right click and select "Right to left Reading order" هري پاتر و جام آتش نويسنده: جي.كي.رولينگ مترجم: بهارك رياحي‌پور تايپيست: امير گوران فصل 8: جام جهانی کوییدیچ همه درحالی‌که اجناسی را که خریده بودند در دست داشتند به دنبال آقای ویزلی که پیشاپیش همه حرکت می‌کرد به طرف جنگل به راه افتادند. فانوس‌های روشن دو طرف راه مسیرشان را روشن کرده بود. آن‌ها صدای خنده، گفت‌وگو و آواز خواندن هزاران نفری را که هم‌زمان به سوی ورزشگاه در حرکت بودند می‌شنیدند. هیجانی که بر محیط حاکم بود همه را سر شوق می‌آورد. هری نمی‌توانست جلوی خنده‌اش را بگیرد. آن‌ها حدود بیست دقیقه در امتداد جنگل پیش رفتند و در تمام این مدت با یکدیگر گفتند و خندیدند.‏ سرانجام در آن‌سوی جنگل سایه استادیوم غول‌پیکری مقابلشان نمایان شد. گرچه هری تنها می‌توانست بخشی از دیوارهای طلایی و درخشان آن را ببیند اما به جرأت می‌توانست بگوید که حدود ده کلیسای بزرگ به‌راحتی درون آن محوطه جا می‌گیرند.‏ آقای ویزلی با دیدن چهرة مات و متحیر هری گفت:‏ ‏ - ورزشگاه صد هزارنفریه... حدود یک سال تموم، پونصد نفر از مأموران ویژة وزارتخونه توش کار می‌کردن... وجب به وجب استادیوم با افسون مشنگ دور کن جادو شده. مشنگ‌ها هر وقت این دوروبر پیداشون بشه یادشون می‌افته که یه قرار مهم دارن و فوراً برمی‌گردن... طفلکی‌ها...‏ آقای ویزلی بچه‌ها را به سوی نزدیک‌ترین در ورودی راهنمایی کرد. مقابل در تعداد زیادی ساحره و جادوگر تجمع کرده بودند.‏ ساحره‌ای که جلوی در ایستاده بود ضمن کنترل بلیت‌ها گفت:‏ ‏ - بهترین جای ورزشگاه! لژ مخصوص! آرتور مستقیم برو بالا... بالا‌ترین جای ورزشگاه...‏ پله‌های استادیوم با فرش‌های ارغوانی پوشانده شده بود. آن‌ها به همراه جمعیت از پله‌ها بالا رفتند. هرچه بالاتر می‌رفتند از تعداد جمعیت کاسته می‌شد زیرا مردم گروه گروه وارد جایگاه‌های سمت راست و چپ خود می‌شدند و می‌نشستند. گروه ویزلی‌ها هم‌چنان بالا رفتند تا سرانجام به انتهای پله‌ها رسیدند. درست در بالای پله‌ها و بین دو ستون طلایی اتاقک کوچکی قرار داشت که داخل آن بیست صندلی ارغوانی و طلایی در دو ردیف چیده شده بود.‏ هری به همراه خانواده ویزلی روی صندلی‌های جلویی نشستند. از آن بالا به پایین نگاه کرد و مقابل چشمانش منظره‌ای را دید که هرگز حتی به خواب هم ندیده بود.‏ حدود یک‌صد هزار ساحره و جادوگر روی صندلی‌های بی‌شماری که دورتادور زمین بیضی شکل قرار داشت جای گرفته بودند. همه چیز در پناه نور اسرارآمیز طلایی رنگی قرار داشت که گویی از خود ورزشگاه می‌تابید. از آن بالا زمین هم چون مخمل سبز رنگی صاف و یک دست به‌نظر می‌رسید.‏ در دو سوی زمین سه حلقه دروازه روی پایه‌هایی که حدود پانزده‌متر از زمین فاصله داشت به‌چشم می‌خورد. مقابل آن‌ها درست در جایی که هری نشسته بود تابلوی سیاه غول‌پیکری دیده می‌شد که بر روی آن با خطوط طلایی نوشته‌هایي ظاهر و به‌سرعت ناپدید می‌شد. درست مانند این بود که دست غولی نامریی آن را می‌نوشت و پاک می‌کرد. هری با کمی دقت متوجه شد که تابلو محلی برای تبلیغات بازرگانی است.‏ ‏ "جاروی پرنده مگس آبی... مناسب برای همة اعضای خانواده... مطمئن، راحت با دزدگیر نامریی... دستمال جادویی همه کارة خانم اسکاور. بدون زحمت... بدون لکه! ... پوشاک جادوگری گلدرگز لندن، پاریس هاگزمید." هری چشم از تابلو برداشت و نگاهی به پشت سرش انداخت تا ببیند ردیف پشتی آن‌ها چه کسی نشسته است. صندلی‌ها به استثنای یکی از آن‌ها همه خالی بود. روی صندلی دوم از ردیف آخر موجود کوچکی نشسته بود که پاهای کوتاهش به سختی به لبة صندلی می‌رسید. موجود عجیب و غریب ردای بی‌آستینی شبیه ردای رومیان باستان را روی دوشش انداخته و با دو دست صورتش را پوشانده بود. با این حال گوش‌های دراز خفاش مانندش به‌نظر آشنا می‌آمد.‏ هری با ناباوری گفت:‏ ‏ - دابی؟‏ موجود کوچک سرش را بالا آورد و از لابه‌لای انگشت‌هایش به هری نگاه کرد چشم‌های قهوه‌ای و درشت و بینی‌اش به شکل و اندازة یک گوجه‌فرنگی بزرگ بود. گرچه او دابی نبود ولی بدون شک یک جن خانگی بود درست مثل دابی. هری دابی را از بند اسارت مالفوی و خانوادة او آزاد کرده بود. او از لابه‌لای انگشتانش کنجکاوانه و با صدای جیرجیر مانندی پرسید:‏ ‏ - ببخشین.. شما منو دابی صدا کردین آقا؟‏ صدای او به مراتب از صدای دابی نازک‌تر بود و هری با خود فکر کرد ممکن است او یک جن مؤنث خانگی باشد ولی تشخیص چنین چیزی از چهرة جن خانگی بسیار دشوار بود. رون و هرمیون روی صندلی‌هایشان چرخیدند تا او را ببینند. گرچه هری دربارة دابی با آن‌ها حرف زده بود ولی آن‌ها هرگز او را ندیده بودند. حتی آقای ویزلی با تعجب به او خیره مانده بود.‏ هری خطاب به جن گفت:‏ ‏ - ببخشین... من شمارو با یه جن خونگی عوضی گرفتم.‏ جن جیرجیری کرد:‏ ‏ - من دابی رو می‌شناخت آقا!‏ با وجود آن که قسمت لژ چندان روشن نبود ولی جن صورتش را با دست‌هایش پوشانده بود گویی نور چشمانش را آزار می‌داد. او ادامه داد:‏ ‏ - ولی من دابی رو می‌شناخت قربان... اسم من وینکیه... اسم شما چیه؟‏ همین که چشم جن خانگی به پیشانی و جای زخم هری افتاد چشمان قهوه‌ای رنگش به قدر بشقاب گرد شد و گفت:‏ ‏ - مطمئنم شما هری پاتر هست!‏ هری جواب داد:‏ ‏ - بله.. من هری پاترم...‏ وینکی دستانش را پایین آورد و با تعجب گفت:‏ ‏ - دابی مرتب راجع به شما حرف زد!‏ هری پرسید:‏ ‏ - حالش چه‌طوره؟ از آزادیش راضیه؟ وینکی سری تکان داد و گفت:‏ ‏ - اوه... نه آقا... البته قصد جسارت نداشت قربان... ولی شما در حق دابی کار خوبی نکرد... نباید آزادش می‌کرد...‏ هری یکه‌ای خورد:‏ ‏ - چرا؟ مگه چی شده؟‏ وینکی با تأثر گفت:‏ ‏ - فکر آزادی توی سر دابی افتاد قربان... سطح فکر اون از موقعیتی که داره بالاتر هست... نتونست موقعیتشو عوض کرد...‏ هری پرسید:‏ ‏ - چرا نمی‌تونه؟‏ وینکی صدایش را پایین آورد و گفت:‏ ‏ - اون می‌خواست برای کاری که کرد مزد بگیره قربان...‏ هری با سردرگمی گفت:‏ ‏ - مزد بگیره؟ خب این چه اشکالی داره؟‏ وینکی که وحشت کرده بود بار دیگر دستانش را مقابل صورتش گرفت و با صدای جیرجیر مانندی گفت:‏ ‏ - جن‌های خونگی مزد نگرفت... اصلاً... من به دابی گفت برو برای خودت یه خونودة خوب پیدا کن و سر و سامون گرفت... تمام فکر و ذکر دابی اینه که دنبال کارهایی بره که برای جن خونگی شایسته نبود... دلشو به این کارها خوش کرد... بعداً فهمیدم که درست مثل یه جن معمولی رفت سراغ اداره ساماندهی و کنترل موجودات جادویی.‏ هری گفت:‏ ‏ - خب حالا می‌تونه تفریح کنه و از آزادیش استفاده کنه...‏ وینکی با لحنی جدی از لابه‌لای انگشتانش گفت:‏ ‏ - جن‌های خونگی نباید تفریح کرد هری پاتر... اونا هرچی بهشون دستور داد اونو انجام داد... من بلندی رو دوست نداشت هری پاتر...‏ وینکی از گوشه چشمانش پایین را نگاه کرد و آب دهانش را فرو داد:‏ ‏ - من به دستور ارباب ناچار بود به این لژ مخصوص بیاد...‏ هری اخمی کرد و پرسید:‏ ‏ - اگه اون می‌دونه تو از بلندی می‌ترسی چرا تورو به این جا فرستاده؟‏ وینکی سرش را برگرداند و اشاره‌ای به صندلی خالی کنارش کرد و گفت:‏ ‏ - اون منو فرستاد تا جاشو براش نگه داشت... ارباب خیلی کار داشت هری پاتر، وینکی دلش خواست به چادر اربابش برگرده... ولی وینکی یه جن خونگی خوب و حرف شنو بود... هرچی اربابش گفت همونو انجام داد...‏ وینکی بار دیگر وحشت‌زده به پایین نگاه کرد، آن‌گاه بار دیگر چشم‌هایش را با دست پوشاند.‏ رون زیر لب گفت:‏ ‏ - پس جن‌های خونگی این شکلی هستن... چه موجودات عجیب و غریبی...‏ هری با حرارت گفت:‏ ‏ - دابی از اینم عجیب غریب‌تر بود.‏ رون دوربین همه کاره‌اش را برداشت تا آن را امتحان کند. آن را به چشم گذاشت و به جمعیتی که دورتادور ورزشگاه نشسته بودند نگاه کرد. آن گاه دکمة تکرار آن را چرخاند و گفت:‏ ‏ - معرکه‌س... عجب دوربینیه! می‌تونم کاری کنم که اون مرده که اون پایین نشسته پشت سر هم دماغشو بگیره... هر چند دفعه که بخوام...‏ هم زمان هرمیون سرگرم مطالعه برنامه‌اش بود که در جلد مخملی منگوله‌داری پیچیده شده بود. او با صدای بلند چنین خواند:‏ ‏ - قبل از مسابقه برنامة نمایشی موجوداتی که برای هر تیم خوش شگون هستن اجرا می‌شه.‏ آقای ویزلی با خوشحالی گفت:‏ ‏ - این برنامه همیشه ارزش تماشا کردن داره... هر کدوم از تیم‌های شرکت کننده موجوداتی از کشورشون می‌آرن و به معرض تماشا می‌گذارن.‏ به فاصله نیم ساعت صندلی‌های اطراف لژ آن‌ها مملو از جمعیت شد. آقای ویزلی مشتاقانه با کسانی که به‌نظر می‌رسید از جادوگران مهم و سرشناس هستند دست می‌داد. پرسی گاه و بی‌گاه از جا می‌پرید چنان که گویی صندلی‌اش میخ دارد. وقتی کرنلیوس فاج وزیر سحر و جادو وارد لژ شد پرسی چنان تعظیمی کرد که عینکش به زمین افتاد و شکست. پرسی به کمک چوبدستی‌اش آن را تعمیر کرد و سپس بی‌حرکت روی صندلی‌اش نشست در این حال نگاه حسرت باری به هری انداخت که کرنلیوس فاج چون دوست قدیمی با او صحبت می‌کرد. آن دو از قبل یکدیگر را می‌شناختند. فاج با حالتی پدرانه با هری دست داد، حال او را پرسید و او را به جادوگرانی که در اطرافش بودند معرفی کرد.‏ او با صدای بلند به وزیر بلغاری که به‌نظر می‌رسید یک کلمه از حرف‌های او را نمی‌فهمید گفت:‏ ‏ - این هری پاتر... حتماً می‌شناسیش... همون پسری که از دست طلسم از ما بهترون جون سالم به در برد... می‌دونین که منظورم کیه...‏ جادوگر بلغاری که ردای فاخری از مخمل سیاه با حاشیه طلایی به تن داشت ناگهان متوجه زخم روی پیشانی هری شد و با هیجان کلماتی را ادا کرد.‏ فاج با درماندگی به هری گفت:‏ ‏ - می‌دونستم که بالاخره می‌فهمه... من استعداد یادگیری زبان ندارم... این جور وقتا از بارتی کروچ کمک می‌گیرم... مثل این جن خانگی‌اش براش جا گرفته... چه کار خوبی کرده... این بلغاری‌های زبل همه جاهای خوبو برای خودشون نگه داشتن... اینم لوسیوس!‏ هری، رون و هرمیون به سرعت برگشتند درست پشت سر آقای ویزلی در ردیف دوم سه صندلی خالی وجود داشت که لوسیوس مالفوی، ارباب سابق دابی، مالفوی و زنی که احتمالاً مادر دراکو بود به سوی آن پیش می‌رفتند.‏ هری و دراکو از اولین سفرشان به هاگوارتز با یکدیگر دشمن شده بودند. دراکو با آن چهرة سه‌گوش رنگ‌پریده و موهای بور به پدرش بسیار شباهت داشت. موهای مادرش نیز بلوند و طلایی بود. او زنی بلند قد و باریک بود و اگر چهره‌اش را آن‌قدر درهم نکشیده بود زیبایی‌اش بیشتر به چشم می‌خورد.‏ آقای مالفوی به محض دیدن وزیر سحر و جادو با او دست داد و گفت:‏ ‏ - اوه فاج... حالت چه‌طوره؟ گمان نمی‌کنم با همسرم نارسیسا و پسرم دراکو آشنا باشین؟‏ فاج لبخندی زد و با خانم مالفوی دست داد:‏ ‏ - حالتون چه‌طوره؟ اجازه بدین شمارو با آقای اوبلانسک - نه- اوبالونسک آشنا کنم... ایشون وزیر سحر و جادوی بلغارستان هستن و یک کلمه از حرف‌های منو متوجه نمی‌شن... بنابراین نگران نباشین... دیگه ببینم کسی این‌جا نیست؟ مطمئنم آقای ویزلی رو می‌شناسین؟ لحظه پرتنشی بود. آقای ویزلی و آقای مالفوی به یکدیگر نگاهی کردند. هری آخرین ملاقات آن دو را به وضوح به یاد داشت. در کتاب فروشی فلوری و بوت. آن ملاقات به درگیری منجر شد. آقای مالفوی با نگاه سرد و بی‌روحش آقای ویزلی را برانداز کرد سپس نگاهی به ردیف‌های دوروبر انداخت و به آرامی گفت:‏ ‏ - خدای من آرتور... چی فروختی که تونستی تو این ردیف بلیت تهیه کنی؟ مطمئنم که خونه‌ات این‌قدرها نمی‌ارزه...‏ فاج که حواسش به این حرف‌ها نبود گفت:‏ ‏ - لوسیوس کمک سخاوتمندانه‌ای به بیمارستان سوانح و بیماری‌های جادویی سنت مانگو کرده... اون مهمون منه...‏ آقای ویزلی با لبخندی تصنعی گفت:‏ ‏ - اوه... چه‌قدر خوب...‏ نگاه آقای مالفوی به هرمیون افتاد. هرمیون صورتش سرخ شد ولی او نیز مستقیم به چشمان مالفوی نگاه کرد. هری دقیقاً می‌دانست که در ذهن آقای مالفوی چه می‌گذرد. مالفوی‌ها خود را صاحب اصالت می‌دانستند و به هر کس که مانند هرمیون مشنگ‌زاده بود به چشم حقارت می‌نگریستند. با این حال آقای مالفوی جرأت نکرد در مقابل دیدگان وزیر سحر و جادو چیزی بگوید. او درحالی‌که نیشخندی زد سری مقابل آقای ویزلی تکان داد و روی صندلی‌اش نشست و دراکو نگاه تحقیرآمیزی به هری، رون و هرمیون انداخت و روی صندلی بین پدر و مادرش نشست.‏ به محض آن که هری، رون و هرمیون رویشان را به طرف ورزشگاه برگرداندند رون زیر لب گفت:‏ ‏ - چاپلوس‌ها...‏ لحظاتی بعد لودو بگمن وارد لژ مخصوص شد. درحالی‌که چشمانش برق می‌زد گفت:‏ ‏ - آماده‌این...؟ شروع کنیم جناب وزیر؟‏ فاج با وقار گفت:‏ ‏ - هر وقت تو آماده باشی ما حاضریم...‏ لودو چوبدستی‌اش را درآورد و به طرف حنجره‌اش گرفت آن گاه گفت: سونوروس! در این حال صدایش قوی‌تر از صدای هیاهوی تماشاچیان در ورزشگاه طنین انداز شد. صدا در تمامی و گوشه و کنار استادیوم به گوش می‌رسید:‏ ‏ - خانم ها... آقایان... به چهارصد و بیست و دومین مسابقه نهایی جام کوییدیچ خوش آمدید! خوش آمدید.‏ تماشاگران هورا کشیدند و کف زدند. هزاران پرچم در هوا به اهتزاز درآمد و صدای خواندن انواع سرودهای ملی فضا را پر کرد. آخرین پیام بازرگانی از روی صفحة عظیم مقابل آن‌ها محو شد(دانه‌های برتی باتز... با طعم‌های متنوع... با خوردن هر دانه آن یک ترقه در دهانتان می‌ترکد! ). و نوشتة دیگری جای آن را گرفت: بلغارستان صفر... ایرلند صفر.‏ ‏ - حالا بدون هیچ توضیحی خوش شگون‌های تیم بلغارستان رو به شما معرفی می‌کنم.‏ تماشاگرانی که با ردای سرخ در سمت راست جایگاه نشسته بودند فریاد شادی سر دادند و شروع به تشویق کردند.‏ آقای ویزلی کمی به جلو خم شد تا بتواند بهتر ببیند آن گاه گفت:‏ ‏ - نمی‌دونم بلغاری‌ها چی آوردن؟‏ او بلافاصله عینکش را با ردایش پاک کرد و آن را دوباره به چشمش گذاشت.‏ ‏ - آهان... فهمیدم... پری رو! - چی؟‏ در همان لحظه یکصد پری رو وارد صحنه شدند و هری جواب سوال خود را گرفت. آن‌ها زنانی بودند که در زیبایی دست کمی از فرشتگان نداشتند. زیباترین زنانی که هری در عمرش دیده بود. هری نمی‌دانست که آن‌ها چه موجوداتی هستند. صورتشان چون قرص ماه سفید و درخشان بود و موهایشان با وجود آن که نسیمی نمی‌وزید مواج بود.‏ در این لحظه صدای موسیقی به گوش رسید و هری را از فکر این که پری رو چه گونه موجودی است به در آورد. اکنون هری فکر و خیالش آسوده بود.‏ پری روها شروع به رقصیدن کردند و ذهن هری از هر دغدغه ای رها شد. تنها چیزی که آرزو می‌کرد این بود که پری روها به رقص خود ادامه دهند زیرا به نظرش می‌رسید حادثه بدی در شُرف وقوع است.‏ به تدریج که رقص پری روها سریع‌تر و سریع‌تر شد افکار نصفه نیمه ای در ذهن آشفتة هری جان می‌گرفت. او می‌خواست در همان لحظه دست به کار چشمگیری بزند. پریدن از روی صندلی به میان ورزشگاه فکر بدی نبود. ولی آیا ممکن بود؟ صدای هرمیون از فاصله ای بسیار دور به گوشش رسید که گفت:‏ ‏ - معلومه داری چی کار می‌کنی؟‏ موزیک قطع شد. هری پلک زد... او آن جا ایستاده و یک پایش را روی لبه دیوار لژ قرار داده بود. حالت بدنش به شکلی بود که گویی می‌خواست درون استخری شیرجه برود. رون کنار هری بی حرکت نشسته بود.‏ فریاد خشم آلود فضای ورزشگاه را پر کرد. جمعیت نمی‌خواستند پری روها به این زودی صحنه را ترک کنند. هری هم آن‌ها را همراهی کرد. البته او طرفدار تیم بلغارستان بود و اکنون با تعجب شبدر بزرگی که به سینه‌اش سنجاق شده بود نگاه می‌کرد. در این میان رون با قیافه ای گیج و منگ شبدرها را از کلاهش پاک می‌کرد. آقای ویزلی که لبخندی بر لب داشت به طرف رون خم شد و کلاه را از دستش بیرون بیرون کشید. او خطاب به هری گفت:‏ ‏ - وقتی نمایش ایرلندی‌ها شروع بشه لازمش داری...‏ رون با دهان باز به پری روها که در یک سوی زمین بودند خیره مانده بود.‏ هرمیون نچ نچ کنان از جا برخاست. هری را عقب کشید و او را سر جایش نشاند آن گاه گفت: واقعاً بار دیگر صدای لودو بگ من فضای استادیوم را پر کرد:‏ ‏ -حالا لطفاً چوبدستی هاتونو به افتخار خوش شگون‌های تیم ملی ایرلند بالا بگیرین!‏ لحظاتی بعد چیزی شبیه ستاره دنباله دار سبز و طلایی پروازکنان به سوی استادیوم پیش آمد. ستاره دنباله دار پس از آن که یکی دو بار بر فراز ورزشگاه چرخید به دو ستاره کوچک‌تر تقسیم شد. ستاره ای کوچکتر در دو جهت مختلف به سوی دروازه‌های زمین پرواز کردند. ناگهان رنگین کمانی بر بالای ورزشگاه پدیدار شد و دو توپ نورانی را به هم وصل کرد. جمعیت چنان هورا می‌کشیدند و هلهله می‌کردند گویی تماشاچی آتش بازی هستند.‏ کوتاه زمانی بعد رنگین کمان ناپدید شد. دو توپ نورانی در هم آمیختند و به شکل شبدر درخشان بزرگی درآمدند. شبدر عظیم بر بالای ورزشگاه به پرواز درآمد و طولی نکشید که بارانی طلایی رنگ بر سر تماشاگران فرو بارید.‏ وقتی شبدر عظیم از بالای سرشان عبور کرد و سکه‌های درشت طلا بر سر و رویشان باریدن گرفت. رون فریاد زد:‏ ‏ - به به! جانمی جان! ...‏ هری چشمانش را تنگ کرد و نگاهی به شبدر انداخت. آن گاه متوجه شد که شبدر عظیم از تعداد بی‌شماری مردان کوچک اندام ریش داری تشکیل شده که هر یک فانوسی به رنگ سبز یا طلایی در دست دارند.‏ آقای ویزلی گفت: اینا اسمشون لپرکانه!‏ صدای تشویق و هیاهوی جمعیت فضا را پر کرده بود. هنوز عده‌ای از مردم خم شده بودند تا سکه‌ها را از زیر دست و پا جمع کنند رون با خوشحالی مشتی سکه در دست هری گذاشت و گفت: بفرمایین... اینم پول دوربین همه کاره... حالا مجبوری برام هدیة کریسمس هم بخری هاها!‏ در این لحظه شبدر عظیم ناپدید شد. لپرکان‌ها روی زمین فرود آمدند و نقطه مقابل پری روها، چهار زانو روی زمین نشستند و منتظر شروع مسابقه ماندند.‏ ‏ - اکنون خانم‌ها آقایان... به اعضای تیم کوییدیچ بلغارستان خوشامد بگویید. دیمیتروف در میان ابراز احساست هواداران تیم بلغارستان، بازیکن سرخپوشی سوار بر جاروی پرنده از یکی از درهای ورودی به سرعت وارد ورزشگاه شد.‏ ‏ - ایوانوا!‏ دومین بازیکن سرخپوش وارد شد.‏ ‏ - زوگراف، لوسکی، ولکانف، والکف و... کروم.‏ رون که با دوربین همه کاره‌اش مشغول تماشای بازیکنان بود فریاد زد: خودشه ... خودشه... هری بلافاصله دوربینش را برداشت.‏ ویکتور کروم لاغراندام بود. مویی سیاه و چهره ای رنگ پریده داشت بینی‌اش عقابی و ابروانش پرپشت بود. درست شبیه یک عقاب غول پیکر. به سختی می‌شد باور کرد که او تنها هجده سال دارد.‏ ‏ - حالا لطفاً به اعضای تیم ایرلند خوشامد بگویید: معرفی می‌کنم کانلی! رایان! تروی! مالیت! مورن! کوییگلی! و... لینچ!‏ هفت بازیکن ایرلندی چون هفت لکه سبز رنگ پروازکنان وارد زمین شدند. هری یکی از پیچ‌های روی دوربین همه کاره‌اش را چرخاند و حرکت بازیکنان را به قدری آهسته کرد تا بتواند کلمة شهاب آسمانی را روی دسته جاروی آن‌ها بخواند و نام آن‌ها را که به رنگ نقره ای روی ردایشان نوشته شده بود ببیند.‏ ‏ - و این هم داور شایسته ما حسن مصطفی که از مصر خود را این جا رساند تا مسابقه را داوری کند. رییس انجمن بین المللی کوییدچ.‏ جادوگر لاغراندامی از گوشه ورزشگاه وارد زمین شد. سرش کاملاً طاس بود. ولی سبیلش به پرپشتی عمو ورنون بود. ردای طلایی رنگی به تن داشت که با دیوارهای ورزشگاه هماهنگ بود. سوت نقره ای رنگی از زیر سبیلش بیرون زده بود. او با یک دست صندوق چوبی بزرگی را حمل می‌کرد و با دست دیگرش جاروی پرنده‌اش را نگه داشته بود. هری پیچ تنظیم سرعت دوربینش را به حال عادی برگرداند و به دقت به مصطفی نگاه کرد او سوار جارویش شد و در صندوق را باز کرد. به محض آن که در صندوق گشوده شد. چهار توپ سیاه بازدارنده و توپ طلایی بالدار (که هری تنها مدت کوتاهی قبل از آن که توپ طلایی پرواز کند توانست او را ببیند).‏ مصطفی در سوتش دمید و به دنبال توپ‌ها پرواز کرد.‏ بگ من فریاد زد:‏ ‏ - شروع شد... مالیت جلو میره... تروی! مورن! دیمیتروف! دوباره توپ دست مالیته! تروی! لوسکی! مورن!‏ هری تاکنون چنین مسابقه کوییدیچی ندیده بود. او دوربین همه کاره‌اش را چنان به عینکش نزدیک کرده بود که چیزی نمانده بود پایه‌های عینکش در بینی‌اش فرود برود. سرعت بازیکنان باور کردنی نبود. مهاجمین با چنان سرعتی سرخگون را به سوی یکدیگر پرتاب می‌کردند که بگ من تنها فرصت می‌کرد نام آن‌ها را ذکر کند. هری دکمة"لحظه به لحظه"را فشار داد بلافاصله دوربین پدیدار شد. صدای فریاد جمعیت به آسمان رفت. روی لنز نوشته بود:‏ ‏ "حمله شاهین شکل می‌گیرد". هری سه مدافع تیم ایرلند را دید که کنار یک دیگر حرکت می‌کردند. تروی بازیکن میانی کمی از مالیت و مورن جلوتر بود و مستقیم به سوی بلغاری‌ها می‌رفت. در یک لحظه تروی درحالی‌که سرخگون را در دست داشت اوج گرفت. مهاجم ایرلندی ایوانا را پشت سر گذاشت و سرخگون را به سوی مورن پرتاب کرد. اکنون روی لنز دوربین این کلمات دیده می‌شد: "توطئه پورسکوف". والکوف یکی از مدافعان تیم بلغارستان با چماق کوچکش به بازدارنده ای که از کنارش می‌گذشت ضربه محکمی زد و آن را در مسیر مورن انداخت. مورن جاخالی داد تا از ضربة بازدارنده در امان بماند و توپ سرخگون از دستش فرو افتاد. لوسکی که زیر پای او در پرواز بود بلافاصله آن را گرفت.‏ بگ من فریاد زد:‏ ‏ - گل... تروی گل زد... استادیوم از صدای تشویق و هلهلة تماشاگران به لرزه درآمد... ده به صفر به نفع ایرلند.‏ هری مات و متحیر به اطراف نگاه کرد او که از طریق دوربین همه کاره‌اش بازی را تعقیب می‌کرد فریاد زد: ولی سرخگون که دست لوسکیه!‏ هرمیون از خوشحالی دست‌هایش را در هوا تکان داد و بالا و پایین می‌پرید و تروی از خوشحالی دور استادیوم پرواز می‌کرد.‏ هرمیون خطاب به هری گفت:‏ ‏ - اگه بازی رو با سرعت معمولی نگاه نکنی خیلی از صحنه‌ها رو از دست می‌دی...‏ هری دوربین را پایین آورد. چشمش به لپرکان‌ها افتاد که بار دیگر از زمین به آسمان پرواز می‌کردند و به شکل شبدر عظیمی درآمدند. کنار زمین پری روها با دلخوری به این منظره نگاه می‌کردند.‏ هری از عمل خود خشمگین بود بار دیگر پیچ سرعت را چرخاند تا به سرعت معمولی برسد و ادامة بازی را تماشا کند.‏ از آن جا که هری به قدر کافی با مسابقة کوییدیچ آشنا بود به خوبی تشخیص می‌داد که تیم ایرلند چه بازی درخشان و بی‌نظری ارائه می‌دهند.‏ آن‌ها گویی افکار یک دیگر را می‌خواندند و جاگیری‌هایشان مناسب بود و به موقع بود. مدالی که روی سینه هری بود نام تروی، مالیت و مورن را با صدای گوشخراشی اعلام کرد. هنوز ده دقیقه‌ای نگذشته بود که تیم ایرلند با به ثمر رساندن دو گل دیگر نتیجه را به سی- صفر رساند. غریو شادی طرف داران سبزپوش تیم ایرلند به آسمان برخاست.‏ به تدریج بازی سرعت بیش تری یافته و خشن‌تر شده بود. والکف و ولکانف مدافعان تیم بلغارستان با تمام قوا بازدارنده‌ها را به طرف مدافعان تیم ایرلندی پرتاب می‌کردند و مانع شکل گیری حرکات آن‌ها می‌شدند. دو بار آن‌ها را از هم جدا کردند و سرانجام ایوانوا توانست به خط حمله نفوذ کند، دروازه بان تیم ایرلند را فریب دهد و اولین گل بلغارستان را وارد دروازه کند.‏ پری روها بار دیگر شروع به رقصیدن کرد و آقای ویزلی خطاب به بچه‌ها گفت:‏ ‏ - گوش هاتونو بگیرین...‏ هری چشمهایش را نیز به جهت دیگر برگرداند. نمی‌خواست حواسش غیر از بازی متوجه چیزی شود. دقایقی بعد او بار دیگر به زمین بازی نگاه کرد اکنون پری روها دست از رقص کشیده بودند و تیم بلغارستان بار دیگر صاحب سرخگون شدند.‏ بگ من فریاد زد:‏ ‏ - دیمیتروف! لوسکی! دیمیتروف! ایوانوا!. اون مثل این که...‏ یک صد هزار جادوگر و ساحره با دیدن جستجوگران تیم کروم و لینچ که به سرعت پایین می‌آمدند نفس در سینه‌شان حبس شد آن دو مانند دو چترباز به نظر می‌رسیدند که بدون چتر نجات از هواپیما پایین پریده باشند. هری با دوربینش مسیر سقوط آن‌ها را دنبال کرد تا ببیند توپ طلایی کجا قرار دارد.‏ هرمیون که کنار هری نشسته بود فریاد زد:‏ ‏ - الانه که زمین بخورن!‏ تا حدودی حق با هرمیون بود. طولی نکشید که ویکتور کروم دوباره اوج گرفت و بالا رفت. اما لینچ با صدای گرومپی که در سرتاسر ورزشگاه شنیده شد زمین خورد. صدای فریاد تیم ایرلند به آسمان برخاست.‏ آقای ویزلی زیر لب گفت:‏ ‏ - احمق... کروم گولش زد..‏ در این لحظه صدای بگ من بلند شد:‏ ‏ - بازی متوقف شده... گروه پزشکی وارد زمین می‌شن تا آیدن لینچ را معاینه کنن!‏ چارلی خطاب به جینی که با نگرانی روی دیوارة لژ خم شده بود و با وحشت به زمین بازی نگاه می‌کرد گفت:‏ ‏ - نگران نباش... چیزیش نشده... فقط زمین خورده... همون چیزی که کروم دلش می‌خواست.‏ هری با عجله دگمه تکرار و گزارش لحظه به لحظه را فشار داد. پیچ لنز دوربین را چرخاند و از داخل آن نگاه کرد. یک بار دیگر صحنه فرو افتادن کروم و لینچ را با حرکت آهسته تماشا کرد. روی لنز دوربین حروف ارغوانی نوشته شده بود:‏ ‏ "حمله انحرافی ورانسکی - تغییر مسیر بازیکن جستجوگر" هری به صورت کروم نگاه کرد. حالت چهرة او نشان می‌داد در لحظه ای که از زمین اوج می‌گیرد که کاملاً حواسش متمرکز است. او بلافاصله فهمید که کروم اصلاً گوی زرین را ندیده و فقط برای آن که لینچ را وادار به تقلید از خود کند چنان به طرف زمین شیرجه رفته بود. هری تا پیش از آن کسی را ندیده بود که چنان سریع پرواز کند. به نظر نمی‌رسید کروم اصلاً سوار جاروست. چنان مسلط و سریع پرواز می‌کرد که چون پر سبکبال و سبکبار جلوه می‌کرد. هری بار دیگر دگمه دوربینش را به حالت عادی برگرداند و آن‌ها را روی کروم متمرکز کرد. او بالای سر لینچ در پرواز بود در این حال پزشکان با خوراندن معجون به لینچ سعی داشتند او را به هوش بیاورند. کروم در ارتفاع سی متری با چشمان کنجکاو به دنبال توپ زرین بود. هری به دقت به چهرة کروم نگاه کرد. اکنون که لینچ بی‌هوش افتاده بود کروم فرصت را غنیمت شمرده بود و به دنبال توپ طلایی می‌گشت.‏ سرانجام لینچ به هوش آمد و از جا برخاست. او بار دیگر سوار بر جاروی شهاب آسمانی‌اش شد و در این حال فریاد هلهله تماشاچیان به آسمان برخاست. بازگشت دوباره او روح دوباره ای به جان علاقه مندان تیم ایرلند دمید. وقتی مصطفی بار دیگر در سوت خود دمید مهاجمان با چنان مهارتی بازی را آغاز کردند که هری هرگز ندیده بود.‏ پس از پانزده دقیقه بازی سخت و سریع، ایرلند دیگر خود را بالا کشید و توانست ده گل به تیم حریف بزند. اکنون بازی صد و سی در مقابل ده ادامه داشت و لحظه به لحظه بر خشونت بازی افزوده می‌شد.‏ درحالی‌که مالیت به سوی دروازه پیش می‌رفت و توپ سرخگون را در دست می‌فشرد دروازه بان بلغاری زوگراف به سرعت خود را به او رساند. همه چیز چنان به سرعت اتفاق افتاد که هری نتوانست هیچ چیز ببیند اما فریاد اعتراض تماشاچیان ایرلندی و سوت پیاپی مصطفی به او فهماند که خطایی سر زده است.‏ بگ من به اطلاع تماشاچیان رساند:‏ ‏ - حالا مصطفی به دروازه بان بلغاری به دلیل استفاده بیش از حد از ضربات آرنج تذکر می‌ده بله... یک ضربه پنالتی به نفع ایرلند!‏ لپرکان‌ها که مثل یک دسته عظیم زنبور به آسمان رفته بودند با شنیدن این حرف پایین آمدند و روی زمین عبارت "هاهاها" را تشکیل دادند. پری روها در آن سوی زمین با عصبانیت از جا پریدند. موهایشان را عقب راندند و شروع به رقصیدن کردند.‏ پسرهای ویزلی گوش‌هایشان را گرفتند اما هرمیون که چندان توجهی به سرو صداها نداشت سقلمه ای به هری زد. هری انگشتش را از گوشش بیرون کشید و رو به هرمیون برگشت.‏ هرمیون درحالی‌که به شدت می‌خندید گفت:‏ ‏ - داورو ببین!‏ هری به زمین بازی نگاه کرد. حسن مصطفی مقابل پری رویانی که در حال رقص بودند ایستاده بود و حرکات عجیبی از او سر می‌زد. او بازو گرفته بود و هیجان زده سبیل‌هایش را تاب می‌داد.‏ لودو بگ من خنده کنان گفت:‏ ‏ - فقط همینو کم داشتیم... یکی داورو کتک می‌زنه!‏ یکی از پزشکان با عجله خود را به زمین رساند. او درحالی‌که انگشتان خود را در گوش‌هایش فرو برده بود با لگد به ساق پای مصطفی کوبید. این عمل او مصطفی را به خود آورد. هری که با دوربینش به این صحنه نگاه می‌کرد متوجه شد او به حال عادی برگشته و ناراحت به نظر می‌رسد. مصطفی با عصبانیت سر پری رو‌ها فریاد می‌کشید. پری روها دست از رقصیدن برداشته بودند ولی در حال طغیان بودند.‏ بار دیگر صدای بگ من بلند شد:‏ ‏ - اگه اشتباه نکنم داور می‌خواد خوش شگون‌های تیم بلغارستان رو از زمین بیرون کنه... ما شاهد حرکاتی هستیم که تا پیش از این سابقه نداشته... قضیه به نظر جدی می‌آد...‏ همین طور هم بود. والکف و والکانف از بالا پایین آمده و با داور در حال جروبحث بودند. آن‌ها با دست لپرکان‌ها اشاره می‌کردند که حالا عبارت "هی هی هی"را شکل داده بودند. مصطفی به جروبحث آن‌ها چندان توجهی نداشت. او انگشتش را به طرف آسمان نشانه گرفته بود و از والکف و ولکانف می‌خواست هرچه زودتر پرواز کنند. وقتی آن دو از دستور او اطاعت نکردند مصطفی دوباره در سوتش دمید. بگ من گفت:‏ ‏ - دو پنالتی به نفع ایرلند!‏ فریاد اعتراض بلغاری‌ها بلند شد.‏ ‏ - حالا والکف و ولکانف سوار جاروشون می‌شن... پرواز می‌کنن... سرخگون حالا در دستان ترویه...‏ بازی اکنون بی‌نهایت خشونت آمیز شده بود. چیزی که تا پیش از این آن‌ها ندیده بودند. مهاجمان هر دو گروه بدون هیچ ملاحظه‌ای به یک دیگر ضربه می‌زدند. والکف و ولکانف چماقشان را به شدت در هوا تکان می‌دادند و برایشان اهمیتی نداشت که به بازدارنده برخورد می‌کند یا به سر بازیکنان. دیمتروف چنان ضربه ای به مورن زد که چیزی نمانده بود از جاروی پرنده‌اش سقوط کند.‏ در یک لحظه تمامی طرفداران سبزپوش تیم ایرلند به پا برخاستند و به اتفاق فریاد کشیدند:‏ ‏ - خطا!‏ صدای بگ من که به کمک سحر و جادو در ورزشگاه طنین می‌افکند به گوش رسید:‏ ‏ - خطا!‏ دیمتروف با یه حمله می‌خواست مورن رو از روی جارویش بندازد... احتمالاً این کار یه پنالتی رو به دنبال داره... بله... یک بار دیگه سوت داور به گوش می‌رسه! ...‏ لپرکان‌ها بار دیگر به آسمان رفتند و این بار به شکل دستی در آمدند که با حالتی توهین آمیز به پری روها اشاره می‌کرد. در این لحظه پری روها اختیار از دست دادند و چیزی شبیه گلوله‌های آتش به سوی آن‌ها پرتاب کردند. هری به کمک دوربینش بار دیگر به آن‌ها نگاه کرد. اکنون پری روها نه تنها زیبا و جذاب به نظر نمی‌رسیدند بلکه برعکس بسیار زشت بودند. صورت‌هایشان دراز شده و سرشان شبیه سر عقاب شده بود. در این حال بال‌های دراز و فلس داری از سر شانه‌هایشان بیرون زده بودند.‏ آقای ویزلی لابه لای جار و جنجال تماشاچیان فریاد زد:‏ ‏ - حالا متوجه شدین بچه ها... به خاطر همینه که نباید هیچ وقت تنهایی به تماشای مسابقه بیاین!‏ مأموران وزارت سحر و جادو به سرعت وارد زمین شدند تا لپرکان‌ها و پری روها از یک دیگر جدا کنند ولی در این کار چندان موفق نبودند. در این حال جنگ و جدالی که در زمین بازی جریان داشت در مقایسه با آن چه که بالای سرشان می‌گذشت کم اهمیت بود. هری مرتب دوربین خود را به این سو و آن سو می‌چرخاند و سرخگون را که به سرعت گلوله دست به دست می‌شد نگاه می‌کرد.‏ ‏ - لوسکی - دیمیتروف - مورن- تروی- مالیت - ایوانوا - بار دیگر مورن - مورن - مورن گل!‏ اما غریو شادی ایرلندی‌ها، در میان فریاد‌های گوشخراش پری روها، صدای انفجار چوبدستی مأموران وزارت سحر و جادو غرش خشم آلود بلغاری‌ها گم شده بود. بار دیگر بازی از سر گرفته شد. سرخگون یک لحظه در دست لوسکی و لحظه دیگر دیمتریوف. مدافع ایرلندی کوییگلی ضربه محکمی به بازدارنده زد و آن را به سوی کروم فرستاد. کروم کمی دیر جاخالی داد و توپ محکم به صورتش برخورد کرد.‏ صدای غرش گوش خراش جمعیت به آسمان برخاست. به نظر می‌رسید بینی کروم شکسته است چون صورتش غرق خون شده بود. اما سوت حسن مصطفی به صدا در نیامد. او حواسش پرت بود و هری کاملاً به او حق می‌داد یکی از پری روها گلولة آتشینی به سوی او فرستاده و دم جاروی او را به آتش کشیده بود.‏ هری مایل بود کسی متوجه شود کروم زخمی شده است. گرچه او طرفدار تیم ایرلند بود ولی عقیده داشت که کروم بهترین بازیکن میدان است.‏ رون نیز نظر مشابهی داشت. او گفت:‏ ‏ - بازی رو متوقف کنین! ... اون نمی‌تونه با این وضع بازی کنه نگاهش کنین...‏ هری فریاد زد:‏ ‏ - لینچو ببین...‏ جستجوگر تیم ایرلند ناگهان شیرجه زده و به سرعت به سوی زمین پیش می‌آمد. این سقوط ناشی از حمله ورانسکی نبود. سقوط واقعی بود...‏ هری مطمئن بود لینچ توپ طلایی را دیده است. هری فریاد زد:‏ ‏ - اون حتماً توپ طلایی رو دیده... نگاش کنین!‏ نیمی از جمعیت متوجه بودند که چه حوادثی در جریان است و طرفداران سبزپوش تیم ایرلند از جا برخاسته بودند و یک صدا جستجوگر تیم خود را صدا می‌زدند. اما کروم گرفتار خودش بود... نمی‌دانست کجا می‌رود... درحالی‌که رو به زمین فرود می‌آمد قطرات خون به این طرف و آن طرف می‌پاشید... اکنون او و لینچ پابه پای هم به طرف زمین پیش می‌رفتند.‏ هرمیون فریاد کشید:‏ ‏ - الآن می‌خورن زمین!‏ رون غرشی کرد:‏ ‏ - نه نمی‌خورن!‏ هری فریاد زد:‏ ‏ - لینچ الآن می‌افته...‏ حق با اون بود. برای بار دوم لینچ به شدت به زمین خورد و بلافاصله تعدادی از پری روها خشمگین او را لگدمال کردند.‏ چارلی از انتهای لژ پرسید:‏ ‏ - پس توپ طلایی کو؟‏ هری فریاد زد:‏ ‏ - دست اونه... کروم توپ طلایی رو گرفت... همه چی تموم شد!‏ کروم که ردای قرمز رنگش با قطرات خونی که از بینی‌اش سرازیر بود رنگ آمیزی شده بود به آرامی به طر ف بالا رفت. توپ طلایی میان مشتش می‌درخشید.‏ روی تابلوی تبلیغاتی ورزشگاه این عبارت به چشم می‌خورد:‏ بلغارستان 160 - ایرلند 170 برای مدتی همه ساکت بودند گویی هیچ کس نمی‌دانست چه اتفاقی افتاده است... طولی نکشید که صدای جمعیت اوج گرفت. درست مثل صدای نزدیک شدن هواپیما. فریاد طرفداران تیم ایرلند به تدریج بلند و بلندتر شد و غریو شادی‌شان فضای ورزشگاه را پر کرد.‏ صدای بگ من که او نیز از نتیجه غیرمنتظرة مسابقه جا خورده بود بار دیگر به گوش رسید:‏ ‏ - ایرلند برندة مسابقه شد! توپ طلایی به دست کروم افتاد. ولی ایرلند برنده شد... چیزی که هیچ کس انتظارشو نداشت.‏ رون که از خوشحالی بالا و پایین می‌پرید:‏ ‏ - اون برای چی توپ طلایی را گرفت؟ اونم وقتی که امتیاز ایرلند به صد و شصت رسیده بود. عجب احمقیه!.‏ هری در میان آن همه جار و جنجال ناچار بود فریاد بکشد:‏ ‏ - اون می‌دونست که اونا نمی‌تونن این فاصله رو پر کنن... مهاجمیه ایرلند خیلی خوب بازی می‌کردن... کروم‏ می خواست خودی نشون بده همین...‏ هرمیون به جلو خم شد و همه حواسش متوجه زمین بازی بود. به محض آن که کروم به زمین رسید گروه پزشکی به زحمت از میان لپرکان‌ها و پری روها راه خود را باز کردند و خود را به او رساندند. او خطاب به هری گفت:‏ ‏ - اون خیلی شجاعت به خرج داد نه؟ ولی انگار بدجوری صدمه دیده...‏ هری بار دیگر دوربینش را برداشت. مشکل می‌شد فهمید در زمین چه می‌گذرد چون لپرکان‌ها سرتاسر میدان پخش شده بودند. یک آن چشم هری به کروم افتاد که پزشکان دوره‌اش کرده بودند او عبوس‌تر از همیشه به نظر می‌رسید و اجازه نمی‌داد پزشکان صورتش را خشک کنند. یارانش در اطرافش جمع شده بودند و با نگرانی سر تکان می‌دادند به فاصله کمی اعضای تیم ایرلند سرگرم رقص و پایکوبی بودند و بارانی از رشته‌های طلایی بر سر و رویشان بارید. پرچم‌های ایرلند دورتادور ورزشگاه به اهتزاز در آمده بود و صدای سرود ملی از هر گوشه به گوش می‌رسید. بار دیگر پری رویان چهره قبلی خود را باز یافته بودند گرچه کمی غمگین به نظر می‌رسیدند.‏ صدای گرفته ای پشت سر هری به گوش رسید:‏ ‏ - خب ما با شجاعت جنگید...‏ هری برگشت. این صدای وزیر سحر و جادوی بلغارستان بود.‏ فاج با عصبانیت پرسید:‏ ‏ - شما می‌تونین انگلیسی صحبت کنین؟ اون وقت من ناچار شدم تمام روز با ایما اشاره با شما حرف بزنم!‏ وزیر بلغاری شانه‌هایش را بالا انداخت:‏ ‏ - آخه خیلی بامزه بود...‏ یک بار دیگر صدای بگ من در فضا پخش شد:‏ ‏ "حالا اعضای تیم ایرلند به همراه خوش شگون‌هایشان یک بار دور زمین بازی می‌چرخند و بعد از اون جام جهانی کوییدیچ به لژ مخصوص منتقل می‌شه...!" ناگهان نور سفید رنگی چشم هری را خیره کرد. لژ مخصوص با نور سحرآمیزی روشن شد تا همه تماشاچیان بتوانند داخل آن را ببینند. هری با چشمان نیمه باز به در ورودی لژ نگاه کرد. دو جادوگر نفس زنان جام طلایی بزرگی را به لژ مخصوص آوردند و آن را به دست کرنلیوس فاج دادند که هنوز از این که تمام روز با ایما و اشاره حرف زده بود ناراحت و دلگیر بود.