل موجودات جادویی می‌بردنش چی می‌شد؟ هرمیون با پرخاش به پرسی گفت:‏ ‏ - اون هیچ کاری نکرده بود... فقط بدترین وقت اون جا رسیده بود...‏ پرسی از رفتار هرمیون جا خورد. چون هرمیون همیشه با او مودبانه رفتار کرده بود. به مراتب بهتر از بقیه...‏ پرسی کمی خود را جمع و جور کرد گفت:‏ ‏ - هرمیون برای جادوگری مثل آقای کروچ با اون مقام و موقعیت رفتار دیوانه وار یه جن خانگی قابل تحمل نیست.‏ هرمیون فریاد زد:‏ ‏ - رفتار اون اصلاً دیوانه وار نبود! اون چوبدستی رو از روی زمین برداشته بود!‏ رون با بی‌قراری پرسید:‏ ‏ - ببینم ممکنه یکی توضیح بده قضیة اون جمجمه چیه؟ اون که کاری به کسی نداشت چرا این قدر موضوع رو بزرگ کردن؟‏ پیش از آن که کسی جواب بدهد هرمیون گفت:‏ ‏ - بهت که گفتم رون... اون علامت از ما بهترونه... من راجع بهش تو کتاب ظهور و سقوط جادوی سیاه چیزایی خوندم...‏ آقای ویزلی به آرامی گفت:‏ ‏ - سیزده سال بود که از این علامت خبری نبود... معلومه که مردم نگران می‌شن... همه نگرانن نکنه از ما بهترون دوباره برگشته باشه...‏ رون اخم کنان پرسید:‏ ‏ - سر در نمی‌آرم... منظورم اینه که این فقط یه چیزی توی آسمون بوده...‏ آقای ویزلی گفت:‏ ‏ - رون... از ما بهترون و پیروانش هروقت کسی رو می‌کشتن این علامتو می‌فرستادن هوا... تو هنوز خیلی جوونی و از این چیزها سر در نمی‌آری. نمی‌دونی چه وحشتی ایجاد می‌کرد... مجسم کن وقتی کسی یه هم چین علامتی بالای خونه‌اش می‌دید چه حالی بهش دست می‌داد...‏ می دونست وقتی درو باز کنه با چه منظره ای روبرو می‌شه... صحنه ای که هیچ کس طاقت دیدنشو نداره...‏ آقای ویزلی بر خود لرزید. برای لحظاتی سکوت بر همه جا حکم فرما شد.‏ بیل ملافه را از روی بازویش کنار زد تا وضعش زخمش را ببیند. آن گاه گفت: فعلاً که نفهمیدیم کی اون علامتو درست کرده ولی این کار باعث شد مرگ‌خوارها با دیدن اون وحشت زده فرار کنن... قبل از این که بتونین نقاب اونارو برداریم خودشونو غیب کردن... ما تونستیم خانوادة رابرتزو قبل از این که به زمین سقوط کنن بگیریم... الآن هم دارن حافظه شونو اصلاح می‌کنن...‏ هری پرسید:‏ ‏ - مرگ‌خوارها دیگه کی هستن؟‏ بیل گفت:‏ ‏ - این اسمیه که هواداران از ما بهترون به خودشون دادن... امشب دیدیم چند نفر از اونا باقی موندن... اینا کسانی بودن که پاشون به آزکابان نرسیده بود...‏ آقای ویزلی گفت:‏ ‏ - نمی‌تونیم ثابت کنیم که اونا بودن بیل... ولی به احتمال زیاد خودشون بودن...‏ رون ناگهان گفت:‏ ‏ - شرط می‌بندم که خودشون بودن... پدر ما، دراکو مالفوی رو توی جنگل دیدیم و اون بهمون گفت که پدرش جزو یکی از اون نقابداراس! ما همه می‌دونیم که مالفوی‌ها از طرفداران از ما بهترون بودن!‏ هری گفت:‏ ‏ - ولی طرفدارای ولدمورت...‏ با شنیدن این نام همه بر خود لرزیدند - خانوادة ویزلی هم مثل اکثر جادوگران از بردن نام ولدمورت پرهیز می‌کردن - هری به سرعت گفته‌اش را اصلاح کرد: طرفداری از ما بهترون دنبال چی هستن چرا خانوادة مشنگ هارو به هوا برده بودن... این کار چه فایده ای داره؟ آقای ویزلی خنده ای تصنعی کرد:‏ ‏ - فایده؟ فقط محض تفریح... نیمی از مشنگ‌هایی که در زمان قدرتمند بودن از ما بهترون به قتل رسیدن به خاطر تفریح جونشونو از دست دادن، به نظر من امشب چند تا گیلاس بالا انداخته بودن و می‌خواستن به ما بگن که خیلی هاشون هنوز دستگیر نشدن. یه تجدید میثاق جالب...‏ رون پرسید:‏ ‏ -اگه اونا مرگ خوار بودن چرا با دیدن علامت نحس غیب شدن؟ باید از دیدن اون خیلی خوشحال هم می‌شدن مگه نه؟‏ بیل گفت:‏ ‏ - رون عقلتو به کار بنداز... اگه واقعاً مرگ خوار باشن همون کسانی هستن که بعد از زوال قدرت از ما بهترون صد جور دروغ سرهم کردن تا از رفتن به آزکابان در امان بمونن... همون‌هایی که می‌گفتن از ما بهترون وادارشون کرده آدم بکشن یا مردمو شکنجه بدن. مطمئنم اونا از برگشتن از ما بهترون بیشتر از ما وحشت دارن وقتی او قدرتشو از دست داد همه منکر شدن که هوادار اون بودن و سروکار و زندگی‌شون برگشتن... گمون نمی‌کنم از ما بهترون از اون دل خوشی داشته باشه... هان؟