‏ بگ من فریاد زد:‏ ‏ - حالا به افتخار بازندگان تیم بلغار که شجاعانه بازی کردند کف بزنید...‏ آن گاه هفت بازیکن شکست خورده تیم بلغارستان از پله‌ها بالا آمدند.‏ جمعیت یک صدا فریاد می‌کشیدند و کف می‌زدند. هری متوجه شد هزاران هزار دوربین همه کاره رو به جایگاه چرخیده است.‏ بازیکنان یک یک وارد جایگاه شدند و پس از دست دادن با وزیر سحر و جادوی بلغارستان و فاج روی صندلی‌های خود نشستند در این حال بگ من اسامی آن‌ها را با صدای بلند اعلام می‌کرد.‏ آخرین نفری که وارد جایگاه شد کروم بود. او به شدت مجروح شده بود چشم‌هایش متورم و صورتش خون آلود بود. هنوز توپ طلایی را در دست داشت. هری متوجه شد که او در این جا به مراتب ابهّت کمتری دارد. اردک وار راه می‌رفت و شانه‌هایش باریک بود. وقتی بگ من نام کروم را اعلام کرد غریو شادی و فریاد تماشاچیان استادیوم را به لرزه در آورد.‏ پس از آن نوبت تیم ایرلند رسید. آیدن لینچ کنار مورن و کانلی وارد جایگاه شدند. سقوط بار دوم او را گیج کرده بود و چشمانش حالت عادی نداشت. اما وقتی تروی و کوییگلی جام کوییدیچ را به هوا بردند و فریاد تشویق تماشاچیان بلند شد به پهنای صورتش خندید.‏ هری از بس دست زده بود دست‌هایش بی‌حس شده بود.‏ پس از آن که تیم ایرلند لژ مخصوص را ترک کردند تا بار دیگر سوار جاروهایشان دور میدان چرخی بزنند(آیدن لینچ پشت جاروی کانلی نشست و کمر او را گرفت. او که هم چنان گیج و مات به نظر می‌رسید هنوز می‌خندید)بگ من چوبدستی‌اش را به طروف گلویش نشانه رفت و گفت:‏ ‏ - کوایتوس!‏ آن گاه با صدای دورگه ای گفت:‏ ‏ - تا چند وقت همه راجع به این مسابقه حرف می‌زنن... یه نتیجة غیرمنتظره... حیف که خیلی زود تموم شد... راستی من بهت بدهکارم... چه قدر باید بدم؟‏ فرد و جورج از پشت صندلی‌ها خود را به بگ من رساندند و دستشان را جلوی او دراز کردند. از شدت خنده دهانشان تا بنا گوش باز بود.‏ فصل 9: علامت نحس وقتی آقای ویزلی به همراه بچه‌ها از پله‌های مفروش با کف پوش ارغوانی رنگ پایین آمد خطاب به فرد و جورج گفت:‏ ‏ - به مادرتون نگین که شرط بندی کردین...‏ فرد با خوشحالی گفت:‏ ‏ - نگران نباش پدر... ما برای این پول نقشه‌های زیادی کشیدیم کاری نمی‌کنیم که توقیف بشه...‏ آقای ویزلی یک آن تصمیم گرفت از آن‌ها بپرسد خیال دارند با این پول چه کنند ولی به زودی از این تصمیم منصرف شد.‏ آن‌ها در میان سیل جمعیتی که اکنون از ورزشگاه خارج شده و به سوی اردوگاه می‌رفتند به راه افتادند. هنگامی که به حاشیة جنگل رسیدند و در امتداد جاده ای که با نور فانوس روشن بود به راه افتادند صدای آوازهای گوشخراشی از پشت سر به گوششان رسید. لپرکان‌ها بالای سر آن‌ها پرواز می‌کردند و ضمن آن که کرکر می‌خندیدند فانوس‌هایشان را تکان می‌دادند. وقتی سرانجام به چادرهایشان رسیدند هیچ کس تمایلی به خوابیدن نداشت و چون سر و صدای زیادی در اطرافشان به گوش می‌رسید آقای ویزلی قبول کرد همه قبل از رفتن به چادرها یک لیوان کاکائوی داغ بخورند. همه با شور و هیجان در مورد مسابقه حرف می‌زدند. طولی نکشید که آقای ویزلی نیز وارد این جمع شد و مخالفت خود را در این مورد که دروازه بان با آرنجش مرتکب خطا شده بود اعلام کرد. سرانجام هنگامی که جینی سرمیز به خواب رفت و لیوان کاکائوی داغش روی میز واژگون شد آقای ویزلی از همه خواست هرچه زودتر مباحثات را تمام کرده و به خواب بروند. هرمیون و جینی به چادر کناری رفتند. هری و بقیه اعضای خانوادة ویزلی لباس خوابشان را پوشیدند و روی تختخواب‌های سفری‌شان دراز کشیدند از گوشه و کنار اردوگاه صدای آوازخوان و همین طور بنگ بنگ‌های عجیبی به گوش می‌رسید.‏ آقای ویزلی با لحن خواب آلوده ای گفت:‏ ‏ - چه قدر خوشحالم که سرکار نیستم هیچ دلم نمی‌خواد که برم و به ایرلندی‌ها بگم جشن و پایکوبی رو متوقف کنن...‏ هری که روی تخت سفری بالای سر رون دراز کشیده بود از پشت چادر به نور فانوس لپرکان‌ها که گاه و بی‌گاه از بالای چادرشان عبور می‌کردند خیره مانده بود و در عین حال به حرکات دیدنی و جالب کروم فکر می‌کرد دلش می‌خواست هر چه زودتر سوار جاروی شهاب آسمانی شود و حمله دروغین ورانسکی را تمرین کند. الیور وود با نمودارهای متحرکش نتوانسته بود چگونگی آن حرکت را به وضوح نشان دهد. هری خود را در شنلی مجسم کرد که نامش پشت آن نوشته شده بود و صدای تشویق صدهزار تماشاچی و بگ من در گوشش پیچید که در سراسر ورزشگاه طنین افکنده بود.‏ ‏ "این هم پاتره!" هری نفهمید بالاخره به خواب رفته است یا نه. تصور این که بتواند روزی چون کروم پرواز کند اکنون به رویای شیرینی بدل شده بود. همین لحظه ناگهان صدای فریادهای ویزلی به گوش رسید:‏ ‏ - بلند شین... رون... هری... عجله کنین موضوع مهمیه!‏ هری بلافاصله بلند شد و در رختخوابش نشست. سرش به پارچة بالای چادر خورد. او پرسید:‏ ‏ - چی شده؟‏ با وجود خواب آلودگی، هری متوجه شد که چیز ناخوشایندی اتفاق افتاده است. صدای آوازهایی که در اردوگاه به گوش‏ می رسید قطع شده بود. به نظر می‌رسید عده ای ضمن دویدن فریاد می‌کشیدند.‏ هری از روی تختخواب سفری پایین آمد تا لباس‌هایش را بپوشد اما آقای ویزلی که شلوار جینش را روی پیژامه‌اش پوشیده بود گفت:‏ ‏ - هری فرصت زیادی نداریم. یه ژاکت وردار و از چادر بیرون برو زود باش!‏ هری به سفارش آقای ویزلی عمل کرد و به سرعت از چادر بیرون رفت. رون نیز پشت سر او به راه افتاد.‏ در پرتو ضعیف آتش‌هایی که هنوز روشن مانده بود آن‌ها مردم را می‌دیدند که با وحشت از چیزی فرار می‌کردند و به سوی جنگل می‌دویدند. چیزی که به سوی آن‌ها در حرکت بود‏ جرقه‌های عجیبی از خود خارج می‌کرد و صدای شبیه شلیک توپ از سوی او به گوش می‌رسید. قهقهه‌های جنون آمیز و نعره‌های مستانه لحظه به لحظه به آن‌ها نزدیک‌تر می‌شد. ناگاه نور سبز رنگی همه جا را روشن کرد.‏ گروهی از جادوگران که چوبدستی‌هایشان را به سمت آسمان گرفته بودند و پشت سرهم حرکت می‌کردند آرام آرام در محوطه اردوگاه پیش می‌آمدند. هری چشمانش را تنگ کرد و نگاهی به آن‌ها انداخت هیچ کدام از آن‌ها صورت نداشتند. آن‌ها کلاه شنل‌هایشان را روی صورتشان انداخته و چهره‌شان را با نقاب پوشانده بودند. بالای سر آن‌ها بین زمین و آسمان چهار پیکره کریه و عجیب و غریب در هوا شناور بودند. درست مثل این که جادوگرانی که روی زمین راه می‌رفتند عروسک گردان بودند و آن چهار نفر را با نخ‌های نامریی چوبدستی‌های خود به حرکت در می‌آوردند. در میان این پیکره‌های زشت و کریه دو پیکره از بقیه کوچک‌تر بود.‏ به تدریج بر تعداد جادوگران افزوده می‌شد آن‌ها ضمن بگو بخند به پیکره‌هایی که در هوا شناور بودند اشاره می‌کردند. با هجوم جمعیت چادرهای بیش تری زیر دست و پا له می‌شد. یکی دو بار هری متوجه شد که یکی از نقاب داران ضمن حرکت چادرها را با چوبدستی منفجر می‌کند. تعدادی از چادرها آتش گرفته بودند و صدای داد و فریاد به اوج خود رسیده بود.‏ هنگام عبور از فراز شعله‌هایی که از چادرها زبانه می‌کشید چهرة پیکره‌های شناور در آسمان روشن شد و هری توانست آن‌ها را تشخیص دهد- آقای رابرتز مدیر اردوگاه. به نظر می رسید که سه نفر همراههانش همسر و فرزندان او بودند. یکی از جادوگران نقاب دار به کمک چوبدستی‌اش خانم رابرتز را سروته کرد لباس خوابش پایین افتاد و زیر شلواری زنانه‌اش آشکار شد. او تقلا می‌کرد خود را بپوشاند در این حال صدای خنده و قهقهه جمعیت بلند شد.‏ رون به بچه مشنگ کوچک‌تر نگاه کرد که در ارتفاع هجده متری مثل فرفره به دور خود می‌چرخید و سرش در دو طرف بدنش تلوتلو می‌خورد.‏ رون گفت:‏ ‏ - مسخره اس... حالم بهم می‌خوره...‏ هرمیون و جینی که روی لباس خوابشان ژاکت پوشیده بودند با عجله خود را به آن‌ها رساندند. آقای ویزلی هم پشت سر آن‌ها از راه رسید. در این لحظه بیل، چارلی و پرسی از چادر پسرها بیرون دویدند. هر سه آستین لباس‌هایشان را تا کرده و چوبدستی‌هایشان را بالا گرفته بودند. آقای ویزلی ضمن تا کردن آستین‌هایش فریاد کشید:‏ ‏ - ما باید به کمک مأمورای وزارخونه بریم... شما همه تون زودتر برین توی جنگل... از هم جدا نشین... وقتی اوضاع روبه راه شد خودم میام سروقتتون.‏ بیل، چارلی و پرسی به دنبال جمعیت به راه افتادند. پشت سر آن‌ها آقای ویزلی حرکت کرد. مأموران وزارت سحر و جادو از هر طرف به سوی محل حادثه پیش می‌رفتند. بر تعداد جمعیتی که زیر خانوادة رابرتز جمع شده بودند لحظه به لحظه اضافه می‌شد.‏ فرد بازوی جینی را کشید و او را به طرف جنگل هل داد: بیاین...‏ هری، رون و هرمیون و جورج نیز به دنبال او به راه افتادند. وقتی به میان درختان رسیدند نگاهی به پشت سر انداختند وآن‌ها مأموران وزارتخانه را دیدند که می‌کوشیدند از میان جمعیت عبور کنند و خود را به مردان نقاب دار برسانند اما این کار به سادگی میسر نبود. آن‌ها نگران بودند که اگر افسون وطلسمی به کار گیرند خانوادة رابرتز از آن بالا سقوط کنند.‏ فانوس‌های رنگارنگی که مسیر ورزشگاه را روشن کرده بودند رو به خاموشی می‌رفتند مردم در تاریکی از لابه لای درختان می گذشتند. کودکان گریه می‌کردند. صدای فریادها و زمزمه‌های هراسان در هوای سرد شبانگاهی از گوشه و کنار به گوش می رسید مردمی که هری قادر به دیدن چهره آن‌ها نبود مرتب به او تنه می‌زدند و پیش می‌رفتند. طولی نکشید که صدای فریاد رون به گوش رسید.‏ هرمیون به سرعت متوقف شد به نحوی که هری با او برخورد کرد. او با نگرانی پرسید:‏ ‏ - چی شده؟ رون کجایی؟ چه اوضاعیه... لوموس!‏ هرمیون چوبدستی‌اش را روشن کرد و آن را به سوی کوره راه جنگلی گرفت. رون چهاردست و پا روی زمین افتاده بود. او درحالی‌که از جا بلند می‌شد با عصبانیت گفت:‏ ‏ - پام به یه کندة درخت گیر کرد.‏ صدای کشداری از پشت سرشان گفت:‏ ‏ - با پاهای به این گندگی بایدم بیفتی...‏ هری، رون و هرمیون به سرعت برگشتند. دراکو مالفوی به تنهایی پشت سر آن‌ها به درختی تکیه کرده و ایستاده بود. آرام و خونسرد. دست به سینه ایستاده بود و از لابه لای درختان به منظره اردوگاه نگاه می‌کرد.‏ رون دشنامی به مالفوی داد که هری می‌دانست هرگز جرأت نمی‌کرد آن را در مقابل خانم ویزلی به زبان بیاورد.‏ چشمان مالفوی برقی زد و گفت:‏ ‏ - زبون در آوردی... رون... بهتره زودتر راه بیفتین... تو که نمی‌خوای اون گیر بیفته...؟‏ او با سر اشاره‌ای به هرمیون کرد. درست در همین لحظه صدای انفجار مهیبی به گوش رسید و نور سبز رنگی جنگل و درختان اطراف آن‌ها را روشن کرد.‏ هرمیون با پرخاش گفت:‏ ‏ - منظورت چی بود؟ مالفوی جواب داد:‏ ‏ - گرنجر... اونا دنبال مشنگ‌ها می‌گردن ... تو که دلت نمی‌خواد زیر شلواریت تو هوا دیده بشه... اونا دارن به طرف ما میان... بهتره زودتر راه بیفتی و گرنه یه دل سیر می‌خندیم...‏ هری غرشی کرد:‏ ‏ - هرمیون یه ساحره‌اس! مالفوی لبخند موذیانه ای زد:‏ ‏ - برو به کارت برس هری... اگه فکر می‌کنی اونا نکبت زادها رو تشخیص نمی‌دن همین جا وایسا...‏ رون فریاد زد:‏ ‏ - دهن کثیفتو ببند.‏ همة کسانی که آن جا حضور داشتند می‌دانستند نکبت زاده (لجن زاده) فحش بسیار رکیک و اهانت آمیزی است.‏ رون قدم جلو گذاشت و خیال حمله به مالفوی را داشت که هرمیون دست او را گرفت و عقب کشید:‏ ‏ - ولش کن... رون...‏ در این لحظه صدای انفجاری از پشت درختان به گوش رسید که به مراتب بلندتر از همه صداهایی بود که آن‌ها تا پیش از آن شنیده بودند. عده ای از مردم که در آن حوالی بودند از وحشت فریاد کشیدند.‏ مالفوی خندید و با لحن کشداری گفت:‏ ‏ - چه قدر ترسوئن نه...؟ فکر می‌کنم پدرت بهتون گفته قایم شین... داره چی کار میکنه؟ می‌خواد مشنگ‌ها رو نجات بده؟‏ هری که خونش به جوش آمده بود فریاد زد:‏ ‏ - پدر مادرت کجان؟ به صورتشون نقاب زدن و این دوروبر پرسه می‌زنن؟‏ مالفوی که هنوز لبخندی بر لب داشت به طرف هری برگشت:‏ ‏ - اگه این کارو بکنن من که بهت نمی‌گم پاتر... می‌گم؟‏ هرمیون نگاه نفرت آمیزی به مالفوی کرد و گفت:‏ ‏ - بیایین بچه ها... بیاین بریم بقیه رو پیدا کنیم.‏ مالفوی نیشخندی زد:‏ ‏ - گرنجر اون کله پشمالوتو پایین نگه دار که نبیننت...‏ هرمیون بار دیگر خطاب به هری و رون گفت: راه بیفتین. آن گاه آن‌ها را با خود به کوره راه جنگلی برد.‏ رون با حرارت گفت:‏ ‏ - شرط می‌بندم که باباش یکی از اون نقاب دارهاس...‏ هرمیون گفت:‏ ‏ - اگه شانس بیاریم مأمورای وزارتخونه دستگیرش می‌کنن! ای بابا پس بقیه کجان؟‏ از فرد، جورج و جینی خبری نبود. کوره راه مملو از جمعیت بود که همه با نگرانی به پشت سرشان نگاه می‌کردند تا ببینند در اردوگاه چه می‌گذرد.‏ کمی جلوتر از آن‌ها چندین نوجوان درحالی‌که لباس خواب به تن داشتند در حال جروبحث با یک دیگر بودند. وقتی آن‌ها چشمشان به هری، رون و هرمیون افتاد دختری که موهای پرپشت و فرفری داشت رو به آن‌ها کرد و پرسید:‏ ‏ - او اِ مادام ماکسیم؟ نولون پقدو؟ رون پرسید:‏ ‏ - چی گفتی؟‏ دختری که با آن‌ها حرف زده بود پشتش را به آن‌ها کرد. وقتی از کنارش می‌گذشت شنیدند که می‌گفت: "آگوارتز" هرمیون زیر لب گفت:‏ ‏ - بوباتون. هری زیر لب گفت:‏ ‏ - چی؟‏ هرمیون جواب داد:‏ ‏ - اونا می‌خوان به بوباتون برن... می‌دونی مدرسة عالی سحر و جادوی بوباتون من تو کتاب ارزشیابی جادوگری در اروپا راجع بهش خوندم...‏ هری گفت:‏ ‏ - که این طور...‏ رون چوبدستی‌اش را بیرون کشید مانند هرمیون آن را روشن کرد تا زیر پایشان را ببینند در این حال گفت:‏ ‏ - فرد و جورج نمی‌تونن خیلی جلوتر رفته باشن...‏ هری دست در جیبش کرد تا چوبدستی‌اش را بیرون بیاورد. اما چوبدستی‌اش آن جا نبود. تنها چیزی که در جیبش بود دوربین همه کاره بود.‏ ‏ - ای وای - باورم نمی‌شه چوبدستیمو گم کردم!‏ ‏ - شوخی می‌کنی؟ رون و هرمیون چوبدستی‌شان را بالا گرفتند تا نور بیش تری به زمین بتابد. هری دوروبرش را نگاه کرد ولی اثری از چوبدستی‌اش نبود.‏ رون گفت:‏ ‏ - شاید تو چادر جا گذاشتی؟‏ هرمیون با نگرانی گفت:‏ ‏ - شاید وقتی می‌دویدی از جیبت افتاده؟‏ هری جواب داد:‏ ‏ - آره... ممکنه...‏ هری معمولاً همیشه چوبدستی‌اش را همراه داشت به خصوص مواقعی که در دنیای جادویی بود. اکنون در چنین وضعیت آشفته‌ای بیش از همیشه از نبودن چوبدستی‌اش احساس ناامنی می‌کرد.‏ با شنیدن صدای خش خشی که از پشت سرشان می‌آمد هر سه از جا پریدند. این وینکی، جن خانگی بود که با زور و تقلا از لابه لای بوته‌های انبوهی که آن دوروبر بود راه خود را باز می‌کرد. نحوه راه رفتنش غیرعادی بود و چنین به نظر می‌رسید که دچار مشکل شده است. درست مثل این که موجودی نامریی او را عقب می‌کشید.‏ او درحالی‌که به جلو خم شده بود و سعی می‌کرد به دویدنش ادامه دهد گفت:‏ ‏ - این جا جادوگرای بد هست... مردم اون بالا بالا روی هوا رفت! وینکی بهتره از سر راه بره کنار!‏ او درحالی‌که نفس نفس می‌زد و سعی داشت از دست نیرویی که مانع حرکتش می‌شد بگریزد لابه لای درختان ناپدید شد.‏ رون به دقت به وینکی نگاه کرد پرسید:‏ ‏ - چه‌اش شده؟ چرا نمی‌تونه درست راه بره؟ هری گفت: حتماً برای قایم شدن اجازه نگرفته...‏ هری به یاد دابی افتاد. او وقتی می‌خواست کاری انجام دهد که مطابق میل مالفوی نبود باید خودش را کتک می‌زد. هرمیون با دلخوری گفت:‏ ‏ - به نظر من با جن‌های خونگی خیلی بدرفتاری می‌کنن! این یه جور بردگیه دیگه... بردگی! آقای کروچ اونو مجبور کرده تا بالاترین طبقه ورزشگاه بیاد. دیدی که بیچاره چقدر از بلندی وحشت داشت. اونو جادو کردن تا نتونه جایی بره. حالا هم که دارن چادرها را این جور داغون می‌کنن باز نمی‌تونه راحت فرار کنه... چرا کسی به داد این بیچار‌ها نمی‌رسه؟ رون گفت:‏ ‏ - ولی اونا از زندگی‌شون راضی‌ان! نشنیدی وینکی تو ورزشگاه چی گفت؟ "جن‌های خونگی نمی‌تونن آزاد باشن و لذت ببرن" اون خودش دوست داره کسی بهش امر و نهی کنه...‏ هرمیون با تغیر خطاب به رون گفت:‏ ‏ - آدم‌هایی مثل تو بی‌عدالتی رو توی اجتماع رواج می‌دن... چون اینقدر تنبل و بیعارن که...‏ صدای انفجار مهیب دیگری از آن طرف جنگل به گوش رسید.‏ هری متوجه شد که رون با دلخوری به هرمیون نگاه کرد و آن گاه گفت:‏ ‏ - بهتره زودتر راه بیفتیم...‏ شاید آن چه مالفوی گفته بود حقیقت داشت و هرمیون واقعاً در معرض خطر بود. آن‌ها بار دیگر به راه افتادند. هری هنوز جیب‌هایش را جست و جو می‌کرد. ولی می‌دانست که چوبدستی‌اش همراهش نیست.‏ آن‌ها در امتداد جاده در عمق جنگل پیش می‌رفتند و در عین حال چشمشان به دنبال فرد، جورج و جینی بود. آن‌ها از کنار چند جن گذشتند که روی یک کیسه طلا دولا شده بودند که احتمالاً در جریان شرط بندی برده بودند و توجهی به آن چه که در اردوگاه می‌گذشت نداشتند. کمی جلوتر به جایی رسیدند که نور نقره ای رنگ قسمتی از جنگل را روشن کرده بود وقتی به دقت از لابه لای درختان به آن قسمت نگاه کردند سه پری روی زیبا و قدبلند را دیدند که در محوطة خالی از درختی ایستاده بودند و جادوگران جوانی اطرافشان را گرفته بودند و با صدای بلند حرف می‌زدند. یکی از آن‌ها گفت:‏ ‏ - من اژدهاکش کمیتة انهدام موجودات خطرناکم و سالی صد تا کیسه طلا در می‌آرم...‏ دوست جادوگرش گفت:‏ ‏ - دروغ نگو. تو توی مهمونخونه دیگ ترک دار ظرف می‌شوری ولی من شکارچی خون آشامم... تا به حال حدود نود تا از اونارو...‏ جادوگر سومی که جوش‌های صورتش حتی در نور ضعیف بدن پری روها دیده می‌شد حرف او را قطع کرد:‏ ‏ - همین روزها به عنوان جوون‌ترین وزیر سحر و حادو انتخاب می‌شم...‏ هری قهقهه ای سر داد. او جادوگری که صورتش جوش داشت را می‌شناخت استن شانپایک، کمک رانندة اتوبوس سه طبقه شوالیه.‏ هری به طرف رون برگشت تا ماجرا را با او در میان بگذارد اما حالت چهرة رون تغییر کرده بود طولی نکشید که او فریاد زد:‏ ‏ - بهتون گفته بودم که من یه جارو اختراع کردم که تا سیاره مشتری بُرد داره؟ هرمیون گفت: واقعاً!‏ آن گاه او و هری بازوان رون را محکم گرفتند و او را عقب کشیدند آن‌ها آن قدر جنگل پیش رفتند که دیگر صدای پری روها و هوادارنشان شنیده نمی‌شد.‏ اکنون همه جا آرامتر به نظر می‌رسید. انگار تنها بودند و کسی دوروبرشان نبود.‏ هری نگاهی به اطراف کرد و گفت:‏ ‏ - فکر می‌کنم بهتره همین جا منتظر بمونیم... از این جا هر صدایی رو می‌تونیم بشنویم...‏ هنوز حرف‌هایش تمام نشده بود که لودو بگ من از پشت سر آن‌ها پیدایش شد.‏ حتی در نور ضعیف چوبدستی رون و هرمیون هری متوجه شد که حالت چهرة بگ من تغییر کرده است. دیگر صورتش سرخ و سفید نبود. هنگام راه رفتن جست و خیز نمی‌کرد و رنگ پریده و نگران به نظر می‌رسید.‏ او درحالی‌که پشت سر هم پلک می‌زد تا چهرة آن‌ها را درست ببیند پرسید:‏ ‏ - شما کی هستین؟ تک و تنها این جا چی کار می‌کنین؟‏ آن‌ها با شگفتی به یک دیگر نگاه کردند.‏ رون گفت: مثل این که اوضاع به هم ریخته...‏ بگ من پرسید:‏ ‏ - چی؟‏ ‏ - تو اردوگاه چند نفر یه خانوادة مشنگ را دستگیر کردن...‏ بگ من با صدای بلند گفت:‏ ‏ - لعنتی‌ها!‏ آن گاه بی‌آن که چیز دیگری بگوید با حواس پرتی ناپدید شد و صدای انفجار ترقه ای به گوش رسید.‏ هرمیون اخمی کرد:‏ ‏ - مثل این که آقای بگ من در جریان نیست... نه؟‏ رون خود را به محوطه خالی از درختی رساند روی چمن‌های خشک نشست و گفت:‏ ‏ - یه موقع برای خودش کسی بوده... یه مهاجم بی‌نظیر... وقتی عضو تیم ویمبورن وسپز بود سه نوبت پشت سرهم قهرمان باشگاه‌ها شد.‏ رون عروسک کوچک کروم را از جیبش بیرون آورد. آن را روی زمین گذاشت و به راه رفتن آن خیره شد. عروسک کروم درست مثل خود او وقت راه رفتن اردک وار قدم برمی‌داشت و شانه‌هایش باریک و افتاده بود. روی زمین صاف برخلاف زمانی که سوار جاروی پرنده بود چندان فوق العاده و استثنایی به نظر نمی‌رسید.‏ هری گوش خوابانده بود تا ببیند از اردوگاه سروصدایی می‌آید یا نه اما همه جا ساکت شد. شاید آشوب فروکش کرده بود.‏ پس از مدتی هرمیون گفت:‏ ‏ - امیدوارم بقیه حالشون خوب باشه...‏ رون گفت:‏ ‏ - حالشون خوبه...‏ هری کنار رون روی زمین نشست و به تماشای عروسک کوچک کروم مشغول شد که روی برگ‌های خشک حرکت می‌کرد.‏ آن گاه گفت:‏ ‏ - فکرشو بکن! یعنی ممکنه پدرت لوسیوس مالفوی رو گرفته باشه... اون همیشه دلش می‌خواد خلافی از اون ببینه...‏ رون گفت:‏ ‏ - اون وقت دراکو خندیدن یادش می‌ره...‏ هرمیون با عصبانیت گفت:‏ ‏ - بیچاره مشنگ ها... اگه نتونن اونارو پایین بیارن چی؟ رون با لحن اطمینان بخشی گفت:‏ ‏ - می‌تونن... بالاخره راهی پیدا می‌کنن...‏ هرمیون گفت:‏ ‏ - چه دیوونگی کردن... اونا می‌دونستن که تمام مأمورای وزارت سحر و جادو امشب این جا حاضرن... چه‌طور می‌خوان از دست مأمورا فرار کنن؟ نکنه کله‌شون گرمه... شاید هم...‏ ولی او حرفش را نیمه کاره گذاشت و به پشت سرش نگاه کرد. هری و رون نیز به سرعت نگاهی به دوروبرشان انداختند. به نظر می‌رسید که کسی تلوتلو خوران به سوی آن‌ها پیش می آید. هر سه گوش‌هایشان را تیز کردند و به فضای تیره پشت درختان خیره ماندند. اما صدای قدم‌های غیرعادی ناگهان متوقف شد.‏ هری گفت:‏ ‏ - آهای!‏ هیچ جوابی نیامد. هری از جا برخاست و نگاهی به دروبر کرد جنگل تاریک‌تر از آن بود که چیزی را بشود تشخیص داد ولی هری حس می‌کرد کسی پشت درختان پنهان شده است.‏ هری پرسید:‏ ‏ - کسی اون جاست؟‏ ناگهان و بدون هیچ مقدمه ای سکوت در هم شکست. صدایی به گوششان رسید که تا پیش از آن در جنگل نشنیده بودند. گرچه صدای هراسان نبود اما شبیه ورد و جادو به نظر می‌رسید.‏ ‏ - مورس موردر! ناگهان از محوطه تاریکی که هری به آن خیره مانده بود شیئی بزرگ نورانی و سبز رنگی به آسمان رفت.‏ رون با وحشت از جا پرید و درحالی‌که نفس نفس می‌زد پرسید:‏ ‏ - اون چی...‏ برای لحظاتی هری فکر کرد که لپرکان‌ها بار دیگر شکلی درست کرده اند اما بعد فهمید آن چه به آسمان رفته یک جمجمه غول پیکر است که یکی افعی از دهان آن بیرون آمده است. گویی هزاران ستارة سبز رنگ کنار هم قرار گرفته بودند. درحالی‌که جمجمه بالا و بالاتر می‌رفت بخار سبز رنگی آن را احاطه کرده بود و چون صورت فلکی جدید در دل آسمان می‌درخشید ناگهان صدای فریادهای گوشخراشی از دل جنگل شنیده شد.‏ گرچه هری علت جیغ و فریاد مردم را نمی‌دانست ولی حدس می‌زد علت آن ظهور جمجمه بود که در آن لحظه به قدر کافی بالا رفته و چون تابلوی نئون بزرگی جنگل را روشن کرده بود. هری لابه لای درختان به دنبال کسی می‌گشت که آن جمجمه را به وجود آورده بود ولی کسی را نمی‌دید. او دوباره پرسید:‏ ‏ - کسی اون جاست؟‏ هرمیون پشت ژاکت هری را گرفته بود و سعی می‌کرد او را عقب بکشد:‏ ‏ - بیا هری... بیا بریم... بجنب...‏ هری از دیدن چهره وحشت زده هرمیون تعجب کرده بود و پرسید:‏ ‏ - چی شده...؟‏ هرمیون او را با تمام قدرت عقب کشید و غرغرکنان گفت:‏ ‏ - این علامته نحسه هری... علامت از ما بهترونه...‏ ‏ - ولدمورت؟‏ ‏ - بجنب هری!‏ هری برگشت. رون با عجله عروسک کروم را از روی زمین قاپید. هر سه در محوطه بدون درخت به راه افتادن. هنوز چند قدمی پیش نرفته بودند که صدای ترقه مانندی به گوششان رسید و بیست جادوگر آن‌ها را محاصره کردند.‏ هری چرخی زد و نگاهی به دوروبرش انداخت. بلافاصله متوجه شد که همة آن جادوگران چوبدستی‌هایشان را به سمت او، رون و هرمیون نشانه رفته اند. هری که فرصت فکر کردن نداشت فریاد کشید:‏ ‏ - بچه ها... سرتونو بدزدین...‏ هر بیست جادوگر یک صدا غرش کردند:‏ ‏ - گیج شین.‏ نور خیره کننده ای پدیدار شد. موهای هری چنان تکان می‌خورد که گویی توفان شده است. هری سرش را کمی بلند کرد و متوجه جرقه‌های قرمز رنگی شد که از چوبدستی جادوگران خارج‏ می شد و پس از برخورد با یکدیگر کمانه می‌کرد و در دل شب ناپدید می‌گشت.‏ ناگهان صدای آشنایی به گوش رسید:‏ ‏ - صبر کنین! ... صبر کنین! ... اون پسر منه! ...‏ موهای هری از حرکت باز ایستاد. او سرش را کمی بالاتر آورد. جادوگری که مقابل او ایستاده بود چوبدستی‌اش را پایین آورده بود. هری کمی جلوتر رفت و چشمش به آقای ویزلی افتاد که با چهره ای نگران به سوی آن‌ها می‌آمد. او با صدای لرزانی گفت:‏ ‏ - رون... هری... هرمیون حالتون خوبه؟‏ صدای سرد و بی‌روحی گفت:‏ ‏ - از سر راهم برو کنار آرتور...‏ این صدای آقای کروچ بود. او و سایر مأموران وزارتخانه نزدیک آن‌ها ایستاده بودند. هری از جا برخاست تا آن‌ها را رودررو ببیند. چهره آقای کروچ از خشم منقبض شده بود. او به چشمان هر سه نفر آن‌ها نگاه کرد و با عصبانیت پرسید:‏ ‏ - کار کدوم یکی تون بود...؟ کدوم یکی از شما علامت نحس رو درست کردین؟‏ هری نگاهی به جمجمه کرد:‏ ‏ - ما این کارو نکردیم!‏ رون که آرنجش را می‌مالید با دلخوری به پدرش نگاه کرد و گفت:‏ ‏ - ما هیچ کاری نکردیم! چرا می‌خواستین به ما حمله کنین؟‏ آقای کروچ هم چنان که چوبدستی‌اش را به طرف رون نشانه رفته بود با چشمان از حدقه در آمده فریاد زد:‏ ‏ - دروغ نگو آقا...! شما در حین ارتکاب جرم دستگیر شدین!‏ ساحره ای که پیراهن یشمی بلند به تن داشت زیر لب گفت:‏ ‏ - بارتی... اینا بچه ان... اونا نمی‌تونن یه هم چین کاری...‏ آقای ویزلی با دستپاچگی پرسید:‏ ‏ - این علامت از کجا پیداش شد بچه‌ها؟‏ هرمیون به نقطه ای که آن سروصداها از آن برخاسته بود اشاره کرد :‏ ‏ - از اون جا... کسی پشت اون درخت‌ها بود... اون فریاد زد و چیزی گفت که شبیه ورد بود...‏ آقای کروچ که ناباوری از تمام چهره‌اش آشکار بود با چشمان ورقلنبیده‌اش گفت:‏ ‏ - اه... همون جا وایساده بود؟ ورد می‌خوند نه؟ به نظر می‌رسه تو خیلی خوب می‌دونی اون علامت چه‌طور درست می‌شه خانوم...‏ ولی هیچ یک از مأموران وزارتخونه به جز آقای کروچ فکر نمی‌کرد چنین کاری از دست هری، رون و هرمیون ساخته باشد. به محض آن که آن‌ها حرف‌های هرمیون را شنیدند چوبدستی‌شان را به سمتی که او نشان داده بود نشانه رفتند.‏ ساحره‌ای که لباس یشمی به تن داشت سری تکان داد: دیر کردیم... همه‌شون رفتن...‏ جادوگری که ریش‌های قهوه ای کم پشتی داشت گفت:‏ ‏ - گمان نمی‌کنم...‏ او آموس دیگوری بود. پدر سدریک. او چوبدستی‌اش را بالا گرفته بود و به سمت درختان پیش رفت. دیگوری ادامه داد:‏ ‏ - اشعه بی‌هوشی ما درست به همون طرف رفت... اگه بی‌هوش شده باشه می‌تونیم دستگیرش کنیم.‏ درحالی‌که آقای دیگوری چوبدستی‌اش را بالا گرفته بود و به سوی محوطه تاریک پیش می‌رفت چند تن از جادوگران به او هشدار دادند:‏ ‏ - مراقب باش آموس!‏ هرمیون از شدت تعجب دستانش را روی دهانش گذاشت. دقایقی بعد فریادهای دیگوری به گوششان رسید:‏ ‏ - بله! موفق شدیم! یکی این جا افتاده! بی‌هوشه! ولی... وای خدای من...‏ آقای کروچ با ناباوری فریاد زد:‏ ‏ - کسی رو پیدا کردی؟ اون کیه؟ کیه؟‏ آن‌ها صدای خش خش برگ‌ها و بوته‌ها را شنیدند. لحظه ای بعد آقای دیگوری برگشت. او پیکر بی‌هوش موجودی را با خود همراه داشت. هری بلافاصله دستمال آشپزخانه ای را که آن موجود به خود بسته بود شناخت. او وینکی بود. وقتی آقای دیگوری جن خانگی آقای کروچ را جلوی پاهایش گذاشت آقای کروچ نه حرفی زد و نه از جایش تکان خورد. سایر مأموران وزارتخانه همه به آقای کروچ خیره مانده بودند. برای دقایقی کروچ بی‌حرکت ایستاد و با چهره ای رنگ پریده به وینکی نگاه کرد. سپس به خود آمد و زیر لب گفت:‏ ‏ - این... ممکن نیست... نه...‏ او به سرعت از کنار آقای دیگوری گذشت و خود را به محلی رساند که آقای دیگوری وینکی را پیدا کرده بود.‏ آقای دیگوری از پشت سر او را مورد خطاب قرار داد:‏ ‏ - فایده ای نداره... هیچ کس اون جا نیست.‏ اما آقای کروچ به حرف او توجهی نکرد. آن‌ها صدای پای او را می‌شنیدند که بوته‌ها را کنار می‌زد و بین آن‌ها را جست و جو می‌کرد. آقای دیگوری به بدن بی‌هوش وینکی نگاهی کرد:‏ ‏ - شرم آوره... جن خونگی آقای کروچ... منظورم اینه که...‏ آقای ویزلی به آرامی گفت:‏ ‏ - تمومش کن آموس... تو که باور نمی‌کنی کار جن خانگی بوده؟‏ علامت نحس مخصوص جادوگراست... احتیاج به چوبدستی داره...‏ آقای دیگوری جواب داد:‏ ‏ - درسته... اونم چوبدستی داشت.‏ آقای ویزلی با تعجب گفت:‏ ‏ - چی؟‏ آقای دیگوری چوبدستی را به آقای ویزلی نشان داد:‏ ‏ - ایناها... ببین... این تو دستش بود. اون اصل سوم نحوه به کارگیری چوبدستی رو نقض کرده... هیچ موجود غیرانسانی مجاز به حمل یا استفاده از چوبدستی نیست.‏ در این لحظه صدای ترقه مانندی به گوشش رسید و سروکله لودو بگ من کنار آقای ویزلی پیدا شد. نفسش بند آمده و جهت را گم کرده بود. دور خودش می‌چرخید و به جمجمة غول پیکر که تا آسمان بالا رفته بود نگاه می‌کرد.‏ او درحالی‌که تلوتلو می‌خورد نفس زنان گفت:‏ ‏ - علامت نحس...‏ آن گاه رو به همکارانش کرد:‏ ‏ - کی این کارو کرد... اونارو دستگیر کردین؟ بارتی! این جا چه خبره؟‏ آقای کروچ دست خالی برگشت. هنوز هم رنگ به چهره نداشت. هم دست‌ها و هم سبیل ماهوت پاک کنی‌اش می‌لرزید.‏ بگ من پرسید:‏ ‏ - کجا بودی بارتی؟ چرا به مسابقه نیومدی؟ جن خونگی‌ات برایت یه جا رزرو کرده بود. از ترس داشت می‌مرد!‏ بگ من متوجه وینکی شد که روی زمین افتاده بود:‏ ‏ - چی به سرش اومده؟‏ آقای کروچ که به سختی لبانش حرکت می‌کرد بریده بریده گفت:‏ ‏ - کار داشتم لودو... جن خونگی ام بی‌هوش شده.‏ ‏ - بی‌هوش شده... همکارای خودت بی‌هوشش کردن؟ چرا؟ ناگهان چهرة بگ من از هم گشوده شد. ابتدا به جمجمة غول پیکر بالای سرشان نگاه کرد. سپس نگاهی به وینکی و آقای کروچ انداخت و گفت:‏ ‏ - نه! وینکی؟ علامت نحسو اون درست کرده؟ اون که نمی‌تونست! برای این کار احتیاج به یه چوبدستی داشت!‏ آقای دیگوری گفت:‏ ‏ - اون یه چوبدستی داشت. من اینو توی دستش پیدا کردم لودو... اگه موافق باشین بهتره صبر کنیم ببینیم خودش چی می‌گه...‏ کروچ هیچ توجهی به گفته‌های آقای دیگوری از خود نشان نداد ولی آقای دیگوری سکوت او را دلیل بر رضایتش دانست. او چوبدستی خود را برداشت. آن را رو به وینکی گرفت و گفت:‏ ‏ - به هوش بیا!‏ وینکی تکانی خورد. چشمان درشت قهوه ای رنگش را چند بار باز و بسته کرد و پلک زد. درحالی‌که جادوگران نگاهش می‌کردند از جا برخاست و نشست متوجه پاهای آقای دیگوری شد به آرامی سرش را بالا آورد نگاهی به چهرة او انداخت و سپس به آسمان نگریست. هری انعکاس جمجمه را در چشمان براق وینکی می‌دید. وینکی به محض دیدن آن نفسش را در سینه حبس کرد، نگاهی به جمعیت اطرافش انداخت و هق هق گریه را سر داد.‏ آقای کروچ با خشونت گفت: جن! می‌دونی من کی هستم؟ من عضو ادارة ساماندهی و کنترل موجودات جادویی‌ام!‏ وینکی نفس زنان خود را روی زمین پیچ و تاب می‌داد. هری به یاد دابی افتاد که هر وقت از دستورات اربابش سرپیچی می‌کرد چنین حرکاتی از او سر می‌زد.‏ آقای دیگوری گفت:‏ ‏ - همون طور که خودت هم دیدی چند دقیقه پیش علامت پیدا کردیم! اگه ممکنه لطفاً توضیح بده!‏ وینکی نفس را در سینه حبس کرد:‏ ‏ - من... من هیچ کاری نکرد آقا! من ندونست... آقا...!‏ آقای دیگوری با عصبانیت چوبدستی را در هوا تکان داد و گفت:‏ ‏ - ما تورو در حالی پیدا کردیم که این چوبدستی تو دستت بود.‏ هری در پناه نور سبز رنگی که از جمجمه می‌تابید چوبدستی‌اش را شناخت.‏ ‏ - اون چوبدستی منه!‏ همه کسانی که در محوطه بی‌درخت حضور داشتند به هری نگاه کردند. آقای دیگوری با ناباوری پرسید:‏ ‏ - چی گفتی؟‏ هری جواب داد:‏ ‏ - اون چوبدستی منه... از دستم افتاده بود!‏ آقای دیگوری ناباورانه پرسید:‏ ‏ - از دستت افتاد؟ داری اعتراف می‌کنی؟ نکنه بعد از این که علامتو درست کردی از دستت انداختی؟ آقای ویزلی با عصبانیت گفت:‏ ‏ - آموس می‌دونی داری با کی حرف می‌زنی! یعنی ممکنه هری پاتر علامت نحسو درست کرده باشه؟‏ آقای دیگوری با لکنت گفت:‏ ‏ - اِ... البته نه... نفهمیدم دارم چی می‌گم...‏ هری با انگشت شستش به درختان زیر جمجمه اشاره کرد و گفت:‏ ‏ - من اون جا نینداختمش... به محض این که وارد جنگل شدیم من گمش کردم...‏ آقای دیگوری با غضب به وینکی که در پایین پایش افتاده بود نگاه کرد:‏ ‏ - خب... پس تو این چوبدستی رو پیدا کردی جن... بعد از زمین ورش داشتی و خواستی کمی باهاش تفریح کنی هان؟ وینکی درحالی‌که اشک هم چون جویباری از دو طرف بینی گرد و قلنبه‌اش سرازیر بود. جیغ جیغ کنان گفت:‏ ‏ - من... من باهاش جادو نکرد... من فقط اونو ورداشت... من جادوی سیاه بلد نیست... من ندونست چطور!‏ هرمیون گفت:‏ ‏ - اون این کارو نکرده!‏ هرمیون که از حرف زدن در مقابل وزیر سحر و جادو معذب شده بود ادامه داد:‏ ‏ - صدای وینکی ریز و نازکه... ولی صدایی که ما شنیدیم و داشت ورد می‌خوند خیلی بم داشت.‏ هرمیون نگاهی به هری و رون انداخت و برای جلب حمایت آن‌ها گفت:‏ ‏ - صدایی که ما شنیدیم صدای وینکی نبود... مگه نه بچه ها؟‏ هری سری تکان داد:‏ ‏ - نه... اصلاً صدای جن نبود...‏ رون گفت:‏ ‏ - آره... اصلاً صدای آدمیزاد بود...‏ آقای دیگوری که چندان تحت تأثیر حرف‌های آن‌ها قرار نگرفته بود:‏ ‏ - باشه... خیلی زود می‌فهمیم... برای پیدا کردن آخرین طلسم چوبدستی یه راه ساده وجود داره می‌دونستین؟‏ وینکی درحالی‌که می‌لرزید سرش را به علامت نفی به شدت تکان می‌داد به نحوی که گوش‌هایش مثل بادبزن تکان‏ می‌خورد. آقای دیگوری چوبدستی‌اش را بیرون کشید و نوک آن را به نوک چوبدستی هری چسباند و فریاد زد:‏ ‏ - جادوی قبلی هری صدای نفس زدن هرمیون را می‌شنید. در این لحظه جمجمه ای که زبانش یک افعی غول پیکر بود از محل تماس دو چوبدستی بیرون آمد چنین به نظر می‌رسید او سایه ای است که از دود غلیظ خاکستری رنگی تشکیل شده است. شبحی از یک طلسم...‏ آقای دیگوری بار دیگر فریاد کشید:‏ ‏ - محو شو!‏ بلافاصله جمجمه به شکل نوارهایی از دود درآمد و از بین رفت. آقای دیگوری که از شدت هیجان به وجد آمده بود به وینکی که هم چنان می‌لرزید نگاهی کرد و گفت:‏ ‏ - خب...‏ وینکی که چشمانش از ترس گرد شده بود جیغ جیغی کرد:‏ ‏ - من این کارو نکرد... من نکرد... من ندونست چه‌طور این کارو کرد... من یه جن خوب هست... من چوبدستی ندونست چه‌طور باید از اون استفاده کرد!‏ آقای دیگوری غرشی کرد:‏ ‏ - تو در حین ارتکاب جرم دستگیر شدی! چوبدستی خطاکار دست تو بود جن!‏ آقای ویزلی با صدای بلند گفت:‏ ‏ - آموس... کمی فکر کن... عده کمی از جادوگرا طرز اجرای این طلسمو بلدن... اون از کجا یه هم چین چیزی رو یاد گرفته؟ آقای کروچ که عصبانیتش از لابه لای کلامش پیدا بود گفت:‏ ‏ - شاید منظور آموس اینه که من به خدمتکارم یاد دادم که چه‌طور علامت نحسو درست کنه...‏ سکوت ناخوشایندی بر فضا حاکم شد.‏ آموس دیگوری که وحشت زده به نظر می‌رسید گفت:‏ ‏ - نه آقای کروچ به هیچ وجه...‏ آقای کروچ با تغیر گفت:‏ ‏ - تو انگشت اتهامو به طرف دو نفری گرفتی که درست کردن علامت شوم از هر دو نفرشون بعیده... هری پاتر... و من... آموس! فکر می‌کنم که تو جریان زندگی این پسرو می‌دونی... نه؟‏ آقای دیگوری با نارضایتی گفت:‏ ‏ - البته... همه می‌دونن...‏ آقای کروچ با چشمان از حدقه درآمده فریاد زد:‏ ‏ - حتماً یادت هست که در طول یک عمر کار مدارک زیادی بهت ارائه دادم که نشون می‌داد من از جادوی سیاه و همه کسانی که با اون سروکار دارن متنفرم...‏ آموس دیگوری که سرخی چهره‌اش از پشت ریش قهوه ای کم پشتش نمایان بود گفت:‏ ‏ - آقای کروچ... من... من منظورم این نبود که شما با این مسئله ارتباط دارین...‏ آقای کروچ فریاد زد:‏ ‏ - وقتی جن منو متهم می‌کنی مثل اینه که منو متهم کردی دیگوری! غیر از من چه کس دیگه ای می‌تونه طرز درست کردن علامتو به اون یاد داده باشه.‏ ‏ - خب می‌تونه یه جایی اونو پیدا کرده باشه...‏ آقای ویزلی گفت:‏ ‏ - دقیقاً همین طوره... ممکنه یه جایی اونو پیدا کرده باشه... وینکی؟‏ آقای ویزلی با مهربانی رو به جن کرد و پرسید:‏ ‏ - تو چوبدستی هری رو دقیقاً کجا پیدا کردی؟‏ وینکی چنان محکم به دستمال آشپزخانه‌اش چنگ زده بود که زیر دستش چروک شده بود. او با صدای آرامی گفت:‏ ‏ - من... من پیداش کرد آقا... اون جا زیر درخت‌ها آقا...‏ آقای ویزلی گفت:‏ ‏ - دیدی آموس؟ اون کسی که علامت نحسو درست کرده بلافاصله بعدش ناپدید شده و چوبدستی هری رو هم همون جا انداخته... یک راه عاقلانه برای این که از چوبدستی خودش استفاده نکنه... چون ممکن بود بهش خیانت کنه... وینکی بدشانسی آورد که بعد از ماجرا چوبدستی شو پیدا کرد.‏ کروچ با بی‌حوصلگی گفت:‏ ‏ - اگه این طور باشه اون فقط کمی با مجرم واقعی فاصله داشته. جن تو کسی رو ندیدی؟‏ وینکی بدتر از همیشه شروع به لرزیدن کرد. با چشمان درشتش به آقای دیگوری، گاه به بگ من و آقای کروچ خیره خیره نگاه کرد. سپس نفس زنان گفت:‏ ‏ - من هیچ کس ندید آقا... هیچ کس...‏ آقای کروچ با حالت خشکی گفت:‏ ‏ - می‌دونم که در شرایط عادی تو باید وینکی رو برای بازجویی به دفترت می‌بردی... ولی ازت می‌خوام فعلاً این کارو به من واگذار کنی...‏ از ظاهر آقای دیگوری معلوم بود که به هیچ وجه خیال ندارد به این خواسته تن در دهد. اما هری که می‌دانست آقای کروچ از اعضای بسیار مهم وزارتخانه است با خود فکر کرد آقای دیگوری جرأت سر باز زدن از این خواسته را ندارد.‏ آقای کروچ با لحن سردی ادامه داد:‏ ‏ - مطمئن باشین که تنبیه می‌شه...‏ وینکی با چشمان اشکبار به آقای کروچ نگاه کرد و گفت:‏ ‏ - ارباب... ارباب... خواهش کرد...‏ آقای کروچ با خشم و غضب نگاهی به وینکی کرد. هیچ نوع رحم و شفقتی در نگاهش دیده نمی‌شد. او آهسته گفت:‏ ‏ - وینکی امشب رفتاری کرد که من ازش انتظار نداشتم... من بهش گفتم تو چادرش بمونه... بهش گفتم وقتی من می‌رم ببینم چه مشکلی پیش اومده توی چادر باشه... ولی اون از حرف من سرپیچی کرد... این یعنی لباس!‏ هری می‌دانست که تنها راه آزاد کردن جن خانگی دادن یک دست لباس مناسب به اوست. وینکی همان طور که به پای آقای کروچ افتاده بود دستمال را به شدت در دستش می‌فشرد. دیدن این منظره حقیقتاً دل هر کس را به رحم می‌آورد.‏ هرمیون نگاهی به آقای کروچ کرد و با عصبانیت گفت:‏ ‏ - ولی اون ترسیده بود. جن شما از بلندی می‌ترسه... اون جادوگرای نقابدار چند نفرو تو هوا نگه داشته بودن! نباید به خاطر این که می‌خواسته خودشو از دست اونا نجات بده سرزنشش کنین!‏ آقای کروچ یک قدم عقب رفت و از جن فاصله گرفت. چنان که گویی او موجود کثیف و نکبتی بود که ممکن بود کفش‌های واکس خورده‌اش را آلوده کند.‏ او نگاهی به هرمیون کرد و با لحن خشکی گفت:‏ ‏ - من به جنی که نافرمانی کنه احتیاجی ندارم... من خدمتکاری که فراموش می‌کنه نسبت به اربابش چه وظیفه ای داره و آبروی اربابش رو می‌بره لازم ندارم...‏ وینکی چنان زار می‌زد که صدای گریه‌اش در محوطه بی‌درخت می‌پیچید. سکوت آزاردهنده ای بر محوطه حاکم شد. سرانجام آقای ویزلی گفت:‏ ‏ - خب دیگه بهتره بچه‌ها رو به چادر برسونم... راستی چوبدستی هری هرچی رو باید نشون بده بهمون داد آموس... می‌شه لطفاً اونو به هری پس بدی؟ آقای دیگوری چوبدستی را به دست هری داد و او آن را در جیبش گذاشت. آقای ویزلی به آرامی گفت:‏ ‏ - خب بچه ها... راه بیفتین...‏ اما به نظر می‌رسید که هرمیون خیال راه رفتن ندارد. او هم چنان ایستاده بود و به جن نگاه می‌کرد. آقای ویزلی با عجله گفت: هرمیون!‏ هرمیون برگشت و به دنبال هری و رون از محوطة بی‌درخت بیرون رفت به محض آن که به راه افتادند هرمیون گفت:‏ ‏ - سر وینکی چی می‌آمد؟‏ آقای ویزلی جواب داد:‏ ‏ - نمی‌دونم...‏ هرمیون با عصبانیت گفت:‏ ‏ - اون طور که اونا باهاش رفتار می‌کنن! آقای دیگوری تمام مدت جن صداش می‌کنه... آقای کروچ هم با وجود این که می‌دونه کار اون نبوده ولی بازم خیال داره اخراجش کنه... اصلاً براش مهم نیست که اون قدر ترسیده یا ناراحته... انگار اصلاً اون آدم نیست!‏ رون گفت:‏ ‏ - خب نیست دیگه...‏ هرمیون سرش را به طرف رون چرخاند و گفت: این معنی‌اش این نیست که اون احساسات نداره رون... رفتارشون نفرت انگیزه...‏ آقای ویزلی ضمن اشاره به هرمیون گفت:‏ ‏ - من با نظرت موافقم هرمیون... ولی حالا وقت بحث کردن دربارة حقوق جن نیست... باید هرچه زودتر به چادرمون برگردیم... راستی بقیه کجان؟‏ رون جواب داد:‏ ‏ - ما اونارو تو تاریکی گم کردیم... راستی پدر چرا همه از دیدن اون جمجمه اون قدر ترسیده بودن؟‏ آقای ویزلی با لحنی عصبی گفت:‏ ‏ - وقتی تو چادر برگردیم همه چی رو توضیح می‌دم...‏ ولی وقتی آن‌ها به حاشیة جنگل رسیدند ناچار شدند به کندی حرکت کنند. در آن جا عده ای از ساحره‌ها و جادوگران با‏ چهره‌های وحشت زده جمع شده بودند. به محض دیدن آقای ویزلی همگی جلو آمدند:‏ ‏ - اون جا چه خبره؟ کی اون شکلو درست کرد؟ آرتور... کار اون که نیست...؟‏ آقای ویزلی با بی‌صبری گفت:‏ ‏ - البته که اون نیست... نمی‌دونیم کار کیه... هر کی بوده خودشو غیب کرده... حالا هم اجازه بدین بریم... می‌خواییم بخوابیم... ببخشین.‏ او هری، رون و هرمیون را به طرف اردوگاه راهنمایی کرد. اکنون همه جا ساکت و خاموش بود. اثری از جادوگران نقابدار دیده نمی شد با این حال از بعضی چادرهای سوخته دود برمی‌خاست.‏ چارلی که سرش را از درون چادر پسرها بیرون آورده بود از میان تاریکی پرسید:‏ ‏ - پدر... چه خبره؟ جورج و جینی برگشتن... حالشون هم خوبه ولی از بقیه...‏ آقای ویزلی درحالی‌که سرش را خم کرده بود وارد چادر شد. هری، رون و هرمیون نیز به دنبال او داخل چادر شدند. آقای ویزلی گفت:‏ ‏ - اونا همراه من هستن...‏ بیل پشت میز کوچک آشپزخانه نشسته بود و ملافه‌ای را روی بازویش که غرق خون بود می‌فشرد. پیراهن چارلی کاملاً پاره شده و بینی پرسی خونین بود. فرد، جورج و جینی گرچه سالم بودند ولی از ترس به خود می‌لرزیدند.‏ بیل با لحن تندی پرسید:‏ ‏ - اونی که علامت رو درست کرده گیر آوردین؟‏ آقای ویزلی جواب داد:‏ ‏ - نه... ما جن بارتی کروچ رو در حالی پیدا کردیم که چوبدستی هری همراهش بود... ولی هیچ کدوم نفهمیدیم کی اون علامتو درست کرده...‏ بیل و چارلی و پرسی با هم پرسیدند:‏ ‏ - چی؟‏ فرد گفت:‏ ‏ - چوبدستی هری؟‏ پرسی که هاج و واج مانده بود پرسید:‏ ‏ - جن آقای کروچ؟‏ آقای ویزلی به همراه هری، رون و هرمیون وقایعی را که در جنگل اتفاق افتاده بود شرح دادند. وقتی حرف‌هایشان تمام شد پرسی بادی به غبغب انداخت و گفت:‏ ‏ -آقای کروچ حق داره که می‌خواد از دست جنی مثل اون خلاص بشه! با وجود این که بهش دستور داده بود از چادر بیرون نره فرار کرده... آبروشو جلوی وزارتخونه برده... اگه به اداره ساماندهی و کنترل موجودات جادویی می‌بردنش چی می‌شد؟ هرمیون با پرخاش به پرسی گفت:‏ ‏ - اون هیچ کاری نکرده بود... فقط بدترین وقت اون جا رسیده بود...‏ پرسی از رفتار هرمیون جا خورد. چون هرمیون همیشه با او مودبانه رفتار کرده بود. به مراتب بهتر از بقیه...‏ پرسی کمی خود را جمع و جور کرد گفت:‏ ‏ - هرمیون برای جادوگری مثل آقای کروچ با اون مقام و موقعیت رفتار دیوانه وار یه جن خانگی قابل تحمل نیست.‏ هرمیون فریاد زد:‏ ‏ - رفتار اون اصلاً دیوانه وار نبود! اون چوبدستی رو از روی زمین برداشته بود!‏ رون با بی‌قراری پرسید:‏ ‏ - ببینم ممکنه یکی توضیح بده قضیة اون جمجمه چیه؟ اون که کاری به کسی نداشت چرا این قدر موضوع رو بزرگ کردن؟‏ پیش از آن که کسی جواب بدهد هرمیون گفت:‏ ‏ - بهت که گفتم رون... اون علامت از ما بهترونه... من راجع بهش تو کتاب ظهور و سقوط جادوی سیاه چیزایی خوندم...‏ آقای ویزلی به آرامی گفت:‏ ‏ - سیزده سال بود که از این علامت خبری نبود... معلومه که مردم نگران می‌شن... همه نگرانن نکنه از ما بهترون دوباره برگشته باشه...‏ رون اخم کنان پرسید:‏ ‏ - سر در نمی‌آرم... منظورم اینه که این فقط یه چیزی توی آسمون بوده...‏ آقای ویزلی گفت:‏ ‏ - رون... از ما بهترون و پیروانش هروقت کسی رو می‌کشتن این علامتو می‌فرستادن هوا... تو هنوز خیلی جوونی و از این چیزها سر در نمی‌آری. نمی‌دونی چه وحشتی ایجاد می‌کرد... مجسم کن وقتی کسی یه هم چین علامتی بالای خونه‌اش می‌دید چه حالی بهش دست می‌داد...‏ می دونست وقتی درو باز کنه با چه منظره ای روبرو می‌شه... صحنه ای که هیچ کس طاقت دیدنشو نداره...‏ آقای ویزلی بر خود لرزید. برای لحظاتی سکوت بر همه جا حکم فرما شد.‏ بیل ملافه را از روی بازویش کنار زد تا وضعش زخمش را ببیند. آن گاه گفت: فعلاً که نفهمیدیم کی اون علامتو درست کرده ولی این کار باعث شد مرگ‌خوارها با دیدن اون وحشت زده فرار کنن... قبل از این که بتونین نقاب اونارو برداریم خودشونو غیب کردن... ما تونستیم خانوادة رابرتزو قبل از این که به زمین سقوط کنن بگیریم... الآن هم دارن حافظه شونو اصلاح می‌کنن...‏ هری پرسید:‏ ‏ - مرگ‌خوارها دیگه کی هستن؟‏ بیل گفت:‏ ‏ - این اسمیه که هواداران از ما بهترون به خودشون دادن... امشب دیدیم چند نفر از اونا باقی موندن... اینا کسانی بودن که پاشون به آزکابان نرسیده بود...‏ آقای ویزلی گفت:‏ ‏ - نمی‌تونیم ثابت کنیم که اونا بودن بیل... ولی به احتمال زیاد خودشون بودن...‏ رون ناگهان گفت:‏ ‏ - شرط می‌بندم که خودشون بودن... پدر ما، دراکو مالفوی رو توی جنگل دیدیم و اون بهمون گفت که پدرش جزو یکی از اون نقابداراس! ما همه می‌دونیم که مالفوی‌ها از طرفداران از ما بهترون بودن!‏ هری گفت:‏ ‏ - ولی طرفدارای ولدمورت...‏ با شنیدن این نام همه بر خود لرزیدند - خانوادة ویزلی هم مثل اکثر جادوگران از بردن نام ولدمورت پرهیز می‌کردن - هری به سرعت گفته‌اش را اصلاح کرد: طرفداری از ما بهترون دنبال چی هستن چرا خانوادة مشنگ هارو به هوا برده بودن... این کار چه فایده ای داره؟ آقای ویزلی خنده ای تصنعی کرد:‏ ‏ - فایده؟ فقط محض تفریح... نیمی از مشنگ‌هایی که در زمان قدرتمند بودن از ما بهترون به قتل رسیدن به خاطر تفریح جونشونو از دست دادن، به نظر من امشب چند تا گیلاس بالا انداخته بودن و می‌خواستن به ما بگن که خیلی هاشون هنوز دستگیر نشدن. یه تجدید میثاق جالب...‏ رون پرسید:‏ ‏ -اگه اونا مرگ خوار بودن چرا با دیدن علامت نحس غیب شدن؟ باید از دیدن اون خیلی خوشحال هم می‌شدن مگه نه؟‏ بیل گفت:‏ ‏ - رون عقلتو به کار بنداز... اگه واقعاً مرگ خوار باشن همون کسانی هستن که بعد از زوال قدرت از ما بهترون صد جور دروغ سرهم کردن تا از رفتن به آزکابان در امان بمونن... همون‌هایی که می‌گفتن از ما بهترون وادارشون کرده آدم بکشن یا مردمو شکنجه بدن. مطمئنم اونا از برگشتن از ما بهترون بیشتر از ما وحشت دارن وقتی او قدرتشو از دست داد همه منکر شدن که هوادار اون بودن و سروکار و زندگی‌شون برگشتن... گمون نمی‌کنم از ما بهترون از اون دل خوشی داشته باشه... هان؟‏ رون آهسته گفت:‏ ‏ - یعنی کسی اون علامتو درست کرد می‌خواسته از مرگ‌خوارها حمایت کنه یا اونارو بترسونه؟ آقای ویزلی گفت:‏ ‏ - ما فقط می‌تونیم حدس بزنیم... ولی بذارین یه چیزی بهتون بگم... فقط مرگ‌خوارها طرز تهیه اون علامتو بلدن... مطمئنم کسی که امشب اون علامتو به هوا فرستاد یه روزی مرگ خوار بوده... شاید الآن دیگه جزو اون‌ها نباشه... گوش کنین دیگه دیر وقته... مادرتون اگه بشنوه این جا چه اتفاقاتی افتاده حالش بد می‌شه... بهتره چند ساعت بخوابیم و فردا با اولین رمزگشا از این جا بریم...‏ هری با افکار پریشان به تخت خواب سفری‌اش برگشت می دانست که چرا نگران و آشفته است. ساعت حدود سه صبح بود و او خوابش نمی‌برد... بیدار و نگران...‏ همین سه روز پیش - گرچه به نظرش بیشتر از این‌ها می‌آمد- همین سه روز پیش از درد زخم پیشانی‌اش از خواب پریده بود. امشب بعد از سیزده سال برای اولین بار علامت لردولدمورت در آسمان پدیدار شده بود... این‌ها چه معنی داشت؟‏ او به یاد نامه‌ای افتاد که قبل از ترک پریوت درایو برای سیریوس نوشته بود. آیا نامه به دست سیریوس رسیده بود؟ چه موقع ممکن بود او جوابش را بنویسد؟ دیگر رویای پروازی در کار نبود تا ذهنش آرام بگیرد و به خواب برود. مدت‌ها پس از آن که صدای خروپف چارلی در چادر پیچید هری نیز خوابش برد.‏ فصل 10: هیاهو در وزارتخانه بعد از خوابی چند ساعته آقای ویزلی همه را از خواب بیدار کرد. او به کمک سحر و جادو چادرها را جمع کرد و همگی به سرعت از اردوگاه خارج شدند. مقابل در آقای رابرتز را دیدند. او با قیافة هاج و واج به آن‌ها نگاه کرد و ضمن آن که به آن‌ها دست تکان می‌داد گفت:‏ ‏ - کریسمس مبارک.‏ وقتی آن‌ها در دشت به راه افتادند آقای ویزلی به آرامی گفت:‏ ‏ - حالش خوب می‌شه... بعضی وقت‌ها که حافظة آدمارو اصلاح می‌کنن مدتی طول می‌کشه تا دوباره حواسشون سرجاش برگرده... پاک کردن این ماجرا کار آسونی نبود...‏ وقتی به محل استقرار رمزگشاها نزدیک شدند سروصدای زیادی به گوششان رسید. وقتی جلوتر رفتند عده ای از ساحره‌ها و جادوگرها را دیدند که دور باسیل، مسئول رمزگشاها جمع شده بودند و می‌خواستند هرچه زودتر آن جا را ترک کنند. آقای ویزلی با عجله خود را به باسیل رساند و پس از گفت و گوی کوتاهی همگی در صف مسافران ایستادند و سرانجام توانستند قبل از طلوع آفتاب به کمک یک حلقه لاستیک کهنه خود را به تپة استاوتزهد برسانند. در نور دلپذیر صبحگاهی آن‌ها دهکدة‏ اوتری سنت کچبل را پشت سر گذاشتند و به سوی پناهگاه پیش رفتند. در طول راه از شدت خستگی به ندرت با هم حرف می زدند و به جز صبحانه به چیز دیگری فکر نمی‌کردند. وقتی پیچ جاده را پشت سر گذاشتند و چشمشان به پناهگاه افتاد صدای بلندی از انتهای جاده نمناک به گوششان رسید.‏ ‏ - خدایا شکرت... شکرت...‏ خانم ویزلی که جلوی در حیاط منتظر آن‌ها بود دوان دوان پیش آمد رنگ صورتش پریده بود و هنوز دمپایی‌های اتاق خوابشان را به پا داشت و نسخه ای از روزنامة وقایع امروز در دستش دیده می‌شد:‏ ‏ - وای آرتور... نمی‌دونی چه قدر نگران بودم... چه قدر...‏ او بازوانش را دور گردن آقای ویزلی حلقه کرد و روزنامه از میان دستانش به زمین افتاد. نگاه هری متوجه تیتر روزنامه شد: "وحشت و اضطراب در مسابقات جام جهانی کوییدیچ". در کنار این عنوان تصویر متحرک جمجمه که بر فراز جنگل چشمک می‌زد چاپ شده بود. خانم ویزلی با چشم‌های سرخ و پف کرده به همه آن‌ها نگاه کرد و گفت:‏ ‏ - شما زنده‌این... حالتون خوبه بچه ها...‏ و در کمال ناباوری آن‌ها، او فرد و جورج را چنان محکم در آغوش کشید که سرشان به یکدیگر برخورد کرد.‏ ‏ - اوخ مامان... می‌خوای مارو به هم گره بزنی.‏ خانم ویزلی شروع به گریستن کرد:‏ ‏ - قبل از این که راه بیفتین من دعواتون کردم! تمام مدت به این موضوع فکر می‌کردم... اگه از ما بهترون شمارو گرفته بود چی می شد؟ آخرین چیزی که بهتون گفتم وضع نمره‌های امتحانتون بود؟ وای فرد... جورج...‏ آقای ویزلی او را از دوقلوها جدا کرد و با لحن ملایمی گفت:‏ ‏ - بسه مولی... بیا... ما همگی حالمون خوبه...‏ آن گاه او را به سمت خانه برد و آهسته به بیل گفت:‏ ‏ - اون روزنامه رو بیار... می‌خوام ببینم چی نوشته...‏ وقتی همه وارد آشپزخانه کوچک شدند هرمیون برای خانم ویزلی که فنجان چای پررنگ آماده کرد و بیل روزنامه را به پدرش داد. آقای ویزلی سرگرم خواندن روزنامه شد و پرسی از پشت سر او به خواندن پرداخت.‏ آقای ویزلی با ناراحتی گفت:‏ ‏ - می‌دونستم! ببین چی نوشته "عملکرد نادرست وزارتخانه. ناکامی در دستگیری مجرمان... جدی نگرفتن مسائل امنیتی... جادوگران تبه کار آزادانه به هر کاری دست می‌زنند، نارضایتی عمومی..." مقاله رو کی نوشته؟ بله... معلومه دیگه ریتا اسکیتر... پرسی با عصبانیت گفت:‏ ‏ - این زنَک با وزارتخونه درافتاده! هفته قبل نوشته بود جروبحث دربارة میزان ضخامت کف دیگ‌ها بی‌فایده است. مگه تو پاراگراف دوازدهم رهنمودهایی برای مقابله با نیمه انسان‌های غیرجادوگر، راجع به این موضوع توضیح داده نشده...‏ بیل فریاد زد:‏ ‏ - پرسی بیا و لطفی بکن... خفه شو.‏ وقتی آقای ویزلی به انتهای ستون گزارش رسید چشمانش از پشت عینکش گرد شد و گفت:‏ ‏ - توی خبر راجع به منم نوشته جرعه ای چای به گلوی خانم ویزلی پرید او با دستپاچگی پرسید:‏ ‏ - کو... اگه دیده بودم اقلاً خیالم راحت می‌شد که تو زنده‌ای!‏ آقای ویزلی ادامه داد:‏ ‏ - نه اسم نیاورده ولی ببین چی نوشته:‏ جادوگران و ساحره‌های وحشت زده که با بی‌صبری منتظر خبرهای اطمینان بخشی از طرف مأموران وزارت سحر و جادو بودند امیداشان به یأس مبدل شد. یکی از مقامات وزارتخانه که به فاصله کوتاهی پس از ظهور علامت نحس از جنگل خارج شد اظهار داشت که به کسی آسیب وارد نشده است و از دادن اطلاعات بیشتر خودداری کرد. اما آیا چنین اظهارنظری می‌تواند شایعاتی دربارة انتقال چندین جسد به بیرون از جنگل بر سر زبان‌ها افتاده خنثی کند؟ باید منتظر ماند.‏ آقای ویزلی با عصبانیت گفت:‏ ‏ - عجب! آخه وقتی کسی آسیب ندیده چی باید بگم؟ شایعاتی که درباره انتقال چند جسد...‏ او روزنامه را به دست پرسی داد. سپس آه عمیقی کشید و گفت:‏ ‏ - باید سری به دفترم بزنم... مسایلی هست که باید روشن بشه...‏ پرسی که احساس می‌کرد شخصیت مهمی است گفت:‏ ‏ - منم باهات می‌آم پدر. آقای کروچ به کمک احتیاج داره...‏ می تونم گزارش مربوط به دیگ‌ها رو شخصاً بهش تحویل بدم.‏ پرسی پس از گفتن این حرف از آشپزخانه بیرون دوید. خانم ویزلی با دلخوری گفت:‏ ‏ - ولی آرتور تو در مرخصی هستی... این موضوع به کار تو مربوط نمی‌شه خودشون یه جوری از پسش برمیان... درسته؟‏ آقای ویزلی جواب داد:‏ ‏ - باید برم مولی... من اوضاع رو بدتر کردم... باید زودتر ردامو بپوشم و راه بیفتم...‏ هری نتوانست جلوی خود را بگیرد و بی‌اختیار گفت:‏ ‏ - خانم ویزلی... هدویگ برام نامه نیاورده؟‏ خانم ویزلی با حواس پرتی گفت:‏ ‏ - هدویگ عزیزم؟ نه... نه... این مدت اصلاً نامه نداشتیم...‏ رون و هرمیون با کنجکاوی به هری نگاه کردند. هری نگاه معنی داری به آن‌ها انداخت و گفت:‏ ‏ - رون می‌تونم وسایلم رو تو اتاقت بذارم؟‏ رون بلافاصله گفت:‏ ‏ - آره... منم باهات میام... هرمیون؟‏ هرمیون به سرعت گفت: بله منم میام.‏ آن گاه هر سه نفر از آشپزخانه بیرون دویدند و از پله‌ها بالا رفتند. وقتی آن‌ها در اتاق زیر شیروانی را پشت سرشان بستند رون پرسید:‏ ‏ - چی شده هری؟‏ هری گفت:‏ ‏ - موضوعی هست که بهتون نگفته بودم. صبح روز یک شنبه از خواب پریدم جای زخم پیشونی ام می‌سوخت و درد می‌کرد.‏ عکس العمل رون و هرمیون درست همان چیزی بود که هری در اتاقش در پریوت درایو در ذهنش مجسم کرده بود. هرمیون نفس عمیقی کشید و بعد پیشنهادهای مختلفی طرح کرد. نام کتابهای مرجعی که خوانده بود و نام کسانی که باید با آن‌ها مشاوره می‌کرد از پرفسور دامبلدور گرفته تا خانم پامفری مسئول درمانگاه هاگوارتز.‏ رون مات و متحیر به او نگاه کرد:‏ ‏ - کسی که اون جا نبود هان... می‌دونی که منظورم کیه... ازما بهترون دیگه؟‏ ‏ - اگه یادت باشه دفعه قبل که زخمت تیر کشید اون همین دوروبر تو هاگوارتز بود مگه نه؟‏ هری گفت:‏ ‏ - مطمئنم که تو پریوت درایو نبود. ولی من خوابشو دیدم... خواب اون، پیتر و دم دار... همه خوابم یادم نیست... ولی یادمه که نقشه قتل کسی رو می‌کشیدن... می‌خواستن..‏ هری یک آن تصمیم گرفت که بگوید "می‌خواستن منو بکشن" ولی منصرف شد چون نمی‌خواست آن‌ها را نگران کند. هرمیون به قدر کافی نگران شده بود. رون برای آن که خیال هری را راحت کند گفت:‏ ‏ - فقط یه خواب بوده... یه کابوس...‏ هری برگشت و به آسمان که رو به روشنایی می‌رفت نگاهی انداخت:‏ ‏ - آره... آره ولی از کجا معلوم که تعبیر نشه... سه روز بعد از این که زخم درد گرفت مرگ‌خوارها پیداشون شد و علامت نحس ولدمورت تو آسمون پیداش شد.‏ رون از میان دندان‌های به هم فشرده‌اش گفت:‏ ‏ - اسمشو نیار...‏ هری بی‌آنکه به حرف رون توجه کند ادامه داد:‏ ‏ - حرف‌هایی رو که پرفسور تریلاونی آخر سال بهمون گفت یادتونه؟‏ پرفسور تریلاونی استاد پیشگویی در مدرسه هاگوارتز بود هرمیون خنده تمسخرآمیزی کرد و آثار وحشت از صورتش زایل شد.‏ ‏ - هری به حرف‌های اون متقلب اعتماد نکن...‏ هری گفت:‏ ‏ - تو که اون جا نبودی که قیافه شو ببینی... این دفعه با همیشه فرق می‌کرد... این دفعه به خلسه رفته بود... یه خلسه واقعی... گفت که لرد سیاه دوباره به قدرت می‌رسه... به مراتب قدرتمندتر از دفعه قبل... گفت چون خادمش بهش ملحق بشه اون دوباره قدرتشو به دست میاره... همون شب هم دم دار فرار کرد...‏ چند لحظه ای همه سکوت کردند. رون با حواس پرتی سوراخ روی روتختی‌اش را دستکاری می‌کرد. سرانجام هرمیون پرسید:‏ ‏ - چرا سراغ هدویگ رو گرفتی؟ منتظر نامه‌ای؟‏ هری شانه‌اش را بالا انداخت:‏ ‏ - راجع به وضع زخمم برای سیریوس نامه نوشتم... حالا منتظرم جواب بده...‏ چهرة رون از هم گشوده شد:‏ ‏ - کار خوبی کردی... سیریوس می‌دونه چی کار باید بکنه. هری گفت:‏ ‏ - کاش زودتر جوابمو بده...‏ هرمیون برای اطمینان خاطر به هری گفت:‏ ‏ - ما که نمی‌دونیم سیریوس کجاست؟ شاید آفریقا باشه... شایدم یه جای دیگه... هدویگ که نمی‌تونه یکی دو روزه این همه راهو بره و برگرده...‏ هری گفت:‏ ‏ - آره... می‌دونم...‏ آن گاه نگاهی به آسمان کرد. انگار از دیدن آسمان بدون پرنده دلتنگ بود.‏ رون گفت:‏ ‏ - بیایین بریم تو باغ کوییدچ بازی کنیم... بیا... سه به سه بازی می کنیم. بیل، چارلی و فرد با هم من و تو و جورج هم با هم. می‌تونی حملة دروغکی ورانسکی رو تمرین کنی...‏ هرمیون که پیشنهاد رون را چندان پسندیده نمی‌دید گفت:‏ ‏ - شاید هری حالا دلش نخواد کوییدیچ بازی کنه... اون نگرانه... خسته اس ما همه مون احتیاج به خواب داریم...‏ هری ناگهان گفت:‏ ‏ - چرا، بدم نمیاد بازی کنم... صبر کن برم شهاب آسمانی رو بیارم.‏ هرمیون غرغرکنان از اتاق بیرون رفت و زیر لب گفت:‏ ‏ - از دست این پسرها!‏ ‏ *** در طول هفته بعد آقای ویزلی و پرسی به ندرت در خانه بودند.‏ آن‌ها هر صبح قبل از بیدار شدن همه از خانه بیرون می‌رفتند و شب بعد از ساعت شام به خانه می‌آمدند.‏ شبی که قرار بود فردای آن بچه‌ها عازم هاگوارتز شود پرسی گفت:‏ ‏ - چه جنجالی به پا شده... از اول هفته تا به حال مشغول خاموش کردن آتیش بودم. مردم مرتب نامة عربده کش می‌فرستند و اگه اونارو بلافاصله باز نکنی منفجر می‌شن... میزم پر از جای سوختگیه... قلم پرم هم سوخت و از بین رفت.‏ جینی که روی قالیچة جلوی بخاری دیواری نشسته و سرگرم روبه راه کردن کتاب هزار گیاه و قارچ جادویی‌اش بود پرسید:‏ ‏ - چرا این همه نامة عربده کش می‌فرستن؟‏ پرسی گفت:‏ ‏ - از ناامنی در مسابقات جام جهانی شکایت دارن. برای آسیبی که به اموالشون وارد شده در خواست غرامت می‌کنن. ماندانگاس فلچر به دلیل از بین رفتن چادرش که دوازده اتاق مجهز به جکوزی داشته ادعای خسارت کرده... ولی من می‌دونم منظورش چیه. می‌دونم که اون تمام مدت شنلشو روی چوب سوار کرده و زیرش خوابیده بود.‏ خانم ویزلی نگاهی به ساعت پدربزرگ که در گوشه دیوار قرار داشت انداخت. هری این ساعت را بسیار دوست می‌داشت گرچه کمکی به دانستن وقت نمی‌کرد اما به لحاظ دیگر بسیار مفید بود. نُه عقربه طلایی داشت که روی هر یک نام یکی از اعضای خانوادة ویزلی حک شده بود. گرچه شماره ای روی صفحه‌اش به چشم نمی‌خورد اما در حاشیه آن نام مکان‌هایی که ممکن بود اعضای خانواده در آن جا باشند نوشته شده بود. خانه، مدرسه، محل کار و علاوه بر آن کلمات‏ گم شده، بیمارستان و زندان نیز وجود داشت. به جای عدد دوازده روی صفحه آن عبارت"خطر مرگ"دیده می‌شد.‏ در حال حاضر هر هشت عقربه به کلمه"خانه" اشاره داشت. تنها عقربة مربوط به آقای ویزلی که بلندتر از بقیه بود کلمة "محل کار" را نشان می‌داد.‏ خانم ویزلی آهی کشید و گفت:‏ ‏ - تا پیش از جریان از ما بهترون پدرتون مجبور نبود روزهای تعطیل سر کار بره... اونا ازش زیادی کار می‌کشن... اگه به موقع نیاد شامش می‌سوزه...‏ پرسی گفت:‏ ‏ - خب لابد پدر فکر می‌کنه باید اشتباهی رو که تو جام جهانی مرتکب شده جبران کنه مگه نه؟ اگه حقشو بخواین بی‌فکری کرد که بدون مشورت با مدیر مسئول در انظار عمومی صحبت کرد.‏ خانم ویزلی ناگهان به خشم آمد:‏ ‏ - تو خجالت نمی‌کشی که پدرتو به خاطر مزخرفاتی که اون زنک تو روزنامه نوشته سرزنش می‌کنی!‏ بیل که سرگرم شطرنج بازی کردن با رون بود گفت:‏ ‏ - اگه هم پدر چیزی نمی‌گفت ریتا پیره حتماً می‌گفت سکوت مقامات وزارتخونه باعث خشم و نارضایتی مردم شد. ریتا اسکیتر هیچ وقت راجع به کسی خوب نمی‌نویسه. یادت نیست اون دفعه که با طلسم باطل کن‌های گرینگوتز مصاحبه می‌کرد به من چه لقبی داده بود: لاتِ گیس بلند!‏ خانم ویزلی با مهربانی گفت:‏ ‏ - البته موهات کمی بلنده... اگه بذاری...‏ ‏ - نه مامان!‏ باران به شدت به پنجره‌های اتاق نشیمن می‌خورد. هرمیون غرق در مطالعة کتاب جادوهای ویژه سال چهارم بود که خانم ویزلی برای او هری و رون از کوچه دیاگون خریده بود. چارلی سرگرم رفو کردن کلاه بالاکلاوای ضدآتش بود. هری درحالی‌که جعبه نگهداری و تعمیر جارو را که هرمیون به مناسب سیزدهمین سال تولدش براش خریده بود کنار دستش قرار داده بود سرگرم رسیدگی به جاروی شهاب آسمانی و صیقل دادن آن بود. فرد و جورج کمی دورتر در گوشه ای نشسته بودند و ضمن گفت و گو با یک دیگر روی تکه کاغذ پوستی چیزی می‌نوشتند.‏ خانم ویزلی که همه حواسش به دوقلوها بود از آن‌ها پرسید:‏ ‏ - شما دو تا چی کار می‌کنین؟ فرد جواب داد:‏ ‏ - داریم تکالیفمونو می‌نویسیم...‏ ‏ - مسخره بازی در نیار... هنوز تعطیلات تموم نشده...‏ جورج گفت:‏ ‏ - یه مقداریش مونده برای شب آخر.‏ خانم ویزلی با زیرکی گفت:‏ ‏ - نکنه دارین برگه سفارش جدید می‌نویسین... اگه یه وقت بفهمم دوباره کار حقه جادویی ویزلی‌ها رو شروع کردین.‏ فرد سرش را بلند کرد و قیافه رنجوری به خود گرفت:‏ ‏ - ببین مامان اگه یه وقت فردا بفهمی قطار هاگوارتز از خط خارج شده و آخرین حرف‌هایی که به ما گفتی یه تهمت بوده چه حالی می‌شه؟‏ همه بی‌اختیار خندیدند حتی خانم ویزلی. او نگاهی به ساعت انداخت و گفت: پدرتون داره می‌آد...‏ ناگهان عقربه مربوط به آقای ویزلی از روی کلمه"کار"به روی کلمة"رهسپار شدن" لغزید و سپس روی کلمة "خانه" ایستاد و طولی نکشید که صدای او از آشپزخانه شنیده شد.‏ دقایقی بعد آقای ویزلی با سینی غذایش وارد اتاق نشیمن شد. از قیافه‌اش معلوم بود که بسیار خسته است.‏ او روی مبل راحتی نزدیک بخاری نشست و درحالی‌که با‏ بی میلی گل کلم را در بشقابش زیرورو می‌کرد گفت:‏ ‏ - ریتا تمام هفته دوروبر وزارتخونه می‌پلکید شاید بتونه از خراب کاری‌های وزارتخونه سر در بیاره... حالا خبردار شده که مدتیه برتا گم شده بنابر این منتظر باش که خبرش فردا صبح تیتر اول روزنامه بشه. من به بگ من گفتم خیلی پیش از اینا باید کسی رو می‌فرستاد دنبالش...‏ پرسی به آرامی گفت:‏ ‏ - آقای کروچ چند هفته اس که داره همینو بهش می‌گه...‏ آقای ویزلی با دلخوری گفت:‏ ‏ - کروچ خیلی شانس آورد که ریتا از جریان وینکی چیزی نفهمید اگه اون می‌فهمید جن خونگی کروچ با چوبدستی سحرآمیزی دستگیر شد که علامت نحسو درست کرده خوراک یه هفتة روزنامه‌شون دراومده بود.‏ پرسی با حرارت گفت:‏ ‏ - مگه نه این که همه مون به این نتیجه رسیده بودیم که اون علامت کار جن خونگی باشه؟‏ هرمیون با پرخاش گفت:‏ ‏ - اگه از من بپرسی می‌گم آقای کروچ خیلی شانس آورد که هیچ کدوم از خبرنگارای پیام امروز نفهمیدن اون با جن خونگی چه رفتاری داره!‏ پرسی جواب داد:‏ ‏ - ببین هرمیون... به نظر تو صاحب منصبی مثل آقای کروچ حق نداره از خدمتکارش توقع اطلاعات بی‌چون و چرا داشته باشه؟ صدای هرمیون به تدریج اوج گرفت:‏ ‏ - کدوم خدمتکار... بگو برده! اون که به وینکی حقوق نمی‌ده!‏ خانم ویزلی میان حرف او دوید و گفت:‏ ‏ - بچه ها... بهتره یه سری به بالا بزنین... ببینین همة وسایلتونو جمع کردین یا نه؟ زود باشین دیگه...‏ هری وسایل تعمیر و نگهداری جارویش را جمع کرد. شهاب آسمانی را روی شانه‌اش گذاشت و به همراه رون از پله‌ها بالا رفت. صدای ریزش باران و زوزه باد آن بالا به مراتب بیشتر بود. گاه و بی‌گاه صدای غرغر غولی که زیر شیروانی زندگی‏ می کرد به گوش می‌رسید. وقتی وارد اتاق شدند خوکچه در قفسش به پرواز درآمد. مشاهده صندوق‌های نیمه پر او را دچار هیجان می‌کرد.‏ رون پاکتی را به طرف هری پرتاب کرد و گفت:‏ ‏ - یه ذره غذای جغد براش بریز شاید خفه شه...‏ هری از لابه لای میله‌های قفس خوکچه برایش کمی غذا ریخت و سپس سر صندوقش رفت. قفس هدویگ که کنار دستش قرار داشت هنوز خالی بود.‏ هری به قفس خالی هدویگ نگاه کرد و گفت:‏ ‏ - یک هفته از روزی که نامه رو فرستادم گذشته... نکنه سیریوسو دستگیر کرده باشن رون؟‏ رون جواب داد:‏ ‏ - نه... و گرنه حتماً توی پیام امروز می‌نوشتن... وزارتخونه خیلی دوست داره یکی رو دستگیر کنه مگه نه؟‏ ‏ - آره... منم همین طور فکر می‌کنم...‏ ‏ - هی ببین اینا چیزهاییه که مامانم از کوچة دیاگون برات خریده... یه مقدار هم طلا از صندوقت برات آورده... جوراباتم شسته رون چندین بسته، یک دسته جوراب و کیف پول هری را روی تخت سفری او پرت کرد. هری شروع به گشودن بسته‌ها کرد، علاوه بر کتاب جادوهای ویژه سال چهارم نوشته میراندا گوشاک، چندین قلم پر جدید، یک دو جین حلقه کاغذ پوستی و مواد اولیه تهیه معجون بود که باید آن‌ها را در محفظه‌های بلورینش می‌ریخت. تیغ شیرماهی و عصارة بلادونایش رو به اتمام بود. وقتی داشت لباس‌های زیرش را داخل دیگ می‌گذاشت صدای غرغر رون از پشت سرش بلند شد.‏ ‏ - این دیگه چیه؟‏ او چیزی را در دست گرفته بود که به نظر هری شبیه یک پیراهن مخمل آلبالویی رنگ بود. دور یقه و آستین‌هایش نواردوزی شده بود. صدای تقه ای به در خورد. خانم ویزلی وارد شد درحالی‌که تعدادی ردای تمیز و اتو کرده هاگوارتز در بغل داشت.‏ او رو به پسرها کرد و گفت: بفرمایین... فقط جوری بذارین که چروک نشه...‏ رون پیراهن مخمل را به طرف مادرش گرفت و گفت:‏ ‏ - مامان اشتباهی لباس جدید جینی رو به من دادین...‏ خانم ویزلی گفت:‏ ‏ - نه... اون لباس خودته. ردای شب برای برنامه‌های رسمی...‏ رون با ناباوری گفت:‏ ‏ - چی؟‏ خانم ویزلی تکرار کرد:‏ ‏ - ردای مخصوص شب! امسال گفتن که باید ردای شب داشته باشین ردای مخصوص برنامه‌های رسمی.‏ رون هنوز باور نمی‌کرد:‏ ‏ - شوخی می‌کنی؟ ممکن نیست من یه هم چین چیزی رو بپوشم...‏ خانم ویزلی از کوره در رفت:‏ ‏ - همه باید بپوشن... همه مثل هم دیگه ان... پدرت چند تا ردای شب داره که مخصوص مهمونی‌های رسمیه!‏ رون با کله شقی گفت:‏ ‏ - من حاضرم لخت بمونم ولی اینارو نپوشم...‏ خانم ویزلی گفت:‏ ‏ - مزخرف نگو رون... امسال باید ردای شب داشته باشی توی فهرست مدرسه ات هم نوشته... برای هری هم خریدم. هری بهش نشون بده...‏ هری با احتیاط آخرین بسته را از روی تختخوابش برداشت و آن را باز کرد. آن قدرها هم که فکر می‌کرد بد نبود. لااقل دور یقه و آستینش بند نداشت. چیزی کم و بیش شبیه رداهای مدرسه‌اش با این تفاوت که این ردا سبز یشمی بود و نه سیاه.‏ خانم ویزلی با خوشحالی گفت:‏ ‏ - عزیزم فکر کردم این رنگ به چشمات میاد.‏ رون با عصبانیت به رداهای هری نگاه کرد و گفت: خوب مال اون خوبه... نمی‌شد برای منم مثل مال اون بخری؟ صورت خانم ویزلی گل انداخت:‏ ‏ - خب... برای تو ردای دست دوم خریدم... به خاطر همین زیاد جای انتخاب نداشتم!‏ هری صورتش را به طرف دیگر برگرداند. او با کمال میل حاضر بود تمام موجودیش را در بانک گرینگوتز با خانواده ویزلی تقسیم کند ولی می‌دانست آن‌ها نمی‌پذیرند.‏ رون بار دیگر با کله شقی گفت:‏ ‏ - ممکن نیست اونارو بپوشم... ممکن نیست...‏ خانم ویزلی گفت:‏ ‏ - خیله خوب... لخت برو. هری یادت باشه حتماً ازش عکس بگیری خدا می‌دونه چه قدر دلم برای یه خنده سیر تنگ شده.‏ خانم ویزلی از اتاق بیرون رفت و در را محکم پشت سرش کوبید. صدای خنده داری از پشت سرشان به گوش رسید. خوکچه از دانه بزرگی که در منقارش گیر کرده بود به سرفه افتاده بود.‏ رون با عصبانیت به سمت خوکچه رفت تا دانه را از منقار او بیرون کند در این حال گفت:‏ ‏ - نمی‌دونم چرا هرچی آشغاله گیر من میاد؟‏ فصل 11: قطار سریع السیر هاگوارتز صبح روز بعد وقتی هری از خواب بیدار شد اندوه ناشی از پایان تعطیلات بر فضای خانه حکمفرما بود. باران به شدت می‌بارید و شیشه‌ها را می‌شست. هری شلوار جین و بلوزش را پوشید. آن‌ها قرار بود در قطار هاگوارتز رداهای مدرسه را به تن کنند.‏ هری، رون، فرد و جورج تازه از پله‌ها پایین رفته و به پاگرد طبقه اول رسیده بودند که خانم ویزلی پریشان و مضطرب پایین پله‌ها آمد و فریاد زد:‏ ‏ -آرتور! آرتور! یه پیام فوری از وزارتخونه...‏ آقای ویزلی که ردایش را پشت و رو پوشیده بود با چنان عجله ای از پله‌ها پایین رفت که هری ناچار خود را به دیوار چسباند تا راه را برای عبور او باز کند. طولی نکشید که آقای ویزلی از نظر ناپدید شد. وقتی هری و سایرین وارد آشپزخانه شدند خانم ویزلی را دیدند که با نگرانی کشوها و کابینت‌ها را زیرورو می‌کرد و می‌گفت:‏ ‏ - این قلم پرو کجا گذاشتم...‏ آقای ویزلی کنار بخاری خم شده و با کسی در حال صحبت بود. هری چند نوبت پلک‌هایش را باز و بسته کرد تا مطمئن شود اشتباه نمی‌بیند. سَر آموس دیگوری در میان شعله‌ها مثل یک تخم مرغ بزرگ ریش دار نشسته بود و به سرعت حرف می زد. شعله‌ها در اطراف سرش زبانه می‌کشیدند ولی او بدون احساس ذره ای ناراحتی پشت سر هم حرف می‌زد:‏ ‏ - همسایه‌های مشنگ‌ها صدای تلق تلق و داد و فریاد را شنیدند و رفتن دنبال... اسمشون چیه... آها پلیز... آرتور تو باید خودتو به اون جا برسونی...‏ خانم ویزلی نفس زنان گفت:‏ ‏ - ایناهاش... پیداش کردم.‏ او یک تکه کاغذ پوستی، شیشه مرکب و یک قلم پر شکسته را در مشت آقای ویزلی گذاشت.‏ سر آقای دیگوری گفت:‏ ‏ - خیلی شانس آوردیم که من خبردار شدم... من صبح زود به دفترم اومدم تا چند تا جغد نامه برو بفرستم... دیدم بروبچه‌های قسمت استفادة نابه جا از سحر و جادو دارن می‌رن آرتور اگه خبر به گوش ریتا برسه...‏ آقای ویزلی در شیشة مرکب را باز کرد. قلمش را در آن فرو برد و آماده نوشتن شد. در این حال پرسید:‏ ‏ - چشم گنده گفت چی دیده؟‏ آقای دیگوری چشمانش را چرخاند:‏ ‏ - می‌گفت صدای چند نفرو تو باغش شنیده... می‌گفت وقتی داشتن جلو می‌اومدن به سطل‌های آشغال خوردن و سطل ها...‏ ‏ - سطل‌ها چی کار کردن؟‏ ‏ - سطل‌ها سر و صدا به راه انداختن... آشغال‌ها رو این طرف و اون طرف پرت کردن... هر جا که دستشون می‌رسیده... از قرار معلوم وقتی مأمورای پلیز رسیدن یکی از سطل‌ها هنوز داشته صدا در می‌آورده...‏ آقای ویزلی غرشی کرد:‏ ‏ - خب شخص مهاجم چی شده؟‏ سر دیگوری بار دیگر چشمانش را گرداند:‏ ‏ - آرتور تو که دیگه چشم گنده رو می‌شناسی. چه کسی ممکنه نصفه شب وارد باغ بشه؟ حتماً یه گربه داشته آشغال‌ها رو زیرورو می‌کرده... ولی اگه مأمورای بخش استفادة نا به جا از سحر و جادو دستشون به اون برسه گرفتار می‌شه... می‌دونی که سابقه خوبی نداره... حالا باید تو زودتر بری و براش یه مجازات سبک در نظر بگیری... مجازات منفجر کردن سطل آشغال چیه؟ آقای ویزلی هم چنان که به سرعت یاداشت برمی‌داشت پرسید:‏ ‏ - احتمالاً بهش اخطار می‌دن... چشم گنده که از چوبدستی‌اش استفاده نکرده؟ راستی به کسی هم حمله کرده هان؟‏ آقای دیگوری گفت:‏ ‏ - فکر می‌کنم از رختخواب بیرون پریده و جلوی پنجره هر چی دم دستش بوده طلسم کرده... ولی باید بتونن این موضوعو ثابت کنن... البته خسارت مالی و جانی پیش نیومده...‏ آقای ویزلی گفت:‏ ‏ - باشه... من می‌رم...‏ سپس یاداشت‌ها را در جیبش گذاشت و از آشپزخانه خارج شد. سرآقای دیگوری در جا چرخید و نگاهی به خانم ویزلی انداخت.‏ ‏ - متأسفم مولی که صبح زود مزاحم شما شدم... این طور پیش اومد آخه آرتور تنها کسیه که می‌تونه چشم گنده رو از این مخمصه نجات بده... قرار بود امروز کار جدید شروع کنه... چرا باید شب آخرو انتخاب می‌کرد.‏ خانم ویزلی گفت:‏ ‏ - مهم نیست آموس... مطمئنی که قبل از رفتن نمی‌خوای یه تیکه نون برشته یا چیز دیگه ای بخوری؟‏ آقای دیگوری گفت:‏ ‏ - راستش بدم نمیاد...‏ خانم ویزلی یک تکه از نان‌های برشته کره دار را از روی میز برداشت و آن را با انبر آتش مقابل دهان آقای دیگوری گرفت.‏ آقای دیگوری بلافاصله آن را فرو داد و تشکر کرد و با صدای ترقه مانندی ناپدید شد.‏ هری صدای آقای ویزلی را شنید که با بیل، پرسی، چارلی و دختران خداحافظی می‌کرد. پنج دقیقة بعد او در آشپزخانه بود. ردایش را درست پوشیده و سرگرم شانه زدن به موهاش بود.‏ آقای ویزلی ضمن آن که شنلش را روی شانه‌هایش می‌انداخت رو به هری، رون و دوقلوها کرد و گفت:‏ ‏ - بهتره زودتر راه بیفتیم... امیدوارم سال تحصیلی خوبی داشته باشین مولی... می‌تونی بچه‌ها رو به ایستگاه کینگزکراس برسونی؟ خانم ویزلی جواب داد:‏ ‏ - البته که می‌تونم... خیالت راحت باشه... تو فقط مراقب چشم گنده باش.‏ آقای ویزلی ناپدید شد. طولی نکشید که بیل و چارلی وارد آشپزخانه شدند.‏ بیل پرسید:‏ ‏ - کسی اسم چشم گنده رو آورد؟ این دفعه چی کار کرده؟‏ خانم ویزلی گفت:‏ ‏ - گفته دیشب یکی می‌خواسته دزدکی وارد خونه‌اش شه...‏ جورج درحالی‌که مارمالاد روی نان تستش می‌مالید گفت:‏ ‏ - همون مودی چشم گنده... همون که خل و چله...‏ خانم ویزلی به تندی گفت: پدر تو برای اون مودی چشم گنده خیلی احترام قائله...‏ وقتی خانم ویزلی از اتاق بیرون می‌رفت فرد زیر لب گفت:‏ ‏ - بله... مگه پدر خودش دوشاخه جمع نمی‌کنه؟ کبوتر با کبوتر...‏ بیل گفت:‏ ‏ - ولی مودی در زمان خودش جادوگر بزرگی بود.‏ چارلی گفت:‏ ‏ - اون از دوستای قدیمی دامبلدوره مگه نه؟‏ فرد گفت:‏ ‏ - البته دامبلدور خودش هم یه جادوگر معمولی نیست نه؟ می دونم که نابغه است و خیلی چیزها می‌دونه ولی...‏ هری پرسید:‏ ‏ - چشم گنده کیه؟‏ چارلی جواب داد:‏ ‏ - حالا دیگه بازنشست شده. ولی قبلاً تو وزارتخونه کار می‌کرد. من اونو یه دفعه وقتی با پدر به دفترش رفته بودم دیدم. اون جزو مأمورهای مخفی بود. بهترین مأمور دورة خودش. اون مأمور دستگیری جادوگرای تبه کار بود.‏ درحالی‌که هری با قیافه هاج و واج به چارلی نگاه می‌کرد. او ادامه داد:‏ ‏ - بیشتر زندانی‌های آزکابونو اون دستگیر کرده... دشمنان زیادی داره.... تمام خانواده‌های زندانی ها... شنیدم آخر عمری خیالاتی شده... به هیچ کس اطمینان نمی‌کنه... به همه به چشم جادوگرای پلید نگاه می‌کنه...‏ بیل و چارلی برای بدرقه بچه‌ها به ایستگاه کینگزکراس آمدند ولی پرسی عذرخواهی کرد و گفت ناچار است سرکارش برود. او گفت:‏ ‏ - این روزها نمی‌تونم خیلی مرخصی بگیرم... آقای کروچ واقعاً بهم احتیاج داره.‏ جورج با لحنی جدی گفت:‏ ‏ - می‌دونی چیه پرسی؟ به نظرم این روزها بالاخره اسمتو یاد می‌گیره...‏ خانم ویزلی دل به دریا زد و ضمن تماس با ادارة پست از آن‌ها خواست سه تا تاکسی با راننده مشنگ برایشان بفرستد تا آن‌ها را به لندن برساند.‏ وقتی در حیاط خیس از باران ایستاده بودند و راننده‌های تاکسی شش صندوق سنگین هاگوارتز را داخل تاکسی‌ها می‌گذاشتند خانم ویزلی آهسته با هری گفت:‏ ‏ - آرتور می‌خواست از وزراتخونه برامون ماشین بگیره ولی هیچ ماشینی نمونده بود... هری عزیزم اینا چه قدر قیافه‌شون دلخوره؟ هری نمی‌خواست به خانم ویزلی بگوید که راننده‌های تاکسی معمولاً قفس جغدهای هیجان زده و پر سرو صدا را جابه جا نمی‌کنند.‏ از آن بدتر این بود که در صندوق فرد ناگهان باز شد و چند وسیله آتش بازی رطوبت پذیر بدون حرارت فیلی باستر به شکل غیرمنتظره ای روشن شدند. در همین حال کج پا به راننده ای که صندوق فرد را داخل تاکسی‌اش می‌گذاشت چنگ زد و از پایش بالا رفت.‏ راننده بیچاره از شدت ترس و درد فریادی کشید.‏ در طول مسیر همگی ناراحت و موذب بودند چون همگی در حالی کنار هم نشسته بودند که صندوق‌هایشان بیشترین جا را اشغال کرده بود. مدتی طول کشید تا کج پا آرامش خود را باز یافت. هنگامی که به لندن رسیدند دست‌های هری، رون و هرمیون پر از خراش شده بود. با این حال باران به مراتب شدیدتر از قبل می‌بارید وقتی آن‌ها در ایستگاه کینگزکراس از تاکسی پیاده شدند نفس راحتی کشیدند. آن‌ها درحالی‌که خیس آب شده بودند از خیابان‌های شلوغ عبور کردند و وارد ایستگاه شدند.‏ اکنون هری به خوبی می‌دانست چه گونه خود را به سکوی نه و سه چهارم برساند. آن‌ها باید از حفاظ ظاهراً سخت و محکمی که سکوهای نه و ده را از یکدیگر جدا می‌کرد می‌گذشتند بدون آن که توجه مشنگ‌ها را به خود جلب کنند. آن روز ناچار بودند گروهی از میان حفاظ عبور کنند. ابتدا هری، رون و هرمیون از آن رد شدند (چون با وجود کج پا و خوکچه بیش از بقیه جلب توجه می‌کردند).‏ آن‌ها وانمود کردند که کنار حفاظ ایستاده اند و با هم گپ می‌زنند آن گاه در یک فرصت مناسب یک پهلو از میان آن گذشتند. طولی نکشید که سکوی نه و سه چهارم مقابل چشمشان نمایان شد.‏ قطار سرخ رنگ و سریع السیر هاگوارتز که با نیروی بخار کار می‌کرد آن جا ایستاده بود. بخار ابر مانندی از آن برمی‌خاست و دانش‌آموزان هاگوارتز و والدینشان که برای بدرقه آن‌ها آمده بودند در میان بخار قطار چون اشباح به نظر می‌رسیدند. جغدها در آن فضای مه آلود بیش از همیشه هوهو می‌کردند و خوکچه بلندتر از همیشه داد و فریاد می‌کرد. هری، رون و هرمیون برای پیدا کردن جای خالی جلو رفتند و سرانجام وسایلشان را در یکی از کوپه‌های میانی قطار گذاشتند. آن گاه باردیگر خود را به سکوی قطار رساندند تا با خانم ویزلی، بیل و چارلی خداحافظی کنند.‏ چارلی درحالی‌که جینی را برای خداحافظی در آغوش گرفته بود خندید و گفت:‏ ‏ - احتمالاً خیلی زودتر از اون که فکر می‌کنی همدیگرو می بینیم...‏ فرد با خوشحالی پرسید:‏ ‏ - چرا؟‏ چارلی جواب داد:‏ ‏ - به زودی علتشو می‌فهمین... ولی به پرسی نگین که من چیزی بهتون گفتم. هر چی باشه اخبار محرمانه‌اس. هر وقت وزارتخونه صلاح بدونه خودش اعلام می‌کنه.‏ بیل که دستهایش را در جیبش فرو کرده بود با حسرت نگاهی به قطار کرد و گفت:‏ ‏ - کاش منم امسال تو هاگوارتز بودم.‏ جورج با بی‌قراری گفت:‏ ‏ - چرا؟‏ بیل که چشمانش برق می‌زد جواب داد:‏ ‏ - خب امسال سال تحصیلی خوبی پیش رو دارین... شاید منم مرخصی بگیرم و بیام یه قسمتی شو ببینم...‏ رون پرسید:‏ ‏ - یه قسمت از چی؟‏ درست در همین لحظه صدای سوت قطار به صدا درآمد و خانم ویزلی آن‌ها را به سمت در قطار راهنمایی کرد.‏ همگی از پله‌ها بالا رفتند در پشت سر آن‌ها بسته شد. بچه‌ها از پنجره به بیرون خم شدند تا با ویزلی خداحافظی کنند. هرمیون گفت:‏ ‏ - به خاطر همه چی ازتون متشکرم...‏ خانم ویزلی جواب داد:‏ ‏ - خواش می‌کنم بچه ها... خیلی دلم می‌خواست برای کریسمس دعوتتون کنم اما فکر می‌کنم دوست دارین کریسمس تو هاگوارتز بمونین... چون... چون... بالاخره می‌فهمین...‏ رون با دلخوری گفت:‏ ‏ - مامان چه خبره که شما سه نفر می‌دونین و ما نمی‌دونیم؟‏ خانم ویزلی لبخندی زد و با مهربانی گفت: امشب می فهمین... خیلی هیجان انگیزه... خوشحالم که بالاخره مقرراتشو عوض کردن...‏ هری، رون، فرد و جورج یک صدا گفتند:‏ ‏ - کدوم مقررات؟‏ ‏ - مطمئنیم که پرفسور دامبلدور امشب بهتون می‌گه... خوب دیگه خداحافظ... فرد، جورج مراقب رفتارتون باشین؟‏ صدای پیستون‌های قطار در فضا پیچید و قطار شروع به حرکت کرد.‏ هم چنان که خانم ویزلی، بیل و چارلی به سرعت از آن‌ها دور‏ می شدند فرد از پنجرة قطار فریاد زد:‏ ‏ - بگین تو هاگوارتز چه خبره؟ اونا چه مقرراتی رو عوض کردن؟‏ اما خانم ویزلی فقط خندید و دست تکان داد. قبل از آن که قطار پشت پیچ از نظر پنهان شود خانم ویزلی، بیل و چارلی ناپدید شده بودند.‏ هری، رون و هرمیون به کوپه‌شان برگشتند باران شدیدی که به شیشه‌ها می‌خورد مانع از آن می‌شد که بتوانند بیرون را به راحتی ببینند. رون در صندوقش را باز کرد. ردای رسمی آلبالویی رنگش را از آن بیرون کشید و آن را روی قفس خوکچه انداخت تا مانع از سروصدای او شود سپس کنار هری نشست و با دلخوری گفت:‏ ‏ - یادته بگ من می‌خواست تو جام جهانی بهمون بگه تو هاگوارتز چه خبره اون وقت مادرم چیزی بهمون نمی‌گه... خیلی دلم می‌خواد بدونم...‏ هرمیون درحالی‌که انگشتش را روی بینی‌اش گذاشته بود و به کوپه بغلی اشاره می‌کرد فریاد زد: هیس... ساکت هری و رون ساکت شدند و به صدای کشدار و بی‌روحی که از کوپه بغلی به گوش می‌رسید گوش فرا دادند:‏ ‏ - پدرم می‌خواست به جای هاگوارتز منو به دورمشترانگ بفرسته آخه می‌دونین مدیر اون جارو می‌شناخت... می‌دونین که اون نسبت به دامبلدور چه نظری داره... اون عاشق نکبت زاده هاست ولی مدرسه دورمشترانگ یه هم چین آشغالهایی رو قبول نمی‌کنه... اما مادرم نمی‌خواست من به مدرسه ای برم که راهش خیلی دوره... پدر می‌گه مدرسه دورمشترانگ خیلی بهتر از هاگوارتز با جادوی سیاه برخورد می کنه... بچه‌ها تو اون مدرسه خود جادوی سیاهو یاد می‌گیرن نه دفاع مزخرفی که به ما یاد می‌دن...‏ هرمیون پاورچین پاورچین خود را به در کوپه رساند آن را بست تا صدای مالفوی به گوششان نرسد. آن گاه با عصبانیت گفت:‏ ‏ - خیال می‌کنه دورمشترانگ براش بهتره نه؟ کاش رفته بود اون جوری اصلاً از دستش راحت بودیم...‏ هری پرسید:‏ ‏ - دورمشترانگ یه مدرسة جادوگریه؟‏ هرمیون با لحن تحقیرآمیزی گفت:‏ ‏ - بله... مدرسة بدنامیه... طبق اون چه که در کتاب ارزشیابی جادوگری در اروپا اومده این مدرسه تأکید زیادی روی آموزش جادوی سیاه داره...‏ رون ناگهان گفت:‏ ‏ - مثل این که یه چیزایی راجع بهش شنیدم... ببینم این مدرسه کجاست تو کدام کشوره؟ هرمیون ابروانش را بالا برد و گفت:‏ ‏ - هیچ کس نمی‌دونه...‏ هری گفت:‏ ‏ - چرا...‏ ‏ - معمولاً بین مدرسه‌های جادوگری رقابت زیاده... دورمشترانگ و بوباتون همیشه دلشون می‌خواست محل مدرسه شونو از همه قایم کنن که کسی نتونه به اسرارشون پی ببره...‏ رون شروع به خنده کرد: دست وردار... دورمشترانگ حتماً به بزرگی هاگوارتزه... چه‌طور می‌شه یه هم چین قلعه ای رو قایم کرد؟‏ هرمیون با تعجب گفت:‏ ‏ - ولی هاگوارتز هم مخفیه... همه اون‌هایی که کتاب تاریخچة هاگوارتزو خوندن اینو می‌دونن...‏ رون گفت:‏ ‏ - این چیزهارو فقط تو می‌دونی... به نظر تو چه جوری می‌شه جایی مثل هاگوارتزو قایم کنن؟‏ هرمیون گفت:‏ ‏ - با جادو... اگه مشنگ‌ها بهش نگاه کنن تنها چیزی که می‌بینن یه ساختمان مخروبه‌اس که روی تابلوش نوشته شده: خطر مرگ... وارد نشوید!‏ ‏ - پس دورمشترانگ هم از بیرون مثل یه خرابه دیده می‌شه؟ هرمیون شانه‌هایش را بالا انداخت:‏ ‏ - ممکنه... شاید هم مثل ورزشگاه جادوی مشنگ دورکن داشته باشه حتی ممکنه برای این که جادوگرای خارجی نتونن اون جارو پیدا کنن اونو غیرقابل ترسیم کرده باشن...‏ ‏ - چی؟‏ ‏ - یعنی کاری کردن که کسی نتونه نمودارشو روی نقشه بکشه... این کار دیگه ممکنه مگه نه؟ هری گفت:‏ ‏ - اگه تو می‌گی ممکنه لابد ممکنه...‏ هرمیون متفکرانه گفت:‏ ‏ - ولی من فکر می‌کنم دورمشترانگ باید جایی طرف شمال باشه. یه جای خیلی سرد. چون جزو فهرست لوازمشون داشتن کلاه خز ضروریه...‏ رون با حالتی رویایی گفت:‏ ‏ - مجسم کنین اگه ما اون جا بودیم راحت می‌تونستیم مالفوی رو از کوه یخی بندازیم پایین و بگیم که اتفاقی افتاده... حیف که مادرش دوستش داره...‏ هر چه قطار به سوی شمال پیش می‌رفت بر شدت باران افزوده می‌شد هوا چنان مه آلود بود که وسط روز فانوس روشن کرده بودند. چرخ دستی‌های خوراکی‌ها تلق تلق کنان در راهرو پیش آمدند هری چند بسته کیک دیگی خرید تا همه با هم بخورند.‏ در طول بعدازظهر عده ای از دوستانشان به آن‌ها سر زدند از جمله سیموس فینیگان، دین توماس و نویل لانگ باتم. پسر فراموش کاری که چهره گردی داشت و مادربزرگ سختگیرش او را بزرگ کرده بود. سیموس هنوز مدال ایرلند را به سینه داشت. گرچه به نظر می‌رسید جادوی آن ضعیف شده است. زیرا با صدای ضعیف و نارسایی اسم تروی، مالیت و مورن را اعلام می‌کرد. بعد از نیم ساعت که هرمیون از گفت و گوی تمام نشدنی پسران دربارة کوییدیچ خسته شده بود سرگرم مطالعة کتاب "جادوهای ویژة سال چهارم" شد و سعی کرد افسون جمع آوری را بیاموزد.‏ نویل که با حسرت به حرف‌های آن‌ها که با هیجان درباره مسابقه جام جهانی گفت و گو می‌کردند گوش می‌داد گفت:‏ ‏ - مادربزرگم دوست نداشت به این مسابقه بیاد... بلیت هم نخرید ولی از قرار خیلی جالب بوده...‏ رون گفت:‏ ‏ - آره... چه جورم! نویل اینو دیدی...‏ رون از درون صندوقش که در قفسه بالای کوپه بود عروسک ویکتورکروم را بیرون آورد و آن را کف دست گوشتالوی نویل قرار داد. نویل با لحن حسادت آمیزی گفت: وای!‏ رون گفت:‏ ‏ - ما خودشو از نزدیک دیدیم... آخه ما تو لژ مخصوص بودیم.‏ ‏ - این اولین و آخرین بار در عمرت بود!‏ این صدای دراکو مالفوی بود که در آستانه در ایستاده بود و کراب و گویل دوستان درشت اندام و عضلانی‌اش همراهی‌اش می کردند. به نظر می‌رسید هر دو در طول تعطیلات سی سانتی قد کشیده اند. از قرار معلوم آن‌ها صدای رون را از لابه لای در شنیده بودند چون دین و سیموس در کوپه را پشت سرشان نیمه باز گذاشته بودند. هری با لحن سردی گفت:‏ ‏ - کسی شمارو به این جا دعوت نکرده...‏ مالفوی اشاره ای به قفس خوکچه کرد و گفت:‏ ‏ - ویزلی اون چیه؟‏ آستین ردای شب از یک طرف قفس آویزان بود و با هر تکان قطار به این طرف و آن طرف تاب می‌خورد. بندهای ردا کاملاً آشکار بود. رون تصمیم گرفت ردا را از روی قفس بردارد اما مالفوی بر او پیشی گرفت آستین ردا را گرفت و آن را بالا کشید.‏ مالفوی با ذوق و شوق آن را به کراب و گویل نشان داد:‏ ‏ - هی بچه‌ها این جارو... ویزلی تو که خیال نداری اینو بپوشی هان؟ منظورم اینه که اینا چند سال پیش مد بود نه حالا...‏ رنگ چهره رون به رنگ ردایش در آمده بود آن را از دست مالفوی قاپید و گفت:‏ ‏ - چرت و پرت نگو مالفوی!‏ مالفوی غش غش خندید و کراب و گویل به تبعیت از او ریسه رفتند.‏ ‏ - تو هم می‌خوای ثبت نام کنی ویزلی؟ می‌خوای برای خانواده ات آبرو بخری؟ حتماً پای پول هم وسطه؟ اگه برنده بشی می‌تونی برای خودت رداهای آبرومند تری بخری...‏ رون با پرخاش گفت:‏ ‏ - معلوم هست چی می‌گی؟‏ مالفوی تکرار کرد:‏ ‏ - ثبت نام می‌کنی یا نه؟ تو چی پاتر؟ تو که حتماً ثبت نام می‌کنی نه؟ ممکن نیست هم چین فرصتی رو برای خودنمایی از دست بدی.‏ هرمیون سرش را از پشت کتاب بیرون آورد و گفت:‏ ‏ - یا درست حسانی حرفتو بزن یا برو پی کارت...‏ لبخندی چهره بی‌روح مالفوی را از هم گشود. او گفت:‏ ‏ - نمی‌خواد وانمود کنی که نمی‌دونی... ویزلی تو پدر و برادرت تو وزارتخونه ان اون وقت میگی خبر نداری؟ ای خدا! بابای من خیلی وقت پیش جریانو بهم گفته... اون جریانو از کرنلیوس فاج شنیده... آخه پدرم با مقامات مهم وزارتخونه آشناست. ویزلی شاید بابات از کارمندای جزئه؟ بی‌خود نیس که از مسایل مهم خبر نداره...‏ مالفوی بار دیگر خنده ای سر داد و به دنبال او کراب و گویل نیشخندی زدند آن گاه هر سه از کوپه بیرون رفتند.‏ رون از جا برخاست و در کشویی کوپه را با چنان شدتی بست که شیشه آن خرد شد. هرمیون با حالت سرزنش آمیز گفت: رون!‏ سپس چوبدستی‌اش را بیرون آورد. رو به در گرفت و گفت:‏ ‏ - ترمیم شو خرده‌های شیشه به هم چسبیدند و در قاب پنجره قرار گرفتند.‏ رون غرغرکنان گفت:‏ ‏ - آخه جوری وانمود می‌کنه که انگار اون از همه چی خبر داره و ما بی‌خبریم... پدرم با مقامات بالای وزارتخونه آشناست. بابام هر وقت بخواد می‌تونه ترفیع بگیره... ولی اون از شغلش راضیه...‏ هرمیون زیر لب گفت:‏ ‏ - خب معلومه... نذار مالفوی اعصابتو خراب کنه...‏ رون آخرین قطعه کیک را چنان در مشتش فشرد که بدل به خمیر شد.‏ ‏ - اون... اون اعصاب منو خراب کنه... خوابشو ببینه!‏ تا پایان سفر رون هم چنان دلگیر و عصبی بود. حتی هنگامی که در حال تعویض ردایشان بودند رون حرف نمی‌زد و ساکت بود. وقتی سرعت قطار کم شد و در ایستگاه نیمه تاریک هاگزمید توقف کرد رون هنوز حالش جا نیامده بود.‏ به محض آن که در قطار باز شد صدای غرش رعد در فضا طنین افکند.‏ وقت خروج از قطار هرمیون کج پا را از زیر شنلش نگه داشت و رون ردای شبش را روی قفسه خوکچه انداخت. همه سرهایشان را پایین انداخته و چشمشان را نیمه باز نگه داشته بودند. باران چنان تند و سریع می‌بارید که گویی زیر دوش آب یخ ایستاده بودند.‏ هری با دیدن هیکل غول پیکری در آن سوی سکو فریاد زد:‏ ‏ - سلام هاگرید!‏ هاگرید برایش دست تکان داد و گفت:‏ ‏ - چه‌طوری هری؟ اگه آب مارو نبره شب توی مهمونی می‌بینمت!‏ سال اولی‌ها معمولاً به وسیله قایق و به همراه هاگرید خود را به هاگوارتز می‌رساندند.‏ هرمیون که از سرما می‌لرزید گفت:‏ ‏ - وای هیچ دوست ندارم تو این سرما سوار قایق بشم...‏ آن‌ها به آرامی لا به لای جمعیت پیش می‌رفتند و کلاسکة بدون اسب بیرون ایستگاه در انتظارشان ایستاده بودند. هری، رون، هرمیون و نویل با خوشحالی سوار کالسکه شدند. طولی نکشید که در کالسکه بسته شد و چند دقیقه بعد کاروان کالسکه‌ها شلپ شلپ کنان در امتداد جاده ای که به سوی قلعة هاگوارتز می‌رفت به راه افتاد.‏ فصل 12: مسابقات دوره‌ای سه‌جادوگر دروازة قلعه میان دو مجسمه گراز نر بالدار قرار داشت. کالسکه‌ها پس از عبور از دروازه در میان تندباد شدید به سوی قلعه به راه افتادند. هری که کنار پنجره تکیه کرده بود در ورای هوای بارانی و مه غلیظی که افتاده بود سوسوی پنجره‌های هاگوارتز را می‌دید که به تدریج نزدیک‌تر و نزدیک‌تر می‌شد. به محض آن که کالسکه آن‌ها مقابل درهای بزرگ چوب بلوط و پای پلکان سنگی توقف کرد برقی زد و تمام آسمان را روشن کرد. کسانی که سوار کالسکه‌های جلویی بودند با عجله از پلکان سنگی بالا می‌رفتند و وارد قلعه می‌شدند. هری، رون و هرمیون به سرعت از کالسکه پایین پریدند و شتابان از پله‌های سنگی بالا رفتند. آن‌ها تنها زمانی سرشان را بالا گرفتند که وارد سرسرای قلعه شدند. سرسرای ورودی که با مشعل‌های نورانی روشن شده بود عظمت و شکوه پلکان مارپیچ مرمری را دو چندان کرده بود.‏ رون سرش را به شدت تکان داد و قطره‌های آب از روی موهایش به اطراف پاشید. او گفت:‏ ‏ - اگه همین جور بارون بیاد آب دریاچه طغیان می‌کنه... وای مثل موش آب کشیده شدم! آخ...‏ یک بادکنک قرمز پر از آب از سقف روی سر رون افتاد و ترکید. رون که آب از سر و رویش جاری بود یک پهلو به طرف هری رفت. درست در همین لحظه بمب آب دیگری درست از بیخ گوش هرمیون گذشت و درست جلوی پای هری ترکید. آب یخ در کفش‌های ورزشی‌اش نفوذ و جوراب‌هایش را خیس کرد. همه کسانی که در اطراف آن‌ها بودند درحالی‌که جیغ می‌کشیدند و یک دیگر را هل می‌دادند سعی می‌کردند خود را از تیررس‏ بمب‌ها در امان نگاه دارند. هری به بالای سرش نگاه کرد در ارتفاع شش متری بدعنق روح مزاحم را دید. او مرد کوچک اندامی بود که کلاه زنگوله دار و پاپیون نارنجی رنگ داشت. در آن لحظه صورت پهن خبیثش کج و کوله به نظر می‌رسید چون همة حواسش روی هدف گیری بمب‌های آبی متمرکز بود. ناگهان صدای فریادی به گوش رسید:‏ ‏ - بدعنق... بدعنق... زود باش بیا پایین! زود باش!‏ پرفسور مک گونگال معاون مدرسه و رئیس گروه گریفیندور به سرعت از سرسرای بزرگ بیرون آمد، چیزی نمانده بود روی زمین خیس سرسرا سُر بخورد که دست انداخت و گردن هرمیون را گرفت. آن گاه گفت:‏ ‏ - اوه... معذرت می‌خوام دوشیزه هرمیون...‏ هرمیون درحالی‌که گردنش را مالش می‌داد گفت:‏ ‏ - خواهش می‌کنم پرفسور!‏ از پشت عینکش که قاب چهار گوش داشت چشم غره ای به بدعنق رفت و گفت:‏ ‏ - بدعنق... گفتم همین حالا بیا پایین...‏ بدعنق قهقهه ای سرداد و بمب آبی دیگری را روی سر چند تا از شاگردان کلاس پنجم ترکاند و گفت:‏ ‏ - من که کاری نکردم... اینا قبلاً هم خیس بودن مگه نه؟‏ آبدزدک‌های کوچولو! هه هه هه هه...‏ بعد یک بار دیگر خود را آماده کرد تا بمب بعدی را روی دانش‌آموزان سال دوم منفجر کند.‏ پرفسور مک گونگال فریاد زد:‏ ‏ - یه دفعه دیگه بهت فرصت می‌دم بدعنق! بعد می‌رم مدیر رو خبر می‌کنم...‏ بدعنق زبان درازی کرد. آخرین بمب آبی را روی هوا انداخت، آن گاه درحالی‌که دیوانه وار می‌خندید به سوی پله‌های مرمری پرواز کرد.‏ پرفسور مک گونگال بلافاصله به شاگردان که خیس و کلافه بودند گفت:‏ ‏ - راه بیفتین بچه ها... هرچه زودتر خودتون رو به سرسرای بزرگ برسونین!‏ هری، رون و هرمیون درحالی‌که پایشان رو زمین خیس سُر می‌خورد از میان در دولنگة سمت راست وارد سرسرای بزرگ شدند. رون موهای خیسش را از صورتش کنار زد و زیر لب غرغر کرد.‏ سرسرای بزرگ در آغاز ترم جدید چون همیشه با زیبایی تزیین شده بود.‏ بشقاب‌ها و جام‌های طلایی زیر نور هزاران شمعی که بر فراز میزها شناور بودند می‌درخشیدند. شاگردان هر گروه در اطراف چهار میز بلند نشسته بودند و با یکدیگر گفت و گو می‌کردند. در آن سوی سرسرا اساتید پشت میز پنجم رو به شاگردان نشسته بودند. هوا در این جا به مراتب گرمتر بود. هری، رون و هرمیون از مقابل اسلیترین‌ها ریونکلاها و هافلپاف‌ها گذشتند. کنار شاگردان هم گروهشان پشت میز گریفیندور در آن سوی سرسرا نشستند. نیک سربریده شبح گروه گریفیندور نیز آن جا نشسته بود. او نیمه شفاف بود و پوستی به سفیدی مروارید داشت. آن شب نیک لباس رسمی همیشگی‌اش را به تن کرده بود که دارای یقة آهاردار و ایستاده بود. این لباس به دو دلیل مورد علاقه نیک بود اول این که بسیار برازنده به نظر می‌رسید و دیگر این که مانع از این می‌شد که گردن نیمه بریده‌اش دائم به اطراف آویزان شود. نیک لبخندی به آن‌ها زد و گفت:‏ ‏ - شب بخیر...‏ هری که کفش‌های ورزشی‌اش را در آورده بود تا آب درون آن‌ها را تخلیه کند پرسید:‏ ‏ - کی سلام کرد؟ کاش زودتر کار گروهبندی تموم بشه... نزدیکه از گرسنگی هلاک بشم...‏ در آغاز هر سال تحصیلی کار گروه بندی دانش‌آموزان جدید انجام می‌گرفت و هر یک از آن‌ها در یکی از چهار گروه تقسیم می‌شدند. اما از آن جا که هری بعد از سالی که خودش گروه بندی شده بود در هیچ یک از مراسم گروه بندی شرکت نکرده بود بسیار علاقه مند بود که شاهد چنین مراسمی باشد.‏ در این هنگام صدای هیجان زده ای به گوشش رسید که نفس زنان گفت:‏ ‏ - سلام هری!‏ این صدای کالین کریوی شاگرد سال سوم بود که به هری به چشم یک قهرمان نگاه می‌کرد.‏ هری با نگرانی گفت:‏ ‏ - سلام کالین...‏ ‏ - هری حدس بزن چی شده... حدس بزن هری... برادرم دنیس امسال وارد هاگوارتز شده...‏ هری گفت:‏ ‏ - چه خوب...‏ کالین که با ذوق و شوق روی صندلی‌اش جابه جا شد ادامه داد:‏ ‏ - نمی‌دونی چه قدر خوشحاله! خیلی دلم می‌خواد تو گروه گریفیندور بیفته براش دعا می‌کنی هری؟‏ هری گفت:‏ ‏ - حتماً‏ آن گاه رویش را به سمت رون و هرمیون و نیک برگرداند و گفت:‏ ‏ - خواهر برادرها معمولاً توی یه گروه میفتن نه؟‏ هری به این دلیل چنین تصوری می‌کرد که هر هفت فرزند خانوادة ویزلی در یک گروه قرار داشتند.‏ هرمیون گفت:‏ ‏ - نه لزوماً این طور نیست... از دوقلوهای پراوتی پاتیل یکی تو ریونکلاوه و اون یکی تو گریفیندوره... درحالی‌که ما فکر می‌کردیم هر دو باید تو یه گروه باشن...‏ هری نگاهی به میز اساتید کرد. تعداد صندلی‌های خالی بیش از همیشه به نظر می‌رسید. قطعاً هاگرید سرگرم کشمکش برای عبور از رودخانه بود.‏ پرفسور مک گونگال هم مطمئناً سرگرم نظارت بر خشک کردن سرسرای ورودی بود. علاوه بر این‌ها یک صندلی دیگر نیز خالی بود ولی هر چه هری فکر کرد نمی‌توانست به یاد بیاورد آن جا جای کیست. هرمیون نیز نگاهی به میز اساتید انداخت و گفت:‏ ‏ - پس استاد جدید دفاع در برابر جادوی سیاه کجاست؟‏ از حدود سه ترم پیش تاکنون هنوز استادی برای تدریس دفاع در برابر جادوی سیاه تعیین نشده بود استاد مورد علاقة هری پرفسور لوپین بود که سال قبل بازنشسته شده بود. او نگاهی به بالا و پایین میز اساتید انداخت ولی چهره جدیدی ندید.‏ هرمیون با نگرانی گفت:‏ ‏ - شاید هنوز کسی رو پیدا نکردن...‏ هری به دقت نگاهی به میز اساتید کرد. پرفسور فلیت ویک استاد لاغراندام درس وردهای جادویی روی تعداد زیادی کوسن کنار دست پرفسور اسپروت استاد گیاه شناسی نشسته بود. کلاه پرفسور اسپروت روی موهای پریشانش کج شده بود و او بی توجه به آن سرگرم گفت و گو با پرفسور سینیترا از بخش نجوم بود. آن طرف پرفسور سینیترا، اسنیپ - منفورترین استاد هاگوارتز - نشسته بود. او رنگ و روی پریده و بینی عقابی شکل داشت و استاد معجون سازی بود. هری از او دلخوشی نداشت.‏ می‌شد گفت هردو به یک نسبت از هم متنفر بودند. سال قبل که هری به سیریوس کمک کرده بود از مقابل چشمان اسنیپ بگریزد این نفرت به اوج خود رسیده بود. اسنیپ و سیریوس از دوران تحصیل دشمن یک دیگر بودند.‏ کنار پرفسور اسنیپ یک صندلی خالی قرار داشت که هری حدس می‌زد متعلق به پرفسور مک گونگال باشد. درست وسط میز پرفسور دامبلدور مدیر مدرسه نشسته بود. موها و ریش نقره‌ای‌اش در نور شمع‌ها می‌درخشید و ردای زیبای یشمی رنگی که به تن داشت با نقش ماه و ستاره تزیین شده بود. او نوک انگشتان بلند و کشیده‌اش را روی هم قرار داده و زیر چانه‌اش حائل کرده بود. از پشت عینک نیم دایره‌اش به سقف سحرآمیز خیره مانده و سخت در فکر بود. هری نیز نگاهی به سقف انداخت سقف سرسرا به نحوی جادو شده بود که نشانگر آب و هوای بیرون قلعه باشد. هری هرگز آن را این قدر طوفانی ندیده بود ابرهای تیره و تار بر فراز آسمان در حرکت بودند و صدای غرش رعد به گوش می‌رسید. طولی نکشید که نور سقف جادویی را روشن کرد.‏ رون که کنار هری نشسته بود غرغرکنان گفت:‏ ‏ - آن قدر گرسنه ام که می‌تونم یه هیپوگریفو بخورم...‏ هنوز حرف رون تمام نشده بود که در سرسرای بزرگ گشوده شد و سکوت همه جا را فرا گرفت. پرفسور مک گونگال دانش‌آموزان سال اول را به داخل سرسرا راهنمایی کرد. خیسی هری، رون و هرمیون در برابر خیسی بچه‌های سال اول هیچ بود. به نظر می رسید آن‌ها تمام رودخانه را شنا کرده بودند و قایقی در کار نبوده است. همگی از سرما به خود می‌لرزیدند. صف دانش‌آموزان سال اول مقابل میز اساتید متوقف شد و همه آن‌ها رو به سایر شاگردان ایستادند. تنها یکی از دانش‌آموزان سال اول که از همه کوچکتر بود در صف قرار نداشت. او را در کت پوست موش کور هاگرید پیچیده بودند. کت چنان برایش بزرگ بود که گویی او را در یک چادر خز سیاه بسته بندی کرده اند. صورت کوچکش از یقة کت بیرون آمده بود و با هیجان به اطرافش نگاه می‌کرد. وقتی سرانجام کنار شاگردان سال اولی قرار گرفت چشمش به کالین کریوی افتاد و به او دست تکان داد. آن گاه با حرکات لب و دهان اشاره کرد: "توی دریاچه افتادم!" به نظر می‌رسید از این حادثه سخت خوشحال است.‏ پرفسور مک گونگال سه پایه کوتاهی را جلوی صف دانش‌آموزان روی زمین قرار داد. روی سه پایه کلاه کثیف وصله داری به چشم می‌خورد در لحظه ای که همه ساکت بودند کلاه از شکافی که شبیه دهان بود شروع به خواندن کرد:‏ هزار سال پیش یا بیشتر وقتی من بودم جوون تر چهار تا جادوگر بودن که هنوز معروفن گریفیندور از بوته زار ریونکلا از درّة دراز هافلپاف از گندآب اسلیترین از مرداب همه همراه و هم راز برای بنای دانشگاه هاگوارتز تا همه در آن از هر سو وقتی که کار آغاز شد راه کشمکش باز شد هر کدام با یک سلیقه با یک روش و طریقه گریفیندور به دنبال شجاعت ریونکلا به دنبال ذکاوت هافلپاف طالب کار و زحمت اسلیترین طالب جاه و قدرت به دوران حیات چهار استاد هر آن خواستند گلچین نمودند گروهی بهر خود برپا نمودند ولی روزی کز آن بنیانگذاران نماند بر جا به جز نامی به دوران گریفیندور چو راه بشناخت مرا از سر شتابان برداشت یکایک در سرم عقلی نهادند به من قدرت تشخیص دادند بیایید و مرا بر سر گذارید بگویم بر شما در سر چه دارید می‌نگرم من بر عقل و هوشت می‌کنم تعیین نام گروهت به محض آن که کلاه گروهبندی آوازش را به پایان برد صدای ابراز احساسات شاگردان سالن را پر کرد. هری که به همراه دیگران دست می‌زد گفت:‏ ‏ - این با آوازی که نوبت ما خوند فرق داشت.‏ رون گفت:‏ ‏ - هر سال یه آواز جدید می‌خونه... به نظر من زندگی خسته کننده ای داره نه؟ کلاهه دیگه! تمام سال باید مشغول آماده کردن آواز سال بعدش باشه...‏ پرفسور مک گونگال طومار کاغذ بزرگی را که در دست داشت گشود و خطاب به سال اولی‌ها گفت:‏ ‏ - وقتی اسمتون رو خوندم کلاه رو روی سرتون بگذارین و روی چهار پایه بشینین... به محض این که کلاه اسم گروهتون رو معلوم کرد باید پشت میز مربوط به خودتون بنشینین...‏ ‏ - استوارت اکرلی!‏ پسری که تمام بدنش می‌لرزید پیش آمد کلاه را روی سرش گذاشت و روی سه پایه نشست.‏ کلاه فریاد زد: ریونکلا!‏ استورات اکرلی کلاه را برداشت و با عجله خود را به میز ریونکلا‌ها رساند. در این حال هم گروهانش نسبت به او ابراز احساسات می‌کردند.‏ نگاه هری متوجه "چو" جستجوگر تیم ریونکلا شد که او نیز استوارت اکرلی را تشویق می‌کرد. هری برای لحظاتی حس کرد که چه قدر دلش می‌خواست سر میز اسلیترین‌ها بود.‏ ‏ - مالکوم بداک!‏ ‏ - اسلیترین!‏ فریاد شادی از میز کناری به آسمان برخاست. هری مالفوی را دید که به شدن او را تشویق می‌کرد و با خود فکر کرد آیا بداک می‌داند که گروه اسلیترین بیشترین جادوگران و ساحره‌های جادوی سیاه را تعلیم داده است. به محض آن که مالکوم بداک سر میز نشست فرد و جورج او را هو کردند.‏ ‏ - النور برنستون. - هافلپاف!‏ ‏ - اون کالدول. - هافلپاف!‏ ‏ - دنیس کریوی!‏ دنیس قدم جلو گذاشت. پایش به کت هاگرید گیر کرد و تلوتلو خورد. در همین لحظه هاگرید به آرامی از در پشتی میز اساتید وارد سرسرا شد. قد هاگرید دو برابر افراد عادی و عرض شانه‌هایش حدود سه برابر دیگران بود. موها و ریشش درهم تنیده بود و حالتی هراس انگیز داشت.‏ چهره ای غلط انداز به خود گرفته بود - هری، رون و هرمیون می دانستند که هاگرید ذاتاً مهربان و خونگرم است. او ضمن نشستن پشت میز اساتید به هری و سایرین چشمکی زد و به دنیس که کلاه قاضی برسر می‌گذاشت نگاهی کرد. شکاف نزدیک لبه کلاه از هم گشوده شد و گفت: گریفیندور! ... دنیس کریوی به پهنای صورتش خندید، کلاه را از سرش برداشت و با دستپاچگی به سوی برادرش دوید. هاگرید به همراه اعضای گریفیندور به شدت برای او ابراز احساسات کردند. دنیس خود را روی یکی از صندلی‌ها انداخت و با صدای نازک و جیغ جیغویش گفت:‏ ‏ - کالین من افتادم توی دریاچه! کیف کردم! بعد یه چیز گنده ای منو از آب گرفت و انداخت توی قایق.‏ کالین که به قدر برادرش هیجان زده بود گفت:‏ ‏ - واقعاً! حتماً ماهی مرکب دریاچه بوده دنیس!‏ دنیس آن چنان شاد و ذوق زده بود که انگار همه آرزو داشتند در شبی توفانی داخل دریاچه بیفتند و یک هیولای غول پیکر دریایی نجاتشان دهد. کالین گفت:‏ ‏ - دنیس... دنیس... اون پسره رو که اون جا نشسته می‌بینی؟ اون که موهاش سیاهه و عینک زده... نگاهش کن... می‌دونی اون کیه دنیس؟‏ هری رویش را برگرداند و به کلاه گروه بندی نگاه کرد که اکنون در حال تعیین گروه اِما دابز بود.‏ کار گروه بندی هم چنان ادامه داشت. دخترها و پسرها همه درحالی‌که آثار ترس روی چهره‌شان آشکار بود یک یک روی سه پایه می‌نشستند و سپس به گروه خود ملحق می‌شدند. وقتی پرفسور مک گونگال نام دانش‌آموزانی را می‌خواند که اسمشان با حروف"ل" شروع می‌شد صف به مراتب کوچک‌تر از قبل شده بود.‏ رون شکمش را مالش داد و غرغر کنان گفت:‏ ‏ - وای... زودباش...‏ وقتی لورا مُدلی در گروه هافلپاف جای گرفت، نیک سربریده گفت:‏ ‏ - رون گروه بندی مهم‌تر از غذاست.‏ رون به تندی گفت:‏ ‏ - بله... البته فقط برای کسی که مرده!‏ وقتی ناتالی مک دونالد به گروه گریفیندور پیوست نیک سربریده ضمن ابراز احساسات گفت:‏ ‏ - خدا کنه امسال بچه‌های خوبی عضو گریفیندور بشن... حیفه که امسال هم مثل یکی دو سال قبل تو مسابقه برنده نشیم... مگه نه؟‏ سه سال پیاپی گریفیندور جام قهرمانی گروه‌ها را برده بود.‏ پرفسور مک گونگال گفت:‏ ‏ - گراهام پریچارد!‏ ‏ - اسلیترین!‏ ‏ - اورلا کوییرک!‏ ‏ - ریونکلا!‏ مراسم گروه بندی سرانجام با تعیین گروه کوین ویتنبای (هافلپاف) خاتمه یافت. پرفسور مک گونگال کلاه و سه پایه را برداشت و رون با ذوق و شوق کارد و چنگالش را در دست گرفت نگاهی به بشقاب طلایی‌اش انداخت و گفت:‏ ‏ - بالاخره وقتش رسید.‏ در این لحظه دامبلدور از جا برخاست. بازوانش را به علامت خوشامدگویی از هم گشود و لبخند زنان گفت: من دو کلمه بیشتر حرف نمی‌زنم: نوش جان! طولی نکشید که بشقاب‌های خالی مملو از غذاهای رنگارنگ شد. هری و رون بشقاب‌هایشان را با انواع غذاها پر کردند و سرگرم خوردن شدند. نیک سربریده با چهره ای ماتم زده به آن‌ها نگاه می‌کرد. رون که دهانش پر از سیب زمینی سرخ کرده بود گفت:‏ ‏ - این خیلی خوشمزه‌اس...‏ نیک سربریده گفت:‏ ‏ - شانس آوردی که امشب غذا برای خوردن دارین نمی‌دونین تو آشپزخونه چه خبر بود؟ هری ضمن فرو دادن تکه‌ای استیک پرسید:‏ ‏ - چرا مگه چی شده بود؟‏ نیک سربریده چنان با تأسف سرش را تکان داد که از تنش آویزان شد. او بلافاصله یقه‌اش را بالا کشید و سرش را در جای خود قرار داد. آن گاه گفت:‏ ‏ - تقصیر بدعنق بود. همون روح مزاحم... از همون جروبحث‌های همیشگی اونم می‌خواست تو جشن شرکت کنه... ولی خودتون می‌دونین اصلاً هم چنین چیزی ممکن نبود. اون خیلی بی‌ادبه... وقتی چشمش به بشقاب غذا بیفته فوری اونو پرت می‌کنه... ما یه جلسه اشباح تشکیل دادیم. راهب چاق می‌گفت بهتره بهش یه فرصت بدیم ولی بارون خونخوار مخالفت کرد... یک تصمیم عاقلانه...‏ بارون خونخوار، شبح اسلیترین‌ها بود. شبحی رنگ پریده که سر تا پایش آلوده به قطرات خون نقره‌ای رنگ بود. تنها کسی که در هاگوارتز می‌توانست از عهدة بدعنق برآید همان بارون خونخوار بود.‏ رون زیر لب گفت:‏ ‏ - معلوم بود که بدعنق کفری شده... اون تو آشپزخانه چی کار کرد؟‏ نیک سربریده شانه‌هایش را بالا انداخت:‏ ‏ - طبق معمول... همه جارو به هم ریخت... دیگ و قابلمه‌ها رو به این طرف و اون طرف پرت کرد. سوپ‌ها رو روی زمین ریخت و به در و دیوار پاشید جن‌های خونگی از دستش وحشت زده شده بودن.‏ دنگ! جام طلای هرمیون از دستش افتاد. آب کدو حلوایی روی رومیزی سفید پخش شد و آن را نارنجی کرد. اما هرمیون بی توجه به آن از نیک سربریده پرسید:‏ ‏ - مگه توی هاگوارتز هم جن خونگی هست؟‏ نیک سربریده که از عکس العمل هرمیون متعجب شده بود جواب داد:‏ ‏ - البته... به مراتب بیشتر از هر جای دیگه ای تو انگلستان... به نظرم تعدادشون از صد تا بیش تره...‏ ‏ - پس چطور من تا به حال هیچ کدومشونو ندیدم؟‏ ‏ - آخه اونا روزها از آشپزخونه بیرون نمیان ولی شب‌ها برای نظافت یا سر زدن به آتیش بخاری‌ها پیداشون می‌شه... تو نباید هم اونا رو دیده باشی... نشونه جن‌های خونگی اینه که کسی اونارو نبینه...‏ هرمیون خیره خیره به نیک سربریده نگاه کرد:‏ ‏ - لابد حقوق هم می‌گیرن؟ مرخصی هم میرن؟ مرخصی استعلاجی، حقوق بازنشستگی... چه می‌دونم از این چیزها؟‏ نیک سربریده چنان قهقهه ای زد که سرش از پوسته سه سانتی گردنش آویزان شد. او بار دیگر سرش را در جای خود قرار داد. یقه‌اش را مرتب کرد و گفت:‏ ‏ - مرخصی استعلاجی، حقوق بازنشستگی؟ جن‌های خونگی این چیزها رو لازم ندارن!‏ هرمیون نگاهی به غذای دست نخورده‌اش کرد. کارد و چنگالش را روی میز گذاشت و عقب نشست.‏ رون با دهان پر شروع به صحبت کرد و ذرات غذا از دهانش بیرون پرید او رو به هری کرد و گفت:‏ ‏ - ببخشین هری...‏ سپس لقمه‌اش را قورت داد و به هرمیون گفت:‏ ‏ - غذاتو بخور بابا! فکر می‌کنی اگه غذاتو نخوری به جن‌های خونگی مرخصی استعلاجی می‌دن؟‏ هرمیون که به سختی نفس می‌کشید گفت:‏ ‏ - این یه جور بردگیه... برده‌ها این غذارو درست کردن.‏ هرمیون دیگر به غذا لب نزد.‏ قطرات باران هم چنان به شدت به پنجره‌های بزرگ و تاریک سرسرا می‌خورد. بار دیگر صدای غرش رعد پنجره‌ها را لرزاند و سقف جادویی سرسرا برق زد. اکنون بشقاب‌های طلایی از باقی مانده غذاها خالی و با انواع دسرها پر شده بود. رون عمداً بشقابش را که پر از شیرینی میوه ای بود طوری تکان داد تا بوی مطبوع آن به مشام هرمیون برسد. آن گاه گفت:‏ ‏ - به به شیرینی میوه ای! گاتای شکلاتی!‏ هرمیون چنان به رون نگاه کرد که بلافاصله او را به یاد پرفسور مک گونگال انداخت و رون ساکت شد.‏ پس از آن که دسر نیز خورده شد ذرات غذا از بشقاب‌هایشان محو شد و همه چیز تمیز و پاک در مقابلشان درخشید. در همان لخظه پرفسور دامبلدور بار دیگر از جابرخاست. سر و صدای خنده و هیاهوی دانش‌آموزان ناگهان فروکش کرد. اکنون آن چه به گوش می‌رسید صدای باد و قطرات سنگین باران بود که بر شیشه‌ها فرو می‌ریخت.‏ دامبلدور به چهره همه آن‌ها نگاه کرد و گفت: خب... حالا که همگی سیر و پر شدیم...‏ هرمیون زیر لب غرولندی کرد و دامبلدور ادامه داد:‏ ‏ - خواهش می‌کنم به حرفام گوش کنین که می‌خواهم چند موضوع رو به اطلاعتون برسونم... آقای فلیچ سرایدار مدرسه از من خواسته به شما بگم که چند قلم به فهرست اشیایی که آوردنشون به مدرسه ممنوعه اضافه شده از جمله یویوی عربده کش، فریزبی نیش دار و سی و هفت مورده که می تونین با مراجعه به دفتر آقای فلیچ از جزییاتش مطلع بشین...