‏ رون آهسته گفت:‏ ‏ - یعنی کسی اون علامتو درست کرد می‌خواسته از مرگ‌خوارها حمایت کنه یا اونارو بترسونه؟ آقای ویزلی گفت:‏ ‏ - ما فقط می‌تونیم حدس بزنیم... ولی بذارین یه چیزی بهتون بگم... فقط مرگ‌خوارها طرز تهیه اون علامتو بلدن... مطمئنم کسی که امشب اون علامتو به هوا فرستاد یه روزی مرگ خوار بوده... شاید الآن دیگه جزو اون‌ها نباشه... گوش کنین دیگه دیر وقته... مادرتون اگه بشنوه این جا چه اتفاقاتی افتاده حالش بد می‌شه... بهتره چند ساعت بخوابیم و فردا با اولین رمزگشا از این جا بریم...‏ هری با افکار پریشان به تخت خواب سفری‌اش برگشت می دانست که چرا نگران و آشفته است. ساعت حدود سه صبح بود و او خوابش نمی‌برد... بیدار و نگران...‏ همین سه روز پیش - گرچه به نظرش بیشتر از این‌ها می‌آمد- همین سه روز پیش از درد زخم پیشانی‌اش از خواب پریده بود. امشب بعد از سیزده سال برای اولین بار علامت لردولدمورت در آسمان پدیدار شده بود... این‌ها چه معنی داشت؟‏ او به یاد نامه‌ای افتاد که قبل از ترک پریوت درایو برای سیریوس نوشته بود. آیا نامه به دست سیریوس رسیده بود؟ چه موقع ممکن بود او جوابش را بنویسد؟ دیگر رویای پروازی در کار نبود تا ذهنش آرام بگیرد و به خواب برود. مدت‌ها پس از آن که صدای خروپف چارلی در چادر پیچید هری نیز خوابش برد.‏ فصل 10: هیاهو در وزارتخانه بعد از خوابی چند ساعته آقای ویزلی همه را از خواب بیدار کرد. او به کمک سحر و جادو چادرها را جمع کرد و همگی به سرعت از اردوگاه خارج شدند. مقابل در آقای رابرتز را دیدند. او با قیافة هاج و واج به آن‌ها نگاه کرد و ضمن آن که به آن‌ها دست تکان می‌داد گفت:‏ ‏ - کریسمس مبارک.‏ وقتی آن‌ها در دشت به راه افتادند آقای ویزلی به آرامی گفت:‏ ‏ - حالش خوب می‌شه... بعضی وقت‌ها که حافظة آدمارو اصلاح می‌کنن مدتی طول می‌کشه تا دوباره حواسشون سرجاش برگرده... پاک کردن این ماجرا کار آسونی نبود...‏ وقتی به محل استقرار رمزگشاها نزدیک شدند سروصدای زیادی به گوششان رسید. وقتی جلوتر رفتند عده ای از ساحره‌ها و جادوگرها را دیدند که دور باسیل، مسئول رمزگشاها جمع شده بودند و می‌خواستند هرچه زودتر آن جا را ترک کنند. آقای ویزلی با عجله خود را به باسیل رساند و پس از گفت و گوی کوتاهی همگی در صف مسافران ایستادند و سرانجام توانستند قبل از طلوع آفتاب به کمک یک حلقه لاستیک کهنه خود را به تپة استاوتزهد برسانند. در نور دلپذیر صبحگاهی آن‌ها دهکدة‏ اوتری سنت کچبل را پشت سر گذاشتند و به سوی پناهگاه پیش رفتند. در طول راه از شدت خستگی به ندرت با هم حرف می زدند و به جز صبحانه به چیز دیگری فکر نمی‌کردند. وقتی پیچ جاده را پشت سر گذاشتند و چشمشان به پناهگاه افتاد صدای بلندی از انتهای جاده نمناک به گوششان رسید.‏ ‏ - خدایا شکرت... شکرت...‏ خانم ویزلی که جلوی در حیاط منتظر آن‌ها بود دوان دوان پیش آمد رنگ صورتش پریده بود و هنوز دمپایی‌های اتاق خوابشان را به پا داشت و نسخه ای از روزنامة وقایع امروز در دستش دیده می‌شد:‏ ‏ - وای آرتور... نمی‌دونی چه قدر نگران بودم... چه قدر...‏ او بازوانش را دور گردن آقای ویزلی حلقه کرد و روزنامه از میان دستانش به زمین افتاد. نگاه هری متوجه تیتر روزنامه شد: "وحشت و اضطراب در مسابقات جام جهانی کوییدیچ". در کنار این عنوان تصویر متحرک جمجمه که بر فراز جنگل چشمک می‌زد چاپ شده بود. خانم ویزلی با چشم‌های سرخ و پف کرده به همه آن‌ها نگاه کرد و گفت:‏ ‏ - شما زنده‌این... حالتون خوبه بچه ها...‏ و در کمال ناباوری آن‌ها، او فرد و جورج را چنان محکم در آغوش کشید که سرشان به یکدیگر برخورد کرد.‏ ‏ - اوخ مامان... می‌خوای مارو به هم گره بزنی.‏ خانم ویزلی شروع به گریستن کرد:‏ ‏ - قبل از این که راه بیفتین من دعواتون کردم! تمام مدت به این موضوع فکر می‌کردم... اگه از ما بهترون شمارو گرفته بود چی می شد؟ آخرین چیزی که بهتون گفتم وضع نمره‌های امتحانتون بود؟ وای فرد... ج