‏ دامبلدور پس از مکث کوتاهی ادامه داد:‏ ‏ - امسال هم مثل هر سال بهتون یادآوری می‌کنم که ورود به جنگلی که در حاشیه محوطه مدرسه قرار گرفته ممنوعه... علاوه بر این شاگردان سال اول و دوم اجازه ندارن به دهکده هاگزمید برن... متأسفانه این وظیفه به من واگذار شده که بهتون اطلاع بدم مسابقات جام کوییدیچ امسال برگزار نمی‌شه...‏ نفس هری بند آمده بود. او نگاهی به فرد، جورج و یارانش در تیم کوییدیچ انداخت و زیر لب گفت: چی؟ همه با دهان باز به دامبلدور نگاه کردند. شاگردان آن چنان حیرت زده شده بودند که نمی‌توانستند حرف بزنند. دامبلدور ادامه داد:‏ ‏ - این به دلیل رویدادیه که تو ماه اکتبر شروع می‌شه و تا آخر سال تحصیلی ادامه داره... این رویداد تمام وقت و انرژی اساتیدرو به خودش اختصاص می‌ده... من اطمینان دارم که همگی از این رویداد لذت خواهید برد... برای من باعث افتخاره که بهتون اطلاع بدم...‏ در این لحظه صدای غرش مهیبی شنیده شد و در سرسرای بزرگ کاملاً باز شد.‏ مردی که در آستانه در ایستاده بود به عصای بلندی تکیه کرده بود و شنل سفری سیاهی به تن داشت. همه نگاه‌ها به طرف مرد ناشناس برگشت سقف جادویی سرسرا برقی زد و همه جا را روشن کرد. مرد کلاهش را پایین انداخت موهای جوگندمی یال مانندش را از صورتش کنار زد و به طرف میز اساتید به راه افتاد.‏ هر قدمی که برمیداشت صدای تق تقی در سرسرا می‌پیچید. او به انتهای میز اساتید رفت آن را دور زد و به طرف دامبلدور به راه افتاد. بار دیگر آذرخشی درخشید و همه جا را روشن کرد. نفس هرمیون بند آمد.‏ نور آذرخش چهره مرد را روشن کرد. هری هرگز تا به حال چنان چهره ای ندیده بود. درست مثل این بود که شخصی ناشی روی چوب کهنه کنده کاری کرده باشد بی‌آنکه بداند چهره‌شان چه شکل و ترکیبی دارد. تمام صورت مرد پر از جای زخم بود. دهانش بی‌شباهت به یک بریدگی مورب نبود. و به نظر می‌رسید تکه ای از بینی‌اش کنده شده است. اما آن چه از همه وحشتناک‌تر بود چشمان او بود.‏ یکی از چشمان او کوچک و ریز و دیگری به بزرگی یک سکه آبی روشن بود. چشم آبی بدون آن که پلک بهم بزند به چپ و راست و بالا و پایین می‌چرخید و جدا از چشم سالم مرد عمل می‌کرد. ناگهان چشم آبی مرد در جا چرخید و پشت سر مرد قرار گرفت اکنون تنها سفیدی چشم او دیده می‌شد.‏ او یک سر به سوی دامبلدور رفت دستش را که هم چون صورتش مملو از زخم و خراش بود دراز کرد و با دامبلدور دست داد. کلماتی زیر لب ادا کرد که هری آن را نشنید. ظاهراً دامبلدور از مرد چیزی پرسید و او بی‌آن که لبخند بر لب آورد با حرکت سر به او جواب منفی داد. دامبلدور سری تکان داد و از مرد خواست روی صندلی خالی سمت راست کنارش بنشیند.‏ مرد ناشناس نشست. موی یال مانند جوگندمی‌اش را از صورتش کنار زد و بشقاب پر از سوسیس را جلو کشید آن را مقابل بینی‌اش گرفت و آن را بو کرد. آن گاه چاقویی از جیبش بیرون کشید آن را داخل سوسیس فرو برد و شروع به خوردن کرد.‏ چشم عادی‌اش به سوسیس‌ها نگاه می‌کرد و چشم آبی‌اش مرتب در حدقه جابه جا می‌شد و دانش‌آموزان و سرسرا را زیر نظر داشت.‏ در این لحظه صدای دامبلدور به گوش رسید:‏ ‏ - بچه ها... اجازه بدین استاد جدید درس دفاع در برابر جادوی سیاه رو بهتون معرفی کنم: پرفسور مودی.‏ رسم بر این بود که شاگردان و اساتید با کف زدن و ابراز احساسات به استاد جدید خوشامد می‌گفتند اما برای پرفسور مودی غیر از دامبلدور و هاگرید کسی دست نزد. از آن جا که صدای کف زدن آن دو انعکاس خوبی در سرسرا نداشت آن دو نیز فوراً ساکت شدند. چنین به نظر می‌رسید که همه از دیدن قیافة عجیب و غریب مودی درجا خشک شده‌اند.‏ هری زیر لب گفت:‏ ‏ - مودی... مودی چشم گنده... همون که بابات امروز صبح رفت کمکش کنه؟ رون با تعجب گفت:‏ ‏ - آره... باید خودش باشه...‏ هرمیون زیر لب گفت:‏ ‏ - چی به سرش اومده؟‏ رون با توجه بیشتری به مودی نگاه کرد و گفت:‏ ‏ - نمی‌دونم...‏ ظاهراً عدم استقبال حاضران از مودی برای او چندان غیرمنتظره نبود. او بی‌توجه به پارچ آب کدوحلوایی که مقابلش قرار داشت از داخل شنل سفری‌اش فلاسک کتابی‌اش را در آورد و جرعه بزرگی از آن سرکشید. هم چنان که دستش را بالا آورد شنلش چند سانت بالا رفت و هری از زیر میز متوجه پای چوبی او شد که انتهای چنگال مانندی داشت.‏ دامبلدور سینه‌اش را صاف کرد و خطاب به دانش‌آموزان که با حیرت بر مودی چشم گنده نگاه می‌کردند گفت:‏ ‏ - خب بچه ها... همون طور که داشتم می‌گفتم ما امسال مفتخریم که طی چند ماه آینده میزبان یک رویداد هیجان انگیز خواهیم بود. رویدادی که بعد از یک قرن برای اولین بار اتفاق می‌افته... باید به اطلاعتون برسونم که مسابقات دوره ای سه جادوگر امسال در هاگوارتز برگزار خواهد شد.‏ فرد ویزلی با صدای بلند گفت:‏ ‏ - شوخی می‌کنین!‏ تنشی که پس از ورود مودی سرسرا را در خود فرو برده بود فروکش کرد و همه خندیدند. دامبلدور لبخندزنان گفت:‏ ‏ - نه آقای ویزلی شوخی نمی‌کنم... ولی حالا که یادآوری کردی تابستون یه جوک بامزه شنیدم که حالا براتون تعریف می‌کنم. می‌گن یه غول غارنشین، یه عجوزه و یه لپرکان رفتن توی یه کافه...‏ پرفسور مک گونگال با صدای بلند سینه‌اش را صاف کرد...‏ دامبلدور گفت: مثل این که حالا وقت مناسبی نیست... نه... خب چی می‌گفتم؟ آها ممکنه بعضی هاتون ندونین این مسابقات چه جور برگزار می‌شه. امید دارم اون‌هایی که می‌دونن منو ببخشن که دارم دوباره توضیح می‌دم... اونا می‌تونن حرف‌های منو نشنیده بگیرن... برای اولین بار حدود هفتصد سال پیش مسابقات سه جادوگر پایه ریزی شد تا میدان رقابتی باشه برای سه مدرسه جادوگری مهم اروپا که عبارتند از هاگوارتز، بوباتون و دورمشترانگ. از بین دانش‌آموزان هر مدرسه یک قهرمان در سه مرحله جادویی با هم رقابت می‌کنن... هر مدرسه پنج سال یک بار میزبان این مسابقات بود. به عقیده همه این بهترین راه ارتباطی بین جادوگران و ساحره‌های جوان از ملیت‌های مختلف بود - تا وقتی که آمار مرگ و میر چنان بالا رفت که این مسابقات متوقف شد.‏ هرمیون با نگرانی زیر لب گفت:‏ ‏ - آمار مرگ و میر؟‏ ولی اکثر دانش‌آموزان در این نگرانی با هرمیون شریک نبودند بیشتر آن‌ها با هیجان با هم پچ پچ می‌کردند و هری آن قدر که مشتاق بود که اطلاعات بیش تری در مورد این مسابقات به دست بیاورد نگران آن چه که صد سال پیش اتفاق افتاده بود نبود.‏ دامبلدور ادامه داد:‏ ‏ - در صد سال اخیر تلاش بسیاری برای از سرگیری این مسابقات به کار گرفته شد ولی هیچ یک توأم با موفقیت نبود. سازمان‏ بین المللی همکاری‌های جادویی و اداره تفریحات و مسابقات جادویی به این نتیجه رسیدند که الآن بهترین فرصت برای تلاش مجددی در این زمینه است ما تمام تابستون سخت کار کردیم تا مطمئن بشیم قهرمانان ما این بار با خطر مرگ مواجه نخواهند شد. مدیران در مدرسة دورمشترانگ و بوباتون قراره در ماه اکتبر به همراه تعدادی از دانش‌آموزان برگزیده‌شون به این جا بیان و انتخاب سه قهرمان در شب هالووین انجام خواهد گرفت. یک قاضی بی‌طرف تصمیم می‌گیره که کدام یک از دانش‌آموزان شایستگی لازم برای شرکت در این مسابقه رو دارن و می‌تونن برای سربلندی و افتخار مدرسه‌شون و هم چنین بردن جایزه نقدی هزار گالیونی با هم رقابت کنن...‏ فرد ویزلی که پایین میز گریفیندورها نشسته بود از تجسم چنان افتخار و چنان جایزه ای ذوق زده شد و به آرامی گفت:‏ ‏ - من داوطلب می‌شم...‏ او تنها کسی نبود که خود را در مقام قهرمان هاگوارتز مجسم می‌کرد. هری به میز هر چهار گروه دانش‌آموزان هاگوارتز نگاه کرد همه با حیرت و تعجب به دامبلدور نگاه می‌کردند و برخی به آرامی با هم حرف می‌زدند. به محض آن که دامبلدور شروع به صحبت کرد سکوت بر همه جا حکمفرما شد:‏ ‏ - البته همه ما می‌دونیم که شما مایلین خودتون جام سه جادوگرو ببرین و باعث افتخار و سربلندی هاگوارتز بشین. اما مدیران سه مدرسه در وزارت جادو با هم به توافق رسیدن که امسال برای شرکت کننده‌ها محدودیت سنی درنظر بگیریم. باید بگم فقط دانش‌آموزانی که هفده سال یا بیشتر دارن می‌تونن داوطلب بشن...‏ با شنیدن این حرف عده ای از دانش‌آموزان اعتراض کردند و دوقلوهای ویزلی به خشم آمدند. دامبلدور صدایش را کمی بالا برد و ادامه داد:‏ ‏ - به نظر ما این محدودیت لازم بود چون مراحل این مسابقه هم مشکل و هم خطرناکه به همین جهت احتیاط ضروریه... البته ما اقدامات لازم رو انجام دادیم ولی مشکله که شاگردای زیر کلاس ششم و هفتم بتونن از عهده این مسابقه بربیان. من شخصاً ترتیبی می‌دم که هیچ شاگرد زیر محدوده سنی نتونه قاضی بی‌طرف رو فریب بده و قهرمان هاگوارتز بشه چشمان آبی پرفسور مودی روی چهره غضبناک فرد و جورج ویزلی متوقف شد و برقی زد. آن گاه ادامه داد:‏ ‏ - ازتون خواهش می‌کنم اگه هنوز به هفده سالگی نرسیدین وقتتونو تلف نکنین... نمایندگان مدارس بوباتون و دورمشترانگ در ماه اکتبر به این جا میان و مدت زیادی از سال تحصیلی میهمان ما خواهند بود. مطمئنم که در این مدت شما رسم مهمان نوازی رو بجا خواهید آورد و پس از انتخاب قهرمان هاگوارتز ازش پشتیبانی خواهید کرد... حالا دیگه دیر وقته...‏ می دونم که دوست دارین فردا سر کلاس سر حال باشین... وقت خوابه... یالا! یالا!‏ دامبلدور روی صندلی‌اش نشست و سرگرم صحبت با مودی چشم گنده شد. شاگردان از جا برخاستند و با سروصدای بسیار به طرف در دو لنگه سرسرا هجوم بردند.‏ جورج ویزلی سر جایش ایستاد و خیره خیره به دامبلدور نگاه کرد آن گاه گفت:‏ ‏ - اونا نمی‌تونن یه هم چین کاری بکنن... ما تو ماه آوریل هفده ساله می‌شیم... چرا نباید شانس خودمونو امتحان کنیم؟‏ فرد با اخم به میز اساتید نگاه کرد و گفت:‏ ‏ - نمی‌تونن جلوی منو بگیرن... قهرمان‌ها می‌تونن کارهایی بکنن که در وقت عادی اجازه انجامشو ندارن... تازه هزار گالیون هم جایزه شه!‏ رون نگاهش را به دور دست‌ها دوخت و گفت:‏ ‏ - هزار گالیون جایزه هرمیون گفت:‏ ‏ - راه بیفتین... همه رفتن ما موندیم...‏ هری، رون، هرمیون فرد و جورج به طرف سرسرا به راه افتادند فرد و جورج درباره راه‌هایی که دامبلدور می‌خواست از آن طریق مانع شرکت شاگردان زیر هفده سال در مسابقه شود با هم حرف می‌زدند.‏ هری گفت:‏ ‏ - این داور بی‌طرف که خیال داره قهرمانان را انتخاب کنه کیه؟‏ فرد گفت:‏ ‏ - نمی‌دونم... ولی می‌تونیم سرش کلاه بذاریم... فکر می‌کنم چند قطره معجون سالمندی کارمونو راه بندازه جورج...‏ رون گفت:‏ ‏ - دامبلدور که می‌دونه شما هنوز هفده سالتون نشده...‏ فرد با زرنگی گفت:‏ ‏ - ولی اون که قهرمان‌ها رو انتخاب نمی‌کنه... به نظرم هم چین که این قاضی داوطلب‌ها رو ببینه خودش بی‌توجه به سن و سال بهترینشونو انتخاب کنه... دامبلدور همه سعی‌اش اینه که مانع داوطلب شدن ما بشه...‏ هنگامی که آن‌ها از در مخفی پشت قالیچه دیوارکوب بیرون آمدند و از پلکان پشتی بالا رفتند هرمیون با نگرانی گفت:‏ ‏ - ولی یه عده‌ای تو این مسابقات کشته شدن!‏ فرد با بی‌خیالی گفت:‏ ‏ - آره... ولی اون قضیه مال صد سال پیشه... تازه همینه دیگه بازی اشکنک داره؟ هی رون اگه بتونیم قضیه محدودیت سنی دامبلدورو حل کنیم تو دلت می‌خواد داوطلب بشی؟‏ رون از هری پرسید:‏ ‏ - نظر تو چیه هری؟ باید جالب باشه نه؟ ولی حتماً دنبال بچه‌های بزرگ‌تر می‌گردن... من مطمئن نیستم به قدر کافی چیز یاد گرفتیم یا نه؟ صدای گرفتة نویل از پشت سر فرد و جورج به گوش رسید:‏ ‏ - من که به اندازه کافی بلد نیستم... حتماً مادربزرگم خیلی دلش می‌خواد منم شرکت کنم... اون همیشه می‌گه باید کاری کنم که باعث افتخار فامیل بشه... من باید... اوخ...‏ پای نویل در برجستگی یکی از پله‌ها فرو رفت... تعداد این پله‌های انحرافی در هاگوارتز کم نبود. بیشتر دانش‌آموزان سال‌های بالاتر ناخود آگاه از روی این پله‌ها می‌پریدند. اما نویل بسیار فراموشکار بود. هری و رون زیر بغل او را گرفتند و او را بالا کشیدند. در این حال کلاهخود و زرهی که بالای پله‌ها قرار داشت غژغژی کرد و صدای خنده‌اش به گوش رسید. رون ضربه ای به کلاهخود زد و گفت:‏ ‏ - دهنتو ببند...‏ آن‌ها به سوی در برج گریفیندور به راه افتادند که پشت تابلوی بانوی چاقی با لباس صورتی قرار داشت. به محض آن که آن‌ها نزدیک در رسیدند زن پرسید:‏ ‏ - اسم رمز؟‏ جورج گفت:‏ ‏ - اه مسخره اس... پایین پله‌ها که بودیم یکی از ارشدها اسم رمزو بهم گفت...‏ تابلو چرخید و جلوآمد. حفره ای پشت آن پدیدار شد و همگی از آن عبور کردند. آتش مطبوعی در اتاق دایره ای شکل برج گریفیندور روشن بود. سراسر اتاق مملو از صندلی‌های راحتی و میز بود. هرمیون نگاه غم آلودی به شعله‌های رقصان کرد و هری صدای او را شنید که زیر لب می‌گفت: بردگی! هرمیون آن گاه سالن را ترک کرد و به سوی خوابگاه دختران به راه افتاد.‏ هری، رون و نویل از آخرین راه پله بالا رفتند تا وقتی به خوابگاهشان رسیدند. پنج تخت ستون دار با پرده‌های قرمز آویخته در امتداد دیوارها به چشم می‌خورد. صندوق هر یک از بچه‌ها کنار تخت خوابشان قرار داشت. دین و سیموس قبلاً به تخت خوابشان رفته بودند سیموس مدال ایرلندی‌اش را به چوب بالای تخت وصل کرده و دین پوستر ویکتور کروم را بالای میز کنار تختش آویخته بود. پوستر قدیمی تیم فوتبال وست هام درست کنار آن قرار داشت.‏ رون به تصویر ثابت بازیکنان فوتبال نگاه کرد. آن گاه سر تکان داد و گفت:‏ ‏ - دیوونه‌ان!‏ هری، رون و نویل لباس‌های خوابشان را پوشیدند و به رختخواب رفتند. یک نفر (احتمالاً یک جن خانگی) به کمک ماهی تابه داغ رختخواب‌هایشان را گرم کرده بود. جایشان بی‌اندازه گرم و نرم بود خوابیدن در آن رختخواب راحت درحالی‌که صدای غرش باد در خارج از قلعه به گوش می‌رسید بسیار لذت بخش بود.‏ رون با لحن خواب آلودی گفت:‏ ‏ - اگه فرد و جورج موفق بشن تو مسابقه شرکت کنن... شاید منم شرکت کنم... هیچی معلوم نیست نه؟ هری غلتی زد و گفت:‏ ‏ - آره... همین طوره...‏ هزاران تصویر متنوع در ذهن هری شکل گرفت او توانسته بود قاضی را فریب دهد و وانمود کند هفده ساله است. هری قهرمان هاگوارتز شده بود. او در محوطه مدرسه ایستاده و با ذوق و شوق دست‌هایش را مقابل جمعیت گشوده بود.‏ صدای فریاد جمعیت به گوش می‌رفت. او برنده جایزه مسابقه سه جادوگر شده بود. هری لابه لای جمعیت چهرة شفاف چوچانگ را می‌دید که آثار تحسین در صورتش نمایان بود.‏ هری در تاریکی خندید. خوشحال بود که رون نمی‌تواند آن چه را او می‌دید ببیند.‏ فصل 13: مودی چشم گنده صبح روز بعد توفان فروکش کرده بود اما سقف جادویی سرسرا نشان می‌داد که هوا هم چنان ابری و گرفته است. هنگامی که هری، رون و هرمیون سر میز صبحانه برنامه ترم جدیدشان را مطالعه می‌کردند ابرهای تیره و تار بر فراز سرشان در گردش بودند. چند صندلی آن طرف‌تر فرد، جورج و لی جوردن سرگرم بحث دربارة راههایی بودند که بتوانند خودشان را هفده ساله جا بزنند و در مسابقه دوره ای سه جادوگر شرکت کنند.‏ رون انگشتش را روی قسمتی که دروس روز دوشنبه را نشان می‌داد چرخاند و گفت:‏ ‏ - وضع امروزمون بد نیست... بیشتر بیرون قلعه‌ایم... گیاه شناسی که با هافلپافی‌هاییم... مراقبت از موجودات جادویی هم که... لعنت به این شناس باز با اسلیترین‌هاییم...‏ هری که دلخور به نظر می‌رسید گفت:‏ ‏ - عصر دو جلسه پشت سر هم کلاس پیشگویی داریم. بعد از درس معجون‌ها هری از پیشگویی بدش می‌آمد. پرفسور تریلاونی یکسره مرگ هری را پیشگویی می‌کرد و او سخت از این درس دلخور بود.‏ هرمیون کمی کره روی نان برشته‌اش مالید و گفت:‏ ‏ - کاش تو هم مثل من این درسو حذف کرده بودی... نه؟‏ می تونسی به جاش درس جالب‌تر ریاضیات جادویی رو برداری...‏ رون نگاهی به هرمیون انداخت که مقدار زیادی مربا روی نان و کره‌اش می‌مالید آن گاه گفت:‏ ‏ - چه‌طور شد؟ دوباره داری می‌خوری...‏ هرمیون با افاده گفت:‏ ‏ - فکرکردم برای احقاق حقوق جن‌های خونگی راه‌های بهتری هم هست...‏ رون نیشخندی زد:‏ ‏ - آره... حتماً گرسنه ات هم بوده...‏ ناگهان صدای بال بال زدنی از بالای سرشان به گوش رسید. صدها جغد از میان پنجره باز به درون سالن آمدند تا نامه‌های آن روز صبح را تحویل دهند. هری بی‌اختیار سرش را بلند کرد اما بین جغدهای قهوه ای و خاکستری رنگ اثری از جغد سفید نبود. جغدها دور میز پرواز می‌کردند و دنبال صاحب نامه‌ها و بسته‌ها می‌گشتند. جغد بزرگ قهوه ای رنگی پروازکنان به طرف نویل رفت و بسته ای را روی پایش انداخت. نویل معمولاً لوازم و وسایلش را فراموش می‌کرد. در آن سوی سرسرا، جغد عقاب مانند دراکو مالفوی روی شانة صاحبش نشست و بسته ای که به نظر می‌رسید حاوی کیک و شکلات باشد به او تحویل داد. هری که نمی‌خواست یأس و ناامیدی بر وجودش غلبه کند سرگرم خوردن حلیمش شد یعنی چه بر سر هدویگ آمده بود؟ ممکن بود نامه هنوز به دست سیریوس نرسیده باشد؟ افکار مغشوش و درهم برهم هری تا وقتی که آن‌ها از جالیز خیس و گل آلود گذشتند و به گل خانه شماره سه رسیدند همچنان ادامه داشت ولی پس از آن که پرفسور اسپروت زشت‌ترین گیاهی را که هری در عمرش دیده بود به آن‌ها نشان داد هری نگرانی‌اش را فراموش کرد. در حقیقت آن‌ها بیش از آن که شبیه گیاه باشند به حلزون‌های سیاه بی‌صدف و غول پیکری شباهت داشتند که به شکل عمودی از خاک روییده بودند. تک تک آنها تکان می‌خوردند و روی هر یک از آن‌ها برجستگی‌های براق متعددی به چشم می‌خورد که به نظر می‌رسید پر از مایع است. پرفسور اسپروت به تندی گفت:‏ ‏ - اینا گیاهان غده دارن. باید فشارشون بدین و چرکشونو بگیرین...‏ سیموس فینیگان با نفرت پرسید:‏ ‏ - چی شو؟‏ پرفسور اسپروت جواب داد:‏ ‏ - چرکشو... چرکشو فینیگان... یادتون باشه که این ماده خیلی با ارزشه و باید مراقب باشین که حروم نشه... چرک‌ها رو باید تو این بطری‌ها جمع کنین... یادتون باشه دستکش‌های پوست اژدهاتونو به دست کنین چون اگر از این چرک روی دستتون بریزه به پوستتون صدمه می‌زنه...‏ فشردن گیاهان غده دار کاری نفرت انگیز و در عین حال ساده بود وقتی برجستگی‌های روی گیاه را می‌ترکاندند مایع زرد مایل به سبزی از درون آن بیرون می‌پاشید که بوی نفت می‌داد.‏ بچه‌ها همان طور که پرفسور اسپروت از آن‌ها خواسته بود مایع درون برجستگی‌ها را درون بطری می‌ریختند. در پایان کلاس چندین لیتر چرک گیاه غده دار به دست آمده بود.‏ مادام اسپروت سر آخرین بطری را با چوب پنبه بست و گفت:‏ ‏ - مادام پامفری حتماًٌ خیلی خوشحال می‌شه. چرک گیاه غده دار بهترین داروی جوش غرور جوانی مزمنه و بچه‌هایی رو که از جوش صورت رنج می‌برن نجات می‌ده... دیگه اونا مجبور نیستن به هر کاری دست بزنن...‏ هانا آبوت یکی از شاگردان گروه هافلپاف گفت:‏ ‏ - ایلویز میجن بیچاره می‌خواست با سحر و جادو جوش‌های صورتشو از بین ببره...‏ پرفسور اسپروت با تأسف سر تکان داد:‏ ‏ - دخترک احمق... بالاخره مادام پامفری تونست دماغشو سر جای اولش برگردونه...‏ صدای زنگی که از قلعه به گوش رسید به آن‌ها اعلام کرد که کلاس به پایان رسیده است. دانش‌آموزان از یک دیگر جدا شدند. گروه هافلپاف از پله‌های سنگی بالا رفتند تا خود را به کلاس تغییر شکل برسانند و گریفیندورها در جهت مخالف به راه افتادند. از زمین چمن شیب دار پایین رفتند تا خود را به کلبة چوبی هاگرید که در حاشیه جنگل ممنوع قرار داشت برسانند.‏ هاگرید مقابل کلبه‌اش ایستاده بود و قلادة سگ بزرگش، فنگ را در دست داشت. جلوی پایش چندین صندوق چوبی با درهای باز قرار داشت و فنگ که مرتب زوزه می‌کشید و تقلا می‌کرد می‌خواست خود را به صندوق‌ها برساند و محتویات آن‌ها را ببیند. وقتی بچه‌ها به او نزدیک شدند صدای خرخر عجیبی به گوششان رسید که چیزی شبیه صدای ترکیدن خفیف بود.‏ هاگرید درحالی‌که می‌خندید خطاب به هری، رون و هرمیون گفت:‏ ‏ - سلام... بهتره صبر کنیم تا اسلیترین‌ها هم برسن اونا هم دلشون می‌خواد این موجودات دم انفجاری رو ببینن...‏ رون پرسید: چی گفتی؟ هاگرید به صندوق‌ها اشاره کرد. لاوندر براون یک قدم عقب پرید و گفت: اَه...‏ به نظری هری" اَه" برای توصیف آن چه او می‌دید کافی نبود.‏ آن‌ها شبیه به خرچنگ دریایی بدون پوسته بدترکیبی بودند که سرشان به هیچ وجه دیده نمی‌شد و از نقاط مختلف بدنشان پاهای مختلفی بیرون زده بود... بدن کم رنگ و چندش آورشان خیس و لزج به نظر می‌رسید. در هر صندوق حدود صد موجود دم انفجاری به چشم می‌خورد که هر کدام حدود پانزده سانتیمتر قد داشتند و از سروکله هم بالا می‌خزیدند. از بدن آنها بوی ماهی گندیده به مشام می‌رسید. گاهی مثل کورها به جداره‌های جعبه برخورد می‌کردند. گاه و بی‌گاه جرقه ای از انتهای بدن یکی از آن‌ها خارج می‌شد و از صندوق بالا می‌آمد. بلافاصله صدای ترق آرامی به گوش می‌رسید و موجود دم انفجاری چندین سانتی متر جلو می‌پرید. هاگرید با غرور گفت:‏ ‏ - تازه از تخم در اومدن... باید خودتون بزرگشون کنین! این جزو کار عملی تون حساب می‌شه...‏ صدای سرد و بی‌روحی به گوش رسید:‏ ‏ - برای چی بزرگشون کنیم؟‏ در این لحظه گروه اسلیترین از راه رسیدند این صدای مالفوی بود. از پشت سر او صدای خندة کراب و گویل به گوش می‌رسید. هاگرید از این سوال گیج شده بود. مالفوی گفت:‏ ‏ - منظورم اینه که به چه درد می‌خورن؟ چه مصرفی دارن؟‏ هاگرید دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید. اما مدتی مکث کرد سپس با پرخاش گفت:‏ ‏ - این درس جلسه آینده تونه مالفوی... امروز فقط بهشون غذا بدین... می‌تونین چیزهای مختلف رو امتحان کنین... البته من قبلاً این کارو نکردم چون نمی‌دونم از چی خوششون میاد... من براشون کمی تخم مورچه، جیگر و مارآبی آوردم... می‌تونین از هر کدوم یه ذره بهشون بدین...‏ سیموس زیر لب گفت:‏ ‏ - اول چرک گیاه غده دار بعدم این...‏ هیچ چیز به جز علاقة عمیق هری، رون و هرمیون به هاگرید نمی‌توانست آن‌ها را وادار کند که یک مشت جگر لزج قورباغه را بردارند و مقابل موجودات دم انفجاری داخل صندوق بگیرند... هری گمان نمی‌کرد این کارشان چندان فایده ای داشته باشد به ظاهر این موجودات اصلاً دهانی برای خوردن نداشتند.‏ ده دقیقه بعد دین توماس فریاد زد:‏ ‏ - اوخ... بهم حمله کرد...‏ هاگرید با نگرانی خود را به او رساند.‏ دین با عصبانیت سوختگی دستش را به هاگرید نشان داد و گفت:‏ ‏ - دمش منفجر شد!‏ هاگرید سر تکان داد:‏ ‏ - آره... این نتیجه انفجار اوناس...‏ لاوندر براون بار دیگر گفت:‏ ‏ - آی... هاگرید اون چیز نوک تیز روی بدنش چیه؟‏ هاگرید با هیجان گفت:‏ ‏ - بعضی هاشون نیش دارن... (لاوندر به سرعت دستش را از صندوق عقب کشید). هاگرید ادامه داد:‏ ‏ - مثل این که نرهاشون نیش دارن... ماده هاشون یه برجستگی روی شکمشون دارن که احتمالاً باهاشون خون می‌مکن...‏ مالفوی با لحن تحقیرآمیزی گفت:‏ ‏ - حالا فهمیدم که چرا اینا رو نگه می‌داریم... کیه که بدش بیاد یه حیوونه خونگی داشته باشه که هم گاز بگیره... هم نیش بزنه و هم بسوزونه...‏ هرمیون با اوقات تلخی گفت:‏ ‏ - مالفوی... فکر کردی چون حیوونای قشنگی نیستن هیچ فایده‌ای ندارن... خون اژدها خاصیت جادویی داره ولی آیا کسی دلش می‌خواد اونو تو خونه‌اش نگه داره؟‏ هری و رون به هاگرید نگاه کردند و خندیدند. هاگرید نیز از پشت ریش انبوهش لبخند زد. تا آن جا که هری، رون و هرمیون می‌دانستند هاگرید علاقه بسیاری به اژدهای خانگی داشت. در اولین سال تحصیلی‌شان در هاگوارتز هاگرید مدت کوتاهی از یک نوزاد اژدهای دندانه دار نروژی به نام نوربرت نگه داری کرده بود.‏ هاگرید عاشق موجودات غول پیکر بود. هر چه آن‌ها بزرگتر و خطرناکتر بودند عشق و علاقه هاگرید هم به آن‌ها بیشتر بود.‏ یک ساعت بعد که برای صرف ناهار به قلعه برمی‌گشتند رون گفت:‏ ‏ - شانس آوردیم که دم انفجاری‌ها کوچکن...‏ هرمیون با عصبانیت گفت:‏ ‏ - فعلاً کوچیکن... وقتی هاگرید بفهمه چی باید به خوردشون بده دو متر هم می‌شن...‏ رون لبخند موذیانه ای زد:‏ ‏ - اگه به درد مداوای بیماری دریازدگی بخورن که خیلی هم مهم نیست مگه نه؟‏ هرمیون گفت:‏ ‏ - می‌دونی که من فقط برای این که مالفوی رو خفه کنم اینو گفتم... به نظر من حق با اونه... بهتر از همه اینه که قبل از این که بیشتر از این بزرگ بشن و بهمون حمله کنن همه‌شون رو زیر پا له کنیم...‏ آن‌ها پشت میز گریفیندورها نشستند و سرگرم خوردن کباب بره و سیب زمینی سرخ کرده شدند. هرمیون با چنان سرعتی غذا می‌خورد که هری و رون ماتشان برده بود.‏ رون پرسید:‏ ‏ - اینم راه جدید دفاع از حقوق جن‌های خونگیه؟ تو انگار می‌خوای هر چی می‌خوری بالا بیاری؟ هرمیون که دهانش پر از جوانه بود گفت:‏ ‏ - نه... می‌خوام زودتر خودمو به کتابخونه برسونم.‏ رون با ناباوری گفت:‏ ‏ - چی؟ هرمیون تازه امروز اولین روز مدرسه اس... هنوز که بهمون تکلیف ندادن...‏ هرمیون شانه‌هایش را بالا انداخت. بار دیگر سرگرم خوردن غذا شد چنان که گویی چند سال است چیزی نخورده. آن گاه از جا برخاست و گفت: " سر شام می‌بینمتون". بعد به سرعت راه افتاد.‏ هنگامی که زنگ شروع کلاس‌های بعدازظهر نواخته شد هری و رون به سمت برج شمالی به راه افتادند. در انتهای برج شمالی پلکان مارپیچ و تنگ و باریکی بود که به نردبان نقره ای رنگی می‌رسید. در بالای نردبان دریچه گردی بر فراز سقف گشوده می‌شد که محل زندگی پرفسور تریلاونی در آن جا قرار داشت.‏ به محض آن که به بالای نردبان رسیدند بوی تند و آشنایی که از آتش بخاری پخش می‌شد به مشامشان رسید. پرده‌ها چون همیشه کشیده بودند. اتاق گرد پرفسور با چراغ‌های کم نوری که روی آن پارچه قرمز رنگی کشیده شده بود روشن شده بود. هری و رون از میان صندلی‌هایی با روکش گلدار گذشتند از بین کوسن‌های بزرگ و پفدار که در گوشه و کنار پراکنده بود رد شدند و سر میز همیشگی‌شان نشستند هری با شنیدن صدای پرفسور تریلاونی که از پشت سرش می‌آمد از جا پرید:‏ ‏ - سلام فرزندان من!‏ پرفسور تریلاونی زن لاغراندامی بود که عینک بزرگی به چشم می‌زد شیشه‌های عینکش بسیار بزرگ بود و به همین دلیل چنین به نظر می‌رسید که چشم‌هایش بزرگتر از صورتش است. او چون همیشه با چهره ای ماتم زده به هری زل زده بود. زنجیرها و النگوهایش در نور آتش می‌درخشیدند. او با صدای گرفته ای خطاب به هری گفت:‏ ‏ - فکرت خیلی مشغوله عزیزم. چشم باطن من از چهره شجاع تو عبور می‌کنه و روح بی‌قرار تورو می‌بینه. متأسفانه باید بگم که نگرانی‌های تو چندان هم بی‌مورد نیست. آینده سختی پیش روی تو می‌بینم... خیلی سخت و در عین حال زودتر از اونی که انتظارشو داری...‏ به تدریج صدایش ضعیف و ضعیف‌تر شد. اکنون بیشتر به نجوا شبیه بود.‏ رون نگاهی به هری کرد و هری متقابلاً مات و مبهوت به او خیره شد. پرفسور تریلاونی از کنار آن دو گذشت و روی صندلی راحتی بزرگی کنار آتش و رو به شاگردان نشست. لاوندر براون و پراوتی پاتیل که عمیقاً پرفسور تریلاونی را تحسین می‌کردند نزدیک او نشستند.‏ پرفسور تریلاونی گفت:‏ ‏ - عزیزان من... دیگه وقته اون رسیده که به مطالعه درس ستارگان بپردازیم. به مطالعه و بررسی حرکات سیارات که هشدارهای مرموزشون رو فقط به کسانی که به رقص آسمان‌ها آشنا هستن آشکار می‌کنن. سرنوشت انسان‌ها رو می‌شه از روی پرتوهای کیهانی کشف کرد... از درآمیختن این پرتوها...‏ برای هری تمرکز بر روی افکارش مشکل بود. بوی عطری که از آتش به مشام می‌رسید او را خواب آلود و گیج کرده بود. او به پیشگویی‌های بی‌سروته پرفسور تریلاونی علاقه ای نداشت، در عین حال نمی‌توانست به حرف‌های آن روزش توجهی نکند:‏ ‏ " متاسفانه نگرانی‌های تو چندان هم بی‌مورد نیست" هرمیون بارها پرفسور تریلاونی را یه حقه باز نامیده بود. هری اکنون با آزردگی حق را به او می‌داد. هری در آن لحظه از هیچ چیز وحشت نداشت مگر این که نگرانی از دستگیری سیریوس را به حساب ترسیدن می‌گذاشت.‏ اما واقعاً پرفسور تریلاونی چه می‌خواست؟ هری از مدت‌ها پیش به این نتیجه رسیده بود که پیشگویی‌های پرفسور تریلاونی حدس و گمانی بیش نیست و جز ترساندن او خاصیت دیگری ندارد.‏ البته به جز یک مورد، آخر ترم قبل، او ظهور ولدمورت را پیشگویی کرده و وقتی هری این جریان را به دامبلدور بازگو کرده بود دامبلدور گفته بود که این پیشگویی واقعی بوده است.‏ رون زیر لب گفت:‏ ‏ - هری!‏ ‏ - چیه!‏ هری نگاهی به اطرافش کرد. همة کلاس متوجه او بودند، هری خود را روی صندلی صاف کرد. گرمای اتاق باعث شده بود حالت خواب آلودگی پیدا کند. پرفسور تریلاونی از این که هری به حرف‌هایش توجه نکرده بود عصبی به نظر می‌رسید. او گفت:‏ ‏ - عزیزم داشتم می‌گفتم که تو قطعاً تحت نفوذ سیارة مریخ به دنیا اومدی.‏ هری گفت:‏ ‏ - ببخشین... گفتین تحت نفوذ چی به دنیا اومدم؟‏ ‏ - تحت نفوذ مریخ... سیارة مریخ عزیزم!‏ پرفسور تریلاونی از این که هری چنان که باید و شاید از خود عکس العمل نشان نداد کمی دلگیر شد.‏ ‏ - داشتم می‌گفتم که تو قطعاً در لحظه ای به دنیا اومدی که مریخ در مسند قدرت بوده... موی سیاه... قد متوسط... مرگ دلخراش والدینت در دوران کودکی... همة این‌ها گواه حرف منه... تو وسط زمستون متولد شدی عزیزم... نه؟ هری گفت:‏ ‏ - نه من آخر ژوییه به دنیا اومدم...‏ رون که خنده‌اش گرفته بود آن را بدل به سرفه کرد. نیم ساعت بعد همه دانش‌آموزان یک نمودار چرخشی در دست داشتند و می‌کوشیدند معلوم کنند در زمان تولدشان وضع سیارات چگونه بوده است. کاری خسته کننده که مستلزم مراجعه مکرر به جداول زمان بندی و محاسبة زوایای گوناگون بود. پس از مدتی هری با دلخوری گفت:‏ ‏ - من این جا دو تا نپتون دارم...‏ رون به آرامی صدای پرفسور تریلاونی را تقلید کرد و گفت:‏ ‏ - آها... وقتی دو تا نپتون در آسمان ظاهر بشن معنی‌اش اینه که یک کوتوله عینکی داره متولد می‌شه... هری...‏ سیموس و دین که آن دوروبر نشسته بودند با صدای بلند پوزخند زدند. با این حال صدای آن‌ها نتوانست مانع رسیدن صدای نازک لاوندر براون شود که با خوشحالی فریاد زد:‏ ‏ - اوه پرفسور ببینین... من یه سیاره جدید رصد کردم... این کدوم سیاره اس پرفسور؟‏ پرفسور تریلاونی نگاهی به نمودار او انداخت و گفت:‏ ‏ - اون اورانوسه عزیزم...‏ رون گفت:‏ ‏ - می‌تونم به سیاره‌ات نگاه کنم لاوندر؟‏ متأسفانه پرفسور تریلاونی حرف‌های او را شنید و شاید همین باعث شد که در پایان کلاس تکالیف زیادی برایشان در نظر بگیرد. او با لحنی جدی که بیشتر به لحن پرفسور مک گونگال شباهت داشت تا لحن شوخ و شنگ خودش، گفت:‏ ‏ - باید تا دوشنبه آینده گزارشی دربارة نحوة حرکت سیارات در ماه آینده و تاثیر اون بر زندگی خودتون بنویسین و به من ارائه بدین. هیچ عذر و بهانه ای هم پذیرفته نیست!‏ وقتی هری و رون به همراه سایر شاگردان از پله‌ها پایین رفتند تا برای صرف شام خود را به سرسرای بزرگ برسانند رون غرغرکنان گفت:‏ ‏ - خفاش پیر نکبت... این که یه هفته طول می‌کشه...‏ هرمیون خود را به آن‌ها رساند و با خوشحالی گفت:‏ ‏ - تکالیفتون زیاده؟ ... پرفسور وکتور که به ما هیچی تکلیف نداد!‏ رون به کنایه گفت:‏ ‏ - اِه... آفرین به پرفسور وکتور...‏ آن‌ها به سرسرای بزرگ رسیدند. شاگردان برای رسیدن به سر میز شام صف کشیده بودند. وقتی همه در صف ایستاده بودند صدای بلندی از پشت سرشان به گوش رسید.‏ ‏ - ویزلی! هی ویزلی!‏ هری، رون و هرمیون هرسه به عقب برگشتند. مالفوی، کراب و گویل آن جا ایستاده بودند و به نظر می‌رسید از موضوعی خوشحالند.‏ رون به تندی گفت:‏ ‏ - چیه؟‏ مالفوی با صدای بلند به نحوی که همه حاضران در سرسرای بزرگ بتوانند آن چه را او می‌گوید بشنوند گفت:‏ ‏ - ویزلی عکس پدرت تو روزنامة پیام امروز چاپ شده..‏ آن گاه روزنامه را بالا گرفت و ادامه داد:‏ ‏ - گوش کن چی نوشته:‏ ‏ "اشتباهات دیگر وزارت سحر و جادو" ریتا اسکیتر خبرنگار مخصوص روزنامه پیام امروز می نویسد: به نظر می‌رسد که اشتباهات وزارت سحر و جادو تمام ناشدنی است. این وزارت خانه که به دلیل ناتوانی در کنترل تماشاچیان در مسابقات جام جهانی مورد انتقاد شدید قرار گرفته است و هنوز هیچ توضیحی در مورد ناپدید شدن یکی از ساحره‌های شاغل در آن وزارتخانه ارائه نداده است دیروز به دلیل اشتباه آرنولد ویزلی، کارمند ادارة سوء استفاده از کالاهای مشنگ‌ها با مشکل تازه ای مواجه گردید.‏ مالفوی سرش را بلند کرد و با خوشحالی گفت:‏ ‏ - می‌بینی ویزلی حتی اسمشو درست ننوشتن... مثل این که بابات آن قدر گمنامه که هیچ کس اونو نمی‌شناسه...‏ اکنون همة حواس‌ها متوجه مالفوی بود. او با خود نمایی روزنامه را صاف کرد و ادامه داد:‏ آرنولد ویزلی که دو سال پیش به داشتن یک ماشین پرنده متهم شده بود به خاطر چند سطل زباله مهاجم با مجریان قانون مشنگ ها(پلیس ها) درگیر شد. ظاهراً آقای ویزلی به کمک مودی چشم گنده که سابقاً از کارآگاهان وزارتخانه بوده و اکنون بازنشسته شده است رفته بود. مردی پیر و سالخورده که دست راست و چپش را تشخیص نمی‌دهد. وقتی آقای ویزلی به خانه آقای مودی که کاملاً تحت مراقبت قرار دارد رسید متوجه شد که او به اشتباه اعلام خطر کرده است. آقای ویزلی ناچار شد برای فرار از چنگ پلیس حافظه چند نفر را اصلاح کند. او از هرگونه اظهار نظری پیرامون علت دخالت وزارتخانه در چنین صحنة شرم آوری خودداری کرد.‏ مالفوی بار دیگر روزنامه را بالا گرفت.‏ ‏ - عکسش رو هم انداختن ویزلی! عکس پدر و مادرت جلوی‏ خونه تون. البته اگه بشه اسمشو خونه گذاشت! حتماً مادرت به خاطر این قضیه کمی از گوشتاش آب می‌شه مگه نه؟ همه به او زل زده بودند ورون از خشم می‌لرزید.‏ هری گفت:‏ ‏ - گم شو مالفوی... بیا بریم رون...‏ مالفوی پوزخندی زد:‏ ‏ - آره خب... تو امسال پیش اونا بودی مگه نه؟ بگو ببینم مامانش واقعاً اون قدر چاقه یا تو عکس این جور افتاده؟ هری که به همراه هرمیون پشت ردای رون را می‌کشید تا او را از حمله به مالفوی باز دارد گفت:‏ ‏ - می‌دونی مادر خودت چه شکلیه؟ انگار همیشه زیر دماغش بوی گند میاد... همیشه این ریخته یا چون تو پیشش بودی این شکلی شده؟‏ چهره رنگ پریده مالفوی به سرخی گرایید و گفت:‏ ‏ - حق نداری به مادرم توهین کنی...‏ هری ضمن آن که پشتش را به او می‌کرد گفت:‏ ‏ - دهن گُنده ات را ببند...‏ ‏ - بنگ!‏ صدای فریاد چند نفر شنیده شد - هری احساس کرد چیز سفید و داغی از کنار صورتش عبور کرد. بلافاصله دست انداخت تا چوبدستی‌اش را از ردایش بیرون بکشد. اما در این لحظه صدای انفجار بلندتری به گوش رسید و صدای نعره در سرسرای ورودی پیچید.‏ ‏ - نه پسر جون... این کارو نکن!‏ هری روی پاشنه چرخید. پرفسور مودی لنگ لنگان از پلکان مرمری سرسرا پایین می‌آمد. چوبدستی‌اش را به سمت یک راسوی سفید نشانه گرفته بود. راسو روی سنگفرش سرسرای ورودی درست کنار پای مالفوی می‌لرزید.‏ سکوت هولناکی بر سرسرای ورودی حکمفرما شده بود. هیچ کس از جایش تکان نمی‌خورد. مودی برگشت و نگاهی به هری کرد. لااقل چشم سالمش متوجه هری بود. گرچه چشم دیگرش در حدقه چرخیده و پشت سرش را نگاه می‌کرد.‏ مودی غرشی کرد و با صدای خشنی پرسید:‏ ‏ - به تو خورد؟‏ هری جواب داد:‏ ‏ - نه از کنارم گذشت...‏ مودی فریاد زد:‏ ‏ - ولش کن!‏ هری با سردرگمی گفت:‏ ‏ - چی رو ول کنم؟‏ مودی بار دیگر غرید:‏ ‏ - با اونم... با تو نیستم!‏ او به کراب اشاره کرد که خیال داشت راسو را از زمین بردارد به نظر می‌رسید که چشم متحرک مودی سحرآمیز بود و می توانست پشت سرش را ببیند.‏ مودی لنگ لنگان به سوی کراب و گویل و راسوی سفید رفت راسوی سفید از وحشت جیرجیری کرد و به سوی دخمه‌ها به راه افتاد.‏ مودی بار دیگر غرشی کرد. چوبدستی‌اش را برداشت - راسو سه متر بالا پرید و محکم به زمین خورد و بار دیگر بالا رفت. مودی گفت:‏ ‏ - گمون نمی‌کردم... من از کسانی که از پشت به حریفشون حمله می‌کنن هیچ خوشم نمی‌آد... این کار آدمای ترسو و بزدله... کار آدمای شرور و فاسد...‏ راسو هر بار بیش از دفعة قبل بالا می‌رفت و باز به زمین می‌افتاد با هر حرکت راسو مودی جمله‌اش را کامل می‌کرد:‏ ‏ - دیگه- نبینم- از این کارها - بکنی...‏ سرانجام صدای وحشت زده ای به گوش رسید.‏ ‏ - پرفسور مودی!‏ این صدای پرفسور مک گونگال بود که با یک بغل کتاب از پله‌های مرمری پایین می‌امد.‏ پرفسور مودی بار دیگر راسو را بالا انداخت و با خونسردی گفت:‏ ‏ - سلام پرفسور مک گونگال...‏ پرفسورمک گونگال که چشم از راسو برنمی‌داشت پرسید:‏ ‏ - چه کار می‌کنید پرفسور؟‏ ‏ - تدریس می‌کنم...‏ پرفسور مک گونگال با صدای لرزانی پرسید:‏ ‏ - تدریس می‌کنین مودی؟ اون یکی از شاگرداس!‏ و بلافاصله کتاب‌ها از دستش به زمین افتاد.‏ ‏ - بله...‏ پرفسور مک‌گونگال از پله‌ها پایین دوید. چوبدستی‌اش را بیرون کشید و فریاد کشید:‏ ‏ - نه.‏ آن گاه چوبدستی‌اش را به طرف راسو گرفت. لحظاتی بعد صدای شترق بلندی به گوش رسید و دراکو مالفوی ظاهر شد. او مچاله روی زمین افتاده بود و موهای بورش روی صورتش که اکنون به سرخی می‌زد فرو افتاده بود. او با چهره‌ای اخم‌آلود از جا برخاست.‏ پرفسور مک‌گونگال با درماندگی گفت:‏ ‏ - مودی ما برای تنبیه کسی رو تغییر شکل نمی‌دیم! مطمئنم پرفسور دامبلدور در این مورد با شما حرف زده...‏ مودی با بی‌خیالی چانه‌اش را خاراند و گفت:‏ ‏ - ممکنه که گفته باشه... ولی به نظر من یه هول و وحشت درست و حسابی...‏ ‏ - ما یا بچه هارو مجازات می‌کنیم و یا با رئیس گروه شاگردان خاطی صحبت می‌کنیم!‏ مودی با نفرت به مالفوی نگاه کرد و گفت:‏ ‏ - باشه... از این به بعد من هم همین کارو می‌کنم.‏ مالفوی که چشمان بی‌روحش از درد و تحقیر پراشک بود. نگاه موذیانه‌ای به مودی انداخت و زیر لب چیزی گفت که تنها کلمه "پدرم" در آن میانه مشخص بود.‏ مودی لنگ لنگان خود را جلو کشید. صدای پای چوبی‌اش در سرسرا طنین انداز شده بود. او گفت:‏ ‏ - آره... من پدرتو سال‌هاست که می‌شناسم... پسرم... بهش بگو مودی کاملاً مراقب رفتار پسرش هست... حتماً از قول من اینو بهش بگو... ببینم سرپرست گروه شما اسنیپه؟ مالفوی با رنجیدگی گفت:‏ ‏ - بله...‏ مودی با غرولند گفت:‏ ‏ - یه دوست قدیمی دیگه... دنبال یه فرصتی می‌گشتم تا با اسنیپ پیر حرف بزنم... بیا بریم...‏ مودی دست انداخت بازوی مالفوی را گرفت و به سوی دخمه‌ها به راه افتاد.‏ پرفسور مک گونگال مدتی با نگرانی به آن‌ها نگاه کرد. بعد با حرکت چوبدستی‌اش همة کتاب‌ها را جمع کرد و دوباره آن‌ها را در دست گرفت.‏ چند دقیقه بعد هری، رون و هرمیون سر میز گریفیندور نشسته بودند و با هیجان دربارة آن چه اتفاق افتاده بود برای هم شاگردی‌هایشان صحبت می‌کردند. رون به آرامی به هری و هرمیون گفت:‏ ‏ - با من حرف نزنین...‏ هرمیون با تعجب گفت:‏ ‏ - چرا؟‏ رون درحالی‌که چشمانش را بسته بود و آثار خوشحالی در‏ چهره‌اش موج می‌زد گفت:‏ ‏ - برای این که می‌خوام اون منظره رو توی حافظه ام ثبت کنم که هیچ وقت یادم نره دراکو مالفوی راسوی شگفت انگیز...‏ هری و هرمیون خندیدند و هرمیون سرگرم ریختن آب گوشت در بشقاب‌هایشان شد. آن گاه گفت:‏ ‏ - خوب شد پرفسور مک گونگال پیداش شد و گرنه ممکن بود مالفوی صدمه ببینه...‏ رون چشم‌هایش را باز کرد و با عصبانیت گفت:‏ ‏ - هرمیون تو بهترین ساعات عمر منو خراب کردی!‏ هرمیون با سرعت شروع به خوردن غذایش کرد. هری نگاهی به او انداخت و گفت:‏ ‏ - لابد بازم خیال داری سری به کتابخانه بزنی؟‏ ‏ - باید برم... یه عالمه کار دارم....‏ ‏ - ولی تو گفتی پرفسور وکتور...‏ ‏ - برای انجام تکلیف مدرسه نمی‌رم...‏ هرمیون ظرف پنج دقیقه غذایش را تمام کرد و از آن جا بیرون رفت وقتی او از سرسرای بزرگ بیرون رفت فرد ویزلی بلافاصله روی صندلی او نشست و گفت:‏ ‏ - این مودی عجب چیزیه...‏ جورج روی صندلی مقابل فرد نشست و گفت:‏ ‏ - فوق العاده اس...‏ لی جوردن که از بهترین دوستان دوقلوها بود کنار جورج نشست و به هری و رون گفت:‏ ‏ - محشره... ما امروز عصری باهاش درس داشتیم.‏ هری مشتاقانه پرسید:‏ ‏ - چه جوری بود؟‏ فرد، جورج و لی نگاه معنی داری با هم ردوبدل کردند و فرد گفت:‏ ‏ - هیچ وقت یه هم چین کلاسی نداشتیم...‏ لی گفت:‏ ‏ - او خیلی سرش می‌شه...‏ رون به جلو خم شد و پرسید:‏ ‏ - چی سرش می‌شه؟‏ جورج با هیجان گفت:‏ ‏ - می‌دونه کارشو چه جور انجام بده...‏ هری پرسید:‏ ‏ - چه کاری رو؟‏ فرد گفت:‏ ‏ - مبارزه با جادوی سیاه...‏ جورج گفت:‏ ‏ - خیلی وارده...‏ لی گفت:‏ ‏ - فوق العاده‌اس...‏ رون دستش را در کیفش فرو برد تا نگاهی به برنامه درسی‌اش بیندازد. آن گاه با دلخوری گفت:‏ ‏ - حیف... ما تا پنجشنبه باهاش کلاس نداریم. ‏ فصل 14: طلسم‌های غیر قابل بخشش دو روز بعد بدون اتفاق خاصی گذشت. به جز این که نویل ششمین دیگ خود را سرکلاس اسنیپ ذوب کرد. پرفسور اسنیپ که حس انتقام جویی‌اش در طول تابستان افزایش یافته بود نویل را مجازات کرد.‏ نویل وقتی به برج گریفیندور برگشت حال و روز چندان مناسبی نداشت.‏ اسنیپ یک بشکه پر از وزغ شاخدار جلوی او گذاشته و وادارش کرده بود دل و رودة آن‌ها را درآورد.‏ وقتی هرمیون سرگرم یاد دادن افسون پاک کننده به نویل بود تا به کمک آن ذرات دل و رودة وزغ‌ها را از زیر ناخنش پاک کند. رون به هری گفت:‏ ‏ - تو می‌دونی چرا اسنیپ آن قدردلخوره نه؟‏ هری گفت:‏ ‏ - حتماً به خاطر مودیه...‏ همه می‌دانستند که اسنیپ علاقة زیادی به تدریس درس دفاع در برابر جادوی سیاه را دارد و آن سال سال چهارمی بود که او نتوانسته بود اجازه تدریس در آن کلاس را به دست آورد. اسنیپ نظر خوشی به اساتید قبلی این درس نداشت ولی اکنون به نظر می‌رسید در ابراز خصومتش نسبت به مودی چشم گنده با احتیاط عمل می‌کند و این موجب تعجب شاگردان شده بود. هری متوجه شده بود که هر بار آن دو را با هم می‌بیند اسنیپ از نگاه کردن به چشمان مودی خواه چشم عادی، خواه چشم سحرآمیزش پرهیز می‌کند.‏ هری با لحن متفکرانه ای گفت:‏ ‏ - حتماً از مودی می‌ترسه...‏ رون شروع به خیالبافی کرد:‏ ‏ - چه خوب می‌شد اگه مودی اسنیپ رو به شکل وزغ شاخدار در می‌آورد و ازش می‌خواست دور دخمه‌اش ورجه وُرجه کنه.‏ شاگردان سال چهارم گریفیندور چنان در انتظار شروع کلاس مودی بودند که بیشترشان بعد از خوردن ناهار پشت در کلاس او صف کشیده بودند. تنها کسی که در آن جا حضور نداشت هرمیون بود که به موقع رسید و گفت:‏ ‏ - رفته بودم...‏ هری جملة او را کامل کرد:‏ ‏ - رفته بودی کتاب خونه... زود باش راه بیفت و گرنه جای خوب گیرمون نمی‌آد.‏ آن‌ها با عجله خود را به سه صندلی که مقابل میز استاد قرار داشت رساندند. بلافاصله کتاب نیروهای اهریمنی: راهنمای دفاع شخصی را بیرون آوردند و برخلاف همیشه ساکت به انتظار استاد نشستند.‏ طولی نکشید که صدای قدم‌های مودی که لنگ لنگان در راهرو پیش می‌آمد به گوششان رسید و او چون همیشه با چهرة وحشت زده و عجیبش وارد اتاق شد. آن‌ها به وضوح پای چنگال مانند چوبی او را که از زیر عصایش بیرون زده بود می‌دیدند. او با گام‌های سنگین به طرف میزش رفت و روی صندلی نشست.‏ مودی خودش را روی صندلی انداخت و غرش کنان گفت:‏ ‏ - می‌تونین کتاب هاتونو کنار بذارین... بهشون احتیاجی نداریم...‏ همه کتاب‌هایشان را در کیفشان گذاشتند. رون سخت هیجان زده به نظر می‌رسید.‏ مودی دفترچه حاوی اسامی شاگردان را برداشت. طرّه یال مانندش را از صورت پرچین و چروکش عقب زد و شروع به خواندن اسامی کرد. درحالی‌که چشم سالمش روی دفتر متمرکز بود چشم سحرآمیزش در حدقه می‌چرخید و شاگردان را زیر نظر داشت. سرانجام وقتی حضور و غیاب به پایان رسید و آخرین نفر پاسخ داد که حاضر است مودی گفت:‏ ‏ - خب... خب... پرفسور لوپین دربارة این کلاس برای من نامه نوشته. به نظر می‌آد که شما راه مقابله با موجودات شیطانی و تبه کارو خوب یاد گرفتین تا حالا روش رویارویی با کلاه قرمزها، لولوها، هینکی پانک‌ها، رنگ پریده‌ها و گرگ نماها رو یاد گرفتین... درسته؟ دانش‌آموزان همهمه کنان حرف او تأیید کردند.‏ مودی گفت:‏ ‏ - ولی هنوز درستون خیلی عقبه... خیلی... من می‌خوام به شما یاد بدم که جادوگرها چه بلایی می‌تونن سر هم بیارن. برای این کار یه سال فرصت دارم.‏ رون بی‌مقدمه گفت:‏ ‏ - چی... یعنی قرار نیست بیشتر این جا بمونین؟‏ چشم جادویی مودی به رون خیره ماند. او پرسید:‏ ‏ - تو باید پسر آرتور ویزلی باشی؟ رون ابتدا نگران شد اما پس از مدتی مودی لبخند زد- این اولین بار بود که هری لبخند او را می‌دید. این لبخند باعث شد که چهرة پرچین و چروک او کج و کوله‌تر از همیشه به نظر بیاید. اما لبخندش باعث آرامش و دلگرمی همه شد. رون نفس راحتی کشید. مودی ادامه داد:‏ ‏ - پدرت چند روز پیش منو از مخمصه نجات داد. بله... من فقط یک سال این جا هستم... الآن هم به خاطر پرفسور دامبلدور این جا هستم... خیال دارم بعد از یک سال به آرامش دنیای بازنشسته‌ها برگردم.‏ او لبخند خشکی زد و دست گره دارش را به هم مالید:‏ ‏ - خب... حالا مستقیم می‌ریم سر اصل مطلب... طلسم ها... اونا انواع و اقسام مختلفی دارن... طبق دستور وزارت سحر و جادو من باید ضد طلسم‌ها رو بهتون یاد بدم و به بقیه کاری نداشته باشم. قرار نیست به بچه‌های پایین‌تر از سال ششم بگم که طلسم‌های غیرقانونی چه‌طور عمل می‌کنن. شما هنوز به قدر کافی بزرگ نشدین و لزومی نداره دربارة اون‌ها چیزی بدونین... ولی پرفسور دامبلدور عقیده داره که شما شجاع‌تر از این حرف هایین و می‌تونین از عهده بربیایین. منم سعی می‌کنم هرچه زودتر بهتون بگم که دشمن چه‌طور بهتون حمله می‌کنه... هرچه زودتر یاد بگیرین بهتره... چه‌طور می‌تونین در مقابل چیزی که ازش هیچ اطلاعی ندارین از خودتون دفاع کنین. جادوگری که از طلسم غیرقانونی استفاده می‌کنه... نمیاد مودبانه و جلوی چشم شما این کارو بکنه... باید از قبل آمادگی لازمو داشته باشید... هوشیار باشین.. خانم براون وقتی دارم حرف می‌زنم اونو بذار کنار...‏ لاوندر از جا پرید و سرخ شد. او از زیر میز جدول طالع بینی تکمیل شده‌اش را به پراوتی نشان می‌داد. از قرار معلوم چشم سحرآمیز مودی همان طور که می‌توانست پشت سرش را ببیند می‌توانست پشت میز را هم ببیند.‏ مودی ادامه داد:‏ ‏ - کدوم یکی از شما می‌دونه که قوانین جادوگری چه طلسم‌هایی رو ممنوع اعلام کرده؟‏ چند نفری با تردید دستشان را بالا بردند از جمله رون و هرمیون. مودی درحالی‌که چشم جادویی‌اش به لاوندر خیره بود به رون اشاره کرد. رون کمی مِن مِن کرد:‏ ‏ - اسم... اسم یکی از این طلسم‌ها رو از پدرم شنیدم... اسمش فرمان یا چیزی شبیه این نیست؟‏ مودی با لحن تشویق آمیزی گفت:‏ ‏ - درسته... پدرت حتماً این طلسمو می‌شناسه... چون یه زمانی برای وزارتخونه دردسر درست کرده بود.‏ مودی به سختی از جابرخاست و روی پاهای نامتعادلش ایستاد. کشوی میزش را باز کرد و شیشه دهان گشادی را از آن بیرون آورد. درون شیشه سه عنکبوت بزرگ سیاه حرکت می کردند. هری متوجه شد رون در جا تکان خورد. رون از عنکبوت متنفر بود.‏ مودی از درون شیشه عنکبوتی برداشت و آن را کف دستش گذشت. تا بچه‌ها آن را ببیند. آن گاه چوبدستی‌اش را به سمت آن گرفت و زیر لب گفت: ایمپریو!‏ عنکبون از کف دست مودی پایین پرید و از تار نقره ای رنگش آویزان شد. چنان به جلو و عقب تاب می‌خورد که گویی سرگرم بندبازی است. او پاهای نرمش را از هم باز کرد و یک پشتک زد. آن گاه بر روی میز فرود آمد و روی پاهایش چرخید، مودی چوبدستی‌اش را تکان داد و طولی نکشید که عنکبوت شروع به رقص و پایکوبی کرد.‏ همه شروع به خندیدن کردند مگر مودی او غرش کنان گفت:‏ ‏ - به نظرتون خنده دار می‌آد نه؟ حالا اگر این کارو با شما بکنم؟‏ بلافاصله خنده بر لبان همه خشک شد.‏ وقتی عنکبوت دست و پایش را جمع کرد روی میز چون یک گلوله به حرکت در آمد. مودی به آرامی گفت:‏ ‏ - کاملاً بهش تسلط دارم... می‌تونم وادارش کنم خودشو از پنجره بیرون بندازه... خودشو غرق کنه یا خودشو روی گلوی یکی از شماها بندازه...‏ رون بی‌اختیار لرزید.‏ مودی گفت:‏ ‏ - سال‌ها پیش ساحره‌ها و جادوگران رو با طلسم فرمان اداره می‌کردن.‏ هری بلافاصله متوجه شد که منظور او زمانی است که ولدمورت در اوج قدرت قرار داشت.‏ مودی ادامه داد:‏ ‏ - یکی از وظایف وزارتخونه این بود که ببینن چه کسایی اختیارشون دست خودشونه و چه کسانی اختیارشون دست دیگرانه. بعد هم باید اونا رو از شر این طلسم نجات می‌دادن. از بین بردن و خنثی کردن طلسم فرمان غیر ممکن نیست. من بهتون یاد می‌دم که چه‌طور این کارو انجام بدین... اما موفقیت در این کار احتیاج به اراده داره و این چیزی نیست که همه داشته باشن... خیلی بهتره که خودتونو از تیررس این طلسم دورنگه دارین.‏ ناگهان مودی با بدخلقی فریاد زد:‏ ‏ - مراقبت دائمی!‏ مودی عنکبوت پشتک زن را از روی میز برداشت و درون شیشه انداخت. آن گاه گفت:‏ ‏ - کی می‌تونه اسم طلسم‌های غیرقانونی دیگه رو بگه؟‏ بار دیگر هرمیون دستش بالا رفت و هری با ناباوری متوجه شد که نویل نیز دستش را بالا برده است. تنها کلاسی که معمولاً نویل در آن داوطلب پاسخگویی می‌شد گیاه شناسی بود که درس مورد علاقه او بود. نویل خود نیز از جرأت خود شگفت زده شده بود.‏ چشم جادویی در جا چرخید و روی چهرة نویل ثابت ماند. نویل با صدای آرام و در عین حال شمرده گفت:‏ ‏ - طلسم شکنجه گر. مودی این بار به دقت و با هر دو چشم به نویل نگاه کرد، آن گاه با چشم جادویی‌اش نگاهی به دفتر اسامی شاگردان انداخت و گفت:‏ ‏ - اسمت لانگ باتمه؟‏ لانگ باتم با نگرانی سرتکان داد اما مودی چیز دیگری نپرسید. او بار دیگر رو به کلاس برگشت. عنکبوتی را از داخل شیشیه بیرون اورد و ان را روی میز قرار داد. عنکبوت بی‌حرکت ماند. به نظر می‌رسید از ترس و وحشت قادر به حرکت نیست.‏ مودی گفت:‏ ‏ - برای این که طلسم شکنجه گر رو درست بشناسین باید کمی بزرگ‌تر باشه. او آن گاه چوبدستی‌اش را به طرف عنکبوت نشانه رفت و گفت:‏ ‏ - اِنگورگی یو!‏ عنکبوت باد کرد و به قدر یک پاتیل بزرگ شد. رون بدون رودربایستی صندلی‌اش را عقب کشید و تا جایی که ممکن بود از میز مودی دور شد. مودی بار دیگر چوبدستی‌اش را به سمت عنکبوت گرفت و زیر لب گفت:‏ ‏ - کروچیو!‏ بلافاصله پاهای عنکبوت روی بدنش خم شد. چرخید آن گاه درحالی‌که بدنش را به شدت تکان می‌داد شروع به غلتیدن کرد. گرچه صدایی از او برنمی‌خاست اما هری مطمئن بود که اگر می‌توانست صدایی از خود درآورد مطمئناً فریاد می‌کشید. هم چنان که مودی چوبدستی‌اش را به سوی عنکبوت نشانه گرفته بود و لحظه به لحظه بر لرزش بدن عنکبوت اضافه می‌شد.‏ هرمیون ناگهان فریاد زد:‏ ‏ - بسه دیگه!‏ هری به او نگاه کرد. نگاه هرمیون متوجه عنکبوت نبود بلکه او به نویل خیره مانده بود. نویل درحالی‌که چشمانش از حدقه بیرون زده بود انگشتانش را چنان روی میز فشار می‌داد که ناخن‌هایش سفید شده بود.‏ مودی زیر لب گفت:‏ ‏ - ردوسیو! عنکبوت لرزید در جا جمع شد و به تدریج وضع عادی خود را بازیافت. مودی آن را درون شیشه جا داد.‏ مودی به آرامی گفت:‏ ‏ - دردناکه... اگه بتونین از طلسم شکنجه گر کسی رو عذاب بدین دیگه احتیاجی به چاقو یا ناخن کش ندارین. این طلسم زمانی خیلی مشهور بود. خب کسی طلسم دیگه ای می‌شناسه؟‏ هری به اطرافش نگاه کرد. از حالت چهره دانش‌آموزان معلوم بود که همه می‌خواهند بدانند چه بر سر عنکبوت سوم خواهد آمد. هرمیون برای سومین بار انگشتش را بالا برد. مودی نگاهی به او کرد و گفت:‏ ‏ - بگو ببینم...‏ هرمیون آهسته گفت:‏ ‏ - آواداکداروا! بار دیگر لبخندی دهان کج و معوج مودی را از هم گشود:‏ ‏ - بله آخرین و بدترین نوع طلسم آواداکداورا یا طلسم کشنده.‏ مودی دستش را داخل شیشه برد، سومین عنکبوت دیوانه وار از دست او می‌گریخت. گویی می‌دانست قرار است چه بلایی بر سرش بیاید. سرانجام مودی آن را گرفت و روی میز گذاشت. عنکبوت هیجان زده روی سطح چوبی به حرکت درآمد.‏ مودی چوبدستی‌اش را بالا آورد و هری از وحشت به خود لرزید.‏ مودی فریاد کشید:‏ ‏ - آواداکداورا!‏ نور سبز رنگ خیره کننده ای همه جا را روشن کرد و صدای جهشی به گوش رسید. گویی جسم نامریی بزرگی در هوا به پرواز در آمده بود. عنکبوت غلتی زد و به پشت روی میز افتاد گرچه اثری بر بدن او دیده نمی‌شد اما بی‌تردید مرده بود. تعدادی از دختران فریادشان را در گلو خفه کردند. رون با مشاهدة عنکبوت که به طرف او می‌غلتید خود را عقب کشید. چیزی نمانده بود از روی صندلی به زمین بیفتد.‏ ‏ - اصلاً جالب نیست... به هیچ وجه... هیچ ضد طلسمی هم نداره... چیزی نمی‌تونه سد راه اون بشه... تا به حال فقط یک نفر تونسته از اون جون سالم در ببره که همین جا جلوی من نشسته...‏ هری سرخ شد. هر دو چشم مودی اکنون او را نگاه می‌کرد. همة شاگردان به او خیره شده بودند. هری سعی کرد حواس خود را به تخته سیاه معطوف کند. چنان که گویی چیزی جلب توجهش را کرده باشد اما در حقیقت اصلاً آن را نمی‌دید.‏ پس پدر و مادرش نیز چنین مرده بودند... درست مثل آن عنکبوت. آیا آن‌ها هم بدون کوچکترین آسیبی مرده بودند. آیا پیش از جدا شدن روح از بدنشان فقط نور سبز رنگ را دیده و صدای نزدیک شدن مرگ را شنیده بودند؟ هری از سه سال پیش تا آن زمان بارها و بارها صحنة مرگ پدر و مادرش را نزد خود مجسم کرده بود. از همان وقتی که فهمیده بود آن شب چه بر سرشان آمده است. همان شبی که دم دار به پدر و مادرش خیانت کرده و محل پنهان شدن آن‌ها را به ولدمورت گفته بود و ولدمورت به کلبة آن‌ها رفته و پیدایشان کرده بود. هری می‌دانست که ولدمورت ابتدا پدرش را کشته بود. جیمز پاتر با او گلاویز شده و به همسرش گفته بود پسرشان را بردارد و فرار کند. پس از آن ولدمورت به سراغ لی لی پاتر رفته و به او گفته بود از جلوی راهش کنار برود تا او بتواند هری را بکشد.‏ لی لی پاتر از او خواهش کرده بود به جای هری او را بکشد. به همین دلیل ولدمورت او را به قتل رسانده بود و سپس به سوی هری برگشته بود.‏ هری به خوبی از جزییات امر اطلاع داشت. سال قبل او صدای آن‌ها را هنگام جنگ با دیوانه سازها شنیده بود. این قدرت وحشتناک خاص دیوانه سازها بود. آن‌ها به کمک این قدرت قربانیان خود را وادار می‌کردند که خاطرات هولناک و ناخوشایند زندگی را به یاد بیاورند و در اوج درماندگی در ناامیدی خویش غرق شوند.‏ مودی بار دیگر شروع به حرف زدن کرد. به نظر هری صدای او از دوردست‌ها به گوش می‌رسید. او با زحمت بسیار سعی کرد ذهن خود را به زمان حال معطوف نماید. او صدای مودی را شنید که می‌گفت:‏ ‏ - طلسم آواداکداورا از اون طلسم هاییه که به پشتوانة جادویی قدرتمندی احتیاج داره. الآن می‌تونین همگی چوبدستی هاتونو به طرف من نشونه بگیرین و این وردو به زبون بیارین ولی مطمئنم که از دماغم خون نمیاد. با این حال مهم نیست... من این جا نیومدم که این طلسم‌ها رو بهتون یاد بدم. حالا ممکنه با خودتون فکر کنین اگه این طلسم هیچ جور ضدطلسمی نداره پس چرا من اونو بهتون نشون دادم... خوب برای این کارلازمه این طلسمو بشناسین. باید برترین طلسم رو بشناسین چون می‌دونم که هیچ کدوم دلتون نمی‌خواد در معرض این طلسم قرار بگیرین. مراقبت دائمی!‏ فریاد مودی بار دیگر همه را از جا پراند. او ادامه داد:‏ ‏ - این سه طلسم آواداکداورا، فرمان و شکنجه گر به اسم طلسم‌های نابخشودنی معروفن. هر کس یکی از اون‌ها رو اجرا کنه به حبس ابد در آزکابان محکوم می‌شه... به همین دلیل من روش مقابله با این طلسمو به شما یاد دادم که بتونین در مقابل اون از خودتون دفاع کنین. باید آمادگی لازمو پیدا کنین و از همه مهم‌تر این که مراقبت دائمی رو مرتب تمرین کنین حالا قلم‌های پرتون رو دربیارین و بنویسین.‏ بقیه وقت کلاس صرف نوشتن نکات مهم طلسم‌های نابخشودنی شد. تا وقت خوردن زنگ کلاس همه سکوت کرده بودند و چیزی نمی‌گفتند همین که مودی آن‌ها را مرخص کرد و شاگردان از کلاس خارج شدند اظهارنظرها آغاز شد. غالب شاگردان با حیرت دربارة طلسم‌ها با یکدیگر حرف می‌زدند. یکی از آن‌ها می‌گفت:‏ ‏ - دیدین چطور غلتید؟‏ و دیگری می‌گفت:‏ ‏ - چه راحت عنکبوته رو کشت؟‏ به نظر هری آن‌ها چنان دربارة درس و کلاس گفت و گو می کردند که گویی به تماشای نمایشی رفته اند. با این حال این نمایش برای هری هیچ نوع جذابیتی نداشت. به نظر می‌رسید کلاس برای هرمیون نیز چندان جالب نبوده است چون او با حالتی عصبی به هری و رون گفت:‏ ‏ - راه بیفتین دیگه!‏ رون گفت:‏ ‏ - بازم می‌خوای به اون کتاب خونه لعنتی بری؟‏ هرمیون به راهروی کناری اشاره کرد و با عصبانیت گفت:‏ ‏ - نه... نویل...‏ نویل تنها وسط راهرو ایستاده بود و با چشمانی از حدقه در آمده و وحشت زده به دیوار سنگی مقابلش خیره شده بود. درست مثل وقتی که مودی برایشان نمونه ای از طلسم شکنجه گر را اجرا کرده بود.‏ هرمیون با صدای آرامی گفت:‏ ‏ - نویل؟‏ نویل نگاهی به اطرافش کرد و با صدایی به مراتب بلندتر از همیشه گفت:‏ ‏ - اِ... سلام... درس جالبی بود نه؟ نمی‌دونم شام چی داریم... دارم از گرسنگی می‌میرم... شما چه‌طور؟ هرمیون پرسید:‏ ‏ - نویل حالت خوبه؟‏ نویل با همان صدای غیرعادی بلند گفت:‏ ‏ - آره خوبم... چه شام جالبی - منظورم اینه که چه درس جالبی بود- شام چی داریم؟ رون با تعجب به هری نگاه کرد:‏ ‏ - نویل... چی؟‏ در این لحظه صدای تق تق عجیبی از پشت سرشان به گوش رسید. آن‌ها برگشتند و متوجه پرفسور مودی شدند که لنگ لنگان به طرف آن‌ها پیش می‌آمد. هر چهار نفر ساکت شدند و با نگرانی به او نگاه کردند. پرفسور مودی با لحنی بسیار ملایم‌تر از همیشه شروع به صحبت کرد. او خطاب به نویل گفت:‏ ‏ - چیزی نیست پسر عزیزم... بیا بریم دفتر من... با هم یه فنجون چای بخوریم...‏ نویل که گویی از فکر کردن خوردن چای با مودی بیش از پیش وحشت کرده بود ساکت و بی‌حرکت برجا ماند.‏ مودی چشم جادویی‌اش را به سوی هری چرخاند: حالت خوبه هری.‏ هری با دلخوری گفت:‏ ‏ - بله...‏ چشم آبی مودی ضمن نگاه کردن به هری در حدقه لرزید. او سپس گفت:‏ ‏ - گرچه ممکنه بی‌رحمانه به نظر بیاد ولی شما باید یاد بگیرین... چرا باید واقعیات رو پنهان کنیم؟ خب لانگ باتم بیا بریم چند تا کتاب دارم که شاید ازشون خوشت بیاد.‏ نویل نگاه ملتسمانه ای به هری، رون و هرمیون کرد اما آن‌ها چیزی نگفتند. برای همین نویل دست در دست خشن و زمخت مودی گذاشت.‏ مودی او را پا به پای خود کشید و به اتفاق از پیچ راهرو گذشتند.‏ رون بلافاصله گفت:‏ ‏ - این چه کاری بود؟‏ هرمیون متفکرانه گفت:‏ ‏ - نمی‌دونم...‏ وقتی همه به اتفاق هم به سوی سرسرای بزرگ می‌رفتند رون گفت:‏ ‏ - حتما اینم یه درس جدیده... فرد و جورج حق داشتن... می‌دونه چه‌طور کارشو انجام بده... دیدی وقتی طلسم آواداکداورا رو اجرا می‌کرد چه راحت کلک عنکبوتو...‏ رون با دیدن چهرة هری حرفش را قطع کرد و تا وقتی به سرسرای بزرگ رسیدند حرفی نزد. در آنجا به هری گفت از آن جا که تکالیف درس پیشگویی احتیاج به دقت زیاد دارد همان شب کارشان را شروع کنند.‏ هنگام خوردن شام، هرمیون بدون آن که در گفت و گوی هری و رون شرکت کند به سرعت غذایش را خورد و بار دیگر به کتابخانه رفت. هری و رون به برج گریفیندور برگشتند و هری که در طول خوردن شام به چیزی جز طلسم‌های نابخشودنی فکر نکرده بود حرف آن‌ها را پیش کشید. وقتی به بانوی چاق نزدیک می‌شدند هری گفت:‏ ‏ - به نظر تو اگه وزارت سحر و جادو بفهمه که ما این طلسم‌ها رو دیدیم مودی و دامبلدور به دردسر نمی‌افتن؟‏ رون جواب داد:‏ ‏ - چرا... بعید هم نیست... ولی دامبلدور خودش می‌دونه چی کار باید بکنه... مودی هم سال هاست که مرتب به دردسر‏ می افته... اون معمولاً اول حمله می‌کنه بعد سراغ تحقیق میره... جریان سطل‌های آشغال یادت نیس؟ مسخره...‏ تابلوی بانوی چاق کنار رفت و حفرة پشت آن نمایان شد. آن‌ها از حفره عبور کردند و وارد سالن شلوغ و پرسر و صدای گریفیندور شدند.‏ هری گفت:‏ ‏ - بیا بریم تکالیف پیشگویی رو بیاریم...‏ رون غرغرکنان گفت:‏ ‏ - باشه بریم...‏ آن‌ها به خوابگاهشان رفتند که کتاب‌ها و نمودارهایشان را بیاورند. در آن جا نویل را دیدند که روی تختش نشسته بود و کتاب می‌خواند. او نسبت به زمان خروج از کلاس مودی بسیار آرام‌تر به نظر می‌رسید با این حال وضع عادی نداشت و چشم‌هایش کمی سرخ بود. هری از او پرسید:‏ ‏ - حالت خوبه نویل؟‏ نویل گفت:‏ ‏ - آره... خوبم... دارم کتابی رو که پرفسور مودی بهم داده‏ می خونم.‏ او کتاب را بالا گرفت. روی جلد کتاب این عنوان دیده می‌شد: "گیاهان آبزی مدیترانه ای و خواص آنها" نویل گفت: از قرار پرفسور اسپروت به پرفسور مودی گفته که من گیاه شناسی‌ام خوبه. اونم فکر کرده من از این کتاب خوشم می‌آد...‏ نویل با چنان غروری این را گفت که هری تا پیش از آن در او ندیده بود. هری با خود فکر کرد بازگو کردن گفته‌های پرفسور اسپروت راه مناسبی برای خوشحال کردن نویل بوده است زیرا به ندرت پیش می‌آمد که کسی از نویل تعریف و تمجید کند. قطعاً اگر پرفسور لوپین هم استادشان بود همین کارو می‌کرد.‏ هری و رون کتاب روشنایی آینده‌شان را برداشتند و به سالن عمومی برگشتند سر یکی از میزهای خالی نشستند و سرگرم پیشگویی رویدادهای ماه آینده شدند یک ساعت بود گرچه میزشان مملو از یادداشت‌های مختلف و خلاصه مطلب بود ولی هیچ پیشرفتی نکرده بودند. ذهن هری چنان مغشوش و درهم برهم بود که گویی از دود غلیظ بخاری پرفسور تریلاونی انباشته شده است. سرانجام او به محاسبات عریض و طویلی که مقابلشان قرار داشت نگاهی کرد و گفت:‏ ‏ - من که اصلاً از اینا سردر نمی‌آورم...‏ رون که عادت داشت وقتی چیزی را نمی‌فهمید با موهایش بازی کند اکنون درحالی‌که موهایش سیخ سیخ شده بود گفت:‏ ‏ - می‌دونی فکر می‌کنم باید از همون روش قدیمی استفاده کنیم...‏ ‏ - چی؟ یعنی چرت و پرت بنویسیم؟‏ رون مشتی کاغذ مچاله شده را از روی میز ریخت. قلمش را در جوهر فرو برد و ضمن نوشتن گفت:‏ ‏ - آره دیگه... من دوشنبه دیگه حتماً سرما می‌خورم. به دلیل تقارن نامبارک مریخ و مشتری...‏ آن گاه نگاهی به هری کرد و ادامه داد:‏ ‏ - تو اونو خوب می‌شناسی... هر چی بدبدختی پیشگویی ات‏ بیشتر باشه اون بیشتر از کارت استقبال می‌کنه...‏ هری کاغذی را که پیشگویی‌های قبلی‌اش را نوشته بود مچاله کرد و در آتش بخاری انداخت:‏ ‏ - راست می‌گی... خب... خب من در معرض سوختگی قرار می‌گیرم...‏ رون فکری کرد و گفت:‏ ‏ - آره... بعیدم نیست... دوشنبه قراره موجودات دم انفجاری رو ببینیم... خب حالا می‌رسیم به سه شنبه... سه شنبه من.‏ هری که کتاب روشنایی آینده را ورق می‌زد تا شاید چیزی به ذهنش برسد گفت:‏ ‏ - سه شنبه تو یه دارایی با ارزشو از دست می‌دی. رون آن را یادداشت کرد و گفت:‏ ‏ - آره... چه خوب فکریه... علتش هم سیارة عطارده... تو هم می‌تونی بنویسی دوستت بهت نارو می‌زنه... چه‌طوره؟ هری با خط کج و معوج شروع به نوشتن کرد و گفت:‏ ‏ - عالیه... چون زهره در برج دوازدهم قرار می‌گیره... چهار شنبه من توی دعوا به سختی شکست می‌خورم...‏ ‏ - اِ... من خیال داشتم دعوا کنم... ولی خب مهم نیست من می‌تونم توی شرط بندی ببازم.‏ ‏ - آره تو می‌تونی شرط ببندی که من تو دعوا برنده می‌شم...‏ آن‌ها تا یک ساعت بعد به پیشگویی‌هایشان ادامه دادند. (هر چه که پیش می‌رفت اوضاع بدتر می‌شد). به تدریج سالن عمومی برج گریفیندور از شاگردان خالی شد و همه به خوابگاه رفتند.‏ کج پا که دور و بر آن‌ها جستی زد و روی یکی از صندلی‌ها نشست و به هری خیره ماند. نگاه کج پا شبیه نگاه‌های هرمیون بود. اگر هرمیون می‌دید که آنها تکالیفشان را به درستی انجام نمی‌دهند همین طور نگاهشان می‌کرد.‏ هری نگاهی به اطرافش کرد شاید مشکل و گرفتاری تازه ای به فکرش برسد که قبلاً به آن فکر نکرده بود. چشمش به فرد و جورج افتاد که کنار دیوار مقابل هری نشسته و قلم به دست روی یک تکه کاغذ پوستی خم شده بودند. دیدن فرد و جورج در آن گوشه خلوت کمی عجیب به نظر می‌رسید. آن‌ها معمولاً عادت داشتند در میان جمع و در مرکز توجه بچه‌ها قرار گیرند. آن دو با حالت مشکوکی خم شده و سرگرم نوشتن بودند. هری به یاد آورد که آن‌ها بارها در پناهگاه در گوشة دنجی می‌نشستند و چیز‏ می نوشتند. آن روزها هری چنین تصور می‌کرد که آن‌ها سرگرم آماده کردن برگه‌های حقه‌های جادویی ویزلی‌ها هستند. اما اکنون به نظر می‌رسید که این مسئله جدی‌تر از این هاست، و گرنه آن‌ها حتماً لی جوردن را در شوخی‌هایشان شرکت می دادند. هری با خود فکر کرد احتمالاً در صدد برنامه ریزی برای شرکت در مسابقه سه جادوگر هستند.‏ هنگامی که هری جورج را نگاه می‌کرد جورج سری تکان داد با قلم پرش چیزی روی کاغذ پوستی خط زد آن گاه با صدای آرامی به فرد چیزی گفت. اما سالن عمومی چنان خلوت و ساکت بود که هری حرفش را شنید جورج می‌گفت:‏ ‏ - نه این طور نمی‌شه... درست مثل اینه که داریم بهش تهمت‏ می زنیم باید حواسمونو جمع کنیم...‏ طولی نکشید که جورج سرش را برگرداند و متوجه شد که هری نگاهش می‌کند. هری بلافاصله خندید و آن گاه سعی کرد حواسش را به پیشگویی‌هایش معطوف کند. دلش نمی‌خواست جورج خیال کند او استراق سمع می‌کرده است. به فاصله کوتاهی دوقلوها کاغذپوستی‌شان را لوله کردند به آن‌ها شب بخیر گفتند و برای خوابیدن به خوابگاه رفتند.‏ هنوز ده دقیقه از رفتن فرد و جورج نگذشته بود که تابلوی بانوی چاق کنار رفت و هرمیون وارد سالن عمومی شد او در یک دست یک دسته کاغذ پوستی داشت و در دست دیگرش جعبه ای بود که محتویاتش تلق تلق می‌کرد. کج پا به بدنش کش و قوسی داد و شروع به خرخر کرد. هرمیون گفت:‏ ‏ - سلام... همین حالا کارم تمام شد!‏ رون قلم پرش را به زمین گذاشت و با افاده گفت:‏ ‏ - منم همین طور!‏ هرمیون چیزهایی را که در دست داشت روی مبل راحتی گذاشت و کنار آن‌ها نشست. آن گاه شروع به خواندن پیشگویی‌ها کرد. وقتی کج پا روی پای هرمیون نشست او به کنایه به رون گفت:‏ ‏ - مثل این که تو ماه آینده اوضاع و احوال درستی نداری...‏ رون خمیازه ای کشید و گفت:‏ ‏ - خوبه که از قبل می‌دونم...‏ هرمیون گفت:‏ ‏ - مثل این که قراره دوباره غرق بشی...‏ رون با دقت به پیشگویی‌هایش نگاه کرد و گفت:‏ ‏ - راست می‌گی... بهتره عوضش کنم و به جایش بنویسم لگدمال شدن زیر پای یه هیپوگریف خشمگین...‏ هرمیون گفت:‏ ‏ - فکر نمی‌کنی بفهمه که اینارو از خودت درآوردی؟‏ رون با خشمی ساختگی گفت:‏ ‏ - چه‌طور جرأت می‌کنی! ما این جا مثل جن‌های خونگی کار کردیم.‏ هرمیون ابروانش را بالا کشید.‏ رون با دستپاچگی گفت:‏ ‏ - این فقط اصطلاحه...‏ هری پیشگویی‌اش را با پیشگویی مرگ خودش از طریق گردن زدن به پایان رساند و قلم پرش را روی میز گذاشت. او به جعبهة هرمیون اشاره کرد و گفت:‏ ‏ - توی اون جعبه چیه؟ هرمیون چپ چپ به رون نگاه کرد.‏ ‏ - چه عجب، بالاخره اینو دیدین...‏ آن گاه در جعبه را باز کرد تا محتویاتش را به آن‌ها نشان دهد. در داخل جعبه پنجاه مدال در رنگ‌های مختلف به چشم می‌خورد که روی همة آن‌ها این حروف حک شده بود. س. پ. ای. دبلیو.‏ هری یکی از مدال‌ها را برداشت و روی آن را خواند:‏ ‏ - اسپیو؟ این دیگه چیه؟ هرمیون با بی‌قراری گفت:‏ ‏ - منظور تهوع نیست... علامت اختصاری تشکیلات هواداری و حمایت از جن‌های خونگیه.‏ رون گفت:‏ ‏ - تا به حال یه هم چین اسمی نشنیده بودم...‏ هرمیون بلافاصله گفت:‏ ‏ - نباید هم شنیده باشی تازه تأسیسش کردم.‏ رون پرسید:‏ ‏ - چند تا عضو جمع کردی؟‏ ‏ - اگه شما دو نفر هم عضو بشین می‌شه سه نفر رون گفت:‏ ‏ - انتظار داری ما این مدال‌هایی رو که روش نوشته "تهوع" به سینه بزنیم و دوره راه بیفتیم؟‏ هرمیون با عصبانیت فریاد زد:‏ ‏ - اسپیو! من می‌خواستم اون رو بنویسم "منع اهانت به موجودات جادویی هم نوع و مبارزه سازمان یافته برای به وجود آوردن تغییراتی در جایگاه قانونی آن ها". ولی جا نمی‌گرفت. به خاطر همین عنوان بیانیه مون همین خواهد بود.‏ هرمیون دسته کاغذ پوستی را در هوا تکان و گفت:‏ ‏ - تو کتابخونه کلی در این مورد تحقیق کردم. بردگی جن‌های خونگی قرن‌های زیادیه که ادامه داره... باور نمی‌کنم که تو این مدت هیچ کس براشون کاری نکرده...‏ رون با صدای بلندی گفت:‏ ‏ - هرمیون... گوش هاتو واکن اونا از وضعشون راضی‌ان...‏ هرمیون که گویی حرف رون را نشنیده بود با صدایی بلندتر از رون شروع به حرف زدن کرد.‏ ‏ - هدف کوتاه مدت ما تأمین دستمزد عادلانه و شرایط شغلی مناسب برای اوناست. در دراز مدت هم باید قانون منع استفاده از چوبدستی علیه جن‌های خونگی رو تدوین کنیم و کاری کنیم که یک جن خونگی در اداره سامان دهی و کنترل موجودات جادویی حضور داشته باشه، چون واقعاً خیلی بی‌انصافیه که اونا تو این سازمان یه نماینده ندارن.‏ هری پرسید:‏ ‏ - چه‌طوری قراره این کارها رو انجام بدیم...‏ هرمیون با خوشحالی گفت:‏ ‏ - اول شروع به عضوگیری می‌کنیم. فکر کردم برای حق عضویت دو سیکل کافیه - با این پول یه مدال بهشون می‌دیم- بقیه رو صرف انتشار اعلامیه‌های انجمن می‌کنیم. رون تو خزانه داری و می‌تونی پول‌هایی رو که جمع می‌کنی توی یه قوطی بریزی. قوطی الآن بالاست. هری تو هم می‌شی منشی من.‏ می تونی از همین حالا حرف هامو یادداشت کنی تا مذاکرات اولین جلسه مون ثبت بشه.‏ هرمیون سکوت کرد و به آن دو لبخند زد. هری نمی‌دانست باید از دست هرمیون عصبی شد و یا به چهرة هاج و واج رون بخندد. سرانجام سکوت شکسته شد. البته نه توسط رون که هم چنان بهت زده به نظر می‌رسید بلکه با صدای تق تق ضعیفی که از طرف پنجره به گوش می‌رسید. هری به آن سوی سالن عمومی نگاه کرد. روی لبه پنجره جغد سفیدی را دید که نور مهتاب پیکرش را روشن کرده بود.‏ هری گفت:‏ ‏ - هدویگه!‏ سپس با عجله از جا برخاست و به سوی سالن رفت تا آن را باز کند، هدویگ پروازکنان تا آن سوی سالن پیش رفت و روی دفتر تکالیف پیشگویی هری نشست.‏ هری به دنبالش دوید و فریاد زد:‏ ‏ - چه قدر دیر کردی!‏ رون با هیجان به کاغذ کثیفی که به پای هدویگ بسته شده بود اشاره کرد و گفت:‏ ‏ - اون جواب نامه تو آورده!‏ هری با دستپاچگی نامه را از پای هدویگ باز کرد تا آن را بخواند. در این حال هدویگ روی زانوی او نشست و با ملایمت هوهو کرد. هرمیون که نفسش بند آمده بود گفت:‏ ‏ - چی نوشته؟ متن نامه بسیار کوتاه بود و معلوم بود با عجله نوشته شده است. هری با صدای بلند شروع به خواندن نامه کرد:‏ هری باید هرچه زودتر به سمت شمال پرواز کنم. خبر مربوط به جای زخم تو آخرین خبر عجیبیه که شنیدم. اگه دوباره جای زخمت درد گرفت یه سر برو پیش دامبلدور. شنیدم دامبلدور چشم گنده رو به کار دعوت کرده معلوم می‌شه که متوجه علامت‌ها شده، گرچه ممکنه هنوز کسی ندونه چه خبره.‏ همین روزها سری بهتون می‌زنم. سلام منو به رون و هرمیون برسون. حواستو خیلی جمع کن هری.‏ سیریوس هری سرش را بلند کرد و به رون و هرمیون خیره شد. آن‌ها نیز به او نگاه می‌کردند. هرمیون آهسته گفت:‏ ‏ - می‌خواد به سمت شمال پرواز کنه... داره برمی‌گرده...‏ رون که گیج به نظر می‌رسید پرسید:‏ ‏ - دامبلدور کدوم علامت‌ها رو دیده. هری چی شده؟‏ هری ناگهان با مشت به پیشانیش کوبید. هدویگ بال زنان از روی زانوی او برخاست و روی میز نشست. هری با ناراحتی گفت:‏ ‏ - نباید بهش می‌گفتم.‏ رون که گیج شده بود پرسید:‏ ‏ - منظورت چیه؟‏ هری جواب داد:‏ ‏ - نامة من اونو نگران کرده. به خاطر همین می‌خواد برگرده...‏ هری محکم دستش را روی میز کوبید. هدویگ با ناخرسندی هوهویی کرد و پشت صندلی رون نشست.‏ هری ادامه داد:‏ ‏ - اون داره برمی‌گرده چون فکر می‌کنه توی دردسر افتادم... ولی من که چیزیم نیست!‏ هری با بدخلقی به جغد بیچاره که مرتب منقارش را باز و بسته می‌کرد گفت:‏ ‏ - چیزی ندارم که بدم بخوری می‌فهمی... اگه غذا می‌خوای باید بری جغددونی...‏ هدویگ با دلخوری به او نگاه کرد و بال‌هایش را گشود تا از پنجره بیرون برود. هنگام پرواز با بالش به صورت هری سیلی زد.‏ هرمیون برای آن که به هری دلداری دهد گفت:‏ ‏ - هری...‏ هری حرف او را نیمه کاره گذاشت و گفت:‏ ‏ - من می‌رم بخوابم. فردا صبح می‌بینمتون.‏ وقتی به خوابگاه رسید لباس خوابش را پوشید و روی تختخواب پرده دارش دراز کشید. با این حال خوابش نمی‌برد.‏ اگر سیریوس برمی‌گشت و دستگیر می‌شد هری مقصر بود. چرا نتوانسته بود دهانش را نگه دارد؟ فقط به خاطر چند دقیقه درد و سوزش فوراً ماجرا را به سیریوس اطلاع داده بود. کاش جلوی دهانش را گرفته بود.‏ لحظاتی بعد او متوجه شد رون وارد خوابگاه شده است. اما با او حرف نزد. هری مدت مدیدی در تختش بیدار ماند و به سایبان بالای تختش خیره ماند. خوابگاه ساکت بود و هیچ صدایی به گوش نمی‌رسید. اگر ذهن هری آن قدر مشغول نبود حتماً متوجه می‌شد که نشنیدن صدای خرخر نویل دلیل بر آن است که او نیز هم چنان بیدار است.‏ فصل 15: بوباتون و دورمشترانگ صبح روز بعد هری از خواب برخاست درحالی‌که نقشه ای که تمام شب فکر و ذهنش را مشغول کرده بود برای اجرا حاضر و آماده بود. او از جا برخاست در سایه روشن نور صبحگاهی‏ لباس‌هایش را پوشید و بدون آن که رون را بیدار کند از خوابگاه بیرون رفت و خود را به سالن عمومی خلوت رساند. از روی میزی که تکالیف درس پیشگویی‌اش روی آن قرار داشت تکه کاغذی برداشت و شروع به نوشتن کرد:‏ سیریوس عزیزم:‏ به نظرم می‌رسه که من در مورد زخمم دچار خیالات شده بودم. دفعه قبل که برات نامه می‌نوشتم خواب آلود بودم. این جا همه چی روبه راهه و دلیلی برای برگشتن تو وجود نداره... نگران من نباش. وضع زخمم عادیه و هیچ مشکلی ندارم.‏ هری او آن گاه از حفرة پشت تابلو بیرون رفت و در طول راهروی خلوت برج به راه افتاد. تنها مانعی که سر راهش پیدا شد بدعنق بود که در راهروی طبقه چهارم سعی کرد سعی کرد گلدان بزرگی را روی سر او بیندازد. سرانجام هری به جغددانی که در بالای برج غربی قرار داشت رسید.‏ جغددانی شامل یک اتاق سنگی دایره ای شکل بود و به دلیل این که هیچ کدام از پنجره‌هایش شیشه نداشت سرد و بادگیر بود. کف اتاق با کاه پوشانده شده و روی کاه‌ها پر از فضله جغد و اسکلت ریز و درشت انواع موش بود. صد‌ها جغد از نژادهای مختلف در جایگاه‌های مخصوصی که تا سقف برج می‌رسید دیده می‌شدند که بیشترشان خواب بودند. با این حال هری لابه لا تعدادی از جغدها را می‌دید که با چشمان کهربایی رنگشان به او زل زده بودند.‏ در این میان هری چشمش به هدویگ افتاد که بین یک جغد فندقی رنگ و یک جغد خاکی رنگ خوابیده بود. هری با عجله خود را به او رساند و در این حال پایش روی فضله جغدها لغزید.‏ بیدار کردن هدویگ کمی طول کشید چون او چشم‌هایش را باز نمی‌کرد و هربار که هری سعی می‌کرد بیدارش کند برمی‌گشت و به او پشت می‌کرد. کاملاً معلوم بود که از رفتار شب قبل هری دلخور است. سرانجام وقتی هری با خود فکر کرد که حتماً هدویگ خسته است و به فکر افتاد خوکچه را از رون قرض بگیرد. هدویگ پایش را جلو آورد و اجازه داد نامه را ببندد. هری هدویگ را نوازش کرد و او را به سمت یکی از حفره‌های روی دیوار برد و زیر گوشش گفت:‏ ‏ - سعی کن زودترپیداش کنی... قبل از این که دیوانه سازها پیدایش کنن اونو گیر بیار...‏ هدویگ با چنگالش محکم‌تر از مواقع دیگر دست هری را فشار داد ولی هوهوی نرمی کرد تا به هری اطمینان خاطر دهد. آن گاه بال‌هایش را گشود و زیر نور خورشید به پرواز درآمد. هری که سخت نگران بود آن قدر او را نگاه کرد تا در دل آسمان ناپدید شد. هری گمان نمی‌کرد که پاسخ سیریوس به جای آن که به او آرامش بدهد نگرانش خواهد کرد.‏ ‏ *** هنگام صرف صبحانه وقتی هری جریان را برای رون و هرمیون شرح داد هرمیون با عصبانیت گفت:‏ ‏ - این دروغه هری... زخم تو واقعاً درد گرفته بود و خواب و خیال نبود...‏ هری جواب داد:‏ ‏ - خوب که چی؟ یعنی باید به خاطر من دوباره برگرده آزکابان؟‏ به محض آن که هرمیون دهان باز کند تا دنباله بحث را ادامه دهد رون به تندی گفت:‏ ‏ - ول کن! هرمیون.‏ برای اولین بار هرمیون به حرف رون گوش داد و چیزی نگفت.‏ در طول دو هفته بعد تمام تلاش هری این بود که نگران نباشد با این حال هر صبح که جغدهای نامه رسان می‌رسیدند بی‌اختیار دنبال هدویگ می‌گشت. شب‌ها قبل از رفتن به رختخواب تصاویر وحشتناکی از سیریوس مقابل دیدگانش شکل می گرفت. او را درخیابان‌های تاریک لندن می‌دید که دیوانه سازها محاصره‌اش کرده اند. گاهی هم سعی می‌کرد به هیچ وجه به پدرخوانده‌اش فکر نکند.‏ از این دلگیر بود که دیگر حتی بازی کوییدیچ هم نیست تا فکرش را به خود مشغول کند. هیچ چیز به قدر تمرین مداوم کوییدیچ نمی‌توانست ذهن آشفته او را آرام کند. در این حال درس‌های آن سال به خصوص درس دفاع در برابر جادوی سیاه به مراتب دشوارتر و سنگین‌تر از سال‌های گذشته بود.‏ در کمال ناباوری پرفسور مودی به آن‌ها اطلاع داد که خیال دارد طلسم فرمان را روی یک یک آن‌ها آزمایش کند تا ببیند مقاومت آن‌ها در مقابل این طلسم تا چه حد است. وقتی مودی میز و صندلی‌ها را عقب زد تا فضای خالی در کلاس به وجود بیاورد. هرمیون گفت:‏ ‏ - ولی... ولی پرفسور شما که گفتین این طلسم غیرقانونیه و اگه کسی اونو روی انسان آزمایش کنه...‏ مودی چسم سحرآمیزش را در حدقه چرخاند و به او خیره شد. آن گاه گفت:‏ ‏ - دامبلدور می‌خواد شما با اثرات این طلسم آشنا بشین... اگه کسی این طلسمو روی شما آزمایش کنه دیگه هیچ کاری از دستتون برنمیاد و تمام حرکات و رفتارتون توسط اونا کنترل‏ می شه- پس بهتره من این طلسم رو، روی شما آزمایش کنم. تو هم معافی... می‌تونی از کلاس بری بیرون...‏ او انگشت گره دارش را به سمت در نشانه رفت. هرمیون که از خجالت سرخ شده بود زیر لب گفت که منظورش این نبوده که کلاسی را ترک کند. هری و رون پوزخندی به هم زدند. آن‌ها می دانستند که هرمیون حاضر است چرک گیاه غده دار را بخورد ولی چنین کلاس مهمی را از دست ندهد.‏ مودی به نوبت یک یک دانش‌آموزان را صدا می‌زد و طلسم فرمان را روی آن‌ها آزمایش می‌کرد. هری شاهد بود که چگونه هم کلاسی‌هایش تحت تأثیر این طلسم کارهای عجیب و غریب انجام می‌دادند. دین توماس سه دور به حالت لی لی دور کلاس جست زد و سرود خواند. لاوندر براون ادای سنجاب در آورد. نویل چند حرکت مشکل ژیمناستیک را انجام داد که در شرایط عادی قادر به انجام هیچ یک از آن‌ها نبود. ظاهراً هیچ یک از آن‌ها‏ نمی توانستند بر این طلسم غلبه کنند و تنها زمانی به حالت عادی بازمی گشتند که مودی طلسم را باطل می‌کرد.‏ مودی غرغرکنان گفت:‏ ‏ - پاتر... حالا نوبت توئه...‏ هری قدم پیش گذاشت و میانة کلاس همان جایی که مودی صندلی‌ها را جابه جا کرده بود ایستاد. مودی چوبدستی‌اش را بالا آورد و رو به هری گفت: ایمپریو!‏ احساس مطبوعی سرتاپای هری را خود فرو برد. آرام آرام همة دغدغه‌هایش را فراموش کرد و به جای آن حس دلپذیر و مبهمی وجودش را فرا گرفت او سر جایش آرام و آسوده ایستاده بود و نسبت به آن چه که در اطرافش می‌گذشت چندان توجهی نداشت.‏ در این لحظه صدای مودی را از فاصلة دوری از اعماق ذهنش شنید که می‌گفت:‏ ‏ - پاتر... بپّر روی میز... بپّر روی میز. هری زانوانش را خم کرد و آماده پریدن شد.‏ ‏ - بپّر روی میز... پاتر.‏ ولی صدای دیگری از گوشة دیگر ذهنش به گوشش رسید:‏ ‏ - چرا باید چنین کار احمقانه ای را بکنی...‏ ‏ - بپر روی میز...‏ صدای دیگری مصمم‌تر از قبل بار دیگر به او گفت:‏ ‏ - نه متشکرم... نمی‌خوام بپّرم... نه... نه...‏ ‏ - بپّر همین حالا...‏ درد شدیدی سرتاپای هری را فرا گرفت. او در عین حال که خیال داشت بپّرد می‌خواست از پریدن خودداری کند در نتیجه با سر روی زمین افتاد. دردی که در پاهایش پیچیده بود می‌توانست ناشی از شکستن زانوهایش باشد.‏ مودی غرغرکنان گفت:‏ ‏ - خب... بدم نیست!‏ بلافاصله آن احساس مطبوع از وجود هری رخت بربست. دیگر از صداها خبری نبود. اکنون می‌دانست سرگرم چه کاری هستند و درد زانوهایش نیز دوچندان شده بود.‏ ‏ - دیدین بچه ها؟ پاتر مقاومت کرد. اون مقاومت کرد... چیزی هم نمونده بود که موفق بشه... یک بار دیگر امتحان می کنیم... پاتر... بچه‌ها خوب توجه کنین... به چشماش نگاه کنین تا بفهمین چه اتفاقی می‌افته... آفرین پاتر فوق العاده بود... واقعاً عالی بود! اونا نمی‌تونن به این سادگی تورو کنترل کنن!‏ یک ساعت بعد وقتی هری لنگ لنگان از کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه بیرون می‌آمد به رون گفت:‏ ‏ - جوری می‌گه که انگار قراره هر آن به ما حمله کنن...‏ مودی چهار بار طلسم فرمان را روی هری آزمایش کرد تا او توانست به طور کامل طلسم را خنثی کند.‏ رون جواب داد:‏ ‏ - آره بابا می‌دونم...‏ رون در زمان انجام طلسم بیشتر از هری به دردسر افتاده بود و اکنون ناچار بود چند قدم یک بار پایش را روی زمین بکشد تا بتواند راحت راه برود. مودی به او گفته بود که اثر طلسم تا زمان صرف ناهار ازبین خواهد رفت.‏ رون با نگرانی به پشت سرش نگاه کرد تا مطمئن شود که مودی آن دوروبر نیست آن گاه ادامه داد:‏ ‏ - بی‌خود نیست که وقتی از وزارت خونه انداختنش بیرون همه خوشحال شدن شنیدی به سیموس چی می‌گفت؟ داشت براش تعریف می‌کرد چه بلایی سر ساحره ای آورده که روز شوخی اول آوریل اونو هو کرده... راستی با این همه درسی که داریم چه‌طور می‌تونیم جزوة طلسم فرمان رو کلمه به کلمه بخونیم؟ هم زمان با آغاز سال تحصیلی همة دانش‌آموزان متوجه شده بودند که حجم درس‌هایشان به مقدار قابل ملاحظه ای افزایش یافته است. وقتی سر کلاس تغییر شکل، پرفسور مک گونگال تکالیف زیادی برایشان در نظر گرفت بچه‌ها اعتراض کردند و او علت آن را توضیح داد:‏ ‏ - شما وارد مرحله جدیدی از تحصیلات جادوگری می‌شین... باید خودتون رو برای شرکت در امتحانات سطوح مقدماتی جادوگری آماده کنین...‏ دین توماس با دلخوری گفت:‏ ‏ - ولی ما تا سال پنجم قرار نیست تو این امتحانات شرکت کنیم...‏ چشمان پرفسور مک گونگال از پشت قاب عینک چهار گوشش برقی زد و ادامه داد:‏ ‏ - ممکنه... توماس... ولی باور کن باید کم کم خودتونو آماده کنین... تو این کلاس دوشیزه گرنجر تنها کسیه که می‌تونسته به طور کامل یه جوجه تیغی رو تبدیل به بالشتک سوزن کنه... اما بالشتک تو توماس وقتی کسی با سوزن بهش نزدیک می‌شه خودشو جمع می‌کنه!‏ هرمیون دوباره چهره‌اش به سرخی گرایید. ظاهراً تلاش می‌کرد رضایت خاطرش را پنهان کند.‏ سر کلاس پیشگویی وقتی پرفسور تریلاونی به آن‌ها گفت که نمرة کامل را گرفته اند بسیار خوشحال شدند. او بخش‌هایی از تکالیف آن دو رو خواند و آن‌ها را به خاطر پذیرش شجاعانه وقایع سخت آینده تحسین کرد. ولی وقتی اعلام کرد برای جلسه بعد باید وقایع ماه آینده را پیشگویی کنند سخت اوقات آن‌ها تلخ شد چون همه مصیبت‌هایشان ته کشیده بود.‏ در همین روزها پرفسور بینز، روحی که درس تاریخ جادو را تدریس می‌کرد از آن‌ها خواسته بود هر هفته مقالاتی دربارة شورش اجنه در قرن هجدهم بنویسند. پرفسور اسنیپ آن‌ها را مجبور کرده بود که دربارة نوش داروها تحقیق کنند. آن‌ها ناچار بودند این تحقیق را جدی بگیرند زیرا پرفسور اسنیپ گفته بود خیال دارد قبل از کریسمس یکی از دانش‌آموزان را مسموم کند تا ببیند نوشدارویش موثر هست یا نه.‏ پرفسور فلیت ویک از آن‌ها خواسته بود سه کتاب اضافی بخوانند تا برای یادگیری طلسم جمع آوری آماده شوند.‏ حتی هاگرید هم تکالیف اضافی به آن‌ها داده بود. با این که هنوز کسی نمی‌دانست موجودات دم انفجاری چه نوع غذایی می‌خورند رشد آن‌ها به میزان چشم گیری افزایش یافته بود. هاگرید از این موضوع بسیار خوشحال بود و به آن‌ها گفته بود یک شب در میان به او سر بزنند و از نزدیک حرکات غیرعادی این موجودات را مطالعه کنند و به عنوان بخشی از کار عملی یادداشت بردارند.‏ وقتی هاگرید درست مثل بابانوئلی که اسباب بازی بزرگی را از کیسه‌اش بیرون می‌کشید در این مورد حرف زد دراکو مالفوی با صراحت گفت:‏ ‏ - من نمی‌آم... سر کلاس به قدر کافی از این موجوات بدترکیب دیدم...‏ لبخند از لبان هاگرید محو شد و غرش کنان گفت:‏ ‏ - هرکاری می‌گم باید بکنی و گرنه مجبور می‌شم مثل پرفسور مودی رفتار کنم... شنیدم راسو شده بودی مالفوی...‏ شاگردان قهقهه سر دادند. مالفوی از عصبانیت سرخ شد ولی ظاهراً خاطرة آن مجازات چنان برایش دردناک بود که هنوز در جست و جوی راهی برای تلافی بود. هری، رون و هرمیون در پایان کلاس شاد و خوشحال به قلعه بازگشتند. رفتار تحقیر آمیز هاگرید با مالفوی برای آن‌ها بسیار خوشآیند بود زیرا مالفوی سال گذشته سعی کرده بود هاگرید را از مدرسه اخراج کند.‏ هنگامی که آن‌ها به سرسرای ورودی رسیدند با تعداد زیادی از شاگردان روبرو شدند که سر راه پله‌های مرمری تجمع کرده و سرگرم خواندن اعلامیه ای بودند که پایین پلکان نصب شده بود. رون که از هری و هرمیون بلندتر بود روی پنجه‌هایش ایستاد و از بالای سر دانش‌آموزان شروع به خواندن کرد.‏ مسابقه سه جادوگر شاگردان منتخب مدرسه بوباتون و دورمشترانگ ساعت شش صبح جمعه سی ام اکتبر وارد هاگوارتز خواهند شد. در تاریخ مذکور کلاس‌ها نیم ساعت زودتر از همیشه تعطیل می‌شوند.‏ هری گفت:‏ ‏ - عالیه... آخرین درس روز جمعه درس معجون هاست! اسنیپ دیگه وقت نمی‌کنه مارو مسموم کنه!‏ دانش‌آموزان باید کیف و کتاب‌هایشان را در خوابگاهشان بگذارند و برای استقبال و خوشامدگویی به میهمانان مقابل در قلعه اجتماع کنند. جشن خوشامد گویی پس از ورود مهمانان برگزار خواهد شد.‏ ارنی مک میلان، شاگرد گروه هافلپاف درحالی‌که چشمانش برق می‌زد گفت:‏ ‏ - فقط یه هفته دیگه مونده! نمی‌دونم سدریک خبر داره یا نه... بهتره برم بهش خبر بدم...‏ وقتی ارنی به راه افتاد رون با تعجب پرسید: سدریک؟ هری جواب داد:‏ ‏ - دیگوری رو می‌گه.. حتماً می‌خواد تو مسابقه شرکت کنه.‏ ضمن عبور از میان جمعیت که شاد و خوشحال با یکدیگر حرف می‌زدند رون گفت:‏ ‏ - اون احمق قهرمان هاگوارتز بشه؟‏ هرمیون گفت:‏ ‏ - اون احمق نیست... تو فقط به این دلیل از اون بدت میاد که تیم گریفیندورو تو مسابقه کوییدیچ شکست داده... این طور که شنیدم اون شاگرد زرنگیه. ضمناً ارشدم هست...‏ هرمیون بر قسمت آخر جمله‌اش تأکید بیشتری کرد. رون با لحن تندی گفت:‏ ‏ - تو از اون خوشت میاد چون خوش قیافه‌اس...‏ هرمیون با دلخوری گفت:‏ ‏ - می‌بخشی ها... ولی من از مردم به خاطر خوش قیافه بودنشون خوشم نمی‌آد.‏ رون سرفه دروغینی کرد که صدایش کلمة لاکهارت بود.‏ مشاهده آن اعلامیه در سرسرای ورودی روی همه ساکنان قلعه اثر گذاشت. در طی هفته هری هر جا قدم می‌گذاشت صحبت سر یک موضوع بود: " مسابقه سه جادوگر". این که قرار بود چه کسی درمسابقه شرکت کند قرار بود مسابقه چگونه برگزار شود و این که شاگردان بوباتون و دورمشترانگ چه تفاوت‌هایی با آن‌ها داشتند. شایعات گوناگونی بین دانش‌آموزان دهان به دهان می‌گشت.‏ هری متوجه بود که نظافت کلی در قلعه در حال انجام است تعدادی از تابلوهای کدر و خاک گرفته را ساییده و شسته بودند. افراد درون تابلو هم نشسته بودند و با هم پچ پچ می‌کردند و کاملاً آشکار بود از این که چهره و بدنشان ساییده می‌شود دلخورند. کلاه خودها و زره‌ها درخشان و براق شده بودند و دیگر جیرجیر نمی‌کردند. آرگوس فلیچ سرایدار مدرسه با شاگردانی که یادشان می‌رفت کفش‌هایشان را پاک کنند به شدت برخورد می کرد. به نحوی که یک بار دو دختر سال اولی دچار حمله‌های عصبی شدند. اساتید نگران و عصبی به نظر می‌رسیدند. یک بار سر کلاس تغییر شکل وقتی نویل گوش‌هایش را به شکل کاکتوس درآورد پرفسور مک گونگال با عصبانیت سرش فریاد زد و گفت:‏ ‏ - لانگ باتم لطفاً کاری نکن که شاگردای مدرسه دورمشترانگ هم بفهمن تو یه جادوی ساده رو هم بلد نیستی...‏ روز سی ام اکتبر برای خوردن صبحانه پایین رفتند متوجه شدند سرسرای بزرگ شبانه تزیین شده استوپلاکاردهای ابریشمی بزرگ به دیوار سرسرا نصب شده بود که هر یک نمادی از یکی از گروه‌ها بود. بیرق قرمز با شیر طلایی نماد گریفیندور، آبی با عقاب برنزی متعلق به ریونکلا، زرد با گورکن سیاه متعلق به هافلپاف و بیرق سبز با مار نقره ای متعلق به اسلیترین ها. پشت میز اساتید نیز پلاکاردی نصب شده بود که از همه بزرگتر به نظر می‌آمد. و نشان هاگوارتز روی آن می‌درخشید. چهار طرف یک ‏H‏ بزرگ یک شیر، یک عقاب، یک مار و یک گورکن قرار گرفته بود.‏ هری، رون و هرمیون سر میز گریفیندور جورج و فرد را دیدند. این بار نیز آن‌ها دور از همه گوشه ای نشسته بودند و آهسته با هم حرف می‌زدند. رون به طرف آن‌ها رفت. جورج با دلخوری به فرد می‌گفت:‏ ‏ - قبول دارم که زیاد خوشایند نیست ولی اگه اون حاضر نشه رودررو باهامون حرف بزنه مجبوریم براش نامه بنویسیم. حتی می‌تونیم نامه رو مستقیم به دستش بدیم. تا ابد که نمی‌تونه از دستمون فرار کنه...‏ رون کنار آن‌ها نشست، آن گاه پرسید:‏ ‏ - کی از دستتون فرار می‌کنه...؟‏ فرد با دلخوری به او که میان حرفشان پریده بود نگاه کرد و گفت:‏ ‏ - کاش تو ازمون فرار می‌کردی...‏ رون از جورج پرسید:‏ ‏ - چیه که زیاد هم خوشایند نیست؟‏ ‏ - این که آدم یه برادر فضولی مثل تو داشته باشه...‏ هری پرسید:‏ ‏ - بالاخره از شرایط مسابقه سه جادوگر سردرآوردین؟ هنوزم دلتون می‌خواد تو مسابقه شرکت کنین؟ جورج با اوقات تلخی گفت:‏ ‏ - از مک گونگال پرسیدم که قهرمانارو چه جوری انتخاب‏ می کنن اما اون چیزی نگفت. در عوض بهم گفت که دهنتو ببند و حواست به تغییر شکل راکونت باشه.‏ رون با لحن متفکرانه ای گفت:‏ ‏ - معلوم نیست مسابقه چند مرحله داره؟ هری باهات شرط‏ می بندم که ما هم از عهده‌اش برمی‌آییم. ما قبلاً از پس کارهای خطرناک‌تر از این براومدیم.‏ فرد گفت:‏ ‏ - ولی نه جلوی هیئت داوران. مک گونگال می‌گفت هیئت داوران برانجام همة مراحل مسابقات نظارت دارن و به قهرمانا امتیاز می‌دن...‏ هری پرسید:‏ ‏ - هیئت داورا چه کسانی هستن؟‏ جوابی که هرمیون به هری داد باعث حیرت و تعجب همه شد.‏ او گفت:‏ ‏ - مدیران مدارس شرکت کننده در مسابقه همیشه جزو هیئت داوران هستن. می‌دونین از کجا فهمیدم؟ آخه تو مسابقات سال 1792، یه مار- خروس که قهرمانا باید می‌گرفتنش رم می‌کنه و مدیرای هر سه مدرسه رو زخمی می‌کنه.‏ هرمیون متوجه شد همه نگاهش می‌کنند. او که همیشه می‌دید هیچ کس یکی از کتاب‌هایی را که او خوانده، نخوانده است با بی‌قراری گفت:‏ ‏ - من همة این چیزها رو تو کتاب تاریخچة هاگوارتز خوندم... البته کتاب زیاد معتبری نیست. عنوان "متن تجدید نظر شده تاریخچة هاگوارتز" براش بهتره یا مثلاً "منتخب تاریخچة هاگوارتز که بر ابعاد ناخوشایند مدرسه سرپوش می‌گذارد!" رون پرسید:‏ ‏ - راجع به چی حرف می‌زنی؟‏ اما هری که گویی جواب رون را می‌دانست. هرمیون با صدای بلند به رون جواب داد و هری فهمید که حق با او بوده است.‏ ‏ - از جن‌های خونگی... توی هیچ کدوم از هزار و چند صفحه این کتاب به این موضوع اشاره نشده که همة ما در استثمار صدها برده سهم داریم!‏ هری سرش را تکان داد و خود را به خوردن خاگینه‌اش مشغول کرد. بی‌علاقگی رون و هری هیچ تأثیری بر عزم هرمیون نگذاشته بود. او مصمم بود تا برقراری عدالت اجتماعی در زندگی جن‌های خانگی موضوع را دنبال کند. گرچه هری و رون هر یک، یک مدال اسپیو خریده بودند. ولی این کار را فقط برای دلخوشی هرمیون انجام داده بودند.‏ از قرار سیکل‌هایشان را حرام کرده بودند چون هرمیون در کار خود مصمم‌تر شده بود. در حقیقت با خرید مدال، آرامش‌شان برهم خورده بود. هرمیون ابتدا از آن‌ها خواسته بود مدال‌هایشان را بر سینه‌شان بزنند و بعد به آن‌ها گفته بود دیگران را تشویق به خرید مدال کنند. خود او هر شب قوطی‌اش را در دست می‌گرفت و در سالن عمومی می‌چرخید. گوشه و کنار بچه‌ها را گیر می‌انداخت، قوطی را جلویشان تکان می‌داد و با حالتی جدی می‌گفت:‏ ‏ - هیچ می‌دونین اونایی که ملافه هاتونو براتون عوض می‌کنن... آتیش بخاری رو روشن نگه می‌دارن، کلاساتونو نظافت می‌کنن، براتون غذا می‌پزن تعدادی موجود جادویی ان که در قبال کارهاشون مزدی نمی‌گیرن باهاشون مثل برده‌ها رفتار می‌شه؟ برخی از شاگردان از جمله نویل فقط برای خلاص شدن از چشم غره‌های هرمیون پولی می‌پرداختند. برخی گرچه به حرف‌های او علاقه نشان می‌دادند ولی حاضر نبودند در این مورد همکاری کنند. بسیاری دیگر هم کل مسئله را جدی نمی‌گرفتند.‏ رون چشم‌هایش را به سمت بالا چرخاند و نگاهی به سقف سحرآمیز کرد که اکنون آفتاب پاییزی را بر آن‌ها می‌تاباند. فرد و جورج از خریدن مدال اسپیو خودداری کرده بودند. در آن لحظه فرد سعی کرد خود را با خوردن صبحانه‌اش سرگرم کند اما جورج به جلو خم شد و از هرمیون پرسید:‏ ‏ - ببینم هرمیون... هیچ وقت به آشپزخونه سر زدی؟‏ هرمیون با صراحت گفت: معلومه که نه... هیچ دانش‌آموزی...‏ جورج به خودش و فرد اشاره کرد و گفت:‏ ‏ - ولی ما رفتیم... شاید بیشتر از صد بار به آشپزخونه سرزدیم... می‌رفتیم تا غذاکش بریم... ما اونا رو دیدیم... اونا خوشبخت و راضی ان... به نظر خودشون بهترین کار دنیارو دارن.‏ هرمیون با حرارت گفت:‏ خب علتش اینه که اونا بی‌سوادن... مغزشونو شست و شو دادن!‏ در این لحظه صدای پر از بالای سرشان به گوش رسید و در همهمه دیگر کسی صدای هرمیون را نمی‌شنید. هری سرش را بلند کرد و هدویگ را دید که پروازکنان به سویش می آمد. هرمیون فوراً حرفش را نیمه تمام گذاشت. او و رون با نگرانی به هدویگ نگاه کردند که روی شانه هری فرود آمد.‏ بال‌هایش را گشود و پایش را جلو آورد.‏ هری با عجله نامه را از پای هدویگ باز کرد و بشقابش را مقابل جغد خسته گذاشته تا باقی مانده صبحانه‌اش را بخورد. هدویگ با خوشحالی سرگرم خوردن شد. هری نگاهی به فرد و جورج انداخت تا مطمئن شود حواسشان پرت است آن گاه به آهستگی نامه را برای رون و هرمیون خواند:‏ هری عزیز:‏ چه تلاش بی‌نظیری. من به کشورمون برگشتم و جای امنی پنهان شدم. ازت می‌خوام مرتب منو در جریان وقایع هاگوارتز بذاری. بهتره دیگه با هدویگ برام نامه نفرستی. سعی کن از جغدهای مختلف استفاده کنی. نگران من نباش. مراقب خودت باش. چیزی رو که درباره جای زخمت گفتم فراموش نکن.‏ سیریوس رون به آرامی پرسید:‏ ‏ - چرا باید با جغدهای مختلف نامه بفرستی؟ هرمیون بلافاصله جواب داد:‏ ‏ - خب هدویگ زیاد جلب توجه می‌کنه... اگه قرار باشه یه جغد سفید مرتب به جایی که اون مخفی شده سر بزنه... جغدها که جزو پرندگان محلی این ناحیه نیستن مگه نه؟‏ هری نامه را لوله کرد و آن را داخل ردایش جا داد. مطمئن نبود که نگرانی‌اش نسبت به قبل کم‌تر شده یا بیش تر. خیالش راحت شده بود که سیریوس لااقل بدون آن که مشکلی برایش پیش آمده باشد سالم به کشورشان بازگشته است. این را نیز نمی‌توانست انکار کند که حضور سیریوس در آن اطراف به او دلگرمی می‌دهد. لااقل وقتی برایش نامه‌ای می‌فرستاد ناچار نبود مدت زیادی در انتظار جواب بماند.‏ هری هدویگ را نوازش کرد و گفت:‏ ‏ - ازت متشکرم...‏ هدویگ خواب آلود به آرامی هوهو کرد. سپس منقارش را در جام آب پرتقال هری فرو برد و دوباره به پرواز درآمد. بدون شک او می‌خواست هرچه زودتر خود را به جغددانی برساند و بخوابد.‏ آن روز همه خوشحال و منتظر بودند. شاگردان توجه چندانی به درس نداشتند. آن روز حتی تحمل کلاس معجون‌ها آسان‌تر از روزهای عادی بود، چون مدتش نیم ساعت کم‌تر از همیشه بود. وقتی زنگ زودتر از موعد به صدا در آمد هری، رون و هرمیون با عجله خود را به برج گریفیندور رساندند و همان طور که در اعلامیه از آن‌ها خواسته شده بود کیف و لوازمشان را در خوابگاه‌هایشان گذاشتند. آن گاه با عجله خود را به سرسرای ورودی رساندند.‏ رئیس هرگروه سعی داشت صف شاگردانش را نظم و ترتیب دهد. پرفسور مک گونگال با بدخلقی رون را خطاب قرار داد:‏ ‏ - ویزلی کلاهتو صاف کن... دوشیزه پاتیل اون چیز مسخره رو از روی موهات وردار...‏ پراوتی اخم کنان پروانه زینتی بزرگی را از انتهای موهای بافته‌اش برداشت. پرفسور مک گونگال گفت:‏ ‏ - لطفاً دنبال من بیاین. کلاس اولی‌ها جلو حرکت کنن... هم دیگه رو هول ندین...‏ آن‌ها از پله‌های ورودی پایین رفتند و مقابل قلعه صف کشیدند. آسمان صاف و بی‌ابر بود هوا رو به تاریکی می‌رفت و نور بی‌رنگ ماه بر جنگل ممنوع می‌تابید. هری که بین رون و هرمیون در ردیف چهارم از جلو ایستاده بوددر میان سال اولی‌ها چشمش به دنیس کریوی افتاد که از شوق و هیجان آرام نداشت.‏ رون نگاهی به ساعتش کرد و گفت:‏ ‏ - دوروبر ساعت شیشه...‏ آن گاه به جاده ای که به دروازه‌های ورودی قلعه منتهی می‌شد نگاه انداخت و گفت:‏ ‏ - فکر می‌کنین با چی می‌آن... با قطار؟‏ هرمیون جواب داد: گمان نکنم.‏ هری نگاهی به آسمان پرستاره کرد و گفت:‏ ‏ - پس حتماً با جاروی پرنده میان.‏ ‏ - گمان نمی‌کنم... آن قدرها راهشون از این جا دور نیست.‏ رون گفت: رمزگشا؟ شاید هم یه هو این جا ظاهر بشن- شاید تو کشور اونا مجاز باشه که افراد زیر هفده سال خودشونو غیب کنن و بعد ظاهر بشن... نه؟ هرمیون با بی‌حوصلگی گفت: چند دفعه بگم رون! تو هاگوارتز کسی اجازه نداره خودشو غیب یا ظاهر کنه...‏ آن‌ها مشتاقانه به محوطه قلعه نگاه کردند ولی هیچ جنبنده ای در آن جا دیده نمی‌شد. همه چیز چون همیشه ساکت و آرام بود. هری کم کم سردش شده بود... خدا خدا می‌کرد که هر چه زودتر سروکله‌شان پیدا شود. شاید دانش‌آموزان خارجی خیال داشتند به طرز غیرمنتظره ای در هاگوارتز ظاهر شوند. هری به یاد حرفی افتاد که آقای ویزلی قبل از جام جهانی کوییدیچ در اردوگاه گفته بود. او گفته بود:‏ ‏ "همیشه همین جوره... ما نمی‌تونیم بدون جلب توجه دور هم جمع بشیم..." طولی نکشید که صدای دامبلدور از ردیف پشتی به گوش رسید. او به همراه سایر اساتید در ردیف آخر صف کشیده بودند:‏ ‏ - آهان... اگه اشتباه نکنم هیئت اعزامی مدرسه بوباتون دارن می‌رسن! شاگردان مشتاقانه به اطرافشان نگاه کردند و گفتند:‏ ‏ - از کدوم طرف دارن میان؟‏ یکی از شاگردان سال ششم به حاشیه جنگل اشاره کرد و گفت:‏ ‏ - از اون طرف. جسم بزرگی که به مراتب بزرگتر از یک جاروی پرنده - یا در واقع صد جاروی پرنده- بود از دل آبی تیره آسمان به سوی قلعه پیش می‌آمد و لحظه به لحظه بزرگتر می‌شد.‏ یکی از شاگردان سال اول فریاد زد: اون یه اژدهاست! دنیس کریوی گفت: چرند نگو... اون یه خونه پرنده‌اس...‏ حدس دنیس به حقیقت نزدیک‌تر بود. وقتی شیئی سیاه از فراز درختان جنگل ممنوع گذشت و نوری که از پنجره‌های قلعه می‌تابید آن را روشن کرد آن‌ها چشمشان به کالسکه عظیم چند اسبه رنگی افتاد که به قدر یک خانه وسعت داشت و پروازکنان به سوی قلعه در حرکت بود. دوازده اسب پالومینوی بالدار که هر یک به بزرگی یک فیل بودند کالسکه را پیش می‌راندند.‏ شاگردانی که در ردیف اول ایستاده بودند با دیدن کالسکه عظیم الجثه که به سرعت به سوی زمین می‌آمد خود را عقب کشیدند. طولی نکشید که سم اسب‌ها که هر یک به بزرگی یک بشقاب غذاخوری بود با صدای بلند به زمین برخورد کرد. نویل از ترس از جا پرید و روی یکی از شاگردان سال پنجم اسلیترین افتاد. لحظاتی بعد کالسکه نیز فرود آمد و روی چرخ‌های بزرگش کمی بالا و پایین رفت. اسب‌ها سرهای بزرگشان را تکان می دادند. با چشم‌های درشت و آتشینشان به این طرف و آن طرف نگاه می‌کردند.‏ قبل از باز شدن در کالسکه هری فرصت کرد چند لحظه نشان روی آن را ببیند- نشان مدرسه بوباتون دو چوبدستی طلایی متقاطع بود که از هر یک از آن‌ها سه ستاره بیرون زده بود.‏ پسری با ردای آبی روشن از کالسکه بیرون پرید، خم شد. برای لحظاتی دنبال چیزی گشت. پلکان طلایی کالسکه را بیرون کشید و خمیدگی آن را باز کرد. سپس با حالتی احترام آمیز به درون کالسکه باز گشت. طولی نکشید که هری کفش مشکی پاشنه بلند برّاقی را دید که به بزرگی قبر بچه بود، بلافاصله زن غول پیکری از کالسکه بیرون آمد که هری هرگز نظیر او را در عمرش ندیده بود. با خروج او علت بزرگی اسب‌ها و کالسکه مشخص شد. بسیاری از حاضران نفس را در سینه‌شان حبس کردند.‏ هری در تمام عمرش تنها یک نفر را به بزرگی این زن دیده بود و او هاگرید بود. به نظر نمی‌رسید که آن دو حتی یک سانتی متر با هم اختلاف قد داشته باشند. اما از آن جا که او به دیدن هاگرید عادت کرده بود. این زن به نظرش بسیار درشت هیکل می‌آمد. زن اکنون از کالسکه پایین آمده بود و به جمعیت بهت زده ای که منتظرش بودند نگاه می‌کرد. او کمی جلوتر رفت و نور سرسرای ورودی بر چهره زیبایش فرو افتاد صورت سبزه، چشمان مشکی درشت و درخشان و بینی عقابی شکل داشت. موهای براقش را پشت سرش درست بالای گردن جمع کرده بود. پیراهن سیاه ابریشمی به تن داشت و سینه ریزی از سنگ یشم به گردن آویخته بود. در انگشتان پرقطرش چند انگشتر یشم می‌درخشید.‏ دامبلدور شروع به کف زدن کرد و سایرین نیز به تبعیت از او شروع به کف زدن کردند و فریادهای تشویق آمیز سر دادند. بعضی از شاگردان روی پنجة پایشان ایستاده بودند تا بانوی تازه وارد را بهتر ببینند.‏ چهره زن با لبخند ملایمی از هم گشوده شد. به آرامی به سوی دامبلدور پیش آمد و دست پرزرق و برقش را جلو برد. دامبلدور با آن که مرد بلند قدی بود اما برای بوسیدن دست زن نیاز به خم شدن نداشت. دامبلدور خطاب به زن گفت:‏ ‏ - مادام ماکسیم عزیز... به هاگوارتز خوش آمدین...‏ مادام ماکسیم با صدای گرفته ای گفت:‏ ‏ - دامبلدور... امیدوارم حالتون خوب باشه...‏ دامبلدور جواب داد:‏ ‏ - خوبم... متشکرم...‏ مادام ماکسیم با دست بزرگش بی‌پروا به پشت سرش اشاره کرد و گفت:‏ ‏ - این‌ها شاگردای منن...‏ هری که تمام حواسش معطوف به مادام ماکسیم بود متوجه ده دوازده دختر و پسری شد که حدود هفده هجده سال سن داشتند و از کالسکه پیاده شدند و پشت سر مادام ماکسیم ایستاده بودند. همه آن‌ها از سرما می‌لرزیدند زیرا همگی ردایشان از جنس ابریشمی بود و هیچ یک شنل بر تن نداشتند. چند تن از آن‌ها شال یا روسری روی سرشان بسته بودند. از آن جا که همه در سایه مادام ماکسیم ایستاده بودند هری نمی‌توانست به راحتی چهرة آنها را ببیند اما معلوم بود که همه با نگرانی به قلعة هاگوارتز خیره مانده اند. مادام ماکسیم گفت:‏ ‏ - کارکاروف هنوز نیومده؟‏ دامبلدور جواب داد:‏ ‏ - هر لحظه ممکنه از راه برسن... دوست دارین این جا منتظرشون بمونین و بهشون خوشامد بگین یا ترجیح می‌دین توی قلعه برین که گرمتره...‏ خانم ماکسیم گفت:‏ ‏ - بهتره بریم تو قلعه... ولی این اسبا...‏ دامبلدور جواب داد:‏ ‏ - استاد مراقبت از موجودات جادویی ما حاضره با کمال میل از اونا مراقبت کنه. به محض این که کارش تموم بشه میآد این جا...‏ رون درحالی‌که پوزخند می‌زد زیر لب گفت:‏ ‏ - حتماً موجودات دم انفجاری رو می‌گه...‏ مادام ماکسیم چنان که گویی به نظرش می‌رسید هیچ استادی در هاگوارتز نمی‌تواند از عهده این کار برآید گفت:‏ ‏ - اسبای من خیلی قدرتمندن... کسی که به اون‌ها رسیدگی می‌کنه باید خیلی قوی باشه...‏ دامبلدور لبخندزنان گفت:‏ ‏ - بهتون اطمینان می‌دم که هاگرید به خوبی از عهدة این کار برمیاد...‏ مادام ماکسیم تعظیم کوتاهی کرد و گفت:‏ ‏ - پس لطفا به هاگرید بگین که اسب‌ها عصارة جوانه جو می‌خورن...‏ دامبلدور متقابلاً تعظیم می‌کرد:‏ ‏ - حتماً بهش می‌گم...‏ مادام ماکسیم با لحن آمرانه ای خطاب به شاگردانش گفت:‏ ‏ - راه بیفتین بچه‌ها...‏ دانش‌آموزان هاگوارتز به دو قسمت تقسیم شدند و راه را برای عبور آن‌ها از پله‌های سنگی باز کردند.‏ سیموس فینیگان خم شد. از پشت سر لاوندر و پراوتی به هری و رون گفت:‏ ‏ - به نظر شما اسبای دورمشترانگ چه قدری‌ان؟‏ هری گفت:‏ ‏ - اگه از اینا گنده‌تر باشن حتی هاگرید هم نمی‌تونه از عهده‌شون بربیاد. البته اگه موجودات دم انفجاری‌اش بهش حمله نکرده باشن... راستی فکر می‌کنین چه بلایی سرشون اومده...‏ رون با لحن امیدوارانه‌ای گفت:‏ ‏ - شاید فرار کرده باشن...‏ هرمیون بر خود لرزید و گفت:‏ ‏ - این چه حرفیه که می‌گی... می‌دونی اگه اونا توی محوطه راه بیفتن چی می‌شه...‏ آن‌ها به انتظار ورود گروه دورمشترانگ همان جا ایستادند. به تدریج آن‌ها هم از سرما می‌لرزیدند. اکثر دانش‌آموزان به آسمان نگاه می‌کردند. گاه و بی‌گاه صدای شیهة اسب‌های مادام ماکسیم سکوت شب را می‌شکست.‏ ناگهان رون گفت:‏ ‏ - این چه صداییه؟‏ هری گوشش را تیز کرد. صدای عجیبی از دل تاریک قلعه به گوش می‌رسید. صدای غرش مانندی که همراه صدای قل قل آب بود. درست مثل این که جاروبرقی بزرگی در بستر رودخانه مشغول کار باشد.‏ لی جوردن به سمت دریاچه اشاره کرد و گفت:‏ ‏ - دریاچه رو ببینین... دریاچه رو...!‏ از آن جا که آن‌ها بر بالای زمین شیب دار ایستاده و کاملاً بر محوطه قلعه مسلط بودند به خوبی می‌توانستند سطح صاف و تیره دریاچه را ببینند. ناگهان تلاطمی در سطح صاف دریاچه پدید آمد. گویی در اعماق دریاچه حوادثی در حال وقوع بود. حباب‌های بزرگی بر روی آب پدیدار شد و امواج متلاطم دریاچه را در خود فرو برد. انگار توپ بزرگی را از کف دریاچه برداشته بودند و آب به سرعت در حال تخلیه بود.‏ چیزی شبیه یک میله بلند سیاه از میانة آب بیرون آمد و هری در آن بین دکل‌های یک کشتی را دید. آن گاه رو به رون و هرمیون کرد و گفت:‏ ‏ - یه دکل...‏ کشتی بزرگ و آرام و با شکوه از میان آب‌های دریاچه سربرآورد و زیر نور مهتاب می‌درخشید. چون کشتی طوفان زده ای که به ساحل نجات رسیده باشد. نور کم رنگ و مه آلودی از پنجره‌های آن سوسو می‌زد و پنجره‌ها چون اشباح به نظر می‌رسیدند. سرانجام کشتی با صدای شلپی از آب بیرون آمد و روی سطح متلاطم دریاچه به آرامی به سوی ساحل پیش رفت. طولی نکشید که لنگر کشتی صدایی کرد و در آب افتاد و بلافاصله پلکان چوبی روی شن‌های ساحل قرار گرفت.‏ مردم شروع به پیاده شدن کردند. آن‌ها سایه‌های مسافران را که از مقابل پنجره‌های کشتی عبور می‌کردند می‌دیدند. به نظر هری جثه‌های همه آن‌ها مشابه کراب و گویل بود، اما وقتی نزدیک‌تر رسیدند و از زمین شیب دار بالا آمدند. هری در زیر نور سرسرای ورودی متوجه شد که بزرگی جثه آن‌ها به دلیل پوشیدن شنل‌هایی از جنس پوست است. پشم‌هایی نامرتب و در هم گره خورده دارد. با این حال شنل مردی که جلوتر از سایرین به سوی قلعه پیش می‌آمد با شنل دیگران فرق داشت و هم چون موهایش صاف و نقره ای درخشان بود. همین که آن‌ها به بالای سراشیبی رسیدند مرد صمیمانه گفت:‏ ‏ - دامبلدور... دوست عزیزم حالت چطوره؟‏ دامبلدور جواب داد:‏ ‏ - خوبم پرفسور کارکاروف عزیز!‏ کارکاروف زبان چوب و نرمی داشت. وقتی نوری که از سرسرای ورودی به بیرون می‌تابید روی چهرة مرد افتاد همه توانستند قیافه او را ببیند. او مثل دامبلدور مرد بلند قامت و لاغراندامی بود که موهای سپید کوتاهی داشت و ریش بزی‌اش که در انتها فر می‌خورد چانة باریکش را به طور کامل نمی‌پوشاند. او با هر دو دست با دامبلدور دست داد نگاهی به قلعه کرد و لبخند زنان گفت:‏ ‏ - هاگوارتز عزیز قدیمی.‏ دندان‌هایش به زردی می‌زد و هری متوجه شد که حتی لبخندش نمی‌تواند حالت سرد و بی‌روح چشمان او را تغییر دهد.‏ کارکاروف گفت:‏ ‏ - چقدر خوشحالم که این جا هستم... ویکتور بیا این جا گرمتره... دامبلدور از نظر تو اشکالی نداره... می‌دونی ویکتور سرما خورده...‏ کارکاروف یکی از شاگردانش را جلو آورد. وقتی پسرک از جلوی هری رد شد هری توانست یک آن بینی برجسته و عقابی و ابروهای سیاه و پرپشت او را ببیند. هیچ احتیاجی به سقلمه‌های رون نبود. هری خود او را شناخته بود. او کروم بود.‏ فصل 16: جام آتش به محض آن که شاگردان مدرسه دورمشترانگ از پله‌های سنگی بالا رفتند و بچه‌های هاگوارتز پشت سر آن‌ها به راه افتادند رون با شگفتی گفت:‏ ‏ - من که باور نمی‌کنم... کروم... ویکتور کروم!‏ هرمیون گفت:‏ ‏ - رون... محض رضای خدا بس کن! اون فقط یه بازیکن کوییدیچه...!‏ رون که گویی آن چه را شنیده بود باور نمی‌کرد با تعجب گفت:‏ ‏ - فقط یه بازیکن کوییدیچه؟ هرمیون اون یکی از بهترین جستجوگرهای دنیاست! اصلاً فکر نمی‌کردم که اونم دانش‌آموزه!‏ وقتی آن‌ها به اتفاق سایر شاگردان هاگوارتز از سرسرای ورودی می‌گذشتند هری چشمش به لی جوردن افتاد که روی پنجه پایش بالا و پایین می‌پرید تا بهتر بتواند کروم را ببیند. چند دختر سال ششمی که ضمن عبور از کنار او با دستپاچگی جیب‌هایشان را جست و جو می‌کردند می‌گفتند: چه شانسی... حتی یه دونه قلم پر همراهمون نیست که بتونیم ازش امضا بگیریم... کاش می‌شد...‏ هرمیون با تأسف سری تکان داد و با افاده گفت:‏ ‏ - واقعاً که...‏ رون گفت:‏ ‏ - منم می‌خوام ازش امضا بگیرم... هری قلم پر همراهته؟‏ هری جواب داد:‏ ‏ - نچ... همة قلم‌ها توی کیفمه که اونم بالاست...‏ آن‌ها به طرف میز گریفیندور به راه افتادند و پشت میز نشستند.‏ رون عمداً رو به در سرسرا نشست زیرا کروم و هم کلاسی‌هایش مقابل در ایستاده بودند و هنوز نمی‌دانستند کجا بنشینند.‏ دانش‌آموزان مدرسة بوباتون سر میز ریونکلاها نشسته بودند و با نگرانی به اطرافشان نگاه می‌کردند. بعضی از آن‌ها هنوز شال و کلاه‌شان را برنداشته بودند. هرمیون نگاهی به آن‌ها انداخت و با دلخوری گفت:‏ ‏ - هوا این جا آن قدرها هم سرد نیست... چرا با خودشون شنل نیاوردن؟‏ رون سوت زد و گفت:‏ ‏ - هی... بیایین این جا... این جا بنشینین... هرمیون کمی جمع‌تر بشین تا جا براشون باز بشه...‏ ‏ - چی؟‏ رون با اوقات تلخی گفت:‏ ‏ - دیگه دیر شد!‏ ویکتور کروم و بقیه شاگردان دورمشتراگ سر میز گروه اسلیترین نشستند. هری چشمش به مالفوی، کراب و گویل افتاد که از خوشحالی سر پایشان بند نبودند. درحالی‌که هری به آن‌ها نگاه می‌کرد مالفوی خم شد تا با کروم حرف بزند. رون با نفرت گفت:‏ ‏ - خیله خب... تا می‌تونی چرب زبونی کن مالفوی... کروم خودش زودتر از همه جنست رو می‌شناسه... مطمئنم که آدمای چاپلوس مرتب دوروبر اون می‌گردن و تملّقشو می‌کنن... راستی فکر می‌کنی شب کجا بخوابه؟ من که حاضرم تختمو بهش بدم... خودم می‌تونم روی تخت سفری بخوابم.‏ هرمیون با عصبانیت هوا را از بینی‌اش بیرون داد. هری گفت:‏ ‏ - انگار اینا از بچه‌های بوباتون باحال ترن...‏ شاگردان دورمشترانگ ضمن درآوردن کت‌های پوستی‌شان با علاقه به سقف سحرآمیز نگاه کردند. چند نفر با شگفتی بشقاب‌ها و جام‌های طلایی را برمی‌داشتند و آن‌ها را زیرورو می‌کردند.‏ در قسمت اساتید، فلیچ سرایدار مدرسه در حال اضافه کردن صندلی به میز اساتید بود. به مناسبت ورود مهمانان کت فراک کهنه‌اش را به تن کرده بود. هری از این که دید فلیچ چهار صندلی به اطراف اضافه می‌کند تعجب کرد و گفت:‏ ‏ - ما فقط دو تا مهمون داریم. چرا فلیچ چهار تا صندلی آورده... کس دیگه ای قراره بیاد؟‏ هنگامی که همه دانش‌آموزان وارد سرسرا شدند و سر جاهایشان نشستند اساتید نیز وارد شدند و پشت میزشان قرار گرفتند. دامبلدور آخرین نفری بود که به همراه پرفسور کارکاروف و مادام ماکسیم وارد سرسرا شد. دانش‌آموزان مدرسه بوباتون به محض ورود مدیرشان از جا برخاستند و تا زمانی که او ننشسته بود آنها نیز ننشستند. تعدادی از دانش‌آموزان هاگوارتز خندیدند. دامبلدور سر جایش ایستاد و طولی نکشید که سکوت بر فضا حاکم شد. دامبلدور لبخندی به دانش‌آموزان خارجی زد و گفت:‏ ‏ - شب بخیر خانم‌ها، آقایان، اشباح و از همه مهمتر مهمانان عزیز، بی‌نهایت خوش وقتم که ورود شما رو به هاگوارتز خوشآمد بگویم. امیدوارم در مدتی که این جا اقامت دارین به شما خوش بگذاره و راحت باشین.‏ یکی از دختران مدرسه بوباتون که هنوز شال گردنش را باز نکرده بود خنده تمسخرآمیزی کرد. هرمیون حالت تدافعی به خود گرفت و زیر لب گفت:‏ ‏ - کسی مجبورت نکرده اینجا بمونی!‏ دامبلدور ادامه داد: بعد از صرف شام مسابقه رسماً افتتاح خواهد شد. حالا ازتون دعوت می‌کنم که غذاتونو میل کنین. خواهش می‌کنم راحت باشین!‏ پرفسور دامبلدور روی صندلی‌اش نشست. هری دید که پرفسور کارکاروف بلافاصله به جلو خم شد و با او شروع به صحبت کرد. بشقاب‌های روی میز در یک چشم به هم زدن مملو از انواع غذاها شد. جن‌های خانگی آشپزخانه همة هنر خود را به کار گرفته بودند و علاوه بر غذاهای رنگین همیشگی هری متوجه شد روی میز چند نوع غذای خارجی نیز وجود دارد.‏ رون به ظرفی که کنار خوراک استیک و جگر بود قرار داشت و پر از صدف‌های آب پر بود اشاره کرد:‏ ‏ - این دیگه چیه؟‏ ‏ - یه جور سوپ ماهیه. رون گفت:‏ ‏ - ببخشین!‏ هرمیون گفت: یه جور غذای فرانسویه. تابستون دو سال پیش که برای تعطیلات رفته بودیم فرانسه از اون خوردم... خیلی خوشمزه‌اس...‏ رون که سرگرم برداشتن خوراک جگر بود گفت:‏ ‏ - حرفتو قبول می‌کنم...‏ با آن که تعداد شاگردان خارجی به بیست نفر هم نمی‌رسید ولی سرسرا شلوغ‌تر از همیشه به نظر می‌رسید. شاید علت آن تفاوت رنگ رداهای آن‌ها با شاگردان هاگوارتز بود. اکنون که شاگردان دورمشترانگ کت‌های پوستشان را در آورده بودند رداهای قرمز تیره رنگشان جلب توجه می‌کرد.‏ بیست دقیقه پس از شروع مراسم هاگرید از در پشت میز اساتید به آرامی وارد سرسرای بزرگ شد. او روی صندلی انتهای میز نشست و با دست باندپیچی شده‌اش برای هری، رون و هرمیون دست تکان داد. هری پرسید:‏ ‏ - موجودات دم انفجاری چه‌طورن؟ هاگرید با خوشحالی جواب داد:‏ ‏ - کم کم دارن بزرگ می‌شن...‏ رون زیر لب گفت:‏ ‏ - معلومه که دارن بزرگ می‌شن... از قرار غذای مورد علاقه شونو هم پیدا کردن... انگشت هاگرید مگه نه؟‏ در همین لحظه صدای یک نفر به گوش رسید:‏ ‏ - ببخشین بازم از این سوپ می‌خورین؟‏ او همان دختری بود که هنگام سخنرانی دامبلدور خندیده بود. اکنون شال گردنش را برداشته بود. موهای بلوند برّاقش تا کمرش می‌رسید. چشمان آبی درخشان و دندان‌های زیبای سفید داشت.‏ رون سرخ شد. نگاهی به دختر انداخت و دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید اما صدایش در نیامد. هری ظرف سوپ ماهی را جلوی دختر گذاشت و گفت:‏ ‏ - نه بفرمایین... می‌تونین ورش دارین...‏ رون که نفسش بند آمده بود گفت:‏ ‏ - آره... عالیه... خیلی خوشمزه‌اس...‏ دختر ظرف سوپ را برداشت و با احتیاط آن را سر میز ریونکلاها برد. رون که انگار تا به حال دختری به این زیبایی ندیده باشد دهانش باز مانده بود. هری قهقهه ای زد. ظاهراً صدای خنده‌اش رون را به خود آورد. او با صدای گرفته ای رو به هری کرد و گفت:‏ ‏ - اون یه پری روئه!‏ هرمیون با لحن تندی گفت:‏ ‏ - اصلاً چنین چیزی نیست... من هیچ کس دیگه‌ای رو ندیدم که مثل احمق‌ها به اون زل بزنه!‏ ولی او اشتباه می‌کرد. وقتی دختر از این طرف سرسرا به طرف دیگر می‌رفت بسیاری از پسرها نگاهشان متوجه او بود و بسیاری از آن‌ها هم چون رون زبانشان بند آمده بود. رون سرک کشید تا بهتر بتواند او را ببیند. آن گاه گفت:‏ ‏ - اون یه دختر عادی نیست... تو هاگوارتز مثل اون نداریم!‏ هری بدون لحظه‌ای فکر گفت:‏ ‏ - دخترهای هاگوارتز هم خوبن...‏ چو چانگ چند صندلی با دختر چشم آبی فاصله داشت. هرمیون گفت:‏ ‏ - اگه حواستونو جمع کنین می‌بینین چه کسایی از راه رسیدن...‏ هرمیون به میز اساتید اشاره کرد. اکنون هر دو صندلی خالی پر شده بود. کنار پرفسور کارکاروف لودو بگ من و کنار مادام ماکسیم، آقای کروچ نشسته بود. هری با تعجب پرسید:‏ ‏ - اونا اینجا چی کار می‌کنن؟‏ هرمیون جواب داد:‏ ‏ - اونا مقدمات برگزاری مسابقة سه جادوگرو فراهم کردن... حتماً اومدن تو مراسم افتتاحیه شرکت کنن...‏ هنگامی که دومین سری خواکی‌ها روی میز پیدا شد چند نوع دسر جدید و ناشناس بین آن‌ها به چشم می‌خورد. رون دسری را که شبیه فرنی بود از نزدیک نگاه کرد آن را یکی دو وجب به سمت راست کشید تا در معرض دید دانش‌آموزان ریونکلا قرار گیرد. ظاهراً دختری که چون پری رویان به نظر می‌رسید میلی به خوردن نداشت چون برای بردن دسر سر میز آن‌ها نیامد.‏ به محض آن که ظروف طلایی پاک و تمیز شدند. دامبلدور بار دیگر از جا برخاست. هیجان مطبوعی بر سرسرا حکمفرما شد.‏ هری نیز که نمی‌دانست چه وقایعی پیش رو دارند کمی هیجان زده به نظر می‌رسید چند صندلی جلوتر از آن‌ها فرد و جورج به جلو خم شده بودند و با توجه بسیار به دامبلدور نگاه می‌کردند.‏ دامبلدور رو به دریای جمعیت کرد و با خوشحالی گفت:‏ ‏ - لحظه موعود فرا رسید تا دقایقی دیگر مسابقه سه جادوگر آغاز می‌شه. بهتره قبل از آوردن صندوقچه چند کلمه ای توضیح بدم.‏ هری زیر لب گفت:‏ ‏ - چی...؟‏ رون شانه‌هایش را بالا انداخت.‏ دامبلدور ادامه داد:‏ ‏ - فقط برای این که بدونین امسال مسابقه دارای چه مراحلیه... ولی قبل از هر چیز اجازه بدین دو شخصیت مهم رو به کسانی که او را نمی‌شناسن معرفی کنم. آقای بارتیموس کروچ رئیس بخش بین المللی همکاری جادویی... (تعدادی از دانش‌آموزان مودبانه به تشویق پرداختند.) دامبلدور ادامه داد:‏ ‏ - و آقای لودو بگ من رئیس اداره تفریحات و مسابقات جادویی.‏ صدای تشویق دانش‌آموزان این بار به مراتب بلندتر از قبل بود. شاید به این دلیل که بگ من مدافع تیم کوییدیچ بود و شاید هم به این دلیل که چهره ای دوست داشتنی داشت. بگ من با حرکت دست از حاضران تشکر کرد. بارتیموس کروچ با شنیدن نام خود هیچ گونه عکس العملی نشان نداده بود. نه لبخندی و نه ابراز احساساتی. هری که در جام جهانی کوییدیچ او را در کت و شلوار آراسته و مرتبی دیده بود اکنون به نظرش می‌رسید در آن ردای جادویی قیافة عجیبی پیدا کرده است. سبیل ماهوت پاک کنی و فرقی که از وسط سرش باز کرده بود در کنار مو و ریش سفید و بلند دامبلدور عجیب جلوه می‌کرد. دامبلدور ادامه داد:‏ ‏ - آقای بگ من و کروچ با زحمات خستگی ناپذیر چند ماه اخیر تونستن مقدمات مسابقة سه جادوگرو فراهم کنن... این دوستان عزیز در کنار من، پرفسور کارکاروف و خانم ماکسیم در جایگاه داوران می‌نشینن و در مورد تلاش قهرمانان این مسابقه رأی می‌دن.‏ همه دانش‌آموزان با شنیدن کلمه "قهرمان" گوششان تیز شد. شاید دامبلدور نیز متوجه سکوت ناگهانی آن‌ها شده بود. چون لبخندی زد و گفت:‏ ‏ - آقای فلیچ خواهش می‌کنم صندوقچه رو بیارین...‏ فلیچ که در گوشه و کنار سالن می‌پلکید به دامبلدور نزدیک شد و صندوقچه جواهر نشانی را که در دست داشت به او داد از ظاهر صندوقچه معلوم بود که بسیار قدیمی است. صدای همهمة پرشوری از شاگردان برخاست. دنیس کریوی برای این که بهتر ببیند روی صندلی‌اش رفت اما چنان کوچک و لاغراندام بود که باز هم چندان بلندتر از بقیه به نظر نمی‌رسید.‏ وقتی فیلچ با احتیاط صندوقچه جواهر نشان را روی میز مقابل دامبلدور گذاشت او گفت:‏ ‏ - اون‌ها تمام جزییات مربوط به مراحل مختلف مسابقه ای رو که قراره قهرمانان در آن شرکت کنن بررسی کردن... این دو نفر مقدمات لازم رو برای رقابت‌های مختلف آماده کردن... مسابقه در سه مرحله برگزار می‌شه و در این سه مرحله استعدادها و توانایی‌های قهرمانان در زمینه قدرت جادوگری، شجاعت، قدرت استنتاج و البته قدرت رویارویی با خطرات مورد سنجش قرار می‌گیره...‏ بعد از آخرین جمله دامبلدور چنان سکوتی بر سرسرا حاکم شد که گویی هیچ کس نفس نمی‌کشید. دامبلدور به آرامی ادامه داد:‏ ‏ - همون طور که می‌دونین در این مسابقه سه قهرمان با هم رقابت می‌کنن از هر یک از مدارس شرکت کننده در مسابقه یک نفر انتخاب می‌شه. امتیازهای که به اون‌ها داده می‌شه بر مبنای نحوه انجام این مراحله در پایان مرحله سوم هر قهرمانی که امتیاز بیشتری داشته باشه برندة جام سه جادوگر می‌شه. انتخاب این سه نفر توسط یک داور بی‌طرف انجام می‌گیره... این داور بی‌طرف جام آتشه.‏ دامبلدور چوبدستی‌اش را بیرون کشید و سه بار به صندوقچه ضربه زد. در صندوقچه به آرامی باز شد و دامبلدور از داخل آن یک جام چوبی بزرگ بیرون آورد که روی آن کنده کاری شده بود. آنچه این جام کاملاً معمولی را شگفت انگیز می‌کرد شعله‌های آبی رنگی بود که از درون آن زبانه می‌کشید و از اطراف جام بالا می‌آمد.‏ دامبلدور در صندوقچه جواهر نشان را بست و با دقت جام را روی آن قرار داد تا همه بتوانند به راحتی آن را ببینند. آن گاه گفت:‏ ‏ - کسانی که مایل به شرکت در این مسابقه هستن باید اسم خود و اسم مدرسه‌شان را با خط خوانا روی یک تکه کاغذ پوستی بنویسن و داخل جام آتش بیندازن. برای این کار شما فقط بیست و چهار ساعت فرصت دارین. فردا شب یعنی در شب جشن هالووین جام آتش اسم سه نفر از شایسته‌ترین داوطلبانو برمی‌گردونه و هر کدام از اون‌ها نماینده یکی از سه مدرسه شرکت کننده به حساب میان... امشب جام آتشو توی سرسرای ورودی می‌گذاریم تا اونایی که مایل به شرکت در این مسابقه هستن بتونن اسمشون رو در درون اون بیندازن. برای این که مطمئن بشیم که هیچ کدوم از شاگردان با کمتر از سن مجاز برای ثبت نام اقدام نمی‌کنن بعد از قرار دادن جام در سرسرا من یک مرز سنی دور آن می‌کشم تا هیچ کدوم از شاگردان زیر هفده سال نتونن به جام نزدیک بشن. در پایان باید به اطلاع همه داوطلبان برسونم که بدون مطالعه در این مسابقه شرکت نکنن چون هر کس که به تشخیص جام آتش انتخاب می‌شه باید تا آخر مسابقه به رقابت ادامه بده. انداختن اسمتون در جام آتش به منزلة یک قرارداد جادوییه. وقتی کسی به عنوان قهرمان انتخاب می‌شه نمی‌تونه تغییر عقیده بده... پس لطفاً اول خوب فکر کنین و اگر آمادگی لازم رو داشتین با اطمینان کامل اسمتونو توی جام آتش بیندازین... بسیار خب حالا دیگه وقت خوابه... شب همگی بخیر.‏ درحالی‌که شاگردان به سمت در سرسرای بزرگ پیش می‌رفتند جورج ویزلی که چشمانش برق می‌زد گفت:‏ ‏ - مرز سنی که چیز مهمی نیست... با یه معجون پیری می‌شه ازش گذشت کافیه اسمتو بندازی توی جام... دیگه همه چی حلّه...‏ جام که نمی‌فهمه هفده سالت شده یا نه...‏ هرمیون گفت:‏ ‏ - گمان نمی‌کنم شاگردای زیر هفده سال شانس زیادی داشته باشن...‏ جورج بلافاصله گفت:‏ ‏ - تو از طرف خودت حرف بزن... هری تو که اسمتو می‌اندازی مگه نه؟‏ هری یک بار دیگر به یاد حرف دامبلدور افتاد که با تأکید گفته بود بچه‌های زیر هفده سال نباید در این مسابقه شرکت کنند. در این حال لحظه ای منظره خود را هنگام بردن جام سه جادوگر در ذهن مجسم کرد. کسی نمی‌دانست اگر دامبلدور متوجه می‌شد یکی از شاگردان زیر هفده سال از مرز سنی عبور کرده چه عکس‌العملی از خود نشان می‌داد.‏ رون که حتی یک کلمه از این حرف‌ها را نشنیده بود و تمام مدت بین جمعیت به دنبال کروم می‌گشت با نگرانی پرسید:‏ ‏ - اون کجا رفت؟ دامبلدور نگفت قراره بچه‌های دورمشترانگ شب کجا بخوابن نه؟‏ طولی نکشید که رون پاسخ سوالش را گرفت. اکنون سر میز اسلیترین‌ها رسیده بودند در همان لحظه کارکاروف خود را به شاگردانش رساند و گفت:‏ ‏ - همه تون برگردین به کشتی... ویکتور حالت چطوره؟ می‌خوای بگم از آشپزخانه برات نوشابه بیارن؟‏ هری چشمش به کروم افتاد که کتش را پوشید و با حرکت سرش جواب منفی داد. یکی از شاگردان مدرسه دورمشترانگ با اشتیاق گفت:‏ ‏ - پرفسور من نوشابه می‌خوام...‏ بلافاصله خلق و خوی صمیمانه کارکاروف تغییر کرد و با تغیّر به او گفت:‏ ‏ - من از تو نپرسیدم که چی می‌خوای... پولیاکوف بازم که روی ردات غذا ریختی... پسرة نامرتب.‏ کارکاروف برگشت و شاگردانش را به طرف در راهنمایی کرد. درست در همان لحظه هری، رون و هرمیون نیز به در سرسرا رسیدند. هری عقب ایستاد تا ابتدا پرفسور کارکاروف خارج شد. او نگاهی سرسری به هری انداخت و زیر لب گفت:‏ ‏ - متشکرم...‏ در یک لحظه کارکاروف سرجایش میخکوب شد. سرش را چرخاند و چنان نگاهی به هری انداخت که گویی آن چه را می‌دید باور نمی‌کرد. دانش‌آموزان دورمشترانگ نیز پشت سر او متوقف شدند. نگاه کارکاروف روی جای زخم پیشانی هری ثابت مانده بود. شاگردان دورمشترانگ نیز با کنجکاوی به هری نگاه می‌کردند. هری متوجه شد که آن‌ها او را شناخته اند. پسری که غذا روی ردایش ریخته بود به دختری که کنارش ایستاده بود سقلمه زد و با اشاره دست پیشانی هری را نشان داد. کسی از پشت سر آن‌ها غرغرکنان گفت:‏ ‏ - آره... اون هری پاتره...‏ پرفسور کارکاروف روی پاشنه پایش چرخید و مودی چشم گنده را دید. او به عصایش تکیه کرده و با چشم سحرآمیزش به مدیر مدرسه دورمشترانگ زل زده بود. هری نگاهی به کارکاروف کرد و دید که رنگ چهره‌اش مثل گچ سفید شده است. حالتی آمیخته به خشم در صورتش نمایان بود. چنان به مودی زل زده بود که گویی باور نمی‌کرد او در آن جا باشد.‏ ‏ - تویی!‏ مودی با لحنی جدی گفت:‏ ‏ - بله... منم حالا اگر با پاتر حرفی نداری کارکاروف راه بیفت... چون سر راهو گرفتی.‏ حق با او بود. تعداد زیادی از شاگردان در سرسرا به انتظار ایستاده بودند و از پشت سر هم سرک می‌کشیدند تا ببینند علت ازدحام چیست.‏ پرفسور کارکاروف بدون آن که حرفی بزند به همراه شاگردانش به راه افتاد. مودی با چشم سحرآمیزش آن قدر به او نگاه کرد تا پرفسور کارکاروف از نظر ناپدید شد. آثار خشم و نفرت در چهرة کج و معوج مودی به وضوح آشکار بود.‏ ‏ *** از آن جا که فردای آن روز شنبه بود و غالب دانش‌آموزان دیرتر از خواب بیدار شدند اما هری، رون و هرمیون برخلاف همیشه زودتر از خواب برخاستند. وقتی آن‌ها وارد سرسرای ورودی شدند حدود بیست نفر در اطراف جام آتش گرد آمده بودند. بعضی از آن‌ها درحالی‌که نان و کره می‌خوردند از نزدیک به جام آتش نگاه می‌کردند. جام را درست وسط سرسرا و روی سه پایه ای قرار داده بودند که معمولاً کلاه گروه بندی را روی آن می‌گذاشتند. دایره ظریف و رنگی تا شعاع سه متری کف سرسرا را روشن کرده بود.‏ رون مشتاقانه از یکی از دختران سال سوم پرسید:‏ ‏ - هنوز کسی اسمشو اون تو نینداخته؟‏ دخترک جواب داد:‏ ‏ - بیشتر بچه‌های دورمشترانگ اسمشونو انداختن ولی تا به حال ندیدم از هاگوارتز کسی اسمشو بندازه...‏ هری گفت:‏ ‏ - گمون کنم یه عده ای از بچه‌ها دیشب که ما توی خوابگاهمون بودیم اسمشونو انداختن... منم اگه قرار بود اسممو بندازم همین کارو می‌کردم چون دلم نمی‌خواست کسی بفهمه... اگه جام آتش همون موقع اسممون رو بندازه بیرون چی؟ صدای خنده کسی از پشت سر هری شنیده شد وقتی برگشتند چشمشان به فرد و جورج و لی جوردن افتاد که از پله‌ها سراسیمه پایین می‌دویدند و بسیار هیجان زده به نظر می رسیدند.‏ فرد آهسته به هری، رون و هرمیون گفت:‏ ‏ - تموم شد... خوردیمش...‏ رون پرسید:‏ ‏ - چی رو؟‏ فرد گفت:‏ ‏ - معجون پیری رو... کله پوک جورج با خوشحالی دستانش را به هم مالید و گفت:‏ ‏ - نفری یه قطره... کافیه چند ماه بزرگتر بشیم...‏ لی قهقهه ای سر داد و گفت:‏ ‏ - قرار شد هر کدوممون برنده شدیم هزار گالیونو بین خودمون سه نفر تقسیم کنیم.‏ هرمیون با لحن هشداردهنده ای گفت:‏ ‏ - گمون نمی‌کنم این کارها اثری داشته باشه... مطمئنم که دامبلدور فکر این جاشم کرده...‏ فرد و جورج و لی حرف او را نشنیده گرفتند.‏ فرد که از هیجان می‌لرزید خطاب به دو نفر دیگر گفت:‏ ‏ - حاضرین... راه بیفتین... من اول می‌رم...‏ هری که مجذوب این صحنه شده بود به او نگاه کرد. فرد تکه ای کاغذپوستی از جیبش بیرون کشید که روی آن نوشته بود" فرد ویزلی، هاگوارتز"او به سوی خط مرز سنی رفت و ایستاد. آن گاه روی پنجه‌هایش ایستاد درست چون شناگری که قصد شیرجه زدن از ارتفاع پانزده متری را داشته باشد. سپس نفس عمیقی کشید و وارد محدوده مرز سنی شد.‏ یک آن هری تصور کرد او موفق شده است. قطعاً جورج نیز همین فکر را کرده بود چون فریاد شوقی کشید و به دنبال فرد وارد محدوده شد اما لحظاتی بعد صدای جزجزی به گوش رسید و دوقلوها با شتاب بسیاری از دایره به بیرون پرتاب شدند چنان که گویی ورزشکاری وزنه ای را به بیرون پرتاب کرده باشد.‏ آن‌ها ده متر آن طرف‌تر روی سنگفرش سرسرای ورودی فرود آمدند و چهره‌هایشان درهم رفت. بلافاصله صدای ترقه مانندی به گوش رسید. هر دو ریش بلند و سفیدی درآوردند.‏ صدای خندة شاگردان در سرسرای ورودی پیچید حتی فرد و جورج پس از آن که از زمین بلند شدند از دیدن قیافه یک دیگر خنده‌شان گرفت.‏ ‏ - من که بهتون گفته بودم...‏ این صدای دامبلدور بود که درحالی‌که می‌خندید از سرسرای بزرگ بیرون می‌آمد. او با چشمان آبی روشنش به فرد و جورج نگاه کرد. آن گاه گفت:‏ ‏ - بهتره زودتر برین پیش خانم پامفری. اون داره دوشیزه فاویست، دانش‌آموز ریونکلا و آقای سامرز دانش‌آموز هافلپاف رو معاینه می‌کنه. اون دو تا هم می‌خواستن یه کمی سنشونو بالا ببرن ولی باید بگم ریش هیچ کدومشون به خوبی ریش شما نشده...‏ فرد و جورج همراه با لی جوردن که هنوز قهقهه می‌زد به سوی درمانگاه قلعه به راه افتادند. هری، رون و هرمیون درحالی‌که می‌خندیدند به سرسرای بزرگ رفتند تا صبحانه بخورند.‏ آن روز تزیینات سرسرای بزرگ به دلیل برگزاری جشن هالووین کاملاً تغییر کرده بود. خفاش‌های زنده دسته دسته در زیر سقف جادویی پرواز می‌کردند و صدها کدوحلوایی کنده کاری شده در نقاط مختلف سرسرا به چشم می‌خورد. هری به طرف دین و سیموس رفت که دربارة شاگردان هفده سال به بالای هاگوارتز که مجاز بودند در مسابقه شرکت کنند با هم حرف می‌زدند. دین به هری گفت:‏ ‏ - بچه‌ها می‌گن ورینگتون صبح زود بیدار شده و اسمشو توی جام انداخته. همون پسر گندهه گروه اسلیترین که قد خرسه...‏ هری که در یکی از مسابقات کوییدیچ با ورینگتون هم بازی شده بود با دلخوری سرش را تکان داد و گفت:‏ ‏ - خدا نکنه قهرمان هاگوارتز مال گروه اسلیترین باشه...‏ سیموس با لحن تحقیرآمیزی گفت:‏ ‏ - همة هافلپافی‌ها درباره دیگوری حرف می‌زنن ولی گمان نمی‌کنم اون قبول کنه که خودشو به دردسر بیندازه... ممکنه تیپش به هم بخوره...‏ هرمیون ناگهان گفت:‏ ‏ - بچه‌ها ساکت شین!‏ از سرسرای ورودی صدای هورا و تشویق دانش‌آموزان به گوش می‌رسید. همگی روی صندلی‌هایشان چرخیدند و به پشت سرشان نگاه کردند و در این لحظه آنجلینا جانسون لبخند به لب وارد اتاق شد. او دختر چشم و ابرو مشکی و بلند قدی بود که در تیم گریفیندور به عنوان مهاجم بازی می‌کرد. آنجلینا به آن‌ها نزدیک شد، کنارشان نشست و گفت:‏ ‏ - اسممو توی جام انداختم!‏ رون با خوشحالی گفت:‏ ‏ - شوخی می‌کنی!‏ هری پرسید:‏ ‏ - یعنی تو هفده سالت شده؟‏ رون گفت:‏ ‏ - البته که شده... فقط هنوز ریش درنیاورده... مگه نه؟‏ آنجلینا گفت:‏ ‏ - هفته پیش تولدم بود...‏ هرمیون گفت:‏ ‏ - خوشحالم که بالاخره یکی از گروه گریفیندور تو این مسابقه شرکت می‌کنه... برات آرزوی موفقیت می‌کنم آنجلینا...‏ آنجلینا لبخندی زد و گفت:‏ ‏ - متشکرم هرمیون دراین لحظه تعدادی از شاگردان هافلپاف از کنار میز گریفیندور گذشتند سیموس به نحوی که همه صدای او را بشنوند گفت:‏ ‏ - آره بهتره تو انتخاب بشی تا اون دیگوری خوش تیپه!‏ پسرها برگشتند و با اخم به او نگاه کردند. هنگامی که صبحانه‌شان را تمام کرده بودند و می‌خواستند از سرسرا بیرون بروند هرمیون پرسید:‏ ‏ - خب امروز چی کار باید کنیم؟ هری جواب داد:‏ ‏ - هنوز پیش هاگرید نرفتیم... چه‌طوره سری بهش بزنیم؟ رون گفت:‏ ‏ - باشه... ولی خدا کنه هاگرید ازمون نخواد چند تا از انگشتامونو تقدیم موجودات دم انفجاری کنیم...‏ ناگهان آثار شور و شوق در چهره هرمیون پیدا شد و با خوشحالی گفت:‏ ‏ - همین حالا یادم اومد که به هاگرید نگفتم عضو اسپیو بشه... بذارین برم مدال هامو بیارم...‏ وقتی هرمیون از پله‌ها بالا رفت رون با عصبانیت گفت:‏ ‏ - اینم که دست ور نمی‌داره!‏ ناگهان هری گفت:‏ ‏ - هی رون... دوستت اومد!‏ شاگردان مدرسه بوباتون از درهای قلعه وارد شدند و پری رو هم درمیان آنها بود. همه کسانی که دور جام آتش جمع شده بودند از سر راه کنار رفتند و با علاقه به آن‌ها چشم دوختند. پشت سر آنها مادام ماکسیم وارد قلعه شد و صف آن‌ها را مرتب کرد. آن‌ها یکی پس از دیگری از خط مرز سنی گذشتند و تکه‌های کاغذ را میان شعله‌های آبی جام انداختند.‏ با فرو افتادن هر اسم شعله‌های آتش لحظه ای به رنگ سرخ درمی آمدند و چند جرقه در هوا می‌درخشید وقتی دختر پری رو اسمش را درون جام انداخت رون گفت:‏ ‏ - به نظر تو اونایی که انتخاب نمی‌شن چی کار می‌کنن؟ به مدرسه برمی‌گردن یا همین دوروبر می‌مونن و مسابقه رو تماشا می‌کنن؟ هری جواب داد:‏ ‏ - نمی‌دونم... لابد همین جا می‌مونن... مادام ماکسیم که جزو داوراست حتماً همین جا می‌مونه... نه؟‏ وقتی همه دانش‌آموزان مدرسه بوباتون اسامی خود را در جام انداختند مادام ماکسیم آن‌ها را جمع کرد و از قلعه بیرون برد. رون که به آن‌ها خیره شده بود با سرعت به بیرون اشاره کرد و پرسید:‏ ‏ - اونا شب کجا می‌خوابن؟‏ در همین لحظه سروصدایی از پشت سرشان شنیدند. این هرمیون بود که با جعبه مدال‌های اسپیو از پله‌ها پایین می‌آمد.‏ رون گفت:‏ ‏ - خوب شد که اومدی... زود باشین!‏ رون که چشم از پری رو برنمی‌داشت با عجله از پله‌های سنگی جلوی قلعه پایین رفت. مادام ماکسیم و دختر پری رو تقریباً تا نیمه‌های سراشیبی چمن پایین رفته بودند.‏ وقتی آن‌ها به کلبه هاگرید واقع در حاشیة جنگل ممنوع نزدیک شدند معمای محل خواب دانش‌آموزان بوباتون حل شد. کالسکه غول پیکر آبی رنگ که آنها را به هاگوارتز رسانده بود دویست متر جلوتر از کلبه هاگرید توقف کرده بود و شاگردان بوباتون‏ یک یک درون آن می‌رفتند. اسب‌های غول پیکری که کالسکه را می‌کشیدند در محوطه ای که موقتاً دور آن حصار کشیده شده بود می‌چرخیدند.‏ همین که هری ضربه ای به در کلبه هاگرید زد صدای پارس فنگ از پشت در به گوش رسید. هاگرید در را باز کرد و همین که چشمش به آن‌ها افتاد گفت:‏ ‏ - چه عجب یادی از ما کردین!‏ هرمیون گفت:‏ ‏ - هاگرید باور کن سرمون خیلی...‏ اما نتوانست جمله‌اش را تمام کند. هاگرید بهترین کت و شلوارش را که از جنس خز قهوه‌ای (و بی‌نهایت زشت بود) به تن کرده بود و کراوات زرد و نارنجی به گردنش زده بود. معلوم بود مدتی با موهایش کلنجار رفته تا آن‌ها را مرتب کند گرچه متأسفانه برای آراستن موهایش از مقدار زیادی روغن موتور استفاده کرده بود. موهایش را به دو قسمت کرده و دور آن‌ها را بسته بود. احتمالاً سعی داشته مثل بیل آن‌ها را دم اسبی کند ولی موفق نشده بود. هرمیون بی‌اختیار خندید.‏ این شکل و ظاهر به هیچ وجه برازندة هاگرید نبود اما هرمیون سعی کرد دراین مورد اظهار نظر نکند. او در عوض گفت:‏ ‏ - دم انفجاری‌ها کجان؟‏ هاگرید با شوق و ذوق جواب داد:‏ ‏ - بردمشون بیرون... پهلوی جالیز کدو حلوایی... نمی‌دونین چه قدر گنده شدن... تقریبا یه متری شدن... ولی حیف که شروع به کشتن همدیگه کردن...‏ هرمیون گفت:‏ ‏ - راست می‌گی؟‏ رون که با تعجب به موهای هاگرید زل زده بود دهان باز کرد تا چیزی بگوید ولی هرمیون نگاه سرزنش آمیزی به او کرد و او را از این کار بازداشت. هاگرید با دلخوری گفت:‏ ‏ - آره... خیلی مهم نیست... هنوز بیست تاشون زنده‌ان... هر کدومشونو توی یه جعبة جدا گذاشتم...‏ رون گفت:‏ ‏ - خب... پس شانس آوردیم...‏ هاگرید متوجه لحن کنایه آمیز رون نشد.‏ کلبه هاگرید از یک اتاق بزرگ تشکیل شده بود که تختخواب غول پیکر و لحاف چهل تکه‌اش در یک گوشة آن قرار داشت. میز و صندلی چوبی بزرگی نیز کنار بخاری و زیر گوشت‌های نمک سوده شده و پرندگان متعددی که از سقف آویزان بودند دیده می‌شد. هاگرید مشغول آماده کردن چای شد و بچه‌ها سر میز نشستند. طولی نکشید که بحث داغ مسابقه جادوگری بین چهار نفر آغاز شد. ظاهراً هاگرید نیز به قدر بچه‌ها برای این مسابقه ذوق و شوق داشت. او به پهنای صورتش خندید و گفت:‏ ‏ - حالا صبر کنین... نمایشی درانتظارتونه که تو تمام عمرتون ندیدین... حیف که نمی‌تونم راجع بهش حرف بزنم.‏ هری، رون و هرمیون با اصرار گفتند:‏ ‏ - بگو هاگرید... بگو!‏ اما هاگرید ضمن آن که می‌خندید با سر جواب منفی داد.‏ ‏ - نه... اگه بگم لوس می‌شه... فقط بگم که خیلی دیدنیه همة قهرمانا کارشون ساخته اس... اصلاً فکرشو نمی‌کردم که زنده بمونم و یه دفعه دیگه این مسابقه رو ببینم...‏ آن‌ها برای ناهار پیش هاگرید ماندند اما چیز زیادی نخوردند. هاگرید غذایی درست کرده بود که به گفتة خودش آبگوشت بود. اما وقتی هرمیون چنگال یک پرنده را در آن دید اشتهای همگی‌شان کور شد.‏ آن‌ها با شور و شوق سعی کردند هاگرید را مجبور کنند دربارة مسابقه بیشتر توضیح دهد بعد هم شروع کردند به حدس زدن دربارة این که چه کسی برای شرکت در مسابقه انتخاب خواهد شد. آن گاه به یاد جورج و فرد افتادند. نمی‌دانستند ریش‌هایشان از بین رفته یا نه.‏ عصر آن روز باران آرام آرام شروع به باریدن کرد. هری و رون جای گرم و نرمی کنار آتش نشسته بودند و به آوای دلنشین برخورد قطرات باران به پنجره‌ها گوش می‌کردند. هاگرید سرگرم دوختن جوراب‌هایش بود و در این حال با هرمیون دربارة وضعیت جن‌های خانگی جروبحث می‌کرد. هاگرید حاضر به خریداری مدال و عضویت در انجمن نشد.‏ هاگرید ضمن این که سعی می‌کرد سوزن استخوان بزرگی را نخ کند. با حالتی جدی به هرمیون گفت:‏ ‏ - فکر نکنی داری بهشون خدمت می‌کنی هرمیون... اونا کارشونو دوست دارن. خدمت به آدما توی ذاشونه... اگه کارشونو ازش بگیرن غصه می‌خورن و اگه کسی بهشون مزد بده بهشون برمی‌خوره...‏ هرمیون پرسید:‏ ‏ - پس چرا وقتی هری دابی رو آزاد کرد اون قدر ذوق کرده بود؟ ضمناً ما شنیدیم که دابی تقاضای دستمزد کرده!‏ ‏ - خب تو هر نژادی هرجور آدمی پیدا می‌شه... من که نمی‌گم هیچ جن خونگی پیدا نمی‌شه که از آزادی خوشش بیاد... ولی می‌خوام بگم که بیشترشون دنبال آزادی نیستن... به نظر من هرمیون این کارا هیچ فایده ای نداره...‏ هرمیون از شنیدن حرف‌های هاگرید دلخور شد و جعبه مدال‌ها را در جیب شنلش گذاشت.‏ حدود ساعت پنج و نیم که هوا رو به تاریکی می‌رفت هری، رون و هرمیون تصمیم گرفتند برای شرکت در مراسم جشن هالووین و از آن مهم‌تر شنیدن اسامی قهرمانان مسابقه به قلعه برگردند. هاگرید وسایل رفوکاری‌اش را کنار گذاشت و گفت:‏ ‏ - یه چند دقیقه صبر کنین تا من هم باهاتون بیام...‏ آن گاه از جا برخاست و به طرف گنجه کشویی کنار تختش رفت و داخل آن به جست و جو پرداخت. آن‌ها چندان توجهی به او نداشتند تا وقتی که بوی تند و عجیبی فضا را پر کرد. رون که سرفه‌اش گرفت بود پرسید:‏ ‏ - این دیگه چه بوییه هاگرید؟‏ هاگرید با بطری بزرگی به سوی آن‌ها بازگشت و پرسید:‏ ‏ - از بوش خوشتون نیومد؟‏ هرمیون با صدای گرفته ای جواب داد:‏ ‏ - اون افترشیوه هاگرید!‏ چهره هاگرید کمی سرخ شد و من من کنان گفت:‏ ‏ - ادوکلنه... مثل اینه که زیادی زدم... الآن صورتمو می‌شورم... همین جا باشین تا من بیام...‏ هاگرید با قدم‌های پر سروصدا از کلبه بیرون رفت. بچه‌ها او را می‌دیدند که در بشکه زیر پنجره صورتش را می‌شوید.‏ هرمیون با تعجب گفت:‏ ‏ - یعنی... یعنی هاگرید هم ادوکلن می‌زنه؟!‏ هری به آهستگی گفت:‏ ‏ - کت و شلوار و مدل موهاشو بگو!‏ رون از پنجره به بیرون اشاره کرد و گفت:‏ ‏ - اون جا رو ببین!‏ درست در همان وقت هاگرید کمرش را صاف کرد و نگاهی به پشت سرش انداخت. گونه‌های گل انداخته هاگرید حالا مثل لبو سرخ شده بود. بچه‌ها به نحوی که هاگرید متوجه نشود از پنجره به بیرون نگاه کردند. مادام ماکسیم و دانش‌آموزان بوباتون تازه از کالسکه‌شان پیاده شده بودند و معلوم بود می‌خواهند برای شرکت در جشن به قلعه بروند.‏ بچه‌ها گرچه صدای حرف زدن هاگرید را با مادام ماکسیم نمی‌نشیدند اما آثار شیفتگی را در چهره او می‌دیدند. هری تنها یک بار دیگر هاگرید را در چنین حالتی دیده بود. وقتی که به نوربرت، بچه اژدهایش نگاه می‌کرد.‏ هرمیون با دلخوری گفت:‏ ‏ - می‌خواد با مادام ماکسیم به قلعه بره... منو بگو که خیال می‌کردم منتظر ماست.‏ هاگرید بدون آن که به کلبه‌اش نگاهی بیندازد به اتفاق مادام ماکسیم از سراشیبی چمن بالا می‌رفت و دانش‌آموزان بوباتون به سرعت پشت سر آن‌ها حرکت می‌کردند.‏ رون با ناباوری گفت:‏ ‏ - هاگرید از مادام ماکسیم خوشش میآد. اگه بچه دار بشن حتماً رکورد می‌شکنن. گمان نکنم وزن بچه هاشون کمتر از یک تن بشه...‏ آن‌ها از کلبه بیرون رفتند و در را پشت سرشان بستند. بیرون کلبه هوا بسیار تاریک بود. آن‌ها شنل‌هایشان را محکم دور خود پیچیده و به سوی قلعه به راه افتادند. هرمیون آهسته گفت:‏ ‏ - هی بچه‌ها اون جارو نگاه کنین!‏ گروه دورمشترانگ از سمت دریاچه به سوی قلعه می‌رفتند. ویکتور کروم و کارکاروف مقابل همه در حرکت بودند و سایر دانش‌آموزان به شکل پراکنده پشت سر آن‌ها حرکت می‌کردند. رون با ذوق زدگی به کروم نگاه می‌کرد اما او که کمی زودتر از هری، رون و هرمیون به درهای ورودی قلعه رسیده بود بی‌توجه به اطرافش یک سر وارد سرسرای ورودی شد.‏ وقتی به سرسرا رسیدند که با نور شمع‌های متعددی روشن شده بود متوجه شدند که سایر شاگردان زودتر از آن‌ها به آن جا رسیده اند. جام آتش را از سرسرای ورودی به آن جا انتقال داده و روی میز اساتید مقابل دامبلدور گذاشته بودند. فرد و جورج که دیگر اثری از ریش روی چهره‌شان دیده نمی‌شد به نحوی با عدم موفقیتشان کنار آمده بودند.‏ همین که هری، رون و هرمیون نشستند فرد گفت:‏ ‏ - خدا کنه آنجلینا قهرمان بشه...‏ هرمیون نفس زنان گفت:‏ ‏ - آره... خدا کنه!‏ به نظر می‌رسید که شام هالووین طولانی‌تر از همیشه شده است. هری چندان اشتهایی برای خوردن آن همه غذای متنوع نداشت. احتمالاً به این دلیل که آن شب دومین شب جشن بود. دانش‌آموزانی که در سرسرای بزرگ جمع شده بودند مرتب سرک می‌کشیدند و آرام و قرار نداشتند. چند لحظه یک بار از جا برمی‌خاستند تا ببینند دامبلدور شامش را تمام کرده یا نه و آن گاه سرجایشان می‌نشستند. هری نیز چون سایرین می‌خواست هرچه زودتر بشقاب‌ها پاک و تمیز شوند تا بفهمد قهرمانان منتخب چه کسانی هستند.‏ پس از مدت مدیدی سرانجام بشقاب‌های طلایی مثل قبل پاک و درخشان شدند. صدای همهمه دانش‌آموزان در سرسرا پیچید اما به محض آن که دامبلدور از جایش بلند شد همه ساکت شدند. پرفسور کارماروف و مادام ماکسیم که در دو طرف دامبلدور نشسته بودند نیز هیجان زده به نظر می‌رسیدند. لودو بگ من ضمن آن که به شاگردان می‌خندید به برخی از آن‌ها چشمک می‌زد. با این حال آقای کروچ کسل و خسته به نظر می‌رسید.‏ دامبلدور گفت:‏ ‏ - خب... جام آتش آماده تصمیم گیریه... طبق محاسبات من حدود یک دقیقه آماده می‌شه... از قهرمانانی که اسامی‌شون اعلام می‌شه خواهش می‌کنم به این جا بیان و از در پشت میز اساتید به تالار مجاور برن.‏ دامبلدور به در پشت اساتید اشاره کرد و ادامه داد:‏ ‏ - در اون جا اونا دستورالعمل‌های مربوط به مراحل مختلف مسابقه رو دریافت می‌کنن...‏ دامبلدور چوبدستی‌اش را در آورد و آن را به شکل موج در هوا تکان داد. بلافاصله همه شمع‌ها به استثنای شمع‌های درون کدوحلوایی‌ها خاموش شدند و فضای سرسرا نیمه تاریک شد. در آن لحظه جام آتش نورانی‌ترین شی روشن در سرسرا بود و درخشندگی شعله‌های آبی مایل به سفید آن چشم‌ها را خیره می‌ساخت همه منتظر بودند. عده ای به ساعتشان نگاه می‌کردند.‏ لی جوردن که فقط دو صندلی با هری فاصله داشت زیر لب گفت:‏ ‏ - فقط چند ثانیه مونده...‏ طولی نکشید که رنگ شعله‌های درون جام به سرخی گرایید و جرقه‌های بی‌شماری از آن خارج شد. لحظاتی بعد آتش درون جام زبانه کشید و تکه کاغذ نیم سوخته ای را به هوا پرتاب کرد.‏ نفس در سینه همه حبس شد. پرفسور تکه کاغذ را برداشت و دستش را جلو برد تا در پناه نور جام آتش که اکنون به رنگ آبی مایل به سفید درآمده بود نام قهرمان را بخواند. او با صدای واضح و شمرده ای گفت:‏ ‏ - ویکتور کروم قهرمان مدرسه دورمشترانگ...‏ فریاد شوق دانش‌آموزان فضای سالن را پر کرد. رون که به همراه سایرین ابراز احساسات می‌کرد با هیجان گفت:‏ ‏ - معلوم بود که او قهرمان می‌شه...‏ هری ویکتور را دید که از پشت میز اسلیترین‌ها برخاست و با شانه‌های فروافتاده به سوی میز دامبلدور رفت و از پشت آن به سمت راست پیچید و وارد تالار مجاور شد. کارکاروف با صدای بلندی که حتی در میان شاگردان به گوش می‌رسید فریاد زد:‏ ‏ - براوو ویکتور... می‌دونستم که لیاقتشو داری!‏ صدای همهمه و کف زدن فرو کش کرد. اکنون توجه همه به جام معطوف شده بود که دقایقی بعد بار دیگر شعله‌هایش به سرخی گرایید و تکه کاغذی از آن بیرون آورد.‏ ‏ - قهرمان بوباتون... فلور دلاکوره!‏ دختری که به پری‌روها شباهت داشت با وقار تمام از پشت میز برخاست، موهای بلندش را پشت شانه‌هایش ریخت و از بین ریونکلا و هافلپاف‌ها عبور کرد.‏ هری فریاد زد:‏ ‏ - هی رون... همون دختره‌س!‏ هرمیون در آن هیاهو به شاگردان بوباتون اشاره کرد و گفت:‏ ‏ - بچه‌ها اون‌جارو... چه‌قدر اونا ناراحت شدن.‏ به‌نظر می‌رسید کلمه ناراحت گویای حال آشفته آن‌ها نیست. هری چشمش به دو نفر از شاگردان مدرسه بوباتون افتاد که از شدت ناراحتی سرشان را روی میز گذاشته بودند و اشک می‌ریختند.‏ هنگامی که فلور دلاکور از سرسرا خارج شد و به سوی تالار مجاور رفت بار دیگر همه ساکت شدند. سکوت این بار لبریز از هیجان بود زیرا نفری بعدی قهرمان هاگوارتز بود.‏ جام آتش به سرخی گرایید و جرقه‌های فراوانی به هوا رفت. شعله آتش زبانه کشید و دامبلدور سومین کاغذ را باز کرد. آن گاه گفت:‏ ‏ - سدریک دیگوری قهرمان هاگوارتزه!‏ رون با صدای بلندی که کسی جز هری آن را نشنید گفت:‏ ‏ - اوه نه!‏ صدای هلهله و شادی میز کناری‌شان چنان بلند بود که صدای رون در آن میان گم شد. تک تک شاگردان گروه هافلپاف بالا و پایین می‌پریدند و جیغ می‌کشیدند. سدریک که از ته دل می‌خندید به سوی تالار پشت میز اساتید به راه افتاد.‏ پس از آن که ابراز احساسات فرو کش کرد دامبلدور گفت:‏ ‏ - عالی بود! حالا سه قهرمان انتخاب شدن... من مطمئنم که ما می‌تونیم به حمایت همه دانش‌آموزان باقی مانده تکیه کنیم... چه شاگردان بوباتون، چه بچه‌های دورمشترانگ... شما باید با تمام توان و نیرو از قهرمانان پشتیبانی کنین و به اون‌ها روحیه بدین... چون...‏ دامبلدور ناچار شد حرف‌هایش را نیمه تمام بگذارد. همه متوجه شدند چیزی حواس او را به خود معطوف کرده است.‏ آتش درون جام بار دیگر سرخ شده بود و جرقه از آن بیرون می‌زد. ناگهان شعله‌ای زبانه کشید و تکه کاغذ دیگری از جام بیرون افتاد. دامبلدور بی‌اختیار دستش را دراز کرد. کاغذ را برداشت و آن را مقابل آتش گرفت، مدتی به همان حال باقی ماند. همه حاضران چشم به او دوخته بودند. دامبلدور سرانجام صدایش را صاف کرد چنین خواند:‏ ‏ - هری پاتر...‏